فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیست و ششم در امامت و مناقب ابو جعفر محمد بن علی الجواد (ع)

پس از ابو الحسن علی بن موسی الرضا (ع) پسرش ابو جعفر محمد بن علی (ع) امام است، به سبب نص پدرش و اشاره آن حضرت و اعتبار دلایلی که قبلا بیان شد.
القاب ابو جعفر (ع) مرتضی و منتجب است. ابو یحیی صنعانی می گوید:
حضور امام رضا (ع) بودم. پسرش ابو جعفر را که کوچک بود به حضورش آوردند.
فرمود: این کودک، کودکی است که برای شیعیان ما پر برکت تر از او متولد نشده است. روایت شده است که کسی به ابو الحسن علی بن موسی (ع) گفت: ای سرور من! اگر اتفاقی پیش آید به چه کسی باید مراجعه کرد؟ فرمود: به پسرم ابو جعفر. کسی که پرسیده بود سن امام جواد را برای این موضوع کم می دانست. علی بن موسی (ع) فرمود: خداوند عیسی بن مریم (ع) را پیامبر و فرستاده خویش و صاحب شریعت تازه یی قرار داد و سن او از سن ابو جعفر (ع) کمتر بود.
صفوان بن یحیی می گوید: به امام رضا (ع) گفتم: پیش از آنکه خداوند متعال ابو جعفر را به شما عنایت فرماید، از شما می پرسیدیم و می فرمودی که خداوند به من پسری ارزانی خواهد فرمود و خداوند چنین فرمود و چشم ما را روشن ساخت.
خداوند مرگ ترا به من نشان ندهد، ولی اگر این حادثه اتفاق افتاد به چه کسی باید مراجعه کنم؟ با دست خود به ابو جعفر (ع) که برابرش ایستاده بود اشاره فرمود. گفتم:
فدایت گردم، این پسر سه ساله است. فرمود: این موضوع برای او زیانی ندارد، زیرا عیسی (ع) در کمتر از سه سالگی به امر نبوت قیام فرمود. یحیی بن حبیب زیارت می- گوید: کسی که در آن هنگام حضور امام رضا (ع) نشسته بوده است، برای من نقل کرد که چون حاضران برخاستند، حضرت رضا فرمود: بیایید به ابو جعفر به امامت سلام دهید و با او تجدید عهد کنید، و چون رفتند روی به من فرمود و گفت: خداوند مفضل را رحمت کناد که بدون این کار هم قانع می شد. روایت شده است که مأمون به مناسبت آنچه از علم و فضل امام محمد بن علی، آن هم در کودکی، دیده بود و می دید که در علم و حکمت و ادب و کمال عقل به مرتبه یی رسیده است که هیچ یک از مشایخ روزگار نرسیده اند شیفته ایشان شد و دختر خود ام الفضل را به همسری ایشان داد و همراه آن حضرت به مدینه فرستاد.
مأمون امام محمد بن علی (ع) را بسیار گرامی می داشت و در بزرگداشت ایشان فراوان کوشش می کرد. ریان بن شبیب می گوید: چون مأمون خواست دختر خود را به همسری امام جواد (ع) درآورد و خبر به بنی عباس رسید بر آنان دشوار آمد و این کار را از مأمون ناخوش داشتند و می ترسیدند سرانجام آن هم چون کار امام رضا (ع) و به ولایتعهدی منتهی شود. خویشاوندان نزدیک مأمون جمع شدند و در این کار رایزنی کردند و به او گفتند: ای امیر المؤمنین! ترا به خدا سوگند می دهیم که در این تصمیم خود در مورد به همسری دادن دخترت به ابن الرضا درنگ و تأمل کن که ما بیم آن داریم که با این کار و به دست او پادشاهی یی که خداوند به ما عنایت فرموده است از دست بشود و عزتی را که خدای بر ما پوشانده است از ما بگیری، و خود به خوبی می دانی که میان ما و ایشان چه در گذشته و چه به تازگی چگونه بوده است و می دانی که خلیفگان پیش از تو ایشان را کوچک و از خود دور می داشتند و ما در اضطراب و تشویش رفتار تو با رضا بودیم تا آنکه خداوند این مهم را کفایت فرمود. اکنون خدا را خدا را که ما را بار دیگر به اندوهی که از ما فاصله گرفته است نیندازی. رای و اندیشه خود را از ابن الرضا باز دار و این ازدواج را با کسی دیگر از افراد خاندان خود که برای این کار شایسته باشد انجام بده. مأمون به آنان گفت: اما آنچه میان شما و خاندان ابو طالب است گناه و سبب آن بر شماست که اگر نسبت به آن قوم انصاف دهید، از شما به خلافت سزاوارترند، و اما آنچه کسان پیش از من انجام داده اند، قطع پیوستگی خویشاوندی بوده است و من از این کار به خدا پناه می برم و به خدا سوگند که از رفتار خود نسبت به رضا و ولایتعهدی او پشیمان نیستم و من از او خواسته بودم خود به خلافت قیام کند و من آن را از خویش جدا کنم و او نپذیرفت و فرمان الهی سرنوشتی بود که مقدر شده بود. اما ابو جعفر محمد بن علی را از این جهت برگزیدم که در دانش بر همه دانشمندان برتری دارد و با آنکه سن او اندک است بر همگان پیش است و در این باره چیز شگفتی است و من امیدوارم که برای مردم آنچه را که من از او می شناسم آشکار کند، تا مردم بدانند که رأی درست همان است که من اندیشیده ام. آنان به مأمون گفتند: در باره این نوجوان بر فرض که مورد پسند تو باشد، کودکی است که نه معرفتی دارد و نه فقه می داند. بنا بر این مهلت بده تا ادب و فرهنگ و فقه بیاموزد و سپس هر چه می خواهی انجام بده. مأمون به آنان گفت: وای بر شما! چه می گویید؟ من به این جوانمرد از شما آشناترم. دانش این خاندان از جانب خدای متعال است و او به آنان الهام می فرماید و همواره نیاکان او در علم دین و ادب از رعایایی که هیچ گاه به حد کمال نمی رسند بی نیاز بوده اند و اگر می خواهید، ابو جعفر را بیازمایید تا برای شما آنچه را گفتم روشن سازد. آنان به مأمون گفتند: ای امیر مؤمنان! به آزمایش او برای خود و تو خرسندیم. اکنون میان ما و او را رها کن تا ما کسی را بگماریم که در حضور تو از او چیزی در مورد فقه و شریعت بپرسد. اگر پاسخ درست گفت، اعتراضی در کار او نخواهد بود و استواری اندیشه امیر مؤمنان در باره او بر خاص و عام آشکار می شود، و اگر از پاسخ دادن درماند ما از خطر محفوظ می مانیم و همان کافی خواهد بود.
