فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیست و دوم در امامت و مناقب ابو جعفر محمد بن علی باقر (ع)

پس از امام علی بن حسین (ع)، ابو جعفر محمد بن علی باقر امام است که پدرش به امامت او نص و تصریح فرموده است و شرایط عقلی هم آن را ثابت کرده است. ایشان از لحاظ برتری علمی و پارسایی میان عامه و خاصه بر همه فرزندان امام سجاد مقدم است و از هیچ کس از فرزندان امام حسن و امام حسین آن مقدار از علم دین و حدیث و تفسیر و سیره و دیگر ابواب علوم که از ایشان نقل و آشکار شده، نقل نشده است. بازماندگان از اصحاب پیامبر (ص) و سرشناسان از طبقه تابعین و فقهای بزرگ مسلمان از آن حضرت معالم دین را روایت کرده اند و در وصیت امیر المؤمنین علی (ع) به فرزندانش نام محمد بن علی و امامت ایشان آمده است و پیامبر (ص) ایشان را به لقب باقر معرفی و ملقب فرموده اند. جابر گفته است، پیامبر به من فرمودند: ای جابر! شاید تو چندان زنده بمانی که یکی از اعقاب من از نسل پسرم حسین را ببینی. نامش محمد بن علی است. علم بن علی باقر(ع) دین را می شکافد شکافتنی و چون او را دیدی از سوی من به او سلام برسان. امام باقر (ع) فرموده است: پس از اینکه چشمهای جابر نابینا شده بود به خانه اش رفتم و بر او سلام دادم. پاسخ داد و پرسید کیستی؟ گفتم: محمد بن علی بن حسینم. گفت: پسرکم! نزدیک بیا. نزدیک رفتم. دستم را بوسید و خواست پایم را ببوسد، خود را کنار کشیدم. سپس گفت: رسول خدا بر تو سلام رسانده اند. گفتم:
سلام و رحمت و برکات خدا بر رسول خدا باد و پرسیدم: ای جابر! این موضوع چگونه است؟ گفت: روزی همراه پیامبر (ص) بودم. فرمودند ای جابر! شاید تو چندان زنده بمانی تا مردی از فرزندزادگان من به نام محمد بن علی بن حسین را ببینی که خداوند به او نور و حکمت ارزانی فرموده است. از سوی من به او سلام برسان. عبد الله بن عطاء مکی می گوید: دانشمندان را در حضور هیچ کس آن قدر کوچک ندیدم که در حضور ابو جعفر محمد بن علی (ع). حکم بن عیینة را با تمام جلالی که میان قوم خود داشت در حضور او چون کودکی کنار استادش می دیدم.
جابر بن یزید جعفی هر گاه می خواست حدیثی از محمد بن علی باقر (ع) نقل کند، می گفت: وصی اوصیاء و ولی اولیا و وارث علم انبیاء محمد بن علی بن حسین (ع) برای من چنین حدیث فرمود. قیس بن ربیع می گوید: از ابو اسحاق سبیعی در مورد جایز بودن مسح بر کفش پرسیدم. گفت: من هم چون می دیدم مردم بر کفش خود مسح می کشند چنان می کردم، تا آنکه مردی از بنی هاشم به نام محمد بن علی بن حسین را دیدم که هرگز کسی چون او ندیده ام. از او در مورد مسح بر کفش پرسیدم. مرا از آن منع کرد و گفت: امیر المؤمنین علی (ع) چنین نمی کرد و می گفت: حکم کتاب (قرآن) مقدم بر عمل مردم است که بر کفش مسح می کشند. ابو اسحاق گفت: از آن پس دیگر بر کفش خود مسح نکشیدم. قیس بن ربیع می گوید من هم دیگر بر کفش خود مسح نکشیدم. امام باقر (ع) در تفسیر این آیه «از دانایان (اهل ذکر) بپرسید اگر نمی دانید» می گفته است: ما اهل ذکر هستیم. ابو ذرعه می گوید: محمد بن علی باقر راست گفته است و به جان خودم سوگند که او از بزرگترین دانشمندان است. روایت شده است که هشام بن عبد الملک به حج آمده بود. در حالی که به شانه سالم، برده آزاد کرده خود، تکیه داده بود وارد مسجد الحرام شد. در همان هنگام امام باقر (ع) در مسجد نشسته بود. سالم به هشام گفت: ای امیر المؤمنین! این شخص محمد بن علی بن حسین است. هشام گفت: همان کسی که مردم عراق شیفته اویند؟
گفت آری. گفت: پیش او برو و بگو امیر المؤمنین می گوید، مردم در روز قیامت تا هنگامی که حسابهای آنان بررسی شود چه می خورند و چه می آشامند؟ امام باقر در پاسخ سالم فرمود: مردم کنار نهری محشور می شوند که نهرهای دیگری هم از آن سرچشمه می گیرد و از آنها می خورند و می آشامند تا از حساب فارغ شوند. هشام که می پنداشت بر امام باقر پیروز شده است تکبیر گفت و به سالم گفت: برو به محمد بن علی بگو، مردم در آن هنگام گرفتارتر از این هستند که به خوردن و آشامیدن برسند.
امام باقر (ع) فرمود: مردم در آتش و دوزخ گرفتارترند، در عین حال از این موضوع غافل نیستند که بگویند «اندکی آب به ما بدهید یا از آنچه به شما روزی داده است» .
هشام سکوت کرد و پاسخی نداد. روایت شده است که عمرو بن عبید به حضور امام باقر (ع) آمد که به خیال خود با پرسیدن برخی از سؤالها ایشان را بیازماید و گفت: فدایت گردم، معنی این آیه چیست «آیا آنان که کافرند ندیدند که آسمانها و زمین بسته بود ما آنها را بشکافتیم»؟ و مقصود از این بستگی و گشایش چیست؟ امام باقر فرمود: منظور این است که از آسمان قطره یی باران نمی بارید و از زمین هیچ گیاهی نمی رویید. عمرو سکوت کرد و راهی برای اعتراض نداشت و رفت. دوباره بازگشت و گفت: فدایت گردم، از معنی این آیه به من خبر بده که چون می فرماید «و هر کس مستوجب خشم من گردید، همانا خوار و هلاک شده است.» مقصود از خشم خداوند چیست؟ امام باقر فرمودند: خشم خداوند یعنی عقاب او بر گناهکاران. ای عمرو! هر کس تصور کند که خداوند را چیزی تغییر می دهد، به تحقیق کافر شده است. و روایت شده است که نافع بن ازرق به حضور امام باقر آمد و مقابل ایشان نشست تا از مسائلی در مورد حلال و حرام بپرسد. امام باقر ضمن گفتگوی با او فرمودند: به این خوارج بگو چرا و به چه دلیل جدا شدن از علی (ع) را روا دانستید و حال آنکه قبلا در اطاعت از او و در پیشگاه او خونهای خود را نثار می کردید و با نصرت او به خداوند تقرب می جستید؟ آنان به تو خواهند گفت او در دین خدا حکم تعیین کرد.
