فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس بیستم در چگونگی شهادت امام حسین (ع)

خداوند متعال در آیه 42 سوره ابراهیم فرموده است: «و هرگز خداوند را از آنچه ستمگران می کنند غافل مدان.» و در آیه 227 سوره شعراء می فرماید: «و به زودی آنان که ستم می کنند خواهند دانست که به چه کیفر گاهی بازمی گردند.» امام رضا (ع) فرموده است: محرم ماهی است که مردم دوره جاهلی جنگ و خون ریزی در آن را حرام می دانستند ولی ریختن خونهای ما در آن ماه روا دانسته شد و حرمت ما در آن دریده شد و کودکان و زنان ما در آن اسیر شدند و خیمه های ما را آتش زدند و هر چه در آن بود غارت کردند و در کار ما رعایت هیچ حرمتی برای رسول خدا صورت نگرفت. همانا روز شهادت حسین (ع) پلکهای چشم ما را مجروح و اشک ما را روان کرد و عزیز ما را خوار و زبون ساخت. ای سرزمین کربلا! تو تا روز رستاخیز ما را گرفتار اندوه و بلا کردی. آری، باید به کسی چون حسین (ع) گریه کنندگان گریه کنند، که گریستن بر او گناهان بزرگ را فرو می ریزد، و سپس فرمود: چون هلال محرم آشکار می شد، پدرم هرگز متبسم و با لبخند دیده نمی شد و اندوهش افزون می شد و چون روز دهم آن ماه فرا می رسید، آن روز روز غم و سوگ و گریستن او بود و آن همان روزی است که امام حسین که درودهای خدا بر او باد در آن شهید شد. و امام رضا (ع) فرموده است: هر کس روز عاشورا کوشش در باره نیازهای دنیایی خود را ترک کند، خداوند نیازهای این جهانی و آن جهانی او را بر می آورد و هر کس روز عاشورا روز اندوه و سوگ و گریستن او باشد، خدای عز و جل روز رستاخیز را روز شادی و خرمی او قرار می دهد، و چشمش را به دیدار ما روشن می- فرماید. هر کس روز عاشورا را روز برکت بداند و در آن چیزی برای خود اندوخته کند، خداوند متعال در آنچه اندوخته است برکت نخواهد داد و روز رستاخیز همراه یزید و عبید الله بن زیاد و عمر بن سعد- که لعنت خدا بر ایشان باد- محشور خواهد شد و همراه آنان به پست ترین جای دوزخ می رسد. امام حسین فرموده است: من کشته اشکم. هیچ مؤمنی مرا یاد نمی کند مگر آنکه اندوهش می گیرد و می خواهد بگرید. روایت است که ام سلمه (رضی الله عنه) روزی از سپیده دم می گریست. به او گفتند: چرا می گریی؟ گفت: بدون تردید پسرم حسین کشته شده است. من از هنگامی که رسول خدا رحلت فرموده اند تا دیشب، ایشان را در خواب ندیده بودم. دیشب ایشان را در خواب دیدم و گفتم: پدر و مادرم فدایت باد، چرا رنگ چهره شما پریده است؟ فرمودند تمام امشب مشغول کندن گور حسین و یارانش بودم. ام سلمه می گفت: من جز امشب نوحه گری حسین را نشنیده بودم، خداوند آن را به من ننماید، ولی قطعا پسرم حسین (ع) کشته شده است. گفته شده است که یکی از پریان این اشعار را می خوانده است:
«ای دیده من! با کوشش اشگ بریز. پس از من چه کسی بر شهیدان خواهد گریست؟ بر گروهی که مرگها آنان را به سوی ستمگری در آبشخور بردگان می- کشاند.» امام صادق (ع) فرموده است: کسانی که بسیار گریسته اند پنج تن هستند: آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه (ع) دختر محمد (ص) و علی بن الحسین (ع). آدم بر فراق بهشت چندان گریست که بر گونه هایش دو آبراهه اشگ نمودار شد. یعقوب بر یوسف چندان گریست تا چشمش از میان رفت و تا آنجا که به او گفته شد: به خدا سوگند، یاد یوسف را از یاد نمی بری تا درمانده یا نابود شوی. یوسف بر فراق یعقوب چندان گریست که زندانیان را به ستوه آورد و به او گفتند: یا روز گریه کن و شب آرام بگیر یا شب گریه کن و روز آرام بگیر و با زندانیان با یکی از آن دو سازش کرد.
اما فاطمه (ع) چندان بر پیامبر (ص) گریست که مردم مدینه به ستوه آمدند و گفتند: از بسیاری گریه خویش ما را به ستوه آوردی و آن حضرت به مزار شهدا می رفت و آنجا می گریست و برمی گشت. علی بن حسین (ع) بیست تا چهل سال بر امام حسین گریست و هیچ خوراکی برابر ایشان ننهادند مگر آنکه می گریست و یکی از خدمتگزارانش گفت: ای پسر رسول خدا! فدایت گردم، می ترسم نابود شوی.
فرمود: همانا درد دل و اندوه خود را به خداوند شکایت می کنم و از جانب خدا، می دانم چیزهایی را که شما نمی دانید. من هیچ گاه از کشتار فرزندان فاطمه یاد نمی- کنم مگر آنکه عقده گلویم را می گیرد و اشک می ریزم. داود بن کثیر رقی می گوید: در محضر امام صادق بودم. آب خواست و چون به حضورش آوردند و نوشید، دیدم چشمهایش اشک آلوده شد و گریست و فرمود:
ای داود! نفرین خدا بر قاتل حسین باد. یاد حسین چقدر زندگی را تلخ و ناگوار می کند. من هیچ گاه آب سرد نمی نوشم مگر اینکه حسین (ع) را یاد می کنم و هیچ بنده یی نیست که چون آب سرد بیاشامد، از حسین (ع) یاد کند و بر قاتل او لعنت فرستد، مگر اینکه خداوند برای او صد هزار حسنه می نویسد و صد هزار خطای او را محو می فرماید و صد هزار درجه بر درجه اش می افزاید و چون کسی است که صد هزار برده آزاد کرده باشد و روز قیامت خداوندش گشاده چهره محشور می فرماید. روایت شده است چون امام حسن (ع) رحلت فرمود، شیعیان در عراق به جنبش آمدند و برای امام حسین (ع) نامه نوشتند که معاویه را خلع و با آن حضرت بیعت کنند. امام حسین (ع) آنان را از این کار باز داشت و یاد آوری فرمود که میان ایشان و معاویه پیمانی است که شکستن آن تا پایان مدت جایز نیست و اگر معاویه بمیرد در این باره اظهار نظر خواهد فرمود. و چون معاویه در نیمه رجب سال شصتم هجرت درگذشت یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان که از سوی معاویه فرماندار مدینه بود نوشت که از امام حسین (ع) بیعت بگیرد و به آن حضرت اجازه تأخیر در بیعت ندهد. ولید شبانه کسی را پیش امام حسین فرستاد و ایشان را فرا خواند. امام حسین (ع) دانستند که چه می خواهد و گروهی از یاران خود را خواست و به آنان گفت: ولید در این وقت شب مرا احضار کرده است و در امان نیستم که پیشنهادی کند که نپذیرم و او قابل اعتماد نیست و از گزندش در امان نیستم. شما همراه من باشید و چون من وارد خانه اش شدم بر در خانه بنشینید و اگر شنیدید که صدای من بلند شد، وارد خانه شوید که او را از من باز دارید. امام حسین (ع) وارد خانه ولید شد و مروان بن حکم هم آنجا بود. ولید خبر مرگ معاویه را به ایشان داد. امام حسین (ع) انا لله و انا الیه راجعون فرمود. ولید آنگاه نامه یزید را خواند که در آن فرمان داده بود از ایشان برای یزید بیعت بگیرد.
امام حسین (ع) فرمود: من خیال نمی کنم تو به بیعت پوشیده من برای یزید قناعت کنی و باید با او آشکارا بیعت کنم. ولید گفت: آری همین گونه است. فرمودند: پس باشد تا فردا تصمیم بگیری. ولید گفت: در پناه نام خدا برو تا فردا همراه جماعت پیش ما آیی. مروان به ولید گفت: اگر اکنون حسین از پیش تو برود و بیعت نکند، دیگر چنین فرصتی به دست تو نخواهد آمد، تا آنکه میان شما کشتار بسیار واقع شود. این مرد را همین جا نگهدار (زندانی کن) و از خانه تو نباید بیرون برود تا آنکه بیعت کند و اگر بیعت نکرد، گردنش را بزن. در این هنگام امام حسین (ع) از جای برخاست و فرمود: ای پسر زن کبود چشم! آیا تو می خواهی مرا بکشی یا او؟ تو همانی که سرا پا گناهی و دروغ می گویی. و از خانه ولید بیرون آمد و یارانش آن حضرت را همراهی کردند تا به خانه اش رفت. امام حسین (ع) آن شب را که شب شنبه سه شب باقی مانده از رجب سال شصتم هجرت بود در خانه اش ماند. ولید بن عتبه هم سرگرم پیام فرستادن به عبد الله بن زبیر برای بیعت شد و او هم نپذیرفت و همان شب از مدینه بیرون رفت و آهنگ مکه کرد. فردا صبح ولید گروهی را به تعقیب ابن زبیر فرستاد و یکی از وابستگان بنی امیه را همراه هشتاد سوار روانه کرد و آنان به تعقیب عبد الله بن زبیر پرداختند و او را نیافتند و به او نرسیدند و باز گشتند.
پایان روز شنبه ولید گروهی را به حضور امام حسین فرستاد که برای بیعت حاضر شوند. امام حسین (ع) فرمودند: بگذارید فردا شود، تا شما و ما ببینیم چه می شود.
آنان هم اصرار نکردند و آن شب را دست نگهداشتند و آن حضرت همان شب که شب یک شنبه دو روز باقی مانده از ماه رجب بود به سوی مکه حرکت فرمود. پسران و برادران و برادرزادگان ایشان و عموم افراد خانواده ایشان غیر از محمد بن حنفیه با ایشان حرکت کردند. امام حسین (ع) در حالی که از مدینه بیرون می رفت این آیه را تلاوت فرمود: «از آن شهر با حال بیم و نگرانی بیرون شد و گفت: پروردگارا! مرا از این قوم ستمکار رهایی ده.» و چون وارد مکه شد این آیه را تلاوت فرمود:
«و چون رو به شهر مدین آورد گفت امید است که پروردگار من مرا به راه راست راهنمایی فرماید.» امام حسین (ع) در مکه منزل فرمود. مردم مکه و عمره گزاران و اهالی شهرهای دیگر که در مکه بودند به حضور ایشان آمد و شد می کردند. و چون خبر مرگ معاویه به مردم کوفه رسید و از اخبار یزید هم آگاه بودند و سرپیچی امام حسین (ع) از بیعت با یزید به اطلاع ایشان رسید، شیعیان کوفه در خانه سلیمان بن صرد جمع شدند و خبر مرگ معاویه را به یک دیگر دادند و سپاس خدا را بجا آوردند. سلیمان بن صرد گفت: همانا معاویه نابود شد و حسین هم بیعت نکرده و به مکه رفته است و شما شیعیان، پیروان او و پدرش هستید. اگر می دانید که او را یاری می دهید و با دشمن او جهاد می کنید و در راه او جانبازی خواهید کرد، برای او نامه بنویسید و آنان نامه زیر را نوشتند: (بسم الله الرحمن الرحیم. برای حسین بن علی که درود خدا بر آن دو باد، از سلیمان بن صرد و مسیب بن نجیه و رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر و دیگر مسلمانان و مؤمنان کوفه. درود خداوند بر تو باد. نخست خداوندی را می ستاییم که خدایی جز او نیست. اما بعد، سپاس خداوندی را که دشمن ستمگر و ستیزه گر ترا که به ستم بر این ملت پیروز شد و امارت آن را با زور بر عهده گرفت، از میان برد و درهم شکست. او بدون رضایت بر این ملت دست یافت، سپس نیکان ایشان را کشت و بدان را باقی گذاشت و اموال خدا را سرمایه دست ستمگران و دولتمندان قرار داد.
ای دور باد، همچنان که قوم ثمود از رحمت خدا دور شدند. اکنون ما را پیشوا و امامی نیست. به سوی ما بیا، شاید خداوند در پناه تو ما را بر حق جمع کند.
نعمان بن بشیر در کاخ حکومت خود نشسته است. ما برای نماز جمعه با او حاضر نمی شویم و برای نماز عید هم با او همراهی نمی کنیم، و اگر به ما خبر برسد که تو پیش ما خواهی آمد، به خواست خداوند متعال او را بیرون می کنیم و به شام بر می- گردانیم.» این نامه را به عبد الله بن مسمع همدانی و عبد الله بن وال دادند و به آنان گفتند شتابان بروند و آن دو با شتاب بیرون رفتند و ده روز از رمضان گذشته در مکه به حضور امام حسین (ع) رسیدند. مردم کوفه دو روز پس از اینکه آن نامه را فرستادند، قیس بن مسهر صیداوی و عبد الرحمن بن عبد الله ارحبی» و عمارة بن عبد الله سلولی را به حضور امام حسین گسیل داشتند و همراه آنان حدود یک صد و پنجاه نامه بود که هر یک را یک یا دو و سه و چهار مرد نوشته بودند. دو روز پس از آن هانی بن هانی سبیعی و سعد بن عبد الله حنفی را گسیل داشتند و همراه آنان این نامه را فرستادند: (بسم الله الرحمن الرحیم. برای حسین بن علی علیهما السلام، از سوی شیعیان مؤمن و مسلمان او. اما بعد، بشتاب که مردم منتظر تو هستند و هیچ اندیشه یی غیر از تو ندارند. لطفا شتاب کن، شتاب و شتاب.» سپس شبث بن ربعی و حجار بن ابجر و یزید بن حرث بن رویم و عروة بن قیس و عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمرو تیمی (تمیمی) چنین نوشتند:
«اما بعد، همانا باغها سرسبز و خرم و میوه ها رسیده شده است، و اگر می- خواهی بیا که سپاهی برای تو آماده است. و السلام.» فرستادگان مردم کوفه پیاپی می رسیدند و همگی در خدمت امام حسین با یک دیگر دیدار می کردند و آن حضرت نامه ها را می خواند و از فرستادگان در باره مردم می پرسید و سپس همراه هانی بن هانی و سعد بن عبد الله که آخرین فرستادگان بودند این نامه را برای مردم کوفه مرقوم فرمود:
«بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم . از حسین بن علی، به گروه مؤمن و مسلمان. اما بعد، همانا که هانی و سعید هم نامه های شما را آوردند و آخرین فرستادگان شما بودند که آمدند. آنچه را گفته بودید و سخن بزرگان شما را- که نوشته بودید: امامی نداریم، بیا شاید خداوند ما را در پناه تو به هدایت برساند و جمع کند- دانستم و فهمیدم.
