فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیست و سوم در امامت و مناقب ابو عبد الله جعفر بن محمد (ع)

بر طبق نص صریح پس از امام باقر، ابو عبد الله بن محمد صادق (ع) امام است. او فاضل ترین مردم روزگار خویش بود و بر همگان در فضل و سروری میان عام و خاص برتری یافت و مردم چندان از آن حضرت علوم مختلف را روایت کرده اند که از هیچ یک از افراد اهل بیت به آن اندازه روایت نکرده اند. اصحاب حدیث نام راویانی را که از ایشان روایت نقل کرده اند برشمرده اند که به چهار هزار تن رسیده است، هر چند شاگردان و راویان ایشان دارای آراء مختلف و مذاهب گوناگون کلامی و فقهی بوده اند. امام صادق (ع) فرموده است که چون رحلت پدرم فرا رسید فرمود: ای جعفر! به تو در باره اصحاب خود به خیر و نیکی سفارش می کنم. گفتم: فدایت گردم، آنان را فقط هنگامی رها خواهم کرد که نیازی به هیچ گونه چیزی در این شهر نداشته باشند (عالم و غنی و بی نیاز شده باشند). از امام باقر پرسیدند که پس از ایشان چه کسی امام است؟ با دست خود به جعفر صادق زد و فرمود: به خدا سوگند این قائم آل محمد (ص) است. امام صادق (ع) فرموده است: پدرم ودایع امامت را به من سپرد و چون رحلتش نزدیک شد به من فرمود: گواهانی اینجا بیاور و من چهارتن از قریش از جمله نافع آزاد کرده و وابسته عبد الله بن عمر را حاضر کردم. پدرم فرمود: بنویس و این وصیتی است که یعقوب به پسرانش کرد «ای پسرکان من! همانا خداوند برای شما دین را برگزیده است و نباید که شما بمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.» و محمد بن علی بن جعفر بن محمد چنین وصیت می کند و دستور می دهد که او را در همان جامه که روز جمعه در آن نماز می گزارده است کفن کند و عمامه یی بر سرش بپیچد و گورش را مستطیل شکل و چهار انگشت از زمین بلند قرار دهد و بندهای کفن او را هنگام دفن بگشاید. سپس به گواهان فرمود: خدایتان رحمت کند، برگردید. من گفتم: پدر جان! این چه بود که بر آن گواه گرفته شود؟ فرمود: خوش نداشتم که با تو ستیزه کنند و بگویند به تو وصیت نشده است و خواستم دلیلی برای تو باشد.
جناب زید بن علی (ع) گفته است: هر زمان مردی از ما خاندان وجود دارد که حجت خداوند بر خلق است و خداوند به وجود او با خلق احتجاج می کند و حجت این روزگار پسر برادرم جعفر بن محمد است که درود بر هر دوشان باد. هر کس با او مخالفت ورزد هدایت نمی شود. حنّان بن سدیر می گوید: از پدرم سدیر صیرفی شنیدم که می گفت: پیامبر (ص) را در خواب دیدم که برابر ایشان طبقی قرار داشت و بالای آن دستمالی بود. نزدیک رفتم، سلام دادم. پاسخ فرمودند و دستمال را از روی طبق برداشتند در طبق خرمای رطب بود و پیامبر (ص) شروع به خوردن رطب فرمودند. من گفتم: ای رسول خدا! به من هم لطف کنید. یک رطب دادند و خوردم و باز تقاضا کردم، لطف فرمودند.
بدین گونه هشت خرما گرفتم و خوردم باز هم تقاضا کردم. فرمودند: برای تو بس است. از خواب بیدار شدم و فردای آن شب به حضور مولای خود امام صادق (ع) رسیدم. برابر ایشان طبقی بود که روی آن با دستمال پوشیده بود. همان گونه که در خواب دیده بودم، امام صادق دستمال را از روی طبق برداشتند. در آن خرما بود و شروع به خوردن خرما کرد. گفتم: ای پسر رسول خدا! به من هم لطف کنید. یک رطب داد و همچنان تا هشت رطب خواستم و لطف کرد. سپس گفتم: ای پسر رسول خدا! بیشتر لطف کنید. فرمود: اگر پدر بزرگم بیشتر داده بودند می دادم، ولی برای تو همین اندازه بس است. روایت شده است که منصور عباسی به ربیع فرمان داد امام صادق را پیش او بیاورد و آورد. همین که چشم منصور به ایشان افتاد گفت که خدا مرا بکشد اگر ترا نکشم. آیا در پادشاهی من ستیزه می ورزی و فتنه می انگیزی؟ امام صادق (ع) فرمودند:
به خدا سوگند نه تنها چنین نکرده ام بلکه اراده آن را هم نداشته ام و اگر سخنی از دروغگویی به اطلاع تو رسیده است، بر فرض که من چنان کرده باشم، نسبت به یوسف (ع) ستم شد و گذشت کرد و ایوب مورد آزمایش قرار گرفت و شکیبایی کرد و به سلیمان پادشاهی عطا شد، سپاسگزاری کرد. آنان همه پیامبران خدایند و نسب تو به ایشان می رسد. منصور گفت: آری همچنین است. اکنون بیا اینجا و بالای تخت بنشین و امام چنان فرمودند. منصور گفت: آنچه گفتم فلانی خبر داده است. امام صادق فرمود: او را حاضر کن تا رویا روی شویم. آن مرد را احضار کردند. منصور به او گفت: تو خود آنچه را از جعفر نقل کردی شنیده ای؟ گفت: آری. امام صادق به او فرمود: تو خود شنیده ای؟ گفت: آری. امام از او خواست سوگند بخورد.
منصور به او گفت: سوگند می خوری؟ گفت: آری، و شروع به سوگند خوردن کرد.