مأمون به آنان گفت: خود دانید و هر گاه می خواهید آزمایش کنید. آنان از حضور مأمون بیرون آمدند و بر این اتفاق نظر کردند که یحیی بن اکثم از ابو جعفر (ع) بپرسد و یحیی در آن هنگام قاضی القضاة بود. به او وعده دادند که اموالی نفیس به او پرداخت خواهند کرد به شرط آنکه از ابو جعفر (ع) سؤالی بپرسد که نداند. آنگاه پیش مأمون باز گشتند و خواستند تا روزی را برای آن کار معین کند و چنان کرد. در آن روز همگان جمع شدند و یحیی بن اکثم همراهشان بود. مأمون دستور داد برای محمد بن علی (ع) فرشی خاص گستردند و بر آن دو بالش چرمی نهادند و آن حضرت آمد و بر آن نشست و مأمون بر فرشی (تشکی) پیوسته به تشک ابو جعفر نشست.
یحیی بن اکثم گفت: ای امیر مؤمنان! اجازه می فرمایی از ابو جعفر سؤال کنم؟ عمر حضرت جواد در آن هنگام نه سال و چند ماه بود. مأمون گفت: در این مورد از او اجازه بگیر. یحیی گفت: فدایت گردم، اجازه می فرمایی پرسشی طرح کنم؟ ابو جعفر (ع) فرمود: آنچه می خواهی بپرس. یحیی گفت: فدایت گردم، در مورد محرمی که شکاری را بکشد چه می فرمایی؟ ابو جعفر پرسید: آیا در منطقه حرم یا بیرون حرم شکار کرده است؟ شخص محرم حکم آن را می دانسته یا نمی دانسته است؟ عمدی این کار را کرده است یا به خطا؟ محرم، آزاد بوده است یا برده؟ صغیر بوده است یا کبیر؟ برای بار نخست بوده یا تکرار شده است؟ شکار از پرندگان بوده یا غیر از آن؟ از جانوران کوچک بوده است یا بزرگ؟ محرم از کار خود پشیمان است یا نه؟ شکار در شب صورت گرفته است یا در روز؟ آیا محرم احرام عمره داشته یا احرام حج؟ یحیی بن اکثم سرگردان ماند و ناتوانی و حیرت در چهره اش آشکار شد و زبانش بند آمد. و همه حاضران چگونگی کار او را دانستند. مأمون گفت: سپاس خدای را بر این نعمت و اینکه مرا در اندیشه خودم موفق داشت. سپس به خویشاوندان خود نگریست و گفت: اکنون آنچه را که منکر بودید شناختید؟ سپس روی به ابو جعفر (ع) کرد و گفت:
آیا خواستگاری می کنی و خود خطبه می خوانی؟ فرمود: آری ای امیر مؤمنان! مأمون گفت: فدایت گردم، خطبه عقد را برای خودت بخوان که من ترا برای خویش پسندیده ام و دخترم ام الفضل را به همسری تو در می آورم، هر چند گروهی بر این کار موافق نباشند. ابو جعفر (ع) چنین گفت: سپاس خداوند را برای اقرار به نعمتهایش و با اخلاص و اقرار به یگانگی خداوند می گویم که لا اله الا الله ، و درود خداوند بر محمد سرور همه آفریدگان خداوند و برگزیدگان از خاندان او. از فضل خداوند متعال بر همگان این است که آنان را با حلال از حرام بی نیاز فرموده است و خدای سبحان فرموده است: (مردان بی زن و زنان بی شوهر و بندگان و کنیزان نیکوکار خود را به ازدواج یک دیگر در آورید و اگر فقیرند خدای آنان را از فضل خود بی نیاز می گرداند که خدا به احوال بندگان آگاه و رحمتش بیکران است.» و سپس همانا محمد بن علی بن موسی، ام الفضل دختر عبد الله مأمون را به ازدواج خود در می آورد و صداق و کابین او را معادل کابین مادر بزرگ خود یعنی فاطمه دختر محمد که درودهای خدا بر همه شان باد قرار می دهد و آن پانصد درهم سره است. آیا ای امیر المؤمنین! با همین صداق او را به ازدواج در می آوری؟ مأمون گفت: آری، ای ابو جعفر! ام الفضل دختر خود را با همین صداق به ازدواج تو در آوردم. آیا تو این ازدواج را می پذیری؟ فرمود: آری پذیرفتم و به آن رضا دادم. مأمون فرمان داد که همگان از خاص و عام به ترتیب مرتبه و مقام خود بنشینند.
ریان می گوید: چیزی نگذشت که هیاهویی شبیه گفتگوهای جاشویان و کارگزاران کشتی شنیدیم. ناگاه دیدیم خدمتگزاران قایق بزرگی را که از نقره ساخته و بر آن طنابهای ابریشمی آویخته اند، در حالی که بر گردونه یی نهاده اند می کشند و پیش می آورند. آن قایق انباشته از غالیه و عطر بود.
مأمون دستور داد نخست خواص از آن خود را عطر آگین کردند و سپس آن را پیش عوام بردند تا خود را عطر آگین سازند. آنگاه سفره ها گسترده شد و همگان غذا خوردند و سپس برای هر قوم به اندازه مرتبه ایشان جوایز آورده شد، و چون مردم پراکنده شدند و خواص باقی ماندند، مأمون به ابو جعفر (ع) گفت: فدایت گردم، اگر مصلحت بدانی که موضوعات فقهی مذاکره شود، در باره انواع کفاره شخص محرم که شکاری را بکشد توضیح بده که بدانیم و بهره مند شویم.
فرمود: آری چنین است. اگر محرم در منطقه بیرون از حرم شکاری را بکشد و شکار از پرندگان بزرگ باشد باید گوسپندی قربانی کند و اگر در منطقه حرم شکار را کشته باشد، کفاره دو برابر می شود و اگر جوجه پرنده یی را بیرون از حرم کشته باشد، باید یک بره را که از شیر گرفته شده است قربانی کند و اگر در منطقه حرم جوجه را کشته باشد، علاوه بر آن بهای جوجه را هم باید بپردازد. اگر شکار از جانوران وحشی دیگر نظیر گور خر باشد، باید ماده گاوی قربانی کند و اگر شکار شتر مرغ باشد باید یک ماده شتر تنومند قربانی کند و اگر شکار آهو باشد باید گوسپندی قربانی کند و هر یک از این موارد را که در منطقه حرم انجام داده باشد، کفاره اش دو برابر است و این قربانی برای کعبه است. در صورتی که محرم احرام به حج داشته باشد کفاره خود را باید در منطقه منی بکشد و اگر احرام او برای عمره باشد قربانی را در مکه می کشد. میزان کفاره برای شخص آگاه به حکم و کسی که از آن آگاه نیست برابر است و اگر عمدا شکار کرده باشد گناه آن هم بر او خواهد بود، ولی در صید خطا، گناهی بر او نیست. کفاره در مورد شخص آزاد بر عهده اوست و در مورد برده، بر عهده صاحب اوست و بر شخص صغیر کفاره نیست و حال آنکه بر شخص کبیر پرداخت آن جایز است. در صورتی که از کار خود پشیمان باشد عذاب آخرت از او برداشته می شود و حال آنکه اگر در آن باره همچنان پافشاری کند، عذاب آخرت هم بر او خواهد بود. مأمون گفت: آفرین بر تو باد ای ابو جعفر و خدای نسبت به تو نیکی کناد . و فدایت گردم، اگر مصلحت بدانی مناسب است شما هم از یحیی بن اکثم مسأله یی بپرسی، همان گونه که او از شما پرسید. ابو جعفر (ع) به یحیی فرمود: آیا بپرسم؟
گفت: اختیار با خود شماست در صورتی که بدانم پاسخ می گویم و در غیر آن صورت از خودت بهره مند می شوم و فرا می گیرم. ابو جعفر فرمود: به من بگو چگونه ممکن است مردی در بامداد به زنی نگاه کند و آن زن به او حرام باشد و چون آفتاب به اندازه کافی برآید بر او حلال شود و چون نیم روز شود آن زن بر او حرام گردد و به هنگام عصر بر او حلال باشد و به هنگام غروب آفتاب بر او حرام گردد و هنگام نماز عشاء بر او حلال باشد و در نیمه شب بر او حرام گردد و چون سپیده دمد بر او حلال گردد؟ چرا و به چه سبب این زن حلال و حرام می شود؟ یحیی بن اکثم گفت:
نه، به خدا سوگند نمی دانم پاسخ این پرسش چگونه است. اگر مصلحت بدانی بگو و به ما بهره برسان. حضرت جواد فرمودند: این زن در اول صبح کنیز متعلق به دیگری بود و نگریستن آن مرد بر او حرام بود. چون روز برآمد او را خرید و ملک خودش شد و نگریستن بر او حلال گردید. هنگام ظهر آن کنیز را آزاد کرد و بن محمد(ع) نگریستن بر او حرام شد. هنگام عصر او را به ازدواج خود در آورد و حلال شد.
