فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیست و نهم در باره نرجس مادر امام قائم علیه السلام

نام اصلی او ملیکه و دختر شیوعا پسر قیصر است بشر بن سلیمان که به خرید و فروش بردگان اشتغال داشت از اعقاب ابو ایوب انصاری است و از دوستان و یاران حضرت هادی و حضرت امام حسن عسکری بوده است. می گوید: سرور من امام ابو الحسن هادی (ع) امور شرعی مربوط به بندگان را به من آموخته بود و معمولا بدون اجازه ایشان خرید و فروش نمی کردم و از موارد شبهه پرهیز می کردم و کم کم در این مورد شناخت من کامل شد و موارد حلال و حرام را می شناختم. شبی که در خانه خود بودم، چون پاسی از شب گذشت دیدم در خانه ام در سامرا کوبیده شد. شتابان بر در خانه دویدم و کافور خادم فرستاده امام هادی را دیدم که مرا به حضور ایشان فرا خواند. جامه پوشیدم و رفتم و چون وارد خانه شدم دیدم با پسرش امام حسن عسکری گفتگو می فرماید و خواهرش حکیمه هم پشت پرده نشسته بود. همین که من نشستم امام هادی فرمود: ای بشر! تو از اعقاب انصار هستی و محبت و دوستی ما همواره در دلهای شما بوده است و نسلها آن را از یک دیگر به ارث برده اند. من اکنون می خواهم ترا به فضیلتی ویژه گردانم که از دیگر شیعیان گوی سبقت ببری و رازی را به تو می گویم و ترا پی کاری می فرستم که آن را انجام دهی. آنگاه نامه یی کوچک به خط رومی نوشت و به زبان رومی و بر آن مهر خویش را زد و چنته یی زرد بیرون آورد که در آن دویست و بیست دینار بود و فرمود:
این را بگیر و به بغداد برو و پیش از ظهر فلان روز در گذرگاه فرات حاضر باش و چون زورقهای حامل بردگان و کنیزان برسد، گروه بسیاری از خریداران که نمایندگان فرماندهان عباسی هستند و اندکی هم از جوانمردان عراق دور آنها را خواهند گرفت.
تو آن روز از دور مواظب برده فروشی به نام عمرو بن یزید باش تا آنکه کنیزی را که دارای این صفات است و دو جامه حریر خوش رنگ و تازه بر تن دارد برای فروش عرضه کند. آن کنیز اجازه نمی دهد که هیچ خریداری روی او را بگشاید و به اندامش دست کشد، یا جامه از تنش کنار کشد. در این هنگام برده فروش او را می زند و او به زبان رومی فریاد برمی آورد و معنی آن چنین است که از حال خود و کشف حجاب خویش شکوه می کند. در این هنگام یکی از خریداران خواهد گفت: این کنیز به سیصد دینار از من باشد که عفت و پاکدامنی او موجب رغبت بیشتر من شد و آن کنیز به زبان عربی می گوید: اگر در جامه سلیمان و بر تخت پادشاهی او ظاهر شوی در من هیچ گونه رغبتی برای تو ظاهر نخواهد شد و مالت را برای خودت نگهدار و بیهوده آن را خرج مکن. برده فروش به آن کنیز می گوید: چاره چیست؟ ناچار تو را باید فروخت. کنیز می گوید: این همه شتاب چرا؟ باید خریداری باشد که دل من به امانت و وفای او آرام گیرد. در این هنگام تو برخیز و پیش عمرو بن یزید برده فروش برو و به او بگو همراه من نامه کوچکی از یکی از اشراف است که به لغت رومی و خط رومی نوشته و در آن کرم و وفا و خرد و سخای خویش را نوشته است، اکنون این نامه را به او بده بخواند تا خوی و اخلاق نویسنده آن را بداند و اگر به او راضی شد و تمایل پیدا کرد من وکیل نویسنده هستم که او را از تو بخرم. بشر بن سلیمان می گوید: من تمام دستورهای سرور خودم حضرت هادی را انجام دادم. همین که آن کنیز به نامه نگریست، به سختی و با صدای بلند گریست و به عمرو بن یزید گفت: باید مرا به نویسنده این نامه بفروشی و سوگند سخت خورد که اگر از فروختن او خود داری کند، خود را خواهد کشت. من در مورد قیمت با عمرو چانه می زدم تا به همان مقدار که در چنته بود به توافق رسیدیم و درست معادل همان مبلغ بود. و آن دوشیزه را در حالی که شاد و خندان بود از او گرفتم و به خانه یی که در بغداد می رفتم بردم. او آرامش پیدا نکرد تا هنگامی که دوباره نامه حضرت هادی را بیرون آورد و آن را بوسید و بر گونه و سینه خود نهاد. با شگفتی به او گفتم: نامه یی را می بوسی که صاحب آن را نمی شناسی؟ گفت: ای عاجز ناتوان که میزان شناخت تو از منزلت اولاد پیامبران اندک است! گوش به من بسپار و دل به من بده که چه می گویم.
من ملیکه دختر یشوعا و نوه قیصر پادشاه رومم و من از اعقاب حواریین هستم و نسب من به شمعون، وصی مسیح (ع) می رسد. اکنون به تو خبری شگفت می دهم. پدر بزرگم قیصر می خواست مرا در سیزده سالگی به همسری برادرزاده خود درآورد.
سیصد تن از اعقاب حواریین را که همگی کشیش و راهب بودند جمع کرد و هفتصد تن از دیگر کشیشانی که دارای اهمیت بودند و چهار هزار تن هم از فرماندهان سپاه و امیران لشکرها و سرپرستان عشایر دعوت کرد و از مال ویژه خود تختی آراسته به گوهرهای گوناگون فراهم آورد و در حیاط کاخ قرار دادند و چهل پله داشت. چون برادرزاده اش از آن تخت بالا رفت و صلیب ها را بر گرد او به گردش درآوردند و اسقفها خواستند مراسم ازدواج را انجام دهند و اوراق انجیل را منتشر کردند، ناگاه همه صلیبها از بالا به زیر فرو ریخت و پایه های تخت به لرزه درآمد و فرو افتاد و آن جوان که به تخت بر شده بود مدهوش بر زمین افتاد. رنگ کشیشان پرید و لرزه بر اندامشان افتاد و سالارشان گفت: پادشاها! ما را ببخش و این نافرخندگیها که آشکار شد دلیل بر زوال آیین مسیحی و مذهب ملکانی است. پدر بزرگم از این پیشامد سخت افسرده شد و فال بد زد و به کشیشان گفت: این ستونها و صلیبها را دوباره بر پا دارید.