امام صادق به منصور فرمود: بگذار من سوگندش دهم، پذیرفت. امام صادق (ع) به مرد سخن چین فرمود: بگو از نیرو و قوت خداوند بیزارم و به نیرو و قوت خود پناه می برم که جعفر چنین کرده و چنین گفته است. مرد سخن چین اندکی خود داری کرد، ولی سپس سوگند خورد. لحظه یی بیش نگذشت که بر زمین افتاد. منصور گفت: پایش را بکشید و از اینجا لاشه اش را بیرون ببرید که خدایش لعنت کناد. ربیع می گوید: من دیدم هنگامی که جعفر بن محمد پیش منصور آمد، لبهای ایشان حرکت می کرد و هر چه لبهایش را تکان می داد (زیر لب دعا می خواند)، خشم منصور فرو می نشست تا آنکه او را به خود نزدیک ساخت و آرام گرفت و چون امام صادق (ع) از پیش منصور بیرون آمد، پی ایشان رفتم و گفتم: این مرد از همه بر تو خشمگین تر بود و چون پیش او آمدی و زیر لب دعا می خواندی و هر چه لبهایت را تکان می دادی خشم او فرو می نشست. چه دعایی می خواندی؟ فرمود:
دعایی که پدر بزرگم علی بن حسین (ع) می خوانده است. گفتم: فدایت شوم، آن دعا چیست؟ فرمود این است:
«یا عدتی عند شدتی و یا غوثی عند کربتی فاحرسنی بعینک التی لا تنام و اکنفنی برکنک الذی لا یرام.» «ای پناه من در سختی من، ای فریادرس من در درماندگی من! مرا با چشم خودت که هرگز نمی خسبد حراست فرمای و با رکن خودت که سست و ویران نمی شود حمایت فرمای.» ربیع می گوید: این دعا را حفظ کردم و هیچ سختی و گرفتاری برای من پیش نمی آمد، مگر آنکه با این دعا گشوده می شد، و به جعفر بن محمد (ع) گفتم: چرا اجازه ندادی که آن مرد سخن چین به خدا سوگند خورد؟ گفت: خوش نداشتم، زیرا اگر توحید و تمجید خداوند می کرد، ممکن بود خداوند از او چشم پوشی و بردباری فرماید و شکنجه اش را به تأخیر اندازد. بدین جهت بود که او را چنان سوگند دادم که شنیدی و خداوند متعال او را سخت فرو گرفت. روایت شده است که داود بن عبد الله بن عباس معلی بن خنیس، وابسته جعفر بن محمد (ع) را کشت و اموال او را تصرف کرد. امام صادق (ع) در حالی که ردای خود را می کشید (کنایه از حرکت تند و در حال خشم است)، پیش داود رفت و فرمود: وابسته مرا می کشی و اموال مرا تصرف می کنی؟ مگر نمی دانی که مرد با سوگ و اندوه می تواند بخوابد ولی با خشم و غضب نمی تواند بخوابد؟ همانا به خدا سوگند که از خدا بر ضد تو یاری می جویم (نفرینت می کنم) داود با لحن آمیخته به تمسخر گفت: ما را از نفرین خود می ترسانی؟ امام صادق به خانه خویش برگشت و تمام آن شب را در حال نماز گذراند. هنگام سحر شنیدند در مناجات خود چنین عرض می کند: ای صاحب نیروی بسیار نیرومند و ای دارنده انتقامهای سخت و ای دارنده عزتی که همه آفریدگان تو در برابر آن خوار و زبونند! شر این سرکش را از من کفایت فرمای و از سوی من از او انتقام بگیر. ساعتی بیش نگذشت که بانگ شیون برخاست و گفتند: داود هم اکنون بمرد. ابو بصیر می گوید: به مدینه رفتم. کنیزی همراهم بود. با او همبستر شدم و برای حمام بیرون آمدم. یاران شیعه خود را دیدم که آهنگ خانه جعفر بن محمد (ع) را دارند. ترسیدم آنان پیش از من بروند و من نتوانم وارد خانه امام شوم و با آنان رفتم و همین که وارد خانه شدم و برابر امام رسیدم به من نگریست و فرمود: ای ابا بصیر! مگر نمی دانی که در خانه پیامبران و فرزندان ایشان شخص جنب وارد نمی- شود؟ من شرمنده شدم و گفتم: ای پسر رسول خدا! یاران خود را دیدم و ترسیدم نتوانم با آنان بیایم و این مجلس از دست رود و دیگر هرگز چنین کاری نخواهم کرد و بیرون آمدم. امام صادق فرمود: الواح موسی (ع) و عصای آن حضرت پیش ماست و ما وارثان پیامبرانیم. امام صادق (ع) فرموده است: سلاح موسی بن جعفر(ع) پیامبر (ص) پیش من است و در آن باره کسی با من ستیزه ندارد و فرمود: از این سلاح دفاع خواهد شد و اگر نزد بدترین خلق خدا نهاده شود، بهترین ایشان می شود. سپس فرمود: همانا امامت به کسی خواهد رسید که گلوها و گردنها به سوی او کشیده می شود و هر گاه خواست خداوند باشد بیرون خواهد آمد و مردم خواهند گفت: چه موضوعی است؟ و خداوند برای او دستی بر سر رعیتش قرار می دهد. عمر بن ابان می گوید: از امام صادق (ع) در باره آنچه مردم می گویند که صفحه مهرشده یی به ام سلمه منسوب است و در آن آمده است که چون پیامبر (ص) رحلت فرمودند، علم و سلاح ایشان و هر چه از این امور بود به علی (ع) ارث رسید و سپس به حسن (ع) و حسین (ع) ارث رسیده است پرسیدم و گفتم: سپس به علی بن حسین و پس از او به پسرش محمد بن علی و پس از او به شما رسیده است؟ فرمود آری، و امام صادق (ع) فرموده است: شمشیر رسول خدا (ص) و پرچم پیروزی و زره و مغفر و دیگر ابزار جنگ ایشان پیش من است. الواح موسی و عصای آن حضرت و انگشتری سلیمان بن داود (ع) و طشتی که موسی (ع) در آن قربانی می نهاد و آن نامی که چون رسول خدا در جنگها میان مسلمانان و مشرکان قرار می داد هیچ تیری از آنان به مسلمانان نمی خورد، همه پیش من است و همانی که فرشتگان آن را آورده اند پیش من است. مثل سلاح رسول خدا میان ما همچون مثل تابوت در بنی اسرائیل است. در بنی اسرائیل در هر خاندانی که آن تابوت بود نبوت از ایشان بود و هر کس از ما که سلاح پیامبر (ص) در دستش باشد، امامت از اوست. پدرم زره رسول خدا را پوشید و بر زمین کشیده می شد و دامنش بر زمین خط انداخت. من هم پوشیده ام و ان شاء الله به قامت قائم ما کاملا برازنده و به اندازه خواهد بود. امام صادق (ع) می فرمود: دانش ما غابر و مزبور و نکته یی در دلها و آوایی در گوشهاست و همانا که جفر احمر و جفر ابیض و مصحف فاطمه (ع) و جامعه نزد ماست و در آن همه چیزهایی که مردم به آن نیازمندند وجود دارد. از ایشان خواستند که این موارد را توضیح دهند. فرمودند: غابر عبارت است از دانش مربوط به آینده و مزبور عبارت است از دانش مربوط به گذشته و مقصود از نکته دلها الهام است و منظور از آوایی در