هنگام غروب با او ظهار کرد (از احکام اسلامی است که تفصیل آن در کتابهای فقهی آمده است و آن این است که مرد بگوید تو برای من همچو مادرم هستی. م.) و حرام شد. وقت نماز عشاء کفاره ظهار را پرداخت و بر او حلال شد. نیمه شب او را طلاق داد و حرام شد و هنگام سپیده دم به او رجوع کرد و حلال شد. ریان بن شبیب می گوید: مأمون روی به حاضران کرد و گفت: آیا میان شما کسی هست که به این مسایل این گونه پاسخ دهد یا اقوال مختلف را در سؤالی که یحیی کرد بداند؟ همگان گفتند: نه، به خدا سوگند، و همانا امیر المؤمنین به آنچه اندیشیده داناتر است. مأمون گفت: شما کجا هستید؟ این خانواده همین طور که دیدید از میان مردم اختصاص به فضل یافته اند و کوچکی و کمی سن و سال مانع کمال آنان نیست. مگر نمی دانید که پیامبر (ص) دعوت به اسلام را از امیر المؤمنین علی (ع) شروع کرد و حال آنکه ده ساله بود و اسلام او را پذیرفت و به آن حکم کرد و هیچ کس دیگر غیر از او را در این سن و سال به اسلام دعوت نفرمود و با حسن و حسین (ع) هم بیعت کرد و حال آنکه آنان کمتر از شش سال عمر داشتند و با هیچ کودکی غیر از آن دو بیعت نفرمود. آیا نمی دانید که خداوند این قوم را اختصاصاتی داده است و همه از یک دیگرند و برای آخر ایشان هم همان حکم جاری است که برای اول ایشان جاری بوده است؟ و قوم پراکنده شدند. فردای آن روز نیز مردم و ابو جعفر (ع) حاضر آمدند و فرماندهان و پرده داران و کارگزاران و ویژگان برای شاد باش گفتن به مأمون و ابو جعفر (ع) آمدند و سه طبق سیمین آوردند که در آن دانه هایی از مشک آمیخته به زعفران به اندازه فندق بود و میان آنها رقعه های کوچک نهاده بودند که حواله املاک و جوایز بزرگ بود و مأمون فرمان داد آنها را میان مردم نثار کردند و برافشاندند و به دست هر کس هر چه رسید گشود و رقعه را بیرون آورد و جایزه را خواست و به او دادند. همچنین طبقهایی آکنده از بدره های زر نهادند و آن را میان فرماندهان نظامی و دیگران بر افشاندند و مردم برگشتند در حالی که همگان با جوایز و عطاهای مأمون توانگر و بی نیاز شده بودند. آنگاه مأمون فرمان داد تا بر همه مساکین و مستمندان صدقه بپردازند. مأمون همواره امام جواد (ع) را گرامی می داشت و در تمام مدت زندگی خود در بزرگداشت ایشان کوشش می کرد و او را بر فرزندان و اهل بیت خود برمی گزید و برتری می داد. مردم نقل کرده اند که ام الفضل دختر مأمون از مدینه به پدرش نامه نوشت و شکایت کرد که ابو جعفر گاه با کنیزان خود شب را به روز می آورد و مرا به رشگ وامی دارد. مأمون در پاسخ نوشت: دختر عزیزم! ما ترا به ازدواج ابو جعفر در نیاورده ایم که حلالی را بر او حرام کنیم و بار دیگر چنین که نوشته ای منویسی. و چون ابو جعفر (ع) از بغداد و پیش مأمون بیرون آمد و آهنگ مدینه فرمود، مردم او را بدرقه می کردند. چون به خیابان دروازه کوفه و کنار خانه مسیب رسید وقت نماز مغرب فرا رسید. پیاده شد و به مسجد درآمد. در صحن مسجد درخت سدر خشکیده یی بود که میوه هم نداشت. امام جواد (ع) کوزه آبی خواست و کنار آن درخت وضو گرفت و برخاست و اقامه فرمود و با مردم نماز گزارد. در رکعت اول پس از حمد سوره نصر را خواند و در رکعت دوم پس از حمد سوره توحید را خواند و پیش از رکوع دعای دست خواند و پس از رکعت سوم و تشهد و سلام اندکی نشست و ذکر خدا بر زبان آورد و بدون آنکه تعقیب دیگری بخواند برخاست و چهار رکعت نافله را گزارد و پس از آن تعقیب خواند و دو سجده شکر به جای آورد و از جای برخاست و چون کنار آن درخت رسید، مردم دیدند که آن درخت سر سبز و خرم شده و میوه برآورده است و از این موضوع شگفت کردند و از دانه های آن خوردند، شیرین و بدون هسته بود و امام جواد همان دم به مدینه حرکت فرمود، و همواره در مدینه بود تا آنکه در اول سال دویست و بیست، معتصم او را به بغداد فرا خواند و حضرت مقیم آن شهر شدند تا آنکه درگذشت (در آخر ذی قعده آن سال همان جا رحلت فرمود و پشت سر مرقد پدر بزرگش موسی بن جعفر علیهما- السلام به خاک سپرده شد). علی بن خالد می گوید: در سامرا بودم. به من خبر رسید، مردی را از شام در غل و زنجیر کشیده و آورده اند و در سامرا زندانی است و ادعای پیامبری کرده است. من بر در زندان رفتم و با پاسبانان و زندان بانان مدارا کردم. اجازه دادند پیش آن مرد رفتم. دیدم مردی خردمند و عاقل است. به او گفتم: فلانی! داستان تو چیست؟ گفت: مردی از اهالی شامم و در محلی که گفته می شود سر امام حسین (ع) را آنجا نصب کرده اند (به نیزه گذاشته اند) به پرستش و عبادت خدا مشغول بودم.