و برادر این نگون بخت درمانده را فراخوانید و بیاورید تا این دختر را به او تزویج کنم و نحوست این با فرخندگی او برطرف شود و چون این کار را کردند، برای او هم همان پیش آمد که برای نخستین و میهمانان پراکنده شدند و قیصر اندوهگین برخاست و به اندرون و حرم رفت و پرده ها را برافکندند. در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و گروهی از حواریون در کاخ پدر بزرگم آمده اند و منبری از نور در آن نصب کرده اند که سر بر آسمان می ساید و آن را همان جا نهاده اند که پدرم تخت خود را نهاده است. در این هنگام محمد (ص) و دامادش که وصی اوست و گروهی از فرزندانش وارد شدند. مسیح پیش رفت و محمد (ص) را در آغوش کشید و محمد (ص) به مسیح (ع) فرمود: ای روح الله! من آمده ام که از وصی تو شمعون، دخترش ملیکه را برای پسرم خواستگاری کنم و با دست خود به ابو محمد پسر نویسنده این نامه اشاره فرمود. مسیح (ع) به شمعون نگریست و گفت: ای شمعون! شرف به سوی تو روی آورده است و پیوند خویشاوندی خود را با نسل محمد (ص) استوار کن. گفت:
چنین کردم. محمد (ص) بر آن منبر رفت و خواستگاری فرمود و خطبه عقد را ایراد کرد و مرا به همسری فرزند خویش درآورد و مسیح (ع) و فرزندان محمد (ص) گواهان عقد بودند. چون بیدار شدم ترسیدم که اگر این خواب را به پدر و پدر بزرگ خویش بگویم مرا بکشند و آن را پوشیده داشتم و برای آنان آشکار نساختم و سینه ام چنان از محبت ابو محمد آکنده شد که نتوانستم هیچ چیز بخورم و بیاشامم و سخت نزار و ناتوان شدم و بیمار گردیدم. هیچ پزشکی در شهرهای روم باقی نماند مگر اینکه پدر بزرگم او را آورد و از داروی من پرسید و چون ناامید شد به من گفت: ای نور چشم من! آیا خواسته و خواهشی داری که در این دنیا برآورم؟ گفتم: پدر بزرگ جان! درهای گشایش را به روی خود بسته می بینم. ولی مناسب است که از اسیران مسلمان که در زندان تو هستند بند و زنجیر برداری و از شکنجه ایشان دست بداری و بر آنان منت نهی و نوید آزادی دهی. امیدوارم که مسیح و مادرش سلامت مرا به من ارزانی دارند. و چون پدر بزرگم چنین کرد، اندکی تجلد و چابکی کردم و خود را سالم تر نشان دادم و اندکی خوراک خوردم و او نسبت به اسیران محبت و کرم بیشتر مبذول می داشت. پس از چهارده شب دوباره در خواب دیدم که سرور زنان هر دو جهان فاطمه (ع) در حالی که مریم (ع) و هزار تن از خدمتکاران بهشت همراهش بودند به دیدار من آمد. و مریم (ع) به من فرمود: این بانوی بانوان دو جهان و مادر شوهرت ابو محمد است. من به دامن فاطمه (ع) آویختم و گریستم و از اینکه ابو محمد به دیدار من نمی آید شکوه کردم. فاطمه (ع) فرمود: پسرم ابو محمد تا هنگامی که تو مشرک باشی به دیدار تو نمی آید و نباید بر آیین مسیحیان باشی و این خواهرم مریم (ع) از آیین تو به پیشگاه خداوند بیزاری می جوید. اکنون اگر خواهان رضایت خدا و مسیح و مریم هستی و طالب دیدار ابو محمدی بگو: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول اللَّه. چون این دو گواهی را بر زبان آوردم، فاطمه (ع) مرا به سینه خود چسباند و مرا خوشدل فرمود و گفت: اکنون توقع آن را داشته باش که ابو محمد به دیدار تو آید و من او را پیش تو خواهم فرستاد. بیدار شدم و منتظر دیدار ابو محمد بودم. شب بعد او را در خواب دیدم و گویا چنین به او می گفتم: که ای حبیب من! پس از آنکه دل من سراپا از محبت تو آکنده شد به من بی مهری فرمودی؟
گفت: تأخیر و خودداری من از دیدار تو فقط به سبب شرک تو بود و اکنون که به راستی مسلمان شده ای، همه شب در خواب پیش تو می آیم، تا خداوند در بیداری ما را به یک دیگر رساند و از آن زمان تاکنون هیچ شب دیدار خود را در خواب از من قطع نفرموده است. بشر می گوید: به او گفتم پس چگونه اسیر شدی؟ گفت: در یکی از شبها در خواب، ابو محمد (ع) به من فرمود: به زودی در فلان روز پدر بزرگت لشکرهایی به جنگ مسلمانان می فرستد و سپس خود از پی ایشان روان می شود. تو هم به طور ناشناس و در لباس خدمتکاران همراه دیگر زنها از فلان راه به آنان بپیوند. من چنان کردم و ناگاه پیشتازان مسلمانان بر ما تاختند و من هم اسیر شدم. بدون اینکه کسی تاکنون متوجه شده باشد که من نوه قیصر روم هستم. به تو هم اکنون خودم این موضوع را گفتم. کسی که من در سهم او قرار گرفتم چون از نام من پرسید نام خویش را از او پنهان داشتم و گفتم نامم نرگس است. گفت: آری، این نام از نامهای کنیزان است.
من گفتم: عجیب است که تو رومی هستی و این چنین عربی سخن می گویی. گفت:
آری، پدر بزرگم از شدت کوششی که در راه آموختن فرهنگ و ادب به من داشت به یکی از بانوان که مترجم بود دستور داد صبح و شام پیش من آید و به من عربی بیاموزد و چنان شد که زبان من به آن زبان این چنین گویا شد. بشر می گوید: چون او را به سامرا و حضور مولای خود امام ابو الحسن هادی بردم، آن حضرت به او گفت: عزت مسلمانی و اسلام و خواری و زبونی مسیحیت و شرف محمد (ص) و خاندانش را چگونه دیدی؟ گفت: ای پسر رسول خدا! چگونه برای تو چیزی را که از من به آن آگاه تری وصف کنم؟ امام هادی فرمود: می خواهم به تو پاداشی بدهم. آیا ده هزار درهم را خوشتر می داری یا مژده یی را که در آن شرف جاودانه است؟ گفت: آن مژده را. فرمود: ترا مژده باد به پسری که خاور و باختر جهان را به ملک خویش در می آورد و جهان را از عدل و داد آکنده می سازد پس از آنکه از ظلم و ستم آکنده باشد. نرجس پرسید: از چه کسی؟ فرمود: از همان کس که پیامبر (ص) ترا برای او در فلان شب از فلان ماه خواستگاری و عقد فرمود.
گفت: از مسیح یا وصی او؟ فرمود: مسیح (ع) و وصی او ترا به همسری چه کسی درآوردند؟ گفت: آیا کنیه پسر شما ابو محمد است؟ فرمود: آیا او را می شناسی؟
گفت: مگر از شبی که به دست مادرش بانوی بانوان دو جهان مسلمان شده ام شبی گذشته که به دیدار من نیامده باشد؟ در این هنگام حضرت هادی به خدمتکار خود کافور، فرمودند خواهرم حکیمه را فرا خوان، و چون آمد به او فرمودند: این همان است. حکیمه مدتی نرجس را در آغوش گرفت و سؤال می کرد و حضرت هادی فرمود: ای دختر رسول خدا! او را به خانه خود ببر و فرایض دینی را به او بیاموز که او همسر ابو محمد و مادر قائم (ع) است. جلد اول کتاب روضة الواعظین فی مناقب اهل بیت الطاهرین تمام شد. سپاس فراوان که به عنایت خداوند متعال ترجمه جلد اول کتاب روضة الواعظین تمام شد و امیدوارم توفیق یار باشد تا جلد دوم آن هم ترجمه شود.
مشهد مقدس- محمود مهدوی دامغانی بیست و پنجم بهمن 1365 خورشیدی، پانزدهم جمادی الثانیه 1407 قمری و چهاردهم فوریه 1987 میلادی

مجلس سی ام در چگونگی ولادت قائم صاحب الزمان (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
حکیمه دختر امام جواد (ع) می گوید: امام حسن عسکری (ع) به من پیام داد که امشب برای افطار پیش ما بیا و چون به حضورش رسیدم، فرمود: عمه جان! امشب، شب نیمه شعبان است و همانا خداوند متعال در امشب حجت خود را که حجت او در زمین است آشکار می فرماید.
حکیمه می گوید: از امام حسن پرسیدم مادرش کیست؟ فرمود: نرجس است.