به آنان بگو خداوند متعال در شریعت پیامبرش در اموری حکم قرار داده و دو مرد را برای این کار مقرر داشته و فرموده است: «بفرستید حکمی از اهل مرد و حکمی از اهل زن که اگر قصد اصلاح داشته باشند خدا ایشان را به توافق رساند.» ، پیامبر (ص) هم سعد بن معاذ را در مورد بنی قریظه داور فرمودند و او در آن مورد چنان داوری کرد که خدای عز و جل هم حکم او را تأیید فرمود. آیا نمی دانید که امیر المؤمنین علی (ع) به هر دو داور فرمان داد که بر طبق احکام قرآنی حکم کنند و از آن درنگذرند و شرط فرمود که هر حکمی را که مخالف قرآن باشد رد خواهد فرمود، و چون به آن حضرت گفتند:
کسانی را داور کردی که بر ضد تو داوری کردند، فرمود: من ایشان را داور قرار ندادم، بلکه قرآن را داور قرار دادم. خوارج چگونه معتقدند کسی که به هر دو داور فرمان داده است بر طبق احکام قرآن داوری کنند و با آنان شرط کرده است هر حکمی را که مخالف با قرآن باشد نخواهد پذیرفت گمراه شده است و آیا غیر از بهتان است؟ نافع بن ازرق گفت: به خدا سوگند این استدلال و سخن را نشنیده بودم و به خاطر من هم نگذشته بود و ان شاء الله که این حق است.
امام باقر (ع) با این عظمت مقام علمی و عهده داری منصب امامت و ریاست و با آنکه خود عائله مند و از لحاظ درآمد از مردم متوسط بود، میان خواص و عوام مشهور به بخشندگی و جود بود و کرم ایشان نسبت به همگان معروف بود. عمرو بن دینار و عبد الله بن عمیر می گویند: هر گاه می خواستیم به دیدار ابو جعفر محمد بن علی برویم می دیدیم که ایشان برای ما هزینه و جامه می آورد و می گوید: این برای شما پیش از آنکه به دیدن من بیایید آماده شده است. سلیمان بن قرم می گوید: معمولا امام باقر (ع) جوایزی که به ما می بخشید میان پانصد و ششصد، تا هزار درهم بود. حسن بن کثیر هم می گوید: از نیازمندی خود و بی توجهی دوستان و برادران به امام باقر شکایت کردیم. فرمود: چه بد برادری است که ترا در حالی که توانگر هستی رعایت کند و چون تنگدست شوی از تو ببرد، و سپس به غلام خود دستور فرمود کیسه یی برای من آورد که در آن هفتصد درهم بود و فرمود: این را خرج کن و هر گاه تمام شد به من خبر بده. از امام باقر پرسیدند: چرا گاهی احادیث را بدون ذکر سلسله سند (مرسل) بیان می کنی؟ فرمود: هر گاه سند حدیثی را نقل نکردم، سند آن پدرم از پدر بزرگم از پدرش از رسول خدا از جبریل از خداوند است. امام باقر (ع) فرموده است: در یکی از عمره های خود پس از انجام اعمال در حجر اسماعیل نشسته بودم. ناگاه دیدم ماری از ناحیه مسعی بیرون آمد و نزدیک شد و از کنار حجر الاسود شروع به طواف کرد و چون هفت دور طواف خود را تمام کرد کنار مقام ابراهیم آمد و بر دم خود ایستاد و دو رکعت نماز گزارد، و این موضوع به هنگام ظهر صورت گرفت. عطا و گروهی از یارانش هم آن مار را دیده بودند. پیش من آمدند و گفتند: ای ابو جعفر! آیا این مار را دیدی؟ گفتم: آری دیدم که چگونه رفتار کرد. اکنون پیش او بروید و به او بگویید: محمد بن علی می گوید این ساعت مسجد خلوت است، ولی بعد بردگان و سیاهان کنار کعبه خواهند آمد. تو اعمال خودت را انجام دادی، اکنون هم توقف خودت را کوتاه کن و برو که ما بر تو از ایشان می ترسیم. گوید چون این پیام را گزاردیم آن مار توده یی از شن های مسجد را جمع کرد و دم خویش را بر آن نهاد و در هوا ناپدید شد. از ابو عتیبه (ابو عیینه) روایت شده است که مردی به حضور امام باقر آمد و گفت: من مردی شامی هستم و به خدا سوگند که همواره شما خاندان را دوست داشته ام و از دشمنان شما دوری و بیزاری می جویم. ولی پدرم دوستدار بنی امیه بود و آنان را بر شما برتری می داد و به این سبب بر یک دیگر خشمگین بودیم و با آنکه فرزندی جز من نداشت در زمان زندگیش بر من ستم می کرد و پس از مرگ هم با آنکه مال بسیاری داشت مرا از آن محروم کرده است. او پستو و صندوقخانه یی داشت که خود به تنهایی آنجا می رفت. پس از مرگش همه جا را جستجو کردم و به مال او دست نیافتم و تردید ندارم که آن را جایی در زیر خاک پنهان کرده است و از من پوشیده داشته است. امام باقر به او فرمود: آیا دوست داری پدرت را ببینی و از او بپرسی که مالش را کجا پنهان کرده است؟ آن مرد گفت: آری و به خدا سوگند که نیازمند و مستمندم. امام باقر برای او در کاغذ سپیدی چیزی نوشت و آن را با مهر خود ممهور کرد و فرمود: امشب با این نامه به وسط گورستان بقیع برو و بگو ای درجان! مردی که عمامه بر سر دارد پیش تو می آید. این نامه را به او بده و بگو من فرستاده محمد بن علی هستم و سپس از هر چه می خواهی از او بپرس. آن مرد نامه را گرفت و رفت. فردا صبح زود من بر در خانه امام باقر رفتم تا ببینم کار آن مرد به کجا رسیده است. دیدم او هم بر در خانه ایستاده و منتظر اجازه است. با یک دیگر به حضور امام رسیدیم و آن مرد گفت: خداوند می داند علم خود را کجا نهد.