گوشها، سخن گفتن فرشتگان است که آوای ایشان شنیده می شود و شخص ایشان دیده نمی شود. اما جفر احمر ظرفی (صندوقچه یی) است که سلاح پیامبر در آنست و آن هرگز بیرون آورده نمی شود تا قائم ما اهل بیت قیام کند. جفر ابیض صندوقچه دیگری است که در آن تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داود علیهم السلام و کتابهای نخستین قرار دارد. مصحف فاطمه (ع) چیزی است که در آن موضوع هر حادثه و نام همه کسانی که تا روز رستاخیز به حکومت می رسند ثبت است. جامعه هم نوشته یی است در طوماری که طول آن هفتاد ذراع است و رسول خدا (ص) شخص خود و از زبان خویش املاء فرموده اند و امیر المؤمنین علی (ع) به خط خود نوشته است و به خدا سوگند که در آن تمام احکامی که مردم تا روز رستاخیز نیازمند آنند آمده است و در آن حتی دیه وارد کردن یک خراش و تازیانه و نیم تازیانه هم آمده است. امام صادق (ع) همچنین می فرمود: حدیث من حدیث پدرم و حدیث پدرم حدیث جدم و حدیث جدم حدیث علی بن ابی طالب (ع) و حدیث علی بن ابی طالب حدیث رسول خدا (ص) است و حدیث رسول خدا (ص) چون گفتار خداوند است. و نیز می فرموده است: اخبار ما پیچیده و دشوار است. کسی جز فرشته مقرب یا پیامبر مرسل یا مؤمنی که خداوند دل او را آزموده باشد آن را تحمل نمی کند یا شهری استوار آن را حمل می کند. گفته شد: مقصود از شهر استوار چیست؟ فرمود:
قلبی که مجتمع باشد. و روایت شده است که گروهی از قبیله جهینة به خانه امام صادق آمدند. از ایشان پذیرایی فرمود و چون خواستند بروند، برای آنان توشه و زاد فراهم فرمود و به آنان بخشش و عنایت کرد. ولی همین که خواستند بارهای خود را ببندند و بار کنند به خدمتکاران خود فرمود: از ایشان فاصله بگیرید و آنان را یاری ندهید. میهمانان پس از آنکه بارهای خود را بستند و بار کردند برای وداع به حضور امام صادق آمدند و گفتند: ای پسر پیامبر! میزبانی فرمودی و چه نیکو میزبانی کردی و عطا فرمودی و چه بسیار عطا کردی و سرانجام به خدمتکارانت فرمان دادی ما را برای بستن بار یاری ندهند. این چگونه بود؟ فرمود: ما خاندان به میهمان برای رفتن از خانه خود یاری نمی دهیم. مالک بن انس که فقیه مدینه است می گوید: من مکرر به حضور امام صادق (ع) می رسیدم و برای من تشکچه یی می گسترد و حرمت مرا نگه می داشت و می فرمود:
ای مالک! من ترا دوست دارم، و من از این جهت شاد می شدم و شکر و ستایش خدا را به جا می آوردم و امام صادق هیچ گاه از این سه حالت بیرون نبود که یا روزه داشت، یا در حال نماز بود، یا ذکر می گفت و از بزرگان پارسایان و عابدان بود و از آن گروه بود که از خدای خود بیم داشتند و بسیار حدیث می فرمود و خوش- مجلس بود و نیک محضر و پر فایده. و هر گاه سخنی از قول رسول خدا بیان می- کرد، گاه رنگش زرد می شد و گاه سبز، آنچنان که شناخته نمی شد. سالی در خدمت او حج گزاردم و چون سوار بر ناقه خود شد و خواست تلبیه بگوید صدا در گلویش قطع می شد و چنان عقده به گلویش می گرفت که نزدیک می شد از ناقه به زمین افتد.
گفتم: ای پسر رسول خدا! چاره نیست و باید تلبیه بگویی. فرمود: ای پسر ابو عامر! چگونه جرأت می کنم که لبیک بگویم و حال آنکه از آن بیم دارم که خداوند به من بگوید لا لبیک و لا سعدیک.
تولد امام صادق در مدینه هنگام سپیده دم جمعه یا دوشنبه، سیزده شب باقی مانده (هفدهم) ربیع الاول سال هشتاد و سه هجرت بوده است و آن حضرت در شوال سال یک صد و چهل و هشت رحلت فرموده است. تاریخ رحلت ایشان را روز دوشنبه نیمه رجب آن سال هم گفته اند. مدت عمر ایشان شصت و پنج سال و مدت امامت ایشان سی و چهار سال بوده است. مادر آن حضرت ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است. امام صادق (ع) فرموده است: هر کس مرا زیارت کند خطاهایش آمرزیده می شود و فقیر نمی میرد. از امام حسن عسکری روایت شده است که هر کس امام صادق و پدرش را زیارت کند به بیماری چشم گرفتار نمی شود و درد و رنجی به او نمی رسد و گرفتار نمی میرد. روایت شده است که امام صادق (ع) این بیت را بسیار می خواند: (هر گروهی از مردم دولتی را انتظار می کشند و دولت ما در آخر زمان آشکار خواهد شد». محمد بن ابی طلحه عونی در باره آن حضرت چنین سروده است:
«سلام بر پاک پاکیزه شده جعفر و سلام بر آن مولی تا پایان روزگار.» و سید حمیری در مدح ایشان چنین سروده است:
«ای کسی که سوار بر شتر تنومند تیزرو، بیابانها را به سوی مدینه در می نوردی، چون خدایت هدایت فرمود و جعفر (ع) را دیدار کردی به او بگو: ای ولی خدا و ای پسر شخص پاکیزه، ای ولی خدا و ای پسر ولی خدا! نخست به سوی خداوند رحمان توبه می کنم و سپس در پیشگاه تو از گناهی که در آن اصرار داشتم (کیسانی بودن) و همواره در آن راه کوشش و تلاش می کردم توبه می کنم.»

مجلس بیست و چهارم در امامت و مناقب ابو الحسن موسی بن جعفر (ع)

پس از امام صادق (ع) با توجه به نص صریح ایشان و خصال پسندیده و اعتبار شرایط عقلی، موسی بن جعفر (ع) امام است. کنیه معروف آن حضرت ابو الحسن و ابو ابراهیم و معروف به عبد صالح و ملقب به کاظم است. گاهی هم کنیه ابو علی برای ایشان به کار رفته است. فیض بن مختار می گوید به امام صادق (ع) گفتم: دست مرا بگیرید و از آتش نجات دهید و بگویید که پس از شما چه کسی برای ما خواهد بود؟ در این هنگام ابو ابراهیم که پسر بچه یی بود وارد شد. امام صادق فرمود: پس از من این امام شماست و به او توسل و تمسک جویید. معاذ بن کثیر می گوید به امام صادق گفتم: از خداوند متعال مسألت می کنم همان گونه که به پدرت چنین نعمتی (فرزندی مثل تو) ارزانی فرموده است، به شما هم لطف فرماید که پس از شما عهده دار امامت باشد. فرمود: خداوند چنین نعمتی ارزانی فرموده است. گفتم: فدایت گردم، او کیست؟ امام صادق به عبد صالح اشاره فرمود و در آن هنگام موسی بن جعفر پسرکی بود و خفته بود.
