فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیست و هشتم در امامت و مناقب ابو محمد حسن بن علی العسکری (ع)

پس از امام ابو الحسن هادی (ع) پسرش ابو محمد حسن بن علی (ع) امام است زیرا همه صفات فضل در او جمع و بر همگان مقدم بوده است و برای او مقتضیات امامت و ریاست از علم و زهد و عقل و عصمت و شجاعت فراهم بوده و پدرش هم تصریح بر امامت او کرده است و دلایل دیگری که در گذشته بیان شد. علی بن مهزیار می گوید: به امام هادی گفتم به خدا پناه می برم، ولی اگر حادثه یی برای شما پیش آمد، به چه کسی باید مراجعه کنم؟ فرمود: جانشین و صاحب عهد من، پسر بزرگم یعنی امام حسن (ع) است. محمد بن یحیی می گوید: پس از درگذشت محمد پسر امام هادی برای عرض تسلیت به حضورش رفتم. ابو محمد حسن بن علی هم نشسته بود که گریست و حضرت هادی به ایشان رو کرد و فرمود: خداوند امامت را در تو نهاده است و از این جهت خدا را سپاس و ستایش می گویم. عبد الله بن محمد اصفهانی می گوید: «امام هادی فرمود: امام شما پس از من کسی است که بر جنازه من نماز می گزارد» و ما پیش از مرگ امام هادی، امام حسن را نمی- شناختیم و چون امام هادی رحلت فرمود ایشان آمد و بر جنازه پدر نماز گزارد.
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر می گوید: کار بر ما سخت شد. پدرم به من گفت: بیا نزد این مرد یعنی امام حسن عسکری برویم که معروف به سخاوت است.
گفتم: او را می شناسی؟ گفت: نه او را می شناسم و نه تاکنون او را دیده ام. به سوی خانه ایشان رفتیم. پدرم میان راه به من گفت: چه نیازمندیم که پانصد درهم به ما ببخشد.
صد درهم برای جامه، دویست درهم برای خرید آرد و دویست درهم برای مخارج دیگر. من هم در دل گفتم: ای کاش سیصد درهم به من ببخشد با صد درهم، خری بخرم و صد درهم هزینه جامه من و صد درهم برای مخارج دیگر، و به ناحیه جبل بروم.
گوید: همین که بر در خانه امام حسن رسیدیم، غلامش بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش وارد شوند. چون وارد خانه شدیم و سلام دادیم به پدرم گفت: ای علی! چه چیز موجب شده است که تا کنون پیش ما نیایی؟ گفت: ای سرور من! آرزو داشتم که ترا با این وضع، خود ببینم، و چون از خانه اش بیرون آمدیم غلامش از پی ما آمد و نخست کیسه یی به پدرم داد که در آن پانصد درهم بود و گفت: دویست درهم برای جامه و دویست درهم برای آرد و صد درهم برای هزینه های دیگر. کیسه یی هم به من داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم برای بهای خر، صد درهم برای هزینه جامه و صد درهم برای هزینه های دیگر و به سمت جبل مرو و به سورا برو. گوید:
او به سورا رفت و آنجا زن گرفت و امروز درآمدش سالیانه دو هزار دینار است و با وجود این پیرو مذهب واقفیه است. محمد بن ابراهیم کردی که راوی این روایت است می گوید: به او گفتم چه دلیل و نشانه یی بهتر از این؟ گفت: راست می گویی ولی مذهب واقفیه چیزی است که بر آن عادت کرده ایم! احمد بن حارث قزوینی می گوید: همراه پدرم در سامرا بودم و پدرم میر آخور بود و عهده دار امور مرکبهای ابو محمد حسن بن علی بود. مستعین عباسی استری داشت بسیار زیبا و چموش و سرکش و نمی گذاشت که کسی دهانه بزند و سوارش شود و تمام مهترها آنچه کردند راهی برای این کار پیدا نکردند. یکی از ندیمان مستعین گفت: این استر را برای ابن الرضا (حضرت امام حسن عسکری) بفرست، ممکن است او بتواند سوارش شود یا اینکه این او را خواهد کشت! گوید: آن استر را برای ایشان فرستاد. پدرم هم همراهش بود. هنگامی که امام حسن وارد خانه شد، من هم با پدرم بودم. ایشان به آن استر که در صحن خانه ایستاده بود نگریست. به جانب آن رفت و دست بر کفل جانور نهاد. من به آن استر نگاه می کردم. چندان عرق کرده بود که از آن فرو می چکید. سپس امام حسن پیش مستعین رفت و سلام داد. مستعین خوشامد گفت و نزدیک آمد و گفت: ای ابو محمد! بر این استر لگام بزن.
ایشان به پدرم فرمود: این استر را لگام بزن. مستعین گفت خودت این کار را انجام بده. امام حسن (ع) عبای خود را کنار نهاد و برخاست و استر را لگام کرد و برگشت و نشست. مستعین گفت: بر آن زین بگذار. باز ایشان به پدرم گفت بر این استر زین بگذار و مستعین گفت خودت این کار را انجام بده و ایشان دوباره بن علی العسکری(ع) برخاست و آن را زین کرد و برگشت. مستعین گفت: آیا صلاح نمی دانی خودت سوار شوی و آن را بیازمایی؟ ایشان برخاست و بدون آنکه استر چموشی کند سوار آن شد و آن را در صحن خانه به حالت دو در آورد و سپس آن را وادار به حرکت آرام کرد و استر به بهترین گونه فرمانبردار بود. امام حسن برگشت و پیاده شد. مستعین گفت: آن را چگونه یافتی؟ فرمود: مرکبی به این خوبی و راحتی ندیده ام. مستعین گفت: امیر المؤمنین آن را به تو بخشید و ایشان به پدرم گفت: آن را بگیر و پدرم لگامش را گرفت و برد. ابو حمزه نصیر یعنی نصیر خادم می گوید: مکرر می شنیدم که امام حسن عسکری (ع) با غلامان خود به زبان ایشان سخن می گفت و میان ایشان گروهی ترک و گروهی رومی و گروهی از مردم اسلاو (صقلاب) بودند. من از این موضوع شگفت کردم و با خود گفتم: این مرد در مدینه متولد شده است و تا هنگام رحلت پدرش ابو الحسن هادی (ع) که هیچ جا ظاهر نمی شده است، کسی هم که او را ندیده است، چگونه این لغات را می داند؟ امام حسن (ع) روی به من کرد و گفت: خداوند حجت خود را از دیگر مردمان آشکار می سازد و شناخت همه چیز را به او ارزانی می دارد و همه لغات و انساب و حوادث را می داند، و اگر چنین نباشد چه فرقی میان او و دیگر مردم است؟
محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن جعفر (ع) می گوید: عباسیها نزد صالح بن وصیف رفتند که امام حسن عسکری (ع) پیش او زندانی بود و گفتند بر او سخت بگیر و گشایشی در کارش فراهم مکن. صالح گفت: می گویید چه کنم؟ دو مرد از بدترین مردم را بر او گماشتم و آنان را از لحاظ عبادت و روزه گرفتن و نیکوکاری به درجه بسیار بزرگی رسیدند. آنگاه دستور داد آن دو را آوردند و به آن دو گفت:
وای بر شما! در مورد این مرد چه می گویید؟ گفتند: چه می توانیم بگوییم؟ در باره مردی که همه شب را نماز می گزارد و روزها همیشه روزه دار است. سخن هم نمی- گوید و فقط به عبادت مشغول است و چون به ما می نگرد لرزه بر اندام ما می افتد و اختیار از دست ما بیرون می رود. عباسیها همین که این سخن را شنیدند ناامید برگشتند. و اصحاب ما روایت می کنند که امام حسن عسکری (ع) را به سرهنگی سپردند که بر ایشان بسیار سخت می گرفت و آزار می رساند. همسر آن سرهنگ به او گفت:
از خدا بترس. گویا نمی دانی چه کسی در خانه تو زندانی است؟ و صلاح و عبادت آن حضرت را یاد آور شد و گفت: من از این روی بر تو بیمناکم. آن سرهنگ گفت:
به خدا سوگند او را میان درندگان می اندازم و در این مورد اجازه گرفت. به او اجازه دادند و چنان کرد و هیچ شک نداشتند که درندگان آن حضرت را دریده اند. ولی چون نگریستند که ببینند چه شده است، ایشان را دیدند که به نماز ایستاده است و درندگان اطراف ایشانند. دستور داد ایشان را بیرون آرند و به خانه خودشان ببرند. حسن بن محمد اشعری و محمد بن یحیی و کسان دیگری غیر از آن دو نقل می کنند که احمد بن عبید الله بن خاقان سرپرست املاک و مالیات قم بود. روزی در مجلس او سخن از علویان و مذاهب ایشان به میان آمد. با آنکه او سخت از اهل بیت رو گردان و ناصبی بود، گفت: من هیچ یک از علویان سامرا را ندیده و نمی شناسم که در سکون و آرامش و پاکدامنی و خردمندی و رفتار و اهمیت در نظر خاندان چون حسن بن علی بن محمد بن رضا باشد. بنی هاشم او را بر همه سالخوردگان خود مقدم می داشتند و نزد فرماندهان نظامی و وزیران و عموم مردم هم همان گونه بود. به یاد دارم روزی کنار پدرم ایستاده بودم و آن روز، روز جلوس عمومی او بود. ناگاه پرده داران او آمدند و گفتند: ابو محمد، ابن الرضا بر در است. پدرم با صدای بلند گفت: اجازه دهید. من از رفتار پرده داران تعجب کردم که چگونه در حضور پدرم کنیه کسی را می گویند و حال آنکه در حضور او فقط از خلیفه یا ولیعهد یا کسانی که خلیفه دستور داده بود با کنیه یاد می شد. در این هنگام مردی گندم گون و خوش قامت و نیکو چهره که دارای اندام برازنده بود آشکار شد. جوان بود، در عین حال شکوه و جلال ویژه یی داشت و چون پدرم به او نگریست از جا برخاست و چند گام به استقبال او رفت و ندیده بودم که پدرم چنین کاری نسبت به هیچ یک از بنی هاشم و فرماندهان نظامی انجام دهد و چون نزدیک رسید، پدرم او را در آغوش کشیده چهره و سینه اش را بوسید و دستش را گرفت و بر سجاده یی که خود نشسته بود نشاند و خود کنار او نشست و روی خود را به طرف او کرد و شروع به گفتگو با او نمود و مکرر می گفت: فدایت گردم، و من از رفتار پدرم در شگفت بودم. در این هنگام پرده دار آمد و گفت: موفق اینجا می آید. معمولا هر گاه موفق می آمد، نخست پرده داران و فرماندهان مخصوص می آمدند و در دو صف می ایستادند تا او بیاید و برود. در آن روز پدرم بدون توجه همچنان با ابن الرضا سخن می گفت تا آنکه غلامان ویژه موفق ظاهر شدند. در این هنگام پدرم به او گفت: فدایت گردم، اکنون اگر بخواهید می توانید بروید، و به پرده داران خود گفت: او را از پشت آن دو صف ببرید که این مرد (یعنی موفق) او را نبیند. او برخاست. پدرم نیز برخاست و او را در آغوش کشید و او رفت. من به پرده داران و غلامان پدرم گفتم: این چه کسی بود که او را در حضور پدرم با کنیه معرفی و صدا می کردید و پدرم با او چنین رفتار کرد؟ گفتند: مردی علوی است که به او حسن بن علی می گویند و معروف به ابن الرضا است، و این موجب افزونی تعجب من شد و تمام آن روز را در باره او می اندیشیدم و در باره رفتار پدرم با او فکر می کردم. چون شب فرا رسید، پدرم به عادت خود که همه شب پس از نماز عشاء می نشست و به اموری که لازم بود به خلیفه گزارش دهد رسیدگی می کرد و نامه ها و فرمانها را بررسی می کرد، نشست. من هم مقابل او نشستم. کسی هم پیش او نبود.