دیشب با نامه شما به وسط گورستان بقیع رفتم و درجان را صدا کردم. مردی که عمامه بر سر داشت آمد و گفت: من درجانم. چکار داری؟ گفتم: من فرستاده محمد بن علی هستم و این هم نامه اوست. گفت: ای فرستاده حجت خدا بر خلق خدا خوش آمدی. نامه را گرفت و خواند و گفت: دوست داری پدرت را ببینی؟ گفتم آری.
گفت: همین جا باش تا من او را بیاورم که او در ناحیه ضجنان است . او رفت و چیزی نگذشت که با مرد سیاهی که بر گردنش ریسمان سیاهی بسته بود و از تشنگی زبانش بیرون افتاده بود برگشت و گفت: این پدر تو است، ولی شعله و دود دوزخ و آتش و درد شکنجه های دردناک او را دگرگون کرده است. گفتم: تو پدرم هستی؟
گفت: آری. گفتم: چه چیزی موجب دگرگونی تو شده است و این چنین چهره ات را تغییر داده است؟ گفت: من دوستدار بنی امیه بودم و آنان را به اهل بیت رسول خدا ترجیح دادم و خداوند به آن سبب مرا عذاب داد. و تو دوستدار اهل بیت پیامبرت بودی و من از این سبب بر تو خشمگین بودم و از مال خود ترا محروم کردم و آن را زیر خاک پنهان کردم و اکنون از پشیمانانم. به بوستان من برو و زیر درخت زیتون را حفر کن و آن مال را که یک صد و پنجاه هزار درهم است بردار. پنجاه هزار درهم آن را به محمد بن علی بپرداز و بقیه آن از تو باشد، و من اکنون در جستجوی آن مال می روم. ابو عتیبه می گوید: سال بعد به امام باقر گفتم: آن مرد چه کرد؟ گفت:
پنجاه هزار درهم آورد که من وام خود را از آن پرداختم و زمینی خریدم و به نیازمندان دادم و همانا این کار بر آن مرده پشیمان، با همه بی مهری او بر ما سودبخش است، زیرا مرا شاد و نسبت به من مهربانی کرده است. امام باقر (ع) فرموده است: ما اهل بیت رحمتیم و شاخه های درخت نبوتیم و معدن حکمت و محل آمد و شد فرشتگان و مهبط وحی هستیم. روایت شده است که جابر در حالی که عمامه سیاهی بر سر می بست در مسجد پیامبر (ص) می نشست و می گفت: ای باقر، ای شکافنده علم! مردم مدینه می گفتند:
جابر هذیان می گوید و جابر می گفت: به خدا سوگند هذیان نمی گویم، ولی از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمودند: ای جابر! تو به زودی مردی از خاندان مرا خواهی دید که نامش نام من و چهره اش شبیه چهره من است و او علم را خواهد شکافت، شکافتنی و این موضوع باعث آن است که چنین می گویم. تا آنکه روزی که در یکی از کوچه های مدینه چشمش به پسری افتاد و گفت: ای پسر! به من روی کن و امام باقر رو به او کرد. سپس گفت برگرد و برگشت. جابر گفت: سوگند به کسی که جان من در دست اوست که این اندام و شمایل پیامبر است. سپس پرسید بن محمد(ع) که ای پسر! نامت چیست؟ فرمود: من محمد بن علی بن حسینم. جابر شروع به بوسیدن سر امام باقر کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد. رسول خدا به تو سلام رساند. گوید امام باقر در حالی که ترسیده بود به حضور پدرش علی بن حسین آمد و این خبر را به اطلاع ایشان رساند. امام سجاد فرمود: آیا جابر چنین کرد؟ گفت آری.
فرمود: پسرم در خانه خود بنشین و جابر بامداد و غروب به حضور امام باقر می رسید و مردم مدینه می گفتند: جای بسی تعجب است از جابر، با آنکه آخرین کسی است از اصحاب پیامبر که باقی مانده، صبح و عصر به حضور این پسر می آید. چیزی نگذشت که امام سجاد رحلت فرمود. امام باقر (ع) به احترام آنکه جابر افتخار مصاحبت با پیامبر را داشته است به خانه او می آمد و می نشست و از خداوند متعال برای آنان سخن می گفت و مردم مدینه می گفتند: گستاخ تر از محمد بن علی ندیده ایم، و امام باقر که گفتار ایشان را شنید، برای آنان از پیامبر (ص) سخن می گفت. آنان گفتند: دروغگوتر از این ندیده ایم. از کسی سخن می گوید که او را اصلا ندیده است، و چون امام باقر شنید که چنین می گویند، برای آنان از قول جابر بن عبد الله حدیث می کرد و آنان می پذیرفتند و تصدیق می کردند و حال آنکه به خدا سوگند جابر برای کسب دانش به خانه و حضور امام باقر (ع) می رفت. امام باقر (ع) روز سه شنبه یا جمعه، سوم صفر سال پنجاه و هفت هجرت، در مدینه متولد شد و در ماه ذی حجه یا ربیع الاول یا ربیع الآخر سال یک صد و چهارده هجرت در پنجاه و هفت سالگی در مدینه رحلت فرمود. مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبی (ع) است. کنیه مادرش را ام عبد الله و ام عبده نوشته اند. بنا بر این نسب امام باقر از سوی پدر و مادر به هاشم و به امیر المؤمنین علی می رسد. امام باقر در علم و فضل شهره و ضرب المثل است و در باره صفات پسندیده ایشان آثار و اشعار بسیار نقل شده و در باره آن حضرت قرطی چنین سروده است:
ای شکافنده علم برای پرهیزگاران و ای بهترین کسی که بر کوهها تلبیه گفته است.» و مالک بن اعین جهنی در مدح ایشان چنین سروده است:
«هر گاه مردم در جستجوی علم قرآن باشند، قریش اهل بیت و خاندان آن هستند.
اگر گفته شود پسر دختر پیامبر در چه مقامی است؟ بدیهی است به شاخه های برافراشته نایل می شود.
آنان ستارگانی درخشان برای شبروانند و کوههای استواری هستند که علم متراکم و انباشته یی را به ارث برده اند.» محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است:
«سلام بر امام سجاد و بر پسرش. برشکافنده علم که مشهور بر شکافتن آن است.»

