فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیست و هفتم در امامت و مناقب ابو الحسن علی بن محمد (ع)

پس از ابو جعفر محمد (ع) به نص ایشان و دلایل معتبر عقلی دیگر پسرش ابو الحسن علی بن محمد امام است.
اسماعیل بن مهران می گوید: هنگامی که امام جواد (ع) برای بار نخست از مدینه به بغداد می رفت گفتم فدایت گردم، من در این سفر بر شما بیمناکم. پس از شما امامت با کیست؟ در حالی که لبخند می زد روی خود را به من کرد و فرمود:
موضوعی که پنداشته ای در امسال (این سفر) نخواهد بود. پس از آن، هنگامی که معتصم ایشان را به بغداد فرا خواند به حضورش رفتم و گفتم: فدایت گردم، شما می- روی، پس از شما امامت با کیست؟ امام جواد (ع) گریست، آنچنان که ریش آن حضرت از اشگ خیس شد و سپس به من رو کرد و فرمود: آری، در این سفر باید بر من ترسید. امامت پس از من از پسرم علی خواهد بود. زید بن علی بن حسین بن زید می گوید: بیمار شدم. طبیبی در شب به عیادت من آمد و برای من دوایی را تجویز کرد که باید چند روز هنگام سحر بخوری. آن شب تهیه آن دارو برای من ممکن نشد و چون طبیب از در خانه بیرون رفت همان دم خدمتکار ابو الحسن هادی (ع) از درآمد و کیسه یی همراه داشت که همان دارو در آن بود و گفت: ابو الحسن سلامت می رساند و می گوید این دوا را بگیر و باید چند روز بخوری. دارو را گرفتم و خوردم و بهبودی یافتم. محمد بن علی می گوید: زید بن علی به من گفت: غلات از این حدیث کجایند؟ خیران اسباطی می گوید: در مدینه به حضور امام ابو الحسن هادی (ع) رسیدم.
بن علی العسکری(ع) فرمود از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: فدایت گردم، هنگامی که من بیرون آمدم او را سلامت دیدم و من از آخرین کسانی هستم که او را دیده ام، یعنی ده روز پیش. فرمود: مردم مدینه می گویند او مرده است. گفتم: من آخرین کسی هستم که او را دیده ام. فرمود: مردم می گویند او مرده است و چون فرمود مردم چنین می- گویند دانستم که مقصود از مردم خود ایشان هستند. سپس پرسیدند: جعفر (یعنی متوکل خلیفه عباسی) چه کرد؟ گفتم: وقتی آمدم او را در بدترین احوال در زندان دیدم. فرمود: اما او به خلافت رسیده است. سپس پرسید: ابن زیات چه کرد؟ گفتم:
مردم همراهش هستند و فرمان فرمان اوست. فرمود این کار بر او نافرخنده است.
آنگاه سکوت فرمود و پس از لحظه یی گفت: فرمان و تقدیر خداوند اجرا می شود و از آن چاره نیست. ای خیران! واثق مرد و متوکل خلیفه شد و ابن زیات کشته شد.
گفتم: فدایت گردم، این موضوع چه هنگامی اتفاق افتاده است؟ فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو. سبب رفتن آن حضرت از مدینه به سامرا چنین بود که عبد الله بن محمد در مدینه فرمانده نظامی و پیشنماز بود. او در مورد ایشان پیش متوکل سخن چینی کرد و پس از آن هم تصمیم به آزار ایشان گرفت و چون به امام هادی خبر رسید که عبد الله سخن چینی کرده است، نامه یی در این باره برای متوکل نوشت و در آن متذکر شد که عبد الله سخن چینی کرده و دروغ بر ایشان بسته است. متوکل به نامه ایشان پاسخ داد و در نامه از ایشان خواست به سامرا بیاید و گفتار و رفتار پسندیده نسبت به ایشان معمول خواهد شد. نامه متوکل چنین بود: (بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد، همانا که امیر المؤمنین منزلت تو را می- شناسد و خویشاوندی تو را پاس می دارد و حقوق ترا رعایت می کند و می خواهد کارها را در باره تو و خاندان تو چنان فراهم آورد که خداوند متعال احوال شما و ایشان را اصلاح فرماید و عزت شما و ایشان را پایدار بدارد و امیر المؤمنین می- خواهد تو و ایشان در کمال ایمنی باشید و با این کار رضایت پروردگار خویش را طلب می کند و می خواهد آنچه را بر او واجب است انجام دهد، وانگهی امیر المؤمنین چنین تصمیم گرفته است عبد الله بن محمد را از شغل فرماندهی نظامی و امامت مسجد مدینه بر کنار نماید و این به آن جهت است که حق ترا ندانسته و منزلت تو را کوچک و سبک پنداشته است و در آن هنگام که به تو تهمتی زده و چیزی نسبت داده بود، امیر المؤمنین بری بودن تو از آن و راستی نیت و خیر خواهی و نیکوکاری تو را دانست و این سخن تو را پذیرفت که هرگز در پی آن نبوده ای و امیر مؤمنان آن کارها را به محمد بن فضل واگذار کرد و به او فرمان داد در بزرگداشت و گرامیداشت تو فروگذار نباشد و فرمان و رای تو را مورد توجه قرار دهد و با این کار به خداوند و امیر مؤمنان تقرب جوید. ضمنا امیر مؤمنان مشتاق تو است و دوست می دارد ترا ببیند و دیدار تازه کند. اکنون اگر تو هم دیدار او و ماندن پیش او را دوست می داری و نشاط آن را داری مناسب است خودت و هر کس از خاندان و دوستان و خدمتکارانت را که انتخاب می کنی با آرامش و مهلت حرکت کنید.