اکنون برادر و پسر عمو و شخص مورد اعتماد خود از خاندانم مسلم بن عقیل را پیش شما فرستادم. اگر او برای من نوشت که سران و خردمندان و مردم با فضیلت شما بر همان عقیده اند که فرستادگان شما اظهار می دارند و در نامه های شما نوشته شده است، به خواست خداوند به زودی پیش شما می آیم و سوگند به جان خودم که امام فقط کسی است که به قرآن حکم کند و دادگر و متدین به آیین خدا باشد و نفس خود را در پیشگاه خداوند حساب کند (یا هوای نفس خود را برای رضای خدا باز دارد)، و السلام». امام حسین (ع) مسلم بن عقیل را خواست و او را همراه قیس بن مسهر صیداوی و عمارة بن عبد الله سلولی و عبد الرحمن ارحبی گسیل فرمود و به او دستور به پرهیزگاری و پوشیده نگهداشتن کار خود داد و اینکه با مردم به لطف و مهربانی رفتار کند و اگر مردم را در این باره هماهنگ و مورد اعتماد ببیند زود خبر دهد.
مسلم حرکت کرد و به کوفه آمد و در خانه مختار بن ابی عبیده ثقفی منزل کرد و آن همان خانه یی است که امروز به خانه سلام بن مسیب معروف است. شیعیان شروع به رفت و آمد کردند و هر گاه گروهی جمع می شدند مسلم نامه امام حسین (ع) را می خواند و آنان می گریستند و مردم شروع به بیعت با او کردند تا آنکه هیجده هزار تن بیعت کردند و مسلم برای امام حسین (ع) نامه نوشت و خبر داد که هیجده هزار تن بیعت کرده اند و پیشنهاد کرد که بیاید. شیعیان هم همچنان به آمد و شد خود پیش مسلم ادامه می دادند، و کم کم جایگاه او آشکار شد و خبر به نعمان بن بشیر رسید.
این مرد از سوی معاویه فرماندار کوفه بود و یزید هم او را بر همان شغل باقی نگهداشته بود. در این هنگام عبد الله بن مسلم و عمارة بن عقبه و عمر بن سعد برای یزید بن معاویه چنین نوشتند:
«اما بعد، همانا مسلم بن عقیل به کوفه آمده است و شیعیان حسین بن علی با او بیعت کرده اند و اگر ترا به کوفه نیازی است مردی نیرومند را به این شهر بفرست که فرمانت را اجرا کند و در مقابل دشمن تو مانند خودت عمل کند و نعمان بن بشیر مردی ضعیف است، یا تظاهر به سستی و ضعف می کند.» چون این نامه به یزید رسید، سرجون آزاد کرده معاویه را خواست و به او گفت: حسین مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاده است و برای او بیعت می گیرد و به من خبر رسیده که نعمان بن بشیر مردی ضعیف است. عقیده تو چیست و چه کسی را برای حکومت کوفه پیشنهاد می کنی؟ یزید بر عبید الله بن زیاد خشمگین بود.
سرجون گفت: اگر معاویه در این باره سفارش کرده باشد، به عقیده او عمل می کنی؟
یزید گفت: آری. سرجون فرمانی را که معاویه برای عبید الله نوشته و او را به حکومت هر دو شهر کوفه و بصره گماشته بود بیرون آورد و گفت: عقیده معاویه این بود ولی پیش از آنکه برای عبید الله بفرستد درگذشت. یزید به سرجون گفت:
همین گونه عمل کن و فرمان حکومت عبید الله بن زیاد را برای او بفرست. یزید سپس مسلم بن عمرو باهلی را خواست و همراه او نامه زیر را برای عبید الله بن زیاد فرستاد: (اما بعد، همانا شیعیان من از مردم کوفه برای من نوشته اند که مسلم بن عقیل در آن شهر به جمع کردن مردم پرداخته است و می خواهد میان مسلمانان شکاف ایجاد کند. همین که این نامه را خواندی حرکت کن و به کوفه برو و همان گونه که به جستجوی گوهر گرانقدری می پردازند به جستجوی مسلم باش تا او را بگیری و در بند کشی یا بکشی یا تبعیدش کنی، و السلام.» یزید فرمان حکومت عبید الله بن زیاد را به مسلم بن عمرو سپرد و او بیرون آمد و در بصره پیش عبید الله رفت و فرمان حکومت و نامه یزید را به او داد.
عبید الله همان دم دستور داد کارها را روبراه کنند تا فردا به کوفه حرکت کند. فردای آن روز از بصره بیرون آمد و برادرش عثمان را به جانشینی خود گماشت و همراه مسلم بن عمرو باهلی و شریک بن اعور حارثی و اهل بیت و خدم و حشم خود به کوفه حرکت کرد. عبید الله بن زیاد در حالی که عمامه سیاه بر سر بسته و پوزبند به خود زده بود وارد کوفه شد و چون به مردم خبر رسیده بود که امام حسین (ع) خواهد آمد و منتظر ایشان بودند، همین که عبید الله را دیدند پنداشتند که امام حسین است و او از کنار هر گروهی که می گذشت، می گفتند: ای پسر رسول خدا! سلام بر تو باد.
خوش آمدی و مقدمت گرامی باد. ابن زیاد چندان از مردم نسبت به امام حسین توجه دید که او را خوش نیامد، و مسلم بن عمرو باهلی همین که دید مردم در آن باره بسیار سخن می گویند بانگ برداشت که کنار بروید، این امیر عبید الله بن زیاد است. عبید الله بن زیاد به راه خود ادامه داد و هنگام شب کنار قصر رسید. گروهی هم پنداشته بودند که او امام حسین است و همچنان در پی او می آمدند. نعمان بن بشیر در کاخ را بسته بود و خود و گروهی از خواص او در کاخ بودند. او هم پنداشت که عبید الله بن زیاد امام حسین است و از فراز بام گفت: مرا به جنگ با تو نیازی نیست و این امانت خود را هم به تو نمی سپرم. عبید الله شروع به سخن گفتن کرد که در را بگشای که کارهایت هرگز گشاده مباد. او را شناخت و در را گشود و سپس در را به روی مردم بستند و کسی گفت: ای مردم! به خدا سوگند این پسر مرجانه است و پراکنده شدند. ابن زیاد یکی از بردگان آزاد کرده خود به نام معقل را خواست و به او سه هزار درهم سپرد و گفت: در جستجوی مسلم بن عقیل باش و به هر یک از یاران او دست یافتی این سه هزار درهم را به او بده و بگو این را به مصرف جنگ با دشمن خود برسانید و به آنان چنین بگو که از ایشانی و چون این پول را به آنان بدهی به تو اعتماد می کنند و اطمینان می یابند و چیزی از تو پوشیده نمی دارند و صبح و شام پیش آنان برو تا جایگاه مسلم بن عقیل را بشناسی و پیش او بروی. معقل چنان کرد و مسلم بن عقیل از او بیعت گرفت و به ابو ثمامه صایدی گفت آن مال را از معقل گرفت. معقل نخستین کسی بود که پیش مسلم بن عقیل می آمد و آخر کسی بود که از پیش او می رفت و از همه اموری که مورد نیاز عبید الله بن زیاد بود آگاه می شد و به او خبر می داد.
مسلم پس از آنکه از آمدن عبید الله بن زیاد به کوفه آگاه شد از خانه مختار به خانه هانی بن عروه رفت و شیعیان آنجا رفت و آمد می کردند. عبید الله با روشی دور از جوانمردی، هانی را به قصر احضار کرد و سپس او را کشت. مسلم قیام فرمود و سران کوفه از پیوستن مردم به او جلوگیری می کردند و چنان شد که کار بر عبید الله بن زیاد سخت گردید و تمام همت او این بود که بتواند درهای کاخ خود را حفظ کند، ولی نزدیک شام زنها می آمدند و دست فرزند یا برادر خود را می گرفتند و می بردند و می گفتند: تو برگرد، دیگران هستند. مردان هم می آمدند و به پسر و برادر خود می گفتند: فردا لشکر شام می رسد و با جنگ و درگیری چه می خواهی بکنی؟ و به این گونه چنان از اطراف مسلم بن عقیل پراکنده شدند که چون شب شد و نماز مغرب گزارد، در مسجد فقط سی نفر همراهش بودند.
مسلم چون دید شب شد و کسی جز همین سی نفر همراهش نیستند، از مسجد به طرف درهای محله کنده بیرون رفت و چون کنار در رسید فقط ده تن همراهش بودند و همین که از در مسجد بیرون آمد هیچ کس با او نبود که راه را نشانش دهد یا از او دفاع کند و به خانه برساندش. مسلم سرگردان در کوچه های کوفه راه افتاد و نمی- دانست به کدام سو می رود، تا آنکه کنار خانه های مردم جبله که گروهی از کنده بودند رسید و کنار خانه زنی به نام طوعه ایستاد. این طوعه قبلا کنیز اشعث بن قیس بود. او را آزاد کرد. اسید حضرمی با او ازدواج کرد و پسری بنام بلال زایید. این بلال همراه مردم بیرون شده بود و مادرش بر در خانه منتظرش ایستاده بود. مسلم بن عقیل به آن زن سلام داد که پاسخش داد، و به طوعه گفت: ای بنده خدا به من کمی آب بده. برایش آب آورد. آشامید و همان جا نشست. طوعه ظرف آب را داخل خانه اش برد و برگشت و چون دید مسلم همان جا نشسته است، گفت: ای بنده خدا! مگر آب نخوردی؟ گفت: چرا. گفت به خانه خود برو. مسلم سکوت کرد. طوعه بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و مسلم همچنان سکوت کرد. طوعه بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و مسلم همچنان سکوت کرد. طوعه بار سوم با تعجب و اعتراض گفت: سبحان الله، ای بنده خدا! خدایت سلامتی ارزانی دارد، برخیز و به خانه خود برو که برای تو نشستن بر در خانه من شایسته نیست و من هم آن را برای تو روا نمی دارم. مسلم فرمود: ای کنیز خدا! مرا در این شهر خانه و خویشی نیست. آیا ممکن است نسبت به من برای پاداش خداوند کار پسندیده یی انجام دهی؟ شاید هم بتوانم خودم جبران کنم. طوعه گفت: ای بنده خدا موضوع چیست؟ گفت: من مسلم بن عقیلم که این قوم به من دروغ گفتند و مرا فریفتند و وادار به قیام کردند. طوعه گفت: تو به راستی مسلم هستی؟ گفت: آری. گفت: به خانه بیا، و او را در حجره دیگری غیر از حجره خود درآورد و برای او فرشی گسترد و غذایی آورد، ولی مسلم غذا نخورد. چیزی نگذشت که پسر آن زن به خانه آمد و چون دید مادرش مکرر به آن حجره می رود، گفت: ای مادر! بسیاری رفت و آمد تو در این حجره مرا به شک و تردید انداخته است. مثل اینکه کاری داری؟ گفت: از این سخن درگذر. جوان گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که به من خبر دهی. گفت: مادر! پی کار خود باش و در این باره از من مپرس. جوان بیشتر اصرار کرد. مادر گفت: به شرط آنکه به هیچ کس از آنچه می گویم خبر ندهی. گفت: آری، همین گونه رفتار خواهم کرد.
مادر از او عهد و پیمان گرفت و سوگندش داد و سپس موضوع را به او خبر داد.
جوان ظاهرا آرام گرفت و خوابید، و صبح زود پیش عبد الرحمن بن محمد بن اشعث رفت و به او گفت که مسلم بن عقیل در خانه مادر اوست. عبد الرحمن هم پیش پدرش که در خانه عبید الله بن زیاد بود رفت و با او آهسته گفت. ابن زیاد شنید و در حالی که با چوبدستی خود به پهلوی محمد بن اشعث اشاره می کرد، گفت: برخیز و هم- اکنون او را پیش من بیاور، و او برخاست. ابن زیاد گروهی از قوم خود را با او فرستاد، زیرا می دانست همه اقوام از اینکه مسلم بن عقیل میان آنان کشته یا اسیر شود کراهت دارند و پس از آن عبید الله بن عباس سلمی را همراه هفتاد تن از قبیله قیس فرستاد و آنان به سوی خانه یی که مسلم در آن بود روی آوردند. همین که مسلم (رضی الله عنه) صدای سم اسبها و هیاهوی مردان را شنید دانست که برای دستگیری او آمده اند و با شمشیر خود از حجره بیرون آمد و چندان ایشان را با شمشیر زد که از خانه بیرون راند. آنان دوباره برگشتند و مسلم به ایشان حمله کرد و با بکر بن حمران احمری رویاروی شد و به یک دیگر ضربه زدند. شمشیری به دهان مسلم خورد و لب بالای او را قطع کرد و لب پایین او را هم برید و دندانهایش را آسیب رساند. مسلم ضربتی سخت بر سر او زد و ضربه دوم را هم بر دوش او فرود آورد و نزدیک بود سر شمشیر از شکم او بیرون آید و چون چنین دیدند از فراز بام خانه شروع به سنگ زدن به مسلم کردند و بوته ها را آتش می زدند و از پشت بام روی او می انداختند.
مسلم که چنین دید در حالی که شمشیر خود را کشیده بود از خانه بیرون آمد و خود را به کوچه رساند. محمد بن اشعث به او گفت: برای تو امان است، خود را به کشتن مده. و مسلم با آنان جنگ می کرد و این رجز را می خواند: (سوگند خورده ام که کشته نشوم مگر آزاده، و من مرگ را چیزی ناپسند و دشوار می بینم که سرد را گرم و با حرارت می کند و نفس را پایدار می سازد. هر انسانی روزی بدی و شر را ملاقات و دیدار می کند و بیم آن دارم که به من دروغ گفته شود و فریبم دهند.» محمد بن اشعث گفت: به تو دروغ گفته نمی شود و مکر و فریبی نخواهد بود که این قوم پسر عموهای تو هستند و ترا نخواهند کشت. حتی ترا نخواهند زد. در این هنگام مسلم که از ضربه های سنگ مجروح شده و از کوشش و تلاش نفسش بند آمده بود به دیوار خانه تکیه داد تا نفسی تازه کند. پسر اشعث سخن خود را تکرار کرد که تو در امان هستی. مسلم گفت: آیا در امانم؟ محمد بن اشعث گفت: آری.
مسلم به کسانی که همراه محمد بودند گفت: آیا من در امانم؟ همگان گفتند آری، غیر از عبید الله بن عباس سلمی که گفت: در این کار مرا سود و زیانی نیست و خود را کناری کشید. مسلم گفت: همانا اگر به من امان نداده بودید، دست در دست شما نمی نهادم.
در این هنگام استری آوردند و او را بر آن سوار کردند و اطرافش را احاطه کردند و شمشیرش را از دستش بیرون کشیدند. گویی مسلم از حیات خویش ناامید شده بود که چشمهایش اشک آلود شد و گفت: این آغاز مکر و فریب است. محمد بن اشعث گفت: امیدوارم بر تو چیزی نباشد. مسلم گفت: ولی این امیدی بیش نیست و امان شما کجاست؟ انا لله و انا الیه راجعون، و گریست. عبید الله بن عباس سلمی گفت: کسی که چیزی را می طلبد که تو می طلبیدی، چون بر او چنین گرفتاری پیش آید نمی گرید. مسلم فرمود: به خدا سوگند من بر جان خود گریه نمی کنم و از کشتن خودم بیم ندارم و سوگوار نیستم، هر چند دوست نمی دارم که به اندازه یک چشم بر هم زدن عمرم تلف شود، ولی برای خویشاوندانم می گریم که به این سرزمین روی آورده اند. بر حسین و خاندانش که درود خدا بر ایشان باد می گریم. آنگاه مسلم بن عقیل را بر در کاخ آوردند. محمد بن اشعث اجازه خواست و به او اجازه داده شد.