پدرم گفت: احمد! آیا کاری داری؟ گفتم: آری پدر جان! سؤالی دارم که اگر اجازه دهی بپرسم. گفت: بپرس. گفتم: پدر جان! این مردی که امروز صبح شما نسبت به او این همه احترام و بزرگداشت کردی و جان خود و پدر و مادرت را فدای او می کردی کیست؟ گفت: پسر جان! او امام رافضیان است. حسن بن علی و معروف به ابن الرضا است. سپس مدتی سکوت کرد. من هم ساکت بودم و بعد گفت: پسر جان! اگر امامت از میان خلفای عباسی ما بیرون رود هیچ کس از بنی هاشم غیر از او شایسته خلافت نیست، به سبب فضل و پارسایی و خود داری و پاکدامنی و اخلاق پسندیده و نیکوکاری که در اوست و اگر پدرش را می دیدی مردی خردمند و بزرگ و فاضل را دیده بودی و بر تعجب و تفکر تو افزوده می شد. من نسبت به رفتار پدر خود بیشتر در فکر رفتم و بر خشم من افزوده شد و تمام همت من این بود که بیشتر در باره ابن الرضا تحقیق کنم و از احوال او آگاه شوم. از هیچ یک از بنی هاشم و فرماندهان و دبیران و قاضیان و فقیهان و دیگر مردم در باره او سؤال نکردم، مگر اینکه او را در نظر ایشان در کمال بزرگی و جلال دیدم و همگان از او به نیکی یاد کردند و او را بر همه افراد خاندانش مقدم داشتند و بر پیر مردان و سالخوردگان هم ترجیح دادند و چون دیدم که دوست و دشمن یک زبان بر او درود می فرستند و او را می ستایند، قدر و منزلت او در چشم من بزرگ شد. یکی از اشعریها که آنجا بود از احمد بن عبید الله پرسید: وضع برادر امام حسن عسکری یعنی جعفر چگونه بود و خبر او چیست؟ گفت: جعفر کیست که در باره اش سؤال شود یا قابل مقایسه با ابن الرضا باشد؟ جعفر مردی بود که آشکارا فاسق بود و بد کار و باده گساری می کرد و کوچک ترین فردی است که من دیده ام. پرده صلاح خویش را درید و فرومایه و کم ارزش بود. احمد آنگاه گفت: هنگام مرگ ابن الرضا چنان اضطرابی به خلیفه و یارانش دست داد که من سخت در تعجب افتادم و هرگز هم گمان نمی کردم که مرگ او به این زودی اتفاق افتد. و چنین بود که چون ابن الرضا بیمار شد، خلیفه به پدرم پیام فرستاد که ایشان بیمار شده است. پدرم همان ساعت سوار شد و به کاخ خلیفه رفت و شتابان همراه پنج تن از خواص خلیفه که یکی از ایشان سرهنگی بود برگشت و به آنان دستور داد در خانه ابن الرضا باشند و از احوال ایشان مطلع و آگاه باشند و پی قاضی القضاة فرستاد و او را احضار کرد که چون آمد دستور داد ده تن از کسانی را که به دین و پارسایی و امانت ایشان اعتماد باشد انتخاب کند و بیاورد و چون آمدند آنان را هم به خانه ابن الرضا (ع) فرستاد و دستور داد شب و روز در خانه او باشند و آنان تا هنگامی که ابن الرضا رحلت فرمود آنجا بودند و چون خبر رحلت آن بزرگوار منتشر شد، شهر سامرا یک پارچه شیون و فریاد شد و بازارها همه تعطیل شد و بنی هاشم و فرماندهان نظامی و همه مردم در تشییع جنازه حاضر شدند و سامرا چون قیامت شد، و چون از تشییع فارغ شدند خلیفه به ابو عیسی پسر متوکل دستور داد بر جنازه نماز گزارد. ابو عیسی آمد و کفن از چهره ابن الرضا گشود و آن را به بنی هاشم اعم از علویان و عباسیان نشان داد و گفت فرماندهان و دبیران و قاضیان و اشخاص معروف به عدالت هم آمدند و آنگاه گفت: این حسن بن علی بن محمد بن- الرضا است که به مرگ طبیعی در بستر خود درگذشته است و از خدمتگزاران و اشخاص مورد اعتماد خلیفه و از قاضیان و از پزشکان فلان اشخاص به هنگام مرگ او حضور داشته اند. سپس چهره را پوشاند و نماز گزارد و دستور دفن داد. پس از مراسم به خاک سپاری، جعفر برادر ابن الرضا به حضور پدرم آمد و گفت: مرا به مرتبه برادرم بگمار و من در هر سال به تو بیست هزار دینار می پردازم. پدرم او را از خود راند و با او سخنان ناخوش گفت. از جمله به او گفت: ای نادان! خلیفه که خدایش زنده بدارد، شمشیر برهنه کشید تا کسانی را که برادرت و نیاکانش را امام می دانند از آن اعتقاد باز دارد، این کار برای او ممکن نشد. اکنون اگر تو در نظر شیعیان پدرت امام باشی و شیعیان برادرت هم ترا امام بدانند تو را به خلیفه نیازی نیست که این مرتبه را به تو بدهد و به غیر خلیفه هم نیاز نخواهی داشت و اگر در نظر و اعتقاد ایشان امام نباشی به یاری ما به آن نخواهی رسید و پس از این گفتگو در نظر پدرم بسیار خوار و زبون آمد و فرمان داد که به او اجازه ورود ندهند و تا هنگام مرگ پدرم و بیرون آمدن ما از سامرا، جعفر به همان حال بود. خلیفه در جستجوی پسر امام حسن برآمد که تا امروز هم همچنان در آن جستجو است و راهی بر آن نیافته است، و شیعیان او معتقدند که ابن الرضا پسری از خود باقی گذاشته که در امامت قائم مقام اوست. تولد امام حسن عسکری (ع) روز جمعه هشتم ماه ربیع الثانی در مدینه بوده است و گفته شده در سامرا در ماه ربیع الثانی سال دویست و سی و دو هجری متولد شده است و به روز جمعه هشتم ربیع الاول سال دویست و شصت در بیست و هشت سالگی رحلت فرموده و مدت امامت ایشان شش سال بوده است. آغاز بیماری ایشان روز اول ماه ربیع الاول آن سال بوده و روز جمعه درگذشته اند. مادر آن حضرت کنیزی به نام حدیثه است. فضیلت زیارت او در مجلس قبل گفته شد و خود فرموده است که مرقد من در سامرا مایه امان هر دو گروه است. این ابیات در باره ایشان سروده شده است:
«درود بر آن کسی که سامرا جایگاه اوست. سلام بر آن کسی که در اخبار استوار مایه امید است. سلام بر این فرزندان زمزم و صفا و خیف و منی و کعبه و مقام و حجر. سلام من بر پنج تن نخستین و هفت تن، شاید آنان در محشر شفیع من شوند.» دعبل چنین سروده است:
«همانا یهودیان به سبب دوست داشتن پیامبر خود از سختیهای روزگار ستم پیشه در امانند. همچنین مسیحیان به سبب دوستی پیامبرشان به نرمی و آرامش در دهکده های نجران گام بر می دارند، و مسلمانان به محبت خاندان پیامبر خود در آفاق آتش می زنند!»