هر گاه می خواهید کوچ کنید و هر جا می خواهید فرو آیید و به هر گونه که می خواهید راه بسپرید اگر هم دوست داشته باشی یحیی بن هرثمه خدمتگزار و وابسته امیر مؤمنان و همراهانش که سپاهی هستند همراه شما باشند. هر گاه کوچک و حرکت کنی آنان هم حرکت کنند و در این باره فرمان با تو است و به او فرمان داده ایم که در فرمان تو باشد. از خداوند طلب خیر کن و حرکت کن تا به حضور امیر مؤمنان برسی و هیچ یک از برادران و فرزندان و افراد خاندان او در نظرش به منزلت و مقام تو نمی- رسد و او هم نسبت به آنان به اندازه یی که نسبت به تو مهربان و نیکوکار و آسوده خاطر است، نیست و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، و این نامه را ابراهیم بن عباس در ماه جمادی الآخر سال دویست و چهل و سه نوشته است.» چون این نامه به امام هادی (ع) رسید، آماده حرکت شد و یحیی بن هرثمه هم همراه ایشان بود تا به سامرا رسیدند. ولی همین که به سامرا رسید، متوکل دستور داد او را بار ندهند و در کاروانسرایی که معروف به کاروانسرای درماندگان بود فرو آورده شد و سپس متوکل دستور داد خانه یی را برای ایشان خالی کردند و به آنجا منتقل شدند. صالح بن سعید می گوید: همان روزی که امام هادی (ع) به سامراء رسید به دیدارش رفتم و گفتم: فدایت گردم، اینان در همه کارها می خواهند شما را کوچک کنند و پرتو شما را خاموش نمایند، تا آنجا که در این کاروانسرای ناپسند که ویژه مستمندان و درماندگان است شما را فرود آوردند. فرمود: ای پسر سعید! در چه فکری؟ آنگاه با دست خود اشاره کرد و فرمود نگاه کنم و چون نگریستم بوستانهای آراسته و جویبارهای روان و باغهای نیکو دیدم که در آن کنیزکان عطر آگین و غلامانی همچون لؤلؤ مکنون دیدم و چشم حیران و شگفتیم افزون شد و فرمود: ای سعید! هر جا که باشیم این چیزها در اختیار ماست و ما در کاروانسرای درماندگان نیستیم. امام هادی (ع) در مدت اقامت در سامراء بر حسب ظاهر گرامی و محترم بود و هر چند متوکل در صدد چاره و کارسازی بود که آن حضرت را فرو گیرد، بر آن توفیق نیافت و برای متوکل و آن حضرت احادیث بسیار است که با ذکر آن کتاب طولانی می شود. به امام صادق (ع) گفته شد: برای کسی که یکی از شما را زیارت کند چه پاداشی است؟ فرمود: همچون کسی است که پیامبر (ص) را زیارت کند. امام رضا (ع) فرموده است: همانا برای هر امامی بر گردن دوستان و شیعیان ایشان حقی است و عهدی و یکی از لوازم وفای به عهد و حسن ادای آن زیارت مرقدهای ایشان است. هر کس آنان را با رغبت زیارت کند و به آنچه آنان رغبت داشته اند تصدیق کند، امامان او در قیامت شفیعان او خواهند بود. امام ابو محمد حسن بن علی عسگری (ع) فرموده است: قبر من در سامرا مایه امان هر دو گروه است. تولد امام هادی روز سه شنبه نیمه ذی حجه سال دویست و دوازده هجری در مدینه بوده است و در سوم رجب دویست و پنجاه و چهار در سامرا رحلت فرموده است و عمر ایشان چهل و یک سال و هفت ماه بوده است و مادرش کنیزی به نام سمانه است و مدت امامت آن حضرت سی و سه سال بوده است و مدت توقف ایشان در سامرا ده سال و چند ماه بوده است.
این اشعار در باره آن حضرت سروده شده است (ظاهرا از قصیده رائیه محمد بن ابی طلحه عونی است):
«ای پسر کسی که شفیع و مطاع است و ای پسر چراغهای تابان و سپید چهرگان و ای پسر آیین و دین و ای پسر قرآن و روایت و حدیث! تو باید کشته شوی؟! اینها که برای تو برشمردم در صحرا و شهر شناخته شده است. از جمیع جهات پاکیزه و از هر شائبه و کدورتی به دوری. درود بر کسی که با نام او امامها به ده می رسد و سلام از خدا بر امام یازدهم.»

مجلس بیست و هشتم در امامت و مناقب ابو محمد حسن بن علی العسکری (ع)

پس از امام ابو الحسن هادی (ع) پسرش ابو محمد حسن بن علی (ع) امام است زیرا همه صفات فضل در او جمع و بر همگان مقدم بوده است و برای او مقتضیات امامت و ریاست از علم و زهد و عقل و عصمت و شجاعت فراهم بوده و پدرش هم تصریح بر امامت او کرده است و دلایل دیگری که در گذشته بیان شد. علی بن مهزیار می گوید: به امام هادی گفتم به خدا پناه می برم، ولی اگر حادثه یی برای شما پیش آمد، به چه کسی باید مراجعه کنم؟ فرمود: جانشین و صاحب عهد من، پسر بزرگم یعنی امام حسن (ع) است. محمد بن یحیی می گوید: پس از درگذشت محمد پسر امام هادی برای عرض تسلیت به حضورش رفتم. ابو محمد حسن بن علی هم نشسته بود که گریست و حضرت هادی به ایشان رو کرد و فرمود: خداوند امامت را در تو نهاده است و از این جهت خدا را سپاس و ستایش می گویم. عبد الله بن محمد اصفهانی می گوید: «امام هادی فرمود: امام شما پس از من کسی است که بر جنازه من نماز می گزارد» و ما پیش از مرگ امام هادی، امام حسن را نمی- شناختیم و چون امام هادی رحلت فرمود ایشان آمد و بر جنازه پدر نماز گزارد.
