فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس سی و دوم در مناقب آل محمد علیهم السلام

خداوند متعال در سوره شوری می فرماید: «بگو من از شما اجر رسالت جز این نخواهم که مودت در حق خویشاوندان منظور دارید.» انصار گفتند: ای رسول خدا! اموال و جانهای ما در اختیار و به دست خداوند است و خداوند متعال این آیه را نازل فرمود. در خبر دیگری آمده است که پیامبر فرمودند: منظور این است که به خویشاوندان من مهرورزی کنید و مرا تکذیب مکنید.
ابو بصیر می گوید: به امام صادق گفتم: آل محمد کیستند؟ فرمود: ذریه آن حضرت. گفتم: اهل بیت کیستند؟ فرمود: ائمه و اوصیا. گفتم: عترت او کیستند؟
فرمود: اصحاب کساء و آنان که زیر آن عبا بودند. پرسیدم: امت او کیستند؟ فرمود:
مؤمنانی که به آنچه از پیشگاه خداوند آورده است تصدیق دارند و به دو چیز گرانسنگی که مأمور شده اند تمسک جویند، تمسک جسته اند: کتاب خدا و عترت محمد (ص) که همان اهل بیت اویند که خدای ناپاکی را از ایشان زدوده و آنان را پاک فرموده است پاک کردنی و همین دو چیز گرانسنگ پس از رسول خدا خلیفه بر مردمند. امیر المؤمنین علی (ع) در تفسیر این گفتار خداوند که می فرماید «سلام علی آل یس» فرموده است: منظور از یس محمد (ص) است و آل یس مائیم، ابن عباس هم گفته است: سلام علی آل یس، یعنی سلام بر آل محمد (ص). رسول خدا (ص) فرموده اند: ما بنی عبد المطلب سروران اهل بهشتیم. یعنی رسول خدا و حمزه سید الشهداء و جعفر که دارای دو بال است و علی و فاطمه و حسن و حسین و مهدی. امام باقر (ع) فرموده است: خداوند متعال به پیامبر (ص) وحی فرمود که من چهار خصلت از جعفر بن ابی طالب را می ستایم. پیامبر (ص) جعفر را خواستند و موضوع را به او گفتند. گفت: اگر نه این است که خداوند به شما خبر داده است، خودم نمی گفتم. من هرگز باده نوشی نکرده ام که می دانم اگر باده بیاشامم خردم از از میان می رود و هرگز دروغ نگفته ام زیرا دروغ از جوانمردی می کاهد و هرگز گناهی نکردم (ظاهرا منظور زنا کردن است) که بیم آن داشتم اگر چنان کنم نسبت به ناموس من هم چنان شود و هرگز بت پرستی نکردم که می دانم بت هیچ گونه سود و زیانی نمی رساند. گوید: پیامبر (ص) با دست به دوش او زد و فرمود: بنا بر این شایسته است اگر خداوند دو بال برای او قرار دهد که با آن دو بال همراه فرشتگان در بهشت پرواز کند. و روایت شده است که جبرئیل به حضور پیامبر (ص) آمد و در مورد خدیجه (رضی الله عنه) سؤال کرد و در آن هنگام خدیجه در خانه نبود. جبریل فرمود: چون خدیجه آمد به او خبر بده که خدایش بدو سلام می رساند. پیامبر (ص) فرموده اند: به خدیجه مژده دهید که خانه یی از قصب (زر، مروارید) خواهد داشت که نه هیاهویی در آن است و نه اندوهی. در باره معنی قصب از شریک که یکی از راویان این روایت است پرسیدند، گفت: یعنی زر، و در حدیث دیگری مروارید معنی شده است. انس می گوید: رسول خدا (ص) به خدیجه از انگور بهشت خورانده است.
عایشه می گوید: پیامبر (ص) خدیجه را ستایش می فرمود. من گفتم: چه مقدار آن زن سرخ گونه را یاد می کنید؟ همانا خداوند بهتر از او نصیب شما فرموده است. فرمود:
خداوند بهتر از او نصیب من نفرموده است، زیرا هنگامی که همه مردم مرا تکذیب می کردند، او مرا تصدیق می کرد و هنگامی که مردم مرا محروم می داشتند او با اموال خود با من مواسات می کرد و خداوند فرزندان مرا از او به من عنایت فرمود و حال آنکه از غیر او فرزندی به من عنایت نفرمود. و روایت شده است که پیرزنی به حضور پیامبر آمد و رسول خدا نسبت به او بسیار محبت فرمود. چون آن زن بیرون رفت، عایشه پرسید: این که بود؟ فرمود: در روزگار زندگانی خدیجه پیش ما می آمد و وفاداری از ایمان است. امام علی بن حسین سجاد (ع) فرموده است: از من پسری بنام زید بوجود می آید که در کوفه کشته و در کناسه به دار آویخته می شود و گور او را می شکافند و بیرونش می آورند و برای روح او درهای آسمان گشوده می شود و اهل آسمانها از روح او به بهجت و شادی می رسند. روح او به صورت پرنده یی سبز رنگ در هر جای بهشت که بخواهد پرواز می کند. پیامبر (ص) به امام حسین فرمودند: ای حسین! مردی از صلب تو به نام زید متولد می شود که روز رستاخیز او و یارانش در حالی که دارای چهره های سپید و رخشان هستند از روی شانه ها و گردن مردم عبور می کنند و بدون حساب وارد بهشت می شوند. ابو الجارود می گوید: در محضر امام باقر (ع) بودم که زید بن علی آمد. چون نظر امام باقر (ع) بر او افتاد، همان طور که زید پیش می آمد فرمود: این یکی از سروران خاندان خویش است که خونهای ایشان را طلب خواهد کرد. ای زید! مادری که ترا زاییده است چه فرخنده و پاکیزه است. زید بن علی پس از امام باقر گزیده تر و چشم و چراغ برادران و از همه شان برتر و پارسا و بخشنده و شجاع بود.