شبی در همان حال که روی به محراب عبادت داشتم و ذکر خدا می گفتم، ناگاه شخصی را برابر خود دیدم و به او نگریستم. به من گفت برخیز، برخاستم. اندکی مرا راه برد. ناگاه خود را در مسجد کوفه دیدم. او نماز گزارد و من هم همراهش نماز گزاردم. سپس به راه افتاد و از آنجا رفت و من هم با او بودم. اندکی رفت، ناگاه خود را در مسجد پیامبر دیدم. او به رسول خدا درود و سلام فرستاد و نماز گزارد. من هم همراهش نماز گزاردم. سپس اندکی راه رفت و ناگاه خود را در مکه دیدم. او طواف کرد، من هم طواف کردم. سپس از مکه بیرون آمد. اندکی راه رفت و من ناگاه خود را همان جا یافتم که در شام به عبادت مشغول بودم و آن شخص از نظرم ناپدید شد و من از آنچه دیده بودم متعجب و سرگردان ماندم. سال بعد باز همان شخص را دیدم و سخت شاد شدم. مرا صدا کرد پاسخ دادم و همچون سال گذشته رفتار کرد و چون خواست از من جدا شود گفتم: ترا به حق آن کس که ترا بر این کار توانا ساخته است سوگند می دهم بگویی کیستی؟ فرمود: من محمد بن علی بن موسی بن جعفرم. این سخن را با کسی که به حیره می رفت گفتم (این خبر را با کسی گفتم) و به اطلاع محمد بن عبد الملک بن زیات رسید. فرستاد و مرا گرفتند و به بند و زنجیر کشیدند و به عراق آوردند و این چنین که می بینی زندانی شدم و اتهامی این چنین محال به من بستند. من به او گفتم: داستان خویش را برای محمد بن عبد الملک زیات بنویس. گفت: تو چنین کن. من داستانش را نوشتم و شرح موضوع را در آن گنجاندم و به ابن زیات رساندم. رقعه بر پشت کرده و نوشته بود: به همان کس که ترا یک شبه از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از آنجا به مکه و سپس به شام برده است بنویس تا ترا از زندان بیرون برد. علی بن خالد می گوید: این موضوع مرا اندوهگین ساخت و بر حالش رقت آوردم و اندوهگین بازگشتم. فردای آن روز صبح زود به سوی زندان رفتم تا موضوع را به او اطلاع دهم و به او بگویم شکیبا باشد و دلداریش دهم. ناگهان گروهی از سپاهیان و نگهبانان و زندان بانان و گروه بسیاری از مردم را دیدم که به هر سو می دوند. سبب را پرسیدم. گفتند: آن کسی که ادعای پیامبری می کرد و از شام او را آورده بودند، از دیشب در زندان گم شده است و نمی دانیم آیا به زمین فرو شده یا پرنده یی او را در ربوده است.
این علی بن خالد زیدی بود و پس از این موضوع، شیعه دوازده امامی و نیکو اعتقاد شد. مطرفی می گوید: حضرت رضا (ع) رحلت فرمودند و حال آنکه من از ایشان چهار هزار درهم طلب داشتم و هیچ کس جز من و ایشان آن را نمی دانست. ابو جعفر (ع) به من پیام دادند فردا پیش من بیا. فردا صبح زود خدمت ایشان رفتم. فرمودند: پدرم رحلت فرمود و تو چهار هزار درهم از ایشان طلب داشتی. گفتم: آری. در این هنگام گوشه جانمازی را که روی آن نشسته بودند بلند کردند. زیر آن مقداری دینار بود که به من تسلیم فرمودند و ارزش آن درست معادل چهار هزار درهم بود. محمد بن حمزه هاشمی می گوید: صبح روز عروسی حضرت جواد با دختر مأمون به حضور ایشان رفتم. اتفاقا شب قبل دارویی خورده بودم که سخت تشنه بودم و چون نخستین کسی بودم که به حضورش آمده بودم نخواستم آب طلب کنم. ابو جعفر (ع) به چهره من نگریست و فرمود: ترا تشنه می بینم. گفتم: آری. فرمود: ای غلام! برای ما آب بیاور. با خود گفتم هم اکنون آب مسموم خواهند آورد و اندوهگین شدم. ابو جعفر (ع) به روی من لبخند زد و به غلام گفت: آب را به من بده و آن را گرفت و مقداری را نوشید و به من داد نوشیدم، و چون مدت زیادی آنجا نشستم باز تشنه شدم و باز ایشان آب خواستند و همچون بار نخست عمل فرمود و خود نوشید و سپس به من داد و لبخند زد. محمد بن حمزه می گوید: محمد بن علی هاشمی به من گفت: به خدا سوگند تصور می کنم همان گونه که رافضیان می گویند ابو جعفر آنچه را در دلهاست می داند. ابراهیم بن عقبه می گوید: برای امام هادی (ع) نوشتم و پرسیدم: آیا زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) برتر است یا زیارت کاظمین؟ مرقوم فرمود: زیارت امام حسین (ع) مقدم است و کاظمین زیارت دو تن و دارای پاداش بزرگتری است. امام جواد (ع) در مدینه شب جمعه نوزدهم رمضان یا نیمه رمضان سال 195 هجری متولد شد و در آخر ذی قعده و هم گفته اند روز شنبه ششم ذی حجه سال دویست و بیست در بغداد در حالی که مسموم شده بود شهید شد و رحلت فرمود و در آن هنگام بیست و پنج ساله بود. مادرش کنیزی به نام خیزران است که از بستگان ماریه قبطیه (مادر حضرت ابراهیم پسر حضرت ختمی مرتبت) است و هم گفته اند نامش سبیکه و از مردم نوبه بوده است. مدت امامت ایشان هفده سال بوده است. محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است:
«سلام و روح و ریحان بر رضا باد و سلام بر کسی که همچون او و چون ستاره درخشان است.» دیگری می گوید:
«فرزندان احمد (ص) همگی خاک آلود و دارای جامه های ژنده و همچون درخت اراک هستند و حال آنکه زنازادگان بر همگان حکومت و پادشاهی می کنند.
پروردگار ما که همه افلاک را آفریده است پاک و منزه است.»

مجلس بیست و هفتم در امامت و مناقب ابو الحسن علی بن محمد (ع)

پس از ابو جعفر محمد (ع) به نص ایشان و دلایل معتبر عقلی دیگر پسرش ابو الحسن علی بن محمد امام است.