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر می گوید: کار بر ما سخت شد. پدرم به من گفت: بیا نزد این مرد یعنی امام حسن عسکری برویم که معروف به سخاوت است.
گفتم: او را می شناسی؟ گفت: نه او را می شناسم و نه تاکنون او را دیده ام. به سوی خانه ایشان رفتیم. پدرم میان راه به من گفت: چه نیازمندیم که پانصد درهم به ما ببخشد.
صد درهم برای جامه، دویست درهم برای خرید آرد و دویست درهم برای مخارج دیگر. من هم در دل گفتم: ای کاش سیصد درهم به من ببخشد با صد درهم، خری بخرم و صد درهم هزینه جامه من و صد درهم برای مخارج دیگر، و به ناحیه جبل بروم.
گوید: همین که بر در خانه امام حسن رسیدیم، غلامش بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش وارد شوند. چون وارد خانه شدیم و سلام دادیم به پدرم گفت: ای علی! چه چیز موجب شده است که تا کنون پیش ما نیایی؟ گفت: ای سرور من! آرزو داشتم که ترا با این وضع، خود ببینم، و چون از خانه اش بیرون آمدیم غلامش از پی ما آمد و نخست کیسه یی به پدرم داد که در آن پانصد درهم بود و گفت: دویست درهم برای جامه و دویست درهم برای آرد و صد درهم برای هزینه های دیگر. کیسه یی هم به من داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم برای بهای خر، صد درهم برای هزینه جامه و صد درهم برای هزینه های دیگر و به سمت جبل مرو و به سورا برو. گوید:
او به سورا رفت و آنجا زن گرفت و امروز درآمدش سالیانه دو هزار دینار است و با وجود این پیرو مذهب واقفیه است. محمد بن ابراهیم کردی که راوی این روایت است می گوید: به او گفتم چه دلیل و نشانه یی بهتر از این؟ گفت: راست می گویی ولی مذهب واقفیه چیزی است که بر آن عادت کرده ایم! احمد بن حارث قزوینی می گوید: همراه پدرم در سامرا بودم و پدرم میر آخور بود و عهده دار امور مرکبهای ابو محمد حسن بن علی بود. مستعین عباسی استری داشت بسیار زیبا و چموش و سرکش و نمی گذاشت که کسی دهانه بزند و سوارش شود و تمام مهترها آنچه کردند راهی برای این کار پیدا نکردند. یکی از ندیمان مستعین گفت: این استر را برای ابن الرضا (حضرت امام حسن عسکری) بفرست، ممکن است او بتواند سوارش شود یا اینکه این او را خواهد کشت! گوید: آن استر را برای ایشان فرستاد. پدرم هم همراهش بود. هنگامی که امام حسن وارد خانه شد، من هم با پدرم بودم. ایشان به آن استر که در صحن خانه ایستاده بود نگریست. به جانب آن رفت و دست بر کفل جانور نهاد. من به آن استر نگاه می کردم. چندان عرق کرده بود که از آن فرو می چکید. سپس امام حسن پیش مستعین رفت و سلام داد. مستعین خوشامد گفت و نزدیک آمد و گفت: ای ابو محمد! بر این استر لگام بزن.
ایشان به پدرم فرمود: این استر را لگام بزن. مستعین گفت خودت این کار را انجام بده. امام حسن (ع) عبای خود را کنار نهاد و برخاست و استر را لگام کرد و برگشت و نشست. مستعین گفت: بر آن زین بگذار. باز ایشان به پدرم گفت بر این استر زین بگذار و مستعین گفت خودت این کار را انجام بده و ایشان دوباره بن علی العسکری(ع) برخاست و آن را زین کرد و برگشت. مستعین گفت: آیا صلاح نمی دانی خودت سوار شوی و آن را بیازمایی؟ ایشان برخاست و بدون آنکه استر چموشی کند سوار آن شد و آن را در صحن خانه به حالت دو در آورد و سپس آن را وادار به حرکت آرام کرد و استر به بهترین گونه فرمانبردار بود. امام حسن برگشت و پیاده شد. مستعین گفت: آن را چگونه یافتی؟ فرمود: مرکبی به این خوبی و راحتی ندیده ام. مستعین گفت: امیر المؤمنین آن را به تو بخشید و ایشان به پدرم گفت: آن را بگیر و پدرم لگامش را گرفت و برد. ابو حمزه نصیر یعنی نصیر خادم می گوید: مکرر می شنیدم که امام حسن عسکری (ع) با غلامان خود به زبان ایشان سخن می گفت و میان ایشان گروهی ترک و گروهی رومی و گروهی از مردم اسلاو (صقلاب) بودند. من از این موضوع شگفت کردم و با خود گفتم: این مرد در مدینه متولد شده است و تا هنگام رحلت پدرش ابو الحسن هادی (ع) که هیچ جا ظاهر نمی شده است، کسی هم که او را ندیده است، چگونه این لغات را می داند؟ امام حسن (ع) روی به من کرد و گفت: خداوند حجت خود را از دیگر مردمان آشکار می سازد و شناخت همه چیز را به او ارزانی می دارد و همه لغات و انساب و حوادث را می داند، و اگر چنین نباشد چه فرقی میان او و دیگر مردم است؟
محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن جعفر (ع) می گوید: عباسیها نزد صالح بن وصیف رفتند که امام حسن عسکری (ع) پیش او زندانی بود و گفتند بر او سخت بگیر و گشایشی در کارش فراهم مکن. صالح گفت: می گویید چه کنم؟ دو مرد از بدترین مردم را بر او گماشتم و آنان را از لحاظ عبادت و روزه گرفتن و نیکوکاری به درجه بسیار بزرگی رسیدند. آنگاه دستور داد آن دو را آوردند و به آن دو گفت:
وای بر شما! در مورد این مرد چه می گویید؟ گفتند: چه می توانیم بگوییم؟ در باره مردی که همه شب را نماز می گزارد و روزها همیشه روزه دار است. سخن هم نمی- گوید و فقط به عبادت مشغول است و چون به ما می نگرد لرزه بر اندام ما می افتد و اختیار از دست ما بیرون می رود. عباسیها همین که این سخن را شنیدند ناامید برگشتند. و اصحاب ما روایت می کنند که امام حسن عسکری (ع) را به سرهنگی سپردند که بر ایشان بسیار سخت می گرفت و آزار می رساند. همسر آن سرهنگ به او گفت:
از خدا بترس. گویا نمی دانی چه کسی در خانه تو زندانی است؟ و صلاح و عبادت آن حضرت را یاد آور شد و گفت: من از این روی بر تو بیمناکم. آن سرهنگ گفت:
به خدا سوگند او را میان درندگان می اندازم و در این مورد اجازه گرفت. به او اجازه دادند و چنان کرد و هیچ شک نداشتند که درندگان آن حضرت را دریده اند. ولی چون نگریستند که ببینند چه شده است، ایشان را دیدند که به نماز ایستاده است و درندگان اطراف ایشانند. دستور داد ایشان را بیرون آرند و به خانه خودشان ببرند. حسن بن محمد اشعری و محمد بن یحیی و کسان دیگری غیر از آن دو نقل می کنند که احمد بن عبید الله بن خاقان سرپرست املاک و مالیات قم بود. روزی در مجلس او سخن از علویان و مذاهب ایشان به میان آمد. با آنکه او سخت از اهل بیت رو گردان و ناصبی بود، گفت: من هیچ یک از علویان سامرا را ندیده و نمی شناسم که در سکون و آرامش و پاکدامنی و خردمندی و رفتار و اهمیت در نظر خاندان چون حسن بن علی بن محمد بن رضا باشد. بنی هاشم او را بر همه سالخوردگان خود مقدم می داشتند و نزد فرماندهان نظامی و وزیران و عموم مردم هم همان گونه بود. به یاد دارم روزی کنار پدرم ایستاده بودم و آن روز، روز جلوس عمومی او بود. ناگاه پرده داران او آمدند و گفتند: ابو محمد، ابن الرضا بر در است. پدرم با صدای بلند گفت: اجازه دهید. من از رفتار پرده داران تعجب کردم که چگونه در حضور پدرم کنیه کسی را می گویند و حال آنکه در حضور او فقط از خلیفه یا ولیعهد یا کسانی که خلیفه دستور داده بود با کنیه یاد می شد. در این هنگام مردی گندم گون و خوش قامت و نیکو چهره که دارای اندام برازنده بود آشکار شد. جوان بود، در عین حال شکوه و جلال ویژه یی داشت و چون پدرم به او نگریست از جا برخاست و چند گام به استقبال او رفت و ندیده بودم که پدرم چنین کاری نسبت به هیچ یک از بنی هاشم و فرماندهان نظامی انجام دهد و چون نزدیک رسید، پدرم او را در آغوش کشیده چهره و سینه اش را بوسید و دستش را گرفت و بر سجاده یی که خود نشسته بود نشاند و خود کنار او نشست و روی خود را به طرف او کرد و شروع به گفتگو با او نمود و مکرر می گفت: فدایت گردم، و من از رفتار پدرم در شگفت بودم. در این هنگام پرده دار آمد و گفت: موفق اینجا می آید. معمولا هر گاه موفق می آمد، نخست پرده داران و فرماندهان مخصوص می آمدند و در دو صف می ایستادند تا او بیاید و برود. در آن روز پدرم بدون توجه همچنان با ابن الرضا سخن می گفت تا آنکه غلامان ویژه موفق ظاهر شدند. در این هنگام پدرم به او گفت: فدایت گردم، اکنون اگر بخواهید می توانید بروید، و به پرده داران خود گفت: او را از پشت آن دو صف ببرید که این مرد (یعنی موفق) او را نبیند. او برخاست. پدرم نیز برخاست و او را در آغوش کشید و او رفت. من به پرده داران و غلامان پدرم گفتم: این چه کسی بود که او را در حضور پدرم با کنیه معرفی و صدا می کردید و پدرم با او چنین رفتار کرد؟ گفتند: مردی علوی است که به او حسن بن علی می گویند و معروف به ابن الرضا است، و این موجب افزونی تعجب من شد و تمام آن روز را در باره او می اندیشیدم و در باره رفتار پدرم با او فکر می کردم. چون شب فرا رسید، پدرم به عادت خود که همه شب پس از نماز عشاء می نشست و به اموری که لازم بود به خلیفه گزارش دهد رسیدگی می کرد و نامه ها و فرمانها را بررسی می کرد، نشست. من هم مقابل او نشستم. کسی هم پیش او نبود.
