فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

چگونگی رحلت آن حضرت

ابو الصلت هروی می گوید: روزی در حالی که برابر حضرت رضا ایستاده بودم، به من فرمود: ای ابا صلت! داخل این بقعه که گور هارون در آن است برو و از چهار گوشه آن برای من مشتی خاک بردار و بیاور. من رفتم و آوردم و چون مقابل ایشان رسیدم، فرمودند بده ببینم. من نخست خاکی را که از آن سو که در بقعه است برداشته بودم دادم. آن را گرفت و بو کرد و ریخت و فرمود: اینجا را شروع به کندن خواهند کرد ولی سنگی ظاهر می شود که هیچ یک از کلنگهای خراسان اگر همه را هم جمع کنند در آن کار نخواهد کرد و نمی تواند آن سنگ را از ریشه بیرون آورد.
در باره مشت خاکی که از پایین پا و بالای سر گور هارون برداشته بودم همین گونه فرمود. سپس گفت: آن مشت دیگر را بده (که از پیش رو و جلو گور هارون بود) که آن از تربت و خاک من است. سپس فرمود: به زودی اینجا برای من گوری حفر می کنند. به آنان بگو به اندازه هفت پلکان گود کنند و برای من شق بسازند (نوعی از گور که بالای مرده لحد نمی گذارند) و اگر نپذیرفتند و گفتند باید لحد بسازیم، به آنان بگو آن را به اندازه دو ذراع و یک وجب قرار دهند و خداوند هر اندازه که بخواهد آن را توسعه و گشایش می دهد و پس از اینکه چنین کردند، تو در آن گور در بخش بالای سر من رطوبتی خواهی دید. این سخن را که به تو می گویم بگو. از همان جا چندان آب خواهد جوشید که تمام گور از آب انباشته می شود و ماهیهای کوچکی در آن ظاهر می شود. این نانی را که به تو می دهم برای آنان ریز کن و آن ماهیها آن را خواهند خورد و چون چیزی از نان باقی نماند ماهی بزرگی بیرون خواهد آمد و آن ماهی های کوچک را خواهد بلعید و سپس از نظر ناپدید می شود، و چون آن ماهی از نظر ناپدید شد دست خود را بر آن آب بگذار و این سخن را که به تو می گویم بگو. آب فرو خواهد شد و هیچ چیز از آن باقی نمی ماند و تمام این کارها را در حضور مأمون انجام بده. علی بن موسی الرضا (ع) سپس فرمود: ای ابا صلت! من فردا پیش این تبهکار (مأمون) خواهم رفت. اگر هنگامی که از پیش او بیرون آمدم سر برهنه بودم با من سخن بگو، پاسخ ترا خواهم گفت و اگر سرم پوشیده و عبا بر سر کشیده بودم با من سخن مگو. ابو الصلت می گوید: فردای آن روز امام رضا (ع) جامه خود را پوشید و در محراب عبادت خویش منتظر نشست. در این هنگام غلام مأمون آمد و گفت: به حضور امیر المؤمنین بیایید. امام رضا (ع) کفش و ردای خویش را پوشید و به راه افتاد. من هم از پی او روان شدم. چون پیش مأمون رسید، برابر او سینی بزرگی از انگور و انواع دیگر میوه ها نهاده بودند و در دست مأمون خوشه انگوری بود که قسمتی از آن را خورده بود و قسمتی دیگر باقی مانده بود. چون چشم مأمون به حضرت رضا افتاد از جای برخاست و با او معانقه کرد و میان دو چشمش را بوسید و او را همراه خود نشاند و همان خوشه را که در دست داشت به ایشان داد و گفت: ای پسر رسول خدا! انگوری بهتر از این ندیده ام. امام رضا فرمود: انگورهای خوب فراوان است که از میوه های بهشتی است. مأمون گفت: از همین انگور بخور.
فرمود: مرا معاف دار. گفت: چاره یی نیست. چه چیزی ترا از خوردن آن باز می دارد، شاید در باره ما شک و تردید داری و ما را متهم می کنی؟ و خوشه انگور را از دست ایشان گرفت و خود چند دانه خورد و دوباره به دست امام رضا (ع) داد. ایشان سه دانه از آن خوشه خورد و آن را به زمین نهاد و برخاست. مأمون گفت کجا می روید؟
گفت همان جا که مرا فرستادی و در حالی که سر خود را با رداء پوشانده بود بیرون آمد و من با ایشان سخنی نگفتم تا داخل حجره خود شد و دستور فرمود در بسته شود و بر بستر خویش بیارامید. من اندوهگین و پژمرده میان صحن خانه ایستاده بودم و در همان حال نوجوانی بسیار خوش چهره که دارای موهای کمی مجعد و شبیه تر مردم به علی بن موسی الرضا بود وارد خانه شد. به سوی او دویدم و گفتم:
چگونه و از کجا وارد این خانه شدی و حال آنکه در بسته است؟ فرمود: آن کسی که در این هنگام مرا از مدینه به اینجا آورد، همان هم مرا وارد خانه کرد. گفتم: تو کیستی؟
گفت: ای ابا صلت! من حجت خداوند بر توام. من محمد بن علی هستم. سپس به سوی پدرش حرکت فرمود و داخل حجره شد و به من هم دستور داد وارد شوم.
همین که چشم امام رضا (ع) بر او افتاد از جای برخاست و او را در آغوش کشید و بر سینه خود چسباند و میان دو چشمش را بوسید. سپس او را کنار بستر خویش برد و محمد بن علی خود را روی سینه پدر انداخت و شروع به بوسیدن او کرد و سخنانی آهسته با یک دیگر می گفتند که من نمی فهمیدم و بر گوشه لبهای علی بن موسی (ع) کفی دیدم سپیدتر از برف و محمد بن علی (ع) را دیدم که آن را با زبان خود لیسید و دست میان جامه و سینه پدر برد و چیزی شبیه گنجشک از آن بیرون آورد و آن را بلعید و در همین هنگام علی بن موسی الرضا (ع) رحلت فرمود. ابو جعفر محمد بن علی (ع) به من فرمود: ای ابا صلت! برخیز از انبار برای من تخته غسل و آب بیاور. گفتم: در خزانه و انبار نه آب است و نه تخته غسل.
فرمود: در پی انجام آنچه به تو می گویم باش. من وارد انبار شدم و دیدم در آن آب و تخته غسل آماده است. آوردم و شروع به دامن به کمر زدن و بالا زدن آستینهای خود کردم که او را در غسل دادن یاری دهم. فرمود: نه، ای ابا صلت! فاصله بگیر که کسی غیر از تو مرا در این کار یاری خواهد داد، و جسد را غسل داد و به من فرمود: به خزانه برو و صندوقچه یی را که در آن کفن و حنوط ایشان است بیاور. رفتم صندوقچه یی (سبدی) را دیدم که تا آن زمان آن را ندیده بودم. آن را بردم. پدر را کفن کرد و نماز گزارد و فرمود: تابوت را بیاور. گفتم: پیش درودگری بروم که تابوتی آماده سازد؟ فرمود: برخیز که در خزانه و انبار تابوت هم هست. وارد انبار شدم.
تابوتی در آن دیدم که مانندش را ندیده بودم، آوردم. پس از آنکه بر جنازه نماز گزارد، آن را در تابوت نهاد و پاهای جنازه را راست و کشیده کرد و دو رکعت نماز گزارد. هنوز از نماز فارغ نشده بود که تابوت به آسمان بر شد و از نظر ناپدید گردید.
گفتم: ای پسر رسول خدا! هم اکنون مأمون می آید و امام رضا را از من می خواهد.
چه باید بکنیم؟ فرمود: ای ابا صلت! ساکت باش و آرام بگیر. هم اکنون برمی گردد.
