فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیست و چهارم در امامت و مناقب ابو الحسن موسی بن جعفر (ع)

پس از امام صادق (ع) با توجه به نص صریح ایشان و خصال پسندیده و اعتبار شرایط عقلی، موسی بن جعفر (ع) امام است. کنیه معروف آن حضرت ابو الحسن و ابو ابراهیم و معروف به عبد صالح و ملقب به کاظم است. گاهی هم کنیه ابو علی برای ایشان به کار رفته است. فیض بن مختار می گوید به امام صادق (ع) گفتم: دست مرا بگیرید و از آتش نجات دهید و بگویید که پس از شما چه کسی برای ما خواهد بود؟ در این هنگام ابو ابراهیم که پسر بچه یی بود وارد شد. امام صادق فرمود: پس از من این امام شماست و به او توسل و تمسک جویید. معاذ بن کثیر می گوید به امام صادق گفتم: از خداوند متعال مسألت می کنم همان گونه که به پدرت چنین نعمتی (فرزندی مثل تو) ارزانی فرموده است، به شما هم لطف فرماید که پس از شما عهده دار امامت باشد. فرمود: خداوند چنین نعمتی ارزانی فرموده است. گفتم: فدایت گردم، او کیست؟ امام صادق به عبد صالح اشاره فرمود و در آن هنگام موسی بن جعفر پسرکی بود و خفته بود.
حسن بن عبد الله که از عابدان و پارسایان بنام روزگار خود بوده است می گوید به ابو الحسن موسی بن جعفر گفتم: امروز امام کیست؟ فرمود: اگر به تو بگویم می- پذیری؟ گفتم آری. امام کاظم فرمود منم. گفتم چیزی به من ارائه دهید که به آن استدلال کنم. فرمود: کنار این بوته خار مغیلان برو و به او بگو موسی بن جعفر می گوید پیش من بیا. حسن بن عبد الله می گوید: به خدا سوگند کنار آن بوته رفتم و به خدا سوگند دیدم به حرکت آمد و زمین را می شکافد تا آنکه مقابل امام ایستاد و سپس موسی بن جعفر به آن اشاره کرد و به جای خویش برگشت. ابو بصیر می گوید، به موسی بن جعفر (ع) گفتم: فدایت گردم، امام به چه چیزی شناخته می شود؟ فرمود: به چند چیز، نخست آنکه پدرش به او نص و تصریح کرده باشد و اشاره خودش به آن که حجت است. دیگر آنکه از هر چه سؤال می شود پاسخ گوید، یا خودش از اموری که در آینده اتفاق می افتد خبر دهد و با مردم با همه زبانها سخن بگوید. امام کاظم آنگاه به من فرمود: ای ابو محمد! پیش از آنکه از اینجا برخیزی آیتی به تو نشان خواهم داد. چیزی نگذشت که مردی خراسانی به حضور ایشان آمد و با زبان عربی سخن گفت و موسی بن جعفر به فارسی پاسخ او را داد.
مرد خراسانی گفت: به خدا سوگند تنها چیزی که موجب شد عربی سخن بگویم، این بود که گمان می کردم شما زبان فارسی را خوب نمی دانید. امام فرمود:
سبحان الله اگر نتوانم به خوبی پاسخ ترا به فارسی بدهم چه فضیلتی بر تو دارم که سزاوار امامت باشد. سپس به من فرمود: ای ابا محمد! سخن هیچ یک از مردم و آوای پرندگان و سخن هر چیزی که جان داشته باشد، بر امام پوشیده نمی ماند. ابن سنان روایت می کند که وقتی هارون الرشید جامه هایی به عنوان پاداش برای علی بن یقطین فرستاد و از جمله جبه یی از خز زردوزی شده بود. علی بن یقطین تمام آن جامه ها از جمله همین جبه را همراه خمس اموال خود برای حضرت موسی بن جعفر فرستاد. چون این اموال به حضور ایشان رسید اموال و جامه ها را پذیرفتند، ولی جبه را به دست فرستاده علی بن یقطین پس فرستادند و برای او نوشتند: این جبه را خوب نگهداری کن و از دست مده که به زودی برای تو موضوعی پیش خواهد آمد که به این جبه نیازمند می شوی. علی بن یقطین از پس فرستادن آن جبه به شک و تردید افتاد که سبب آن را نمی دانست و آن را نیکو نگهداشت. پس از چندی علی بن یقطین نسبت به یکی از خدمتکاران ویژه خود خشم گرفت و او را از خدمت خود بیرون کرد. آن غلام از گرایش علی به حضرت موسی- بن جعفر اطلاع داشت و می دانست که او گاهگاه اموال و جامه و چیزهای گران بها و هدیه برای ایشان می فرستد. در این باره پیش هارون سخن چینی کرد و به او گفت که علی معتقد به امامت موسی بن جعفر است و همه ساله خمس منافع خویش را برای ایشان می فرستد. از جمله همان جبه یی را که امیر مؤمنان برای بزرگداشت به او ارزانی داشته است در فلان وقت برای موسی بن جعفر (ع) فرستاده است. هارون از این موضوع برآشفته و سخت خشمگین شد و گفت: در این مورد بررسی می کنم و اگر چنان باشد که تو می گویی جان علی بن یقطین بر باد رفته است. همان دم علی را احضار کرد. چون آمد و برابرش ایستاد، هارون پرسید: آن جبه یی را که به تو داده بودم چه کردی؟ گفت: ای امیر مؤمنان آن را در صندوقچه سر به مهری نهاده ام و بر آن مشک و بوی خوش ریخته ام و نیکو نگهداری می کنم و هر صبح و شام آن صندوقچه را می گشایم و برای تبرک، آن دراعه را می بوسم و به آن نگاه می کنم و سپس بر جای خود می نهم. گفت: هم اکنون آن را بیاور. علی بن یقطین گفت فرمانبردارم و یکی از خدمتگزاران خود را فرا خواند و گفت: به فلان حجره خانه من برو. کلیدش را از خزانه دار بگیر و فلان صندوق را بگشای و صندوقچه یی را که در آن است و سر به مهر است بیاور. چیزی نگذشت که خدمتگزار صندوقچه را همچنان سر بسته آورد و پیش هارون گذاشت. هارون دستور داد مهر آن را شکستند و گشودند و چون آن جبه را به حال خود دید که پیچیده و آغشته به مشک و بوی خوش است. آرام گرفت و خشمش فرو نشست و به علی بن یقطین گفت: آن را بر جای خود بگذار و به سلامت برو و از این پس هرگز سخن سخن چینی را در مورد تو گوش نخواهم داد. و دستور داد پاداش بزرگی به او پرداخته شود و هزار تازیانه به سخن چین بزنند. حدود پانصد ضربه تازیانه زده بودند که آن سخن چین هلاک شد. علی بن ابی حمزه بطائنی می گوید: ابو الحسن موسی بن جعفر (ع) روزی به یکی از مزرعه های خود که خارج از مدینه بود می رفت. من هم همراهش بودم.
ایشان سوار بر استری بود و من سوار بر خری بودم. میان راه شیری پیدا شد و سر راه ما قرار گرفت. من از خوف زبانم بند آمد، ولی امام کاظم بدون توجه و اعتنا پیش رفت و من دیدم شیر برای او اظهار خواری و زبونی می کند. امام کاظم (ع) برای او ایستادند و به همهمه او گوش فرا دادند و در این هنگام آن شیر دست بر کفل استر نهاده بود و من سخت می ترسیدم. آنگاه شیر خود را به کنار جاده کشاند و امام موسی بن جعفر (ع) رو به قبله ایستاد و شروع به دعا کرد و دیدم لبهایش را تکان می دهد و من نفهمیدم که چه دعایی می کند و سپس با دست خود به شیر اشاره فرمود برود. شیر همهمه یی طولانی کرد و امام کاظم (ع) آمین می گفت تا شیر از نظر ناپدید شد، و امام کاظم به راه خود ادامه داد و من هم از پی ایشان راه افتادم و چون از آنجا دور شدیم خودم را به ایشان رساندم و گفتم: فدایت گردم، موضوع شیر چه بود که من بر شما ترسیدم و به خدا سوگند از رفتارش با شما تعجب کردم. امام فرمودند:
این شیر از سختی زایمان ماده شیرش شکایت می کرد و از من خواست دعا کنم تا خدای عز و جل گره از کارش بگشاید و چنان کردم و به من الهام شد که توله هایش همه نر خواهند بود و به او گفتم. شیر گفت برو در حفظ خدا باشی و خداوند بر تو و هیچ یک از شیعیان تو جانور درنده یی را چیره نگرداند و من چند بار آمین گفتم. علی بن یقطین روایت می کند که هارون در جستجوی شعبده باز و افسونگری بود که به آن وسیله به خیال خود حضرت موسی بن جعفر را خجل و در مجلس شرمسار کند. مردی افسونگر را پیش او آوردند و چون سفره گستردند، افسونی کرد که چون حضرت موسی بن جعفر دست دراز می کرد که نان بردارد نان از دسترس او می پرید و کنار می رفت و هارون از این جهت اظهار شادی می کرد و می خندید.