او پیش عبید الله رفت و موضوع دستگیری مسلم و امانی را که به او داده بود گزارش داد. ابن زیاد به او گفت: ترا با امان دادن چه کار؟ گویی ترا فرستاده بودیم که به او امان دهی! ما ترا فرستاده بودیم که او را پیش ما بیاوری. محمد بن اشعث سکوت کرد. مسلم که بر در کاخ بود سخت تشنه شده بود. به دیوار تکیه داد و گفت: اندکی آبم دهید. عمرو بن حریث یکی از غلامان خود را فرستاد کوزه آبی که بر آن دستار انداخته بودند همراه ظرفی آورد. عمرو در کاسه آب ریخت و به دست مسلم داد و گفت بنوش. چون کاسه را گرفت و خواست بنوشد، آکنده از خون دهانش شد و نتوانست آن را بیاشامد. این کار دو یا سه بار تکرار شد و بار سوم دندانهایش در کاسه فرو ریخت. مسلم فرمود: سپاس خداوند را، اگر این آب قسمت من می بود آن را آشامیده بودم. در این هنگام کسی از سوی ابن زیاد آمد و گفت: مسلم را درآورند و چون مسلم وارد شد، به ابن زیاد بر امارت سلام نداد. نگهبان گفت: چرا بر امیر به امارت سلام ندادی؟ گفت: اگر بخواهد مرا بکشد سلام دادن من بر او چه معنی دارد و اگر نخواهد مرا بکشد پس از این سلام دادن من بر او بسیار خواهد بود. ابن زیاد گفت: به جان خودم سوگند که کشته خواهی شد. مسلم گفت: این چنین است؟ گفت: آری. مسلم گفت: بگذار به یکی از قوم خویش وصیت کنم. گفت انجام بده. مسلم به همنشینان ابن زیاد نگریست و عمر بن سعد بن ابی وقاص را میان ایشان دید و به او گفت: ای عمر! میان من و تو خویشاوندی و اکنون مرا بر تو نیازی است و بر تو واجب است نیاز مرا که راز و پوشیده است برآوری. عمر سعد از گوش دادن به سخن مسلم خودداری کرد. ابن زیاد به او گفت: برای تو مانعی ندارد که خواسته پسر عمویت را بشنوی و برآری، و عمر سعد جایی نشست که ابن زیاد او را ببیند. مسلم به او فرمود: مرا وامی است که چون به کوفه آمده ام وام گرفته ام و هفتصد درهم است. آن را از سوی من بپردازد و چون کشته شدم جسدم را از ابن- زیاد بخواه و آن را دفن کن و کسی پیش حسین (ع) بفرست که او را برگرداند که من برای او نامه نوشته و اطلاع داده ام مردم فقط با او همراهند و چنین می بینم که او به این شهر می آید. عمر بن سعد به ابن زیاد گفت: ای امیر! آیا می دانی چه می گوید؟ و تمام سخنان مسلم را به او بازگو کرد. ابن زیاد گفت: «شخص امین هرگز خیانت نمی کند، ولی گاهی خائن را امین می پندارند.» و سپس به ابن سعد گفت: اما مال تو از خود تو است و ما ترا منع نمی کنیم. هر کاری که دوست داری بکن. اما جسد مسلم، پس از اینکه ما او را کشتیم برای ما مهم نیست که نسبت به آن چه کاری بشود. اما حسین، اگر او به سراغ ما نیاید ما به سراغ او نخواهیم رفت. سپس ابن زیاد گفت: مسلم را بالای بام ببرید، گردنش را بزنید و جسدش را از بالا به پایین اندازید و گفت: این کسی که مسلم بر سرش ضربه زده است کجاست و بکر بن حمران احمری را خواست و گفت: او را به پشت بام ببر و گردنش را بزن.
مسلم را به سوی بام بردند و او در آنجا تکبیر می گفت و استغفار می کرد و بر رسول خدا (ص) درود و صلوات می فرستاد و می گفت: پروردگارا! میان ما حکم فرمای.
این قوم ما را فریب دادند و به ما دروغ گفتند و از یاری دادن ما خودداری کردند.
او را بالای بام بردند و مشرف به جایی که امروز بازار کفش دوزهاست گردنش را زدند و جسدش را هم در پی سرش از بالا به پایین انداختند.
قیام مسلم بن عقیل (رضی الله عنه) در کوفه، روز سه شنبه هشتم ذی حجه سال شصتم هجرت بود و شهادتش روز چهارشنبه نهم ذی حجه، یعنی روز عرفه آن سال بود. و چون امام حسین (ع) آهنگ عراق فرمود، طواف و سعی میان صفا و مروه کرد و از احرام بیرون آمد و حج خود را مبدل به عمره فرمود، زیرا بیم آن داشت که اگر حج انجام دهد در مکه آن حضرت را بگیرند و بازداشت کنند و پیش یزید بفرستند. در مدت اقامت حسین (ع) در مکه تنی چند از مردم حجاز و تنی چند از مردم بصره هم به ایشان پیوسته بودند که همراه آن حضرت و افراد خاندان و وابستگان ایشان به سوی عراق روان شدند. و چون به ابن زیاد خبر حرکت امام حسین (ع) به عراق رسید حصین بن نمیر فرمانده پلیس خود را فرستاد که در قادسیه فرود آید و سواران و گشتی های خود را میان قادسیه و قطقطانه مستقر کند. هنگامی که امام حسین به منطقه حاجز از بطن الرمه رسید، قیس بن مسهر صیداوی و به روایت دیگری عبد الله بن یقطر برادر رضاعی خود را همراه با نامه یی برای مردم کوفه گسیل فرمود. حصین بن نمیر در قادسیه او را گرفت و پیش ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد به او گفت: به منبر برو و به حسین بن علی دروغگو دشنام بده. قیس به منبر رفت و ضمن ستایش و نیایش خداوند متعال گفت: ای مردم! این حسین بن علی که بهترین آفریده خداست، پسر فاطمه دختر رسول خداوند است که درودها و سلامهای خداوند بر آنان باد و من فرستاده او پیش شمایم، دعوتش را بپذیرید. و ابن زیاد و پدرش را لعنت کرد. ابن زیاد دستور داد او را از بالای قصر به زیر افکندند و چون او را افکندند تمام استخوانهایش شکست و هنوز رمقی داشت که مردی به نام عبد الملک بن عمیر لخمی جلو رفت و سرش را برید و چون در این کار بر او اعتراض کردند و عیب گرفتند، گفت: می- خواستم راحتش کنم. ابن زیاد دستور داده بود تمام راههای میان واقصه و شام تا بصره زیر نظر باشد و به هیچ کس اجازه آمد و شد داده نمی شد. امام حسین (ع) بدون اینکه از این امور آگاه باشد همچنان به سوی عراق می آمد تا آنکه به گروهی از اعراب برخورد و از ایشان پرسید. آنان گفتند: به خدا سوگند ما چیزی نمی دانیم جز اینکه اجازه رفت و آمد به ما نمی دهند. امام حسین (ع) همچنان به راه خود ادامه داد. گروهی از افراد قبیله های فزاره و بجیلة نقل می کنند: هنگامی که از مکه برمی گشتیم، همراه زهیر بن قین بجلی بودیم و ما هم از پی کاروان امام حسین می آمدیم و بسیار ناخوش داشتیم که با ایشان یک جا فرود آییم و هر گاه او در جایی فرود می آمد ما جای دیگری فرود می آمدیم.
روزی در حالی که نشسته بودیم و غذا می خوردیم، ناگاه فرستاده امام حسین آمد و سلام داد و وارد شد و گفت: ای زهیر! امام حسین مرا پیش تو فرستاده است تا خدمت ایشان بیایی. ما همگی آنچه در دست داشتیم کنار گذاشتیم و چنان بی حرکت و خاموش ماندیم که گویی بر سر ما مرغ نشسته است. همسر زهیر گفت: سبحان الله، پسر رسول خدا کسی پیش تو می فرستد و تو به حضورش نمی روی؟ برو، سخن ایشان را بشنو و برگرد. زهیر به حضور ایشان رفت و چیزی نگذشت که باز آمد.
بسیار شاد بود و چهره اش می درخشید و دستور داد خیمه اش را کندند و به کنار خیمه های امام بردند و به همسرش گفت: تو آزادی، پیش خانواده خود برو که من نمی خواهم چیزی جز خیر و نیکی به تو برسد و سپس به یاران خود گفت: هر کس از شما می خواهد از من پیروی کند با من بیاید و گر نه این آخرین دیدار ماست، و برای شما حدیثی بگویم که ما در یکی از جنگهای دریایی شرکت کردیم. خداوند فتح و پیروزی نصیب ما فرمود و غنایمی به دست آوردیم. سلمان فارسی که خداوند از او خشنود باد، به ما گفت: آیا از اینکه خداوند به شما فتح و غنیمت عنایت فرمود شاد شدید؟ گفتیم: آری. گفت: هر گاه به سرور جوانان آل محمد برسید و همراه آنان جنگ کنید به مراتب شادتر از این فتح و غنیمت خواهید شد. و من همه شما را به خداوند می سپرم. گفتند: به خدا سوگند زهیر همواره همراه یاران امام حسین (ع) بود تا به شهادت رسید، رحمت خداوند بر او باد. و چون خبر کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه به امام حسین (ع) رسید، مکرر انا لله و انا الیه راجعون گفت و برای ایشان از پیشگاه خداوند طلب رحمت فرمود. به امام حسین (ع) گفته شد: شما را به خدا سوگند می دهیم که در مورد حفظ جان خویش و افراد خانواده ات مواظبت فرمای و از همین جا برگرد که در کوفه ناصر و یاوری و پیروی نیست، بلکه بیم آن داریم که همگان بر ضد شما باشند. امام حسین (ع) به فرزندان عقیل نگریست و فرمود: با اینکه مسلم بن عقیل کشته شده است، عقیده شما چیست؟ گفتند: به خدا سوگند برنمی گردیم تا آنکه انتقام خون خود را بگیریم، یا ما هم همان را بچشیم که او چشید. امام حسین (ع) روی به یاران خود، فرمود: پس از ایشان، خیری در زندگی نیست. و چون سحر فرا رسید به یاران خود فرمود آب بسیار همراه خود بردارید و آنان آب بسیاری برداشتند و حرکت کردند و چون به منزل زباله رسیدند، خبر کشته شدن عبد الله بن یقطر به ایشان رسید و امام حسین این نبشته را بیرون آورد و برای همراهان خود خواند. (بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، اما بعد خبری بسیار ناگوار به ما رسید و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبد الله بن یقطر است. آنان که خود را شیعیان ما می دانستند ما را رها کرده اند و یاری نمی دهند. هر کس از شما می خواهد برگردد، بدون رودربایستی برگردد و بر شما تعهدی نیست.» مردم پراکنده شدند و از چپ و راست راه خود را گرفتند و رفتند و فقط همانها که از مدینه همراه ایشان بودند باقی ماندند و تنی چند از کسانی که به ایشان پیوسته بودند. امام حسین این کار را از این جهت انجام داد که می دانست اعرابی که به ایشان پیوسته اند چنین گمان می کنند که امام حسین به شهری می رود که همگی به فرمان او درآمده اند و خوش نمی داشت کسی همراه ایشان باشد، مگر اینکه بداند به کجا می رود. ابن زیاد حر بن یزید ریاحی را با هزار سوار به سوی امام حسین روانه کرده بود و او در گرمای نیم روز با آن حضرت رویاروی شد و مقابل ایشان ایستاد.
امام به یاران خود دستور فرمود ایشان را سیراب کنید و چنان کردند و با آنان نماز ظهر و عصر را گزارد و سپس به آنان رو کرد و پس از ستایش و نیایش خدا و درود بر پیامبر موضوع پیامها و نامه های مردم کوفه را به اطلاع ایشان رساند و فرمود:
من برای حکومت بر شما سزاوارتر از این مدعیانی هستم که حق حکومت ندارند. حر گفت: ما از آن گروه نیستیم که برای شما نامه نوشته اند و به ما دستور داده شده که چون با شما رویاروی شدیم، از شما جدا نشویم تا به کوفه ببریمتان. حسین (ع) فرمود: مرگ به تو نزدیک تر از این کار است، و سپس به یاران خود فرمود: برخیزید و سوار شوید. آنان سوار شدند و منتظر ماندند تا بانوان هم سوار شدند و چون سوار شدند دستور حرکت فرمود و همین که خواستند راه بیفتند و برگردند، سپاه حر مانع حرکت ایشان شدند. امام حسین به حر فرمودند: چه می خواهی؟ گفت: می خواهم ترا پیش امیر عبید الله بن زیاد ببرم. امام فرمود: در این صورت به خدا سوگند از تو پیروی نخواهم کرد و این سخن سه بار میان ایشان رد و بدل شد، و چون بگو مگو زیاد شد، حر گفت: من مأمور جنگ کردن با شما نیستم، بلکه مأمورم از شما جدا نشوم تا به کوفه ببرم. اکنون که از پذیرفتن این موضوع خودداری می کنی راهی را انتخاب کن که نه به کوفه برسد نه به مدینه و این مورد اتفاق من و شما قرار بگیرد تا برای امیر عبید الله نامه بنویسم. شاید خداوند کاری پیش آورد که برای من در آن عافیت باشد و گرفتار جنگ با شما نشوم. این راه را بگیر و به سمت چپ راه عذیب و قادسیه برو. امام حسین (ع) حرکت فرمود. حر هم با یاران خود از کنار ایشان حرکت می کرد و می گفت: ای حسین! ترا به خدا سوگند می دهم که جان خودت را حفظ کن و من صریح اظهار می کنم که اگر جنگ کنی کشته خواهی شد. امام حسین به او فرمود: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ و آیا اگر مرا بکشید گرفتاری شما برطرف می شود؟ و من همان چیزی را می گویم که آن مرد قبیله اوس به پسر عمویش گفت که چون آن مرد خواست پیامبر را یاری دهد، پسر عمویش او را ترساند و گفت: کجا می روی که کشته خواهی شد؟ و او در پاسخ این اشعار را خواند: (به زودی خواهم رفت، و برای جوانمرد هر گاه که حق را نیت کند و مسلمان باشد و جهاد کند، مرگ ننگ نیست. و هر گاه جوانمرد با نفس خویش با مردان نیکو کار مواسات کند و از شخص لعنت شده دوری کند و گناهکار را رها کند ننگی بر او نیست. اگر مردم پشیمان نخواهم بود و اگر زنده بمانم سرزنش نمی شنوم.
برای تو خواری بس است که زنده باشی و بر ضد تو عمل شود.» حر همین که این اشعار را شنید از امام حسین (ع) فاصله گرفت. او با یاران خودش از یک سمت و حسین (ع) و یارانش از سمت دیگر حرکت می کردند، تا آنکه به منطقه عذیب هجانات رسیدند و از آن رد شدند و چون به قصر بنی مقاتل رسیدند فرود آمدند. آخر شب امام حسین دستور داد آب برداشتند و از ناحیه قصر بنی مقاتل حرکت کردند. عقبة بن سمعان می گوید: پس از آنکه ساعتی همراه امام حسین راه پیمودیم، آن حضرت همچنان که بر اسب سوار بود چرتی زد و از خواب بیدار شد و دو یا سه بار انا لله و انا الیه راجعون و حمد خداوند را بر زبان آورد.