با شمشیر قیام کرد. امر به معروف و نهی از منکر می کرد و در طلب خون امام حسین (ع) برآمد. همین راوی می گوید: به مدینه آمدم و شروع به پرس وجو در باره زید کردم.
از هر کس پرسیدم، گفتند: او همپیمان و ملازم قرآن است.
گروه بسیاری از شیعیان، معتقد به امامت زید بوده اند و سبب آن قیام او با شمشیر و دعوت به رضا و خشنودی آل محمد است. برخی پنداشته اند او برای خود ادعای امامت داشته است و حال آنکه چنین نیست، زیرا می دانسته است که برادرش (امام باقر) بیش از او استحقاق بر امامت داشته است و امام باقر (ع) هم به هنگام مرگ خویش به پسر خود امام صادق وصیت فرموده است. یکی از اسباب و انگیزه های خروج و قیام زید علاوه بر خون خواهی او از قاتلان امام حسین (ع) این بود که پیش هشام بن عبد الملک رفت. هشام بزرگان شام را در مجلس خود جمع کرد و دستور داد چنان چسبیده به یک دیگر بنشینند که برای زید، آمدن نزدیک هشام ممکن نگردد. زید به هشام گفت: میان بندگان خدا هیچ کس برتر از کسی نیست که به تقوی و ترس از خدا سفارش کند و هیچ کس فرومایه تر از آن کس نیست که او را به تقوی و ترس از خدا سفارش کنند، و ای امیر مؤمنان! من ترا به ترس از خدا سفارش می کنم و از خدا بترس. هشام به او گفت: تو خود را شایسته خلافت می دانی و آرزوی آن را در سر می پروری و ترا ای بی مادر با این آرزو چه کار است؟ و همانا که مادرت کنیز و برده است. زید گفت: من هیچ کس را در پیشگاه خداوند بلند مرتبه تر از پیامبرانی که آنان را به پیامبری برانگیخته است نمی دانم و حال آنکه یکی از همان پیامبران مادرش کنیز است و اگر این موضوع نقیصه می بود او به پیامبری مبعوث نمی شد و او اسماعیل پسر ابراهیم است. و ای هشام! آیا رتبه نبوت در پیشگاه خداوند برتر است یا خلافت؟ وانگهی این موضوع برای مردی که نیاکانش از یک سو رسول خدا (ص) و از سوی دیگر علی بن ابی طالب هستند نقیصه یی نیست. هشام از مجلس خود برخاست و به فرمانده سپاهش گفت:
این مرد نباید حتی امشب را هم در لشکرگاه من (پایتخت من) بماند. زید از شام بیرون آمد در حالی که می گفت: هر قومی که از تندی و سوزش شمشیر پرهیز کند خوار و زبون می شود، و چون به کوفه رسید مردم آن شهر پیش او جمع شدند و چندان اصرار کردند تا با او برای جنگ بیعت کردند و سپس پیمان شکستند و او را رها و تسلیم کردند و زید کشته شد و جسدش چهار سال میان مردم کوفه بردار آویخته بود و هیچ کس این کار را زشت نشمرد و حتی با زبان هم او را یاری ندادند. چون زید کشته شد و این خبر به امام صادق (ع) رسید سخت اندوهگین و دل افسرده شد و هزار دینار از اموال خاص خود را میان بازماندگان کسانی که همراه زید کشته شده بودند بخش کرد. راوی این روایت می گوید: امام صادق به من دستور فرمود آن پول را میان ایشان تقسیم کنم. از جمله به خانواده عبد الله بن زبیر برادر فضیل رسّان چهار دینار رسید. کشته شدن زید در شب دوشنبه دوم صفر سال یک صد و بیست اتفاق افتاد و به هنگام شهادت سن او چهل و دو سال بود. پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس عترت مرا دوست نداشته باشد یا منافق است یا زنا زاده یا آنکه نطفه او در حال حیض مادرش بسته شده است.
و فرموده است: خدای را سه چیز محترم است که هر کس حرمت آن سه چیز را نگهدارد، خدای کار دین و دنیای او را نگه می دارد و هر کس حرمت آن ها را نگه ندارد، خدایش چیزی برای او نگه نمی دارد. آن سه چیز، حرمت اسلام است و حرمت من و حرمت عترت من. امام صادق (ع) فرموده است: همانا خداوند را سه چیز محترم است که هیچ چیز به آن حرمت نمی رسد. نخست کتاب خدا که نور و حکمت خداوند است و خانه خدا که آن را برای مردم قبله قرار داده است. خداوند از هیچ بنده یی توجه به غیر از کعبه را نمی پذیرد. سوم عترت پیامبرتان محمد (ص). امام باقر (ع) می فرماید: یکی از بندگان گنهکار هفتاد خریف که هر خریف هفتاد سال است در آتش معذب بود و پس از آن از خدای عز و جل مسألت کرد که تو را به حق محمد و اهل بیت او سوگند می دهم که بر من رحمت آوری. خداوند متعال به جبریل وحی فرمود که پیش این بنده من برو و او را بیرون بیار. جبریل گفت:
پروردگارا! چگونه در آتش فرود آیم؟ فرمود: من به آتش فرمان داده ام بر تو سرد و سلامت باشد. گفت: پروردگارا! جای او را نمی دانم. فرمود: در چاهی از دوزخ است.