امام کاظم (ع) درنگ را جایز ندانست و سر خود را بلند فرمود و به نقش شیری که بر یکی از پرده ها بود نگریست و فرمود: ای شیر! این دشمن خدا را بگیر. گوید آن نقش به صورت شیر بزرگی درآمد و آن افسونگر را درید. هارون و همنشینانش از این موضوع چنان بیم کردند که مدهوش درافتادند و هوش از سر ایشان پرید و چون به خود آمدند، هارون به امام کاظم گفت: ترا به حق خودم بر تو سوگند می دهم که از این صورت و شکل شیر بخواهی تا آن مرد را برگرداند. فرمود اگر عصای موسی که اژدها شد و ریسمانها و عصاهای آن قوم را بلعید آنها را برگرداند، این شکل هم آن مرد را برخواهد گرداند. و این گونه کارها، برای امام کاظم (ع) از ساده ترین کارها بود. محمد بن عبد الله بکری می گوید: به مدینه آمدم که وامی بگیرم، ممکن نشد.
با خود گفتم اگر پیش ابو الحسن موسی بن جعفر بروم و به ایشان بگویم کار خوبی است. به بوستان ایشان که در ناحیه نقمی از حومه مدینه بود رفتم. امام کاظم (ع) همراه یکی از خدمتکارانش پیش من آمد و ظرفی همراه خدمتکار بود که در آن گوشت پخته خشگ شده قرار داشت و چیزی دیگر نداشت و امام کاظم و من از آن خوردیم و ایشان از نیاز من پرسیدند. داستان را به ایشان گفتم. داخل حجره خود شدند. چیزی نگذشت که بیرون آمدند و به خدمتگزار خویش فرمود برو و چون او رفت دست خود را به سوی من دراز فرمود و کیسه یی به من لطف کرد که در آن سیصد دینار بود و برخاست و رفت و من هم بر مرکب خود سوار شدم و برگشتم. ابن عمار و راویان دیگری نقل کرده اند که چون هارون به حج می رفت همین که نزدیک مدینه رسید گروهی از سران و بزرگان مدینه به استقبالش رفتند و موسی بن جعفر (ع) هم در حالی که سوار بر استری بود پیشاپیش آنان حرکت می کرد. ربیع به ایشان گفت: این چه مرکبی است که بر آن سوارشده ای و به ملاقات امیر مؤمنان آمده ای؟ اگر ترا تعقیب کنند نمی توانی بگریزی و اگر بخواهی کسی را تعقیب کنی عقب می مانی. امام کاظم فرمود: این مرکب از نخوت و غرور اسب فروتر و از خواری و زبونی خر فراتر و بهترین امور کارهای متوسط است. گویند چون هارون وارد مدینه شد، در حالی که مردم همراهش بودند آهنگ زیارت مرقد مطهر پیامبر کرد و جلو رفت و مقابل مرقد مطهر ایستاد و گفت: سلام و درود بر تو باد، ای رسول خدا! و در حالی که افتخار می کرد، گفت: سلام بر تو، ای پسر عمو! در این هنگام موسی بن جعفر (ع) پیش آمد و عرض کرد: سلام و درود بر تو باد، ای رسول خدا! سلام بر تو باد، پدر بزرگ جان! هارون سخت دگرگون شد و خشم در چهره اش نمودار گردید. محمد بن حسن در مکه و در حضور هارون از موسی بن جعفر (ع) پرسید: آیا برای محرم جایز است که روی محمل خویش را بپوشاند؟ فرمود: این مسأله در حال اختیار جایز نیست. محمد بن حسن پرسید: آیا برای محرم جایز است که زیر سایه حرکت کند؟ فرمود آری. محمد بن حسن خندید. موسی بن جعفر (ع) فرمود: آیا از سنت پیامبر تعجب می کنی و آن را مسخره می کنی؟ همانا رسول خدا (ص) در حال احرام مقرر فرمود روپوشهای محمل ایشان را بردارند و حال آنکه در حال احرام زیر سقف پیاده حرکت می فرمود. احکام خداوند را نمی توان با یک دیگر قیاس کرد و هر کس برخی از احکام را با برخی دیگر مقایسه کند، بدون تردید از راه مستقیم گمراه می شود. محمد بن حسن سکوت کرد و پاسخی نداشت که بدهد. موسی بن جعفر (ع) فقیه ترین مردم روزگار خویش بود و کتاب خدا را از همه بهتر حافظ و نگهبان بود و از همه قرآن را خوشتر می خواند و هر گاه قرآن تلاوت می فرمود خود اندوهگین می شد و می گریست و کسانی که قرآن خواندنش را می شنیدند می گریستند و مردم مدینه او را زین المجتهدین نام نهاده بودند.

در رحلت آن حضرت

از احمد بن عبد الله از پدرش نقل شده است که می گفته است: پیش فضل بن ربیع رفتم که بر پشت بامی نشسته بود. به من گفت: نزدیک بیا. نزدیک شدم و کنار او رسیدم. گفت: از اینجا به آن حجره خانه نگاه کن. نگاه کردم. گفت: چه می بینی؟
گفتم: جامه یی که آنجا افتاده است. گفت: درست نگاه کن. دقت کردم، دیدم مردی در حال سجده است. گفت: او را می شناسی؟ گفتم نه. گفت: او مولای تو است.
گفتم: مولای من کیست؟ گفت: پیش من هم خود را به نادانی می زنی؟ گفتم: تجاهل نمی کنم، ولی برای خود مولایی نمی شناسم. گفت: این ابو الحسن موسی بن جعفر است. شب و روز مراقب اویم و او را فقط به همین حال که می بینی دیده ام، و اکنون به تو می گویم که چون نماز صبح خود را در سپیده دم می خواند، یک ساعتی تعقیب می خواند تا آفتاب طلوع کند. آنگاه به سجده می رود و سر از سجده برنمی دارد تا هنگام ظهر. گویا کسی را گماشته است که چون ظهر می شود، به او خبر می دهد و من نمی دانم غلام چگونه خبر می دهد، ولی می بینم ناگاه از جا برمی خیزد و بدون اینکه وضو بگیرد، شروع به خواندن نماز ظهر می کند و این نشانه آن است که در سجده خود نه تنها خوابش نبرده بلکه چرت هم نزده است و همواره در حال نماز گزاردن است و تعقیب خواندن، تا آنکه نماز عصر را می گزارد. آنگاه سر به سجده می نهد و تا غروب خورشید بر آن حال است و همین که خورشید غروب می کند، سر از سجده برمی دارد و بدون آنکه تجدید وضو کند، نماز مغرب را می گزارد و سپس در حال گزاردن نوافل و نماز است تا نماز عشای خود را می گزارد و چون نماز عشا را می خواند، با اندک چیزی که برای او می برند روزه می گشاید. آنگاه تجدید وضو می کند و سر به سجده می نهد و در دل شب همواره نماز می گزارد، تا سپیده دم می دمد و من نمی دانم غلام چه وقتی به او اعلام می کند که سپیده دمیده است. ولی می بینم که برای نماز صبح برمی خیزد و همین رفتار همیشگی اوست، از وقتی که او را پیش من آورده و در خانه ام زندانی کرده اند. گفتم: ای فضل! از خدای بترس و مبادا در مورد او کاری کنی که دستت به خونش آغشته شود که بدون تردید موجب زوال نعمت از تو خواهد شد و به خوبی می دانی که نسبت به هیچ یک از این خاندان ستم نشده مگر آنکه نعمتها زایل شده است. گفت: آری چند بار پیام فرستاده و به من فرمان کشتن او را داده اند و نپذیرفته ام و گفته ام که اگر مرا بکشند این کار را نخواهم کرد. پس از آن موسی بن جعفر (ع) را به خانه فضل بن یحیی برمکی بردند و چند روزی آن حضرت در خانه او زندانی بودند و فضل بن ربیع همه شب از خانه خود سفره یی برای ایشان می فرستاد و اجازه نمی داد از جای دیگری غذا برای ایشان ببرند و امام کاظم (ع) هم از هیچ سفره دیگر چیزی نمی خوردند و روزه نمی گشادند.