پسرش علی بن حسین (ع) رو به پدر کرد و گفت: چرا استرجاع و حمد بر زبان آوردید؟ فرمود: پسرکم! لحظه یی چشم مرا خواب در ربود. پیش روی من در خواب سواری آشکار شد که می گفت: این قوم می روند و مرگها به سوی ایشان حرکت می کند و دانستم که خبر مرگ ماست که داده می شود. علی گفت: پدر جان! خداوند به تو هیچ بدی نشان ندهد. مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: آری سوگند به کسی که بازگشت همه به سوی اوست که ما بر حقیم. علی گفت: در این صورت چه باک داریم از اینکه بر حق بمیریم؟ امام حسین فرمودند: پسرم! خدایت بهترین پاداشی را که ممکن است از پدری به پسری داده شود ارزانی فرماید. چون سپیده دمید فرمود فرود آمدند و نماز صبح گزاردند و با شتاب سوار شدند. امام حسین (ع) یاران خود را به جانب چپ برد و می خواست آنان را پراکنده فرماید. حر بن یزید آمد و مانع این کار شد و چون می خواست آنان را به سوی کوفه ببرد به شدت ایستادگی می کردند و امام حسین (ع) همچنان یاران خود را به سمت چپ می برد تا آنکه به نینوی رسیدند و امام حسین (ع) آنجا فرود آمدند. در این هنگام سواری که بر اسب سوار بود و سلاح بر تن داشت و کمانی بر شانه انداخته بود از دور پیدا شد. همگی ایستادند و منتظر او شدند. سوار هنگامی که نزدیک شد به حر و سپاهیان او سلام داد و به امام حسین و یارانش سلام نداد و نامه یی از عبید الله بن زیاد به حر تسلیم کرد که در آن چنین نوشته شده بود: (اما بعد چون این نامه من به تو رسید و فرستاده ام پیش تو آمد بر حسین سخت بگیر و او را در بیابانی که هیچ پناهگاه و آبی نداشته باشد فرود آر و به فرستاده خود دستور دادم با تو باشد و از تو جدا نشود و این فرمان مرا اجرا کنی و السلام.» حر گفت: باید همین جا فرود آیید. آنجا نه دهکده یی بود و نه آبی. امام حسین (ع) فرمود: ای وای بر تو! بگذار در این آبادی یا آن آبادی، یعنی نینوی و غاضریه فرود آییم. گفت: به خدا سوگند نمی توانم این کار را انجام دهم. این مرد را بر من جاسوس گماشته اند. زهیر بن قین به امام حسین گفت: به خدا سوگند ای پسر رسول خدا! کار بعد از این دشوارتر خواهد شد. جنگ با این ستمگران هم اکنون آسان تر از جنگ با سپاهیانی است که پس از ایشان خواهند رسید و به جان خودم سوگند پس از ایشان سپاهی خواهد آمد که ما را یارای نبرد با آنان نخواهد بود. امام حسین فرمود: من با آنان جنگ را شروع نخواهم کرد، و روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک هجری همان جا فرود آورده شدند. فردای آن روز عمر بن سعد بن ابی وقاص همراه چهار هزار سوار رسید و در نینوی فرود آمد و نخست به عروة بن قیس احمسی گفت: پیش حسین برو و بپرس چه چیز موجب شده است این جا بیاید و چه می خواهد؟ عروة از کسانی بود که برای امام حسین نامه نوشته بود، آزرم کرد و نپذیرفت. عمر سعد این موضوع را به هر یک از سران سپاه که برای امام حسین (ع) نامه نوشته بودند پیشنهاد کرد، نپذیرفتند و همگی این کار را ناخوش داشتند. کثیر بن عبد الله شعبی که از سواران شجاع بود و از هیچ کار روگردان نبود به عمر سعد گفت: من پیش او می روم و به خدا سوگند اگر می خواهی می توانم او را غافلگیر کنم و بکشم. عمر سعد گفت: هرگز نمی خواهم او را غافلگیر کنی و بکشی.
پیش او برو و بپرس چه چیز موجب شده است این جا بیایی؟ کثیر به طرف خیمه های امام حسین آمد. همین که ابو ثمامه صایدی او را دید گفت: ای ابا عبد الله! خداوند کارهایت را روبراه کند. بدترین آفریده های خدا و گستاخ تر آنان به خون ریزی و غافلگیر ساختن به حضورت می آید. ابو ثمامه برخاست و به کثیر گفت: شمشیرت را بگذار. گفت: هرگز که من فرستاده ام. اگر پیام مرا گوش دهید می گویم و اگر نمی- خواهید برمی گردم. ابو ثمامه گفت: من قبضه شمشیرت را می گیرم و تو سخن خود را بگو. گفت: هرگز و به خدا سوگند نمی توانی به شمشیرم دست بزنی. ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بگو و من از سوی تو می گویم و اجازه نمی دهم به امام حسین نزدیک شوی زیرا مرد تبهکاری هستی. کثیر نپذیرفت و برگشت. عمر بن سعد قرة بن قیس حنظلی را خواست و به او گفت: برخیز برو، حسین را ملاقات کن و بپرس برای چه آمده است و چه می خواهد. قره به طرف امام حسین آمد و همین که آن حضرت او را دید به یاران خود فرمود: آیا این را می شناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت:
آری مردی از قبیله حنظلة بن تمیم است و مادرش از قبیله ماست و او را به عقل و تدبیر می شناختم و تصور نمی کردم او را اینجا ببینم. قره آمد و بر امام حسین (ع) سلام داد و پیام ابن سعد را گزارد. امام حسین به او فرمود: مردم این شهر شما برای من نامه نوشته اند که اینجا بیایم و اکنون اگر شما خوش نمی دارید برمی گردم. آنگاه حبیب بن مظاهر به او گفت: ای قره! وای بر تو، چگونه پیش قوم ستمگر برمی گردی؟
این مرد بزرگوار را یاری کن که خداوند با پدر و نیای او ترا به مسلمانی گرامی فرموده است. قره گفت: پاسخ این پیام را برای فرمانده خود ببرم و سپس خواهم اندیشید. قره پیش عمر بن سعد برگشت و پاسخ را به او داد. عمر گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ کردن با او معاف فرماید و برای عبید الله بن زیاد که لعنت خدا بر همه شان باد چنین نوشت: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، اما بعد، من همین که به حسین رسیدم و اردو زدم فرستاده خود را پیش او فرستادم و پرسیدم چه چیز موجب شده است این جا بیاید و چه می خواهد. پاسخ داده است که مردم این سرزمین برای من نامه نوشته اند و فرستادگانی فرستاده اند و خواسته اند پیش آنان بیایم و چنان کردم. اکنون اگر خوش ندارند و نظرشان تغییر کرده است، من از پیش ایشان برمی گردم.» حسان بن قاید عبسی می گوید: هنگامی که نامه عمر بن سعد رسید، من پیش عبید الله بن زیاد بودم. چون نامه را خواند، گفت: اکنون که چنگالهای ما بر او گیر کرده است امید به نجات دارد و اکنون فرصتی باقی نمانده است و راه نجاتی نیست، و به عمر بن سعد چنین نوشت: (اما بعد، نامه ات رسید و آنچه گفته بودی فهمیدم. اکنون به حسین پیشنهاد کن که او و همه یارانش با یزید بیعت کنند و چون بیعت کردند تصمیم خواهم گرفت، و السلام.» چون این پاسخ رسید عمر بن سعد گفت: می ترسیدم که عبید الله بن زیاد صلح و سلامت را نپذیرد. در پی این پاسخ، نامه دیگری از ابن زیاد برای عمر بن سعد رسید که میان حسین و یارانش و آب مانع شو و نباید قطره یی آب بنوشند، همان گونه که این کار نسبت به پرهیزگار پاکیزه عثمان بن عفان شد!. عمر بن سعد همان دم عمرو بن حجاج را همراه پانصد سوار فرستاد که کنار رود و محل برداشتن آب فرود آیند و آنان چنان کردند و مانع آن شدند که امام حسین و یارانش حتی یک قطره آب بردارند و این سه روز پیش از شهادت امام حسین (ع) بود. عبد الرحمن بن حصین ازدی که از قبیله بجیله شمرده می شد با صدای بلند گفت: ای حسین! آیا این آب را می بینی که چون دل آسمان صاف است؟ به خدا سوگند قطره یی از آن نخواهید نوشید تا همگان از تشنگی بمیرید. امام حسین (ع) عرضه داشت: پروردگارا! او را تشنه بکش و هرگز او را میامرز. حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند پس از واقعه عاشورا که عبد الرحمن بن حصین بیمار شده بود به عیادتش رفتم و سوگند به خداوند که خدایی جز او نیست خودم دیدم چندان آب می خورد که بیرون از اندازه بود و بلافاصله برمی گرداند و فریاد می کشید: تشنه ام تشنه. باز به او آب می دادند و برمی گرداند و همچنان از تشنگی می سوخت و همچنین بود تا جان از تنش بیرون شد. و چون امام حسین (ع) آمدن لشکریان را با عمر بن سعد و اردو زدن آنان را در نینوی و رسیدن نیروهای امدادی را برای جنگ با خود دید، به عمر بن سعد پیام فرستاد که می خواهم ترا ببینم. آن دو در شب با یک دیگر ملاقات کردند و مدتی طولانی پوشیده سخن گفتند و سپس هر یک به جای خود برگشتند و عمر بن سعد به عبید الله بن زیاد چنین نوشت: (اما بعد، همانا خداوند متعال آتش را خاموش فرمود و اتفاق کلمه و اصلاح امر امت را پدید آورد. حسین با من عهد کرد که یا برگردد به همان جا که از آنجا آمده است، یا به یکی از مرزهای سرزمینهای اسلامی برود و چون فرد دیگری از مسلمانان باشد. هر چه برای ایشان است برای او هم باشد و هر چه بر عهده ایشان است بر عهده او هم باشد. یا آنکه خود پیش امیر المؤمنین یزید! برود و دست در دست او نهد و ببیند میان او و یزید چگونه اتفاق می شود و در این کار خشنودی خداوند و صلاح امت است.» و چون این نامه را عبید الله بن زیاد خواند گفت: این نامه مرد خیرخواهی است که بر قوم خود مهربان است. ابن زیاد همراه شمر بن ذی الجوشن برای عمر بن سعد نامه نوشت که به حسین و یارانش پیشنهاد کن تسلیم بدون قید و شرط به حکم من شوند. اگر پذیرفتند، آنان را سالم پیش من بفرست و اگر نپذیرفتند با آنان جنگ کن. به شمر هم گفت: اگر عمر بن سعد چنین کرد از او اطاعت کن و سخن او را بشنو و اگر از جنگ با ایشان خودداری کرد، تو فرمانده سپاه خواهی بود. گردن عمر بن سعد را بزن و سرش را پیش من بفرست. در نامه یی که برای عمر بن سعد نوشته بود این مطالب را هم گنجانیده بود که من ترا پیش حسین نفرستاده ام که از جنگ با او خودداری و امروز و فردا کنی، یا برای او آرزوی سلامت و زنده ماندن داشته باشی یا آنکه از سوی او برای من عذر و بهانه بیاوری و برای او شفاعت کنی. دقت کن اگر حسین و یارانش به فرمان من تن دادند و تسلیم شدند آنان را سالم پیش من فرست و اگر نپذیرفتند به آنان بتاز و همه را بکش و ایشان را پاره پاره کن که سزاوارند و چون حسین کشته شد بر پشت و سینه اش اسب بتاز که او سرکش و ستمگر است. اگر فرمان ما را اجرا کردی به تو پاداش شنونده مطیع خواهیم داد و اگر نمی پذیری از کار و سپاه ما کناره بگیر و سپاه را به شمر بن ذی الجوشن بسپر که ما فرمان خود را چنین صادر کرده ایم. شمر این نامه را برای عمر بن سعد آورد که چون خواند، بانگ برداشت که ای سواران خدا سوار شوید! و شما را به بهشت مژده باد. سوار شدند و پس از نماز عصر بود و به سوی خیمه های امام حسین آمدند. در این حال امام حسین (ع) جلو خیمه خود در حالی که شمشیرش را بر زانو داشت نشسته بود و سر بر زانو نهاده بود و لحظه یی آن حضرت را خواب در ربود. خواهرش هیاهوی لشکر را شنید و گفت: ای برادر! آیا هیاهو را نمی شنوی؟ امام حسین (ع) سر برداشت و فرمود: هم اکنون در خواب رسول خدا را دیدم که به من فرمودند تو پیش ما خواهی آمد.
خواهر بر چهره خود زد و بانگ برداشت که ای وای. امام حسین (ع) فرمود:
خواهرکم! آرام باش. خدایت رحمت کناد، بر تو وایی نخواهد بود.
امام حسین (ع) به برادر خود عباس گفتند: جانم فدایت، برخیز برو و به ایشان بگو چه پیش آمده است ... عباس همراه حدود بیست سوار از جمله زهیر و حبیب بن مظاهر رفت و پرسید ... در این هنگام فرستاده عمر بن سعد آمد و گفت: ما تا فردا صبح زود به شما مهلت می دهیم اگر تسلیم شدید شما را پیش امیر خود عبید الله بن زیاد می بریم و اگر نپذیرفتید دست از شما برنمی داریم و برگشت. امام حسین (ع) نزدیک غروب یاران خویش را جمع کرد. امام زین العابدین می فرماید: من با آنکه بیمار بودم، نزدیک رفتم که سخنان پدرم را با ایشان بشنوم و شنیدم که چنین فرمود:
بهترین ستایشها را به پیشگاه خداوند عرضه می دارم و در سختی و راحتی او را می ستایم. پروردگارا! من ترا سپاس می گویم که ما را با پیامبری گرامی داشتی و قرآن به ما آموختی و ما را در دین فقیه قراردادی و برای ما چشم و گوش (بینش و شنوایی) و دل قرار دادی. پروردگارا ما را در زمره سپاسگزاران قرار بده. اما بعد، همانا که من یاران و اهل بیتی نیکوکارتر و پیوسته تر از یاران و اهل بیت خودم سراغ ندارم. خدایتان از سوی من بهترین پاداش را عنایت فرماید. همانا من خیال نمی کنم برای ما پیروزی در جنگ با این قوم باشد و همانا به شما اجازه دادم که همه تان بروید و به راستی از من حلال خواهید بود و هیچ چیز در باره من بر عهده شما نخواهد بود. این شب که شما را فرا گرفته است آن را برای خود شتری راهوار بگیرید. برادران و برادرزادگان و دو پسر عبد الله بن جعفر گفتند: چرا این کار را بکنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم! خداوند آن روز را برای ما هرگز نیاورد.