حسن بن عبد الله که از عابدان و پارسایان بنام روزگار خود بوده است می گوید به ابو الحسن موسی بن جعفر گفتم: امروز امام کیست؟ فرمود: اگر به تو بگویم می- پذیری؟ گفتم آری. امام کاظم فرمود منم. گفتم چیزی به من ارائه دهید که به آن استدلال کنم. فرمود: کنار این بوته خار مغیلان برو و به او بگو موسی بن جعفر می گوید پیش من بیا. حسن بن عبد الله می گوید: به خدا سوگند کنار آن بوته رفتم و به خدا سوگند دیدم به حرکت آمد و زمین را می شکافد تا آنکه مقابل امام ایستاد و سپس موسی بن جعفر به آن اشاره کرد و به جای خویش برگشت. ابو بصیر می گوید، به موسی بن جعفر (ع) گفتم: فدایت گردم، امام به چه چیزی شناخته می شود؟ فرمود: به چند چیز، نخست آنکه پدرش به او نص و تصریح کرده باشد و اشاره خودش به آن که حجت است. دیگر آنکه از هر چه سؤال می شود پاسخ گوید، یا خودش از اموری که در آینده اتفاق می افتد خبر دهد و با مردم با همه زبانها سخن بگوید. امام کاظم آنگاه به من فرمود: ای ابو محمد! پیش از آنکه از اینجا برخیزی آیتی به تو نشان خواهم داد. چیزی نگذشت که مردی خراسانی به حضور ایشان آمد و با زبان عربی سخن گفت و موسی بن جعفر به فارسی پاسخ او را داد.
مرد خراسانی گفت: به خدا سوگند تنها چیزی که موجب شد عربی سخن بگویم، این بود که گمان می کردم شما زبان فارسی را خوب نمی دانید. امام فرمود:
سبحان الله اگر نتوانم به خوبی پاسخ ترا به فارسی بدهم چه فضیلتی بر تو دارم که سزاوار امامت باشد. سپس به من فرمود: ای ابا محمد! سخن هیچ یک از مردم و آوای پرندگان و سخن هر چیزی که جان داشته باشد، بر امام پوشیده نمی ماند. ابن سنان روایت می کند که وقتی هارون الرشید جامه هایی به عنوان پاداش برای علی بن یقطین فرستاد و از جمله جبه یی از خز زردوزی شده بود. علی بن یقطین تمام آن جامه ها از جمله همین جبه را همراه خمس اموال خود برای حضرت موسی بن جعفر فرستاد. چون این اموال به حضور ایشان رسید اموال و جامه ها را پذیرفتند، ولی جبه را به دست فرستاده علی بن یقطین پس فرستادند و برای او نوشتند: این جبه را خوب نگهداری کن و از دست مده که به زودی برای تو موضوعی پیش خواهد آمد که به این جبه نیازمند می شوی. علی بن یقطین از پس فرستادن آن جبه به شک و تردید افتاد که سبب آن را نمی دانست و آن را نیکو نگهداشت. پس از چندی علی بن یقطین نسبت به یکی از خدمتکاران ویژه خود خشم گرفت و او را از خدمت خود بیرون کرد. آن غلام از گرایش علی به حضرت موسی- بن جعفر اطلاع داشت و می دانست که او گاهگاه اموال و جامه و چیزهای گران بها و هدیه برای ایشان می فرستد. در این باره پیش هارون سخن چینی کرد و به او گفت که علی معتقد به امامت موسی بن جعفر است و همه ساله خمس منافع خویش را برای ایشان می فرستد. از جمله همان جبه یی را که امیر مؤمنان برای بزرگداشت به او ارزانی داشته است در فلان وقت برای موسی بن جعفر (ع) فرستاده است. هارون از این موضوع برآشفته و سخت خشمگین شد و گفت: در این مورد بررسی می کنم و اگر چنان باشد که تو می گویی جان علی بن یقطین بر باد رفته است. همان دم علی را احضار کرد. چون آمد و برابرش ایستاد، هارون پرسید: آن جبه یی را که به تو داده بودم چه کردی؟ گفت: ای امیر مؤمنان آن را در صندوقچه سر به مهری نهاده ام و بر آن مشک و بوی خوش ریخته ام و نیکو نگهداری می کنم و هر صبح و شام آن صندوقچه را می گشایم و برای تبرک، آن دراعه را می بوسم و به آن نگاه می کنم و سپس بر جای خود می نهم. گفت: هم اکنون آن را بیاور. علی بن یقطین گفت فرمانبردارم و یکی از خدمتگزاران خود را فرا خواند و گفت: به فلان حجره خانه من برو. کلیدش را از خزانه دار بگیر و فلان صندوق را بگشای و صندوقچه یی را که در آن است و سر به مهر است بیاور. چیزی نگذشت که خدمتگزار صندوقچه را همچنان سر بسته آورد و پیش هارون گذاشت. هارون دستور داد مهر آن را شکستند و گشودند و چون آن جبه را به حال خود دید که پیچیده و آغشته به مشک و بوی خوش است. آرام گرفت و خشمش فرو نشست و به علی بن یقطین گفت: آن را بر جای خود بگذار و به سلامت برو و از این پس هرگز سخن سخن چینی را در مورد تو گوش نخواهم داد. و دستور داد پاداش بزرگی به او پرداخته شود و هزار تازیانه به سخن چین بزنند. حدود پانصد ضربه تازیانه زده بودند که آن سخن چین هلاک شد. علی بن ابی حمزه بطائنی می گوید: ابو الحسن موسی بن جعفر (ع) روزی به یکی از مزرعه های خود که خارج از مدینه بود می رفت. من هم همراهش بودم.
ایشان سوار بر استری بود و من سوار بر خری بودم. میان راه شیری پیدا شد و سر راه ما قرار گرفت. من از خوف زبانم بند آمد، ولی امام کاظم بدون توجه و اعتنا پیش رفت و من دیدم شیر برای او اظهار خواری و زبونی می کند. امام کاظم (ع) برای او ایستادند و به همهمه او گوش فرا دادند و در این هنگام آن شیر دست بر کفل استر نهاده بود و من سخت می ترسیدم. آنگاه شیر خود را به کنار جاده کشاند و امام موسی بن جعفر (ع) رو به قبله ایستاد و شروع به دعا کرد و دیدم لبهایش را تکان می دهد و من نفهمیدم که چه دعایی می کند و سپس با دست خود به شیر اشاره فرمود برود. شیر همهمه یی طولانی کرد و امام کاظم (ع) آمین می گفت تا شیر از نظر ناپدید شد، و امام کاظم به راه خود ادامه داد و من هم از پی ایشان راه افتادم و چون از آنجا دور شدیم خودم را به ایشان رساندم و گفتم: فدایت گردم، موضوع شیر چه بود که من بر شما ترسیدم و به خدا سوگند از رفتارش با شما تعجب کردم. امام فرمودند:
این شیر از سختی زایمان ماده شیرش شکایت می کرد و از من خواست دعا کنم تا خدای عز و جل گره از کارش بگشاید و چنان کردم و به من الهام شد که توله هایش همه نر خواهند بود و به او گفتم. شیر گفت برو در حفظ خدا باشی و خداوند بر تو و هیچ یک از شیعیان تو جانور درنده یی را چیره نگرداند و من چند بار آمین گفتم. علی بن یقطین روایت می کند که هارون در جستجوی شعبده باز و افسونگری بود که به آن وسیله به خیال خود حضرت موسی بن جعفر را خجل و در مجلس شرمسار کند. مردی افسونگر را پیش او آوردند و چون سفره گستردند، افسونی کرد که چون حضرت موسی بن جعفر دست دراز می کرد که نان بردارد نان از دسترس او می پرید و کنار می رفت و هارون از این جهت اظهار شادی می کرد و می خندید.