السلام نام اصلی او ملیکه و دختر شیوعا پسر قیصر است

مجلس بیست و نهم در باره نرجس مادر امام قائم علیه السلام

نام اصلی او ملیکه و دختر شیوعا پسر قیصر است بشر بن سلیمان که به خرید و فروش بردگان اشتغال داشت از اعقاب ابو ایوب انصاری است و از دوستان و یاران حضرت هادی و حضرت امام حسن عسکری بوده است. می گوید: سرور من امام ابو الحسن هادی (ع) امور شرعی مربوط به بندگان را به من آموخته بود و معمولا بدون اجازه ایشان خرید و فروش نمی کردم و از موارد شبهه پرهیز می کردم و کم کم در این مورد شناخت من کامل شد و موارد حلال و حرام را می شناختم. شبی که در خانه خود بودم، چون پاسی از شب گذشت دیدم در خانه ام در سامرا کوبیده شد. شتابان بر در خانه دویدم و کافور خادم فرستاده امام هادی را دیدم که مرا به حضور ایشان فرا خواند. جامه پوشیدم و رفتم و چون وارد خانه شدم دیدم با پسرش امام حسن عسکری گفتگو می فرماید و خواهرش حکیمه هم پشت پرده نشسته بود. همین که من نشستم امام هادی فرمود: ای بشر! تو از اعقاب انصار هستی و محبت و دوستی ما همواره در دلهای شما بوده است و نسلها آن را از یک دیگر به ارث برده اند. من اکنون می خواهم ترا به فضیلتی ویژه گردانم که از دیگر شیعیان گوی سبقت ببری و رازی را به تو می گویم و ترا پی کاری می فرستم که آن را انجام دهی. آنگاه نامه یی کوچک به خط رومی نوشت و به زبان رومی و بر آن مهر خویش را زد و چنته یی زرد بیرون آورد که در آن دویست و بیست دینار بود و فرمود:
این را بگیر و به بغداد برو و پیش از ظهر فلان روز در گذرگاه فرات حاضر باش و چون زورقهای حامل بردگان و کنیزان برسد، گروه بسیاری از خریداران که نمایندگان فرماندهان عباسی هستند و اندکی هم از جوانمردان عراق دور آنها را خواهند گرفت.
تو آن روز از دور مواظب برده فروشی به نام عمرو بن یزید باش تا آنکه کنیزی را که دارای این صفات است و دو جامه حریر خوش رنگ و تازه بر تن دارد برای فروش عرضه کند. آن کنیز اجازه نمی دهد که هیچ خریداری روی او را بگشاید و به اندامش دست کشد، یا جامه از تنش کنار کشد. در این هنگام برده فروش او را می زند و او به زبان رومی فریاد برمی آورد و معنی آن چنین است که از حال خود و کشف حجاب خویش شکوه می کند. در این هنگام یکی از خریداران خواهد گفت: این کنیز به سیصد دینار از من باشد که عفت و پاکدامنی او موجب رغبت بیشتر من شد و آن کنیز به زبان عربی می گوید: اگر در جامه سلیمان و بر تخت پادشاهی او ظاهر شوی در من هیچ گونه رغبتی برای تو ظاهر نخواهد شد و مالت را برای خودت نگهدار و بیهوده آن را خرج مکن. برده فروش به آن کنیز می گوید: چاره چیست؟ ناچار تو را باید فروخت. کنیز می گوید: این همه شتاب چرا؟ باید خریداری باشد که دل من به امانت و وفای او آرام گیرد. در این هنگام تو برخیز و پیش عمرو بن یزید برده فروش برو و به او بگو همراه من نامه کوچکی از یکی از اشراف است که به لغت رومی و خط رومی نوشته و در آن کرم و وفا و خرد و سخای خویش را نوشته است، اکنون این نامه را به او بده بخواند تا خوی و اخلاق نویسنده آن را بداند و اگر به او راضی شد و تمایل پیدا کرد من وکیل نویسنده هستم که او را از تو بخرم. بشر بن سلیمان می گوید: من تمام دستورهای سرور خودم حضرت هادی را انجام دادم. همین که آن کنیز به نامه نگریست، به سختی و با صدای بلند گریست و به عمرو بن یزید گفت: باید مرا به نویسنده این نامه بفروشی و سوگند سخت خورد که اگر از فروختن او خود داری کند، خود را خواهد کشت. من در مورد قیمت با عمرو چانه می زدم تا به همان مقدار که در چنته بود به توافق رسیدیم و درست معادل همان مبلغ بود. و آن دوشیزه را در حالی که شاد و خندان بود از او گرفتم و به خانه یی که در بغداد می رفتم بردم. او آرامش پیدا نکرد تا هنگامی که دوباره نامه حضرت هادی را بیرون آورد و آن را بوسید و بر گونه و سینه خود نهاد. با شگفتی به او گفتم: نامه یی را می بوسی که صاحب آن را نمی شناسی؟ گفت: ای عاجز ناتوان که میزان شناخت تو از منزلت اولاد پیامبران اندک است! گوش به من بسپار و دل به من بده که چه می گویم.
من ملیکه دختر یشوعا و نوه قیصر پادشاه رومم و من از اعقاب حواریین هستم و نسب من به شمعون، وصی مسیح (ع) می رسد. اکنون به تو خبری شگفت می دهم. پدر بزرگم قیصر می خواست مرا در سیزده سالگی به همسری برادرزاده خود درآورد.
سیصد تن از اعقاب حواریین را که همگی کشیش و راهب بودند جمع کرد و هفتصد تن از دیگر کشیشانی که دارای اهمیت بودند و چهار هزار تن هم از فرماندهان سپاه و امیران لشکرها و سرپرستان عشایر دعوت کرد و از مال ویژه خود تختی آراسته به گوهرهای گوناگون فراهم آورد و در حیاط کاخ قرار دادند و چهل پله داشت. چون برادرزاده اش از آن تخت بالا رفت و صلیب ها را بر گرد او به گردش درآوردند و اسقفها خواستند مراسم ازدواج را انجام دهند و اوراق انجیل را منتشر کردند، ناگاه همه صلیبها از بالا به زیر فرو ریخت و پایه های تخت به لرزه درآمد و فرو افتاد و آن جوان که به تخت بر شده بود مدهوش بر زمین افتاد. رنگ کشیشان پرید و لرزه بر اندامشان افتاد و سالارشان گفت: پادشاها! ما را ببخش و این نافرخندگیها که آشکار شد دلیل بر زوال آیین مسیحی و مذهب ملکانی است. پدر بزرگم از این پیشامد سخت افسرده شد و فال بد زد و به کشیشان گفت: این ستونها و صلیبها را دوباره بر پا دارید.