جبریل در آتش فرود آمد و آن بنده را که با چهره در آتش آویخته بود بیرون آورد.
خداوند متعال فرمود: ای بنده من! چه مدت در آتش درنگ کردی و مرا سوگند دادی؟ گفت: پروردگارا! شمار آن را نمی دانم. فرمود: همانا سوگند به عزت خودم که اگر از من به حق ایشان مسألت نمی کردی، همچنان زبونی و خواری ترا در آتش طولانی می کردم. ولی من بر خود لازم کرده ام که چون بنده یی به حق آنان سوگندم دهد، او را بیامرزم و از آنچه میان من و اوست درگذرم و اکنون از تو در گذشتم و تو را بخشیدم. پیامبر (ص) فرموده اند: دوست داشتن من و اهل بیت من در هفت مورد که سخت همراه با ترس و بیم است سود بخش است، هنگام مرگ، در گور، هنگام برانگیخته شدن، هنگام دریافت نامه عمل، هنگام حساب و کنار صراط و کنار میزان.
جابر بن عبد اللَّه می گوید: رسول خدا (ص) برای ما خطبه یی ایراد فرمود و ضمن آن چنین گفت: ای مردم! هر کس نسبت به ما خاندان بغض و کینه داشته باشد، خداوند روز رستاخیز او را به آیین یهود بر می انگیزد. جابر می گوید، گفتم: ای رسول خدا! هر چند روزه بگیرد و نماز بگزارد و مدعی باشد که مسلمان است؟ فرمود: آری هر چند روزه گیرد و نماز بگزارد و مدعی اسلام باشد. و رسول خدا فرموده است: هیچ بنده یی مؤمن نیست تا آنگاه که من برای او محبوب تر از خودش باشم و اهل من برای او محبوب تر از اهل خودش و عترت من محبوب تر از عترت خودش و ذات من محبوب تر از ذات خودش باشد. و پیامبر فرموده است: هر کس ما خاندان را دوست داشته باشد، خدا را به نعمت نخستین ستایش کند. گفته شد: نعمت نخستین چیست؟ فرمود: حلال و پاکزادگی، و کسی ما را دوست نمی دارد مگر اینکه دارای طهارت مولد است. امام باقر (ع) فرموده است: هر کس بامداد کند و خوشی و خنکی محبت و دوستی ما را در دل خود احساس کند، خدای را به نعمت نخستین ستایش کند. گفته شد:
نخستین نعمت چیست؟ فرمود: حلال زادگی. پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس را که خداوند محبت ائمه از خاندان مرا به او ارزانی فرماید به خیر دنیا و آخرت دست یافته است و کسی که نسبت به آنان محبت داشته باشد هیچ کس نباید در این شک کند که او در بهشت است و همانا در محبت اهل بیت من بیست خصلت است، ده خصلت آن در دنیا و ده خصلت آن در آخرت.
آن ده خصلت که در دنیاست پارسایی و آزمندی در طلب دانش و پارسایی همراه با دین و رغبت به عبادت و توبه کردن پیش از مرگ و نشاط برای نماز شب و ناامیدی (بی نیازی) از آنچه در دست مردم است و حفظ در انجام فرمانهای خدا و پرهیز از آنچه نهی فرموده است، نهم بغض و دوست نداشتن دنیا، دهم سخاوت. در آخرت دیوانی برای او نشر نمی شود، میزانی برای او نصب نمی شود، نامه عملش به دست راستش داده می شود، برائت از آتش برای او ثبت می شود، چهره اش سپید و رخشان می شود، از جامه های بهشت بر او پوشیده می شود، در باره صد تن از خاندانش شفاعت او را می پذیرند، خداوند به چشم مهر و محبت بدو می نگرد، از تاجهای بهشتی بر سرش می نهند و بدون حساب وارد بهشت می شود. امام صادق (ع) فرموده است: روز رستاخیز خداوند همه امتهای پیشین و واپسین را در زمینی جمع می کند. تاریکی شدیدی همگان را فرا می گیرد. همگان به پیشگاه خدا فریاد بر می آورند و می گویند: پروردگارا! این تاریکی را از ما بردار، ناگهان گروهی آشکار می شوند و پیش می آیند که پرتو ایشان پیشاپیش آنان در حرکت است و صحرای قیامت را روشن می کند. مردم محشر می گویند: آیا اینان پیامبرانند؟
سروشی از جانب خداوند به آنان می گوید: نه، ایشان پیامبران نیستند. اهل محشر می پرسند: آیا ایشان فرشتگانند؟ همان سروش می گوید: نه، که ایشان فرشتگان نیستند، مردم باز می پرسند: آیا ایشان شهیدانند؟ و سروش می گوید: نه، اینان شهیدان نیستند.