این سخن را نخست عباس (رضی الله عنه) گفت و سپس همگان همچنان گفتند. در این هنگام امام حسین (ع) به فرزندان عقیل فرمود: کشته شدن مسلم برای شما کافی است. شما بروید و به شما اجازه دادم. گفتند: سبحان الله به مردم چه بگوییم؟ بگوییم شیخ و سرور خود و پسر عموهای خود را که بهترین پسر عموها بودند رها کردیم و همراه آنان هیچ نیزه و شمشیری نزدیم و ندانستیم چه بر سرشان آمد؟ نه به خدا سوگند که چنین نمی کنیم، بلکه جانهای خود و خاندان و اموال خود را فدای تو می کنیم و همراه تو جنگ می کنیم و امیدواریم به همان جا درآییم که تو در خواهی آمد و خداوند زندگی پس از ترا زشت دارد. آنگاه مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: به خدا سوگند اگر بدانم که کشته می شوم و سپس زنده می شوم و سپس مرا می سوزانند و باز زنده می شوم و این کار هفتاد مرتبه تکرار می شود، دست از تو برنمی دارم تا در دفاع از تو جان بازی کنم و چرا این کار را نکنم که فقط یک بار کشته شدن است و پس از آن کرامتی جاودانه خواهد بود که هیچ گاه سپری نمی شود. آنگاه زهیر بن قین برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست می دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هزار بار صورت گیرد، تا بتوانم با جان خود از جان تو و جان این جوانان خاندانت دفاع کنم. همه یاران امام حسین (ع) هر یک همین گونه سخن گفتند و آن حضرت برای ایشان دعای خیر و پاداش نیکو مسألت فرمود و به خیمه خویش بازگشت. علی بن حسین (ع) همچنین می فرماید: شامگاهی که پدرم فردای آن شهید شد، نشسته بودم و عمه ام زینب برای پرستاری از من پیش من بود. پدرم به خیمه خویش رفت و فلان آزاد کرده ابو ذر هم حضور پدرم بود و شمشیر خود را اصلاح می کرد و پدرم این ابیات را می خواند:
«اف بر تو باد ای روزگار که چه دوست بدی هستی. چه بسیار در صبحگاهان و شامگاهان یاران و دنیاجویان را کشته ای و روزگار عوض نمی پذیرد. کار به دست خدای جلیل است و هر زنده ای سرانجام راه مرا خواهد پیمود.» این ابیات را پدرم دو یا سه بار تکرار کرد و دانستم و فهمیدم که چه اراده فرموده است. عقده گلویم را فشرد و از ترکیدن عقده خود جلوگیری و سکوت کردم و دانستم که بلا نازل شده است.
ضحاک بن عبد الله می گوید: گروهی از سواران ابن سعد که پاسداری می دادند از کنار ما گذشتند و امام حسین (ع) این آیه را (آیه 178 سوره سوم) تلاوت می- فرمود: (البته کسانی که کافرند گمان نکنند که مهلت دادن ما ایشان را برای آنان بهتر خواهد بود. بلکه آنان را مهلت می دهیم تا بر گناه خویش بیفزایند و برای آنان عذابی سخت خوارکننده خواهد بود. خداوند هرگز مؤمنان را بر این حال که اکنون هستید وانگذارد تا آنکه به آزمایش، بدسرشت را از پاک سرشت مشخص فرماید.» امام حسین (ع) پس از گزاردن نماز صبح، اصحاب خود را آرایش نظامی داد و همراه آن حضرت سی و دو سوار و چهل پیاده بودند. زهیر بن قین را در سمت راست یاران خود و حبیب بن مظاهر را سمت چپ قرار داد و پرچم را به برادر خویش سپرد و خیمه ها را پشت سر خویش قرار دادند و دستور داد مقداری هیمه و نی در خندقی که پشت خیمه ها بود بریزند و آتش زنند تا از پشت سر مورد حمله قرار نگیرند. عمر بن سعد هم که نفرین خدا بر او باد در آن روز که روز جمعه بود و گفته شده است که شنبه بود، یاران خود را آماده ساخت و آرایش نظامی داد و به سوی امام حسین (ع) حرکت کرد. در این هنگام حر اسب خود را به تاخت درآورد و به امام حسین پیوست و گفت: ای پسر پیامبر! فدایت گردم. من همان کسی هستم که مانع برگشتن شما شدم و شما را در این تنگنا فرو آوردم. به خدا سوگند اگر می- دانستم نسبت به شما چنین می کنند که می بینم، هرگز نسبت به شما چنین رفتار نمی کردم و اکنون از آنچه کرده ام به سوی خدا توبه می کنم. آیا راهی برای توبه من می بینی؟ امام حسین فرمود: آری، خداوند توبه ات را می پذیرد. در این هنگام اسب سواری از لشکر عمر بن سعد که به ابن ابی جویره مزنی معروف بود پیش آمد و چون چشمش به آتش پشت خیمه ها افتاد که شعله می کشد دست بر هم زد و بانگ برداشت که ای حسین و ای یاران حسین! بر شما مژده به آتش باد که در همین جهان برای رسیدن به آن شتاب کرده اید. امام حسین پرسید:
این کیست؟ گفتند: ابن ابی جویریه مزنی است. امام حسین (ع) گفت: پروردگارا! در همین جهان مزه آتش را به او بچشان. در همین هنگام اسب او رم کرد و او را در همان آتش انداخت. سپس از لشکر عمر بن سعد مردی دیگر به نام تمیم بن حصین فزاری بیرون آمد و گفت: ای حسین و ای یاران حسین! آیا این آب فرات را می بینید که همچون شکم ماهیان می درخشد؟ به خدا سوگند قطره یی از آن نخواهید چشید تا لب تشنه مرگ را بچشید. امام حسین پرسید: این کیست؟ گفتند: تمیم بن حصین است.
فرمود: این و پدرش اهل آتشند. پروردگارا! او را امروز از تشنگی بکش. چنان گرفتار تشنگی شد که از اسب در افتاد و زیر سم ستوران کشته شد. سپس مردی دیگر از لشکر عمر بن سعد به نام محمد بن اشعث بن قیس کندی بیرون آمد و گفت: ای حسین، پسر فاطمه! تو از طرف رسول خدا چه حرمتی داری که دیگران ندارند؟ امام حسین (ع) این آیه را تلاوت فرمودند: «خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزیده است. فرزندانی هستند برخی از نسل برخی دیگر.» (آیه 33 سوره سوم) و به خدا سوگند که محمد (ص) از خاندان ابراهیم است و عترت هدایت کننده از خاندان محمدند، و پرسید: این مرد کیست؟ گفتند: محمد بن اشعث بن قیس کندی است. امام حسین (ع) سر بر آسمان برافراشت و گفت: پروردگارا! امروز این مرد را چنان خوار و زبون فرمای که پس از آن هرگز او را عزت نبخشی. کاری برای او پیش آمد و از لشکر کرانه گرفت تا خود را بررسی کند و شلوار از پای در آورد. در همین حال خداوند عقربی بر او چیره ساخت که او را گزید و همان دم در حالی که عورتش برهنه و آشکار بود مرد. تشنگی بر امام حسین و یارانش سخت شد. مردی از شیعیان ایشان به نام یزید بن حصین همدانی گفت: ای پسر رسول خدا! آیا به من اجازه می فرمایی بروم و با ایشان سخنی بگویم؟ امام اجازه فرمود. او مقابل لشکر ابن سعد آمد و گفت:
ای مردم! همانا خدای عز و جل محمد (ص) را بر حق مژده دهنده و بیم دهنده و فرا خواننده به سوی خداوند به فرمان او و چراغ تابان فرستاده است و این آب فرات است که سگان و خوکان مردم عراق در آن غوطه می خورند و چگونه میان آن و پسر پیامبر مانع شده اید؟ گفتند: ای یزید! پر حرفی کردی دست از ما بدار و به خدا سوگند حسین باید تشنه بماند، همان گونه که دیگری پیش از او (یعنی عثمان) تشنه ماند. امام حسین فرمود: ای یزید بنشین. سپس خود در حالی که به شمشیر خویش تکیه داده بود برخاست و با صدای بلند فرمود: ای مردم! شما را به خدا سوگند می- دهم، آیا می دانید که پدر بزرگ من رسول خداست؟ گفتند: آری. فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید پدر من علی بن ابی طالب است؟ گفتند: آری، به خدا سوگند. فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید مادرم فاطمه دختر رسول خداست؟ گفتند: آری. فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید مادر بزرگ من خدیجه دختر خویلد است و نخستین بانویی است که از این امت مسلمان شده است؟ گفتند: آری. فرمود: آیا می دانید حمزه سید الشهداء، عموی پیامبر، عموی پدر من است؟ گفتند: به خدا سوگند آری. فرمود: آیا می دانید جعفر که در بهشت پرواز می کند عموی من است؟ گفتند: به خدا سوگند آری. فرمود: آیا می دانید که این شمشیر که بر دوش من است شمشیر رسول خدا و این عمامه که بر سر من پیچیده است عمامه رسول خداست؟ گفتند: به خدا سوگند می دانیم. فرمود: شما را به خدا سوگند: آیا می دانید علی نخستین مسلمان و دانشمندتر ایشان و از همگان بردبارتر و ولی هر زن و مرد مؤمن است؟ گفتند: به خدا سوگند می دانیم. فرمود: پس در این صورت چرا ریختن خون مرا روا می دانید؟ و پدرم فردای قیامت بر سر حوض ایستاده است و مردانی (مردمی) را از آن کنار می زند، همچنان که شتران بیگانه را از آب می رانند، و لوای حمد هم روز قیامت به دست پدر بزرگ من است؟ گفتند: همه این مطالب را می دانیم. در عین حال دست از تو بر نمی داریم تا تشنه بمیری. در این هنگام، امام حسین (ع) که پنجاه و هفت ساله بود دست به ریش خود گرفت و فرمود:
خشم خداوند هنگامی بر یهود شدت پیدا کرد که گفتند عزیر پسر خداست و خشم خداوند هنگامی بر مسیحیان شدت پیدا کرد که گفتند مسیح پسر خداست و خشم خداوند هنگامی بر زرتشتیان شدت پیدا کرد که به جای خداوند آتش را پرستش کردند. و خشم خداوند بر هر قومی که پیامبر خود را کشته اند شدت پیدا کرده است و خشم خداوند بر این گروه هم که می خواهند پسر پیامبر خویش را بکشند شدت پیدا خواهد کرد. در این هنگام حر بن یزید ریاحی گفت: ای پسر رسول خدا! اجازه می فرمایی که از طرف شما جنگ و دفاع کنم؟ فرمود: آری. حر به میدان آمد و این رجز را می خواند:
«با شمشیر چنان بر گردنهای شما می زنم و از سوی بهترین کسی که در سرزمین خیف (عراق) آمده است». حر هیجده مرد از ایشان را کشت و سپس خود کشته شد. امام حسین در حالی خود را به بالین او رساند که هنوز از زخمش خون بیرون می جهید و فرمود: به به ای حر! تو همان طور که مادرت نامگذاری کرده است در دنیا و آخرت آزاده ای و این دو بیت را خواند:
«این حر قبیله ریاح چه نیکو حری است و به هنگام نیزه زدن و نیزه خوردن هم آزاده است. این حر هنگامی که بانگ برداشت یا حسین، چه نیکوست و صبحگاهان جان خود را فدا کرد.» پس از حر، زهیر بن قین بجلی به میدان رفت و خطاب به امام حسین این بیت را خواند:
«امروز پیامبر را که پدر بزرگ تو است و حسن و علی مرتضی را ملاقات می کنیم». نوزده تن از ایشان را کشت و این رجز را می خواند:
«من زهیرم و من پسر قین هستم و با شمشیر شما را از حسین دور می کنم.» و در افتاد و شهید شد. پس از او حبیب بن مظاهر اسدی به میدان رفت و چنین می گفت:
«من حبیبم و پدرم مظاهر است. بدون تردید ما از شما پاک تر و پاکیزه تریم و بهترین مردم را که از او نام برده می شود، یاری می دهیم.» حبیب سی و یک مرد از ایشان را کشت و سپس شهید شد و پس از او عبد الله بن ابی عروه غفاری به میدان رفت و چنین می گفت:
«بنی غفار به راستی می دانند که من در زمره انتقام جویان با شمشیر تیز مشرفی و نیزه تیز دفاع می کنم.» بیست تن از ایشان را کشت و شهید شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او بریر بن خضیر همدانی که بهترین قاری عصر خویش بود به میدان رفت و چنین می گفت:
«من بریرم و پدرم خضیر است و در کسی که خیر و نیکی نباشد هیچ چیز و بهره یی نیست». سی مرد از ایشان را کشت و کشته شد، رضوان خدا بر او باد. پس از او مالک بن انس کاهلی به میدان رفت و چنین می گفت:
«باید افراد قبیله های کاهل و دودان و خندف و قیس عیلان بدانند که قوم من درهم شکننده هماوردانند. شما هم چون شیران ژیان باشید. آل علی شیعه خدای رحمانند و خاندان حرب شیعه شیطانند.» او هم هیجده تن از ایشان را کشت و سپس کشته شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او زیاد بن مهاصر یا مصاهر کندی به میدان رفت و بر ایشان حمله کرد و چنین می گفت:
«من زیادم و پدرم مصاهر است. از شیر بیشه شجاعترم. پروردگارا! من یاور حسینم و از ابن سعد روی گردانم و رهاکننده.» نه تن از ایشان را کشت و سپس کشته شد، رضوان خدا بر او باد. پس از او وهب بن وهب که مسیحی مسلمان شده به دست حسین (ع) بود و همراه مادرش در التزام ایشان به کربلا آمده بود به میدان رفت. او سوار بر اسبی شد و چوب خیمه را هم به دست گرفت و جنگ کرد و هفت یا هشت تن از آن قوم را کشت و سپس اسیر شد. عمر بن سعد که نفرین خدا بر او باد آمد و دستور داد سرش را بریدند و سر بریده را به لشکرگاه امام حسین (ع) پرت کردند. در این هنگام مادرش شمشیر او را گرفت و به سوی میدان رفت. امام حسین به او فرمودند: ای مادر وهب! بنشین که خداوند جهاد را از زنان برداشته است. همانا که تو و پسرت در بهشت همراه پدر بزرگم محمد (ص) خواهید بود. سپس هلال بن حجاج به میدان رفت و این چنین می خواند:
«با تیرهایی که دنبال آن نشان دار است تیر می اندازم و برای نفس، ترسیدن سودی ندارد.» سیزده تن از ایشان کشت و کشته شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او عبد الله پسر مسلم بن عقیل به میدان رفت و چنین می گفت:
«سوگند خورده ام که کشته نشوم مگر آزاده، هر چند مرگ را چیز سختی یافتم، و دوست نمی دارم مرا ترسو بگویند که ترسو کسی است که سرپیچی از نبرد کند و بگریزد.» سه تن از ایشان را کشت و خود کشته شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او علی بن حسین (ع) (یعنی حضرت علی اکبر) به میدان رفت. در این حال از دیدگان امام حسین اشک فرو ریخت و عرضه داشت: پروردگارا! خود بر ایشان گواه باش. همانا نوه پیامبرت و شبیه ترین افراد به او از لحاظ چهره و اخلاق به میدان رفت. علی (ع) چنین رجز می خواند:
«من علی پسر حسین پسر علیم. سوگند به خانه خدا، که به پیامبر سزاوارتریم.
آیا نمی بینید چگونه از پدرم حمایت می کنم؟» ده تن از ایشان را کشت و به سوی پدر برگشت و گفت پدر جان تشنه ام. امام حسین فرمود: پسرم! شکیبا باش. پدر بزرگت ترا با جام لبالب سیراب خواهد کرد.