و برادر این نگون بخت درمانده را فراخوانید و بیاورید تا این دختر را به او تزویج کنم و نحوست این با فرخندگی او برطرف شود و چون این کار را کردند، برای او هم همان پیش آمد که برای نخستین و میهمانان پراکنده شدند و قیصر اندوهگین برخاست و به اندرون و حرم رفت و پرده ها را برافکندند. در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و گروهی از حواریون در کاخ پدر بزرگم آمده اند و منبری از نور در آن نصب کرده اند که سر بر آسمان می ساید و آن را همان جا نهاده اند که پدرم تخت خود را نهاده است. در این هنگام محمد (ص) و دامادش که وصی اوست و گروهی از فرزندانش وارد شدند. مسیح پیش رفت و محمد (ص) را در آغوش کشید و محمد (ص) به مسیح (ع) فرمود: ای روح الله! من آمده ام که از وصی تو شمعون، دخترش ملیکه را برای پسرم خواستگاری کنم و با دست خود به ابو محمد پسر نویسنده این نامه اشاره فرمود. مسیح (ع) به شمعون نگریست و گفت: ای شمعون! شرف به سوی تو روی آورده است و پیوند خویشاوندی خود را با نسل محمد (ص) استوار کن. گفت:
چنین کردم. محمد (ص) بر آن منبر رفت و خواستگاری فرمود و خطبه عقد را ایراد کرد و مرا به همسری فرزند خویش درآورد و مسیح (ع) و فرزندان محمد (ص) گواهان عقد بودند. چون بیدار شدم ترسیدم که اگر این خواب را به پدر و پدر بزرگ خویش بگویم مرا بکشند و آن را پوشیده داشتم و برای آنان آشکار نساختم و سینه ام چنان از محبت ابو محمد آکنده شد که نتوانستم هیچ چیز بخورم و بیاشامم و سخت نزار و ناتوان شدم و بیمار گردیدم. هیچ پزشکی در شهرهای روم باقی نماند مگر اینکه پدر بزرگم او را آورد و از داروی من پرسید و چون ناامید شد به من گفت: ای نور چشم من! آیا خواسته و خواهشی داری که در این دنیا برآورم؟ گفتم: پدر بزرگ جان! درهای گشایش را به روی خود بسته می بینم. ولی مناسب است که از اسیران مسلمان که در زندان تو هستند بند و زنجیر برداری و از شکنجه ایشان دست بداری و بر آنان منت نهی و نوید آزادی دهی. امیدوارم که مسیح و مادرش سلامت مرا به من ارزانی دارند. و چون پدر بزرگم چنین کرد، اندکی تجلد و چابکی کردم و خود را سالم تر نشان دادم و اندکی خوراک خوردم و او نسبت به اسیران محبت و کرم بیشتر مبذول می داشت. پس از چهارده شب دوباره در خواب دیدم که سرور زنان هر دو جهان فاطمه (ع) در حالی که مریم (ع) و هزار تن از خدمتکاران بهشت همراهش بودند به دیدار من آمد. و مریم (ع) به من فرمود: این بانوی بانوان دو جهان و مادر شوهرت ابو محمد است. من به دامن فاطمه (ع) آویختم و گریستم و از اینکه ابو محمد به دیدار من نمی آید شکوه کردم. فاطمه (ع) فرمود: پسرم ابو محمد تا هنگامی که تو مشرک باشی به دیدار تو نمی آید و نباید بر آیین مسیحیان باشی و این خواهرم مریم (ع) از آیین تو به پیشگاه خداوند بیزاری می جوید. اکنون اگر خواهان رضایت خدا و مسیح و مریم هستی و طالب دیدار ابو محمدی بگو: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول اللَّه. چون این دو گواهی را بر زبان آوردم، فاطمه (ع) مرا به سینه خود چسباند و مرا خوشدل فرمود و گفت: اکنون توقع آن را داشته باش که ابو محمد به دیدار تو آید و من او را پیش تو خواهم فرستاد. بیدار شدم و منتظر دیدار ابو محمد بودم. شب بعد او را در خواب دیدم و گویا چنین به او می گفتم: که ای حبیب من! پس از آنکه دل من سراپا از محبت تو آکنده شد به من بی مهری فرمودی؟
گفت: تأخیر و خودداری من از دیدار تو فقط به سبب شرک تو بود و اکنون که به راستی مسلمان شده ای، همه شب در خواب پیش تو می آیم، تا خداوند در بیداری ما را به یک دیگر رساند و از آن زمان تاکنون هیچ شب دیدار خود را در خواب از من قطع نفرموده است. بشر می گوید: به او گفتم پس چگونه اسیر شدی؟ گفت: در یکی از شبها در خواب، ابو محمد (ع) به من فرمود: به زودی در فلان روز پدر بزرگت لشکرهایی به جنگ مسلمانان می فرستد و سپس خود از پی ایشان روان می شود. تو هم به طور ناشناس و در لباس خدمتکاران همراه دیگر زنها از فلان راه به آنان بپیوند. من چنان کردم و ناگاه پیشتازان مسلمانان بر ما تاختند و من هم اسیر شدم. بدون اینکه کسی تاکنون متوجه شده باشد که من نوه قیصر روم هستم. به تو هم اکنون خودم این موضوع را گفتم. کسی که من در سهم او قرار گرفتم چون از نام من پرسید نام خویش را از او پنهان داشتم و گفتم نامم نرگس است. گفت: آری، این نام از نامهای کنیزان است.
من گفتم: عجیب است که تو رومی هستی و این چنین عربی سخن می گویی. گفت:
آری، پدر بزرگم از شدت کوششی که در راه آموختن فرهنگ و ادب به من داشت به یکی از بانوان که مترجم بود دستور داد صبح و شام پیش من آید و به من عربی بیاموزد و چنان شد که زبان من به آن زبان این چنین گویا شد. بشر می گوید: چون او را به سامرا و حضور مولای خود امام ابو الحسن هادی بردم، آن حضرت به او گفت: عزت مسلمانی و اسلام و خواری و زبونی مسیحیت و شرف محمد (ص) و خاندانش را چگونه دیدی؟ گفت: ای پسر رسول خدا! چگونه برای تو چیزی را که از من به آن آگاه تری وصف کنم؟ امام هادی فرمود: می خواهم به تو پاداشی بدهم. آیا ده هزار درهم را خوشتر می داری یا مژده یی را که در آن شرف جاودانه است؟ گفت: آن مژده را. فرمود: ترا مژده باد به پسری که خاور و باختر جهان را به ملک خویش در می آورد و جهان را از عدل و داد آکنده می سازد پس از آنکه از ظلم و ستم آکنده باشد. نرجس پرسید: از چه کسی؟ فرمود: از همان کس که پیامبر (ص) ترا برای او در فلان شب از فلان ماه خواستگاری و عقد فرمود.