گفتم: فدایت گردم، به خدا سوگند که هیچ نشانه یی در او نیست. فرمود: همچنان است که به تو گفتم، و همین که من سلام دادم و نشستم نرگس آمد که کفش مرا از پایم بیرون آورد و به من گفت: ای بانوی من! حالت چگونه است و روز را چگونه به شام رسانده ای؟ گفتم تو بانوی من و بانوی خاندان منی. از این سخن من شگفت کرد و گفت: عمه جان چه خبر است؟ گفتم: دخترکم! همانا که خداوند امشب به تو پسری خواهد بخشید که سرور این جهان و آن جهان است. نرگس از این سخن خجل شد. آن شب من نماز عشاء خود را گزاردم و به بستر رفتم و دراز کشیدم و در دل شب برای نماز شب برخاستم و چون از نماز شب فارغ شدم او همچنان خوابیده بود و هیچ نشانی از زایمان نداشت. من پس از نماز شب اندکی نشستم و دوباره در بستر خود دراز کشیدم و سپس با اضطراب برخاستم و او همچنان خفته بود و آنگاه برخاست و نماز گزارد و خوابید. من برای اینکه از طلوع سپیده دم آگاه شوم از حجره بیرون آمدم و متوجه شدم سپیده نخستین همچون دم گرگ آشکار شده است و نرگس همچنان خفته بود. در این حال شک و تردید کردم. امام حسن عسکری از همان جا که نشسته بود خطاب به من فرمود: ای عمه! شتاب مکن که فرمان خداوند نزدیک شده است. من نشستم و سوره های الم، سجده و یس را شروع به خواندن کردم و در همان حال نرگس ترسان از خواب برخاست. من خود را کنار او رساندم و گفتم: در پناه نام خدا باشی و پرسیدم آیا چیزی احساس می کنی؟ گفت: آری. گفتم خاطر آسوده دار و خوشدل باش که همان است که به تو گفته بودم. حکیمه می گوید در این هنگام رخوتی من و نرجس را فرا گرفت و من از صدای گریه و نفس کشیدن سرور خودم (امام قائم) به خود آمدم و جامه را کنار زدم و او را دیدم که در حال سجده است و پیشانی و کف دست و زانو و پنجه های پایش را بر خاک نهاده است. او را در آغوش کشیدم و دیدم بسیار پاک و پاکیزه است. در همین هنگام امام حسن عسکری با صدای بلند به من فرمود: عمه جان! پسرم را پیش من بیاور، و او را پیش پدر بردم. یک دست خود را در پشت و یک دست را زیر تهیگاه کودک قرار داد و پاهای او را روی سینه خویش نهاد و سپس زبان خود را در دهان طفل قرار داد و دست بر چشمهای طفل و گوشها و مفاصل او کشید و فرمود:
پسرکم! سخن بگو. طفل زبان گشود و گفت: گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و گواهی می دهم که محمد (ص) بنده و رسول خداست. سپس بر امیر المؤمنین علی و دیگر امامان درود فرستاد و پس از آنکه بر پدر خویش درود فرستاد، از سخن گفتن باز ایستاد. امام حسن عسکری به من فرمود: عمه جان! او را پیش مادرش ببر تا بر او سلام دهد و سپس او را پیش من برگردان. من چنان کردم و طفل را پیش مادرش بردم و چون به مادر خود سلام داد او را پیش پدر برگرداندم و کنار او نهادم. امام حسن (ع) به من فرمود: عمه جان! روز هفتم پیش ما بیایی.
حکیمه می گوید: فردای آن روز که برای عرض سلام به حضور امام حسن آمدم، چون جامه را از گهواره کنار زدم که سرور خود را ببینم او را ندیدم. به ایشان گفتم: فدایت گردم، سرور من کجاست؟ فرمود: عمه جان! او را به همان کس سپردیم که مادر موسی (ع) پسرش را به او سپرد. حکیمه می گوید: روز هفتم آمدم و سلام دادم و نشستم. فرمود: پسرم را پیش من بیاور و من سرورم را که در جامه و پارچه پیچیده بود به حضور ایشان آوردم و با او همان گونه رفتار کرد که در روز نخست رفتار فرموده بود و زبان خود را در دهان کودک نهاد و گویی به طفل شیر یا عسل می داد و سپس به او فرمود: پسرکم! سخن بگو! و او گواهی به یگانگی خداوند داد و سپس بر پیامبر و امیر المؤمنین و امامان دیگر درود فرستاد و پس از درود فرستادن بر پدر خود اندکی درنگ فرمود و سپس این آیه را تلاوت کرد: (بسم الله الرحمن الرحیم و ما اراده کردیم که بر آن طایفه ضعیف و ذلیل در آن سرزمین منت نهاده و آنها را پیشوایان خلق قرار دهیم و وارث ملک و جاه فرعونیان گردانیم و در زمین بر آنها قدرت و تمکین بخشیم و به چشم فرعون و هامان و لشکریان ایشان آنچه را که از آن اندیشناک و ترسان بودند بنمائیم.» موسی که از راویان این روایت است می گوید از عقبه خادم هم در این باره پرسیدم. گفت: حکیمه راست و درست گفته است. محمد بن عبد الله طهوی می گوید: پس از رحلت امام حسن عسکری (ع) پیش حکیمه دختر امام جواد رفتم تا در مورد حجت و امام و اختلاف و سرگردانی مردم در آن موضوع از او بپرسم. به من فرمود: بنشین. نشستم و چنین گفت: ای ابا محمد! توجه داشته باش که خداوند متعال هیچ گاه زمین را از حجت و امام گویا و حجت خاموش خالی نمی گذارد و امامت را پس از حسن و حسین (ع) در دو برادر قرار نداده است و آن هم فضیلتی مخصوص آن دو است که در زمین نظیر آن دو وجود ندارد و خداوند متعال فرزندان امام حسین (ع) را بر فرزندان امام حسن فضل و برتری بخشیده است همچنان که فرزندان هارون (ع) را بر فرزندان موسی (ع) برتری داده است، هر چند که موسی (ع) بر هارون برتری داشته و حجت و پیشوای او بوده است، و تا روز قیامت فضل و برتری از فرزندان حسین (ع) است. از این حیرت و سرگردانی هم برای مردم چاره یی نیست و باید کسانی که بر باطلند در این سرگردانی گرفتار شک و تردید شوند و کسانی که بر حق هستند مخلص شوند تا حجت تمام شود و مردم را بهانه یی باقی نماند و از این سرگردانی پس از رحلت امام حسن (ع) چاره یی نیست. من گفتم: ای بانوی من! آیا امام حسن عسکری فرزندی داشت؟ لبخند زد و گفت: اگر او را پسری نباشد پس از او چه کسی می تواند امام باشد؟ و به تو گفتم که پس از امام حسن و امام حسین، دیگر امامت برای هیچ دو برادر نخواهد بود. من گفتم: ای بانوی من! در باره چگونگی ولادت و غیبت سرور من سخن بگو. گفت:
آری، کنیزکی به نام نرجس داشتم. برادرزاده ام امام حسن عسکری به دیدن من آمد و به آن کنیزک نگریست. گفتم: گویا، او را خوش می داری. آیا او را به خانه ات بفرستم؟ فرمود: عمه جان چنین نیست ولی از او در شگفتم. گفتم: چه چیزی تو را به شگفتی واداشته است؟ فرمود: خداوند به زودی فرزندی به او عنایت می کند که در پیشگاه خداوند گرامی است و حق تعالی زمین را به وجود او انباشته از عدل و داد می کند همچنان که اکنون آکنده از جور و ستم است. گفتم: بنا بر این او را به تو می بخشم و پیش تو می فرستم. فرمود: در این باره از پدرم اجازه بگیر. من جامه پوشیدم و به خانه برادرم رفتم و نشستم. امام هادی (ع) خود آغاز به سخن کرد و فرمود: ای حکیمه! نرجس را پیش پسرم ابو محمد (امام حسن عسکری) بفرست.