هیچ پیامبری نیست که اگر در خاور مرده و مدفون باشد و وصی او در باختر بمیرد، مگر اینکه ارواح و اجساد ایشان به یک دیگر ملحق می شود. هنوز این گفتگو تمام نشده بود که تابوت بازگشت و علی بن محمد (ع) برخاست و جنازه پدر را از تابوت بیرون آورد و بر بستر نهاد، آنچنان که گویی اصلا او را غسل نداده و کفن نکرده است، و فرمود: اکنون برخیز و در خانه را برای مأمون بگشای و چون در خانه را گشودم، دیدم مأمون همراه غلامان خود بر در خانه رسید. او در حالی که می گریست و گریبان چاک زده بود و بر سر خود می کوبید، فریاد می زد: که ای وای بر سرور من. دریغ که شاهد مرگ تو گشتم. آنگاه وارد حجره شد و بالا سر جسد نشست و گفت: کارها را آماده کنید، و دستور داد گور را حفر کردند و تمام نشانه هایی که حضرت رضا داده بود آشکار شد. یکی از غلامهای مأمون گفت: مگر شما معتقد نیستی که علی بن موسی امام و پیشوا است؟ گفت آری. گفت: بنا بر این امام را باید بالا سر و جلو گور هارون دفن کرد. مأمون دستور داد همان جا و در قبله گور هارون قبر حفر کنند. من گفتم: به من دستور داده است که به اندازه هفت پله حفر شود و با شیوه شق دفن شود. مأمون گفت: آنچه ابو الصلت می گوید انجام دهید، غیر از شق.
بلکه برای او لحد آماده کنید و چون آن نشانه ها و پدید آمدن آب و ماهیها و دیگر نشانه ها را دید، گفت: رضا (ع) همواره آیات خود را در زندگی خویش به ما نشان می داد و اکنون پس از مرگ هم آیات خود را نشان می دهد. یکی از وزیران او که حاضر بود گفت: آیا دانستی که رضا (ع) چه چیزی را برای تو بیان کرده است؟
گفت نه. گفت: به شما خبر داده است که این پادشاهی شما با همه طول مدت و بسیاری شمار شما چون این ماهیان کوچک است و چون مرگ شما فرا رسد و پادشاهی شما بخواهد از میان برود، خداوند متعال مردی از ما را بر شما چیره می- گرداند که همه شما را نابود خواهد کرد. گفت راست گفتی. آنگاه مأمون به من گفت: ای ابا صلت! سخنی را که گفتی به من بیاموز.
گفتم: به خدا سوگند که هم اکنون فراموش کردم و راست می گفتم. دستور داد امام رضا را دفن کردند و مرا به زندان انداختند. یک سال در زندان بودم و زندان بر من سخت شد. شبی بیدار ماندم و دعا کردم و خداوند متعال را به محمد و آل محمد (ص) سوگند دادم و مسألت کردم که به حق ایشان گشایشی در کار من فراهم آورد. هنوز دعای من تمام نشده بود که ابو جعفر محمد بن علی (ع) داخل زندان آمد و فرمود:
ای ابا صلت! سینه ات تنگ شده است؟ گفتم: آری به خدا سوگند. فرمود برخیز، و با دست خود به غل و زنجیر من زد و همه را گشود و دست مرا گرفت و از آن زندان بیرون آورد. نگهبانان و پاسبانان مرا می دیدند و یارای سخن گفتن نداشتند و چون از در زندان بیرون آمدم فرمود: در پناه خدا و عنایات خاصه پروردگار برو و بدان که از این پس نه دیگر تو به مأمون خواهی رسید و نه هرگز مأمون به تو می- رسد. ابو الصلت می گوید: و من تاکنون با مأمون رویارو نشده ام. شیخ مفید ابو عبد الله محمد که خدایش رحمت کناد در کتاب ارشاد چنین می گوید:
علی بن موسی (ع) در خلوت مأمون را بسیار اندرز می داد و از خدای عز و جل بیم می داد و کارهای خلافی را که انجام می داد تقبیح می کرد و زشت می شمرد.
مأمون در ظاهر از او می پذیرفت و در باطن از این موضوع ناراحت بود و وجود آن حضرت را بر خود گران و سنگین احساس می کرد. روزی امام رضا (ع) پیش مأمون آمد و دید مشغول وضو گرفتن است و برای وضو غلامش آب بر دستش می- ریزد. فرمود: ای امیر مؤمنان! «در عبادت و پرستش خدای خود هیچ کس را شریک و انباز مگردان» . مأمون آن غلام را مرخص کرد و بقیه وضوی خود را شخصا انجام داد و این هم موجب بیشتر شدن خشم و دلگیری او شد. امام رضا (ع) هر گاه از فضل و حسن پسران سهل سخن به میان می آمد، بر آنان نزد مأمون خرده می گرفت و بدیهای آن دو را به مأمون تذکر می داد و او را از گوش دادن به سخنان ایشان باز می داشت. آن دو متوجه این موضوع شدند و بر ضد امام رضا پیش مأمون سخنانی می گفتند که او را از آن حضرت دور کنند و مأمون را بیم می دادند که مردم متوجه علی بن موسی هستند و این کار را چندان ادامه دادند که اندیشه مأمون را در مورد آن حضرت دگرگون کردند و تصمیم به قتل ایشان گرفت.
روزی علی بن موسی الرضا (ع) با مأمون غذایی خورد و بیمار شد و مأمون هم تظاهر به بیماری کرد. محمد بن علی بن حمزه از منصور بن بشیر از برادرش عبد الله بن بشیر نقل می کند که می گفته است: مأمون به من گفت ناخنهایت را مگیر و بگذار بلند شود و بر این موضوع هیچ کس را آگاه مکن. چنان کردم پس از مدتی مرا خواست و چیزی شبیه تمر هندی به من داد و گفت: این را به تمام انگشتان و ناخنهای خود بمال چنان کردم. آنگاه مرا به حال خود گذاشت و پیش امام رضا (ع) رفت و گفت: حال شما چگونه است؟ فرمود: امیدوارم خوب باشم. مأمون گفت: من هم امروز بحمد الله خوبم. آیا امروز کسی از دوستان و پرستاران به حضورت آمده اند؟ فرمود نه. مأمون خشمگین شد و بر غلامان خود بانگ زد که هم اکنون آب انار بیاورید که نمی توان از آن بی نیاز بود. سپس مرا فرا خواند و گفت: برای ما انار بیاور. انار آوردم. گفت: به دست خودت آب آن را بگیر. چنان کردم و مأمون آن را به امام رضا نوشاند و همین موجب مرگ او شد و دو روز بیمار بود و رحلت فرمود. ابو الصلت هروی می گوید: همان دم که مأمون بیرون رفت من به حضور امام رضا رسیدم. به من فرمود: ای ابو الصلت! کار خود را کردند و سپس شروع به توحید و تمجید خداوند کرد. از محمد بن جهم روایت شده است که می گفته است: علی بن موسی الرضا (ع) انگور را دوست می داشت. مقداری انگور گرفتند و سوزنهای مسمومی را چند روزی در بن دانه های آن قرار دادند و بیرون کشیدند. سپس آن را برای ایشان آوردند و آن حضرت اندکی هم بیمار بود و چون از آن انگور خورد رحلت فرمود و گفتند که این نوع زهر از خطرناک ترین زهرهاست. و چون علی بن موسی الرضا (ع) رحلت فرمود، مأمون یک شبانروز مرگ ایشان را پوشیده داشت. آنگاه به محمد بن جعفر صادق و گروهی از خاندان ابو طالب که آنجا بودند پیام داد بیایند و چون آمدند، خبر رحلت امام رضا را به ایشان داد و گریست و اندوه شدیدی از خود نشان داد و جنازه را به ایشان نشان داد که از لحاظ ظاهری در جسد آثاری نبود و سپس خطاب به جسد گفت: ای برادر! به من بسیار گران است که ترا در این حال می بینم. آرزومند بودم که پیش از تو درگذرم، ولی خداوند نخواست. سپس دستور به غسل دادن و حنوط و کفن کردن داد و خود در حالی که تابوت را بر دوش می کشید بیرون آمد و جنازه را همان جایی که امروز مدفون است آورد و به خاک سپرد. آنجا خانه حمید بن قحطبه و در قریه سناباد است که فاصله آن تا نوقان به اندازه صد ارس است و از توابع طوس است. گور هارون- الرشید و گور ابو الحسن علی بن موسی که در قبله و جلو گور هارون قرار دارد آنجاست. اینها مطالبی است که شیخ مفید در کتاب ارشاد آورده است. پیامبر (ص) فرموده اند: به زودی پاره یی از تن من در سرزمین خراسان به خاک سپرده می شود و هیچ مؤمنی او را زیارت نمی کند مگر اینکه خدای عز و جل بهشت را برای او واجب و جسدش را بر آتش حرام می فرماید. امام رضا فرموده است: همانا در خراسان بقعه ای است که بر آن روزگاری خواهد آمد که جایگاه آمد و شد فرشتگان می شود. همواره فوجی از ایشان از آسمان فرو می آیند و فوجی دیگر به آسمان بر می شوند، تا هنگامی که در صور (شیپور) دمیده شود (رستاخیز). به ایشان گفته شد: آن کدام سرزمین است؟ فرمود: در سرزمین طوس است و به خدا سوگند باغی از باغهای بهشت است. هر کس مرا در آن بقعه زیارت کند همچون کسی است که رسول خدا را زیارت کرده است و خدای متعال در قبال آن ثواب هزار حج و هزار عمره پذیرفته شده برای او می نویسد و من و نیاکانم روز رستاخیز شفیعان او خواهیم بود. امام رضا (ع) فرموده است: به خدا سوگند، هیچ کس از ما جز شهید و کشته شده نیست. گفته شد: ای پسر رسول خدا! چه کسی ترا می کشد؟ فرمود: بدترین خلق خدا در روزگار من مرا با زهر خواهد کشت و سپس در خانه یی تنگ در سرزمین غربت مرا به خاک می سپارد. همانا هر کس مرا در غربت من زیارت کند، خداوند برای او پاداش صد هزار شهید و صد هزار صدیق و صد هزار حاج و معتمر و صد هزار مجاهد می نویسد و در زمره ما محشور می شود و در درجات بالای بهشت جایگزین می شود. احمد بن محمد بزنطی می گوید: نامه یی به خط امام علی بن موسی الرضا (ع) خواندم که به شیعیان من ابلاغ کن که زیارت من در پیشگاه خداوند معادل هزار حج است. به امام جواد گفتم: معادل با هزار حج؟! فرمود: آری، به خدا سوگند برای هر کس که عارف به حق او باشد، هزار هزار حج است. مردی از اهالی خراسان می گوید به امام رضا (ع) گفتم: ای پسر رسول خدا! در خواب دیدم که پیامبر (ص) به من فرمودند: چگونه خواهید بود وقتی پاره تن من در زمین شما به خاک سپرده شود و بخواهید از امانت من نگهداری کنید و ستاره من در خاک شما پنهان شود؟ امام رضا فرمود: من در سرزمین شما دفن می شوم و من پاره تن پیامبرتان هستم و من آن ستاره و آن امانتم. هر کس مرا زیارت کند و حق من را بشناسد و فرمانبرداری مرا برای خود لازم بداند، من و نیاکانم روز رستاخیز شفیع او خواهیم بود و هر کس ما در قیامت شفیع او باشیم رستگار است، هر چند بر او گناه جن و انس باشد. و پدرم از قول پدر بزرگم از پدرش برایم حدیث کرد که رسول خدا (ص) فرموده است: هر کس مرا در خواب ببیند خودم را دیده است، زیرا شیطان نمی تواند به شکل من ممثل شود و به شکل هیچ یک از جانشینان من هم و شیعیان ایشان هم در نمی آید و رؤیای راست یک جزء از هفتاد جزء پیامبری است. امام صادق (ع) فرموده است: پسری از پسرم موسی به وجود می آید که نامش نام امیر المؤمنین علی (ع) است و در سرزمین طوس که در خراسان است دفن می- شود. او در آن سرزمین با زهر کشته می شود و در غربت به خاک سپرده می شود.
هر کس او را در حالی که آشنای به حق او باشد زیارت کند خداوند پاداش کسانی را به او می دهد که پیش از فتح مکه بذل مال و جهاد کرده باشد. پیامبر (ص) فرموده اند: به زودی پاره یی از تن من در خراسان دفن خواهد شد.
هیچ اندوهگینی آن را زیارت نمی کند مگر اینکه خداوند اندوهش را می زداید و هیچ گنهکاری آن را زیارت نمی کند مگر اینکه خداوند گناهانش را می آمرزد. امام رضا فرموده است: هیچ یک از اولیای من که آشنا به حق من باشد مرا زیارت نمی کند مگر اینکه روز قیامت در مورد او شفاعت می کنم. امیر المؤمنین علی (ع) فرموده است: مردی از فرزندزادگان من در زمین خراسان با ستم به زهر کشته می شود. نامش نام من و نام پدرش موسی (ع) است.
هر آینه هر کس او را در غربتش زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آینده اش را می آمرزد، هر چند به شمار ستارگان و دانه های باران و برگ درختان باشد. امام موسی بن جعفر (ع) فرموده است: هر کس مرقد پسرم علی را زیارت کند برای او در پیشگاه خداوند معادل پاداش هفتاد حج پذیرفته است. راوی روایت می گوید: پرسیدم هفتاد حج پذیرفته؟! فرمود: آری بلکه هفتاد هزار حج. پرسیدم هفتاد هزار حج؟! فرمود: آری و چه بسیار حج که پذیرفته نیست. هر کس او را زیارت کند و شبی را کنار مرقدش بگذراند همچون کسی است که خدا را در عرش او زیارت کرده باشد. گفتم: مثل کسی که خدا را در عرش زیارت کرده باشد؟! فرمود:
آری، چون روز قیامت فرا می رسد، چهار تن از پیشینیان و چهار تن از مؤخران بر گرد عرش خدایند. چهار تن پیشینیان عبارتند از نوح و ابراهیم و موسی و عیسی علیهم السلام و چهار تن از مؤخران عبارتند از محمد و علی و حسن و حسین علیهم السلام. سپس رشته یی کشیده می شود و زایران قبور امامان با ما می نشینند. از همه ایشان بلند درجه تر و نزدیک تر، زایران مرقد پسرم علی هستند . ابن بابویه که رحمت خدا بر او باد می گوید: معنی آنکه همچون کسی است که خدا را در عرش زیارت کند اضافه تشریفی است، مثل خانه خدا، نه اینکه خداوند را به مکانی نسبت دهند که خدای از این موضوع سخت برتر است. امام محمد بن علی جواد (ع) فرموده است: هر کس مرقد پدرم را در طوس زیارت کند خداوند گناهان گذشته و آینده اش را می آمرزد و چون روز قیامت فرا رسد برای او کنار منبر رسول خدا جایی معین می شود تا حساب بندگان بررسی و تمام شود. امام صادق (ع) فرموده است: نوه من در سرزمین خراسان در شهری که نامش طوس است کشته می شود. هر کس در حالی که عارف به حق او باشد او را زیارت کند، خودم روز قیامت دستش را می گیرم و او را به بهشت در می آورم، هر چند از اهل گناهان کبیره باشد. گفتم: قربانت گردم، عارف بودن به حق او چگونه است؟
فرمود: اینکه بداند او امام واجب الاطاعه است، غریب و شهید است و هر کس او را در حالی که عارف به حق او باشد زیارت کند، خدای عز و جل پاداش هفتاد شهید از شهیدانی را که در رکاب رسول خدا به شهادت رسیده اند به او عنایت می کند. امام رضا (ع) خود فرموده است: هر کس مرا با دوری جایگاهم زیارت کند، روز رستاخیز در سه جا به یاری او می آیم تا از ترس و بیم رهایش سازم، آنگاه که نامه های عمل به چپ و راست داده می شود، و کنار پل صراط و کنار میزان. هشام بن احمر می گوید: موسی بن جعفر (ع) به من فرمود: آیا اطلاع داری که کسی از مردم مغرب آمده باشد؟ گفتم نه. فرمود: چرا، مردی از مغرب به مدینه آمده است. بیا با هم برویم. سوار شد و من هم همراه آن حضرت سوار شدم. وقتی پیش آن مرد رسیدیم معلوم شد از مردم مغرب است و با او چند کنیز و برده است.
به او گفتم: کنیزان خود را عرضه دار. او به ما هفت کنیز را نشان داد که موسی بن جعفر می فرمود نه. سپس گفت: اگر کنیز دیگری هم داری نشان بده. گفت: فقط یک دوشیزه دیگر پیش من باقی مانده که بیمار است. امام کاظم (ع) فرمود: برای تو چه مانعی دارد که آن را به ما نشان بدهی؟ او نپذیرفت و امام (ع) برگشت. فردای آن روز مرا فرستاد و فرمود: به او بگو آن دوشیزه بیمار را به چند می خواهی بفروشی و هر چه گفت بپذیر و بگو خریدم. من پیش آن فروشنده رفتم. گفت: آن دوشیزه از تو باشد، ولی به من بگو مردی که دیروز همراه تو بود کیست؟ گفتم: مردی از بنی هاشم است. پرسید از کدام خاندان بنی هاشم؟ گفتم: اطلاع بیشتری ندارم. گفت: به تو خبر می دهم که من این دوشیزه را از دورترین نقطه مغرب (اندلس- مراکش) خریدم.