اسماعیل بن مهران می گوید: هنگامی که امام جواد (ع) برای بار نخست از مدینه به بغداد می رفت گفتم فدایت گردم، من در این سفر بر شما بیمناکم. پس از شما امامت با کیست؟ در حالی که لبخند می زد روی خود را به من کرد و فرمود:
موضوعی که پنداشته ای در امسال (این سفر) نخواهد بود. پس از آن، هنگامی که معتصم ایشان را به بغداد فرا خواند به حضورش رفتم و گفتم: فدایت گردم، شما می- روی، پس از شما امامت با کیست؟ امام جواد (ع) گریست، آنچنان که ریش آن حضرت از اشگ خیس شد و سپس به من رو کرد و فرمود: آری، در این سفر باید بر من ترسید. امامت پس از من از پسرم علی خواهد بود. زید بن علی بن حسین بن زید می گوید: بیمار شدم. طبیبی در شب به عیادت من آمد و برای من دوایی را تجویز کرد که باید چند روز هنگام سحر بخوری. آن شب تهیه آن دارو برای من ممکن نشد و چون طبیب از در خانه بیرون رفت همان دم خدمتکار ابو الحسن هادی (ع) از درآمد و کیسه یی همراه داشت که همان دارو در آن بود و گفت: ابو الحسن سلامت می رساند و می گوید این دوا را بگیر و باید چند روز بخوری. دارو را گرفتم و خوردم و بهبودی یافتم. محمد بن علی می گوید: زید بن علی به من گفت: غلات از این حدیث کجایند؟ خیران اسباطی می گوید: در مدینه به حضور امام ابو الحسن هادی (ع) رسیدم.
بن علی العسکری(ع) فرمود از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: فدایت گردم، هنگامی که من بیرون آمدم او را سلامت دیدم و من از آخرین کسانی هستم که او را دیده ام، یعنی ده روز پیش. فرمود: مردم مدینه می گویند او مرده است. گفتم: من آخرین کسی هستم که او را دیده ام. فرمود: مردم می گویند او مرده است و چون فرمود مردم چنین می- گویند دانستم که مقصود از مردم خود ایشان هستند. سپس پرسیدند: جعفر (یعنی متوکل خلیفه عباسی) چه کرد؟ گفتم: وقتی آمدم او را در بدترین احوال در زندان دیدم. فرمود: اما او به خلافت رسیده است. سپس پرسید: ابن زیات چه کرد؟ گفتم:
مردم همراهش هستند و فرمان فرمان اوست. فرمود این کار بر او نافرخنده است.
آنگاه سکوت فرمود و پس از لحظه یی گفت: فرمان و تقدیر خداوند اجرا می شود و از آن چاره نیست. ای خیران! واثق مرد و متوکل خلیفه شد و ابن زیات کشته شد.
گفتم: فدایت گردم، این موضوع چه هنگامی اتفاق افتاده است؟ فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو. سبب رفتن آن حضرت از مدینه به سامرا چنین بود که عبد الله بن محمد در مدینه فرمانده نظامی و پیشنماز بود. او در مورد ایشان پیش متوکل سخن چینی کرد و پس از آن هم تصمیم به آزار ایشان گرفت و چون به امام هادی خبر رسید که عبد الله سخن چینی کرده است، نامه یی در این باره برای متوکل نوشت و در آن متذکر شد که عبد الله سخن چینی کرده و دروغ بر ایشان بسته است. متوکل به نامه ایشان پاسخ داد و در نامه از ایشان خواست به سامرا بیاید و گفتار و رفتار پسندیده نسبت به ایشان معمول خواهد شد. نامه متوکل چنین بود: (بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد، همانا که امیر المؤمنین منزلت تو را می- شناسد و خویشاوندی تو را پاس می دارد و حقوق ترا رعایت می کند و می خواهد کارها را در باره تو و خاندان تو چنان فراهم آورد که خداوند متعال احوال شما و ایشان را اصلاح فرماید و عزت شما و ایشان را پایدار بدارد و امیر المؤمنین می- خواهد تو و ایشان در کمال ایمنی باشید و با این کار رضایت پروردگار خویش را طلب می کند و می خواهد آنچه را بر او واجب است انجام دهد، وانگهی امیر المؤمنین چنین تصمیم گرفته است عبد الله بن محمد را از شغل فرماندهی نظامی و امامت مسجد مدینه بر کنار نماید و این به آن جهت است که حق ترا ندانسته و منزلت تو را کوچک و سبک پنداشته است و در آن هنگام که به تو تهمتی زده و چیزی نسبت داده بود، امیر المؤمنین بری بودن تو از آن و راستی نیت و خیر خواهی و نیکوکاری تو را دانست و این سخن تو را پذیرفت که هرگز در پی آن نبوده ای و امیر مؤمنان آن کارها را به محمد بن فضل واگذار کرد و به او فرمان داد در بزرگداشت و گرامیداشت تو فروگذار نباشد و فرمان و رای تو را مورد توجه قرار دهد و با این کار به خداوند و امیر مؤمنان تقرب جوید. ضمنا امیر مؤمنان مشتاق تو است و دوست می دارد ترا ببیند و دیدار تازه کند. اکنون اگر تو هم دیدار او و ماندن پیش او را دوست می داری و نشاط آن را داری مناسب است خودت و هر کس از خاندان و دوستان و خدمتکارانت را که انتخاب می کنی با آرامش و مهلت حرکت کنید.
هر گاه می خواهید کوچ کنید و هر جا می خواهید فرو آیید و به هر گونه که می خواهید راه بسپرید اگر هم دوست داشته باشی یحیی بن هرثمه خدمتگزار و وابسته امیر مؤمنان و همراهانش که سپاهی هستند همراه شما باشند. هر گاه کوچک و حرکت کنی آنان هم حرکت کنند و در این باره فرمان با تو است و به او فرمان داده ایم که در فرمان تو باشد. از خداوند طلب خیر کن و حرکت کن تا به حضور امیر مؤمنان برسی و هیچ یک از برادران و فرزندان و افراد خاندان او در نظرش به منزلت و مقام تو نمی- رسد و او هم نسبت به آنان به اندازه یی که نسبت به تو مهربان و نیکوکار و آسوده خاطر است، نیست و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، و این نامه را ابراهیم بن عباس در ماه جمادی الآخر سال دویست و چهل و سه نوشته است.» چون این نامه به امام هادی (ع) رسید، آماده حرکت شد و یحیی بن هرثمه هم همراه ایشان بود تا به سامرا رسیدند. ولی همین که به سامرا رسید، متوکل دستور داد او را بار ندهند و در کاروانسرایی که معروف به کاروانسرای درماندگان بود فرو آورده شد و سپس متوکل دستور داد خانه یی را برای ایشان خالی کردند و به آنجا منتقل شدند. صالح بن سعید می گوید: همان روزی که امام هادی (ع) به سامراء رسید به دیدارش رفتم و گفتم: فدایت گردم، اینان در همه کارها می خواهند شما را کوچک کنند و پرتو شما را خاموش نمایند، تا آنجا که در این کاروانسرای ناپسند که ویژه مستمندان و درماندگان است شما را فرود آوردند. فرمود: ای پسر سعید! در چه فکری؟ آنگاه با دست خود اشاره کرد و فرمود نگاه کنم و چون نگریستم بوستانهای آراسته و جویبارهای روان و باغهای نیکو دیدم که در آن کنیزکان عطر آگین و غلامانی همچون لؤلؤ مکنون دیدم و چشم حیران و شگفتیم افزون شد و فرمود: ای سعید! هر جا که باشیم این چیزها در اختیار ماست و ما در کاروانسرای درماندگان نیستیم. امام هادی (ع) در مدت اقامت در سامراء بر حسب ظاهر گرامی و محترم بود و هر چند متوکل در صدد چاره و کارسازی بود که آن حضرت را فرو گیرد، بر آن توفیق نیافت و برای متوکل و آن حضرت احادیث بسیار است که با ذکر آن کتاب طولانی می شود. به امام صادق (ع) گفته شد: برای کسی که یکی از شما را زیارت کند چه پاداشی است؟ فرمود: همچون کسی است که پیامبر (ص) را زیارت کند. امام رضا (ع) فرموده است: همانا برای هر امامی بر گردن دوستان و شیعیان ایشان حقی است و عهدی و یکی از لوازم وفای به عهد و حسن ادای آن زیارت مرقدهای ایشان است. هر کس آنان را با رغبت زیارت کند و به آنچه آنان رغبت داشته اند تصدیق کند، امامان او در قیامت شفیعان او خواهند بود. امام ابو محمد حسن بن علی عسگری (ع) فرموده است: قبر من در سامرا مایه امان هر دو گروه است. تولد امام هادی روز سه شنبه نیمه ذی حجه سال دویست و دوازده هجری در مدینه بوده است و در سوم رجب دویست و پنجاه و چهار در سامرا رحلت فرموده است و عمر ایشان چهل و یک سال و هفت ماه بوده است و مادرش کنیزی به نام سمانه است و مدت امامت آن حضرت سی و سه سال بوده است و مدت توقف ایشان در سامرا ده سال و چند ماه بوده است.