امام کاظم (ع) درنگ را جایز ندانست و سر خود را بلند فرمود و به نقش شیری که بر یکی از پرده ها بود نگریست و فرمود: ای شیر! این دشمن خدا را بگیر. گوید آن نقش به صورت شیر بزرگی درآمد و آن افسونگر را درید. هارون و همنشینانش از این موضوع چنان بیم کردند که مدهوش درافتادند و هوش از سر ایشان پرید و چون به خود آمدند، هارون به امام کاظم گفت: ترا به حق خودم بر تو سوگند می دهم که از این صورت و شکل شیر بخواهی تا آن مرد را برگرداند. فرمود اگر عصای موسی که اژدها شد و ریسمانها و عصاهای آن قوم را بلعید آنها را برگرداند، این شکل هم آن مرد را برخواهد گرداند. و این گونه کارها، برای امام کاظم (ع) از ساده ترین کارها بود. محمد بن عبد الله بکری می گوید: به مدینه آمدم که وامی بگیرم، ممکن نشد.
با خود گفتم اگر پیش ابو الحسن موسی بن جعفر بروم و به ایشان بگویم کار خوبی است. به بوستان ایشان که در ناحیه نقمی از حومه مدینه بود رفتم. امام کاظم (ع) همراه یکی از خدمتکارانش پیش من آمد و ظرفی همراه خدمتکار بود که در آن گوشت پخته خشگ شده قرار داشت و چیزی دیگر نداشت و امام کاظم و من از آن خوردیم و ایشان از نیاز من پرسیدند. داستان را به ایشان گفتم. داخل حجره خود شدند. چیزی نگذشت که بیرون آمدند و به خدمتگزار خویش فرمود برو و چون او رفت دست خود را به سوی من دراز فرمود و کیسه یی به من لطف کرد که در آن سیصد دینار بود و برخاست و رفت و من هم بر مرکب خود سوار شدم و برگشتم. ابن عمار و راویان دیگری نقل کرده اند که چون هارون به حج می رفت همین که نزدیک مدینه رسید گروهی از سران و بزرگان مدینه به استقبالش رفتند و موسی بن جعفر (ع) هم در حالی که سوار بر استری بود پیشاپیش آنان حرکت می کرد. ربیع به ایشان گفت: این چه مرکبی است که بر آن سوارشده ای و به ملاقات امیر مؤمنان آمده ای؟ اگر ترا تعقیب کنند نمی توانی بگریزی و اگر بخواهی کسی را تعقیب کنی عقب می مانی. امام کاظم فرمود: این مرکب از نخوت و غرور اسب فروتر و از خواری و زبونی خر فراتر و بهترین امور کارهای متوسط است. گویند چون هارون وارد مدینه شد، در حالی که مردم همراهش بودند آهنگ زیارت مرقد مطهر پیامبر کرد و جلو رفت و مقابل مرقد مطهر ایستاد و گفت: سلام و درود بر تو باد، ای رسول خدا! و در حالی که افتخار می کرد، گفت: سلام بر تو، ای پسر عمو! در این هنگام موسی بن جعفر (ع) پیش آمد و عرض کرد: سلام و درود بر تو باد، ای رسول خدا! سلام بر تو باد، پدر بزرگ جان! هارون سخت دگرگون شد و خشم در چهره اش نمودار گردید. محمد بن حسن در مکه و در حضور هارون از موسی بن جعفر (ع) پرسید: آیا برای محرم جایز است که روی محمل خویش را بپوشاند؟ فرمود: این مسأله در حال اختیار جایز نیست. محمد بن حسن پرسید: آیا برای محرم جایز است که زیر سایه حرکت کند؟ فرمود آری. محمد بن حسن خندید. موسی بن جعفر (ع) فرمود: آیا از سنت پیامبر تعجب می کنی و آن را مسخره می کنی؟ همانا رسول خدا (ص) در حال احرام مقرر فرمود روپوشهای محمل ایشان را بردارند و حال آنکه در حال احرام زیر سقف پیاده حرکت می فرمود. احکام خداوند را نمی توان با یک دیگر قیاس کرد و هر کس برخی از احکام را با برخی دیگر مقایسه کند، بدون تردید از راه مستقیم گمراه می شود. محمد بن حسن سکوت کرد و پاسخی نداشت که بدهد. موسی بن جعفر (ع) فقیه ترین مردم روزگار خویش بود و کتاب خدا را از همه بهتر حافظ و نگهبان بود و از همه قرآن را خوشتر می خواند و هر گاه قرآن تلاوت می فرمود خود اندوهگین می شد و می گریست و کسانی که قرآن خواندنش را می شنیدند می گریستند و مردم مدینه او را زین المجتهدین نام نهاده بودند.

در رحلت آن حضرت

از احمد بن عبد الله از پدرش نقل شده است که می گفته است: پیش فضل بن ربیع رفتم که بر پشت بامی نشسته بود. به من گفت: نزدیک بیا. نزدیک شدم و کنار او رسیدم. گفت: از اینجا به آن حجره خانه نگاه کن. نگاه کردم. گفت: چه می بینی؟
گفتم: جامه یی که آنجا افتاده است. گفت: درست نگاه کن. دقت کردم، دیدم مردی در حال سجده است. گفت: او را می شناسی؟ گفتم نه. گفت: او مولای تو است.
گفتم: مولای من کیست؟ گفت: پیش من هم خود را به نادانی می زنی؟ گفتم: تجاهل نمی کنم، ولی برای خود مولایی نمی شناسم. گفت: این ابو الحسن موسی بن جعفر است. شب و روز مراقب اویم و او را فقط به همین حال که می بینی دیده ام، و اکنون به تو می گویم که چون نماز صبح خود را در سپیده دم می خواند، یک ساعتی تعقیب می خواند تا آفتاب طلوع کند. آنگاه به سجده می رود و سر از سجده برنمی دارد تا هنگام ظهر. گویا کسی را گماشته است که چون ظهر می شود، به او خبر می دهد و من نمی دانم غلام چگونه خبر می دهد، ولی می بینم ناگاه از جا برمی خیزد و بدون اینکه وضو بگیرد، شروع به خواندن نماز ظهر می کند و این نشانه آن است که در سجده خود نه تنها خوابش نبرده بلکه چرت هم نزده است و همواره در حال نماز گزاردن است و تعقیب خواندن، تا آنکه نماز عصر را می گزارد. آنگاه سر به سجده می نهد و تا غروب خورشید بر آن حال است و همین که خورشید غروب می کند، سر از سجده برمی دارد و بدون آنکه تجدید وضو کند، نماز مغرب را می گزارد و سپس در حال گزاردن نوافل و نماز است تا نماز عشای خود را می گزارد و چون نماز عشا را می خواند، با اندک چیزی که برای او می برند روزه می گشاید. آنگاه تجدید وضو می کند و سر به سجده می نهد و در دل شب همواره نماز می گزارد، تا سپیده دم می دمد و من نمی دانم غلام چه وقتی به او اعلام می کند که سپیده دمیده است. ولی می بینم که برای نماز صبح برمی خیزد و همین رفتار همیشگی اوست، از وقتی که او را پیش من آورده و در خانه ام زندانی کرده اند. گفتم: ای فضل! از خدای بترس و مبادا در مورد او کاری کنی که دستت به خونش آغشته شود که بدون تردید موجب زوال نعمت از تو خواهد شد و به خوبی می دانی که نسبت به هیچ یک از این خاندان ستم نشده مگر آنکه نعمتها زایل شده است. گفت: آری چند بار پیام فرستاده و به من فرمان کشتن او را داده اند و نپذیرفته ام و گفته ام که اگر مرا بکشند این کار را نخواهم کرد. پس از آن موسی بن جعفر (ع) را به خانه فضل بن یحیی برمکی بردند و چند روزی آن حضرت در خانه او زندانی بودند و فضل بن ربیع همه شب از خانه خود سفره یی برای ایشان می فرستاد و اجازه نمی داد از جای دیگری غذا برای ایشان ببرند و امام کاظم (ع) هم از هیچ سفره دیگر چیزی نمی خوردند و روزه نمی گشادند.