مردم محشر می گویند: پس اینان کیستند؟ سروش می گوید: از خودشان بپرسید کیستند و مردم می پرسند: شما کیستید؟ می گویند: ما علویان و ذریه محمدیم. ما فرزندان علی هستیم که ولی خداوند است. ما افرادی هستیم که به کرامت خداوند مخصوصیم. ما کسانی هستیم که مطمئن و در امانیم. در این هنگام سروشی از جانب خداوند به آنان می گوید: در مورد دوستان و دوستداران و شیعیان خود شفاعت کنید و آنان شفاعت می کنند و پذیرفته می شود. امام صادق (ع) فرموده است: مردی یهودی آمد و برابر پیامبر (ص) ایستاد و با دقت به ایشان نگریست. پیامبر فرمود: ای یهودی! چه نیازی داری؟ گفت: آیا تو برتری یا موسی بن عمران، همان پیامبری که خدای با او سخن گفته است و تورات را بر او فرو فرستاده است و عصا را به او ارزانی داشته و دریا را برای او شکافته و با ابر بر سرش سایه افکنده است؟ پیامبر (ص) به او فرمود: هر چند ناخوشایند است که بنده یی خود را بستاید، ولی می گویم که آدم (ع) چون خطا و ترک اولی کرد تقاضایش چنین بود که گفت: پروردگارا! از تو به حق محمد و آل محمد مسألت می کنم تا از خطایم درگذری، و خداوند از او درگذشت و او را آمرزید و چون نوح (ع) بر کشتی سوار شد و از غرق شدن ترسید، عرضه داشت: پروردگارا! از تو به حق محمد و آل محمد مسألت می کنم که مرا از غرق شدن نجات دهی، و خدایش از آن گرفتاری نجات بخشید و ابراهیم (ع) چون به آتش در افکنده شد، عرضه داشت: پروردگارا! به حق محمد و آل محمد از تو مسألت می کنم که مرا از آتش نجات دهی، و خداوند آن آتش را بر او سرد و سلامت قرار داد و موسی (ع) چون عصای خویش را درافکند و در دل خود احساس ترس کرد، گفت: پروردگارا! به حق محمد و آل محمد از تو مسألت می کنم که مرا در امان قرار دهی، و خداوند متعال فرمود: «مترس که تو بدون تردید برتری». ای مرد یهودی! اگر موسی (ع) مرا درک می کرد و به من و پیامبری من ایمان نمی آورد همانا که نه ایمان او و نه پیامبری اش برای او سودی داشت. مهدی هم از ذریه من است که چون قیام کند عیسی بن مریم (ع) برای یاری او فرود می آید و او را مقدم می دارد و پشت سرش نماز می گزارد. امام صادق (ع) فرموده است: ای ابو بصیر! ما درخت دانشیم و ما خاندان پیامبریم. آمد و شد جبریل در خانه ماست و ما گنجورهای دانش خداییم و ما معادن وحی خداوندیم. هر کس از ما پیروی کند رستگار است و هر کس از ما تخلف کند هلاک است و این حقی است بر خدای عز و جل. امام رضا (ع) فرموده است: نگریستن به ذریه ما عبادت است. گفته شد: ای پسر رسول خدا! آیا نگریستن به آنانی از شما که امامند عبادت است یا نگریستن به تمام ذریه پیامبر فرمود: نگریستن به تمام آنان عبادت الله عنه است، تا هنگامی که از آن خاندان جدا نشده و به گناهان آلوده نشده باشند. پیامبر (ص) فرموده اند: چون در مقام محمود (یعنی مقام شفاعت) بپا خیزم، برای آن گروه از امت خود که مرتکب گناهان کبیره شده اند شفاعت می کنم و خداوند شفاعت مرا در مورد ایشان می پذیرد و به خدا سوگند که در باره کسانی که ذریه ام را آزرده اند شفاعت نمی کنم. و همان حضرت فرموده اند: هر کس تار مویی از من را بیازارد، مرا آزرده است و هر آن کس مرا بیازارد بدون تردید خدا را آزرده است و هر کس خدای را بیازارد، خداوند به اندازه گنجایش آسمان و زمین او را لعنت می کند (همه ساکنان آسمان و زمین او را نفرین می کنند.) و همان حضرت فرموده اند: هر کس می خواهد متوسل به من باشد و حق نعمتی بر من داشته باشد که روز قیامت در قبال آن برای او شفاعت کنم، پیوند خویش را با اهل بیت من استوار کند و ایشان را شاد کند. و هم ایشان فرموده اند: هر کس در این جهان نسبت به اهل بیت من به اندازه قیراطی نیکی کند، روز رستاخیز او را به اندازه قنطاری مکافات و پاداش می دهم. علی (ع) فرموده است: آیین من آیین خدا و حسب و نسب من نسب پیامبر است.