این اشعار در باره آن حضرت سروده شده است (ظاهرا از قصیده رائیه محمد بن ابی طلحه عونی است):
«ای پسر کسی که شفیع و مطاع است و ای پسر چراغهای تابان و سپید چهرگان و ای پسر آیین و دین و ای پسر قرآن و روایت و حدیث! تو باید کشته شوی؟! اینها که برای تو برشمردم در صحرا و شهر شناخته شده است. از جمیع جهات پاکیزه و از هر شائبه و کدورتی به دوری. درود بر کسی که با نام او امامها به ده می رسد و سلام از خدا بر امام یازدهم.»

مجلس بیست و هشتم در امامت و مناقب ابو محمد حسن بن علی العسکری (ع)

پس از امام ابو الحسن هادی (ع) پسرش ابو محمد حسن بن علی (ع) امام است زیرا همه صفات فضل در او جمع و بر همگان مقدم بوده است و برای او مقتضیات امامت و ریاست از علم و زهد و عقل و عصمت و شجاعت فراهم بوده و پدرش هم تصریح بر امامت او کرده است و دلایل دیگری که در گذشته بیان شد. علی بن مهزیار می گوید: به امام هادی گفتم به خدا پناه می برم، ولی اگر حادثه یی برای شما پیش آمد، به چه کسی باید مراجعه کنم؟ فرمود: جانشین و صاحب عهد من، پسر بزرگم یعنی امام حسن (ع) است. محمد بن یحیی می گوید: پس از درگذشت محمد پسر امام هادی برای عرض تسلیت به حضورش رفتم. ابو محمد حسن بن علی هم نشسته بود که گریست و حضرت هادی به ایشان رو کرد و فرمود: خداوند امامت را در تو نهاده است و از این جهت خدا را سپاس و ستایش می گویم. عبد الله بن محمد اصفهانی می گوید: «امام هادی فرمود: امام شما پس از من کسی است که بر جنازه من نماز می گزارد» و ما پیش از مرگ امام هادی، امام حسن را نمی- شناختیم و چون امام هادی رحلت فرمود ایشان آمد و بر جنازه پدر نماز گزارد.
محمد بن علی بن ابراهیم بن موسی بن جعفر می گوید: کار بر ما سخت شد. پدرم به من گفت: بیا نزد این مرد یعنی امام حسن عسکری برویم که معروف به سخاوت است.
گفتم: او را می شناسی؟ گفت: نه او را می شناسم و نه تاکنون او را دیده ام. به سوی خانه ایشان رفتیم. پدرم میان راه به من گفت: چه نیازمندیم که پانصد درهم به ما ببخشد.
صد درهم برای جامه، دویست درهم برای خرید آرد و دویست درهم برای مخارج دیگر. من هم در دل گفتم: ای کاش سیصد درهم به من ببخشد با صد درهم، خری بخرم و صد درهم هزینه جامه من و صد درهم برای مخارج دیگر، و به ناحیه جبل بروم.
گوید: همین که بر در خانه امام حسن رسیدیم، غلامش بیرون آمد و گفت: علی بن ابراهیم و پسرش وارد شوند. چون وارد خانه شدیم و سلام دادیم به پدرم گفت: ای علی! چه چیز موجب شده است که تا کنون پیش ما نیایی؟ گفت: ای سرور من! آرزو داشتم که ترا با این وضع، خود ببینم، و چون از خانه اش بیرون آمدیم غلامش از پی ما آمد و نخست کیسه یی به پدرم داد که در آن پانصد درهم بود و گفت: دویست درهم برای جامه و دویست درهم برای آرد و صد درهم برای هزینه های دیگر. کیسه یی هم به من داد و گفت: این سیصد درهم است. صد درهم برای بهای خر، صد درهم برای هزینه جامه و صد درهم برای هزینه های دیگر و به سمت جبل مرو و به سورا برو. گوید:
او به سورا رفت و آنجا زن گرفت و امروز درآمدش سالیانه دو هزار دینار است و با وجود این پیرو مذهب واقفیه است. محمد بن ابراهیم کردی که راوی این روایت است می گوید: به او گفتم چه دلیل و نشانه یی بهتر از این؟ گفت: راست می گویی ولی مذهب واقفیه چیزی است که بر آن عادت کرده ایم! احمد بن حارث قزوینی می گوید: همراه پدرم در سامرا بودم و پدرم میر آخور بود و عهده دار امور مرکبهای ابو محمد حسن بن علی بود. مستعین عباسی استری داشت بسیار زیبا و چموش و سرکش و نمی گذاشت که کسی دهانه بزند و سوارش شود و تمام مهترها آنچه کردند راهی برای این کار پیدا نکردند. یکی از ندیمان مستعین گفت: این استر را برای ابن الرضا (حضرت امام حسن عسکری) بفرست، ممکن است او بتواند سوارش شود یا اینکه این او را خواهد کشت! گوید: آن استر را برای ایشان فرستاد. پدرم هم همراهش بود. هنگامی که امام حسن وارد خانه شد، من هم با پدرم بودم. ایشان به آن استر که در صحن خانه ایستاده بود نگریست. به جانب آن رفت و دست بر کفل جانور نهاد. من به آن استر نگاه می کردم. چندان عرق کرده بود که از آن فرو می چکید. سپس امام حسن پیش مستعین رفت و سلام داد. مستعین خوشامد گفت و نزدیک آمد و گفت: ای ابو محمد! بر این استر لگام بزن.