گفتم: ای سرور من! برای همین منظور و کسب اجازه پیش شما آمده ام. فرمود: ای فرخنده یی! خداوند تبارک و تعالی دوست می دارد که ترا در پاداش این کار شریک کند و به تو بهره یی از این خیر ارزانی فرماید. حکیمه می گوید: بدون درنگ به خانه خویش برگشتم. نرگس را آراستم و او را برای امام حسن (ع) آماده ساختم و در خانه خود حجره یی برای آن دو فراهم کردم. برادرزاده ام چند روزی در خانه من بود و سپس به خانه پدرش برگشت و نرگس را هم همراهش فرستادم. چون امام هادی رحلت کرد و امام حسن عسکری در مقام پدر نشست، همچنان به خانه اش برای دیدار او می رفتم، همان گونه که به زیارت پدرش می رفتم. یک روز که آنجا رفتم نرگس پیش من آمد که در بیرون آوردن کفشهایم به من کمک کند و گفت: ای بانوی من! کفشهایت را به من بده. گفتم: نه، که تو بانو و سرور منی و به خدا سوگند اجازه نمی دهم که کفشهایم را تو از پایم بیرون آوری و برای من خدمت کنی، بلکه من در خدمتکاری برای تو بر دیده منت دارم. امام حسن این سخن مرا شنید و فرمود: عمه جان! خدایت پاداش عنایت فرماید. من تا هنگام غروب آنجا بودم و در آن وقت کنیزکی را صدا کردم که جامه و چادرم را بیاورد تا باز گردم. امام حسن فرمود: عمه جان! امشب را پیش ما بمان که به زودی و همین امشب آن نوزاد فرخنده که در پیشگاه خدا گرامی است متولد خواهد شد. همان نوزادی که خداوند زمین را به یمن برکت او پس از مرگش زنده می فرماید. گفتم: ای سرور من! آن مولود فرخنده از چه کسی متولد می شود و من هیچ گونه نشانی از آبستنی و بارداری در نرگس نمی بینم؟ فرمود: از نرگس متولد می شود، نه از کس دیگری. من برخاستم و سراپای نرگس را نگریستم و هیچ نشانی از بارداری در او ندیدم. پیش امام حسن برگشتم و گفتم که چه کار کرده ام. لبخند زد و فرمود: هنگام سپیده دم نشان بارداری او بر تو آشکار می شود و مثل او همچون مادر موسی (ع) است که نشان بارداری تا هنگام زایمان در او ظاهر نشد و هیچ کس از بارداری او آگاه نشد که فرعون در جستجوی موسی (ع) شکم زنان باردار را می درید و این هم نظیر موسی است. حکیمه می گوید: پیش نرگس بازگشتم و آنچه را که امام حسن گفته بود به او گفتم و از حالش پرسیدم. گفت: ای بانوی من! هیچ نشانی از آن در خود نمی بینم و من همچنان تا هنگام سپیده دم مواظب او بودم که کنار من خفته بود و از این پهلو به آن پهلو هم نمی شد. ناگاه هنگام سپیده دم ترسان از جای خود پرید. من او را به سینه خود چسباندم و نام خدا را بر زبان آوردم و بر او خواندم امام حسن فریاد کشید که سوره «انا انزلناه فی لیلة القدر» بخوان و من شروع به خواندن آن سوره کردم و بر او می دمیدم و گفتم: حالت چگونه است؟ گفت: اکنون آن چیزی که امام حسن به تو فرموده است آشکار شد. من همچنان به خواندن سوره قدر ادامه دادم و در آن حال جنین هم از شکم نرگس شروع به خواندن آن سوره کرد و بر من هم سلام داد. من ترسیدم و امام حسن با صدای بلند به من فرمود: از کار و فرمان خدا شگفت مکن که خداوند متعال در کودکی هم ما را با حکمت خویش به سخن گفتن وامی دارد و در بزرگی، حجت خویش در زمین خود قرار می دهد. هنوز گفتگوی من و امام حسن تمام نشده بود که نرگس از نظرم ناپدید شد و او را ندیدم. گویی میان من و او حجابی زده شد. من در حالی که فریاد می کشیدم، به سوی امام حسن دویدم. به من فرمود: عمه جان! برگرد که او را در جایگاه خود خواهی دید. من برگشتم. چیزی نگذشت که پرده یی که میان من و او ظاهر شده بود از میان رفت و نرگس را دیدم که چنان پرتوی او را فروگرفته است که چشم مرا خیره کرد و ناگاه چشم من به کودک افتاد که چهره بر خاک نهاده و زانو بر زمین نهاده و انگشت شهادت خویش را بر آسمان برافراشته و می گوید: گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و جد من رسول خدا و پدرم امیر مؤمنان است و سپس امامان را یک به یک نام برد و برشمرد تا به خود رسید و عرضه داشت پروردگارا! وعده مرا برآور و کار مرا کامل فرمای و گامم را استوار بدار و زمین را به وجود من انباشته از عدل و داد فرمای. امام حسن (ع) با صدای بلند فرمود: عمه جان! پسرم را پیش من بیاور. من کودک را در آغوش کشیدم و پیش ایشان بردم. همین که به حضور پدرش رسیدم، در حالی که در دست من بود به پدر سلام کرد. امام حسن او را از من گرفت و زبان خود را در کامش نهاد و از آن آشامید. در همین حال پرندگانی بر گرد سر کودک پرواز می کردند. سپس امام حسن به من فرمود: او را نزد مادرش برگردان که شیرش دهد.
من طفل را گرفتم و به مادرش سپردم. او را شیر داد و پیش پدرش برگرداندم و پرندگان همچنان پرواز می کردند، ناگاه پرنده یی از آن میان آوازی برآورد و امام حسن فرمود: او را ببر و نگهداری کن و هر چهل روز یک بار او را پیش ما بیاور و آن پرنده کودک را گرفت و در دل آسمان به پرواز آمد و دیگر پرندگان او را تعقیب می کردند و شنیدم امام حسن می گفت: تو را به همان کس ودیعه می سپارم که مادر موسی پسرش را ودیعه سپرد. نرگس شروع به گریستن کرد. امام حسن فرمود: آرام بگیر و ساکت باش که شیر خوردن از پستان دیگری بر او حرام است و به زودی پیش تو برگردانده می شود، همان گونه که موسی (ع) به مادرش برگردانده شد و این آن گفتار خداوند عز و جل است که می فرماید: «و ما موسی را به مادرش برگرداندیم تا دیده اش به او روشن گردد و اندوهگین نباشد.» حکیمه می گوید به امام حسن گفتم: این پرنده چه بود؟ گفت: روح القدس است که بر امامان گماشته است. آنان را موفق و مسدد می دارد و به آنان علم ربانی می آموزد. حکیمه می گوید: چون از آن تاریخ چهل روز گذشت، آن پسر برگردانده شد و برادرزاده ام به من پیام فرستاد و مرا فرا خواند و چون به حضورش رسیدم، پسر بچه یی دیدم که پیش او راه می رود و متحرک است. گفتم: ای سرور من! این طفل همچون کودکان دو ساله است. لبخند زد و فرمود: آن گروه از فرزندان پیامبران و اوصیای ایشان که پس از آنان به مقام امامت می رسند، رشد و پرورش آنان بر خلاف دیگران است و همانا کودکان ما چون یک ماه از عمرشان بگذرد، همچون کودکانی هستند که یک ساله باشند. برخی از کودکان ما در شکم مادر سخن می گوید و قرآن می خواند و در همان حال که شیرخواره است خدا را عبادت می کند و فرشتگان بر گردش می گردند و صبح و شام برای سلام به حضورش می آیند. حکیمه می گوید:
من همواره این کودک را می دیدم ولی هر چهل روز یک بار، و چند روز پیش از رحلت امام حسن (ع) او را دیدم که همچون مردی شده بود، آنچنان که نخست او را نشناختم و به امام حسن گفتم: این کیست که به من دستور می فرمایی پیش او بنشینم.