چون سه شبانروز بر این حال گذشت، در شب چهارم غذا و سفره یی از خانه فضل بن یحیی برای ایشان آوردند. گوید امام موسی بن جعفر (ع) در آن حال دست بر آسمان بلند کرد و عرضه داشت: پروردگارا! تو می دانی که اگر پیش از این غذا می خوردم، خودم بر مرگ خویش یاری داده بودم و از آن خوراک خورد و بیمار شد. فردای آن شب پزشکی پیش آن حضرت فرستادند تا از سبب بیماری ایشان بپرسد و چون از ایشان پرسید که بیماری چیست؟ کف دست خویش را به پزشک نشان داد. وسط کف دست سبز شده و دلالت بر آن داشت که مسموم شده است و سم در آن نقطه جمع شده است.
طبیب پیش آنان برگشت و گفت: به خدا سوگند این مرد از خود شما بهتر می داند که چه بر سرش آورده اید، و سپس آن حضرت رحلت فرمود. حسن بن محمد بشار می گوید: یکی از مردم عامه که از ساکنان املاک ربیع بود و سخن او مقبول و پذیرفته بود، می گفت: برخی از افراد این خانواده معتقد به فضل و بزرگواری او (یعنی امام کاظم) بودند و من هم هرگز کسی را در عبادت مانند او ندیده ام و کسی را به فضل او نیافته ام. من گفتم: مقصودت کیست و چگونه او را دیده ای؟ گفت: سندی بن شاهک، هشتاد مرد از مردمی را که سرشناس و معروف به خیر و نیکی بودند جمع کرد و ما را پیش موسی بن جعفر (ع) برد. سندی آنگاه به ما گفت: ای مردم! این مرد را بنگرید و ببینید که آیا بر او بیماری یا کار خارق- العاده یی است؟ زیرا مردم چنین پنداشته اند که او را مسموم کرده اند و در این باره بسیار سخن می گویند و حال آنکه این خانه و بستر و فراش اوست که از هر جهت مناسب است و کارهای او گشاده است و بر او هیچ سخت گیری نیست و امیر مؤمنان هیچ سوء قصدی نسبت به او ندارد و منتظر است تا امیر مؤمنان شخصا با او گفتگو کند، و هم اکنون هم می بینید که او سالم است و در هیچ کاری فشاری بر او نیست و خودتان از او بپرسید. گوید برای ما کاری جز نگریستن به موسی بن جعفر (ع) و فضل و حالات او نبود. در این هنگام آن حضرت فرمود: اما آنچه سندی بن شاهک در مورد توسعه و راحتی جان من و نظایر آن گفت صحیح است، جز آنکه ای گروه! به شما خبر می دهم، مرا با نه دانه خرما مسموم کرده اند و من فردا سبز رنگ می شوم و پس فردا خواهم مرد. من به سندی بن شاهک نگریستم و دیدم چون شاخ درخت می لرزد. و روایت شده است که سبب گرفتن موسی بن جعفر (ع) چنین بود که هارون پسر خود را برای تربیت و پرورش به جعفر بن اشعث سپرد و این جعفر شیعه بود.
یحیی بن خالد بن برمک بر او رشگ برد. یحیی به خانه جعفر آمد و شد می کرد و او برخی از رازهای خود را به یحیی می گفت، و یحیی بر امور او آگاه می شد و به هارون گزارش می داد و مطالبی بر آن می افزود. یحیی روزی به یکی از اشخاص مورد اعتماد خود گفت: آیا مردی از خاندان ابو طالب را که فقیر و مستمند باشد می شناسید که به من بگوید به چه چیزهایی نیاز دارد؟ او را به علی بن اسماعیل بن جعفر بن محمد (یعنی برادرزاده حضرت موسی بن جعفر) راهنمایی کردند. یحیی بن خالد بن برمک مالی برای علی بن اسماعیل فرستاد. موسی بن جعفر (ع) نسبت به علی فراوان محبت می فرمود و نیکی می کرد. یحیی برمکی سپس به علی بن اسماعیل پیام داد و او را تشویق کرد که پیش هارون بیاید و به او وعده داد که نسبت به او نیکی خواهد کرد.
علی بن اسماعیل برای این کار آماده می شد که موسی بن جعفر (ع) احساس فرمود. او را خواست و پرسید: ای برادر زاده کجا می روی؟ گفت: به بغداد می روم. پرسید:
آنجا چه خواهی کرد؟ گفت: وام دار و تنگدستم. موسی بن جعفر (ع) فرمود: من وام ترا می پردازم و نسبت به تو این کارها را انجام خواهم داد. علی توجه نکرد و تصمیم گرفت به بغداد برود. امام کاظم (ع) دوباره او را فرا خواندند و به او گفتند: تو می خواهی بروی؟ گفت: آری چاره یی ندارم. فرمود: ای برادر زاده! درست بنگر و از خدا بترس و فرزندان مرا یتیم مگردان. موسی بن جعفر (ع) دستور داد سیصد دینار و چهار هزار درهم به او بپردازند. همین که علی برخاست و رفت امام کاظم (ع) به حاضران فرمود: به خدا سوگند به ریختن خون من یاری خواهد کرد و فرزندانم را یتیم می کند. به ایشان گفتند: فدایتان گردیم، با آنکه می دانید چنین خواهد کرد به او می بخشید و نیکی می کنید؟ فرمود: آری، پدرم از پدرش از نیاکانش از رسول خدا برای من حدیث کرد که فرموده اند: چون رحم قطع شود و پیوسته گردد و دوباره قطع شود، خدای آن را قطع می کند. من خواستم پس از اینکه او خویشاوندی را گسیخت من پیوند زنم تا اگر او دوباره بگسلد خداوند از او بگسلد. گویند: علی بن اسماعیل از مدینه بیرون آمد و خود را به یحیی بن خالد رساند و یحیی اخبار مربوط به حضرت موسی بن جعفر را از او دریافت کرد و با افزونیهایی به هارون گزارش داد، و او را پیش هارون برد و چون هارون از او در باره عمویش پرسید، علی بن اسماعیل سخن چینی کرد و گفت: از خاور و باختر برای موسی بن جعفر مال می فرستند و مزرعه یی خریده است به سی هزار دینار و نام آن را یسیره نهاده است. فروشنده مزرعه وقتی ثمن و بهای بوستان و مزرعه را برایش بردند گفت: من فقط دینارهای ضرب فلان جا را می خواهم. موسی بن جعفر دستور داد آن پول را برگرداندند و از همان نوع دینارهایی که خواسته بود به او دادند. هارون این سخنان او را گوش داد و دستور داد دویست هزار درهم به او از خراج هر جا که می خواهد بپردازند. او یکی از نواحی مشرق را انتخاب کرد و فرستادگانی برای اینکه آن مال را بیاورند فرستاد.