هر کس دین و حسب مرا داشته باشد، همانا دین رسول خدا را خواهد داشت. و پیامبر (ص) فرموده اند: من دو چیز گرانسنگ میان شما باقی می گذارم، کتاب خدا و عترتم که همان اهل بیت منند. همانا که این دو پس از من جانشین منند و هرگز از یک دیگر گسسته نمی شوند تا کنار حوض کوثر پیش من آیند. همان حضرت فرموده اند: بهشت بر هر کس که به اهل بیت من ستم یا با ایشان جنگ و نسبت به ایشان اهانت کند، یا آنان را دشنام دهد، حرام است. آنان را بهره یی در قیامت نیست و خداوند با ایشان سخن نمی گوید و به دیده رحمت بر ایشان نمی نگرد و آنان را پاک نمی فرماید و برای آنان عذابی دردناک است. امام صادق (ع) فرموده است، این دو آیه در باره دوستان و دشمنان ما نازل شده است:
«اگر از مقربان درگاه خداست، در آسایش و نعمت و بهشت ابدی است و اگر از منکران و گمراهان است، بهره اش حمیم جهنم است و جایگاهش آتش دوزخ است.» و فرموده است: منظور از آسایش و نعمت در گور و منظور از بهشت ابدی در قیامت است، همچنین حمیم جهنم در گور و آتش دوزخ در قیامت است. پیامبر (ص) فرموده اند: خداوند ستارگان را وسیله امان ساکنان آسمانها قرار داده است و تا هنگامی که آنها پایدارند آسمان هم پایدار است و چون ستارگان پراکنده و از میان برود، آسمان گسسته می شود. و همانا خداوند اهل بیت مرا امان ساکنان زمین قرار داده است و به حرمت آنان هیچ گاه بلای همگانی بر آنان نازل نمی شود و هر گاه اهل بیت من از میان برود، عذاب نازل خواهد شد. شعر:
«دوستی پیامبر و اهل بیت اعتقاد من است و در مورد محبت من به ایشان هر که می خواهد مرا سرزنش کند. دل من هرگز از دوستی ایشان روی گردان نیست و زبان من به ستایش کس دیگری غیر از ایشان گویا نیست. فردای قیامت بهشت از آن ماست و به آن خوشبختیم و برای خارجی نافرخنده و نکوهیده آتش است.» دعبل بن علی خزاعی هم چنین سروده است:
«برای آل رسول خدا در ناحیه خیف و منی و کنار خانه و در عرفات و محل رمی جمرات سرزمین و خانه عبد الله در خیف و از سروری که فرا خواننده به سوی نمازهاست. سرزمینهای علی و حسین و جعفر و حمزه و سجاد که پیشانی و زانوانش پینه بسته بود، خانه هایی که برای نماز و پرهیزگاری و روزه و طهارت و نیکویی هاست.
خانه هایی که در آن وحی خداوند بر احمد- که در سوره های قرآن مذکور است- نازل می شد، درنگ کن تا از خانه یی که اهل آن از میان رفته اند بپرسیم عهد آن با روزه و نماز چگونه است و آن عزیزانی که دوری و غربت ایشان را همچون شاخه های برومند در اطراف پراکنده کرده است، کجایند. همانان که چون نسب ایشان برشمرده شود وارثان پیامبرند و برگزیده تر سروران و حمایت کنندگانند. آنانی که همه جا در در تنگدستیها اهل پذیرایی و اطعام بودند. چون کشته شدگان در بدر و خیبر و حنین را به یاد آورند، اشکهایشان از دیده فرو می ریزد. چگونه مدعی هستند که پیامبر و اهل بیت او را دوست دارند در حالی که درون آنان آکنده از خشم است؟ آنان در گفتار خود نسبت به پیامبر ملایم و نرم بودند و حال آنکه دلهای ایشان آکنده و انباشته از کینه ها بود.» دیگری گفته است:
«فرزندان احمد همگی گرد آلود و رنگ پریده و دارای جامه های کهنه و فرسوده و پراکنده اند و حال آنکه زنازادگان بر همگان حکومت می کنند. پروردگارا ما بر افلاک پاک و منزه است.»

مجلس سی و سوم در سبب اسلام سلمان فارسی رضی اللَّه عنه

به امام موسی بن جعفر (ع) گفته شد: ای پسر رسول خدا! آیا به ما خبر نمی دهی که چگونگی و سبب مسلمان شدن سلمان فارسی چگونه بوده است؟ فرمود:
آری، پدرم برایم نقل کرد که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب و سلمان و ابو ذر و گروهی از قریش کنار مرقد پیامبر نشسته بودند. علی (ع) به سلمان فرمود: ای ابا عبد الله! آیا در باره آغاز کار خود برای ما چیزی نمی گویی؟ سلمان گفت: ای امیر مؤمنان! به خدا سوگند که اگر کس دیگری غیر از تو می پرسید چیزی نمی گفتم. من مردی دهقان زاده و از مردم شیراز بودم و پیش پدر و مادر خویش بسیار عزیز بودم.
روزی همچنان که با پدر خویش به یکی از مراسم جشنها می رفتم، از کنار صومعه یی گذشتیم و شنیدم مردی در آن صومعه بانگ برداشته است و می گوید: «گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و عیسی روح خداوند است و محمد حبیب خداست.» نام محمد (ص) در گوشت و خون من رسوخ کرد و چنان شیفته شدم که هیچ خوراک و آشامیدنی بر من گوارا نبود. مادرم به من گفت: پسرم! ترا چه شده است که امروز به هنگام برآمدن خورشید برای آن سجده نکردی؟ به او پاسخی درشت دادم و ساکت شد و چون به خانه خود بازگشتم، دیدم نامه یی از سقف آویخته است.
از مادر پرسیدم: این نامه چیست؟ گفت: ای روزبه! چون از مراسم جشن خود برگشتیم این نامه را از سقف آویخته دیدم. به آنجا نزدیک مشو که اگر نزدیک شوی پدرت ترا خواهد کشت. من با مادر مدارا کردم و چون شب فرا رسید و پدر و مادرم خوابیدند برخاستم و آن نامه را برداشتم. در آن چنین نوشته بود: (بسم الله الرحمن الرحیم، این عهدی از خداوند به آدم است که از ذریه او پیامبری به نام محمد (ص) خواهد آفرید که به مکارم اخلاق فرمان می دهد و از پرستش بتان باز می دارد. ای روزبه! پیش وصی عیسی برو و ایمان بیاور و آیین مجوسی را رها کن.» گوید: فریادی برآوردم و بر شدت محبت من افزوده شد. پدر و مادرم چون این موضوع را دانستند مرا گرفتند و در سیاهچالی ژرف زندانی کردند و گفتند: اگر از این روش خود برنگردی ترا خواهیم کشت. گفتم: هر چه می خواهید انجام دهید که محبت و مهر محمد از سینه من بیرون نمی رود. سلمان می گوید: من پیش از آن زبان عربی نمی دانستم، ولی از آن روز که آن نامه آویخته را خواندم، خداوند متعال فهم زبان عربی را به من ارزانی فرمود. من همچنان در آن سیاهچال بودم و آنان یک گرده نان کوچک برای من فرو می انداختند.