فرمود: این پسر نرگس است و این خلیفه من پس از من است. به زودی مرا از دست می دهید. فرمانبردارش باش و به سخن او گوش فرا ده. گوید امام حسن (ع) چند روز پس از آن رحلت فرمود و همچنین که می بینی مردم پراکنده شدند و به خدا سوگند که من او را هر صبح و شام می بینم و او پاسخ مسائلی را که مردم از من می پرسند می دهد و من به آنان پاسخ می دهم و به خدا سوگند گاهی من چیزی برای پرسیدن ندارم، ولی او خود شروع می کند و گاه آنچه به خاطرم می گذرد پاسخش را بدون اینکه از او پرسیده باشم می دهد. چنان که دیشب در باره آمدن تو پیش من، به من خبر داد و دستور داد حقیقت را به تو بگویم. محمد بن عبد الله که راوی این روایت است می گوید: به خدا سوگند حکیمه مطالبی به من گفت که کسی جز ذات خدا بر آن آگاه نیست و دانستم که راست و درست است و خداوند حکیمه را از اموری آگاه کرده است که هیچ یک از خلق خود را بر آن امور آگاه نکرده است. ابو جعفر عمری می گوید: چون حضرت حجت متولد شد، امام حسن عسکری (ع) فرمود: ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت بخر و میان مستمندان تقسیم کن و خیال می کنم فرمود: میان بنی هاشم تقسیم کن، و چند گوسپند هم برای عقیقه ایشان قربانی کرد. و روایت شده است که چون امام قائم متولد شد پرتوی درخشان دیده شد که از او آشکار شد و به افق آسمان رسید و پرندگان سپیدی دیده شد که از آسمان فرود آمدند و بالهای خود را بر سر و روی و تمام بدن آن حضرت کشیدند و پرواز کردند و رفتند و چون این موضوع را به امام حسن عسکری گفتم لبخند زد و فرمود: اینان فرشتگان آسمانند که برای تبرک جویی از این نوزاد فرود آمده اند و چون قیام کند همین فرشتگان یاران او خواهند بود. از موسی بن جعفر (ع) روایت شده است که چون علی بن موسی الرضا (ع) متولد شد فرمود: این پسرم پاک و پاکیزه و ختنه شده متولد شد و تمام امامان همچنین پاک و پاکیزه و ختنه شده متولد می شوند، ولی ما برای پیروی از سنت و آیین حنفی مراسم ظاهری ختنه و کشیدن تیغ به موضع را انجام می دهیم.

مجلس سی و یکم در امامت و مناقب صاحب الزمان (ع)

خداوند متعال چنین فرموده است:
«و ما اراده کردیم که بر آن طایفه ضعیف و ذلیل در آن سرزمین منت گذارده و آنها را پیشوایان خلق قرار دهیم و وارث ملک و جاه فرعونیان گردانیم و در زمین به آنان قدرت و تمکین بخشیم و به چشم فرعون و هامان و لشکریانشان آنچه را کز آن اندیشناک و ترسان بودند بنماییم.» و نیز فرموده است:
«و ما بعد از تورات در زبور نوشتیم که البته بندگان نیکوکار من ملک زمین را وارث خواهند شد.»
پس از امام حسن عسکری، پسرش مهدی منتظر، امام است و قبلا گفته شد که به اقتضای عقل هیچ گاه جهان از وجود معصوم خالی نیست و با استدلال به قاعده لطف خداوند وجود معصوم ضروری است، زیرا با وجود آن مردم به صلاح نزدیک تر و از تباهی دورترند و چون لطف بر خداوند واجب است لازم خواهد بود که جهان هیچ گاه بدون امام معصوم نباشد. پیامبر (ص) فرموده است: روزگار هرگز سپری نخواهد شد و گردش شب و روز به پایان نخواهد رسید، تا خداوند مردی از خاندان مرا برانگیزد که نامش همچون نام من است و زمین را از عدل و داد انباشته خواهد کرد، همچنان که از جور و ستم انباشته شده بود. همچنین فرموده است: اگر از دنیا جز یک روز باقی نمانده باشد، خداوند آن روز را چندان طولانی قرار می دهد تا مردی از فرزندزادگان مرا که نامش همچون نام من است برانگیزاند و او زمین را انباشته از عدل و داد خواهد کرد همچنان که از جور و ستم انباشته شده بود. پیامبر (ص) به یاران خود فرموده است: به شب قدر ایمان بیاورید که در آن شب، کارهای سال مقدر می شود و همانا برای خلافت پس از من علی بن ابی طالب و یازده تن از نسل او خواهند بود. امیر المؤمنین علی (ع) به ابن عباس فرموده است: شب قدر در همه سالهاست و در آن شب امور آن سال مقدر می شود و برای خلافت پس از رسول خدا (ص) افرادی هستند. ابن عباس پرسید: آنان کیستند؟ فرمود: من و یازده تن از ذریه من که همگی امام محدثند. امام باقر (ع) فرموده است که خداوند متعال، محمد (ص) را به سوی جن و انس مبعوث فرموده است و پس از او دوازده وصی قرار داده است که برخی از ایشان درگذشته اند و برخی باقی هستند و هر یک از این اوصیا را سنتی است و اوصیای پس از محمد (ص) به سنت اوصیای عیسی (ع) هستند که آنان هم دوازده تن بودند و امیر المؤمنین علی (ع) به سنت مسیح (ع) بوده است. جابر گفته است: به حضور فاطمه زهرا (ع) رسیدم. پیش آن حضرت لوحی بود که در آن نامهای اوصیا و امامانی که از ذریه ایشان بوده و هستند نوشته شده بود.