پدرم گفت: احمد! آیا کاری داری؟ گفتم: آری پدر جان! سؤالی دارم که اگر اجازه دهی بپرسم. گفت: بپرس. گفتم: پدر جان! این مردی که امروز صبح شما نسبت به او این همه احترام و بزرگداشت کردی و جان خود و پدر و مادرت را فدای او می کردی کیست؟ گفت: پسر جان! او امام رافضیان است. حسن بن علی و معروف به ابن الرضا است. سپس مدتی سکوت کرد. من هم ساکت بودم و بعد گفت: پسر جان! اگر امامت از میان خلفای عباسی ما بیرون رود هیچ کس از بنی هاشم غیر از او شایسته خلافت نیست، به سبب فضل و پارسایی و خود داری و پاکدامنی و اخلاق پسندیده و نیکوکاری که در اوست و اگر پدرش را می دیدی مردی خردمند و بزرگ و فاضل را دیده بودی و بر تعجب و تفکر تو افزوده می شد. من نسبت به رفتار پدر خود بیشتر در فکر رفتم و بر خشم من افزوده شد و تمام همت من این بود که بیشتر در باره ابن الرضا تحقیق کنم و از احوال او آگاه شوم. از هیچ یک از بنی هاشم و فرماندهان و دبیران و قاضیان و فقیهان و دیگر مردم در باره او سؤال نکردم، مگر اینکه او را در نظر ایشان در کمال بزرگی و جلال دیدم و همگان از او به نیکی یاد کردند و او را بر همه افراد خاندانش مقدم داشتند و بر پیر مردان و سالخوردگان هم ترجیح دادند و چون دیدم که دوست و دشمن یک زبان بر او درود می فرستند و او را می ستایند، قدر و منزلت او در چشم من بزرگ شد. یکی از اشعریها که آنجا بود از احمد بن عبید الله پرسید: وضع برادر امام حسن عسکری یعنی جعفر چگونه بود و خبر او چیست؟ گفت: جعفر کیست که در باره اش سؤال شود یا قابل مقایسه با ابن الرضا باشد؟ جعفر مردی بود که آشکارا فاسق بود و بد کار و باده گساری می کرد و کوچک ترین فردی است که من دیده ام. پرده صلاح خویش را درید و فرومایه و کم ارزش بود. احمد آنگاه گفت: هنگام مرگ ابن الرضا چنان اضطرابی به خلیفه و یارانش دست داد که من سخت در تعجب افتادم و هرگز هم گمان نمی کردم که مرگ او به این زودی اتفاق افتد. و چنین بود که چون ابن الرضا بیمار شد، خلیفه به پدرم پیام فرستاد که ایشان بیمار شده است. پدرم همان ساعت سوار شد و به کاخ خلیفه رفت و شتابان همراه پنج تن از خواص خلیفه که یکی از ایشان سرهنگی بود برگشت و به آنان دستور داد در خانه ابن الرضا باشند و از احوال ایشان مطلع و آگاه باشند و پی قاضی القضاة فرستاد و او را احضار کرد که چون آمد دستور داد ده تن از کسانی را که به دین و پارسایی و امانت ایشان اعتماد باشد انتخاب کند و بیاورد و چون آمدند آنان را هم به خانه ابن الرضا (ع) فرستاد و دستور داد شب و روز در خانه او باشند و آنان تا هنگامی که ابن الرضا رحلت فرمود آنجا بودند و چون خبر رحلت آن بزرگوار منتشر شد، شهر سامرا یک پارچه شیون و فریاد شد و بازارها همه تعطیل شد و بنی هاشم و فرماندهان نظامی و همه مردم در تشییع جنازه حاضر شدند و سامرا چون قیامت شد، و چون از تشییع فارغ شدند خلیفه به ابو عیسی پسر متوکل دستور داد بر جنازه نماز گزارد. ابو عیسی آمد و کفن از چهره ابن الرضا گشود و آن را به بنی هاشم اعم از علویان و عباسیان نشان داد و گفت فرماندهان و دبیران و قاضیان و اشخاص معروف به عدالت هم آمدند و آنگاه گفت: این حسن بن علی بن محمد بن- الرضا است که به مرگ طبیعی در بستر خود درگذشته است و از خدمتگزاران و اشخاص مورد اعتماد خلیفه و از قاضیان و از پزشکان فلان اشخاص به هنگام مرگ او حضور داشته اند. سپس چهره را پوشاند و نماز گزارد و دستور دفن داد. پس از مراسم به خاک سپاری، جعفر برادر ابن الرضا به حضور پدرم آمد و گفت: مرا به مرتبه برادرم بگمار و من در هر سال به تو بیست هزار دینار می پردازم. پدرم او را از خود راند و با او سخنان ناخوش گفت. از جمله به او گفت: ای نادان! خلیفه که خدایش زنده بدارد، شمشیر برهنه کشید تا کسانی را که برادرت و نیاکانش را امام می دانند از آن اعتقاد باز دارد، این کار برای او ممکن نشد. اکنون اگر تو در نظر شیعیان پدرت امام باشی و شیعیان برادرت هم ترا امام بدانند تو را به خلیفه نیازی نیست که این مرتبه را به تو بدهد و به غیر خلیفه هم نیاز نخواهی داشت و اگر در نظر و اعتقاد ایشان امام نباشی به یاری ما به آن نخواهی رسید و پس از این گفتگو در نظر پدرم بسیار خوار و زبون آمد و فرمان داد که به او اجازه ورود ندهند و تا هنگام مرگ پدرم و بیرون آمدن ما از سامرا، جعفر به همان حال بود. خلیفه در جستجوی پسر امام حسن برآمد که تا امروز هم همچنان در آن جستجو است و راهی بر آن نیافته است، و شیعیان او معتقدند که ابن الرضا پسری از خود باقی گذاشته که در امامت قائم مقام اوست. تولد امام حسن عسکری (ع) روز جمعه هشتم ماه ربیع الثانی در مدینه بوده است و گفته شده در سامرا در ماه ربیع الثانی سال دویست و سی و دو هجری متولد شده است و به روز جمعه هشتم ربیع الاول سال دویست و شصت در بیست و هشت سالگی رحلت فرموده و مدت امامت ایشان شش سال بوده است. آغاز بیماری ایشان روز اول ماه ربیع الاول آن سال بوده و روز جمعه درگذشته اند. مادر آن حضرت کنیزی به نام حدیثه است. فضیلت زیارت او در مجلس قبل گفته شد و خود فرموده است که مرقد من در سامرا مایه امان هر دو گروه است. این ابیات در باره ایشان سروده شده است:
«درود بر آن کسی که سامرا جایگاه اوست. سلام بر آن کسی که در اخبار استوار مایه امید است. سلام بر این فرزندان زمزم و صفا و خیف و منی و کعبه و مقام و حجر. سلام من بر پنج تن نخستین و هفت تن، شاید آنان در محشر شفیع من شوند.» دعبل چنین سروده است:
«همانا یهودیان به سبب دوست داشتن پیامبر خود از سختیهای روزگار ستم پیشه در امانند. همچنین مسیحیان به سبب دوستی پیامبرشان به نرمی و آرامش در دهکده های نجران گام بر می دارند، و مسلمانان به محبت خاندان پیامبر خود در آفاق آتش می زنند!»
السلام نام اصلی او ملیکه و دختر شیوعا پسر قیصر است

مجلس بیست و نهم در باره نرجس مادر امام قائم علیه السلام

نام اصلی او ملیکه و دختر شیوعا پسر قیصر است بشر بن سلیمان که به خرید و فروش بردگان اشتغال داشت از اعقاب ابو ایوب انصاری است و از دوستان و یاران حضرت هادی و حضرت امام حسن عسکری بوده است. می گوید: سرور من امام ابو الحسن هادی (ع) امور شرعی مربوط به بندگان را به من آموخته بود و معمولا بدون اجازه ایشان خرید و فروش نمی کردم و از موارد شبهه پرهیز می کردم و کم کم در این مورد شناخت من کامل شد و موارد حلال و حرام را می شناختم. شبی که در خانه خود بودم، چون پاسی از شب گذشت دیدم در خانه ام در سامرا کوبیده شد. شتابان بر در خانه دویدم و کافور خادم فرستاده امام هادی را دیدم که مرا به حضور ایشان فرا خواند. جامه پوشیدم و رفتم و چون وارد خانه شدم دیدم با پسرش امام حسن عسکری گفتگو می فرماید و خواهرش حکیمه هم پشت پرده نشسته بود. همین که من نشستم امام هادی فرمود: ای بشر! تو از اعقاب انصار هستی و محبت و دوستی ما همواره در دلهای شما بوده است و نسلها آن را از یک دیگر به ارث برده اند. من اکنون می خواهم ترا به فضیلتی ویژه گردانم که از دیگر شیعیان گوی سبقت ببری و رازی را به تو می گویم و ترا پی کاری می فرستم که آن را انجام دهی. آنگاه نامه یی کوچک به خط رومی نوشت و به زبان رومی و بر آن مهر خویش را زد و چنته یی زرد بیرون آورد که در آن دویست و بیست دینار بود و فرمود:
این را بگیر و به بغداد برو و پیش از ظهر فلان روز در گذرگاه فرات حاضر باش و چون زورقهای حامل بردگان و کنیزان برسد، گروه بسیاری از خریداران که نمایندگان فرماندهان عباسی هستند و اندکی هم از جوانمردان عراق دور آنها را خواهند گرفت.
تو آن روز از دور مواظب برده فروشی به نام عمرو بن یزید باش تا آنکه کنیزی را که دارای این صفات است و دو جامه حریر خوش رنگ و تازه بر تن دارد برای فروش عرضه کند. آن کنیز اجازه نمی دهد که هیچ خریداری روی او را بگشاید و به اندامش دست کشد، یا جامه از تنش کنار کشد. در این هنگام برده فروش او را می زند و او به زبان رومی فریاد برمی آورد و معنی آن چنین است که از حال خود و کشف حجاب خویش شکوه می کند. در این هنگام یکی از خریداران خواهد گفت: این کنیز به سیصد دینار از من باشد که عفت و پاکدامنی او موجب رغبت بیشتر من شد و آن کنیز به زبان عربی می گوید: اگر در جامه سلیمان و بر تخت پادشاهی او ظاهر شوی در من هیچ گونه رغبتی برای تو ظاهر نخواهد شد و مالت را برای خودت نگهدار و بیهوده آن را خرج مکن. برده فروش به آن کنیز می گوید: چاره چیست؟ ناچار تو را باید فروخت. کنیز می گوید: این همه شتاب چرا؟ باید خریداری باشد که دل من به امانت و وفای او آرام گیرد. در این هنگام تو برخیز و پیش عمرو بن یزید برده فروش برو و به او بگو همراه من نامه کوچکی از یکی از اشراف است که به لغت رومی و خط رومی نوشته و در آن کرم و وفا و خرد و سخای خویش را نوشته است، اکنون این نامه را به او بده بخواند تا خوی و اخلاق نویسنده آن را بداند و اگر به او راضی شد و تمایل پیدا کرد من وکیل نویسنده هستم که او را از تو بخرم. بشر بن سلیمان می گوید: من تمام دستورهای سرور خودم حضرت هادی را انجام دادم. همین که آن کنیز به نامه نگریست، به سختی و با صدای بلند گریست و به عمرو بن یزید گفت: باید مرا به نویسنده این نامه بفروشی و سوگند سخت خورد که اگر از فروختن او خود داری کند، خود را خواهد کشت. من در مورد قیمت با عمرو چانه می زدم تا به همان مقدار که در چنته بود به توافق رسیدیم و درست معادل همان مبلغ بود. و آن دوشیزه را در حالی که شاد و خندان بود از او گرفتم و به خانه یی که در بغداد می رفتم بردم. او آرامش پیدا نکرد تا هنگامی که دوباره نامه حضرت هادی را بیرون آورد و آن را بوسید و بر گونه و سینه خود نهاد. با شگفتی به او گفتم: نامه یی را می بوسی که صاحب آن را نمی شناسی؟ گفت: ای عاجز ناتوان که میزان شناخت تو از منزلت اولاد پیامبران اندک است! گوش به من بسپار و دل به من بده که چه می گویم.