گفت: از مسیح یا وصی او؟ فرمود: مسیح (ع) و وصی او ترا به همسری چه کسی درآوردند؟ گفت: آیا کنیه پسر شما ابو محمد است؟ فرمود: آیا او را می شناسی؟
گفت: مگر از شبی که به دست مادرش بانوی بانوان دو جهان مسلمان شده ام شبی گذشته که به دیدار من نیامده باشد؟ در این هنگام حضرت هادی به خدمتکار خود کافور، فرمودند خواهرم حکیمه را فرا خوان، و چون آمد به او فرمودند: این همان است. حکیمه مدتی نرجس را در آغوش گرفت و سؤال می کرد و حضرت هادی فرمود: ای دختر رسول خدا! او را به خانه خود ببر و فرایض دینی را به او بیاموز که او همسر ابو محمد و مادر قائم (ع) است. جلد اول کتاب روضة الواعظین فی مناقب اهل بیت الطاهرین تمام شد. سپاس فراوان که به عنایت خداوند متعال ترجمه جلد اول کتاب روضة الواعظین تمام شد و امیدوارم توفیق یار باشد تا جلد دوم آن هم ترجمه شود.
مشهد مقدس- محمود مهدوی دامغانی بیست و پنجم بهمن 1365 خورشیدی، پانزدهم جمادی الثانیه 1407 قمری و چهاردهم فوریه 1987 میلادی

مجلس سی ام در چگونگی ولادت قائم صاحب الزمان (ع)

بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین
حکیمه دختر امام جواد (ع) می گوید: امام حسن عسکری (ع) به من پیام داد که امشب برای افطار پیش ما بیا و چون به حضورش رسیدم، فرمود: عمه جان! امشب، شب نیمه شعبان است و همانا خداوند متعال در امشب حجت خود را که حجت او در زمین است آشکار می فرماید.
حکیمه می گوید: از امام حسن پرسیدم مادرش کیست؟ فرمود: نرجس است.
گفتم: فدایت گردم، به خدا سوگند که هیچ نشانه یی در او نیست. فرمود: همچنان است که به تو گفتم، و همین که من سلام دادم و نشستم نرگس آمد که کفش مرا از پایم بیرون آورد و به من گفت: ای بانوی من! حالت چگونه است و روز را چگونه به شام رسانده ای؟ گفتم تو بانوی من و بانوی خاندان منی. از این سخن من شگفت کرد و گفت: عمه جان چه خبر است؟ گفتم: دخترکم! همانا که خداوند امشب به تو پسری خواهد بخشید که سرور این جهان و آن جهان است. نرگس از این سخن خجل شد. آن شب من نماز عشاء خود را گزاردم و به بستر رفتم و دراز کشیدم و در دل شب برای نماز شب برخاستم و چون از نماز شب فارغ شدم او همچنان خوابیده بود و هیچ نشانی از زایمان نداشت. من پس از نماز شب اندکی نشستم و دوباره در بستر خود دراز کشیدم و سپس با اضطراب برخاستم و او همچنان خفته بود و آنگاه برخاست و نماز گزارد و خوابید. من برای اینکه از طلوع سپیده دم آگاه شوم از حجره بیرون آمدم و متوجه شدم سپیده نخستین همچون دم گرگ آشکار شده است و نرگس همچنان خفته بود. در این حال شک و تردید کردم. امام حسن عسکری از همان جا که نشسته بود خطاب به من فرمود: ای عمه! شتاب مکن که فرمان خداوند نزدیک شده است. من نشستم و سوره های الم، سجده و یس را شروع به خواندن کردم و در همان حال نرگس ترسان از خواب برخاست. من خود را کنار او رساندم و گفتم: در پناه نام خدا باشی و پرسیدم آیا چیزی احساس می کنی؟ گفت: آری. گفتم خاطر آسوده دار و خوشدل باش که همان است که به تو گفته بودم. حکیمه می گوید در این هنگام رخوتی من و نرجس را فرا گرفت و من از صدای گریه و نفس کشیدن سرور خودم (امام قائم) به خود آمدم و جامه را کنار زدم و او را دیدم که در حال سجده است و پیشانی و کف دست و زانو و پنجه های پایش را بر خاک نهاده است. او را در آغوش کشیدم و دیدم بسیار پاک و پاکیزه است. در همین هنگام امام حسن عسکری با صدای بلند به من فرمود: عمه جان! پسرم را پیش من بیاور، و او را پیش پدر بردم. یک دست خود را در پشت و یک دست را زیر تهیگاه کودک قرار داد و پاهای او را روی سینه خویش نهاد و سپس زبان خود را در دهان طفل قرار داد و دست بر چشمهای طفل و گوشها و مفاصل او کشید و فرمود:
پسرکم! سخن بگو. طفل زبان گشود و گفت: گواهی می دهم که خدایی جز خدای یگانه نیست و گواهی می دهم که محمد (ص) بنده و رسول خداست. سپس بر امیر المؤمنین علی و دیگر امامان درود فرستاد و پس از آنکه بر پدر خویش درود فرستاد، از سخن گفتن باز ایستاد. امام حسن عسکری به من فرمود: عمه جان! او را پیش مادرش ببر تا بر او سلام دهد و سپس او را پیش من برگردان. من چنان کردم و طفل را پیش مادرش بردم و چون به مادر خود سلام داد او را پیش پدر برگرداندم و کنار او نهادم. امام حسن (ع) به من فرمود: عمه جان! روز هفتم پیش ما بیایی.