زنی از اهل کتاب مرا دید و پرسید: این کنیزک که همراه تو است برای چیست؟ گفتم:
برای خودم خریده ام. گفت: سزاوار نیست که این دوشیزه پیش تو باشد. بلکه چنین مقدر است که باید نزد بهترین مردم زمین باشد و پس از اندک مدتی که پیش او باشد پسری خواهد زایید که در خاور و باختر زمین چنان پسری متولد نخواهد شد.
آن دوشیزه پس از اندکی که در منزل امام کاظم (ع) بود، برای ایشان حضرت رضا (ع) را زایید. نام این بانو ام البنین یا خیزران مریسی بود و هم گفته شده که از ساکنان نوبه بوده است. تولد حضرت رضا (ع) روز جمعه یا پنجشنبه یازدهم ذی قعده سال یک صد و چهل و هشت هجری در مدینه بوده است و رحلت ایشان در روز جمعه یی از ماه رمضان سال دویست و سه بوده و در آن هنگام عمر ایشان پنجاه و پنج سال بوده است و مدت امامت ایشان بیست سال است.
دعبل بن علی خزاعی در قم این ابیات را در مقتل و مرثیه امام رضا (ع) سروده است:
«اگر نیازمند به بهره گیری از دین هستی برو در طوس و مقیم کنار مرقد آن شخص پاکیزه شو. دو گور در طوس کنار هم قرار گرفته است، قبر بهترین همه مردم و قبر بدترین همه مردم، و این خود از عبرتهاست. پلیدی از نزدیک بودن به پاکی و طهارت سودی نمی برد و برای پاک و پاکیزه در این کار زیانی نیست. هیهات که هر کس گرو چیزی است که به دست آورده است. دستهای او برای اوست (نعمتهایش) هر چه می خواهی بگیر یا رها کن.» ضمن گفتگو شنیده ام که چون دعبل بن علی در قصیده «مدارس آیات» به این بیت رسید که «و مرقدی در بغداد از شخص پاک و پاکیزه ...» امام رضا فرمود:
«و قبر بطوس یا لها من مصیبة - الحّت علی الاحشاء بالزفرات»
و این بیت هر چند در قصیده دعبل ثبت شده و آمده است از امام رضا (ع) است. حسن بن هانی در مدح علی بن موسی الرضا (ع) چنین سروده است: (به من گفته شد تو در انواع سخن میان همه مردم یکتایی. گوهر بدیع سخن برای تو و از آن تو است که در دست هر کس آن را بچیند گهر می بارد. چرا مدح پسر موسی را با همه صفات پسندیده که در اوست رها کرده ای؟ گفتم: نمی توانم به مدح امامی که جبریل خدمتکار پدرش بوده است راه یابم.» شیخ امام علی بن احمد فنجکردی چنین سروده است:
«چگونه زیارت گور پسر حرب و گور حفص و یحیی بن یحیی جایز است.
چرا نباید زیارت مرقد امام علی بن موسی الرضا روا باشد؟ او که زاده بتول و نواده رسول و نوه ابو الحسن مرتضی است. ای پایبند هوای نفس! آیا از خداوند صاحب عرش و پروردگار آسمان آزرم نمی کنی؟ بر من سرزنش مکن و با کوچکی بمیر. روز رستاخیز دست از دامن تو (سر تو) بر نمی دارم.»

مجلس بیست و ششم در امامت و مناقب ابو جعفر محمد بن علی الجواد (ع)

پس از ابو الحسن علی بن موسی الرضا (ع) پسرش ابو جعفر محمد بن علی (ع) امام است، به سبب نص پدرش و اشاره آن حضرت و اعتبار دلایلی که قبلا بیان شد.
القاب ابو جعفر (ع) مرتضی و منتجب است. ابو یحیی صنعانی می گوید:
حضور امام رضا (ع) بودم. پسرش ابو جعفر را که کوچک بود به حضورش آوردند.
فرمود: این کودک، کودکی است که برای شیعیان ما پر برکت تر از او متولد نشده است. روایت شده است که کسی به ابو الحسن علی بن موسی (ع) گفت: ای سرور من! اگر اتفاقی پیش آید به چه کسی باید مراجعه کرد؟ فرمود: به پسرم ابو جعفر. کسی که پرسیده بود سن امام جواد را برای این موضوع کم می دانست. علی بن موسی (ع) فرمود: خداوند عیسی بن مریم (ع) را پیامبر و فرستاده خویش و صاحب شریعت تازه یی قرار داد و سن او از سن ابو جعفر (ع) کمتر بود.
صفوان بن یحیی می گوید: به امام رضا (ع) گفتم: پیش از آنکه خداوند متعال ابو جعفر را به شما عنایت فرماید، از شما می پرسیدیم و می فرمودی که خداوند به من پسری ارزانی خواهد فرمود و خداوند چنین فرمود و چشم ما را روشن ساخت.
خداوند مرگ ترا به من نشان ندهد، ولی اگر این حادثه اتفاق افتاد به چه کسی باید مراجعه کنم؟ با دست خود به ابو جعفر (ع) که برابرش ایستاده بود اشاره فرمود. گفتم:
فدایت گردم، این پسر سه ساله است. فرمود: این موضوع برای او زیانی ندارد، زیرا عیسی (ع) در کمتر از سه سالگی به امر نبوت قیام فرمود. یحیی بن حبیب زیارت می- گوید: کسی که در آن هنگام حضور امام رضا (ع) نشسته بوده است، برای من نقل کرد که چون حاضران برخاستند، حضرت رضا فرمود: بیایید به ابو جعفر به امامت سلام دهید و با او تجدید عهد کنید، و چون رفتند روی به من فرمود و گفت: خداوند مفضل را رحمت کناد که بدون این کار هم قانع می شد. روایت شده است که مأمون به مناسبت آنچه از علم و فضل امام محمد بن علی، آن هم در کودکی، دیده بود و می دید که در علم و حکمت و ادب و کمال عقل به مرتبه یی رسیده است که هیچ یک از مشایخ روزگار نرسیده اند شیفته ایشان شد و دختر خود ام الفضل را به همسری ایشان داد و همراه آن حضرت به مدینه فرستاد.