ایشان به پدرم فرمود: این استر را لگام بزن. مستعین گفت خودت این کار را انجام بده. امام حسن (ع) عبای خود را کنار نهاد و برخاست و استر را لگام کرد و برگشت و نشست. مستعین گفت: بر آن زین بگذار. باز ایشان به پدرم گفت بر این استر زین بگذار و مستعین گفت خودت این کار را انجام بده و ایشان دوباره بن علی العسکری(ع) برخاست و آن را زین کرد و برگشت. مستعین گفت: آیا صلاح نمی دانی خودت سوار شوی و آن را بیازمایی؟ ایشان برخاست و بدون آنکه استر چموشی کند سوار آن شد و آن را در صحن خانه به حالت دو در آورد و سپس آن را وادار به حرکت آرام کرد و استر به بهترین گونه فرمانبردار بود. امام حسن برگشت و پیاده شد. مستعین گفت: آن را چگونه یافتی؟ فرمود: مرکبی به این خوبی و راحتی ندیده ام. مستعین گفت: امیر المؤمنین آن را به تو بخشید و ایشان به پدرم گفت: آن را بگیر و پدرم لگامش را گرفت و برد. ابو حمزه نصیر یعنی نصیر خادم می گوید: مکرر می شنیدم که امام حسن عسکری (ع) با غلامان خود به زبان ایشان سخن می گفت و میان ایشان گروهی ترک و گروهی رومی و گروهی از مردم اسلاو (صقلاب) بودند. من از این موضوع شگفت کردم و با خود گفتم: این مرد در مدینه متولد شده است و تا هنگام رحلت پدرش ابو الحسن هادی (ع) که هیچ جا ظاهر نمی شده است، کسی هم که او را ندیده است، چگونه این لغات را می داند؟ امام حسن (ع) روی به من کرد و گفت: خداوند حجت خود را از دیگر مردمان آشکار می سازد و شناخت همه چیز را به او ارزانی می دارد و همه لغات و انساب و حوادث را می داند، و اگر چنین نباشد چه فرقی میان او و دیگر مردم است؟
محمد بن اسماعیل بن ابراهیم بن موسی بن جعفر (ع) می گوید: عباسیها نزد صالح بن وصیف رفتند که امام حسن عسکری (ع) پیش او زندانی بود و گفتند بر او سخت بگیر و گشایشی در کارش فراهم مکن. صالح گفت: می گویید چه کنم؟ دو مرد از بدترین مردم را بر او گماشتم و آنان را از لحاظ عبادت و روزه گرفتن و نیکوکاری به درجه بسیار بزرگی رسیدند. آنگاه دستور داد آن دو را آوردند و به آن دو گفت:
وای بر شما! در مورد این مرد چه می گویید؟ گفتند: چه می توانیم بگوییم؟ در باره مردی که همه شب را نماز می گزارد و روزها همیشه روزه دار است. سخن هم نمی- گوید و فقط به عبادت مشغول است و چون به ما می نگرد لرزه بر اندام ما می افتد و اختیار از دست ما بیرون می رود. عباسیها همین که این سخن را شنیدند ناامید برگشتند. و اصحاب ما روایت می کنند که امام حسن عسکری (ع) را به سرهنگی سپردند که بر ایشان بسیار سخت می گرفت و آزار می رساند. همسر آن سرهنگ به او گفت:
از خدا بترس. گویا نمی دانی چه کسی در خانه تو زندانی است؟ و صلاح و عبادت آن حضرت را یاد آور شد و گفت: من از این روی بر تو بیمناکم. آن سرهنگ گفت:
به خدا سوگند او را میان درندگان می اندازم و در این مورد اجازه گرفت. به او اجازه دادند و چنان کرد و هیچ شک نداشتند که درندگان آن حضرت را دریده اند. ولی چون نگریستند که ببینند چه شده است، ایشان را دیدند که به نماز ایستاده است و درندگان اطراف ایشانند. دستور داد ایشان را بیرون آرند و به خانه خودشان ببرند. حسن بن محمد اشعری و محمد بن یحیی و کسان دیگری غیر از آن دو نقل می کنند که احمد بن عبید الله بن خاقان سرپرست املاک و مالیات قم بود. روزی در مجلس او سخن از علویان و مذاهب ایشان به میان آمد. با آنکه او سخت از اهل بیت رو گردان و ناصبی بود، گفت: من هیچ یک از علویان سامرا را ندیده و نمی شناسم که در سکون و آرامش و پاکدامنی و خردمندی و رفتار و اهمیت در نظر خاندان چون حسن بن علی بن محمد بن رضا باشد. بنی هاشم او را بر همه سالخوردگان خود مقدم می داشتند و نزد فرماندهان نظامی و وزیران و عموم مردم هم همان گونه بود. به یاد دارم روزی کنار پدرم ایستاده بودم و آن روز، روز جلوس عمومی او بود. ناگاه پرده داران او آمدند و گفتند: ابو محمد، ابن الرضا بر در است. پدرم با صدای بلند گفت: اجازه دهید. من از رفتار پرده داران تعجب کردم که چگونه در حضور پدرم کنیه کسی را می گویند و حال آنکه در حضور او فقط از خلیفه یا ولیعهد یا کسانی که خلیفه دستور داده بود با کنیه یاد می شد. در این هنگام مردی گندم گون و خوش قامت و نیکو چهره که دارای اندام برازنده بود آشکار شد. جوان بود، در عین حال شکوه و جلال ویژه یی داشت و چون پدرم به او نگریست از جا برخاست و چند گام به استقبال او رفت و ندیده بودم که پدرم چنین کاری نسبت به هیچ یک از بنی هاشم و فرماندهان نظامی انجام دهد و چون نزدیک رسید، پدرم او را در آغوش کشیده چهره و سینه اش را بوسید و دستش را گرفت و بر سجاده یی که خود نشسته بود نشاند و خود کنار او نشست و روی خود را به طرف او کرد و شروع به گفتگو با او نمود و مکرر می گفت: فدایت گردم، و من از رفتار پدرم در شگفت بودم. در این هنگام پرده دار آمد و گفت: موفق اینجا می آید. معمولا هر گاه موفق می آمد، نخست پرده داران و فرماندهان مخصوص می آمدند و در دو صف می ایستادند تا او بیاید و برود. در آن روز پدرم بدون توجه همچنان با ابن الرضا سخن می گفت تا آنکه غلامان ویژه موفق ظاهر شدند. در این هنگام پدرم به او گفت: فدایت گردم، اکنون اگر بخواهید می توانید بروید، و به پرده داران خود گفت: او را از پشت آن دو صف ببرید که این مرد (یعنی موفق) او را نبیند. او برخاست. پدرم نیز برخاست و او را در آغوش کشید و او رفت. من به پرده داران و غلامان پدرم گفتم: این چه کسی بود که او را در حضور پدرم با کنیه معرفی و صدا می کردید و پدرم با او چنین رفتار کرد؟ گفتند: مردی علوی است که به او حسن بن علی می گویند و معروف به ابن الرضا است، و این موجب افزونی تعجب من شد و تمام آن روز را در باره او می اندیشیدم و در باره رفتار پدرم با او فکر می کردم. چون شب فرا رسید، پدرم به عادت خود که همه شب پس از نماز عشاء می نشست و به اموری که لازم بود به خلیفه گزارش دهد رسیدگی می کرد و نامه ها و فرمانها را بررسی می کرد، نشست. من هم مقابل او نشستم. کسی هم پیش او نبود.