من ملیکه دختر یشوعا و نوه قیصر پادشاه رومم و من از اعقاب حواریین هستم و نسب من به شمعون، وصی مسیح (ع) می رسد. اکنون به تو خبری شگفت می دهم. پدر بزرگم قیصر می خواست مرا در سیزده سالگی به همسری برادرزاده خود درآورد.
سیصد تن از اعقاب حواریین را که همگی کشیش و راهب بودند جمع کرد و هفتصد تن از دیگر کشیشانی که دارای اهمیت بودند و چهار هزار تن هم از فرماندهان سپاه و امیران لشکرها و سرپرستان عشایر دعوت کرد و از مال ویژه خود تختی آراسته به گوهرهای گوناگون فراهم آورد و در حیاط کاخ قرار دادند و چهل پله داشت. چون برادرزاده اش از آن تخت بالا رفت و صلیب ها را بر گرد او به گردش درآوردند و اسقفها خواستند مراسم ازدواج را انجام دهند و اوراق انجیل را منتشر کردند، ناگاه همه صلیبها از بالا به زیر فرو ریخت و پایه های تخت به لرزه درآمد و فرو افتاد و آن جوان که به تخت بر شده بود مدهوش بر زمین افتاد. رنگ کشیشان پرید و لرزه بر اندامشان افتاد و سالارشان گفت: پادشاها! ما را ببخش و این نافرخندگیها که آشکار شد دلیل بر زوال آیین مسیحی و مذهب ملکانی است. پدر بزرگم از این پیشامد سخت افسرده شد و فال بد زد و به کشیشان گفت: این ستونها و صلیبها را دوباره بر پا دارید.
و برادر این نگون بخت درمانده را فراخوانید و بیاورید تا این دختر را به او تزویج کنم و نحوست این با فرخندگی او برطرف شود و چون این کار را کردند، برای او هم همان پیش آمد که برای نخستین و میهمانان پراکنده شدند و قیصر اندوهگین برخاست و به اندرون و حرم رفت و پرده ها را برافکندند. در آن شب در خواب دیدم که مسیح و شمعون و گروهی از حواریون در کاخ پدر بزرگم آمده اند و منبری از نور در آن نصب کرده اند که سر بر آسمان می ساید و آن را همان جا نهاده اند که پدرم تخت خود را نهاده است. در این هنگام محمد (ص) و دامادش که وصی اوست و گروهی از فرزندانش وارد شدند. مسیح پیش رفت و محمد (ص) را در آغوش کشید و محمد (ص) به مسیح (ع) فرمود: ای روح الله! من آمده ام که از وصی تو شمعون، دخترش ملیکه را برای پسرم خواستگاری کنم و با دست خود به ابو محمد پسر نویسنده این نامه اشاره فرمود. مسیح (ع) به شمعون نگریست و گفت: ای شمعون! شرف به سوی تو روی آورده است و پیوند خویشاوندی خود را با نسل محمد (ص) استوار کن. گفت:
چنین کردم. محمد (ص) بر آن منبر رفت و خواستگاری فرمود و خطبه عقد را ایراد کرد و مرا به همسری فرزند خویش درآورد و مسیح (ع) و فرزندان محمد (ص) گواهان عقد بودند. چون بیدار شدم ترسیدم که اگر این خواب را به پدر و پدر بزرگ خویش بگویم مرا بکشند و آن را پوشیده داشتم و برای آنان آشکار نساختم و سینه ام چنان از محبت ابو محمد آکنده شد که نتوانستم هیچ چیز بخورم و بیاشامم و سخت نزار و ناتوان شدم و بیمار گردیدم. هیچ پزشکی در شهرهای روم باقی نماند مگر اینکه پدر بزرگم او را آورد و از داروی من پرسید و چون ناامید شد به من گفت: ای نور چشم من! آیا خواسته و خواهشی داری که در این دنیا برآورم؟ گفتم: پدر بزرگ جان! درهای گشایش را به روی خود بسته می بینم. ولی مناسب است که از اسیران مسلمان که در زندان تو هستند بند و زنجیر برداری و از شکنجه ایشان دست بداری و بر آنان منت نهی و نوید آزادی دهی. امیدوارم که مسیح و مادرش سلامت مرا به من ارزانی دارند. و چون پدر بزرگم چنین کرد، اندکی تجلد و چابکی کردم و خود را سالم تر نشان دادم و اندکی خوراک خوردم و او نسبت به اسیران محبت و کرم بیشتر مبذول می داشت. پس از چهارده شب دوباره در خواب دیدم که سرور زنان هر دو جهان فاطمه (ع) در حالی که مریم (ع) و هزار تن از خدمتکاران بهشت همراهش بودند به دیدار من آمد. و مریم (ع) به من فرمود: این بانوی بانوان دو جهان و مادر شوهرت ابو محمد است. من به دامن فاطمه (ع) آویختم و گریستم و از اینکه ابو محمد به دیدار من نمی آید شکوه کردم. فاطمه (ع) فرمود: پسرم ابو