مأمون امام محمد بن علی (ع) را بسیار گرامی می داشت و در بزرگداشت ایشان فراوان کوشش می کرد. ریان بن شبیب می گوید: چون مأمون خواست دختر خود را به همسری امام جواد (ع) درآورد و خبر به بنی عباس رسید بر آنان دشوار آمد و این کار را از مأمون ناخوش داشتند و می ترسیدند سرانجام آن هم چون کار امام رضا (ع) و به ولایتعهدی منتهی شود. خویشاوندان نزدیک مأمون جمع شدند و در این کار رایزنی کردند و به او گفتند: ای امیر المؤمنین! ترا به خدا سوگند می دهیم که در این تصمیم خود در مورد به همسری دادن دخترت به ابن الرضا درنگ و تأمل کن که ما بیم آن داریم که با این کار و به دست او پادشاهی یی که خداوند به ما عنایت فرموده است از دست بشود و عزتی را که خدای بر ما پوشانده است از ما بگیری، و خود به خوبی می دانی که میان ما و ایشان چه در گذشته و چه به تازگی چگونه بوده است و می دانی که خلیفگان پیش از تو ایشان را کوچک و از خود دور می داشتند و ما در اضطراب و تشویش رفتار تو با رضا بودیم تا آنکه خداوند این مهم را کفایت فرمود. اکنون خدا را خدا را که ما را بار دیگر به اندوهی که از ما فاصله گرفته است نیندازی. رای و اندیشه خود را از ابن الرضا باز دار و این ازدواج را با کسی دیگر از افراد خاندان خود که برای این کار شایسته باشد انجام بده. مأمون به آنان گفت: اما آنچه میان شما و خاندان ابو طالب است گناه و سبب آن بر شماست که اگر نسبت به آن قوم انصاف دهید، از شما به خلافت سزاوارترند، و اما آنچه کسان پیش از من انجام داده اند، قطع پیوستگی خویشاوندی بوده است و من از این کار به خدا پناه می برم و به خدا سوگند که از رفتار خود نسبت به رضا و ولایتعهدی او پشیمان نیستم و من از او خواسته بودم خود به خلافت قیام کند و من آن را از خویش جدا کنم و او نپذیرفت و فرمان الهی سرنوشتی بود که مقدر شده بود. اما ابو جعفر محمد بن علی را از این جهت برگزیدم که در دانش بر همه دانشمندان برتری دارد و با آنکه سن او اندک است بر همگان پیش است و در این باره چیز شگفتی است و من امیدوارم که برای مردم آنچه را که من از او می شناسم آشکار کند، تا مردم بدانند که رأی درست همان است که من اندیشیده ام. آنان به مأمون گفتند: در باره این نوجوان بر فرض که مورد پسند تو باشد، کودکی است که نه معرفتی دارد و نه فقه می داند. بنا بر این مهلت بده تا ادب و فرهنگ و فقه بیاموزد و سپس هر چه می خواهی انجام بده. مأمون به آنان گفت: وای بر شما! چه می گویید؟ من به این جوانمرد از شما آشناترم. دانش این خاندان از جانب خدای متعال است و او به آنان الهام می فرماید و همواره نیاکان او در علم دین و ادب از رعایایی که هیچ گاه به حد کمال نمی رسند بی نیاز بوده اند و اگر می خواهید، ابو جعفر را بیازمایید تا برای شما آنچه را گفتم روشن سازد. آنان به مأمون گفتند: ای امیر مؤمنان! به آزمایش او برای خود و تو خرسندیم. اکنون میان ما و او را رها کن تا ما کسی را بگماریم که در حضور تو از او چیزی در مورد فقه و شریعت بپرسد. اگر پاسخ درست گفت، اعتراضی در کار او نخواهد بود و استواری اندیشه امیر مؤمنان در باره او بر خاص و عام آشکار می شود، و اگر از پاسخ دادن درماند ما از خطر محفوظ می مانیم و همان کافی خواهد بود.
مأمون به آنان گفت: خود دانید و هر گاه می خواهید آزمایش کنید. آنان از حضور مأمون بیرون آمدند و بر این اتفاق نظر کردند که یحیی بن اکثم از ابو جعفر (ع) بپرسد و یحیی در آن هنگام قاضی القضاة بود. به او وعده دادند که اموالی نفیس به او پرداخت خواهند کرد به شرط آنکه از ابو جعفر (ع) سؤالی بپرسد که نداند. آنگاه پیش مأمون باز گشتند و خواستند تا روزی را برای آن کار معین کند و چنان کرد. در آن روز همگان جمع شدند و یحیی بن اکثم همراهشان بود. مأمون دستور داد برای محمد بن علی (ع) فرشی خاص گستردند و بر آن دو بالش چرمی نهادند و آن حضرت آمد و بر آن نشست و مأمون بر فرشی (تشکی) پیوسته به تشک ابو جعفر نشست.
یحیی بن اکثم گفت: ای امیر مؤمنان! اجازه می فرمایی از ابو جعفر سؤال کنم؟ عمر حضرت جواد در آن هنگام نه سال و چند ماه بود. مأمون گفت: در این مورد از او اجازه بگیر. یحیی گفت: فدایت گردم، اجازه می فرمایی پرسشی طرح کنم؟ ابو جعفر (ع) فرمود: آنچه می خواهی بپرس. یحیی گفت: فدایت گردم، در مورد محرمی که شکاری را بکشد چه می فرمایی؟ ابو جعفر پرسید: آیا در منطقه حرم یا بیرون حرم شکار کرده است؟ شخص محرم حکم آن را می دانسته یا نمی دانسته است؟ عمدی این کار را کرده است یا به خطا؟ محرم، آزاد بوده است یا برده؟ صغیر بوده است یا کبیر؟ برای بار نخست بوده یا تکرار شده است؟ شکار از پرندگان بوده یا غیر از آن؟ از جانوران کوچک بوده است یا بزرگ؟ محرم از کار خود پشیمان است یا نه؟ شکار در شب صورت گرفته است یا در روز؟ آیا محرم احرام عمره داشته یا احرام حج؟ یحیی بن اکثم سرگردان ماند و ناتوانی و حیرت در چهره اش آشکار شد و زبانش بند آمد. و همه حاضران چگونگی کار او را دانستند. مأمون گفت: سپاس خدای را بر این نعمت و اینکه مرا در اندیشه خودم موفق داشت. سپس به خویشاوندان خود نگریست و گفت: اکنون آنچه را که منکر بودید شناختید؟ سپس روی به ابو جعفر (ع) کرد و گفت:
آیا خواستگاری می کنی و خود خطبه می خوانی؟ فرمود: آری ای امیر مؤمنان! مأمون گفت: فدایت گردم، خطبه عقد را برای خودت بخوان که من ترا برای خویش پسندیده ام و دخترم ام الفضل را به همسری تو در می آورم، هر چند گروهی بر این کار موافق نباشند. ابو جعفر (ع) چنین گفت: سپاس خداوند را برای اقرار به نعمتهایش و با اخلاص و اقرار به یگانگی خداوند می گویم که لا اله الا الله ، و درود خداوند بر محمد سرور همه آفریدگان خداوند و برگزیدگان از خاندان او. از فضل خداوند متعال بر همگان این است که آنان را با حلال از حرام بی نیاز فرموده است و خدای سبحان فرموده است: (مردان بی زن و زنان بی شوهر و بندگان و کنیزان نیکوکار خود را به ازدواج یک دیگر در آورید و اگر فقیرند خدای آنان را از فضل خود بی نیاز می گرداند که خدا به احوال بندگان آگاه و رحمتش بیکران است.» و سپس همانا محمد بن علی بن موسی، ام الفضل دختر عبد الله مأمون را به ازدواج خود در می آورد و صداق و کابین او را معادل کابین مادر بزرگ خود یعنی فاطمه دختر محمد که درودهای خدا بر همه شان باد قرار می دهد و آن پانصد درهم سره است. آیا ای امیر المؤمنین! با همین صداق او را به ازدواج در می آوری؟ مأمون گفت: آری، ای ابو جعفر! ام الفضل دختر خود را با همین صداق به ازدواج تو در آوردم. آیا تو این ازدواج را می پذیری؟ فرمود: آری پذیرفتم و به آن رضا دادم. مأمون فرمان داد که همگان از خاص و عام به ترتیب مرتبه و مقام خود بنشینند.
ریان می گوید: چیزی نگذشت که هیاهویی شبیه گفتگوهای جاشویان و کارگزاران کشتی شنیدیم. ناگاه دیدیم خدمتگزاران قایق بزرگی را که از نقره ساخته و بر آن طنابهای ابریشمی آویخته اند، در حالی که بر گردونه یی نهاده اند می کشند و پیش می آورند. آن قایق انباشته از غالیه و عطر بود.
مأمون دستور داد نخست خواص از آن خود را عطر آگین کردند و سپس آن را پیش عوام بردند تا خود را عطر آگین سازند. آنگاه سفره ها گسترده شد و همگان غذا خوردند و سپس برای هر قوم به اندازه مرتبه ایشان جوایز آورده شد، و چون مردم پراکنده شدند و خواص باقی ماندند، مأمون به ابو جعفر (ع) گفت: فدایت گردم، اگر مصلحت بدانی که موضوعات فقهی مذاکره شود، در باره انواع کفاره شخص محرم که شکاری را بکشد توضیح بده که بدانیم و بهره مند شویم.