چون سه شبانروز بر این حال گذشت، در شب چهارم غذا و سفره یی از خانه فضل بن یحیی برای ایشان آوردند. گوید امام موسی بن جعفر (ع) در آن حال دست بر آسمان بلند کرد و عرضه داشت: پروردگارا! تو می دانی که اگر پیش از این غذا می خوردم، خودم بر مرگ خویش یاری داده بودم و از آن خوراک خورد و بیمار شد. فردای آن شب پزشکی پیش آن حضرت فرستادند تا از سبب بیماری ایشان بپرسد و چون از ایشان پرسید که بیماری چیست؟ کف دست خویش را به پزشک نشان داد. وسط کف دست سبز شده و دلالت بر آن داشت که مسموم شده است و سم در آن نقطه جمع شده است.
طبیب پیش آنان برگشت و گفت: به خدا سوگند این مرد از خود شما بهتر می داند که چه بر سرش آورده اید، و سپس آن حضرت رحلت فرمود. حسن بن محمد بشار می گوید: یکی از مردم عامه که از ساکنان املاک ربیع بود و سخن او مقبول و پذیرفته بود، می گفت: برخی از افراد این خانواده معتقد به فضل و بزرگواری او (یعنی امام کاظم) بودند و من هم هرگز کسی را در عبادت مانند او ندیده ام و کسی را به فضل او نیافته ام. من گفتم: مقصودت کیست و چگونه او را دیده ای؟ گفت: سندی بن شاهک، هشتاد مرد از مردمی را که سرشناس و معروف به خیر و نیکی بودند جمع کرد و ما را پیش موسی بن جعفر (ع) برد. سندی آنگاه به ما گفت: ای مردم! این مرد را بنگرید و ببینید که آیا بر او بیماری یا کار خارق- العاده یی است؟ زیرا مردم چنین پنداشته اند که او را مسموم کرده اند و در این باره بسیار سخن می گویند و حال آنکه این خانه و بستر و فراش اوست که از هر جهت مناسب است و کارهای او گشاده است و بر او هیچ سخت گیری نیست و امیر مؤمنان هیچ سوء قصدی نسبت به او ندارد و منتظر است تا امیر مؤمنان شخصا با او گفتگو کند، و هم اکنون هم می بینید که او سالم است و در هیچ کاری فشاری بر او نیست و خودتان از او بپرسید. گوید برای ما کاری جز نگریستن به موسی بن جعفر (ع) و فضل و حالات او نبود. در این هنگام آن حضرت فرمود: اما آنچه سندی بن شاهک در مورد توسعه و راحتی جان من و نظایر آن گفت صحیح است، جز آنکه ای گروه! به شما خبر می دهم، مرا با نه دانه خرما مسموم کرده اند و من فردا سبز رنگ می شوم و پس فردا خواهم مرد. من به سندی بن شاهک نگریستم و دیدم چون شاخ درخت می لرزد. و روایت شده است که سبب گرفتن موسی بن جعفر (ع) چنین بود که هارون پسر خود را برای تربیت و پرورش به جعفر بن اشعث سپرد و این جعفر شیعه بود.
یحیی بن خالد بن برمک بر او رشگ برد. یحیی به خانه جعفر آمد و شد می کرد و او برخی از رازهای خود را به یحیی می گفت، و یحیی بر امور او آگاه می شد و به هارون گزارش می داد و مطالبی بر آن می افزود. یحیی روزی به یکی از اشخاص مورد اعتماد خود گفت: آیا مردی از خاندان ابو طالب را که فقیر و مستمند باشد می شناسید که به من بگوید به چه چیزهایی نیاز دارد؟ او را به علی بن اسماعیل بن جعفر بن محمد (یعنی برادرزاده حضرت موسی بن جعفر) راهنمایی کردند. یحیی بن خالد بن برمک مالی برای علی بن اسماعیل فرستاد. موسی بن جعفر (ع) نسبت به علی فراوان محبت می فرمود و نیکی می کرد. یحیی برمکی سپس به علی بن اسماعیل پیام داد و او را تشویق کرد که پیش هارون بیاید و به او وعده داد که نسبت به او نیکی خواهد کرد.
علی بن اسماعیل برای این کار آماده می شد که موسی بن جعفر (ع) احساس فرمود. او را خواست و پرسید: ای برادر زاده کجا می روی؟ گفت: به بغداد می روم. پرسید:
آنجا چه خواهی کرد؟ گفت: وام دار و تنگدستم. موسی بن جعفر (ع) فرمود: من وام ترا می پردازم و نسبت به تو این کارها را انجام خواهم داد. علی توجه نکرد و تصمیم گرفت به بغداد برود. امام کاظم (ع) دوباره او را فرا خواندند و به او گفتند: تو می خواهی بروی؟ گفت: آری چاره یی ندارم. فرمود: ای برادر زاده! درست بنگر و از خدا بترس و فرزندان مرا یتیم مگردان. موسی بن جعفر (ع) دستور داد سیصد دینار و چهار هزار درهم به او بپردازند. همین که علی برخاست و رفت امام کاظم (ع) به حاضران فرمود: به خدا سوگند به ریختن خون من یاری خواهد کرد و فرزندانم را یتیم می کند. به ایشان گفتند: فدایتان گردیم، با آنکه می دانید چنین خواهد کرد به او می بخشید و نیکی می کنید؟ فرمود: آری، پدرم از پدرش از نیاکانش از رسول خدا برای من حدیث کرد که فرموده اند: چون رحم قطع شود و پیوسته گردد و دوباره قطع شود، خدای آن را قطع می کند. من خواستم پس از اینکه او خویشاوندی را گسیخت من پیوند زنم تا اگر او دوباره بگسلد خداوند از او بگسلد. گویند: علی بن اسماعیل از مدینه بیرون آمد و خود را به یحیی بن خالد رساند و یحیی اخبار مربوط به حضرت موسی بن جعفر را از او دریافت کرد و با افزونیهایی به هارون گزارش داد، و او را پیش هارون برد و چون هارون از او در باره عمویش پرسید، علی بن اسماعیل سخن چینی کرد و گفت: از خاور و باختر برای موسی بن جعفر مال می فرستند و مزرعه یی خریده است به سی هزار دینار و نام آن را یسیره نهاده است. فروشنده مزرعه وقتی ثمن و بهای بوستان و مزرعه را برایش بردند گفت: من فقط دینارهای ضرب فلان جا را می خواهم. موسی بن جعفر دستور داد آن پول را برگرداندند و از همان نوع دینارهایی که خواسته بود به او دادند. هارون این سخنان او را گوش داد و دستور داد دویست هزار درهم به او از خراج هر جا که می خواهد بپردازند. او یکی از نواحی مشرق را انتخاب کرد و فرستادگانی برای اینکه آن مال را بیاورند فرستاد.
در همان روزها علی بن اسماعیل گرفتار اسهال شدیدی شد که روده هایش از مخرج او بیرون زد و آنچه کردند نتوانستند آن را به جای خود برگردانند و همچنان بود و هنگامی که مال برای او رسید او جان می کند و گفت: من که در حال مرگم با این اموال چه کنم!؟ هارون در همان سال برای حج بیرون رفت و نخست به مدینه آمد و امام موسی بن جعفر (ع) را گرفت. گفته شده است چون هارون به مدینه آمد، موسی بن جعفر (ع) هم همراه دیگر نامداران از او استقبال کردند و چون برگشتند موسی بن جعفر (ع) مانند همیشه به مسجد پیامبر رفت. رشید هم تا شب درنگ کرد و شب کنار مرقد مطهر پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا! من از تو پوزش می خواهم از این کار که قصد انجام آن را دارم. می خواهم موسی بن جعفر را زندانی کنم که او می خواهد میان امت تو تفرقه افکند و خون آنان ریخته شود. و فرمان داد موسی بن جعفر (ع) را از مسجد گرفتند و پیش هارون بردند و آن حضرت را در قید و بند کشید و سپس دو محمل سرپوشیده فراهم آوردند و هر یک را بر استری استوار کردند و هر دو محمل را با یک دیگر از خانه هارون بیرون آوردند و با هر یک گروهی اسب سوار بود. یکی از آن محملهای سرپوشیده را به سوی کوفه و دیگری را به بصره گسیل داشت و امام کاظم (ع) در آن محملی بود که به بصره می رفت. هارون این کار را از این روی انجام داد که بر مردم پوشیده ماند و با سواران گفت: موسی بن جعفر (ع) را به عیسی بن جعفر بن منصور که در آن هنگام فرماندار بصره بود تسلیم کنند.