بازگشت و به جنگ ادامه داد تا چهل و چهار تن از ایشان را کشت و سپس خود شهید شد. درودهای خداوند بر او و بر پدرش باد. پس از او قاسم پسر امام حسن (ع) به میدان رفت و چنین گفت:
«ای نفس من! بیتابی مکن که همگان نابودشونده اند. امروز به مقامهای بلند بهشت خواهی رسید.» سه تن از ایشان را کشت و از اسب فرو افتاد. آنگاه امام حسین (ع) جلو خیمه به زمین نشست. پسرک کوچک آن حضرت را که نامش عبد الله و طفل شیر خوار بود آوردند. او را در دامن خود نشاند. مردی از بنی اسد تیری به گلوی طفل زد و امام حسین (ع) خون کودک را در دست خود گرفت و بر زمین ریخت. در این هنگام لشکر به امام حسین (ع) حمله کردند و او را به جایگاه خیمه ها برگرداندند و تشنگی بر آن حضرت بسیار سخت شد و به سوی شریعه و آبشخور فرات روی آورد. سواران عمر بن سعد که نفرین خدا بر ایشان باد جلوگیری کردند و میان ایشان مردی از بنی دارم بود و به آنان گفت: ای وای بر شما میان او و آب را بگیرید و مگذارید به فرات دست یابد. امام حسین (ع) فرمود: پروردگارا! او را تشنه بدار. آن مرد دارمی خشمگین شد و تیری به سوی امام حسین انداخت که در گلوی ایشان نشست. امام تیر را بیرون کشید و دست خود را زیر گلوی خویش گرفت که هر دو کف دستش آکنده از خون شد و آن را به اطراف پاشاند. و چون امام حسین از سوی شریعه فرات به سوی خیمه های خویش بازگشت، شمر همراه جماعتی او را احاطه کردند. مردی به نام مالک بن یسر کندی پیشی گرفت و ضمن دشنام دادن به آن حضرت با شمشیر ضربتی بر سر ایشان زد. بر سر امام حسین شبکلاهی بود که آن را درید و پر خون شد و امام فرمود: هرگز نتوانی با دست راست خود چیزی بخوری و بیاشامی و خدایت با ستمگران محشور فرماید. امام حسین (ع) آن شبکلاه را دور افکند. پارچه یی خواست و بر سر خویش محکم بست و شب کلاهی دیگر خواست و بر سر گذاشت و سپس عمامه روی آن بست و به سمت چپ و راست خویش نگریست و چون هیچ کس را ندید، سر بر آسمان بلند کرد و عرضه داشت: پروردگارا! می بینی نسبت به پسر پیامبرت چگونه رفتار می شود و این بنی کلاب آب فرات را بر او بسته اند. حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند هرگز کسی را چون حسین ندیده ام که در احاطه این همه لشکر باشد و تمام فرزندان و افراد خانواده اش کشته شده باشند و یارانش همگی از پای درآمده باشند و این گونه استوار و پر جرأت باشد و این اندازه استوار دل باشد. مردان بر او حمله می کردند و او با شمشیر خود از چپ و راست به ایشان حمله می کرد و چنان آنان را از هم می پاشاند که گویی شیر به گله بزها حمله می کند. چون شمر بن ذی الجوشن چنین دید، سواران را فرا خواند و پشت سر پیادگان قرار داد و به تیر اندازان دستور داد امام حسین (ع) را تیر باران کنند و آنان چندان تیر به آن حضرت زدند که چون خار پشتی شد. شمر به سواران و پیادگان بانگ زد که مادران شما بر شما بگریند، منتظر چه هستید و از هر سو حمله آوردند. ذرعة بن شریک ضربه سختی بر شانه چپ امام حسین (ع) زد که آن را قطع کرد. دیگری ضربه یی به دوش او زد و امام (ع) سرش خمیده شد و سنان بن انس نخعی با نیزه چنان ضربتی زد که از اسب بر زمین افتاد. خولی بن یزید اصبحی بر دیگران پیشی گرفت و از اسب خود پیاده شد تا سر امام حسین (ع) را از تن جدا کند. دستش شروع به لرزیدن کرد. شمر به او گفت: خدا بازویت را بشکند. چرا می لرزی؟ و خود پیاده شد و سر آن حضرت را برید و به خولی داد و گفت: پیش امیر لشکر عمر بن سعد ببر. سپس به بیرون کشیدن جامه های امام پرداختند، و عمر بن سعد آمد و زنان بر سر او فریاد زدند و گریستند و عمر به یاران خود گفت: هیچ کس از شما به خیمه زنان وارد نشود و متعرض این پسر بیمار (علی بن حسین) نشوید. زنان از عمر بن سعد خواستند چادرها و جامه های ایشان را که به غارت برده اند باز دهند تا بتوانند خود را بپوشند و او گفت هر کس چیزی از کالاهای ایشان را برداشته است باز دهد و به خدا سوگند هیچ کس هیچ چیزی پس نداد. عمر بن سعد که خدایش نفرین کناد گفت: چه کسانی آماده اند اسب بر بدن حسین بتازند؟ ده تن از آنان آماده شدند و اسبهای خود را بر بدن امام تاختند و پشت آن حضرت را زیر سم ستوران کوبیدند. در این هنگام اسب امام حسین (ع) آمد و یال و پیشانی خود را به خون امام (ع) آغشته کرد و در حالی که شیهه می کشید به سوی خیام حرم شروع به دویدن کرد. دختران پیامبر که سلام و درود خدا بر ایشان باد چون شیهه اسب را شنیدند شتابان از خیمه ها بیرون دویدند. ناگاه اسب بدون سوار را دیدند و دانستند که حسین (ع) کشته شده است. در این هنگام ام کلثوم دست بر سر نهاد و مویه آغاز کرد و می گفت: ای وای یا رسول الله! این حسین است که در صحرا فتاده است و عمامه و ردایش را در ربوده اند.
امام باقر (ع) فرموده است: پس از شهادت امام حسین (ع) بر پیکر پاکش نشان سیصد و بیست و چند ضربه شمشیر و نیزه و تیر یافتند و همه این ضربه ها در بخش قدامی بدن بود که آن حضرت پشت به جنگ نکرده بود. عمر بن سعد سر امام حسین (ع) را پیش ابن زیاد فرستاد که لعنتهای خدا بر ایشان باد، و آن سر را سنان بن انس پیش ابن زیاد آورد و این ابیات را می خواند:
«رکابم را آکنده از سیم و زر کن که من پادشاه پرده دار را کشته ام. کسی را کشته ام که پدر و مادرش از همه بهترند و هر گاه مردم به نسبت خود ببالند، او از همه والاگهرتر است.» ابن زیاد گفت: خاک بر سرت. اگر می دانستی که او از لحاظ پدر و مادر از همگان بهتر است چرا او را کشتی؟ و دستور داد گردنش را زدند. ابن زیاد به ام کلثوم گفت: سپاس خداوندی را که مردان شما را کشت. رفتار خداوند را با خودتان چگونه دیدی؟ آن بانوی بزرگوار که درود خدا بر او باد گفت: ای پسر زیاد! اگر چشم تو به کشتن حسین (ع) روشن شد، ولی چه بسیار که چشم پدر بزرگش به دیدن او روشن می شد و او را می بوسید و لبانش را می مکید و او را بر دوش خود می نهاد. ای پسر زیاد! تو باید برای فردای قیامت پاسخی فراهم آوری که پیامبر دشمن تو خواهد بود. پرده دار عبید الله بن زیاد که خداوند همه شان را لعنت کند چنین می گوید که چون سر امام حسین (ع) را آوردند، ابن زیاد دستور داد در طشتی زرین پیش او نهند و با چوبدستی که در دست داشت شروع به زدن بر دندانهای پیشین آن حضرت کرد و می گفت: ای ابا عبد الله! چه زود پیری به سراغ تو آمده و موهایت سپید شده است. مردی از آن میان گفت: بس کن که من خودم رسول خدا (ص) را دیدم که همین جا را که تو چوب می زنی می بوسید و می مکید. ابن زیاد گفت: امروز در مقابل جنگ بدر. آنگاه دستور داد زین العابدین علی بن حسین را غل و زنجیر کردند و با زنان و کودکان اسیر به زندان بردند. من هم با آنان بودم. از هیچ کوچه یی نمی گذشتیم مگر اینکه آکنده از زن و مرد بود و بر سر و چهره خود می زدند و می- گریستند. آنان زندانی شدند و بر ایشان سخت گرفت. بار دیگر ابن زیاد آنان را به مجلس خود آورد و سر مطهر را هم آوردند. زینب (ع) هم میان اسیران بود. ابن زیاد گفت: سپاس خداوندی را که رسوایتان کرد و شما را کشت و سخنان شما را دروغ درآورد. زینب که درود خدا بر او باد فرمود: سپاس خداوندی را که ما را به وجود محمد (ص) گرامی داشت و ما را پاک گردانید پاک گردانیدنی. همانا خداوند تبهکار را رسوا و گنهکار را تکذیب می فرماید. ابن زیاد گفت: کردار خدا را با خودتان که اهل بیت هستید چگونه دیدی؟ فرمود: کشته شدن برایشان نوشته و مقرر شده بود و به سوی آرامگاههای خویش شتافتند و به زودی خداوند میان تو و ایشان جمع خواهد کرد و در محضر خداوند محاکمه خواهید شد. ابن زیاد که خدایش لعنت کناد خشمگین شد و قصد آزار آن حضرت را کرد.
عمرو بن حریث او را آرام کرد. زینب (ع) فرمود: ای ابن زیاد! آنچه نسبت به ما انجام دادی برای تو بس است. همانا مردان ما را کشتی و ریشه ما را بریدی و حرمت ما را شکستی و زنان و کودکان ما را اسیر کردی و اگر این کارها برای انتقام- کشی بود، همانا انتقام کشیدی. ابن زیاد فرمان داد ایشان را به زندان برگردانند و به اطراف مژده رسانهایی فرستاد که به مردم کشته شدن حسین (ع) را اطلاع دهند و پس از آن دستور داد اسیران را همراه سر مطهر امام حسین (ع) به شام گسیل دارند. پرده دار ابن زیاد می گوید: جماعتی از کسانی که با ایشان به شام رفته بودند، برای من نقل کردند که آنان شبها تا صبح آوای نوحه گری جن را بر امام حسین (ع) می شنیده اند و گفتند: چون وارد دمشق شدیم زنان اسیر را روز با چهره گشاده وارد دمشق کردند. شامیان سفله و ستمگر می گفتند: اسیرانی بهتر از ایشان ندیده ایم و از اسیران پرسیدند شما کیستید؟ سکینه دختر امام حسین (ع) گفت: ما اسیران از خاندان محمدیم. آنان را بر پلکان مسجد دمشق که محل نگهداشتن اسیران بود بر پا داشتند.
علی بن حسین (ع) هم که نوجوان بود میان اسیران بود. پیری از مردم شام پیش آمد و گفت: خدای را سپاس که شما را کشت و نابود کرد و شاخ فتنه را قطع کرد و از هیچ دشنامی فروگذاری نکرد. چون سخن او تمام شد، علی بن حسین (ع) از او پرسید آیا کتاب خدای عز و جل را خوانده ای؟ گفت: آری. فرمود: آیا این آیه را خوانده ای که می فرماید «بگو بر این کار از شما پاداشی نمی خواهم جز دوستی خویشان»؟ گفت: آری. فرمود: ما همان خویشان پیامبریم. پرسید: آیا این آیه را خوانده ای که می فرماید «حق خویشاوندان را بپرداز»؟ گفت: آری. فرمود: ما هم آنان هستیم. سپس فرمود: آیا این آیه را خوانده ای که می فرماید: «همانا خداوند اراده فرموده است که پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک کند پاک کردنی»؟ گفت: آری. فرمود: ما همان اهل بیتیم. در این هنگام مرد شامی دست به آسمان بلند کرد و سه بار گفت: پروردگارا! من به پیشگاه تو توبه می کنم. خدایا! من از دشمن خاندان محمد و هر کس که آن خاندان را کشته است در پیشگاه تو بیزاری می جویم.
همانا که قرآن می خواندم و پیش از امروز به این موضوع آگاه نبودم. و چون زنان را پیش یزید بن معاویه بردند، همه زنان خاندان معاویه و یزید شیون برآوردند و سوگواری بر پا کردند، و سر امام حسین (ع) را پیش یزید که خدایش لعنت کناد نهادند. سکینه می گفته است: به خدا سوگند سنگدل تر از یزید کسی را ندیده ام و هیچ کافر و مشرک را بدتر و ستمگرتر از او ندیده ام و چون سر را پیش او نهادند شروع به نگریستن به آن کرد و چنین خواند: (کاش مشایخ من که در جنگ بدر بودند (کشته شدند)، می دیدند که چگونه قبیله خزرج از اینکه شمشیر و نیزه بر آنها نهاده شده است ناله می کنند.
همانا اگر می دیدند شاد می شدند و از شادی پرواز می کردند و هر آینه می- گفتند: ای یزید دست تو شل مباد.
من پس از این کار که نسبت به ایشان انجام دادم برایم مهم نیست که اندوه و غم بر ایشان برسد یا نرسد.
من از فرزندان خندف نیستم اگر از پسران احمد در باره کارهایی که کرده است انتقام نگیرم.
پسران آنان را که دلاور بودند کشتیم و این به عوض جنگ بدر بود و جبران شد.
آری پیر من مرا به این کار سفارش کرد و من در این کار از آن پیر پیروی کردم.
هاشم با پادشاهی بازی کرد. نه خبری آمده است و نه وحی نازل شده است.» آنگاه دستور داد سر مطهر امام حسین (ع) را بر در مسجد دمشق آویختند. از فاطمه دختر امام حسین (ع) روایت شده است که گفته است: هنگامی که ما را برابر یزید نشاندند، نخست بر ما رحمت آورد و مهربانی کرد. ولی مردی سرخ رو از مردم شام برخاست و به او گفت: این دخترک را به من ببخش و مقصود آن مرد من بودم و من دختری خوش رخسار بودم. من لرزیدم و پنداشتم که این کار را خواهد کرد و از ترس به دامن خواهرم که از من بزرگتر بود و عاقلتر چسبیدم.
خواهرم به آن مرد شامی گفت: دروغ می گویی و لعنت خدا بر تو باد که این کار را نه تو می توانی بخواهی و نه او می تواند انجام دهد، مگر اینکه از دین ما بیرون شوی و آیین دیگری بگزینی. یزید خشم گرفت و گفت: به خدا سوگند اگر بخواهم این کار را انجام می دهم، وانگهی این گونه به من جواب می دهی؟ همانا پدر و برادرت از دین بیرون شدند. خواهرم گفت: به دین و آیین پدر بزرگ و پدر و برادرم، تو و پدرت و پدر بزرگت هدایت شده اید. یزید گفت: ای دشمن خدا دروغ می گویی.
خواهرم گفت: امیری که ستمگرانه دشنام می دهد و در پناه قدرت خود چیره می شود.
گویا یزید که لعنت خدا بر او باد آزرم کرد و خاموش شد. مرد شامی دوباره سخن خود را تکرار کرد. یزید بر او بانگ زد که دور شو خدایت مرگ دهد. آنگاه یزید دستور داد که زنان را همراه زین العابدین (ع) در زندانی بداشتند که آنان را از سرما و گرما حفظ نمی کرد و چنان شد که چهره هایشان پوست انداخت.