در همان روزها علی بن اسماعیل گرفتار اسهال شدیدی شد که روده هایش از مخرج او بیرون زد و آنچه کردند نتوانستند آن را به جای خود برگردانند و همچنان بود و هنگامی که مال برای او رسید او جان می کند و گفت: من که در حال مرگم با این اموال چه کنم!؟ هارون در همان سال برای حج بیرون رفت و نخست به مدینه آمد و امام موسی بن جعفر (ع) را گرفت. گفته شده است چون هارون به مدینه آمد، موسی بن جعفر (ع) هم همراه دیگر نامداران از او استقبال کردند و چون برگشتند موسی بن جعفر (ع) مانند همیشه به مسجد پیامبر رفت. رشید هم تا شب درنگ کرد و شب کنار مرقد مطهر پیامبر آمد و گفت: ای رسول خدا! من از تو پوزش می خواهم از این کار که قصد انجام آن را دارم. می خواهم موسی بن جعفر را زندانی کنم که او می خواهد میان امت تو تفرقه افکند و خون آنان ریخته شود. و فرمان داد موسی بن جعفر (ع) را از مسجد گرفتند و پیش هارون بردند و آن حضرت را در قید و بند کشید و سپس دو محمل سرپوشیده فراهم آوردند و هر یک را بر استری استوار کردند و هر دو محمل را با یک دیگر از خانه هارون بیرون آوردند و با هر یک گروهی اسب سوار بود. یکی از آن محملهای سرپوشیده را به سوی کوفه و دیگری را به بصره گسیل داشت و امام کاظم (ع) در آن محملی بود که به بصره می رفت. هارون این کار را از این روی انجام داد که بر مردم پوشیده ماند و با سواران گفت: موسی بن جعفر (ع) را به عیسی بن جعفر بن منصور که در آن هنگام فرماندار بصره بود تسلیم کنند.
حضرت موسی بن جعفر را به او سپردند و او مدت یک سال آن حضرت را پیش خود زندانی کرد. هارون به او نوشت خون موسی بن جعفر (ع) را بریزد. عیسی بن جعفر برخی از اشخاص مورد اعتماد و ویژگان خود را فرا خواند و با آنان در مورد نامه هارون مشورت و رایزنی کرد. به او گفتند از این کار دست بدارد و بخواهد که او را معاف دارند. عیسی به هارون نوشت: موضوع بازداشت موسی بن جعفر در زندان من طولانی شده است. من احوال او را آزموده ام و کسی گمارده ام تا گوش دهد که در دعاهای خود چه می گوید. گزارش داد که او بر تو و بر من نفرین نمی کند و از ما به بدی یاد نمی کند و برای خود طلب آمرزش و رحمت می کند. اگر کسی بفرستی که او را از من تحویل بگیرد و گر نه من او را آزاد می کنم، زیرا از نگهداری و حبس او معذورم. یکی از جاسوسان عیسی بن جعفر به او گزارش داده است که بسیار شنیده است موسی بن جعفر (ع) هنگامی که در خانه عیسی زندانی بوده چنین دعا می فرموده است:
«پروردگارا! تو خود می دانی که از تو می خواستم مرا برای عبادت خود فارغ گردانی و خدایا تو چنین فرمودی و ترا سپاس و ستایش باد.» هارون کسی را فرستاد که موسی بن جعفر (ع) را از عیسی بگیرد و به بغداد آورد و ایشان را تسلیم فضل بن ربیع کند. مدتی طولانی امام کاظم (ع) در خانه فضل زندانی بودند. هارون از فضل خواست که ایشان را بکشد و او نپذیرفت و هارون به او نوشت آن حضرت را تسلیم فضل بن یحیی بن خالد کند و چنان کرد.
فضل بن یحیی ایشان را در یکی از حجره های خانه خود زندانی کرد و نگهبانی بر ایشان گماشت و آن حضرت به عبادت خویش مشغول بود. همه شب را به شب زنده- داری و خواندن قرآن و نماز و دعا سپری می کرد و بیشتر روزها روزه می گرفت و روی خود را از محراب عبادت برنمی گرداند. در نتیجه فضل بن یحیی برای ایشان گشایش نسبی فراهم آورد و آن حضرت را گرامی داشت. این خبر به هارون که در رقه بود رسید. نامه یی به فضل بن یحیی نوشت و ضمن آن گشایش او را بر موسی بن جعفر سرزنش کرد و از او خواست که ایشان را بکشد. فضل از انجام آن خودداری کرد و هارون از این موضوع سخت خشم گرفت و مسرور خادم را فرا خواند و گفت: هم اکنون با مرکبهای پستی و چاپار به بغداد برو و همین که به بغداد رسیدی پیش موسی بن جعفر برو و اگر دیدی که در گشایش و آسایش است این نامه را به عباس بن محمد بده و بگو آنچه را در آن نوشته شده است اجرا کند، و نامه دیگری هم به سندی بن شاهک نوشت و به او دستور داد از آنچه عباس بن محمد می گوید اطاعت کند. مسرور به بغداد و خانه فضل بن یحیی آمد و هیچ کس نمی دانست چه قصدی دارد و به حجره موسی بن جعفر رفت و دید آنچه به هارون گزارش داده اند صحیح است. همان دم پیش عباس بن محمد برگشت و نامه او و نامه سندی بن شاهک را به آن دو تسلیم کرد. چیزی نگذشت که مردم دیدند فرستاده عباس بن محمد دوان دوان بیرون آمد و خود را به خانه فضل بن یحیی رساند و فضل سراسیمه بیرون آمد و خود را به خانه عباس بن محمد رساند. عباس دستور داد تازیانه و فلک حاضر کردند و فضل بن یحیی را برهنه کردند و سندی بن شاهک در حضور عباس صد تازیانه به او زد. فضل با رنگ پرسیده و خشمگین از خانه عباس بیرون آمد و از بیم و ناراحتی شروع به سلام دادن به مردم از چپ و راست کرد. مسرور این موضوع را برای هارون نوشت و هارون فرمان داد موسی بن جعفر (ع) را به سندی بن شاهک بسپرند.