حکیمه می گوید: فردای آن روز که برای عرض سلام به حضور امام حسن آمدم، چون جامه را از گهواره کنار زدم که سرور خود را ببینم او را ندیدم. به ایشان گفتم: فدایت گردم، سرور من کجاست؟ فرمود: عمه جان! او را به همان کس سپردیم که مادر موسی (ع) پسرش را به او سپرد. حکیمه می گوید: روز هفتم آمدم و سلام دادم و نشستم. فرمود: پسرم را پیش من بیاور و من سرورم را که در جامه و پارچه پیچیده بود به حضور ایشان آوردم و با او همان گونه رفتار کرد که در روز نخست رفتار فرموده بود و زبان خود را در دهان کودک نهاد و گویی به طفل شیر یا عسل می داد و سپس به او فرمود: پسرکم! سخن بگو! و او گواهی به یگانگی خداوند داد و سپس بر پیامبر و امیر المؤمنین و امامان دیگر درود فرستاد و پس از درود فرستادن بر پدر خود اندکی درنگ فرمود و سپس این آیه را تلاوت کرد: (بسم الله الرحمن الرحیم و ما اراده کردیم که بر آن طایفه ضعیف و ذلیل در آن سرزمین منت نهاده و آنها را پیشوایان خلق قرار دهیم و وارث ملک و جاه فرعونیان گردانیم و در زمین بر آنها قدرت و تمکین بخشیم و به چشم فرعون و هامان و لشکریان ایشان آنچه را که از آن اندیشناک و ترسان بودند بنمائیم.» موسی که از راویان این روایت است می گوید از عقبه خادم هم در این باره پرسیدم. گفت: حکیمه راست و درست گفته است. محمد بن عبد الله طهوی می گوید: پس از رحلت امام حسن عسکری (ع) پیش حکیمه دختر امام جواد رفتم تا در مورد حجت و امام و اختلاف و سرگردانی مردم در آن موضوع از او بپرسم. به من فرمود: بنشین. نشستم و چنین گفت: ای ابا محمد! توجه داشته باش که خداوند متعال هیچ گاه زمین را از حجت و امام گویا و حجت خاموش خالی نمی گذارد و امامت را پس از حسن و حسین (ع) در دو برادر قرار نداده است و آن هم فضیلتی مخصوص آن دو است که در زمین نظیر آن دو وجود ندارد و خداوند متعال فرزندان امام حسین (ع) را بر فرزندان امام حسن فضل و برتری بخشیده است همچنان که فرزندان هارون (ع) را بر فرزندان موسی (ع) برتری داده است، هر چند که موسی (ع) بر هارون برتری داشته و حجت و پیشوای او بوده است، و تا روز قیامت فضل و برتری از فرزندان حسین (ع) است. از این حیرت و سرگردانی هم برای مردم چاره یی نیست و باید کسانی که بر باطلند در این سرگردانی گرفتار شک و تردید شوند و کسانی که بر حق هستند مخلص شوند تا حجت تمام شود و مردم را بهانه یی باقی نماند و از این سرگردانی پس از رحلت امام حسن (ع) چاره یی نیست. من گفتم: ای بانوی من! آیا امام حسن عسکری فرزندی داشت؟ لبخند زد و گفت: اگر او را پسری نباشد پس از او چه کسی می تواند امام باشد؟ و به تو گفتم که پس از امام حسن و امام حسین، دیگر امامت برای هیچ دو برادر نخواهد بود. من گفتم: ای بانوی من! در باره چگونگی ولادت و غیبت سرور من سخن بگو. گفت:
آری، کنیزکی به نام نرجس داشتم. برادرزاده ام امام حسن عسکری به دیدن من آمد و به آن کنیزک نگریست. گفتم: گویا، او را خوش می داری. آیا او را به خانه ات بفرستم؟ فرمود: عمه جان چنین نیست ولی از او در شگفتم. گفتم: چه چیزی تو را به شگفتی واداشته است؟ فرمود: خداوند به زودی فرزندی به او عنایت می کند که در پیشگاه خداوند گرامی است و حق تعالی زمین را به وجود او انباشته از عدل و داد می کند همچنان که اکنون آکنده از جور و ستم است. گفتم: بنا بر این او را به تو می بخشم و پیش تو می فرستم. فرمود: در این باره از پدرم اجازه بگیر. من جامه پوشیدم و به خانه برادرم رفتم و نشستم. امام هادی (ع) خود آغاز به سخن کرد و فرمود: ای حکیمه! نرجس را پیش پسرم ابو محمد (امام حسن عسکری) بفرست.
گفتم: ای سرور من! برای همین منظور و کسب اجازه پیش شما آمده ام. فرمود: ای فرخنده یی! خداوند تبارک و تعالی دوست می دارد که ترا در پاداش این کار شریک کند و به تو بهره یی از این خیر ارزانی فرماید. حکیمه می گوید: بدون درنگ به خانه خویش برگشتم. نرگس را آراستم و او را برای امام حسن (ع) آماده ساختم و در خانه خود حجره یی برای آن دو فراهم کردم. برادرزاده ام چند روزی در خانه من بود و سپس به خانه پدرش برگشت و نرگس را هم همراهش فرستادم. چون امام هادی رحلت کرد و امام حسن عسکری در مقام پدر نشست، همچنان به خانه اش برای دیدار او می رفتم، همان گونه که به زیارت پدرش می رفتم. یک روز که آنجا رفتم نرگس پیش من آمد که در بیرون آوردن کفشهایم به من کمک کند و گفت: ای بانوی من! کفشهایت را به من بده. گفتم: نه، که تو بانو و سرور منی و به خدا سوگند اجازه نمی دهم که کفشهایم را تو از پایم بیرون آوری و برای من خدمت کنی، بلکه من در خدمتکاری برای تو بر دیده منت دارم. امام حسن این سخن مرا شنید و فرمود: عمه جان! خدایت پاداش عنایت فرماید. من تا هنگام غروب آنجا بودم و در آن وقت کنیزکی را صدا کردم که جامه و چادرم را بیاورد تا باز گردم. امام حسن فرمود: عمه جان! امشب را پیش ما بمان که به زودی و همین امشب آن نوزاد فرخنده که در پیشگاه خدا گرامی است متولد خواهد شد. همان نوزادی که خداوند زمین را به یمن برکت او پس از مرگش زنده می فرماید. گفتم: ای سرور من! آن مولود فرخنده از چه کسی متولد می شود و من هیچ گونه نشانی از آبستنی و بارداری در نرگس نمی بینم؟ فرمود: از نرگس متولد می شود، نه از کس دیگری. من برخاستم و سراپای نرگس را نگریستم و هیچ نشانی از بارداری در او ندیدم. پیش امام حسن برگشتم و گفتم که چه کار کرده ام. لبخند زد و فرمود: هنگام سپیده دم نشان بارداری او بر تو آشکار می شود و مثل او همچون مادر موسی (ع) است که نشان بارداری تا هنگام زایمان در او ظاهر نشد و هیچ کس از بارداری او آگاه نشد که فرعون در جستجوی موسی (ع) شکم زنان باردار را می درید و این هم نظیر موسی است. حکیمه می گوید: پیش نرگس بازگشتم و آنچه را که امام حسن گفته بود به او گفتم و از حالش پرسیدم. گفت: ای بانوی من! هیچ نشانی از آن در خود نمی بینم و من همچنان تا هنگام سپیده دم مواظب او بودم که کنار من خفته بود و از این پهلو به آن پهلو هم نمی شد. ناگاه هنگام سپیده دم ترسان از جای خود پرید. من او را به سینه خود چسباندم و نام خدا را بر زبان آوردم و بر او خواندم امام حسن فریاد کشید که سوره «انا انزلناه فی لیلة القدر» بخوان و من شروع به خواندن آن سوره کردم و بر او می دمیدم و گفتم: حالت چگونه است؟ گفت: اکنون آن چیزی که امام حسن به تو فرموده است آشکار شد. من همچنان به خواندن سوره قدر ادامه دادم و در آن حال جنین هم از شکم نرگس شروع به خواندن آن سوره کرد و بر من هم سلام داد. من ترسیدم و امام حسن با صدای بلند به من فرمود: از کار و فرمان خدا شگفت مکن که خداوند متعال در کودکی هم ما را با حکمت خویش به سخن گفتن وامی دارد و در بزرگی، حجت خویش در زمین خود قرار می دهد. هنوز گفتگوی من و امام حسن تمام نشده بود که نرگس از نظرم ناپدید شد و او را ندیدم. گویی میان من و او حجابی زده شد. من در حالی که فریاد می کشیدم، به سوی امام حسن دویدم. به من فرمود: عمه جان! برگرد که او را در جایگاه خود خواهی دید. من برگشتم. چیزی نگذشت که پرده یی که میان من و او ظاهر شده بود از میان رفت و نرگس را دیدم که چنان پرتوی او را فروگرفته است که چشم مرا خیره کرد و ناگاه چشم من به کودک افتاد که چهره بر خاک نهاده و زانو بر زمین نهاده و انگشت شهادت خویش را بر آسمان برافراشته و می گوید: گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و جد من رسول خدا و پدرم امیر مؤمنان است و سپس امامان را یک به یک نام برد و برشمرد تا به خود رسید و عرضه داشت پروردگارا! وعده مرا برآور و کار مرا کامل فرمای و گامم را استوار بدار و زمین را به وجود من انباشته از عدل و داد فرمای. امام حسن (ع) با صدای بلند فرمود: عمه جان! پسرم را پیش من بیاور. من کودک را در آغوش کشیدم و پیش ایشان بردم. همین که به حضور پدرش رسیدم، در حالی که در دست من بود به پدر سلام کرد. امام حسن او را از من گرفت و زبان خود را در کامش نهاد و از آن آشامید. در همین حال پرندگانی بر گرد سر کودک پرواز می کردند. سپس امام حسن به من فرمود: او را نزد مادرش برگردان که شیرش دهد.