حضرت موسی بن جعفر را به او سپردند و او مدت یک سال آن حضرت را پیش خود زندانی کرد. هارون به او نوشت خون موسی بن جعفر (ع) را بریزد. عیسی بن جعفر برخی از اشخاص مورد اعتماد و ویژگان خود را فرا خواند و با آنان در مورد نامه هارون مشورت و رایزنی کرد. به او گفتند از این کار دست بدارد و بخواهد که او را معاف دارند. عیسی به هارون نوشت: موضوع بازداشت موسی بن جعفر در زندان من طولانی شده است. من احوال او را آزموده ام و کسی گمارده ام تا گوش دهد که در دعاهای خود چه می گوید. گزارش داد که او بر تو و بر من نفرین نمی کند و از ما به بدی یاد نمی کند و برای خود طلب آمرزش و رحمت می کند. اگر کسی بفرستی که او را از من تحویل بگیرد و گر نه من او را آزاد می کنم، زیرا از نگهداری و حبس او معذورم. یکی از جاسوسان عیسی بن جعفر به او گزارش داده است که بسیار شنیده است موسی بن جعفر (ع) هنگامی که در خانه عیسی زندانی بوده چنین دعا می فرموده است:
«پروردگارا! تو خود می دانی که از تو می خواستم مرا برای عبادت خود فارغ گردانی و خدایا تو چنین فرمودی و ترا سپاس و ستایش باد.» هارون کسی را فرستاد که موسی بن جعفر (ع) را از عیسی بگیرد و به بغداد آورد و ایشان را تسلیم فضل بن ربیع کند. مدتی طولانی امام کاظم (ع) در خانه فضل زندانی بودند. هارون از فضل خواست که ایشان را بکشد و او نپذیرفت و هارون به او نوشت آن حضرت را تسلیم فضل بن یحیی بن خالد کند و چنان کرد.
فضل بن یحیی ایشان را در یکی از حجره های خانه خود زندانی کرد و نگهبانی بر ایشان گماشت و آن حضرت به عبادت خویش مشغول بود. همه شب را به شب زنده- داری و خواندن قرآن و نماز و دعا سپری می کرد و بیشتر روزها روزه می گرفت و روی خود را از محراب عبادت برنمی گرداند. در نتیجه فضل بن یحیی برای ایشان گشایش نسبی فراهم آورد و آن حضرت را گرامی داشت. این خبر به هارون که در رقه بود رسید. نامه یی به فضل بن یحیی نوشت و ضمن آن گشایش او را بر موسی بن جعفر سرزنش کرد و از او خواست که ایشان را بکشد. فضل از انجام آن خودداری کرد و هارون از این موضوع سخت خشم گرفت و مسرور خادم را فرا خواند و گفت: هم اکنون با مرکبهای پستی و چاپار به بغداد برو و همین که به بغداد رسیدی پیش موسی بن جعفر برو و اگر دیدی که در گشایش و آسایش است این نامه را به عباس بن محمد بده و بگو آنچه را در آن نوشته شده است اجرا کند، و نامه دیگری هم به سندی بن شاهک نوشت و به او دستور داد از آنچه عباس بن محمد می گوید اطاعت کند. مسرور به بغداد و خانه فضل بن یحیی آمد و هیچ کس نمی دانست چه قصدی دارد و به حجره موسی بن جعفر رفت و دید آنچه به هارون گزارش داده اند صحیح است. همان دم پیش عباس بن محمد برگشت و نامه او و نامه سندی بن شاهک را به آن دو تسلیم کرد. چیزی نگذشت که مردم دیدند فرستاده عباس بن محمد دوان دوان بیرون آمد و خود را به خانه فضل بن یحیی رساند و فضل سراسیمه بیرون آمد و خود را به خانه عباس بن محمد رساند. عباس دستور داد تازیانه و فلک حاضر کردند و فضل بن یحیی را برهنه کردند و سندی بن شاهک در حضور عباس صد تازیانه به او زد. فضل با رنگ پرسیده و خشمگین از خانه عباس بیرون آمد و از بیم و ناراحتی شروع به سلام دادن به مردم از چپ و راست کرد. مسرور این موضوع را برای هارون نوشت و هارون فرمان داد موسی بن جعفر (ع) را به سندی بن شاهک بسپرند.
آنگاه هارون در انجمن بزرگی نشست و گفت: ای حاضران و ای مردم! فضل بن یحیی از فرمان من سرپیچی کرده است و با فرمانبرداری از من مخالفت نموده است و چنان دیدم که او را لعنت کنم. شما هم او را لعنت کنید. مردم از هر سو شروع به نفرین و لعنت او کردند، چنان که کاخ هارون به لرزه درآمد. این خبر به اطلاع یحیی بن خالد رسید. سوار شد و خود را به کاخ رساند و از در دیگری، غیر از دری که مردم وارد می شدند، وارد کاخ شد و بدون اینکه مردم متوجه او شوند خود را علی بن موسی الرضا(ع) پشت سرش رساند و آهسته به هارون گفت: ای امیر مؤمنان! لطفا به من توجه کن.
هارون در حالی که ترسان بود به حرف یحیی گوش داد. یحیی گفت: فضل جوان است. من آنچه را که تو می خواهی انجام می دهم. چهره هارون گشاده و شاد شد و روی به مردم کرد و گفت: فضل در موردی از فرمان من سرپیچی کرده بود که او را لعنت کردم. اکنون توبه کرده است و به حلقه فرمان برگشته است. او را دوست بدارید. حاضران گفتند: ما دوستان کسی هستیم که تو با او دوست باشی و دشمنان کسی هستیم که تو با او دشمن باشی و اکنون همگان او را دوست می داریم. آنگاه یحیی بن خالد با اسبان برید بیرون آمد و خود را به بغداد رساند. مردم هم در هر مورد شایعه پراکنی و یاوه گویی می کردند. یحیی اظهار داشت برای بررسی امور بغداد و کارهای فرمانداران آمده است و چند روزی به این کارها سرگرم بود و سپس سندی بن شاهک را فرا خواند و به او دستور داد موسی بن جعفر (ع) را با زهری که به او داد مسموم کند. سندی بن شاهک آن زهر را با خوراکی درآمیخت و گفته اند با رطب درآمیخت و برای حضرت موسی بن جعفر (ع) برد و آن حضرت از آن خورد و احساس به زهرآلوده بودن خرما کرد. پس از آن سه روز تب دار بود و همان روز سوم رحلت فرمود. پس از رحلت موسی بن جعفر (ع) سندی بن شاهک فقیهان و بزرگان بغداد را احضار کرد. هیثم بن عدی و کسان دیگری هم بودند. آنان به جنازه موسی (ع) نگریستند که در آن نشانی از زخم و خفگی نبود. سندی از آنان خواست گواهی دهند که موسی بن جعفر (ع) به مرگ طبیعی درگذشته است و ایشان چنان گواهی دادند. آنگاه جنازه را بیرون آوردند و کنار پل نهادند و بانگ برداشتند این جنازه موسی بن جعفر است که به مرگ طبیعی درگذشته است، بیایید او را ببینید. مردم هم به چهره آن حضرت می نگریستند و می دیدند که مرده است. گروهی در زمان حضرت موسی بن جعفر بودند که می پنداشتند ایشان همان امام قائم منتظرند و زندان ایشان را همان غیبتی که در روایات آمده است می دانستند. یحیی بن خالد دستور داد جار بزنند که این جنازه موسی بن جعفر است، همان کسی که رافضیان می پنداشتند نمی میرد.
بیایید و به آن بنگرید. مردم به جنازه می نگریستند و می دیدند که مرده است.