مجلس بیست و سوم در امامت و مناقب ابو عبد الله جعفر بن محمد (ع)

بر طبق نص صریح پس از امام باقر، ابو عبد الله بن محمد صادق (ع) امام است. او فاضل ترین مردم روزگار خویش بود و بر همگان در فضل و سروری میان عام و خاص برتری یافت و مردم چندان از آن حضرت علوم مختلف را روایت کرده اند که از هیچ یک از افراد اهل بیت به آن اندازه روایت نکرده اند. اصحاب حدیث نام راویانی را که از ایشان روایت نقل کرده اند برشمرده اند که به چهار هزار تن رسیده است، هر چند شاگردان و راویان ایشان دارای آراء مختلف و مذاهب گوناگون کلامی و فقهی بوده اند. امام صادق (ع) فرموده است که چون رحلت پدرم فرا رسید فرمود: ای جعفر! به تو در باره اصحاب خود به خیر و نیکی سفارش می کنم. گفتم: فدایت گردم، آنان را فقط هنگامی رها خواهم کرد که نیازی به هیچ گونه چیزی در این شهر نداشته باشند (عالم و غنی و بی نیاز شده باشند). از امام باقر پرسیدند که پس از ایشان چه کسی امام است؟ با دست خود به جعفر صادق زد و فرمود: به خدا سوگند این قائم آل محمد (ص) است. امام صادق (ع) فرموده است: پدرم ودایع امامت را به من سپرد و چون رحلتش نزدیک شد به من فرمود: گواهانی اینجا بیاور و من چهارتن از قریش از جمله نافع آزاد کرده و وابسته عبد الله بن عمر را حاضر کردم. پدرم فرمود: بنویس و این وصیتی است که یعقوب به پسرانش کرد «ای پسرکان من! همانا خداوند برای شما دین را برگزیده است و نباید که شما بمیرید مگر آنکه مسلمان باشید.» و محمد بن علی بن جعفر بن محمد چنین وصیت می کند و دستور می دهد که او را در همان جامه که روز جمعه در آن نماز می گزارده است کفن کند و عمامه یی بر سرش بپیچد و گورش را مستطیل شکل و چهار انگشت از زمین بلند قرار دهد و بندهای کفن او را هنگام دفن بگشاید. سپس به گواهان فرمود: خدایتان رحمت کند، برگردید. من گفتم: پدر جان! این چه بود که بر آن گواه گرفته شود؟ فرمود: خوش نداشتم که با تو ستیزه کنند و بگویند به تو وصیت نشده است و خواستم دلیلی برای تو باشد.
جناب زید بن علی (ع) گفته است: هر زمان مردی از ما خاندان وجود دارد که حجت خداوند بر خلق است و خداوند به وجود او با خلق احتجاج می کند و حجت این روزگار پسر برادرم جعفر بن محمد است که درود بر هر دوشان باد. هر کس با او مخالفت ورزد هدایت نمی شود. حنّان بن سدیر می گوید: از پدرم سدیر صیرفی شنیدم که می گفت: پیامبر (ص) را در خواب دیدم که برابر ایشان طبقی قرار داشت و بالای آن دستمالی بود. نزدیک رفتم، سلام دادم. پاسخ فرمودند و دستمال را از روی طبق برداشتند در طبق خرمای رطب بود و پیامبر (ص) شروع به خوردن رطب فرمودند. من گفتم: ای رسول خدا! به من هم لطف کنید. یک رطب دادند و خوردم و باز تقاضا کردم، لطف فرمودند.
بدین گونه هشت خرما گرفتم و خوردم باز هم تقاضا کردم. فرمودند: برای تو بس است. از خواب بیدار شدم و فردای آن شب به حضور مولای خود امام صادق (ع) رسیدم. برابر ایشان طبقی بود که روی آن با دستمال پوشیده بود. همان گونه که در خواب دیده بودم، امام صادق دستمال را از روی طبق برداشتند. در آن خرما بود و شروع به خوردن خرما کرد. گفتم: ای پسر رسول خدا! به من هم لطف کنید. یک رطب داد و همچنان تا هشت رطب خواستم و لطف کرد. سپس گفتم: ای پسر رسول خدا! بیشتر لطف کنید. فرمود: اگر پدر بزرگم بیشتر داده بودند می دادم، ولی برای تو همین اندازه بس است. روایت شده است که منصور عباسی به ربیع فرمان داد امام صادق را پیش او بیاورد و آورد. همین که چشم منصور به ایشان افتاد گفت که خدا مرا بکشد اگر ترا نکشم. آیا در پادشاهی من ستیزه می ورزی و فتنه می انگیزی؟ امام صادق (ع) فرمودند:
به خدا سوگند نه تنها چنین نکرده ام بلکه اراده آن را هم نداشته ام و اگر سخنی از دروغگویی به اطلاع تو رسیده است، بر فرض که من چنان کرده باشم، نسبت به یوسف (ع) ستم شد و گذشت کرد و ایوب مورد آزمایش قرار گرفت و شکیبایی کرد و به سلیمان پادشاهی عطا شد، سپاسگزاری کرد. آنان همه پیامبران خدایند و نسب تو به ایشان می رسد. منصور گفت: آری همچنین است. اکنون بیا اینجا و بالای تخت بنشین و امام چنان فرمودند. منصور گفت: آنچه گفتم فلانی خبر داده است. امام صادق فرمود: او را حاضر کن تا رویا روی شویم. آن مرد را احضار کردند. منصور به او گفت: تو خود آنچه را از جعفر نقل کردی شنیده ای؟ گفت: آری. امام صادق به او فرمود: تو خود شنیده ای؟ گفت: آری. امام از او خواست سوگند بخورد.
منصور به او گفت: سوگند می خوری؟ گفت: آری، و شروع به سوگند خوردن کرد.