فرمود: آری چنین است. اگر محرم در منطقه بیرون از حرم شکاری را بکشد و شکار از پرندگان بزرگ باشد باید گوسپندی قربانی کند و اگر در منطقه حرم شکار را کشته باشد، کفاره دو برابر می شود و اگر جوجه پرنده یی را بیرون از حرم کشته باشد، باید یک بره را که از شیر گرفته شده است قربانی کند و اگر در منطقه حرم جوجه را کشته باشد، علاوه بر آن بهای جوجه را هم باید بپردازد. اگر شکار از جانوران وحشی دیگر نظیر گور خر باشد، باید ماده گاوی قربانی کند و اگر شکار شتر مرغ باشد باید یک ماده شتر تنومند قربانی کند و اگر شکار آهو باشد باید گوسپندی قربانی کند و هر یک از این موارد را که در منطقه حرم انجام داده باشد، کفاره اش دو برابر است و این قربانی برای کعبه است. در صورتی که محرم احرام به حج داشته باشد کفاره خود را باید در منطقه منی بکشد و اگر احرام او برای عمره باشد قربانی را در مکه می کشد. میزان کفاره برای شخص آگاه به حکم و کسی که از آن آگاه نیست برابر است و اگر عمدا شکار کرده باشد گناه آن هم بر او خواهد بود، ولی در صید خطا، گناهی بر او نیست. کفاره در مورد شخص آزاد بر عهده اوست و در مورد برده، بر عهده صاحب اوست و بر شخص صغیر کفاره نیست و حال آنکه بر شخص کبیر پرداخت آن جایز است. در صورتی که از کار خود پشیمان باشد عذاب آخرت از او برداشته می شود و حال آنکه اگر در آن باره همچنان پافشاری کند، عذاب آخرت هم بر او خواهد بود. مأمون گفت: آفرین بر تو باد ای ابو جعفر و خدای نسبت به تو نیکی کناد . و فدایت گردم، اگر مصلحت بدانی مناسب است شما هم از یحیی بن اکثم مسأله یی بپرسی، همان گونه که او از شما پرسید. ابو جعفر (ع) به یحیی فرمود: آیا بپرسم؟
گفت: اختیار با خود شماست در صورتی که بدانم پاسخ می گویم و در غیر آن صورت از خودت بهره مند می شوم و فرا می گیرم. ابو جعفر فرمود: به من بگو چگونه ممکن است مردی در بامداد به زنی نگاه کند و آن زن به او حرام باشد و چون آفتاب به اندازه کافی برآید بر او حلال شود و چون نیم روز شود آن زن بر او حرام گردد و به هنگام عصر بر او حلال باشد و به هنگام غروب آفتاب بر او حرام گردد و هنگام نماز عشاء بر او حلال باشد و در نیمه شب بر او حرام گردد و چون سپیده دمد بر او حلال گردد؟ چرا و به چه سبب این زن حلال و حرام می شود؟ یحیی بن اکثم گفت:
نه، به خدا سوگند نمی دانم پاسخ این پرسش چگونه است. اگر مصلحت بدانی بگو و به ما بهره برسان. حضرت جواد فرمودند: این زن در اول صبح کنیز متعلق به دیگری بود و نگریستن آن مرد بر او حرام بود. چون روز برآمد او را خرید و ملک خودش شد و نگریستن بر او حلال گردید. هنگام ظهر آن کنیز را آزاد کرد و بن محمد(ع) نگریستن بر او حرام شد. هنگام عصر او را به ازدواج خود در آورد و حلال شد.
هنگام غروب با او ظهار کرد (از احکام اسلامی است که تفصیل آن در کتابهای فقهی آمده است و آن این است که مرد بگوید تو برای من همچو مادرم هستی. م.) و حرام شد. وقت نماز عشاء کفاره ظهار را پرداخت و بر او حلال شد. نیمه شب او را طلاق داد و حرام شد و هنگام سپیده دم به او رجوع کرد و حلال شد. ریان بن شبیب می گوید: مأمون روی به حاضران کرد و گفت: آیا میان شما کسی هست که به این مسایل این گونه پاسخ دهد یا اقوال مختلف را در سؤالی که یحیی کرد بداند؟ همگان گفتند: نه، به خدا سوگند، و همانا امیر المؤمنین به آنچه اندیشیده داناتر است. مأمون گفت: شما کجا هستید؟ این خانواده همین طور که دیدید از میان مردم اختصاص به فضل یافته اند و کوچکی و کمی سن و سال مانع کمال آنان نیست. مگر نمی دانید که پیامبر (ص) دعوت به اسلام را از امیر المؤمنین علی (ع) شروع کرد و حال آنکه ده ساله بود و اسلام او را پذیرفت و به آن حکم کرد و هیچ کس دیگر غیر از او را در این سن و سال به اسلام دعوت نفرمود و با حسن و حسین (ع) هم بیعت کرد و حال آنکه آنان کمتر از شش سال عمر داشتند و با هیچ کودکی غیر از آن دو بیعت نفرمود. آیا نمی دانید که خداوند این قوم را اختصاصاتی داده است و همه از یک دیگرند و برای آخر ایشان هم همان حکم جاری است که برای اول ایشان جاری بوده است؟ و قوم پراکنده شدند. فردای آن روز نیز مردم و ابو جعفر (ع) حاضر آمدند و فرماندهان و پرده داران و کارگزاران و ویژگان برای شاد باش گفتن به مأمون و ابو جعفر (ع) آمدند و سه طبق سیمین آوردند که در آن دانه هایی از مشک آمیخته به زعفران به اندازه فندق بود و میان آنها رقعه های کوچک نهاده بودند که حواله املاک و جوایز بزرگ بود و مأمون فرمان داد آنها را میان مردم نثار کردند و برافشاندند و به دست هر کس هر چه رسید گشود و رقعه را بیرون آورد و جایزه را خواست و به او دادند. همچنین طبقهایی آکنده از بدره های زر نهادند و آن را میان فرماندهان نظامی و دیگران بر افشاندند و مردم برگشتند در حالی که همگان با جوایز و عطاهای مأمون توانگر و بی نیاز شده بودند. آنگاه مأمون فرمان داد تا بر همه مساکین و مستمندان صدقه بپردازند. مأمون همواره امام جواد (ع) را گرامی می داشت و در تمام مدت زندگی خود در بزرگداشت ایشان کوشش می کرد و او را بر فرزندان و اهل بیت خود برمی گزید و برتری می داد. مردم نقل کرده اند که ام الفضل دختر مأمون از مدینه به پدرش نامه نوشت و شکایت کرد که ابو جعفر گاه با کنیزان خود شب را به روز می آورد و مرا به رشگ وامی دارد. مأمون در پاسخ نوشت: دختر عزیزم! ما ترا به ازدواج ابو جعفر در نیاورده ایم که حلالی را بر او حرام کنیم و بار دیگر چنین که نوشته ای منویسی. و چون ابو جعفر (ع) از بغداد و پیش مأمون بیرون آمد و آهنگ مدینه فرمود، مردم او را بدرقه می کردند. چون به خیابان دروازه کوفه و کنار خانه مسیب رسید وقت نماز مغرب فرا رسید. پیاده شد و به مسجد درآمد. در صحن مسجد درخت سدر خشکیده یی بود که میوه هم نداشت. امام جواد (ع) کوزه آبی خواست و کنار آن درخت وضو گرفت و برخاست و اقامه فرمود و با مردم نماز گزارد. در رکعت اول پس از حمد سوره نصر را خواند و در رکعت دوم پس از حمد سوره توحید را خواند و پیش از رکوع دعای دست خواند و پس از رکعت سوم و تشهد و سلام اندکی نشست و ذکر خدا بر زبان آورد و بدون آنکه تعقیب دیگری بخواند برخاست و چهار رکعت نافله را گزارد و پس از آن تعقیب خواند و دو سجده شکر به جای آورد و از جای برخاست و چون کنار آن درخت رسید، مردم دیدند که آن درخت سر سبز و خرم شده و میوه برآورده است و از این موضوع شگفت کردند و از دانه های آن خوردند، شیرین و بدون هسته بود و امام جواد همان دم به مدینه حرکت فرمود، و همواره در مدینه بود تا آنکه در اول سال دویست و بیست، معتصم او را به بغداد فرا خواند و حضرت مقیم آن شهر شدند تا آنکه درگذشت (در آخر ذی قعده آن سال همان جا رحلت فرمود و پشت سر مرقد پدر بزرگش موسی بن جعفر علیهما- السلام به خاک سپرده شد). علی بن خالد می گوید: در سامرا بودم. به من خبر رسید، مردی را از شام در غل و زنجیر کشیده و آورده اند و در سامرا زندانی است و ادعای پیامبری کرده است. من بر در زندان رفتم و با پاسبانان و زندان بانان مدارا کردم. اجازه دادند پیش آن مرد رفتم. دیدم مردی خردمند و عاقل است. به او گفتم: فلانی! داستان تو چیست؟ گفت: مردی از اهالی شامم و در محلی که گفته می شود سر امام حسین (ع) را آنجا نصب کرده اند (به نیزه گذاشته اند) به پرستش و عبادت خدا مشغول بودم.