شمردم، نام دوازده امام در آن ثبت بود و آخرین ایشان قائم آل محمد بود. از آن عده که از نسل زهرا (ع) هستند سه تن محمد و سه تن علی نام داشتند. مسروق می گوید: در حالی که پیش عبد الله بن مسعود بودیم و قرآنهای خود را بر او عرضه می داشتیم، ناگهان مرد جوانی از او پرسید: آیا پیامبر شما به شما نگفته است که پس از او چند خلیفه خواهد بود؟ ابن مسعود گفت: تو جوان و کم سن و سالی و عجیب است که هیچ کس پیش از تو در این مورد از من نپرسیده است. آری، پیامبر ما که درود خدا بر او و خاندانش باد با ما عهد فرموده و گفته است که پس از او دوازده خلیفه خواهند بود به شمار نقیبان بنی اسرائیل. شعبی می گوید، پیامبر فرموده است: امر امت من همواره ظاهر و آشکار است تا آنکه دوازده خلیفه که همگی از قریش هستند خلافت کنند. ابو هاشم جعفری می گوید، به امام حسن عسکری گفتم: جلال و بزرگی شما مانع از این است که از شما چیزی بپرسم. آیا اجازه می دهید سؤالی کنم؟ فرمود:
بپرس. گفتم: آیا شما پسری دارید؟ فرمود: آری. گفتم: اگر اتفاقی بیفتد، کجا از او پرس وجو کنم؟ فرمود: در مدینه. عمرو اهوازی می گوید: امام حسن عسکری پسر خویش را به من نشان داد و گفت پس از من این امام شماست. داود بن قاسم جعفری می گوید: از امام هادی (ع) شنیدم می گفت: پس از من پسرم حسن جانشین من است و حال شما چگونه خواهد بود در مورد جانشین او؟ گفتم: فدایت گردم از چه نظر؟ فرمود: زیرا شخص او را نمی بینید و نام بردنش برای شما حلال نیست. گفتم: پس چگونه باید از او یاد کنیم: فرمود: بگویید حجت خاندان محمد (ص). محمد بن اسماعیل و حکیمه دختر امام محمد تقی (ع) که عمه امام حسن عسکری است و ابو عمرو عمری و ابو علی بن مطهر و ابو عبد الله بن صالح و ابراهیم بن ادریس و جعفر بن علی و ابو نصر طریف خادم، همگی امام زمان (ع) را دیده اند و گروهی از ایشان صفت قد و بالای آن حضرت را هم نقل کرده اند. برای پیش از قیام آن حضرت نشانه هایی روایت شده است که از جمله آنها خروج سفیانی و کشته شدن حسنی و اختلاف بنی عباس با یک دیگر بر سر امور دنیایی و خورشید گرفتگی روز نیمه رمضان و گرفتگی ماه در شبهای آخر ماه که بر خلاف قاعده است و فرورفتگی در ناحیه بیداء (صحرا) و در ناحیه خاور و ثابت ماندن خورشید از هنگام نیم روز تا هنگام عصر و طلوع خورشید از باختر و کشته شدن نفس زکیه همراه هفتاد تن از نیکوکاران، پشت دروازه کوفه و سر بریدن مردی از بنی هاشم میان رکن و مقام و فرو ریختن دیوار مسجد کوفه و به جنبش آمدن پرچمهای سیاه از ناحیه خراسان و خروج یمانی و ظهور مغربی در مصر و تصرف او تمام منطقه شام را و فرود آمدن ترکان در منطقه جزیره و فرود آمدن رومیان در منطقه رمله و طلوع ستاره یی در خاور که همچون ماه نورانی خواهد بود و سپس چنان خمیده خواهد شد که گویی دو گوشه آن به یک دیگر می رسد و آشکار شدن پرتوی سرخ در آسمان و پراکنده شدن آن در افق و آشکار شدن آتشی عمودی در خاور و باقی ماندن آن سه یا هفت روز در آسمان و لگام گسیختگی اعراب و تصرف کردن آنان سرزمینها را و خروج ایشان بر سلطان عجم و کشتن مردم مصر امیر خود را و ویران شدن شام و برافراشته شدن سه پرچم در آن و درآمدن پرچمهای قبیله قیس و دیگر اعراب در مصر و پرچمهای کنده (نام قبیله ای است) در خراسان و وارد شدن گروهی از سواران. از سوی مغرب و اردو زدن آنان در کنار منطقه جزیره و طغیان رودخانه فرات تا آنجا که آب وارد کوچه های کوفه شود و خروج شصت دروغگو که همگی مدعی پیامبری خواهند بود و خروج دوازده مرد از آل ابی طالب که همگان برای خود ادعای امامت دارند و در آتش سوزاندن مردی بزرگ از سرسپردگان بنی عباس میان جلولا و خانقین و بستن پل بر روی دجله در بغداد در بخش محله کرخ و برخاستن طوفان و گرد بادی سیاه در بغداد در نخستین ساعات روز و اتفاق افتادن زلزله مهیبی در بغداد که بسیاری از آن شهر را به زمین فرو خواهد برد و ترس و بیمی که بر مردم عراق چیره خواهد شد و فراوانی مرگ در آن و نقصان فراوان در جان و مال و میوه ها و ظهور و هجوم ملخ در فصل آن و در غیر فصل که موجب از میان رفتن کشت و کم برکتی محصول کشاورزی خواهد شد و اختلاف میان دو گروه عجم (ایرانی) و خون ریزی بسیار میان ایشان و سرکشی بردگان و بیرون شدن ایشان از حلقه اطاعت از صاحبان خود و کشته شدن صاحبان بردگان به دست ایشان و مسخ و دگرگون شدن گروهی از اهل بدعت به صورت خوکان و بوزینگان و چیره شدن بردگان بر زمینهای مالکان خود و شنیدن آوایی از آسمان که همه مردم زمین آن را به زبان و لغت خود می شنوند و آشکار شدن یک سر و سینه در آسمان و در چشمه خورشید و بیرون آمدن گروهی از اموات از گورها و بازگشت آنان به دنیا آنچنان که شناخته می شوند و گروهی به دیدار آنان می روند و پس از آن بیست و چهار باران پیوسته فرو می ریزد و زمین به آن زنده می شود و برکات آن شناخته می شود و پس از آن هر گونه اندوه و بیماری از معتقدان بر حق و شیعیان واقعی حضرت مهدی (ع) بر طرف می شود و از ظهور ایشان در مکه آگاه می شوند و از هر سو برای یاری دادن آن حضرت به مکه روانه می شوند و در این باره اخبار رسیده است. برخی از این اخبار حتمی است و وقوع برخی مشروط است. امام صادق (ع) فرموده است: قائم آل محمد در سالهای فرد ظهور خواهد کرد، یعنی یک و سه و پنج و هفت و نه. همچنین امام صادق (ع) فرموده است: در شب بیست و سوم به نام قائم آل محمد (ص) ندا داده می شود و در روز عاشورا که روز شهادت حسین بن علی علیهما- السلام است قیام می کند. گویی هم اکنون او را می بینم که در روز شنبه یی که دهم محرم است میان رکن و مقام ایستاده است و جبریل در حالی که دست او را در دست گرفته است، ندا می کند: بیایید برای بیعت با خدا، و شیعیان او از گوشه و کنار زمین به سوی او می روند و زمین برای آنان درنوردیده می شود و با او بیعت می کنند و خداوند به وجود او دنیا را آکنده از عدل می کند، همچنان که آکنده از ظلم و ستم شده باشد. امام باقر (ع) فرموده است: مهدی (ع) داخل کوفه می شود، در حالی که در آن شهر سه پرچم برای جنگ با او برافراشته شده است و کوفه به تصرف او در می آید و وارد آن شهر می شود و بر منبر کوفه بالا می رود و خطبه می خواند و مردم از کثرت صدای گریه نمی فهمند که چه می گوید. جمعه بعدی مردم از او مسألت می کنند که با ایشان نماز جمعه بگزارد دستور می دهد برایش مسجدی در نجف مشخص کنند و آنجا با ایشان نماز جمعه می گزارد و سپس فرمان می دهد از پشت حرم حسینی نهری تا نجف حفر کنند، آنچنان که آب به نجف برسد و بر آن نهر پلها بسته و کنار آن آسیابها احداث می شود و گویی پیرزنانی را می بینم که زنبیلهای گندم بر سر گرفته و به آسیابها می آورند و بدون دریافت مزد برای آنان آرد