امام صادق به منصور فرمود: بگذار من سوگندش دهم، پذیرفت. امام صادق (ع) به مرد سخن چین فرمود: بگو از نیرو و قوت خداوند بیزارم و به نیرو و قوت خود پناه می برم که جعفر چنین کرده و چنین گفته است. مرد سخن چین اندکی خود داری کرد، ولی سپس سوگند خورد. لحظه یی بیش نگذشت که بر زمین افتاد. منصور گفت: پایش را بکشید و از اینجا لاشه اش را بیرون ببرید که خدایش لعنت کناد. ربیع می گوید: من دیدم هنگامی که جعفر بن محمد پیش منصور آمد، لبهای ایشان حرکت می کرد و هر چه لبهایش را تکان می داد (زیر لب دعا می خواند)، خشم منصور فرو می نشست تا آنکه او را به خود نزدیک ساخت و آرام گرفت و چون امام صادق (ع) از پیش منصور بیرون آمد، پی ایشان رفتم و گفتم: این مرد از همه بر تو خشمگین تر بود و چون پیش او آمدی و زیر لب دعا می خواندی و هر چه لبهایت را تکان می دادی خشم او فرو می نشست. چه دعایی می خواندی؟ فرمود:
دعایی که پدر بزرگم علی بن حسین (ع) می خوانده است. گفتم: فدایت شوم، آن دعا چیست؟ فرمود این است:
«یا عدتی عند شدتی و یا غوثی عند کربتی فاحرسنی بعینک التی لا تنام و اکنفنی برکنک الذی لا یرام.» «ای پناه من در سختی من، ای فریادرس من در درماندگی من! مرا با چشم خودت که هرگز نمی خسبد حراست فرمای و با رکن خودت که سست و ویران نمی شود حمایت فرمای.» ربیع می گوید: این دعا را حفظ کردم و هیچ سختی و گرفتاری برای من پیش نمی آمد، مگر آنکه با این دعا گشوده می شد، و به جعفر بن محمد (ع) گفتم: چرا اجازه ندادی که آن مرد سخن چین به خدا سوگند خورد؟ گفت: خوش نداشتم، زیرا اگر توحید و تمجید خداوند می کرد، ممکن بود خداوند از او چشم پوشی و بردباری فرماید و شکنجه اش را به تأخیر اندازد. بدین جهت بود که او را چنان سوگند دادم که شنیدی و خداوند متعال او را سخت فرو گرفت. روایت شده است که داود بن عبد الله بن عباس معلی بن خنیس، وابسته جعفر بن محمد (ع) را کشت و اموال او را تصرف کرد. امام صادق (ع) در حالی که ردای خود را می کشید (کنایه از حرکت تند و در حال خشم است)، پیش داود رفت و فرمود: وابسته مرا می کشی و اموال مرا تصرف می کنی؟ مگر نمی دانی که مرد با سوگ و اندوه می تواند بخوابد ولی با خشم و غضب نمی تواند بخوابد؟ همانا به خدا سوگند که از خدا بر ضد تو یاری می جویم (نفرینت می کنم) داود با لحن آمیخته به تمسخر گفت: ما را از نفرین خود می ترسانی؟ امام صادق به خانه خویش برگشت و تمام آن شب را در حال نماز گذراند. هنگام سحر شنیدند در مناجات خود چنین عرض می کند: ای صاحب نیروی بسیار نیرومند و ای دارنده انتقامهای سخت و ای دارنده عزتی که همه آفریدگان تو در برابر آن خوار و زبونند! شر این سرکش را از من کفایت فرمای و از سوی من از او انتقام بگیر. ساعتی بیش نگذشت که بانگ شیون برخاست و گفتند: داود هم اکنون بمرد. ابو بصیر می گوید: به مدینه رفتم. کنیزی همراهم بود. با او همبستر شدم و برای حمام بیرون آمدم. یاران شیعه خود را دیدم که آهنگ خانه جعفر بن محمد (ع) را دارند. ترسیدم آنان پیش از من بروند و من نتوانم وارد خانه امام شوم و با آنان رفتم و همین که وارد خانه شدم و برابر امام رسیدم به من نگریست و فرمود: ای ابا بصیر! مگر نمی دانی که در خانه پیامبران و فرزندان ایشان شخص جنب وارد نمی- شود؟ من شرمنده شدم و گفتم: ای پسر رسول خدا! یاران خود را دیدم و ترسیدم نتوانم با آنان بیایم و این مجلس از دست رود و دیگر هرگز چنین کاری نخواهم کرد و بیرون آمدم. امام صادق فرمود: الواح موسی (ع) و عصای آن حضرت پیش ماست و ما وارثان پیامبرانیم. امام صادق (ع) فرموده است: سلاح موسی بن جعفر(ع) پیامبر (ص) پیش من است و در آن باره کسی با من ستیزه ندارد و فرمود: از این سلاح دفاع خواهد شد و اگر نزد بدترین خلق خدا نهاده شود، بهترین ایشان می شود. سپس فرمود: همانا امامت به کسی خواهد رسید که گلوها و گردنها به سوی او کشیده می شود و هر گاه خواست خداوند باشد بیرون خواهد آمد و مردم خواهند گفت: چه موضوعی است؟ و خداوند برای او دستی بر سر رعیتش قرار می دهد. عمر بن ابان می گوید: از امام صادق (ع) در باره آنچه مردم می گویند که صفحه مهرشده یی به ام سلمه منسوب است و در آن آمده است که چون پیامبر (ص) رحلت فرمودند، علم و سلاح ایشان و هر چه از این امور بود به علی (ع) ارث رسید و سپس به حسن (ع) و حسین (ع) ارث رسیده است پرسیدم و گفتم: سپس به علی بن حسین و پس از او به پسرش محمد بن علی و پس از او به شما رسیده است؟ فرمود آری، و امام صادق (ع) فرموده است: شمشیر رسول خدا (ص) و پرچم پیروزی و زره و مغفر و دیگر ابزار جنگ ایشان پیش من است. الواح موسی و عصای آن حضرت و انگشتری سلیمان بن داود (ع) و طشتی که موسی (ع) در آن قربانی می نهاد و آن نامی که چون رسول خدا در جنگها میان مسلمانان و مشرکان قرار می داد هیچ تیری از آنان به مسلمانان نمی خورد، همه پیش من است و همانی که فرشتگان آن را آورده اند پیش من است. مثل سلاح رسول خدا میان ما همچون مثل تابوت در بنی اسرائیل است. در بنی اسرائیل در هر خاندانی که آن تابوت بود نبوت از ایشان بود و هر کس از ما که سلاح پیامبر (ص) در دستش باشد، امامت از اوست. پدرم زره رسول خدا را پوشید و بر زمین کشیده می شد و دامنش بر زمین خط انداخت. من هم پوشیده ام و ان شاء الله به قامت قائم ما کاملا برازنده و به اندازه خواهد بود. امام صادق (ع) می فرمود: دانش ما غابر و مزبور و نکته یی در دلها و آوایی در گوشهاست و همانا که جفر احمر و جفر ابیض و مصحف فاطمه (ع) و جامعه نزد ماست و در آن همه چیزهایی که مردم به آن نیازمندند وجود دارد. از ایشان خواستند که این موارد را توضیح دهند. فرمودند: غابر عبارت است از دانش مربوط به آینده و مزبور عبارت است از دانش مربوط به گذشته و مقصود از نکته دلها الهام است و