شبی در همان حال که روی به محراب عبادت داشتم و ذکر خدا می گفتم، ناگاه شخصی را برابر خود دیدم و به او نگریستم. به من گفت برخیز، برخاستم. اندکی مرا راه برد. ناگاه خود را در مسجد کوفه دیدم. او نماز گزارد و من هم همراهش نماز گزاردم. سپس به راه افتاد و از آنجا رفت و من هم با او بودم. اندکی رفت، ناگاه خود را در مسجد پیامبر دیدم. او به رسول خدا درود و سلام فرستاد و نماز گزارد. من هم همراهش نماز گزاردم. سپس اندکی راه رفت و ناگاه خود را در مکه دیدم. او طواف کرد، من هم طواف کردم. سپس از مکه بیرون آمد. اندکی راه رفت و من ناگاه خود را همان جا یافتم که در شام به عبادت مشغول بودم و آن شخص از نظرم ناپدید شد و من از آنچه دیده بودم متعجب و سرگردان ماندم. سال بعد باز همان شخص را دیدم و سخت شاد شدم. مرا صدا کرد پاسخ دادم و همچون سال گذشته رفتار کرد و چون خواست از من جدا شود گفتم: ترا به حق آن کس که ترا بر این کار توانا ساخته است سوگند می دهم بگویی کیستی؟ فرمود: من محمد بن علی بن موسی بن جعفرم. این سخن را با کسی که به حیره می رفت گفتم (این خبر را با کسی گفتم) و به اطلاع محمد بن عبد الملک بن زیات رسید. فرستاد و مرا گرفتند و به بند و زنجیر کشیدند و به عراق آوردند و این چنین که می بینی زندانی شدم و اتهامی این چنین محال به من بستند. من به او گفتم: داستان خویش را برای محمد بن عبد الملک زیات بنویس. گفت: تو چنین کن. من داستانش را نوشتم و شرح موضوع را در آن گنجاندم و به ابن زیات رساندم. رقعه بر پشت کرده و نوشته بود: به همان کس که ترا یک شبه از شام به کوفه و از کوفه به مدینه و از آنجا به مکه و سپس به شام برده است بنویس تا ترا از زندان بیرون برد. علی بن خالد می گوید: این موضوع مرا اندوهگین ساخت و بر حالش رقت آوردم و اندوهگین بازگشتم. فردای آن روز صبح زود به سوی زندان رفتم تا موضوع را به او اطلاع دهم و به او بگویم شکیبا باشد و دلداریش دهم. ناگهان گروهی از سپاهیان و نگهبانان و زندان بانان و گروه بسیاری از مردم را دیدم که به هر سو می دوند. سبب را پرسیدم. گفتند: آن کسی که ادعای پیامبری می کرد و از شام او را آورده بودند، از دیشب در زندان گم شده است و نمی دانیم آیا به زمین فرو شده یا پرنده یی او را در ربوده است.
این علی بن خالد زیدی بود و پس از این موضوع، شیعه دوازده امامی و نیکو اعتقاد شد. مطرفی می گوید: حضرت رضا (ع) رحلت فرمودند و حال آنکه من از ایشان چهار هزار درهم طلب داشتم و هیچ کس جز من و ایشان آن را نمی دانست. ابو جعفر (ع) به من پیام دادند فردا پیش من بیا. فردا صبح زود خدمت ایشان رفتم. فرمودند: پدرم رحلت فرمود و تو چهار هزار درهم از ایشان طلب داشتی. گفتم: آری. در این هنگام گوشه جانمازی را که روی آن نشسته بودند بلند کردند. زیر آن مقداری دینار بود که به من تسلیم فرمودند و ارزش آن درست معادل چهار هزار درهم بود. محمد بن حمزه هاشمی می گوید: صبح روز عروسی حضرت جواد با دختر مأمون به حضور ایشان رفتم. اتفاقا شب قبل دارویی خورده بودم که سخت تشنه بودم و چون نخستین کسی بودم که به حضورش آمده بودم نخواستم آب طلب کنم. ابو جعفر (ع) به چهره من نگریست و فرمود: ترا تشنه می بینم. گفتم: آری. فرمود: ای غلام! برای ما آب بیاور. با خود گفتم هم اکنون آب مسموم خواهند آورد و اندوهگین شدم. ابو جعفر (ع) به روی من لبخند زد و به غلام گفت: آب را به من بده و آن را گرفت و مقداری را نوشید و به من داد نوشیدم، و چون مدت زیادی آنجا نشستم باز تشنه شدم و باز ایشان آب خواستند و همچون بار نخست عمل فرمود و خود نوشید و سپس به من داد و لبخند زد. محمد بن حمزه می گوید: محمد بن علی هاشمی به من گفت: به خدا سوگند تصور می کنم همان گونه که رافضیان می گویند ابو جعفر آنچه را در دلهاست می داند. ابراهیم بن عقبه می گوید: برای امام هادی (ع) نوشتم و پرسیدم: آیا زیارت مرقد مطهر امام حسین (ع) برتر است یا زیارت کاظمین؟ مرقوم فرمود: زیارت امام حسین (ع) مقدم است و کاظمین زیارت دو تن و دارای پاداش بزرگتری است. امام جواد (ع) در مدینه شب جمعه نوزدهم رمضان یا نیمه رمضان سال 195 هجری متولد شد و در آخر ذی قعده و هم گفته اند روز شنبه ششم ذی حجه سال دویست و بیست در بغداد در حالی که مسموم شده بود شهید شد و رحلت فرمود و در آن هنگام بیست و پنج ساله بود. مادرش کنیزی به نام خیزران است که از بستگان ماریه قبطیه (مادر حضرت ابراهیم پسر حضرت ختمی مرتبت) است و هم گفته اند نامش سبیکه و از مردم نوبه بوده است. مدت امامت ایشان هفده سال بوده است. محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است:
«سلام و روح و ریحان بر رضا باد و سلام بر کسی که همچون او و چون ستاره درخشان است.» دیگری می گوید:
«فرزندان احمد (ص) همگی خاک آلود و دارای جامه های ژنده و همچون درخت اراک هستند و حال آنکه زنازادگان بر همگان حکومت و پادشاهی می کنند.
پروردگار ما که همه افلاک را آفریده است پاک و منزه است.»

مجلس بیست و هفتم در امامت و مناقب ابو الحسن علی بن محمد (ع)

پس از ابو جعفر محمد (ع) به نص ایشان و دلایل معتبر عقلی دیگر پسرش ابو الحسن علی بن محمد امام است.
اسماعیل بن مهران می گوید: هنگامی که امام جواد (ع) برای بار نخست از مدینه به بغداد می رفت گفتم فدایت گردم، من در این سفر بر شما بیمناکم. پس از شما امامت با کیست؟ در حالی که لبخند می زد روی خود را به من کرد و فرمود:
موضوعی که پنداشته ای در امسال (این سفر) نخواهد بود. پس از آن، هنگامی که معتصم ایشان را به بغداد فرا خواند به حضورش رفتم و گفتم: فدایت گردم، شما می- روی، پس از شما امامت با کیست؟ امام جواد (ع) گریست، آنچنان که ریش آن حضرت از اشگ خیس شد و سپس به من رو کرد و فرمود: آری، در این سفر باید بر من ترسید. امامت پس از من از پسرم علی خواهد بود. زید بن علی بن حسین بن زید می گوید: بیمار شدم. طبیبی در شب به عیادت من آمد و برای من دوایی را تجویز کرد که باید چند روز هنگام سحر بخوری. آن شب تهیه آن دارو برای من ممکن نشد و چون طبیب از در خانه بیرون رفت همان دم خدمتکار ابو الحسن هادی (ع) از درآمد و کیسه یی همراه داشت که همان دارو در آن بود و گفت: ابو الحسن سلامت می رساند و می گوید این دوا را بگیر و باید چند روز بخوری. دارو را گرفتم و خوردم و بهبودی یافتم. محمد بن علی می گوید: زید بن علی به من گفت: غلات از این حدیث کجایند؟ خیران اسباطی می گوید: در مدینه به حضور امام ابو الحسن هادی (ع) رسیدم.