چون مدت زندانم طول کشید دست بر آسمان افراشتم و گفتم: پروردگارا! تو مهر محمد و جانشین او را در دل من افکندی. ترا به حق محمد سوگند می دهم که در گشایش کار من شتاب فرمایی و مرا از این وضع آسوده کنی. در این هنگام کسی که جامه سپیدی بر تن داشت پیش من آمد و گفت: ای روزبه! برخیز، و دستم را گرفت و مرا به صومعه یی برد و من شروع به گفتن این کلمات کردم که گواهی می دهم خدایی جز پروردگار یگانه نیست و عیسی روح خداوند است و محمد حبیب خداست.
راهبی که در صومعه بود به من نگریست و گفت: آیا تو روزبهی؟ گفتم: آری. گفت:
درآی، و من در صومعه رفتم و دو سال کامل خدمت او را بر عهده گرفتم. چون مرگ او فرا رسید، گفت: من می میرم. گفتم: مرا به چه کسی وامی گذاری می گذاری؟ گفت: هیچ کس را که معتقد به عقیده من باشد نمی شناسم، جز راهبی در انطاکیه. پیش او برو و چون او را دیدی از سوی من سلامش برسان و این لوح را به او عرضه دار و لوحی را به من سپرد. چون آن راهب درگذشت او را غسل دادم و کفن و دفن کردم و آن لوح را برداشتم و به صومعه انطاکیه رفتم و همچنان شروع به گفتن آن کلمات کردم. راهب آن صومعه به من نگریست و پرسید: آیا تو روزبهی؟ گفتم: آری. گفت: داخل شو، و به آن صومعه درآمدم و دو سال کامل هم او را خدمت کردم. چون مرگ او نزدیک شد، گفت: من خواهم مرد. گفتم: مرا به چه کسی می سپاری؟ گفت: هیچ کس را نمی شناسم که معتقد و متدین به دین و اعتقاد من باشد، مگر راهبی در اسکندریه. چون پیش او رسیدی از سوی من سلامش برسان و این لوح را به او نشان بده. چون راهب درگذشت، او را تجهیز و دفن کردم و آن لوح را برداشتم و به آن صومعه رفتم و همان کلمات را بر زبان آوردم. راهب صومعه به من نگریست و گفت: تو روزبهی؟
گفتم: آری. گفت: داخل شو و به آن صومعه رفتم. دو سال کامل هم او را خدمت کردم و چون مرگش نزدیک شد، گفت: من می میرم. گفتم: مرا به چه کس می سپاری؟ گفت:
کسی را در جهان نمی شناسم که به اعتقاد و آیین من معتقد باشد و همانا هنگام تولد محمد بن عبد اللَّه بن عبد المطلب فرا رسیده است. چون به حضورش رسیدی سلام مرا به او برسان و این لوح را به او بسپر. چون آن راهب درگذشت، او را غسل دادم و کفن و دفن کردم و لوح را برداشتم و بیرون آمدم و همراه گروهی شدم و به ایشان گفتم: ای قوم! شما عهده دار خوراک و آشامیدنی من باشید و من عهده دار خدمت شما خواهم بود. پذیرفتند و چون هنگام غذا خوردن ایشان نزدیک شد، گوسپندی را با زدن ضربه کشتند. قسمتی از آن را کباب کردند و قسمتی از آن را آب پز کردند و من از خوردن گوشت آن خودداری کردم. گفتند بخور. گفتم: من غلامی صومعه نشین هستم و مردم صومعه گوشت نمی خورند. چنان مرا زدند که نزدیک بود بکشندم. یکی از ایشان گفت: از او دست بردارید تا شراب شما را بیاورد که شراب هم نخواهد نوشید. چون می و باده آوردند، گفتند بیاشام. گفتم: من غلامی دیر نشینم و دیرنشینان باده نمی نوشند.
چنان بر من تاختند که آهنگ کشتن من کردند. گفتم: ای قوم! مرا مزنید و مکشید و من اقرار به بندگی شما می کنم و اقرار کردم که برده یکی از ایشانم. او مرا با خود برد و به مردی یهودی به سیصد درهم فروخت. آن مرد یهودی داستان مرا پرسید. به او خبر دادم و گفتم: مرا گناهی نیست جز آنکه محمد (ص) و وصی او را دوست می دارم.
رحمه الله مرد یهودی گفت: من، تو و محمد را دشمن می دارم. سپس مرا بیرون از خانه خود برد که توده یی بزرگ ریگ آنجا بود و گفت: ای روزبه! به خدا سوگند اگر امشب را به فردا رسانم و تمام این ریگها را از این جا به آنجا منتقل نکرده باشی ترا خواهم کشت. سلمان می گوید: تمام آن شب را ریگ از این سو به آن سو می بردم و چون خستگی نزدیک بود مرا از پای درآورد، دستهای خویش را به آسمان برافراشتم و گفتم: پروردگارا! تو خود مهر محمد و وصی او را در دل من افکندی، اینک به حق او از تو مسألت می کنم در گشایش من شتاب فرمایی و مرا از این گرفتاری آسوده سازی.