من طفل را گرفتم و به مادرش سپردم. او را شیر داد و پیش پدرش برگرداندم و پرندگان همچنان پرواز می کردند، ناگاه پرنده یی از آن میان آوازی برآورد و امام حسن فرمود: او را ببر و نگهداری کن و هر چهل روز یک بار او را پیش ما بیاور و آن پرنده کودک را گرفت و در دل آسمان به پرواز آمد و دیگر پرندگان او را تعقیب می کردند و شنیدم امام حسن می گفت: تو را به همان کس ودیعه می سپارم که مادر موسی پسرش را ودیعه سپرد. نرگس شروع به گریستن کرد. امام حسن فرمود: آرام بگیر و ساکت باش که شیر خوردن از پستان دیگری بر او حرام است و به زودی پیش تو برگردانده می شود، همان گونه که موسی (ع) به مادرش برگردانده شد و این آن گفتار خداوند عز و جل است که می فرماید: «و ما موسی را به مادرش برگرداندیم تا دیده اش به او روشن گردد و اندوهگین نباشد.» حکیمه می گوید به امام حسن گفتم: این پرنده چه بود؟ گفت: روح القدس است که بر امامان گماشته است. آنان را موفق و مسدد می دارد و به آنان علم ربانی می آموزد. حکیمه می گوید: چون از آن تاریخ چهل روز گذشت، آن پسر برگردانده شد و برادرزاده ام به من پیام فرستاد و مرا فرا خواند و چون به حضورش رسیدم، پسر بچه یی دیدم که پیش او راه می رود و متحرک است. گفتم: ای سرور من! این طفل همچون کودکان دو ساله است. لبخند زد و فرمود: آن گروه از فرزندان پیامبران و اوصیای ایشان که پس از آنان به مقام امامت می رسند، رشد و پرورش آنان بر خلاف دیگران است و همانا کودکان ما چون یک ماه از عمرشان بگذرد، همچون کودکانی هستند که یک ساله باشند. برخی از کودکان ما در شکم مادر سخن می گوید و قرآن می خواند و در همان حال که شیرخواره است خدا را عبادت می کند و فرشتگان بر گردش می گردند و صبح و شام برای سلام به حضورش می آیند. حکیمه می گوید:
من همواره این کودک را می دیدم ولی هر چهل روز یک بار، و چند روز پیش از رحلت امام حسن (ع) او را دیدم که همچون مردی شده بود، آنچنان که نخست او را نشناختم و به امام حسن گفتم: این کیست که به من دستور می فرمایی پیش او بنشینم.
فرمود: این پسر نرگس است و این خلیفه من پس از من است. به زودی مرا از دست می دهید. فرمانبردارش باش و به سخن او گوش فرا ده. گوید امام حسن (ع) چند روز پس از آن رحلت فرمود و همچنین که می بینی مردم پراکنده شدند و به خدا سوگند که من او را هر صبح و شام می بینم و او پاسخ مسائلی را که مردم از من می پرسند می دهد و من به آنان پاسخ می دهم و به خدا سوگند گاهی من چیزی برای پرسیدن ندارم، ولی او خود شروع می کند و گاه آنچه به خاطرم می گذرد پاسخش را بدون اینکه از او پرسیده باشم می دهد. چنان که دیشب در باره آمدن تو پیش من، به من خبر داد و دستور داد حقیقت را به تو بگویم. محمد بن عبد الله که راوی این روایت است می گوید: به خدا سوگند حکیمه مطالبی به من گفت که کسی جز ذات خدا بر آن آگاه نیست و دانستم که راست و درست است و خداوند حکیمه را از اموری آگاه کرده است که هیچ یک از خلق خود را بر آن امور آگاه نکرده است. ابو جعفر عمری می گوید: چون حضرت حجت متولد شد، امام حسن عسکری (ع) فرمود: ده هزار رطل نان و ده هزار رطل گوشت بخر و میان مستمندان تقسیم کن و خیال می کنم فرمود: میان بنی هاشم تقسیم کن، و چند گوسپند هم برای عقیقه ایشان قربانی کرد. و روایت شده است که چون امام قائم متولد شد پرتوی درخشان دیده شد که از او آشکار شد و به افق آسمان رسید و پرندگان سپیدی دیده شد که از آسمان فرود آمدند و بالهای خود را بر سر و روی و تمام بدن آن حضرت کشیدند و پرواز کردند و رفتند و چون این موضوع را به امام حسن عسکری گفتم لبخند زد و فرمود: اینان فرشتگان آسمانند که برای تبرک جویی از این نوزاد فرود آمده اند و چون قیام کند همین فرشتگان یاران او خواهند بود. از موسی بن جعفر (ع) روایت شده است که چون علی بن موسی الرضا (ع) متولد شد فرمود: این پسرم پاک و پاکیزه و ختنه شده متولد شد و تمام امامان همچنین پاک و پاکیزه و ختنه شده متولد می شوند، ولی ما برای پیروی از سنت و آیین حنفی مراسم ظاهری ختنه و کشیدن تیغ به موضع را انجام می دهیم.