پدرم گفت: احمد! آیا کاری داری؟ گفتم: آری پدر جان! سؤالی دارم که اگر اجازه دهی بپرسم. گفت: بپرس. گفتم: پدر جان! این مردی که امروز صبح شما نسبت به او این همه احترام و بزرگداشت کردی و جان خود و پدر و مادرت را فدای او می کردی کیست؟ گفت: پسر جان! او امام رافضیان است. حسن بن علی و معروف به ابن الرضا است. سپس مدتی سکوت کرد. من هم ساکت بودم و بعد گفت: پسر جان! اگر امامت از میان خلفای عباسی ما بیرون رود هیچ کس از بنی هاشم غیر از او شایسته خلافت نیست، به سبب فضل و پارسایی و خود داری و پاکدامنی و اخلاق پسندیده و نیکوکاری که در اوست و اگر پدرش را می دیدی مردی خردمند و بزرگ و فاضل را دیده بودی و بر تعجب و تفکر تو افزوده می شد. من نسبت به رفتار پدر خود بیشتر در فکر رفتم و بر خشم من افزوده شد و تمام همت من این بود که بیشتر در باره ابن الرضا تحقیق کنم و از احوال او آگاه شوم. از هیچ یک از بنی هاشم و فرماندهان و دبیران و قاضیان و فقیهان و دیگر مردم در باره او سؤال نکردم، مگر اینکه او را در نظر ایشان در کمال بزرگی و جلال دیدم و همگان از او به نیکی یاد کردند و او را بر همه افراد خاندانش مقدم داشتند و بر پیر مردان و سالخوردگان هم ترجیح دادند و چون دیدم که دوست و دشمن یک زبان بر او درود می فرستند و او را می ستایند، قدر و منزلت او در چشم من بزرگ شد. یکی از اشعریها که آنجا بود از احمد بن عبید الله پرسید: وضع برادر امام حسن عسکری یعنی جعفر چگونه بود و خبر او چیست؟ گفت: جعفر کیست که در باره اش سؤال شود یا قابل مقایسه با ابن الرضا باشد؟ جعفر مردی بود که آشکارا فاسق بود و بد کار و باده گساری می کرد و کوچک ترین فردی است که من دیده ام. پرده صلاح خویش را درید و فرومایه و کم ارزش بود. احمد آنگاه گفت: هنگام مرگ ابن الرضا چنان اضطرابی به خلیفه و یارانش دست داد که من سخت در تعجب افتادم و هرگز هم گمان نمی کردم که مرگ او به این زودی اتفاق افتد. و چنین بود که چون ابن الرضا بیمار شد، خلیفه به پدرم پیام فرستاد که ایشان بیمار شده است. پدرم همان ساعت سوار شد و به کاخ خلیفه رفت و شتابان همراه پنج تن از خواص خلیفه که یکی از ایشان سرهنگی بود برگشت و به آنان دستور داد در خانه ابن الرضا باشند و از احوال ایشان مطلع و آگاه باشند و پی قاضی القضاة فرستاد و او را احضار کرد که چون آمد دستور داد ده تن از کسانی را که به دین و پارسایی و امانت ایشان اعتماد باشد انتخاب کند و بیاورد و چون آمدند آنان را هم به خانه ابن الرضا (ع) فرستاد و دستور داد شب و روز در خانه او باشند و آنان تا هنگامی که ابن الرضا رحلت فرمود آنجا بودند و چون خبر رحلت آن بزرگوار منتشر شد، شهر سامرا یک پارچه شیون و فریاد شد و بازارها همه تعطیل شد و بنی هاشم و فرماندهان نظامی و همه مردم در تشییع جنازه حاضر شدند و سامرا چون قیامت شد، و چون از تشییع فارغ شدند خلیفه به ابو عیسی پسر متوکل دستور داد بر جنازه نماز گزارد. ابو عیسی آمد و کفن از چهره ابن الرضا گشود و آن را به بنی هاشم اعم از علویان و عباسیان نشان داد و گفت فرماندهان و دبیران و قاضیان و اشخاص معروف به عدالت هم آمدند و آنگاه گفت: این حسن بن علی بن محمد بن- الرضا است که به مرگ طبیعی در بستر خود درگذشته است و از خدمتگزاران و اشخاص مورد اعتماد خلیفه و از قاضیان و از پزشکان فلان اشخاص به هنگام مرگ او حضور داشته اند. سپس چهره را پوشاند و نماز گزارد و دستور دفن داد. پس از مراسم به خاک سپاری، جعفر برادر ابن الرضا به حضور پدرم آمد و گفت: مرا به مرتبه برادرم بگمار و من در هر سال به تو بیست هزار دینار می پردازم. پدرم او را از خود راند و با او سخنان ناخوش گفت. از جمله به او گفت: ای نادان! خلیفه که خدایش زنده بدارد، شمشیر برهنه کشید تا کسانی را که برادرت و نیاکانش را امام می دانند از آن اعتقاد باز دارد، این کار برای او ممکن نشد. اکنون اگر تو در نظر شیعیان پدرت امام باشی و شیعیان برادرت هم ترا امام بدانند تو را به خلیفه نیازی نیست که این مرتبه را به تو بدهد و به غیر خلیفه هم نیاز نخواهی داشت و اگر در نظر و اعتقاد ایشان امام نباشی به یاری ما به آن نخواهی رسید و پس از این گفتگو در نظر پدرم بسیار خوار و زبون آمد و فرمان داد که به او اجازه ورود ندهند و تا هنگام مرگ پدرم و بیرون آمدن ما از سامرا، جعفر به همان حال بود. خلیفه در جستجوی پسر امام حسن برآمد که تا امروز هم همچنان در آن جستجو است و راهی بر آن نیافته است، و شیعیان او معتقدند که ابن الرضا پسری از خود باقی گذاشته که در امامت قائم مقام اوست. تولد امام حسن عسکری (ع) روز جمعه هشتم ماه ربیع الثانی در مدینه بوده است و گفته شده در سامرا در ماه ربیع الثانی سال دویست و سی و دو هجری متولد شده است و به روز جمعه هشتم ربیع الاول سال دویست و شصت در بیست و هشت سالگی رحلت فرموده و مدت امامت ایشان شش سال بوده است. آغاز بیماری ایشان روز اول ماه ربیع الاول آن سال بوده و روز جمعه درگذشته اند. مادر آن حضرت کنیزی به نام حدیثه است. فضیلت زیارت او در مجلس قبل گفته شد و خود فرموده است که مرقد من در سامرا مایه امان هر دو گروه است. این ابیات در باره ایشان سروده شده است:
«درود بر آن کسی که سامرا جایگاه اوست. سلام بر آن کسی که در اخبار استوار مایه امید است. سلام بر این فرزندان زمزم و صفا و خیف و منی و کعبه و مقام و حجر. سلام من بر پنج تن نخستین و هفت تن، شاید آنان در محشر شفیع من شوند.» دعبل چنین سروده است:
«همانا یهودیان به سبب دوست داشتن پیامبر خود از سختیهای روزگار ستم پیشه در امانند. همچنین مسیحیان به سبب دوستی پیامبرشان به نرمی و آرامش در دهکده های نجران گام بر می دارند، و مسلمانان به محبت خاندان پیامبر خود در آفاق آتش می زنند!»
السلام نام اصلی او ملیکه و دختر شیوعا پسر قیصر است