می شود. همچنین امام باقر فرموده است: گویی می بینم که قائم آل محمد از مکه به نجف و کوفه آمده است، در حالی که پنج هزار فرشته همراه اوست و جبریل در سمت راست و میکال در سمت چپ و مؤمنان برابر اویند و او از آنجا لشکریان خود را به سرزمینها گسیل می دارد. امام صادق (ع) فرموده است: قائم آل محمد (ص) هفت سال حکومت می کند و برای او مدت شبانروز طولانی می شود، آنچنان که یک سال از مدت حکومتش معادل ده سال از سالهای شماست و در واقع معادل هفتاد سال از سالهای شما حکومت می کند و چون ظهورش نزدیک شود در تمام ماه جمادی الثانیه و ده روز از رجب چنان بارانی می بارد که مردم مانند آن ندیده اند و خداوند با آن باران گوشتها و بدنهای مؤمنان را در گورهایشان می رویاند و گویی هم اکنون آنان را می بینم که از سوی جهینة می آیند در حالی که گرد و خاک از موهای خویش می زدایند. امام صادق (ع) فرموده است: چون قائم ما قیام کند، زمین آنچنان روشن و تابناک می شود که مردم از پرتو خورشید بی نیاز می شوند و تاریکی از میان می رود و به هنگام فرمانروایی او مردان چنان عمری طولانی دارند که برای ایشان هزار پسر متولد می شود و دختری برای آنان متولد نمی شود و زمین گنجینه های خود را آشکار می سازد که مردم آنها را بر روی زمین می بینند و در آن هنگام شخصی در جستجوی کسی بر می آید که زکات اموال خود را به او بدهد و هیچ کس را نمی یابد که از او بپذیرد و این به آن سبب است که همه مردم از فضل خداوند متعال بی نیازند. امام باقر (ع) ضمن حدیث مفصلی فرموده است: چون قائم آل محمد قیام کند به کوفه می رود و چهار مسجد را در آن شهر ویران می کند و هر مسجدی را که دارای کنگره باشد ویران می کند و هموار می سازد. راههای بزرگ را توسعه می دهد و تمام بخشهای ساختمانی را که در خیابان و گذرگاه پیشروی داشته باشد و تمام ساختمانی را که بالاتر از در خانه باشد (ظاهرا یعنی مشرف بر ساختمانهای دیگر باشد) و همه ناودانهایی را که در ممر مردم فرو می ریزد ویران می کند. هر بدعتی را از میان برمی دارد و هر سنت پسندیده را پا بر جا می دارد. قسطنطنیه و چین و سلسله کوههای دیلم را می گشاید و هفت سال فرمانروایی او طول می کشد که هر سال آن معادل ده سال است و سپس خداوند متعال آنچه را بخواهد انجام می دهد. به امام باقر گفته شد: فدایت گردم، چگونه ممکن است مدت سالها طولانی شود؟ فرمود: به فرمان خداوند حرکت فلک همراه با درنگ و کندی خواهد شد و بدین گونه بر مدت شبانروز و سال افزوده می شود. راوی این روایت می گوید به امام باقر گفتم:
می گویند اگر در حرکت فلک دگرگونی پیش آید تباه می شود. فرمود: این سخن و اعتقاد زندیقان است ولی مسلمانان چنین سخنی نمی گویند و همانا خداوند ماه را برای پیامبرش شکافته و به دو نیم فرموده است و پیش از آن هم خورشید را برای یوشع بن نون برگردانده است و خداوند متعال به طولانی بودن روز قیامت خبر داده و فرموده است: معادل هزار سال از سالهایی است که شما می شمرید. امام صادق (ع) فرموده است: چون قائم آل محمد قیام کند، مردم را از نو به اسلام فرا می خواند و آنان را به کارهایی که کهنه و متروک شده است راهنمایی می فرماید، کارهایی که عموم مردم از آن روی برگردانده اند. و همانا مهدی از این جهت مهدی نامیده شده است که مردم را به کارهایی که متروک مانده است هدایت می فرماید و قائم نامیده شده است از آن روی که بر حق قیام می کند. همان حضرت فرموده است: چون خداوند متعال به قائم آل محمد اجازه خروج و قیام دهد، به منبر می رود و مردم را به بیعت با خود فرا می خواند و آنان را به خدا سوگند می دهد و به حق خود دعوت می کند و می گوید من میان شما به سیره و روش پیامبر (ص) رفتار خواهم کرد. در این هنگام خداوند متعال جبریل (ع) را به حضور او گسیل می فرماید. جبریل بر حطیم فرو می آید و به قائم آل محمد می گوید:
به چه چیزی دعوت می کنی؟ و چون قائم به او خبر می دهد، جبریل می گوید: من نخستین کس هستم که با تو بیعت می کنم و دست بر دست او می نهد و سیصد و ده و چند مرد در مدینه به حضورش می رسند. همان حضرت فرموده است که چون قائم آل محمد قیام کند، نخست پانصد تن از قریش را گردن می زند و سپس پانصد تن دیگر را و این کار را شش بار تکرار می کند. راوی روایت می گوید: به امام صادق گفتم، مگر شمار قریش به این عدد می رسد؟ فرمود: آری، یعنی از خود قریش و دوستداران و وابستگان ایشان. همچنین امام صادق فرموده است: چون قائم آل محمد قیام کند، مسجد الحرام را از پی و ریشه باز سازی می کند و مقام ابراهیم را به محل اصلی آن نصب می فرماید و دستهای بنی شیبه بریده می شود و از کعبه آویخته می گردد و می گوید اینان دزدان اموال کعبه اند. امام باقر ضمن حدیث مفصلی می فرماید: چون قائم آل محمد قیام کند به کوفه می رود. از آن شهر ده و چند هزار تن که سلاح بر تن دارند و به بتریه معروفند بیرون می آیند و به او می گویند: به همان جا که آمده ای برگرد که ما را نیازی به حکومت فرزندان فاطمه (ع) نیست. قائم آل محمد (ع) بر آنان شمشیر می نهد و همگان را نابود می سازد و سپس به کوفه وارد می شود و بر منافقان و شکاکان شمشیر می نهد و کاخ حکومتی آن شهر را ویران می سازد و جنگجویان ایشان را می کشد، تا آنگاه که خدای عز و جل خشنود گردد. علی بن عقبه از پدرش نقل می کند که می گفته است: چون قائم آل محمد (ع) ظهور کند به عدل حکم می کند و جور و ستم به روزگار او از میان می رود و راهها امن می شود، و زمین برکات خود را بیرون می آورد و حق هر کس به او برمی گردد و اهل و پیروان همه ادیان مسلمان می شوند و اعتراف به ایمان می کنند. مگر این گفتار خداوند را نشنیده ای که می فرماید: «و حال آنکه هر که در آسمان و زمین است، خواه و ناخواه مطیع فرمان خداوند است.» و قائم آل محمد میان مردم به حکم محمد (ص) و حکم داود (ع) حکم می کند و در آن هنگام زمین گنجینه های خود را آشکار می سازد و برکات خود را ظاهر می سازد و هیچ کس از شما در آن هنگام به سبب اینکه همه مؤمنان توانگر و ثروتمندند کسی را نخواهد یافت که به او صدقه دهد و زکات خویش را بپردازد و هر دولتی، از هر خاندانی باشد، پیش از ما به حکومت خواهد رسید که پس از اینکه روش ما را در حکومت دیدند نگویند اگر به دولت برسیم همانند ایشان رفتار می کنیم و این همان گفتار خداوند است که می فرماید:
«و سرانجام پسندیده از پرهیزکاران است.» امام باقر (ع) فرموده است: هنگامی که قائم آل محمد (ع) قیام می کند خیمه هایی برای افرادی که به مردم قرآن می آموزند بر پا می شود و آنان قرآن را به ترتیبی که خداوند نازل فرموده است آموزش می دهند و حفظ آن در آن روز از این جهت بسیار دشوار است که ترتیب آن بر خلاف ترتیب کنونی آیات و سوره هاست.