محمد تا هنگامی که تو مشرک باشی به دیدار تو نمی آید و نباید بر آیین مسیحیان باشی و این خواهرم مریم (ع) از آیین تو به پیشگاه خداوند بیزاری می جوید. اکنون اگر خواهان رضایت خدا و مسیح و مریم هستی و طالب دیدار ابو محمدی بگو: اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول اللَّه. چون این دو گواهی را بر زبان آوردم، فاطمه (ع) مرا به سینه خود چسباند و مرا خوشدل فرمود و گفت: اکنون توقع آن را داشته باش که ابو محمد به دیدار تو آید و من او را پیش تو خواهم فرستاد. بیدار شدم و منتظر دیدار ابو محمد بودم. شب بعد او را در خواب دیدم و گویا چنین به او می گفتم: که ای حبیب من! پس از آنکه دل من سراپا از محبت تو آکنده شد به من بی مهری فرمودی؟
گفت: تأخیر و خودداری من از دیدار تو فقط به سبب شرک تو بود و اکنون که به راستی مسلمان شده ای، همه شب در خواب پیش تو می آیم، تا خداوند در بیداری ما را به یک دیگر رساند و از آن زمان تاکنون هیچ شب دیدار خود را در خواب از من قطع نفرموده است. بشر می گوید: به او گفتم پس چگونه اسیر شدی؟ گفت: در یکی از شبها در خواب، ابو محمد (ع) به من فرمود: به زودی در فلان روز پدر بزرگت لشکرهایی به جنگ مسلمانان می فرستد و سپس خود از پی ایشان روان می شود. تو هم به طور ناشناس و در لباس خدمتکاران همراه دیگر زنها از فلان راه به آنان بپیوند. من چنان کردم و ناگاه پیشتازان مسلمانان بر ما تاختند و من هم اسیر شدم. بدون اینکه کسی تاکنون متوجه شده باشد که من نوه قیصر روم هستم. به تو هم اکنون خودم این موضوع را گفتم. کسی که من در سهم او قرار گرفتم چون از نام من پرسید نام خویش را از او پنهان داشتم و گفتم نامم نرگس است. گفت: آری، این نام از نامهای کنیزان است.
من گفتم: عجیب است که تو رومی هستی و این چنین عربی سخن می گویی. گفت:
آری، پدر بزرگم از شدت کوششی که در راه آموختن فرهنگ و ادب به من داشت به یکی از بانوان که مترجم بود دستور داد صبح و شام پیش من آید و به من عربی بیاموزد و چنان شد که زبان من به آن زبان این چنین گویا شد. بشر می گوید: چون او را به سامرا و حضور مولای خود امام ابو الحسن هادی بردم، آن حضرت به او گفت: عزت مسلمانی و اسلام و خواری و زبونی مسیحیت و شرف محمد (ص) و خاندانش را چگونه دیدی؟ گفت: ای پسر رسول خدا! چگونه برای تو چیزی را که از من به آن آگاه تری وصف کنم؟ امام هادی فرمود: می خواهم به تو پاداشی بدهم. آیا ده هزار درهم را خوشتر می داری یا مژده یی را که در آن شرف جاودانه است؟ گفت: آن مژده را. فرمود: ترا مژده باد به پسری که خاور و باختر جهان را به ملک خویش در می آورد و جهان را از عدل و داد آکنده می سازد پس از آنکه از ظلم و ستم آکنده باشد. نرجس پرسید: از چه کسی؟ فرمود: از همان کس که پیامبر (ص) ترا برای او در فلان شب از فلان ماه خواستگاری و عقد فرمود.
گفت: از مسیح یا وصی او؟ فرمود: مسیح (ع) و وصی او ترا به همسری چه کسی درآوردند؟ گفت: آیا کنیه پسر شما ابو محمد است؟ فرمود: آیا او را می شناسی؟
گفت: مگر از شبی که به دست مادرش بانوی بانوان دو جهان مسلمان شده ام شبی گذشته که به دیدار من نیامده باشد؟ در این هنگام حضرت هادی به خدمتکار خود کافور، فرمودند خواهرم حکیمه را فرا خوان، و چون آمد به او فرمودند: این همان است. حکیمه مدتی نرجس را در آغوش گرفت و سؤال می کرد و حضرت هادی فرمود: ای دختر رسول خدا! او را به خانه خود ببر و فرایض دینی را به او بیاموز که او همسر ابو محمد و مادر قائم (ع) است. جلد اول کتاب روضة الواعظین فی مناقب اهل بیت الطاهرین تمام شد. سپاس فراوان که به عنایت خداوند متعال ترجمه جلد اول کتاب روضة الواعظین تمام شد و امیدوارم توفیق یار باشد تا جلد دوم آن هم ترجمه شود.
مشهد مقدس- محمود مهدوی دامغانی بیست و پنجم بهمن 1365 خورشیدی، پانزدهم جمادی الثانیه 1407 قمری و چهاردهم فوریه 1987 میلادی