منظور از آوایی در گوشها، سخن گفتن فرشتگان است که آوای ایشان شنیده می شود و شخص ایشان دیده نمی شود. اما جفر احمر ظرفی (صندوقچه یی) است که سلاح پیامبر در آنست و آن هرگز بیرون آورده نمی شود تا قائم ما اهل بیت قیام کند. جفر ابیض صندوقچه دیگری است که در آن تورات موسی و انجیل عیسی و زبور داود علیهم السلام و کتابهای نخستین قرار دارد. مصحف فاطمه (ع) چیزی است که در آن موضوع هر حادثه و نام همه کسانی که تا روز رستاخیز به حکومت می رسند ثبت است. جامعه هم نوشته یی است در طوماری که طول آن هفتاد ذراع است و رسول خدا (ص) شخص خود و از زبان خویش املاء فرموده اند و امیر المؤمنین علی (ع) به خط خود نوشته است و به خدا سوگند که در آن تمام احکامی که مردم تا روز رستاخیز نیازمند آنند آمده است و در آن حتی دیه وارد کردن یک خراش و تازیانه و نیم تازیانه هم آمده است. امام صادق (ع) همچنین می فرمود: حدیث من حدیث پدرم و حدیث پدرم حدیث جدم و حدیث جدم حدیث علی بن ابی طالب (ع) و حدیث علی بن ابی طالب حدیث رسول خدا (ص) است و حدیث رسول خدا (ص) چون گفتار خداوند است. و نیز می فرموده است: اخبار ما پیچیده و دشوار است. کسی جز فرشته مقرب یا پیامبر مرسل یا مؤمنی که خداوند دل او را آزموده باشد آن را تحمل نمی کند یا شهری استوار آن را حمل می کند. گفته شد: مقصود از شهر استوار چیست؟ فرمود:
قلبی که مجتمع باشد. و روایت شده است که گروهی از قبیله جهینة به خانه امام صادق آمدند. از ایشان پذیرایی فرمود و چون خواستند بروند، برای آنان توشه و زاد فراهم فرمود و به آنان بخشش و عنایت کرد. ولی همین که خواستند بارهای خود را ببندند و بار کنند به خدمتکاران خود فرمود: از ایشان فاصله بگیرید و آنان را یاری ندهید. میهمانان پس از آنکه بارهای خود را بستند و بار کردند برای وداع به حضور امام صادق آمدند و گفتند: ای پسر پیامبر! میزبانی فرمودی و چه نیکو میزبانی کردی و عطا فرمودی و چه بسیار عطا کردی و سرانجام به خدمتکارانت فرمان دادی ما را برای بستن بار یاری ندهند. این چگونه بود؟ فرمود: ما خاندان به میهمان برای رفتن از خانه خود یاری نمی دهیم. مالک بن انس که فقیه مدینه است می گوید: من مکرر به حضور امام صادق (ع) می رسیدم و برای من تشکچه یی می گسترد و حرمت مرا نگه می داشت و می فرمود:
ای مالک! من ترا دوست دارم، و من از این جهت شاد می شدم و شکر و ستایش خدا را به جا می آوردم و امام صادق هیچ گاه از این سه حالت بیرون نبود که یا روزه داشت، یا در حال نماز بود، یا ذکر می گفت و از بزرگان پارسایان و عابدان بود و از آن گروه بود که از خدای خود بیم داشتند و بسیار حدیث می فرمود و خوش- مجلس بود و نیک محضر و پر فایده. و هر گاه سخنی از قول رسول خدا بیان می- کرد، گاه رنگش زرد می شد و گاه سبز، آنچنان که شناخته نمی شد. سالی در خدمت او حج گزاردم و چون سوار بر ناقه خود شد و خواست تلبیه بگوید صدا در گلویش قطع می شد و چنان عقده به گلویش می گرفت که نزدیک می شد از ناقه به زمین افتد.
گفتم: ای پسر رسول خدا! چاره نیست و باید تلبیه بگویی. فرمود: ای پسر ابو عامر! چگونه جرأت می کنم که لبیک بگویم و حال آنکه از آن بیم دارم که خداوند به من بگوید لا لبیک و لا سعدیک.
تولد امام صادق در مدینه هنگام سپیده دم جمعه یا دوشنبه، سیزده شب باقی مانده (هفدهم) ربیع الاول سال هشتاد و سه هجرت بوده است و آن حضرت در شوال سال یک صد و چهل و هشت رحلت فرموده است. تاریخ رحلت ایشان را روز دوشنبه نیمه رجب آن سال هم گفته اند. مدت عمر ایشان شصت و پنج سال و مدت امامت ایشان سی و چهار سال بوده است. مادر آن حضرت ام فروة دختر قاسم بن محمد بن ابی بکر است. امام صادق (ع) فرموده است: هر کس مرا زیارت کند خطاهایش آمرزیده می شود و فقیر نمی میرد. از امام حسن عسکری روایت شده است که هر کس امام صادق و پدرش را زیارت کند به بیماری چشم گرفتار نمی شود و درد و رنجی به او نمی رسد و گرفتار نمی میرد. روایت شده است که امام صادق (ع) این بیت را بسیار می خواند: (هر گروهی از مردم دولتی را انتظار می کشند و دولت ما در آخر زمان آشکار خواهد شد». محمد بن ابی طلحه عونی در باره آن حضرت چنین سروده است:
«سلام بر پاک پاکیزه شده جعفر و سلام بر آن مولی تا پایان روزگار.» و سید حمیری در مدح ایشان چنین سروده است:
«ای کسی که سوار بر شتر تنومند تیزرو، بیابانها را به سوی مدینه در می نوردی، چون خدایت هدایت فرمود و جعفر (ع) را دیدار کردی به او بگو: ای ولی خدا و ای پسر شخص پاکیزه، ای ولی خدا و ای پسر ولی خدا! نخست به سوی خداوند رحمان توبه می کنم و سپس در پیشگاه تو از گناهی که در آن اصرار داشتم (کیسانی بودن) و همواره در آن راه کوشش و تلاش می کردم توبه می کنم.»

مجلس بیست و چهارم در امامت و مناقب ابو الحسن موسی بن جعفر (ع)

پس از امام صادق (ع) با توجه به نص صریح ایشان و خصال پسندیده و اعتبار شرایط عقلی، موسی بن جعفر (ع) امام است. کنیه معروف آن حضرت ابو الحسن و ابو ابراهیم و معروف به عبد صالح و ملقب به کاظم است. گاهی هم کنیه ابو علی برای ایشان به کار رفته است. فیض بن مختار می گوید به امام صادق (ع) گفتم: دست مرا بگیرید و از آتش نجات دهید و بگویید که پس از شما چه کسی برای ما خواهد بود؟ در این هنگام ابو ابراهیم که پسر بچه یی بود وارد شد. امام صادق فرمود: پس از من این امام شماست و به او توسل و تمسک جویید. معاذ بن کثیر می گوید به امام صادق گفتم: از خداوند متعال مسألت می کنم همان گونه که به پدرت چنین نعمتی (فرزندی مثل تو) ارزانی فرموده است، به شما هم لطف فرماید که پس از شما عهده دار امامت باشد. فرمود: خداوند چنین نعمتی ارزانی فرموده است. گفتم: فدایت گردم، او کیست؟ امام صادق به عبد صالح اشاره فرمود و در آن هنگام موسی بن جعفر پسرکی بود و خفته بود.