آنگاه جنازه آن حضرت از دروازه تین (انجیر) به گورستان ویژه قریش برده و به خاک سپرده شد. این گورستان از دیر باز به دفن بنی هاشم و اشراف اختصاص داشت. و روایت شده است که چون مرگ امام موسی بن جعفر (ع) فرا رسید و آن حضرت محتضر شد، از سندی بن شاهک خواست تا یکی از بردگان آزاد کرده و وابسته ایشان را که از مردم مدینه بود و در محله مشرعه قصب، کنار خانه عباس بن- محمد ساکن بود بیاورد، تا عهده دار غسل و کفن کردن ایشان باشد و سندی پذیرفت و چنان کرد. سندی بن شاهک می گفته است: من از موسی بن جعفر (ع) تقاضا کردم اجازه دهد از مال خویش او را کفن کنم، نپذیرفت و گفت: کابین زنان و هزینه حج واجب و کفن مردگان ما خاندان از بهترین اموال ما و پاکیزه ترین آن فراهم است و کفن من هم پیش من است و می خواهم فلان برده آزاد کرده و وابسته ام عهده دار غسل دادن و کفن کردن من باشد و همان شخص این کار را انجام داد. مدت امامت ایشان پس از رحلت پدرشان سی و پنج سال بود. محل تولد آن حضرت در ابواء که جایی میان مکه و مدینه است در روز یک شنبه، هفتم صفر سال یک صد و بیست و هشت هجرت بود و تاریخ رحلت آن حضرت در بغداد، به روز جمعه شش روز باقی مانده از رجب و به قولی دیگر پنجم رجب سال یک صد و هشتاد و سه بود و در آن هنگام پنجاه و پنج ساله بود و گفته اند پنجاه و چهار ساله، و مادر ایشان کنیزی بود که حمیده نام داشت و از اهالی مراکش بود.
علی بن موسی الرضا (ع) فرموده است: پاداش زیارت مرقد پدرم همچون پاداش زیارت مرقد امام حسین (ع) است. و فرموده است هر کس مرقد پدرم را در بغداد زیارت کند، چنان است که مرقد رسول خدا (ص) و مرقد امیر المؤمنین (ع) را زیارت کرده باشد. البته فضیلت آن دو مرقد به جای خود محفوظ است و به امام رضا (ع) گفته شد: برای کسی که مرقد پدرت را زیارت کند چه پاداشی است؟ فرمود:
بهشت است و آن را زیارت کن. و نیز فرموده است: فضل زیارت مرقد پدرم همچون زیارت مرقد جدش یعنی رسول خداست. راوی می گوید گفتم: می ترسم داخل حرم شوم و برای من این کار ممکن نیست. فرمود: از پشت پرده و دیوار زیارت کن. و نیز فرموده است: خداوند بغداد را به حرمت مرقد دو تن از فرزندان حسین (ع) (یعنی موسی بن جعفر و محمد بن علی الجواد) نجات داده است. دعبل بن علی خزاعی که رحمت خدا بر او باد ضمن قصیده یی طولانی چنین سروده است: (کجایند آن بزرگوارانی که جدایی و غربت آنان را فرو گرفته است؟ درختان برومندی که در اطراف پراکنده اند. چون نسب خود را بیان کنند وارثان پیامبرند و آنان برترین سروران و برترین حمایت کنندگانند. ای فاطمه، ای دختر کسی که سراپا خیر است! برخیز و بر این ستارگان آسمان بر این فلات زاری کن. قبرهایی در کوفه و برخی در مدینه و برخی در منطقه فخ که درودهای من بر همه شان برسد و مرقدی در بغداد از نفسی پاک و پاکیزه که خدایش در غرفه های بهشت درآورد.» محمد بن ابی طلحه عونی هم گفته است:
«سلام بر آن پاک پاکیزه جعفر و تا آخر روزگار سلام بر موسی باد.»

مجلس بیست و پنجم در امامت و مناقب امام ابو الحسن علی بن موسی الرضا (ع)

پس از عبد صالح، ابو الحسن علی بن موسی (ع) به نص صریح پدرش و اجماع بزرگان اصحاب امام کاظم (ع) و اعتبار شرایط عقلی امام است.
علی بن یقطین می گوید: در حضور امام کاظم (ع) بودم. به من فرمود: ای علی بن یقطین! این پسرم علی سرور پسران من است و من کنیه خود را به او بخشیده و اختصاص داده ام. زیاد بن مروان قندی می گوید: به حضور امام کاظم رسیدم و پسرش ابو الحسن علی هم حاضر بود. امام کاظم (ع) به من فرمود: ای زیاد بن مروان! این پسرم، نامه اش نامه من و گفتارش گفتار من و عقیده اش عقیده من و رسول و پیامش رسول و پیام من است و سخن درست همان است که او بگوید. داود رقی می گوید، به موسی بن جعفر (ع) گفتم: فدایت گردم پیرمرد شده ام، دست مرا بگیر و مرا از آتش نجات بده و بگو که پس از شما امام ما کیست؟ به پسرش ابو الحسن علی اشاره کرد و فرمود: پس از من این امام شماست. ابراهیم بن موسی می گوید: از امام علی بن موسی الرضا با اصرار چیزی مطالبه می کردم و ایشان به من وعده می دادند، تا آنکه روزی برای استقبال از فرماندار مدینه بیرون آمد و من همراهش بودم. نزدیک قصر فلان کس که رسید زیر چند درختی که آنجا بود نشست. من هم نشستم و شخص سومی همراه ما نبود. من گفتم:
قربانت گردم، عید فرا رسید (لا بد یعنی عید قربان یا فطر) و به خدا سوگند که من یک درهم و کمتر از آن ندارم. امام رضا (ع) با تازیانه خود به سختی زمین را خراش داد و دست فرا برد و یک شمش طلا بیرون آورد و فرمود: از این بهره مند شو و آنچه دیدی پوشیده دار. از احمد بن عبد الله از غفاری روایت شده است که مردی از خاندان ابو رافع، وابسته و آزاد کرده پیامبر (ص)، که نامش فلان بود از من طلبی داشت که با اصرار مطالبه می کرد و (مردم هم او را یاری می دادند). وقتی دیدم چنین شده است پس از آنکه نماز صبح را در مسجد پیامبر (ص) خواندم آهنگ رفتن خدمت امام رضا کردم. در آن هنگام در عریض بود. همین که نزدیک خانه ایشان رسیدم، آن حضرت در حالی که پیراهن و ردایی پوشیده بود بیرون آمد و چون چشم من به ایشان افتاد آزرم کردم و ایستادم. چون به من رسیدند، ایستادند و به من نگریستند. من سلام دادم و گفتم: فدایت گردم فلان دوست شما از من طلبی دارد و به خدا سوگند در این باره مرا رسوا ساخته است. با خود می پنداشتم که امام رضا به آن شخص دستور می فرماید فعلا دست نگهدارد و به خدا سوگند که به ایشان نگفتم وام من چه مقدار است و سخنی از آن به میان نیاوردم. فرمود: همین جا بنشین تا برگردم. ماه رمضان بود. همان جا نشستم و تا غروب منتظر ماندم. نماز مغرب را گزاردم و چون تنگ حوصله شده بودم خواستم برگردم که ایشان در حالی که مردم اطرافش بودند آمد.
مستمندان سر راهش نشسته بودند و ایشان به آنان صدقه می داد و آمد و از کنار من گذشت و به خانه رفت. اندکی بعد بیرون آمد و مرا فرا خواند. برخاستم و با ایشان داخل خانه شدم و نشستیم و شروع به سخن گفتن در باره ابن مسیب فرماندار مدینه کردم و من بسیار در باره کارهای او گفتگو می کردم. پس از اینکه از آن فارغ شدم، فرمود: خیال نمی کنم هنوز افطار کرده باشی؟ گفتم نه. برای من غذایی خواست.
آوردند و پیش من نهادند. به غلام خویش هم فرمود با من غذا بخورد. من و غلام خوردیم و چون از غذا خوردن فارغ شدیم به من فرمود: تشک را بلند کن و آنچه زیر آن است بردار. من تشک را بلند کردم و دینارهایی را که زیر آن بود برداشتم و در آستین خود نهادم، و به چهار تن از غلامانش دستور داد همراه من باشند و مرا به منزلم برسانند. گفتم: فدایت گردم، شبگردان ابن مسیب امیر مدینه در گردشند و خوش نمی دارم مرا در حالی که غلامان شما همراهم باشند ببینند. فرمود: درست می- گویی، خدایت به راه راست هدایت فرماید و به آنان فرمود هر گاه من گفتم برگردند.