آنگاه هارون در انجمن بزرگی نشست و گفت: ای حاضران و ای مردم! فضل بن یحیی از فرمان من سرپیچی کرده است و با فرمانبرداری از من مخالفت نموده است و چنان دیدم که او را لعنت کنم. شما هم او را لعنت کنید. مردم از هر سو شروع به نفرین و لعنت او کردند، چنان که کاخ هارون به لرزه درآمد. این خبر به اطلاع یحیی بن خالد رسید. سوار شد و خود را به کاخ رساند و از در دیگری، غیر از دری که مردم وارد می شدند، وارد کاخ شد و بدون اینکه مردم متوجه او شوند خود را علی بن موسی الرضا(ع) پشت سرش رساند و آهسته به هارون گفت: ای امیر مؤمنان! لطفا به من توجه کن.
هارون در حالی که ترسان بود به حرف یحیی گوش داد. یحیی گفت: فضل جوان است. من آنچه را که تو می خواهی انجام می دهم. چهره هارون گشاده و شاد شد و روی به مردم کرد و گفت: فضل در موردی از فرمان من سرپیچی کرده بود که او را لعنت کردم. اکنون توبه کرده است و به حلقه فرمان برگشته است. او را دوست بدارید. حاضران گفتند: ما دوستان کسی هستیم که تو با او دوست باشی و دشمنان کسی هستیم که تو با او دشمن باشی و اکنون همگان او را دوست می داریم. آنگاه یحیی بن خالد با اسبان برید بیرون آمد و خود را به بغداد رساند. مردم هم در هر مورد شایعه پراکنی و یاوه گویی می کردند. یحیی اظهار داشت برای بررسی امور بغداد و کارهای فرمانداران آمده است و چند روزی به این کارها سرگرم بود و سپس سندی بن شاهک را فرا خواند و به او دستور داد موسی بن جعفر (ع) را با زهری که به او داد مسموم کند. سندی بن شاهک آن زهر را با خوراکی درآمیخت و گفته اند با رطب درآمیخت و برای حضرت موسی بن جعفر (ع) برد و آن حضرت از آن خورد و احساس به زهرآلوده بودن خرما کرد. پس از آن سه روز تب دار بود و همان روز سوم رحلت فرمود. پس از رحلت موسی بن جعفر (ع) سندی بن شاهک فقیهان و بزرگان بغداد را احضار کرد. هیثم بن عدی و کسان دیگری هم بودند. آنان به جنازه موسی (ع) نگریستند که در آن نشانی از زخم و خفگی نبود. سندی از آنان خواست گواهی دهند که موسی بن جعفر (ع) به مرگ طبیعی درگذشته است و ایشان چنان گواهی دادند. آنگاه جنازه را بیرون آوردند و کنار پل نهادند و بانگ برداشتند این جنازه موسی بن جعفر است که به مرگ طبیعی درگذشته است، بیایید او را ببینید. مردم هم به چهره آن حضرت می نگریستند و می دیدند که مرده است. گروهی در زمان حضرت موسی بن جعفر بودند که می پنداشتند ایشان همان امام قائم منتظرند و زندان ایشان را همان غیبتی که در روایات آمده است می دانستند. یحیی بن خالد دستور داد جار بزنند که این جنازه موسی بن جعفر است، همان کسی که رافضیان می پنداشتند نمی میرد.
بیایید و به آن بنگرید. مردم به جنازه می نگریستند و می دیدند که مرده است.
آنگاه جنازه آن حضرت از دروازه تین (انجیر) به گورستان ویژه قریش برده و به خاک سپرده شد. این گورستان از دیر باز به دفن بنی هاشم و اشراف اختصاص داشت. و روایت شده است که چون مرگ امام موسی بن جعفر (ع) فرا رسید و آن حضرت محتضر شد، از سندی بن شاهک خواست تا یکی از بردگان آزاد کرده و وابسته ایشان را که از مردم مدینه بود و در محله مشرعه قصب، کنار خانه عباس بن- محمد ساکن بود بیاورد، تا عهده دار غسل و کفن کردن ایشان باشد و سندی پذیرفت و چنان کرد. سندی بن شاهک می گفته است: من از موسی بن جعفر (ع) تقاضا کردم اجازه دهد از مال خویش او را کفن کنم، نپذیرفت و گفت: کابین زنان و هزینه حج واجب و کفن مردگان ما خاندان از بهترین اموال ما و پاکیزه ترین آن فراهم است و کفن من هم پیش من است و می خواهم فلان برده آزاد کرده و وابسته ام عهده دار غسل دادن و کفن کردن من باشد و همان شخص این کار را انجام داد. مدت امامت ایشان پس از رحلت پدرشان سی و پنج سال بود. محل تولد آن حضرت در ابواء که جایی میان مکه و مدینه است در روز یک شنبه، هفتم صفر سال یک صد و بیست و هشت هجرت بود و تاریخ رحلت آن حضرت در بغداد، به روز جمعه شش روز باقی مانده از رجب و به قولی دیگر پنجم رجب سال یک صد و هشتاد و سه بود و در آن هنگام پنجاه و پنج ساله بود و گفته اند پنجاه و چهار ساله، و مادر ایشان کنیزی بود که حمیده نام داشت و از اهالی مراکش بود.
علی بن موسی الرضا (ع) فرموده است: پاداش زیارت مرقد پدرم همچون پاداش زیارت مرقد امام حسین (ع) است. و فرموده است هر کس مرقد پدرم را در بغداد زیارت کند، چنان است که مرقد رسول خدا (ص) و مرقد امیر المؤمنین (ع) را زیارت کرده باشد. البته فضیلت آن دو مرقد به جای خود محفوظ است و به امام رضا (ع) گفته شد: برای کسی که مرقد پدرت را زیارت کند چه پاداشی است؟ فرمود:
بهشت است و آن را زیارت کن. و نیز فرموده است: فضل زیارت مرقد پدرم همچون زیارت مرقد جدش یعنی رسول خداست. راوی می گوید گفتم: می ترسم داخل حرم شوم و برای من این کار ممکن نیست. فرمود: از پشت پرده و دیوار زیارت کن. و نیز فرموده است: خداوند بغداد را به حرمت مرقد دو تن از فرزندان حسین (ع) (یعنی موسی بن جعفر و محمد بن علی الجواد) نجات داده است. دعبل بن علی خزاعی که رحمت خدا بر او باد ضمن قصیده یی طولانی چنین سروده است: (کجایند آن بزرگوارانی که جدایی و غربت آنان را فرو گرفته است؟ درختان برومندی که در اطراف پراکنده اند. چون نسب خود را بیان کنند وارثان پیامبرند و آنان برترین سروران و برترین حمایت کنندگانند. ای فاطمه، ای دختر کسی که سراپا خیر است! برخیز و بر این ستارگان آسمان بر این فلات زاری کن. قبرهایی در کوفه و برخی در مدینه و برخی در منطقه فخ که درودهای من بر همه شان برسد و مرقدی در بغداد از نفسی پاک و پاکیزه که خدایش در غرفه های بهشت درآورد.» محمد بن ابی طلحه عونی هم گفته است:
«سلام بر آن پاک پاکیزه جعفر و تا آخر روزگار سلام بر موسی باد.»