حسن بن عبد الله که از عابدان و پارسایان بنام روزگار خود بوده است می گوید به ابو الحسن موسی بن جعفر گفتم: امروز امام کیست؟ فرمود: اگر به تو بگویم می- پذیری؟ گفتم آری. امام کاظم فرمود منم. گفتم چیزی به من ارائه دهید که به آن استدلال کنم. فرمود: کنار این بوته خار مغیلان برو و به او بگو موسی بن جعفر می گوید پیش من بیا. حسن بن عبد الله می گوید: به خدا سوگند کنار آن بوته رفتم و به خدا سوگند دیدم به حرکت آمد و زمین را می شکافد تا آنکه مقابل امام ایستاد و سپس موسی بن جعفر به آن اشاره کرد و به جای خویش برگشت. ابو بصیر می گوید، به موسی بن جعفر (ع) گفتم: فدایت گردم، امام به چه چیزی شناخته می شود؟ فرمود: به چند چیز، نخست آنکه پدرش به او نص و تصریح کرده باشد و اشاره خودش به آن که حجت است. دیگر آنکه از هر چه سؤال می شود پاسخ گوید، یا خودش از اموری که در آینده اتفاق می افتد خبر دهد و با مردم با همه زبانها سخن بگوید. امام کاظم آنگاه به من فرمود: ای ابو محمد! پیش از آنکه از اینجا برخیزی آیتی به تو نشان خواهم داد. چیزی نگذشت که مردی خراسانی به حضور ایشان آمد و با زبان عربی سخن گفت و موسی بن جعفر به فارسی پاسخ او را داد.
مرد خراسانی گفت: به خدا سوگند تنها چیزی که موجب شد عربی سخن بگویم، این بود که گمان می کردم شما زبان فارسی را خوب نمی دانید. امام فرمود:
سبحان الله اگر نتوانم به خوبی پاسخ ترا به فارسی بدهم چه فضیلتی بر تو دارم که سزاوار امامت باشد. سپس به من فرمود: ای ابا محمد! سخن هیچ یک از مردم و آوای پرندگان و سخن هر چیزی که جان داشته باشد، بر امام پوشیده نمی ماند. ابن سنان روایت می کند که وقتی هارون الرشید جامه هایی به عنوان پاداش برای علی بن یقطین فرستاد و از جمله جبه یی از خز زردوزی شده بود. علی بن یقطین تمام آن جامه ها از جمله همین جبه را همراه خمس اموال خود برای حضرت موسی بن جعفر فرستاد. چون این اموال به حضور ایشان رسید اموال و جامه ها را پذیرفتند، ولی جبه را به دست فرستاده علی بن یقطین پس فرستادند و برای او نوشتند: این جبه را خوب نگهداری کن و از دست مده که به زودی برای تو موضوعی پیش خواهد آمد که به این جبه نیازمند می شوی. علی بن یقطین از پس فرستادن آن جبه به شک و تردید افتاد که سبب آن را نمی دانست و آن را نیکو نگهداشت. پس از چندی علی بن یقطین نسبت به یکی از خدمتکاران ویژه خود خشم گرفت و او را از خدمت خود بیرون کرد. آن غلام از گرایش علی به حضرت موسی- بن جعفر اطلاع داشت و می دانست که او گاهگاه اموال و جامه و چیزهای گران بها و هدیه برای ایشان می فرستد. در این باره پیش هارون سخن چینی کرد و به او گفت که علی معتقد به امامت موسی بن جعفر است و همه ساله خمس منافع خویش را برای ایشان می فرستد. از جمله همان جبه یی را که امیر مؤمنان برای بزرگداشت به او ارزانی داشته است در فلان وقت برای موسی بن جعفر (ع) فرستاده است. هارون از این موضوع برآشفته و سخت خشمگین شد و گفت: در این مورد بررسی می کنم و اگر چنان باشد که تو می گویی جان علی بن یقطین بر باد رفته است. همان دم علی را احضار کرد. چون آمد و برابرش ایستاد، هارون پرسید: آن جبه یی را که به تو داده بودم چه کردی؟ گفت: ای امیر مؤمنان آن را در صندوقچه سر به مهری نهاده ام و بر آن مشک و بوی خوش ریخته ام و نیکو نگهداری می کنم و هر صبح و شام آن صندوقچه را می گشایم و برای تبرک، آن دراعه را می بوسم و به آن نگاه می کنم و سپس بر جای خود می نهم. گفت: هم اکنون آن را بیاور. علی بن یقطین گفت فرمانبردارم و یکی از خدمتگزاران خود را فرا خواند و گفت: به فلان حجره خانه من برو. کلیدش را از خزانه دار بگیر و فلان صندوق را بگشای و صندوقچه یی را که در آن است و سر به مهر است بیاور. چیزی نگذشت که خدمتگزار صندوقچه را همچنان سر بسته آورد و پیش هارون گذاشت. هارون دستور داد مهر آن را شکستند و گشودند و چون آن جبه را به حال خود دید که پیچیده و آغشته به مشک و بوی خوش است. آرام گرفت و خشمش فرو نشست و به علی بن یقطین گفت: آن را بر جای خود بگذار و به سلامت برو و از این پس هرگز سخن سخن چینی را در مورد تو گوش نخواهم داد. و دستور داد پاداش بزرگی به او پرداخته شود و هزار تازیانه به سخن چین بزنند. حدود پانصد ضربه تازیانه زده بودند که آن سخن چین هلاک شد. علی بن ابی حمزه بطائنی می گوید: ابو الحسن موسی بن جعفر (ع) روزی به یکی از مزرعه های خود که خارج از مدینه بود می رفت. من هم همراهش بودم.