تا هنگامی که علی بن حسین (ع) همراه با زنان از دمشق بیرون رفتند و سر امام حسین (ع) به کربلا برگردانده شد، در بیت المقدس هر سنگی را که برمی داشتند زیر آن خون تازه بود و مردم خورشید و آفتاب را بر دیوارها سرخ رنگ می دیدند، همچون ملافه های رنگ شده. آنگاه یزید نعمان بن بشیر را خواست و به او گفت آماده شو تا همراه این زنان به مدینه بروی و چون خواست آنان را بفرستد علی بن حسین (ع) را خواست و با ایشان خلوت کرد و گفت: خداوند پسر مرجانه (ابن زیاد) را لعنت کند. به خدا سوگند اگر من خودم عهده دار کار پدرت بودم هر چه از من می خواست می دادمش و با آنچه می توانستم مرگ را از او دفع می کردم ولی خداوند آنچه را می بینی مقدر فرموده بود! اکنون از مدینه برای من نامه بنویس و هر نیازی که داشته باشی گزارش بده. و دستور داد برای ایشان و افراد خاندانشان جامه فراهم شود و فرستاده یی پیش نعمان بن بشیر فرستاد و دستور داد ایشان را شبها حرکت دهد و خود پیشاپیش آنان حرکت کند و دور از نظر ایشان هم نباشد و هر گاه آنان جایی فرو می آیند او از آنان فاصله بگیرد و یارانش را به اطراف منزل پراکنده سازد و همچون نگهبان رفتار کنند و چندان از آنان فاصله داشته باشد که زنها برای قضای حوایج خود آزاد باشند و به راحتی بتوانند وضو بگیرند، و به فرستاده دستور داد همراه نعمان باشد.
نعمان با آنان مدارا و مهربانی می کرد تا آنان را به مدینه رساند.
هرگز نوحه سرایی و سوگواری یی چون سوگواری بنی هاشم در خانه های خودشان به هنگام رسیدن خبر شهادت حسین (ع) شنیده نشده است. ام لقمان دختر عقیل همین که خبر شهادت امام حسین (ع) را شنید اندوهگین و پریشان همراه خواهران خود، ام هانی و اسماء و رمله و زینب، بیرون آمد و در حالی که بر شهیدان می گریست این ابیات را می خواند:
«چه خواهید گفت اگر پیامبر (ص) به شما بگوید: پس از رحلت من با آنکه آخرین امتها بودید نسبت به عترت من چگونه رفتار کردید؟ گروهی از ایشان به خون تپیده اند و گروهی اسیر. این پاداش خیرخواهیهای من به شما نبود که پس از من با خویشاوندان من این چنین رفتاری کنید.» و مردم مدینه در دل شب آوایی شنیدند، بدون اینکه شخص او را ببیند که چنین می گفت:
«ای کسانی که به نادانی (به ستم) حسین را کشته اید! شما را مژده باد به عذاب و بدبختی. همه ساکنان آسمان از فرشتگان و پیامبران و گروههای دیگر بر شما نفرین می کنند و به تحقیق که شما نفرین شده به زبان سلیمان و موسی و عیسی هستید.»» ام سلمه رضی اللَّه عنها گفته است: پیامبر (ص) شبی از خانه بیرون رفتند و مدتی طولانی بیرون بودند و سپس در حالی که ژولیده و خاک آلوده بودند برگشتند و چیزی کف دست خود گرفته بودند و دست ایشان بسته بود. من گفتم: ای رسول خدا! چرا شما را خاک آلوده و ژولیده می بینم؟ فرمودند: هم اکنون مرا به جایی از سرزمین عراق که به آن کربلا می گویند بردند و آنجا کشتارگاه و محل به زمین افتادن پسرم حسین و گروهی دیگر از فرزندان و افراد خانواده ام را به من نشان دادند و خونهای ایشان را از زمین جمع می کردم و هم اکنون در دست من است، و دست خود را برای من گشودند و به من فرمودند: آن را بگیر و نگهداری کن، و من گرفتم و چیزی شبیه خاک سرخ بود. آن را در شیشه یی ریختم و سرش را محکم بستم و نگهداشتم، و هنگامی که امام حسین (ع) از مکه آهنگ عراق فرمود هر صبح و شب آن شیشه را بر می داشتم و آن را می بوییدم و به آن نگاه می کردم و از مصیبتهای او یاد می کردم. روز دهم محرم صبح که آن شیشه را بیرون آوردم و به آن نگریستم مانند همیشه و به حال خود بود. آخر آن روز که دوباره آن را بیرون آوردم و به آن نگریستم، دیدم به خون تازه مبدل شده است. در خانه خود فریاد برآوردم و گریستم و خشم خود را فرو خوردم که مبادا دشمنان ایشان در مدینه آگاه شوند و شروع به سرزنش کنند و همچنان آن روز و آن ساعت را در خاطر داشتم تا آنکه خبر شهادتش رسید و خواب من به حقیقت پیوست.
امام صادق (ع) فرموده است: چون شمشیر به امام حسین (ع) زده شد و خواستند سر آن حضرت را جدا کنند، سروشی از سوی خداوند متعال از عرش ندا داد که ای امت سرگردان گمراه ستمگر که پس از پیامبر خود چنین شدید! خدای شما را برای عید قربان و عید فطر موفق نگرداناد. آنگاه امام صادق فرمود: ناچار پس از آن موفق نشدند و هرگز موفق نخواهند شد تا هنگامی که انتقام گیرنده خون امام حسین (ع) قیام کند. پیر مردی از قبیله بنی سلیم نقل می کند که به سرزمین روم به جهاد رفتیم. وارد یکی از معابد ایشان شدیم و دیدیم در آن چنین نوشته شده است:
«آیا امتی که حسین (ع) را کشته است روز رستاخیز امید به شفاعت جدش دارند؟» پرسیدیم: این نوشته از چه تاریخی در این معبد شما نوشته شده است؟
گفتند: سیصد سال پیش از آنکه پیامبر شما مبعوث شود. امام صادق (ع) فرموده است: خداوند عز و جل چهار هزار فرشته که همگی ژولیده و خاک آلوده اند بر قبر امام حسین گماشته است که تا روز رستاخیز بر او می گریند. هر کس در حالی که عارف به حق او باشد او را زیارت کند، آنان او را مشایعت می کنند تا او را به خانه اش برسانند و اگر بیمار شود از او عیادت می کنند و هر صبح و شام به دیدارش می روند و اگر بمیرد بر جنازه اش حاضر می شوند و روز رستاخیز هم برای او آمرزش خواهی می کنند. امام موسی بن جعفر فرموده است: هر کس در حالی که عارف به حق امام حسین باشد مرقدش را زیارت کند، خداوند گناهان گذشته و آینده اش را می بخشد. امام باقر (ع) فرموده است: به شیعیان ما به زیارت مرقد امام حسین (ع) فرمان دهید که زیارت او از زیر آوار ماندن و غرق شدن و در آتش سوختن و شکار درندگان شدن آدمی را حفظ می کند و همانا زیارت مرقد او بر هر کس که معتقد به امامت اوست امری لازم است. بشیر دهان (روغن فروش) می گوید: به امام صادق (ع) گفتم بسیار اتفاق می- افتد که نمی توانم به حج بروم و کنار مرقد امام حسین (ع) می مانم. فرمود: ای بشیر! چه نیکو رفتار می کنی. هر مؤمنی که عارف به حق امام حسین باشد و در روزی غیر از عید قربان به زیارت مرقد او برود خداوند برایش پاداش بیست حج و بیست عمره پذیرفته و بیست جهاد در التزام پیامبر مرسل یا امام دادگر می نویسد، و هر کس روز عید به زیارت مرقدش برود برای او پاداش صد حج و صد عمره پذیرفته و صد جهاد در رکاب پیامبر مرسل یا امام دادگر نوشته می شود. من گفتم:
پس چه ثوابی برای من خواهد بود اگر در عرفات باشم؟ گوید امام صادق (ع) به من چنان نگریست که خشمگین باشد و فرمود: ای بشیر! شخص مؤمن اگر روز عرفه با آب فرات غسل کند و به مرقد مطهر حسین برای زیارت برود به هر گام که بر می دارد خداوند برای او ثواب یک حج کامل می نویسد، و به نظرم فرمود: و ثواب یک جهاد. امام صادق فرموده است: هر کس در حالی که عارف به حق امام حسین باشد به زیارت آرامگاهش برود، خداوند برای او پاداشی معادل پاداش کسی که هزار بنده آزاد کرده باشد می نویسد و پاداش کسی که هزار اسب زین و لگام کرده در راه خدا آماده سازد، و هر کس مرقد او را زیارت کند خداوند در پی برآوردن حوایج او خواهد بود و امور دنیایی او را هم کفایت می کند و این زیارت موجب جلب و کشش روزی برای بنده می شود و هر چه در آن راه هزینه کند برای او جبران می شود و گناهان پنجاه ساله اش آمرزیده می شود، و چون به خانه برگردد بر او گناه و خطایی باقی نمی ماند و از صفحه عملش نابود می شود، و اگر در آن سفر بمیرد فرشتگان فرو می آیند و او را غسل می دهند و برای او دری به بهشت گشوده می شود و روان او به بهشت در می آید تا هنگامی که خودش از گور برانگیخته شود، و اگر سالم برگردد روزی او برایش از دری از بهشت می رسد و در قبال هر درهمی که هزینه کرده باشد برای او ده هزار درهم اندوخته می شود، و چون محشور شود به او می- گویند: در قبال هر درهم برای تو ده هزار درهم نزد خداوند اندوخته است. و همان حضرت فرموده است: هیچ یک از فرشتگان آسمانها نیست مگر اینکه از خداوند برای زیارت امام حسین (ع) کسب اجازه می کند و همواره گروهی از فرشتگان برای زیارت فرو می آیند و گروهی بر می شوند. و فرموده است: هر کس مرقد امام حسین را روز عرفه زیارت کند، خداوند برای او پاداش یک میلیون حج در رکاب قائم آل محمد و یک میلیون عمره همراه رسول خدا (ص) و آزاد کردن یک میلیون برده و بخشیدن بار یک میلیون اسب را در راه خدا می نویسد و او را بنده صدیق خود می نامد و می گوید به وعده من ایمان آورد و فرشتگان هم می گویند فلان کس صدیق است و خداوند او را از فراز عرش خویش پاک فرموده است و در زمین هم کروب نامیده می شود. و هم ایشان فرموده است: هر کس شب نیمه شعبان و شب عید فطر و شب عرفه در یک سال امام حسین را زیارت کند، خداوند برای او هزار حج و هزار عمره پذیرفته می نویسد و هزار حاجت از حاجتهای دنیا و آخرت او را بر می آورد. امام حسن عسکری فرموده است: پنج چیز از نشانه های مؤمن است. گزاردن پنجاه و یک رکعت نماز واجب و نافله و زیارت اربعین و انگشتر در دست راست کردن و پیشانی بر خاک ساییدن و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم. امام حسین که درودها و سلام خداوند بر او باد روز شنبه دهم محرم شصت و یک هجرت پس از نماز ظهر مظلوم شهید شده است و سن آن حضرت در آن هنگام پنجاه و هشت سال و پنج ماه بوده است. پنجاه و هفت و پنجاه و شش سال هم گفته شده است. از این مدت هفت سال با جد بزرگوارش و سی و هفت سال با پدر بزرگوارش و چهل و هفت سال با برادر گرامیش بوده است و پس از برادرش ده سال مدت امامت ایشان بوده است. شاعری چنین سروده است:
«ای پسر دختر محمد (ص)! سر تو را آوردند در حالی که به خونهایش آغشته بود، آغشته بودنی. ترا لب تشنه کشتند و در کشتن تو پاس تنزیل و تأویل را روا نداشتند. و برای اینکه تو کشته شدی تکبیر گفتند و حال آنکه با کشتن تو تکبیر و لا اله الا الله گفتن را کشتند.» شاعر دیگری چنین سروده است:
«وای بر آن کس که شفیعهای او به هنگام نفخ صور و برانگیخته شدن مردم در قیامت دشمنانش باشند، و چون فاطمه (ع) روز قیامت در حالی که پیراهنش به خون حسین آغشته است وارد شود، او را چه چاره یی است؟» شاعر دیگری چنین سروده است:
«ای فاطمه! اگر از اینجا به طف (کربلا) بنگری حسین را فرو افتاده و پاره پاره شده از دم شمشیرها می بینی، آن بامدادی که لشکرها به فرماندهی ابن سعد که شتابان آتش جنگ را بر می افروخت حسین را احاطه کردند و به پسر رسول خدا و پسر وصی او حمله آوردند چه کاری بزرگ و دردانگیز بود. آیا در حالی که نوه رسول خدا در طف به خاک افتاده است مصیبت و اندوه کربلا فراموش می شود؟»

مجلس بیست و یکم در امامت ابو محمد علی بن حسین زین العابدین و مناقب ایشان (کنیه آن امام ابو الحسن هم بوده است)

امام پس از حسین بن علی، علی بن حسین (ع) است که شرایط عقلی و نص و تصریح از سوی پیامبر (ص) و پدرش در باره او جمع است و چون این موضوع را قبلا بیان کرده ایم نیازی به تکرار آن نیست. زهری می گوید: حضور علی بن حسین بودم. مردی از یاران ایشان آمد. به او فرمودند: چگونه ای و چه خبری داری؟ گفت: خبری که هم اکنون دارم این است که شب را به صبح آورده ام و پانصد دینار وام دارم که برای پرداخت آن چیزی ندارم و عائله سنگینی هم دارم و چیزی هم که برای آنان ببرم ندارم. گوید امام سجاد به سختی گریست و به ایشان گفته شد: ای پسر رسول خدا! چه چیزی شما را چنین به گریه واداشته است؟ فرمود: مگر گریه برای اندوه و سوگ بزرگ و دشوار نیست؟ گفتند: آری، همین گونه است. فرمود: کدام درد و اندوه برای مؤمن آزاده بیش از این است که در زندگی برادر مؤمن خود شکاف و نیازی ببیند و نتواند آن را اصلاح کند و برآورد و او را در تنگدستی ببیند و نتواند نیازش را برآورد. گوید چون از این مجلس پراکنده شدند، یکی از مخالفان در حالی که به علی بن حسین (ع) طعنه می زد گفت: شگفتا که این قوم از یک سو مدعی هستند که آسمان و زمین و همه چیز در فرمان ایشان است و خداوند ایشان را از هر چه بخواهند محروم نمی فرماید و از سوی دیگر اعتراف می کنند که از اصلاح امور خواص خود عاجزند. این خبر به آن مرد رسید و به حضور امام سجاد آمد و گفت: ای پسر رسول خدا! به من خبر رسیده است که فلان کس چنین گفته است و این اندوه برای من از اندوه خودم سخت تر است. فرمود: خداوند اجازه گشایش در کار ترا داد و سپس به یکی از خدمتکاران خود فرمود: افطاری و سحری مرا بیاور و او دو گرده نان آورد.
امام به او فرمود: فعلا این دو گرده نان را بگیر که چیز دیگری پیش ما نیست و خداوند با همین دو گرده نان گره از کار تو می گشاید و به تو خیر فراوان می رساند.