من چون نزدیک خانه ام رسیدم و آرام گرفتم، آنان را برگرداندم و به خانه رفتم و چراغ خواستم و دینارها را بررسی کردم. چهل و هشت دینار بود و حال آنکه آن مرد از من بیست و هشت دینار طلب داشت. در این هنگام از درخشش یک دینار خوشم آمد. آن را برداشتم و نزدیک چراغ گرفتم. بر آن نوشته شده بود آن مرد بیست و هشت دینار از تو طلب دارد و بقیه هم از خودت باشد و به خدا سوگند من خودم به تحقیق نمی دانستم چند دینار از من می خواهد. ابو الصلت هروی می گوید که مأمون به علی بن موسی الرضا (ع) گفت: ای پسر رسول خدا! من فضل و علم ترا و پارسایی و عبادت و بیم ترا از خداوند دانستم و ترا برای خلافت از خود سزاوارتر می بینم. امام رضا فرمود. به بندگی و عبودیت برای خدای عز و جل افتخار می کنم و با پارسایی در این جهان امیدوارم از شر این جهان محفوظ بمانم و رستگار شوم و با پرهیز از گناهها امیدوارم به غنیمتها برسم و با فروتنی در این جهان امیدوارم نزد خدا به مقام بلند برسم. مأمون گفت: من چنین مصلحت می بینم که خود را از خلافت عزل کنم و آن را برای تو قرار دهم و با تو بیعت کنم. حضرت رضا (ع) به او فرمودند: اگر این خلافت حق تو است و خداوند آن را برای تو قرار داده است، روا نیست جامه یی را که خداوند بر تو پوشیده است بیرون آوری و برای دیگری قرار دهی، و اگر خلافت از غیر تو است برای تو جایز نیست چیزی را که از تو نیست به من ببخشی. مأمون گفت: ای پسر رسول خدا! برای تو چاره یی نیست و باید این کار را بپذیری. فرمود: این کار را به میل خود هرگز انجام نخواهم داد. مأمون چند روزی در این باره کوشش کرد و چون ناامید شد، گفت: اگر خلافت را نمی پذیری و بیعت کردن مرا با خود خوش علی بن موسی الرضا(ع) نمی داری، ولیعهد من باش تا خلافت پس از من از تو باشد. امام رضا (ع) فرمود: به خدا سوگند پدرم از قول نیاکانش از امیر المؤمنین علی (ع) از پیامبر (ص) برای من حدیث کرد که من پیش از تو از این جهان در حالی که با زهر مسموم و کشته می شوم و مظلوم خواهم بود می روم و فرشتگان آسمان و زمین بر من خواهند گریست و در سرزمین غربت کنار هارون الرشید به خاک سپرده خواهم شد. مأمون گریست و گفت:
ای پسر رسول خدا! چه کسی می تواند تا من زنده باشم شما را بکشد یا قدرت بد کردن نسبت به شما داشته باشد؟ فرمود: همانا اگر بخواهم بگویم، می گویم چه کسی مرا خواهد کشت. مأمون گفت: ای پسر رسول خدا! با این گفتار خود می- خواهی بار را از دوش خود برداری و خلافت را نپذیری و ولایتعهدی را قبول نکنی که مردم بگویند در دنیا پارسایی. امام رضا (ع) فرمود: به خدا سوگند، از وقتی که خدایم آفریده است هیچ دروغ نگفته ام و من برای خاطر دنیا در دنیا پارسایی نمی کنم. وانگهی می دانم که تو چه اراده کرده ای و چه می خواهی. مأمون گفت:
چه می خواهم؟ فرمود: اگر راست بگویم در امانم؟ گفت: آری برای تو امان خواهد بود. فرمود: می خواهی مردم بگویند چنین نبود که علی بن موسی به دنیا رغبت نداشته باشد، بلکه دنیا به او رغبت نداشت. اکنون نمی بینید که چگونه ولیعهدی را به طمع خلافت پذیرفت. مامون سخت خشمگین شد و گفت: همواره با چیزهایی که ناخوش می دارم با من برخورد می کنی و از خشم من خود را در امان می بینی. به خدا سوگند اگر ولایتعهدی را نپذیری، ترا بر این کار مجبور می کنم و اگر باز هم نپذیری گردنت را خواهم زد. امام رضا (ع) فرمود: خداوند مرا منع فرموده است که خود را به دست خویش به هلاکت افکنم. و اگر کار بدین گونه است آنچه می خواهی انجام بده و من می پذیرم به شرط آنکه هیچ کس را به کاری نمی گمارم و از کاری عزل نمی کنم و هیچ رسمی را بر هم نمی زنم و فقط از دور راهنمایی می کنم.
او پذیرفت و حضرت رضا را با وجود کراهت ایشان به ولیعهدی گماشت. ریان بن صلت می گوید: به حضور علی بن موسی الرضا (ع) رفتم و به او گفتم:
ای پسر رسول خدا! مردم می گویند چگونه شما با اظهار زهد و بی رغبتی به دنیا ولایتعهدی را پذیرفتید؟ فرمود: خداوند کراهت مرا بر این کار می داند و چون میان پذیرفتن این کار و کشته شدن مخیر شدم آن را بر کشته شدن ترجیح دادم. وای بر ایشان، مگر نمی دانند که یوسف (ع) پیامبر و فرستاده خدا بود و چون ضرورت اقتضا می کرد که گنجور عزیز باشد به او گفت: «مرا بر گنجینه های زمین بگمار که من نگهدارنده دانایم». مرا هم ضرورت و اجبار به پذیرش این کار واداشت، آن هم با کراهت خودم و اینکه مشرف به مرگ شدم. وانگهی من در این کار دخالتی ندارم و چنانم که از آن بیرون هستم و به خداوند شکایت می کنم و از او یاری باید خواست. روایت شده است که مأمون به سوی گروهی از خاندان ابی طالب فرستاد و ایشان را از مدینه پیش خود احضار کرد و علی بن موسی الرضا هم با ایشان بود و آنان را از راه بصره آوردند و پیش مأمون رساندند. شخصی به نام جلودی عهده دار انتقال ایشان بود و چون آنان را آورد در خانه یی مسکن داد و علی بن موسی الرضا را در خانه اختصاصی مسکن داد و مأمون او را گرامی داشت و در بزرگداشت او کوشش می کرد. و سپس کسی پیش ایشان فرستاد و پیام داد که من می خواهم خود را از خلافت عزل کنم و قلاده آن را به تو بسپارم، نظرت در این باره چیست؟ حضرت رضا این کار را بسیار ناپسند دانست و پیام داد که ای امیر المؤمنین! ترا از گفتن این سخن و از اینکه کسی آن را بشنود در پناه خدا قرار می دهم. مأمون دوباره پیام داد که اگر آن پیشنهاد را رد می کنی ناچار باید ولایتعهدی مرا بپذیری که پس از من خلیفه باشی. امام رضا (ع) از این موضوع هم به شدت خودداری فرمود و آن را رد کرد.