خداوند متعال بادی برانگیخت که تمام آن توده ریگ را به آنجا که گفته بود منتقل کرد. بامداد چون آن یهودی به ریگها نگریست که همه اش منتقل شده است، گفت:
ای روزبه! تو جادوگری و من نمی دانستم. اینک ترا از این دهکده بیرون می کنم که مبادا مردم آن را نابود کنی. مرا بیرون آورد و به زنی که نیک نفس بود فروخت. آن زن نسبت به من بسیار محبت داشت و او را نخلستانی بود و به من گفت: این نخلستان از تو خواهد بود. آنچه می خواهی بخور و هر چه می خواهی ببخش و صدقه بده. سلمان می گوید: مدتی در آن نخلستان بودم. روزی ناگاه هفت تن به سوی آن نخلستان پیش آمدند که ابری بر سر ایشان سایه افکنده بود. با خود گفتم: ایشان همگی پیامبر نیستند ولی باید یک تن میان ایشان پیامبر باشد و همچنان آمدند و وارد نخلستان شدند و آن ابر هم بر سر آنان سایه افکنده و پا به پای آنان حرکت می کرد. چون وارد شدند، دیدم رسول خدا و علی و ابو ذر و مقداد و عقیل و حمزه و زید بن حارثه اند. آنان شروع به خوردن خرماهای خشک شده و فرو ریخته پای درختان کردند و رسول خدا (ص) به ایشان می فرمود: خرماهای خشک را بخورید و چیزی را تباه مکنید. من نزد آن بانو رفتم و گفتم: ای بانوی من! یک طبق (یک بشقاب) به من بده. گفت: می توانی شش طبق برداری. من طبقی از خرما پر کردم و با خود گفتم: اگر میان ایشان کسی پیامبر باشد، از خوراکیهای صدقه نخواهد خورد و اگر هدیه باشد خواهد خورد. طبق خرما را برابر رسول خدا نهادم و گفتم: این صدقه است. رسول خدا (ص) فرمود بخورید، ولی خود و علی و عقیل از خوردن آن دست نگهداشتند و به زید بن حارثه فرمودند: تو دست دراز کن و بخور و او و دیگران شروع به خوردن کردند. با خود گفتم: این یک نشانه. پیش بانوی خود برگشتم و گفتم یک طبق دیگر خرما می خواهم.
باز هم گفت: می توانی شش طبق برداری. من یک طبق دیگر خرما بردم و مقابل پیامبر (ص) نهادم و گفتم: این هدیه است. پیامبر (ص) دست دراز فرمود و بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم بر زبان آورد و به آنان گفت بخورید. همگان دست دراز کردند و خوردند. با خود گفتم: این هم نشانه یی دیگر. من به سوی پشت سر پیامبر برگشتم. آن حضرت به من نگریستند و فرمودند: ای روزبه! آیا در جستجوی خاتم نبوتی؟ گفتم: آری. دوش خود را برهنه فرمود و من خاتم نبوت را دیدم که میان دوشهای ایشان بود و چند تار مو بر آن رسته بود. من خود را روی پاهای پیامبر انداختم و شروع به بوسیدن کردم. پیامبر فرمودند: پیش این زن برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه می گوید: این برده خود را به ما بفروش. من رفتم و گفتم: ای بانوی من! محمد بن عبد اللَّه می گوید مرا به او بفروشی. گفت: به او بگو که ترا نمی فروشم، مگر در قبال چهار صد درخت خرما که دویست عدد آن خرمای زرد و دویست عدد دیگر خرمای سرخ داشته باشد. من به حضور پیامبر برگشتم و گفتم. فرمودند: چه تقاضای آسانی است. سپس خطاب به علی (ع) فرمودند که برخیز و تمام این دانه ها را جمع کن و خود آنها را گرفتند و کاشتند. آنگاه به علی (ع) گفت این ها را آب بده و علی چنان فرمود. همین که آخرین دانه خرما را آب داد همگی رسته شد و به یک دیگر پیوسته گردید. پیامبر به من فرمودند: پیش این زن برو و به او بگو محمد بن عبد اللَّه (ص) می گوید سهم خودت را بگیر، چیزی هم به ما بده. من پیش او رفتم و این پیام را گزاردم. بیرون آمد و چون درختان خرما را دید گفت: به خدا سوگند من تو را نمی فروشم، مگر به چهار صد درخت خرما که همه خرمای زرد باشد. جبریل (ع) فرود آمد و بال خود را بر درختان کشید و همه از نوع خرمای زرد شد. پیامبر (ص) دوباره به من فرمودند: به او بگو چیزی هم به ما بده. من گفتم. آن زن گفت: به خدا سوگند که یک اصله خرما از این نخلستان در نظر من بهتر و دوست داشتنی تر از محمد (ص) و تو است. من هم گفتم: به خدا سوگند یک روز همراه محمد (ص) بودن برای من بهتر و دوست داشتنی تر از آن است که با تو باشم و از تمام چیزهایی که در اختیار تو است. رسول خدا مرا آزاد فرمودند و نام سلمان را بر من نهادند. شیخ صدوق که خدایش رحمت کناد می گوید: نام اصلی سلمان، روزبه پسر خشنودان است و او وصی وصی عیسی (ع) بوده است که آنچه را بر عهده اوست به معصومان بسپارد و او همان ابیّ (ع) است. برخی هم نقل کرده اند که «ابی» همان ابو طالب است و حال آنکه در این باره اشتباه شده است. زیرا از امیر المؤمنین علی (ع) در باره آخرین وصی عیسی (ع) پرسیدند و آن حضرت فرموده است: ابی است. مردم آن را تصحیف کرده و به صورت (ابی: یعنی پدرم) تلفظ کرده اند. به سلمان، برده هم گفته می شده است، و حمد و نعمت از آن خداوند است.