ایشان سوار بر استری بود و من سوار بر خری بودم. میان راه شیری پیدا شد و سر راه ما قرار گرفت. من از خوف زبانم بند آمد، ولی امام کاظم بدون توجه و اعتنا پیش رفت و من دیدم شیر برای او اظهار خواری و زبونی می کند. امام کاظم (ع) برای او ایستادند و به همهمه او گوش فرا دادند و در این هنگام آن شیر دست بر کفل استر نهاده بود و من سخت می ترسیدم. آنگاه شیر خود را به کنار جاده کشاند و امام موسی بن جعفر (ع) رو به قبله ایستاد و شروع به دعا کرد و دیدم لبهایش را تکان می دهد و من نفهمیدم که چه دعایی می کند و سپس با دست خود به شیر اشاره فرمود برود. شیر همهمه یی طولانی کرد و امام کاظم (ع) آمین می گفت تا شیر از نظر ناپدید شد، و امام کاظم به راه خود ادامه داد و من هم از پی ایشان راه افتادم و چون از آنجا دور شدیم خودم را به ایشان رساندم و گفتم: فدایت گردم، موضوع شیر چه بود که من بر شما ترسیدم و به خدا سوگند از رفتارش با شما تعجب کردم. امام فرمودند:
این شیر از سختی زایمان ماده شیرش شکایت می کرد و از من خواست دعا کنم تا خدای عز و جل گره از کارش بگشاید و چنان کردم و به من الهام شد که توله هایش همه نر خواهند بود و به او گفتم. شیر گفت برو در حفظ خدا باشی و خداوند بر تو و هیچ یک از شیعیان تو جانور درنده یی را چیره نگرداند و من چند بار آمین گفتم. علی بن یقطین روایت می کند که هارون در جستجوی شعبده باز و افسونگری بود که به آن وسیله به خیال خود حضرت موسی بن جعفر را خجل و در مجلس شرمسار کند. مردی افسونگر را پیش او آوردند و چون سفره گستردند، افسونی کرد که چون حضرت موسی بن جعفر دست دراز می کرد که نان بردارد نان از دسترس او می پرید و کنار می رفت و هارون از این جهت اظهار شادی می کرد و می خندید.
امام کاظم (ع) درنگ را جایز ندانست و سر خود را بلند فرمود و به نقش شیری که بر یکی از پرده ها بود نگریست و فرمود: ای شیر! این دشمن خدا را بگیر. گوید آن نقش به صورت شیر بزرگی درآمد و آن افسونگر را درید. هارون و همنشینانش از این موضوع چنان بیم کردند که مدهوش درافتادند و هوش از سر ایشان پرید و چون به خود آمدند، هارون به امام کاظم گفت: ترا به حق خودم بر تو سوگند می دهم که از این صورت و شکل شیر بخواهی تا آن مرد را برگرداند. فرمود اگر عصای موسی که اژدها شد و ریسمانها و عصاهای آن قوم را بلعید آنها را برگرداند، این شکل هم آن مرد را برخواهد گرداند. و این گونه کارها، برای امام کاظم (ع) از ساده ترین کارها بود. محمد بن عبد الله بکری می گوید: به مدینه آمدم که وامی بگیرم، ممکن نشد.
با خود گفتم اگر پیش ابو الحسن موسی بن جعفر بروم و به ایشان بگویم کار خوبی است. به بوستان ایشان که در ناحیه نقمی از حومه مدینه بود رفتم. امام کاظم (ع) همراه یکی از خدمتکارانش پیش من آمد و ظرفی همراه خدمتکار بود که در آن گوشت پخته خشگ شده قرار داشت و چیزی دیگر نداشت و امام کاظم و من از آن خوردیم و ایشان از نیاز من پرسیدند. داستان را به ایشان گفتم. داخل حجره خود شدند. چیزی نگذشت که بیرون آمدند و به خدمتگزار خویش فرمود برو و چون او رفت دست خود را به سوی من دراز فرمود و کیسه یی به من لطف کرد که در آن سیصد دینار بود و برخاست و رفت و من هم بر مرکب خود سوار شدم و برگشتم. ابن عمار و راویان دیگری نقل کرده اند که چون هارون به حج می رفت همین که نزدیک مدینه رسید گروهی از سران و بزرگان مدینه به استقبالش رفتند و موسی بن جعفر (ع) هم در حالی که سوار بر استری بود پیشاپیش آنان حرکت می کرد. ربیع به ایشان گفت: این چه مرکبی است که بر آن سوارشده ای و به ملاقات امیر مؤمنان آمده ای؟ اگر ترا تعقیب کنند نمی توانی بگریزی و اگر بخواهی کسی را تعقیب کنی عقب می مانی. امام کاظم فرمود: این مرکب از نخوت و غرور اسب فروتر و از خواری و زبونی خر فراتر و بهترین امور کارهای متوسط است. گویند چون هارون وارد مدینه شد، در حالی که مردم همراهش بودند آهنگ زیارت مرقد مطهر پیامبر کرد و جلو رفت و مقابل مرقد مطهر ایستاد و گفت: سلام و درود بر تو باد، ای رسول خدا! و در حالی که افتخار می کرد، گفت: سلام بر تو، ای پسر عمو! در این هنگام موسی بن جعفر (ع) پیش آمد و عرض کرد: سلام و درود بر تو باد، ای رسول خدا! سلام بر تو باد، پدر بزرگ جان! هارون سخت دگرگون شد و خشم در چهره اش نمودار گردید. محمد بن حسن در مکه و در حضور هارون از موسی بن جعفر (ع) پرسید: آیا برای محرم جایز است که روی محمل خویش را بپوشاند؟ فرمود: این مسأله در حال اختیار جایز نیست. محمد بن حسن پرسید: آیا برای محرم جایز است که زیر سایه حرکت کند؟ فرمود آری. محمد بن حسن خندید. موسی بن جعفر (ع) فرمود: آیا از سنت پیامبر تعجب می کنی و آن را مسخره می کنی؟ همانا رسول خدا (ص) در حال احرام مقرر فرمود روپوشهای محمل ایشان را بردارند و حال آنکه در حال احرام زیر سقف پیاده حرکت می فرمود. احکام خداوند را نمی توان با یک دیگر قیاس کرد و هر کس برخی از احکام را با برخی دیگر مقایسه کند، بدون تردید از راه مستقیم گمراه می شود. محمد بن حسن سکوت کرد و پاسخی نداشت که بدهد. موسی بن جعفر (ع) فقیه ترین مردم روزگار خویش بود و کتاب خدا را از همه بهتر حافظ و نگهبان بود و از همه قرآن را خوشتر می خواند و هر گاه قرآن تلاوت می فرمود خود اندوهگین می شد و می گریست و کسانی که قرآن خواندنش را می شنیدند می گریستند و مردم مدینه او را زین المجتهدین نام نهاده بودند.