مأمون او را به حضور خود فرا خواند و با ایشان و فضل بن سهل، ذو الریاستین، خلوت کرد و کس دیگری در آن مجلس حضور نداشت. مأمون به علی بن موسی الرضا گفت: من چنین اندیشیده ام که خلافت و امر مسلمانان را بر عهده تو بگذارم و آنچه را بر گردن من است بردارم و بر گردن تو بگذارم. امام رضا به او فرمود: ای امیر المؤمنین! خدا را خدا را که مرا یارای آن نیست و توان آن را ندارم. مأمون گفت: پس من ولایتعهدی پس از خود را به تو وامی گذارم. فرمود: ای امیر المؤمنین! مرا از این کار معاف دار. مأمون سخنی به ایشان گفت که اگر نپذیرد بوی تهدید از آن می آمد و گفت: عمر بن خطاب شش تن را اعضای شورا قرار داد که یکی از ایشان جدت امیر المؤمنین علی بود و شرط کرد هر یک از ایشان مخالفت کند گردنش زده خواهد شد. اکنون تو هم چاره نداری و باید آنچه را از تو می- خواهم بپذیری و هیچ راه چاره و گریزی از آن نمی بینم. امام رضا فرمود: در این صورت ولایتعهدی ترا به این شرط می پذیرم که هیچ امر و نهی نکنم و فتوی و حکمی صادر نکنم و نه کسی را به کاری می گمارم و نه از آن عزل می کنم و هیچ چیز را تغییر نمی دهم. مأمون این شرط را پذیرفت. ذو الریاستین بیرون آمد و می گفت:
ای وای که چیز شگفتی دیدم. از من بپرسید که چه دیده ام. گفتند: خداوند کارت را اصلاح فرماید، چه دیده ای؟ گفت: امیر المؤمنین مأمون را دیدم که می گفت: می- خواهم آنچه را بر گردن من است بردارم و خلافت و امور مسلمانان را به تو واگذارم و بر گردن تو بگذارم و علی بن موسی الرضا را دیدم که می گفت ای امیر المؤمنین! مرا توان و یارای این کار نیست و هرگز خلافتی را ضایع تر از این ندیده ام که امیر مؤمنان از آن کناره گیری کند و بر علی بن موسی الرضا عرضه کند و او هم آن را کنار زند و از پذیرفتن آن خود داری کند. و روایت شده است که چون مأمون می خواست این کار را انجام دهد و در باره او می اندیشید نخست فضل بن سهل را احضار کرد و تصمیم خود را با او گفت و فرمان داد با برادرش حسن بن سهل پیش او بیاید و آن دو پیش او آمدند. حسن این کار را کاری بزرگ دانست و به مأمون تذکر داد که چه زیانهایی بر آن مترتب است و خویشان مأمون را بر او می شوراند. مأمون به او گفت: من با خداوند عهد کرده ام که اگر بر مخلوع (لقب توهین آمیزی که به محمد امین داده بود) پیروز شوم، خلافت را به برتر و فاضل تر خاندان ابو طالب بسپارم و من کسی را در روی زمین برتر از این مرد نمی دانم. چون حسن و فضل دیدند که او تصمیم خود را بر
این کار گرفته است از گفتگوی بیشتر خودداری کردند. مأمون آن دو را به حضور حضرت رضا (ع) فرستاد و این پیشنهاد را به ایشان عرضه داشتند و از پذیرفتن آن امتناع فرمود. آن دو همچنان اصرار کردند. ناچار پذیرفت و آن دو پیش مأمون آمدند و خبر دادند که پذیرفت و مأمون از این موضوع شاد شد. مأمون روز پنجشنبه یی برای خواص و بزرگان جلسه یی تشکیل داد و فضل بن سهل بیرون آمد و به ایشان اطلاع داد که تصمیم مأمون در باره علی بن موسی الرضا این است که او را به ولایتعهدی خویش برگزیده و ملقب به رضا ساخته است و فرمان می دهد که همگان در پنجشنبه آینده با جامه سبز برای بیعت حاضر شوند و در همان روز جیره و حقوق سالیانه خود را دریافت دارند. چون پنجشنبه بعد فرا رسید، طبقات مختلف فرماندهان نظامی و پرده داران و قاضیان و دیگر کارگزاران جامه سبز پوشیدند و سوار شدند و به بارگاه مأمون آمدند. مأمون نشست و برای رضا (ع) دو تشک بزرگ نهاده شد، پیوسته به فرش و تشک مأمون، و ایشان را بر آن نشاند.
امام رضا (ع) عمامه بر سر داشت و شمشیری همراهش بود. مأمون نخست به پسرش عباس دستور داد که با ایشان بیعت کند. امام رضا (ع) دست خود را بلند کرد و چنان گرفت که پشت آن مقابل چهره خودش و کف آن مقابل چهره مردم بود.
مأمون گفت: دست خود را برای بیعت دراز کن. فرمود: رسول خدا (ص) این چنین بیعت می فرمود و عباس پسر مأمون چنان بیعت کرد که دست آن حضرت بر روی دست او قرار گرفت و مردم هم همان گونه بیعت کردند و منبرها نهاده شد و سخنوران و شاعران در باره فضیلت حضرت رضا و این کار مأمون داد سخن دادند. آنگاه ابو عباد (حاجب بزرگ مأمون) نام عباس پسر مأمون را برد. او از جای برخاست و به پدرش نزدیک شد و دست او را بوسید و مأمون دستور داد بنشیند. سپس نام محمد بن جعفر صادق (ع) را بردند و فضل بن سهل به او گفت برخیز که برخاست و پیش مأمون رفت و ایستاد ولی دست او را نبوسید و به او گفته شد جایزه خویش را بگیر و مأمون او را با کنیه خطاب کرد که ای ابو جعفر! برگرد و بنشین و او برگشت و بر جای خود نشست و ابو عباد همین گونه یکی از عباسیان و یکی از علویان را نام می برد و برای گرفتن جایزه خود می آمدند، تا آنکه همه اموال تمام شد. آنگاه مأمون به امام رضا (ع) گفت: برای مردم خطبه بخوانید و سخن بگویید. علی بن موسی (ع) نخست حمد و نیایش خدا را به جا آورد و فرمود: همانا برای ما به سبب رسول خدا (ص) بر گردن شما حقوقی است و برای شما هم چون امت آن حضرتید، بر گردن ما حقی است و هر گاه شما آن حقوق را به ما بپردازید آن حق شما هم بر ما واجب می شود. در این مجلس سخن بیشتری از ایشان نقل نشده است. مأمون دستور داد سکه هایی زدند که بر آنها نام رضا (ع) نقش بود و برای اسحاق پسر موسی بن جعفر (ع) دختر عمویش اسحاق بن جعفر بن محمد را به زنی گرفت و او را امیر الحاج کرد و برای امام رضا در همه شهرها خطبه ولایتعهدی خوانده شد. در این سال عبد الجبار بن سعید در منبر مسجد مدینه در دعای برای علی بن موسی (ع) چنین گفت:
«ولیعهد مسلمانان علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب، که این شش نیاکانش بهترین و شایسته ترین کسانند که آب باران و ابر نوشیده اند.» و چون علی بن موسی الرضا (ع) در خلعت ولایتعهدی نشست، پرچمها بر فراز سرش برافراشته شد و سخنوران و شاعران بپا خاستند. از یکی از حاضران در آن مجلس که از خواص اصحاب حضرت رضاست نقل شده که گفته است: من آن روز برابر ایشان بودم و از آنچه می گذشت بسیار شاد بودم. ایشان به من نگریست و اشاره فرمود که نزدیک بیا، چون نزدیک رفتم آنچنان که کسی جز من نشنود فرمود:
دل به این کار منه و شاد مباش که کاری است که به انجام نمی رسد. از جمله شاعران که در آن روز پیش ایشان آمدند، دعبل بن علی خزاعی بود که چون درآمد گفت: قصیده یی گفته ام و تعهد کرده ام که برای هیچ کس پیش از تو نخوانم. فرمود بنشین تا مجلس خلوت تر گردد و چون خلوت شد، فرمود قصیده ات را بخوان و آن قصیده خویش را از این بیت آغاز کرد که «مدارس آیات خلت من تلاوة - و منزل وحی مقفر العرصات»
این بیت، بیت اول قصیده نیست ولی دعبل از این بیت آن را خواند و چون به او گفتند چرا از این بیت شروع کردی؟ گفت: از امام علی بن موسی الرضا شرم کردم که تغزل و نشیب و تشبیب قصیده را بخوانم و خواستم از بخش مناقب قصیده بخوانم. مطلع این قصیده این بیت است:
«تجاوبن بالارنان و الزفرات - نوائح عجم اللفظ و النطقات»
و تا آخر قصیده خواند و چون دعبل از خواندن آن فارغ شد علی بن- موسی (ع) برخاست و به حجره خویش رفت و ششصد دینار در کیسه یی نهاد و با خدمتگزار خویش برای دعبل فرستاد و به خدمتگزار فرمود: به دعبل بگو با این پول هزینه سفر خود را تا اندازه یی تأمین کن و عذر ما را بپذیر. دعبل گفت: به خدا سوگند که قصد دریافت جایزه نداشتم و برای آن نیامده ام و کیسه را برگرداند و گفت: به علی بن موسی الرضا بگو یکی از جامه های شخصی خود را به من لطف کنید. حضرت رضا (ع) کیسه را برای او برگرداند و فرمود: این را بگیر و سپس جبه یی هم از جامه های خود برای او فرستادند. دعبل بیرون آمد و چون به شهر قم رسید و آنان آن جبه را دیدند، گفتند: هزار دینار به تو می دهیم، جبه را به ما بده. گفت هرگز، و به خدا سوگند که قطعه یی از آن را به هزار دینار نمی دهم، و از قم بیرون رفت. برخی از مردم قم او را تعقیب کردند و راه را بر او بستند و جبه را گرفتند.
او به قم برگشت و در آن باره گفتگو کرد. گفتند: راهی برای پس دادن جبه نیست ولی اگر می خواهی این هزار دینار آماده است. گفت: قطعه یی از آن جبه هم به من بدهید.
پذیرفتند، قطعه یی از آن و هزار دینار به او دادند. یاسر خادم و ریان بن صلت هر دو گفته اند: پس از آنکه فرمان ولایتعهدی علی بن موسی (ع) صادر شد، عید فرا رسید. مأمون پیام داد که ایشان سوار شوند و به نمازگاه بروند و با مردم نماز عید بگزارند و خطبه بخوانند. امام رضا (ع) پیام داد: تو خود از شرایط میان من و تو آگاهی. مرا از نمازگزاردن با مردم معاف دار.