امام صادق (ع) فرموده است: قائم آل محمد (ص) از پشت کعبه همراه بیست و هفت تن ظهور می فرماید که پانزده تن از قوم موسی (ع) هستند، یعنی همانان که به حق هدایت می کردند و به آن توجه داشتند و هفت تن از اصحاب کهف و یوشع بن نون و سلمان و ابو دجانه انصاری و مقداد و مالک اشتر و آنان در التزام او و از یاران و فرماندهان سپاه اویند. و همان حضرت فرموده است: چون قائم آل محمد قیام فرماید، میان مردم با حکم داود (ع) حکم می کند و نیازی به هیچ دلیل و شاهدی ندارد، که خداوند همه چیز را به او الهام می فرماید و او با علم خود حکم می کند و به همه اقوام آنچه را از او پوشیده دارند خبر می دهد و با آثار چهره افراد دشمن خود را از دوست خویش تشخیص می دهد، و خداوند عز و جل می فرماید: «همانا در این عقوبت، اهل ایمان و هوشمندان را آیات بسیار است». و روایت شده است که مهدی (ع) فقط چهل روز پیش از رستاخیز رحلت می کند و در می گذرد و در آن چهل روز آشفتگی است و نشانه برانگیخته شدن مردگان و بر پا شدن قیامت برای دریافت پاداش و عقوبت است. در عین حال علم واقعی این امور در پیشگاه خداوند است. امام باقر (ع) فرموده است: عمر بن خطاب از علی (ع) پرسید که نام مهدی چیست؟ علی (ع) فرمود: اما در مورد نام او حبیب من (یعنی پیامبر) با من عهد فرموده است، نامش را پیش از ظهورش به کسی نگویم. عمر گفت: برخی از صفات او را به من خبر بده. فرمود: جوانی است میانه بالا و خوش روی و موی که موهایش تا دوشش آویخته است و پرتو چهره اش بر سیاهی موی سر و ریش او می تابد. پدرم فدای پسر بهترین کنیزان باد. ولادت امام قائم (ع) روز جمعه نیمه شعبان سال دویست و پنجاه و پنج هجری بوده است و به هنگام رحلت پدرش عمر ایشان پنج سال بوده است و خداوند حکمت و فصل الخطاب را به او ارزانی فرموده و او را برای همه جهانیان آیت و نشانه قرار داد و همچنان که به یحیی (ع) در کودکی حکمت آموخت، به او هم حکمت عنایت داشت و او را در کودکی امام قرار داد، همچنان که عیسی بن مریم (ع) را در گهواره نبوت بخشید و نام مادرش را ریحانه، نرجس، صیقل و سوسن نقل کرده اند. و روایت شده است که روز جمعه هشتم شوال سال دویست و پنجاه و هفت، یعنی دو سال و هفت ماه پیش از رحلت پدرش متولد شده است و همان روایت اول مورد اعتماد است. نخست عثمان بن سعید نایب آن حضرت بود و چون عثمان درگذشت پسرش ابو جعفر محمد بن عثمان آن کار را بر عهده گرفت و پس از خود به ابو القاسم حسین بن روح وصیت کرد و ابو القاسم حسین بن روح به ابو الحسن علی بن محمد سمری وصیت کرد و چون مرگ علی بن محمد سمری فرا رسید، پرسید که آیا به کسی وصیت کند؟ و فرمود: خداوند فرمان خود را اجرا خواهد فرمود، و مهدی (ع) منتظر ظهور دولت حق خویش خواهد بود. ولادت و امور مربوط به آن حضرت به سبب فشار و دشواری روزگار و اینکه پادشاه آن زمان به شدت در جستجوی ایشان بود و در آن راه تلاش می کرد پوشیده ماند و چون موضوع انتظار شیعه برای ظهور حضرت مهدی بسیار شایع و معروف بود، پدر بزرگوارش در زندگی خود آن موضوع را آشکار نفرمود و جمهور مردم پس از رحلت حضرت امام حسن عسکری هم از این موضوع چندان آگاه نشدند و به همین سبب جعفر پسر امام هادی (ع) میراث برادرش امام حسن عسکری را تصرف کرد و در مورد حبس و زیر نظر گرفتن همسران و کنیزان برادر سخن چینی کرد و بر شیعیان برادر در مورد انتظار ایشان برای ظهور پسر برادرش اعتراض می کرد که چرا معتقد به ظهور و امامت اویند و بدین گونه شیعیان را ترسان و پراکنده کرد و بر آنان دوره بسیار سختی گذشت و گرفتار پند و زندان و تهدید و خواری و زبونی شدند و خوشبختانه حکومت چندان هم بر ایشان دست نیافت. جعفر هم به ظاهر میراث برادر خود را تصرف کرد و تلاش کرد در نظر شیعیان مقام برادر خویش را به دست آورد و هیچ یک از آنان این ادعای او را نپذیرفتند و اعتقادی به او پیدا نکردند. ناچار جعفر به سلطان وقت متوسل شد و از او خواست که رتبت و منزلت برادرش را به او دهد و متعهد شد در این مورد اموال بسیار پرداخت خواهد کرد و به هر وسیله یی که گمان می کرد سود بخش باشد دست زد و هیچ سودی نبرد و ما بدین گونه تاکنون اندکی از اخبار و آثار را در باره شرح حال ائمه اطهار و آنچه متعلق به ایشان است و تاریخ ولادت و اسامی مادران و اموری نظیر آن را در این کتاب آوردیم، و هر کس خواهان مطلب بیشتری در این مورد است از کتابهای دیگری که در این باره تألیف و تصنیف شده است استفاده کند که به خواست خداوند متعال آنچه بخواهد آنجا می یابد. روایت شده است که امام صادق (ع) بسیار می فرمود:
«هر قوم را دولتی است که انتظار آن را می کشند و دولت ما در آخر زمان آشکار خواهد شد.» و سید حمیری چنین سروده است:
«به همان آیین که او داشته است متدین هستم و کف او با کف من در صفین شریک بوده است در ریخته شدن خونهایی که در آن جنگ ریخته شد و خداوند برای عدل و داد ترازوهایی را آشکار فرموده است.
پروردگارا آن خونها بر گردن من است، باز هم نظیر آن را به من بیاشامان، آمین! آمین! آمین می گویم که همچون ایشان و در حال ایشان باشم، همراه گروهی که برای خدا هجرت می کنند و پراکنده می شوند، همراه گروهی که بر گرد مهدی هستند و مهدی ایشان را از وادی مکه پیاده و سواره با خود می برد.
آنان چیزی جز خدای خود را اراده نمی کنند، چه مراد پسندیده یی که مریدان در پی آنند، تا آنگاه که با گروه های بنی حرب (اعقاب ابو سفیان) رویاروی می شوند و به فرق سر و بالای بینی آنان ضربه می زنند.
ای ابو الحسن! ای بهترین اوصیا! چه شرفی که خداوند به تو عنایت فرموده است و خدای برای تو چند برابر آن را بیفزاید، تا آنچه را به پیامبران ارزانی فرموده است به تو ارزانی فرماید.
خدای برای من گواهی می دهد که من آنان را دوست می دارم، دوستی آمیخته با دین و آیین در مورد شما. تا آن هنگام که در کفن پیچیده و در خاک پنهان شوم، هیچ گروهی را به جای شما عوض نخواهم کرد و در جستجوی آن نخواهم بود.» دعبل بن علی خزاعی هم چنین سروده است:
«اگر آنچه را که امیدوارم امروز یا فردا صورت بگیرد نمی داشتم، دل من در پی اندوه ایشان پاره پاره می شد.
قیام امامی که بدون تردید در پناه نام خدا و برکات خداوند قیام خواهد کرد.
امامی که میان ما هر حق و باطلی را آشکار می سازد و با نعمت و نقمت جزا و سزا می دهد.
و گروهی از فرزندان فلان و بهمان را که مدعی هستند میان مردم لعن و نفرین می کند. ای دل! خوش باش و مژده باد بر تو که آنچه باید بیاید چندان دور نیست.
از طول مدت ستم بیتابی مکن و می بینم که نیروی من آهنگ پایداری دارد (می بینم که ستم آهنگ پراکندگی و سستی دارد.) اگر خداوند ظهورش را در مدت عمر من قرار دهد و مرگ مرا تا ظهور او به تأخیر اندازد، تسکین و آرامش دل خواهم یافت و هیچ شک و تردیدی در نفس من باقی نمی ماند و زوبین و نیزه خود را از خون دشمنان سیراب می کنم.»