بن علی العسکری(ع) فرمود از واثق (خلیفه عباسی) چه خبر داری؟ گفتم: فدایت گردم، هنگامی که من بیرون آمدم او را سلامت دیدم و من از آخرین کسانی هستم که او را دیده ام، یعنی ده روز پیش. فرمود: مردم مدینه می گویند او مرده است. گفتم: من آخرین کسی هستم که او را دیده ام. فرمود: مردم می گویند او مرده است و چون فرمود مردم چنین می- گویند دانستم که مقصود از مردم خود ایشان هستند. سپس پرسیدند: جعفر (یعنی متوکل خلیفه عباسی) چه کرد؟ گفتم: وقتی آمدم او را در بدترین احوال در زندان دیدم. فرمود: اما او به خلافت رسیده است. سپس پرسید: ابن زیات چه کرد؟ گفتم:
مردم همراهش هستند و فرمان فرمان اوست. فرمود این کار بر او نافرخنده است.
آنگاه سکوت فرمود و پس از لحظه یی گفت: فرمان و تقدیر خداوند اجرا می شود و از آن چاره نیست. ای خیران! واثق مرد و متوکل خلیفه شد و ابن زیات کشته شد.
گفتم: فدایت گردم، این موضوع چه هنگامی اتفاق افتاده است؟ فرمود: شش روز پس از بیرون آمدن تو. سبب رفتن آن حضرت از مدینه به سامرا چنین بود که عبد الله بن محمد در مدینه فرمانده نظامی و پیشنماز بود. او در مورد ایشان پیش متوکل سخن چینی کرد و پس از آن هم تصمیم به آزار ایشان گرفت و چون به امام هادی خبر رسید که عبد الله سخن چینی کرده است، نامه یی در این باره برای متوکل نوشت و در آن متذکر شد که عبد الله سخن چینی کرده و دروغ بر ایشان بسته است. متوکل به نامه ایشان پاسخ داد و در نامه از ایشان خواست به سامرا بیاید و گفتار و رفتار پسندیده نسبت به ایشان معمول خواهد شد. نامه متوکل چنین بود: (بسم الله الرحمن الرحیم. اما بعد، همانا که امیر المؤمنین منزلت تو را می- شناسد و خویشاوندی تو را پاس می دارد و حقوق ترا رعایت می کند و می خواهد کارها را در باره تو و خاندان تو چنان فراهم آورد که خداوند متعال احوال شما و ایشان را اصلاح فرماید و عزت شما و ایشان را پایدار بدارد و امیر المؤمنین می- خواهد تو و ایشان در کمال ایمنی باشید و با این کار رضایت پروردگار خویش را طلب می کند و می خواهد آنچه را بر او واجب است انجام دهد، وانگهی امیر المؤمنین چنین تصمیم گرفته است عبد الله بن محمد را از شغل فرماندهی نظامی و امامت مسجد مدینه بر کنار نماید و این به آن جهت است که حق ترا ندانسته و منزلت تو را کوچک و سبک پنداشته است و در آن هنگام که به تو تهمتی زده و چیزی نسبت داده بود، امیر المؤمنین بری بودن تو از آن و راستی نیت و خیر خواهی و نیکوکاری تو را دانست و این سخن تو را پذیرفت که هرگز در پی آن نبوده ای و امیر مؤمنان آن کارها را به محمد بن فضل واگذار کرد و به او فرمان داد در بزرگداشت و گرامیداشت تو فروگذار نباشد و فرمان و رای تو را مورد توجه قرار دهد و با این کار به خداوند و امیر مؤمنان تقرب جوید. ضمنا امیر مؤمنان مشتاق تو است و دوست می دارد ترا ببیند و دیدار تازه کند. اکنون اگر تو هم دیدار او و ماندن پیش او را دوست می داری و نشاط آن را داری مناسب است خودت و هر کس از خاندان و دوستان و خدمتکارانت را که انتخاب می کنی با آرامش و مهلت حرکت کنید.
هر گاه می خواهید کوچ کنید و هر جا می خواهید فرو آیید و به هر گونه که می خواهید راه بسپرید اگر هم دوست داشته باشی یحیی بن هرثمه خدمتگزار و وابسته امیر مؤمنان و همراهانش که سپاهی هستند همراه شما باشند. هر گاه کوچک و حرکت کنی آنان هم حرکت کنند و در این باره فرمان با تو است و به او فرمان داده ایم که در فرمان تو باشد. از خداوند طلب خیر کن و حرکت کن تا به حضور امیر مؤمنان برسی و هیچ یک از برادران و فرزندان و افراد خاندان او در نظرش به منزلت و مقام تو نمی- رسد و او هم نسبت به آنان به اندازه یی که نسبت به تو مهربان و نیکوکار و آسوده خاطر است، نیست و سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد، و این نامه را ابراهیم بن عباس در ماه جمادی الآخر سال دویست و چهل و سه نوشته است.» چون این نامه به امام هادی (ع) رسید، آماده حرکت شد و یحیی بن هرثمه هم همراه ایشان بود تا به سامرا رسیدند. ولی همین که به سامرا رسید، متوکل دستور داد او را بار ندهند و در کاروانسرایی که معروف به کاروانسرای درماندگان بود فرو آورده شد و سپس متوکل دستور داد خانه یی را برای ایشان خالی کردند و به آنجا منتقل شدند. صالح بن سعید می گوید: همان روزی که امام هادی (ع) به سامراء رسید به دیدارش رفتم و گفتم: فدایت گردم، اینان در همه کارها می خواهند شما را کوچک کنند و پرتو شما را خاموش نمایند، تا آنجا که در این کاروانسرای ناپسند که ویژه مستمندان و درماندگان است شما را فرود آوردند. فرمود: ای پسر سعید! در چه فکری؟ آنگاه با دست خود اشاره کرد و فرمود نگاه کنم و چون نگریستم بوستانهای آراسته و جویبارهای روان و باغهای نیکو دیدم که در آن کنیزکان عطر آگین و غلامانی همچون لؤلؤ مکنون دیدم و چشم حیران و شگفتیم افزون شد و فرمود: ای سعید! هر جا که باشیم این چیزها در اختیار ماست و ما در کاروانسرای درماندگان نیستیم. امام هادی (ع) در مدت اقامت در سامراء بر حسب ظاهر گرامی و محترم بود و هر چند متوکل در صدد چاره و کارسازی بود که آن حضرت را فرو گیرد، بر آن توفیق نیافت و برای متوکل و آن حضرت احادیث بسیار است که با ذکر آن کتاب طولانی می شود. به امام صادق (ع) گفته شد: برای کسی که یکی از شما را زیارت کند چه پاداشی است؟ فرمود: همچون کسی است که پیامبر (ص) را زیارت کند. امام رضا (ع) فرموده است: همانا برای هر امامی بر گردن دوستان و شیعیان ایشان حقی است و عهدی و یکی از لوازم وفای به عهد و حسن ادای آن زیارت مرقدهای ایشان است. هر کس آنان را با رغبت زیارت کند و به آنچه آنان رغبت داشته اند تصدیق کند، امامان او در قیامت شفیعان او خواهند بود. امام ابو محمد حسن بن علی عسگری (ع) فرموده است: قبر من در سامرا مایه امان هر دو گروه است. تولد امام هادی روز سه شنبه نیمه ذی حجه سال دویست و دوازده هجری در مدینه بوده است و در سوم رجب دویست و پنجاه و چهار در سامرا رحلت فرموده است و عمر ایشان چهل و یک سال و هفت ماه بوده است و مادرش کنیزی به نام سمانه است و مدت امامت آن حضرت سی و سه سال بوده است و مدت توقف ایشان در سامرا ده سال و چند ماه بوده است.
این اشعار در باره آن حضرت سروده شده است (ظاهرا از قصیده رائیه محمد بن ابی طلحه عونی است):
«ای پسر کسی که شفیع و مطاع است و ای پسر چراغهای تابان و سپید چهرگان و ای پسر آیین و دین و ای پسر قرآن و روایت و حدیث! تو باید کشته شوی؟! اینها که برای تو برشمردم در صحرا و شهر شناخته شده است. از جمیع جهات پاکیزه و از هر شائبه و کدورتی به دوری. درود بر کسی که با نام او امامها به ده می رسد و سلام از خدا بر امام یازدهم.»