مأمون پیام داد: می خواهم دلهای مردم آرام گیرد و فضل ترا بشناسند. و همچنان میان ایشان پیام رد و بدل می شد و چون مأمون در این مورد پا فشاری می کرد، امام رضا (ع) پیام داد: اگر مرا از این کار معاف داری خوشتر می دارم و اگر مرا معاف نمی داری، من همان گونه به نماز می روم که رسول خدا (ص) و امیر المؤمنین (ع) می رفتند. مأمون گفت: هر گونه که می خواهی انجام بده، و به فرماندهان و مردم دستور داد صبح زود بر در خانه امام رضا باشند. گوید مردم هم در کوچه ها و راهها نشسته و منتظر بیرون آمدن ایشان از خانه بودند و زنان و کودکان هم بر پشت بامها جمع شده بودند. فرماندهان و نظامیان همگی سواره بر در خانه ایشان جمع شده بودند. چون خورشید دمید، علی بن موسی (ع) غسل کرد و جامه پوشید و عمامه سپید پنبه یی بر سر بست که یک سر آن بر سینه اش و سر دیگر بر دوشش آویخته بود، و بوی خوش و عطر بکار برده و بر دست خود عصایی گرفته بود و به خدمتکاران و اطرافیان خویش هم فرمود همان گونه رفتار کنند. علی بن موسی (ع) در حالی که پا برهنه بود و پاچه های شلوار خویش را تا نیمه ساق پا بالا زده و جامه یی که بر تن داشت با کمربند استوار بسته بود، بیرون آمد و اندکی پیاده رفت و سر بر آسمان بلند کرد و تکبیر گفت و همراهانش همراه او تکبیر گفتند. و چون با این حال بیرون آمد و بر در خانه ایستاد، همین که فرماندهان و سپاهیان او را باین حال دیدند همگان خود را از اسبها به زیر افکندند و بهتر از همه کسانی بودند که همراه خود کاردی داشتند که بتوانند بندهای کفش و چکمه های خود را زودتر ببرند و پا برهنه شوند. گوید حضرت رضا بر در خانه که رسید باز تکبیر گفت و همه مردم با او تکبیر گفتند و چنان شد که پنداشتیم آسمان و در و دیوار هم پاسخ تکبیر او را می دهند و تمام شهر مرو سرا پا گریه و تکبیر و فریاد شد، که آن حضرت را به آن حال دیدند و بانگ تکبیر او را شنیدند.
این خبر به مأمون رسید. فضل بن سهل ذو الریاستین به او گفت: اگر رضا با این حال به نمازگاه رسد مردم چنان شیفته اش خواهند شد که بر همه ما بیم جان خواهد بود. به او پیام بفرست تا برگردد. مأمون پیام فرستاد که گویا ما ترا به زحمت انداخته و کار سنگینی را بر عهده ات گذاشته ایم و دوست نداریم برای تو مایه زحمتی باشد. برگرد و کسی با مردم به همان شیوه سابق نماز خواهد گزارد. علی بن موسی (ع) کفش خود را خواست و پوشید و بر مرکب خود سوار شد و برگشت و در آن روز کار مردم مختل شد و نماز آنان نظم پیدا نکرد. یاسر می گوید : چون مأمون آهنگ بیرون آمدن از خراسان کرد که به بغداد رود همراه فضل بن سهل ذو الریاستین حرکت کرد. ما هم همراه علی بن موسی الرضا (ع) بودیم. در یکی از منازل نامه یی از حسن بن سهل برای برادرش فضل رسید که نوشته بود: من در وقایع این سال و محاسبات نجومی چنین دیدم که تو در فلان ماه روز چهارشنبه یی، سوزش آهن (تیغ) و سوزش گرما (آتش) را با هم خواهی چشید و چنین مصلحت می بینم که تو و امیر المؤمنین و رضا در آن روز به حمام بروید و خون بگیرید تا خون بر بدنت جاری شود و نحوست آن را بزداید. ذو الریاستین این موضوع را برای مأمون نوشت و تقاضا کرد که او از حضرت رضا هم چنین تقاضایی کند. مأمون برای امام رضا (ع) نوشت. ایشان پاسخ دادند که من فردا به حمام نخواهم آمد. مأمون بار دیگر رقعه فرستاد و امام رضا (ع) نوشت: من فردا به حمام نمی روم، زیرا دیشب پیامبر (ص) را در خواب دیدم که به من فرمودند ای علی! فردا به حمام مرو و من برای تو و فضل هم مصلحت نمی بینم که به حمام روید. مأمون نوشت: ای ابو الحسن! راست می گویی و رسول خدا (ص) راست فرموده است. من هم حمام نخواهم رفت و فضل خود داناتر است. یاسر می گوید: چون آن روز به غروب پیوست و خورشید از نظر ناپدید شد، امام رضا (ع) به ما فرمود بگویید از شر آنچه در امشب فرو می آید به خدا پناه می بریم.
و آن حضرت خود همواره این سخن را می گفت و چون نماز صبح را گزارد، به من فرمود: بر پشت بام برو و بنگر و گوش بده که آیا چیزی می بینی و می شنوی؟
چون بالای بام رفتم، صدای شیونی شنیدم که لحظه به لحظه بیشتر می شد، ولی چیزی نفهمیدم، تا آنکه ناگاه مأمون از دری که از خانه او به خانه امام رضا بود درآمد و می گفت: ای سرور من، ای ابو الحسن! خدایت در مرگ فضل پاداش دهد. او به حمام رفته است و گروهی با شمشیر به حمام درآمده، او را کشته اند و از آن گروه سه تن را گرفته اند که یکی از ایشان ابن ذی القلمین پسر خاله فضل است. یاسر می گوید:
فرماندهان و سوارانی که در زمره سپاهیان فضل بودند بر در خانه مأمون گرد آمدند و گفتند او فضل را غافلگیر کرده است و گفتند از او خون خواهی می کنیم و آتش آوردند که خانه را آتش زنند. مأمون گفت: ای سرور من! اگر صلاح می دانی پیش این قوم برو و با مدارا ایشان را پراکنده کن. فرمود آری. سوار شد و به من هم فرمود:
ای یاسر! سوار شو. من هم سوار شدم و چون بر در خانه رسید به مردم که ازدحام کرده بودند، با دست خود اشاره فرمود که پراکنده شوید و به خدا سوگند مردم پراکنده شدند و به هر کس که اشاره فرمود دوان دوان پی کار خویش رفت. از امام رضا (ع) در باره ذو الفقار که شمشیر رسول خداست پرسیدند که از کجاست؟ فرمود: شمشیری است که جبریل آن را از آسمان آورده است، و با نقره آراسته بود و پیش من است. یاسر می گوید: چون امام رضا (ع) ولایتعهدی را به زور پذیرفت، دیدم که دست بر آسمان افراشت و شنیدم که چنین می گوید: پروردگارا! تو خود می دانی که من مجبور و درمانده ام. خدایا! مرا بر این کار مگیر، همچنان که بنده و پیامبر خود یوسف (ع) را چون ولیعهد مصر شد مؤاخذه نفرمودی.» ابراهیم بن عباس می گوید: هرگز ندیدم که از امام رضا (ع) چیزی پرسیده شود و او نداند و از او داناتر ندیده ام و از هر چیز تا روزگار خویش بسیار آگاه بود و مأمون با پرسیدن هر چیز او را می آزمود و او پاسخ می داد و بیشترین گفتار او و پاسخهایی که می داد، تمثیل به آیات قرآنی بود و معمولا هر سه روز یک دور قرآن تلاوت می کرد و می فرمود: اگر بخواهم می توانم قرآن را در کمتر از سه روز دور کنم، ولی به هیچ آیه یی نمی رسم مگر اینکه در باره اش می اندیشم که در چه موضوعی و هنگامی نازل شده است و به این جهت هر سه روز یک بار آن را تمام می کنم. گفته شده است مأمون به منبر رفت که با علی بن موسی الرضا بیعت شود و گفت: ای مردم! بیعت کردن با علی بن موسی الرضا فرا رسید و او علی پسر موسی پسر جعفر پسر محمد پسر علی پسر حسین پسر علی است که درودهای خداوند بر همه شان باد و به خدا سوگند اگر این نامها بر کر و لال خوانده شود ممکن است به فرمان خداوند متعال همگی شفا یابند.