مجلس سی و چهارم در چگونگی و سبب اسلام ابو ذر رحمه الله

امام صادق (ع) به مردی از اصحاب خود فرمود: آیا می خواهی برای تو بگویم که اسلام آوردن ابو ذر و سلمان چگونه بوده است؟ آن مرد گفت: چگونگی مسلمان شدن سلمان را می دانم و از چگونگی مسلمان شدن ابو ذر مرا آگاه فرمای. امام صادق (ع) فرمود: ابو ذر در صحرایی سرگرم گوسپندچرانی خود بود. ناگاه گرگی از سمت راست گله گوسپندانش آشکار شد. ابو ذر با عصای خود به او حمله کرد. گرگ دوباره از سمت چپ آشکار شد. ابو ذر با عصا به او حمله کرد و گفت: به خدا سوگند گرگی پلیدتر و نابکارتر از تو ندیده ام. گرگ گفت: به خدا سوگند مردم مکه از من نابکارترند که خداوند برای آنان و به سوی ایشان پیامبری مبعوث فرموده است و ایشان او را دشنام می دهند و تکذیب می کنند. این سخن در گوش جان ابو ذر جا گرفت و به خواهر خود گفت: انبان و مشک کوچک آب و عصای مرا فراهم آور و چون آماده شد، شتابان به سوی مکه حرکت کرد و چون به مکه رسید، حلقه یی از مردم را دید که نشسته اند. او هم کنار آنان نشست و آنان همان گونه که گرگ خبر داده بود شروع به دشنام دادن و تکذیب پیامبر کردند. ابو ذر با خود گفت: به خدا سوگند این همان چیزی است که گرگ به من خبر داد. آنان تا پایان روز همچنان دشنام می دادند و در این هنگام ابو طالب از دور پیدا شد. برخی از آنان به برخی دیگر گفتند بس کنید که عمویش آمد، و چون ابو طالب نزدیک رسید آنان او را گرامی داشتند و به پاس او سکوت کردند و ابو طالب تنها کسی بود که سخن می گفت تا آنکه پراکنده شدند. ابو ذر می گوید:
چون ابو طالب برخاست، من در پی او به راه افتادم. برگشت و به من نگریست و گفت چه کار داری؟ گفتم: در جستجوی این پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید: با او چه کار داری؟ گفتم: می خواهم به او ایمان بیاورم و تصدیقش کنم و به هیچ کاری مرا فرمان نخواهد داد مگر اینکه از او فرمانبرداری خواهم کرد.
ابو طالب گفت. آیا گواهی می دهی که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و محمد (ص) فرستاده اوست؟ گفتم آری و شهادتین بر زبان آوردم. ابو طالب گفت: فردا همین ساعت پیش من بیا. فردای آن روز ابو ذر آمد. حلقه آنان همچنان تشکیل شده بود و به پیامبر (ص) ناسزا و دشنام می دادند. همچنان که گرگ خبر داده بود، ابو ذر میان آنان نشست تا ابو طالب آمد و چون او آشکار شد، آنان به یک دیگر گفتند بس کنید که عمویش آمد و آنان بس کردند. ابو طالب آمد و نشست و همچنان تنها کسی بود که سخن می گفت. چون او برخاست، من در پی او براه افتادم. به من نگریست و همان سخنان را تکرار کرد. من پاسخ و شهادتین دادم و ابو طالب مرا به خانه یی برد که پسرش جعفر در آن نشسته بود. سلامش دادم و پاسخ داد و پرسید: چه کار داری؟ گفتم در جستجوی پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید: با ایشان چه کار داری؟ گفتم:
می خواهم به او ایمان آورم و تصدیقش کنم و هر فرمانی دهد مطیعش باشم. گفت: به شهادتین معتقدی؟ گفتم آری و بر زبان آوردم. جعفر مرا به حجره یی برد که حمزة بن عبد المطلب در آن بود. چون وارد حجره شدم، سلامش دادم. پاسخ داد و پرسید چه کار داری؟ گفتم: در جستجوی پیامبری هستم که میان شما مبعوث شده است. پرسید:
رضی الله عنهم با او چه کار داری؟ همان پاسخ را دادم و پرسید: به شهادتین معتقدی؟ گفتم آری و بر زبان آوردم و او به حجره یی مرا برد که علی (ع) در آن بود. همان گفتگوها تکرار شد و علی (ع) مرا به حجره یی برد که رسول خدا (ص) در آن حجره بودند. پیامبر هم همان پرسش را فرمودند و پس از آنکه شهادتین بر زبان آوردم، فرمودند: من رسول خدایم. آنگاه گفتند: ای ابا ذر! اینک به سرزمین خود برگرد و خواهی دید که پسر عمویت درگذشته است. سهم میراث خود را از مال او بگیر و همان جا باش تا کار من آشکارا گردد. من به سرزمین خود برگشتم و دانستم که پسر عمویم درگذشته و مرگ او همان هنگام بوده که رسول خدا خبر داده است و مال بسیاری از او به جا مانده است. من اموال او را که میراث من بود گرفتم و در سرزمین خود ماندم و چون دعوت پیامبر (ص) آشکار شد به حضورش باز آمدم.