مرد آن دو گرده نان را برداشت و به بازار رفت و نمی دانست با آن چه کار کند. در باره سنگینی وام خود و بدی حال زن و فرزندش می اندیشید و شیطان او را وسوسه می کرد که این دو گرده نان در برابر نیاز تو چه ارزشی دارد؟ در این حال از کنار ماهی فروشی گذشت که یک ماهی گندیده پیش او مانده بود و کسی آن را نمی خرید.
به او گفت: مثل اینکه این ماهی تو برای خودت مانده است. یکی از این نانهای من هم اضافه است. آیا موافقی که این ماهی را بدهی و یکی از این نانها را بگیری؟
گفت: آری. یک نان را داد و ماهی را گرفت. سپس از کنار مردی گذشت که مقداری نمک اضافی داشت که کسی به خرید آن رغبت نمی کرد. گفت: آیا موافقی که این مقدار اندک نمک خود را با این نان من عوض کنی؟ گفت: آری و چنان کرد. مرد با ماهی و نمک به خانه اش آمد و گفت: با کمک نمک این ماهی را اصلاح می کنم.
همین که شکم ماهی را درید، در آن دو مروارید گران بها یافت و خدای را سپاس و ستایش گفت و در همان حال که در این شادمانی بود در خانه اش را زدند. چون نگریست ماهی فروش و نمک فروش بودند و هر دو گفتند: ای بنده خدا دندان ما و دندان افراد خانواده ما این نان را نگرفت و چنین فهمیدیم که تو از تنگدستی این نان را به ما دادی و خودت برای خوردن چنین نانی تمرین کرده ای. نانهایت را برای خودت آوردیم. او آن دو نان را از ایشان گرفت و همین که آن دو رفتند و او آرامشی یافت دوباره در خانه اش کوبیده شد و چون در را گشود فرستاده امام سجاد بود. گفت، علی بن حسین می فرماید: خداوند برای تو گشایش آورد. اکنون خوراک ما را بده که کسی جز ما نمی تواند آن را بخورد.
آن مرد آن دو مروارید را به بهایی گران فروخت و وام خود را از آن پرداخت و حال و روزگارش نیکو شد. یکی دیگر از مخالفان گفت: این تفاوت چگونه است که در عین حال که قادر به رفع فقر و تنگدستی خود نیست این مرد را این چنین بی نیاز ساخت و کسی که می تواند به ثروتی این چنین دست یابد چگونه از بر طرف کردن تنگدستی خود عاجز است؟ امام سجاد فرمود: قریش هم در مورد پیامبر (ص) همین گونه گفتند که چگونه یک شبه به بیت المقدس می رود و آثار پیامبران را آنجا می بیند و به مکه بر می گردد، ولی قادر نیست به هنگام هجرت به مدینه فاصله میان آن دو شهر را در کمتر از دوازده روز بپیماید؟ سپس فرمود: به خدا سوگند اینها نمی دانند که فرمان خداوند و رابطه دوستان خدا با او چگونه است. همانا مرتبه های بلند به دست نمی آید مگر با تسلیم به فرمان خداوند عز و جل و ترک پیشنهاد کردن به او، و باید به آنچه خداوند برای بندگان تدبیر می فرماید راضی بود. همانا دوستان خدا بر سختیها و خوشیها چنان شکیبایی کرده و می کنند که دیگران از آن عاجزند و خداوند چنان پاداش به آنها می- دهد که همه نیازهای ایشان را بر می آورد. در عین حال آنان چیزی جز آنچه خداوند برای ایشان اراده فرموده است نمی خواهند. زهری می گوید: علی بن حسین (ع) بهترین مرد خاندان هاشم است که او را درک کرده ایم و گفت: ما را دوست بدارید همچنان که اسلام را دوست می دارید. تا هنگامی که محبت شما برای ما مایه نکوهش نباشد، محبت و دوستی شما پذیرفته است. از امام باقر روایت شده است که علی بن حسین (ع) در شبانروز هزار رکعت نماز می گزارد و نسیم او را می جنباند همچنان که سنبله را می جنباند. و روایت شده است که میان ایشان و محمد بن حنفیه (یعنی عموی حضرت سجاد) در موضوع امامت گفتگویی درگرفت. امام سجاد فرمود: بیا کنار حجر الاسود برویم. آنجا به محمد گفت: شما شروع کن و از خداوند و پیامبر مسألت کن که اگر بر حقی حجر الاسود برای تو شهادت و سخن بگوید. محمد بن حنفیه چنان کرد و بسیار تضرع و دعا کرد ولی حجر پاسخی به او نداد. امام سجاد گفت: عمو جان! اگر تو وصی و امام بودی، حجر به تو پاسخ می داد. محمد گفت: ای برادر زاده! اکنون تو بپرس و دعا کن. علی بن حسین (ع) در مورد آنچه می خواست دعا فرمود و سپس خطاب به حجر الاسود گفت: ترا سوگند می دهم به حق کسی که میثاق پیامبران و اوصیای ایشان و میثاق همگان را در تو قرار داده است که با زبان عربی واضح و روشن به ما خبر دهی که پس از حسین بن علی (ع) امام کیست؟ سنگ چنان به حرکت آمد که نزدیک بود از جای خود کنده شود و سپس خداوند او را به سخن درآورد و او با عربی واضح گفت: همانا که وصایت و امامت پس از حسین بن علی (ع) از علی بن حسین بن فاطمه دختر رسول خدا (ص) است. محمد بن حنفیه برگشت و نسبت به امام علی بن الحسین دوستی می ورزید. برای امام سجاد فضل آن حضرت را بیان کردند به گوینده فرمود: برای ما همین بس است که تو از نیکوکاران قوم ما باشی. طاوس می گوید: شبی وارد حجر اسماعیل شدم. ناگاه علی بن حسین (ع) را دیدم که وارد حجر شد و شروع به نماز گزاردن کرد و چون به سجده رفت، گفتم:
این نیکو مردی از اهل خیر و صلاح است. باید به دعای او در سجده گوش دهم.
گوش دادم و چنین می گفت:
«پروردگارا! بنده کوچک تو در پیشگاه تو است. نیازمند و مستمند و گدای تو در پیشگاه تو است.» طاوس می گفته است: در هیچ گرفتاری این دعا را نخواندم، مگر اینکه گرفتاری من بر طرف و گره از کارم گشوده شد. همچنین طاوس می گوید: از حجر اسماعیل عبور کردم. شخصی را در حال رکوع و سجود دیدم. دقت کردم، علی بن الحسین بود. با خود گفتم: مردی نیکوکار از خاندان رسالت، به خدا سوگند باید از دعای او بهره ببرم، و شروع به دقت کردم.
چون از نماز آسوده شد کف دستهای خود را به سوی آسمان بلند کرد و چنین عرضه داشت:
«پروردگارا! ای سرور من! این دستهایم که به سوی تو برافراشته ام آکنده از گناه است در حالی که چشمهایم به سوی امید نگران است. حق هر کسی است که چون ترا با پشیمانی و خواری و زبونی فرا خواند، پاسخ او را از راه کرم و تفضل بدهی. ای سرور من! اگر مرا از بدبختان آفریده باشی که چه بسیار باید بگریم و اگر از نیکبختان قرار داده باشی، چه بسیار امیدوار باید باشم. پروردگارا! آیا برای ضربه های تازیانه ها و گرزها اعضای مرا آفریده ای؟ یا برای آشامیدن مایع سوزان جهنم امعاء مرا آفریده ای؟ ای سرور من! اگر برده یی بتواند از سرور خود بگریزد، من نخستین کس هستم که می گریزم، ولی می دانم که من هرگز نمی توانم از حیطه قدرت تو بیرون بروم. ای سرور من! اگر عذاب من بر قدرت و پادشاهی تو چیزی بیفزاید از تو مسألت خواهم کرد که یارای صبر و شکیبایی بر آن به من بدهی. ولی می دانم که فرمانبری فرمانبرندگان چیزی بر پادشاهی تو نمی افزاید و گناه گناهکاران هم چیزی از آن نمی کاهد. ای سرور من! این منم که هیچ ارزشی ندارم. پروردگارا! با فضل خود به من ارزانی دار و با پوشش و چشم پوشی خود بر من جامه رحمت بپوشان و از سرزنش و توبیخ من به کرم خویش درگذر. پروردگارا، ای سرور من! بر من رحمت آور آنگاه که بر بستر خود (یعنی بستر مرگ) افتاده ام و دستهای دوستان من مرا از این پهلو به آن پهلو می کند، و بر من رحمت آور در آن هنگام که مرا بر جایگاه غسل دادنم انداخته اند و همسایگان نیکو کارم مرا غسل می دهند، و بر من رحمت آور آنگاه که مرا در تابوتم به دوش می برند و نزدیکان من اطراف جنازه منند، و در آن خانه تاریک به وحشت و غربت و تنهایی من رحمت آور.» طاوس می گوید: چنان گریستم که صدای گریه من بلند شد. به من نگریست و فرمود: ای یمانی! چه چیزی ترا به گریه واداشته است؟ مگر اینجا جایگاه گناهکاران نیست؟ گفتم: ای حبیب من! شایسته و سزاوار است که خداوند خواسته ترا رد نفرماید و پدر بزرگ تو رسول خدا (ص) است. و روایت شده است که ناقه امام علی بن حسین (ع) کند حرکت می کرد. آن حضرت چوبدستی خود را برآورد که به ناقه بزند، ولی آهی کشید و فرمود: اگر قصاص نمی بود می زدم و دست خود را کنار کشید، و روایت شده است که پیاده حج گزارد و فاصله میان مکه و مدینه را بیست روزه پیمود. زرارة بن اعین می گوید:
نیمه شبی آوای سروشی شنیده شد که می گفت: پارسایان در این جهان و آنان که به جهان دیگر راغبند کجایند و کیستند؟ سروش دیگری از ناحیه بقیع پاسخ داد:
علی بن الحسین (ع) است. روایت شده است که کنیزی از کنیزان علی بن الحسین (ع) آب بر دست او می- ریخت تا آماده برای نماز گزاردن شود. کنیز متوجه نشد و ابریق از دستش بر سر امام افتاد و آن را زخم کرد. امام زین العابدین به او نگریستند. گفت: خداوند می فرماید و فروخورندگان خشم. فرمود: خشم خود را فرو خوردم. گفت: و عفوکنندگان مردم. فرمود: خدای از تو درگذرد و عفو فرماید. گفت: خداوند نیکوکاران را دوست می دارد. فرمود: برو که در راه خدا آزادی. عمرو بن دینار می گوید: چون یزید، پسر اسامة بن زید، محتضر شد شروع به گریستن کرد. امام سجاد فرمودند: چه چیزی ترا به گریه واداشته است؟ گفت: پانزده هزار دینار وام دارم و چیزی برای پرداخت آن باقی نگذاشته ام. فرمود: نگران مباش و گریه مکن. وام تو بر عهده من است و تو از آن بری هستی و آن را بن علی باقر(ع) پرداخت فرمود. امام علی بن حسین (ع) فرموده است: ما امامان مسلمانان و حجتهای خدا بر جهانیان و سروران مؤمنان و رهبران سپید چهرگان درخشنده پیشانی و موالی مؤمنانیم. ما امام مردم زمینیم همچنان که ستارگان امان ساکنان آسمانهایند. ماییم که خداوند به پاس ما آسمان را از اینکه به زمین فرو افتد باز می دارد، مگر به فرمان خودش و خداوند به وسیله ما زمین را از اینکه اهل خود را فرو برد باز می دارد. به حرمت ما باران فرو می بارد و رحمت خداوند منتشر می شود و زمین برکات خود را بیرون می آورد و اگر در زمین کسی از ما نباشد، زمین اهل خود را فرو می برد.
سپس فرمود: از هنگامی که خداوند زمین را آفریده است، هیچ گاه زمین از حجت خالی نبوده و خالی نیست و این حجت گاه آشکار و مشهود است و گاه غایب و از نظرها پوشیده و تا روز رستاخیز هم از چنان حجتی خالی نخواهد بود و اگر چنین نباشد خداوند پرستش نمی شود.
سلیمان که از راویان این روایت است می گوید، به امام صادق گفتم: مردم چگونه از وجود امام و حجت غایب و پوشیده بهره مند می شوند؟ فرمود: همان گونه که از خورشید هنگامی که ابر آن را می پوشاند. روایت شده است که هشام پسر عبد الملک در روزگار خلافت پدرش حج گزارد و چون طواف کرد خواست به حجر الاسود دست بکشد. از شدت ازدحام نتوانست. برای او منبری نهادند و مردم شام اطرافش را گرفتند. در همین حال علی بن حسین (ع) در حالی که ازار و ردایی بر تن داشت و از همگان زیباتر و خوشبوتر بود آمد و میان پیشانی او بر اثر سجده همچون زانوی شتر (بز) پینه بسته بود. شروع به طواف فرمود و چون به محل حجر الاسود رسید مردم به پاس حرمت و هیبت ایشان کنار رفتند تا به حجر الاسود دست کشد (استلام کند). این کار هشام را به خشم آورد. مردی از شامیان از هشام پرسید: این کیست که مردم این چنین هیبت او را نگهداشتند و برای او راه گشادند و از کنار حجر الاسود کناره گرفتند؟ هشام برای اینکه مردم شام به امام سجاد راغب نشوند، گفت نمی شناسمش. فرزدق شاعر آنجا بود. گفت: ولی من او را می شناسم. آن مرد شامی گفت: ای ابو فراس او کیست؟ و فرزدق چنین سرود:
1- (این همانست که بطحاء گام نهادنش را می شناسد. کعبه او را می شناسد و منطقه حرم و بیرون حرم او را می شناسد.
2- این پسر بهترین همه بندگان خداوند است. این پرهیزگار پاک و پاکیزه سرشناس است.
3- این علی است که پیامبر خدا پدر اوست و با پرتو هدایت او ملتها رهنمود شدند.
4- هر گاه قریش او را می بیند سخنگوی آن می گوید، کرم به مکارم این شخص پایان می پذیرد و می رسد.
5 نسب او به آن اوج عزتی می رسد که نسب تمام اعراب مسلمان و غیر عرب از رسیدن به آن باز می ماند و کوتاه تر است.
6- هر گاه می آید که رکن حطیم را دست بکشد، رکن به سبب شناختن دست او می خواهد آن را بگیرد و رها نکند.
7- او از آزرم چشم فرو می بندد و از هیبت او چشمها فرو بسته می شود و با او سخن گفته نمی شود مگر آنگاه که لبخند بر لب دارد.
8- جامه ظلمت از پرتو پیشانی او چاک می شود، همچنان که از دمیدن خورشید تاریکیها از میان می رود.
9- در دست او خیزرانی (چوبدستی خیزران) است که بوی آن دلاویز است.
در دستی که دل صاحب آن خردمند و بینی او برآمده (کنایه از علو مقام) است.
10- پرتو رخشان او از پرتو رسول خدا مشتق است و همه عناصر و خوی و سرشتهای او پاکیزه است.
11- بر دوش کشنده بارهای اقوام به هنگام سختی است. خویهای او همه شیرین و نعمتها نزدیک او شیرین تر است.
12- هرگز کلمه (لا) بر زبان نیاورد مگر در تشهد نماز که در آن هم (لا) به معنی (بلی) است.
13- اگر تو او را نمی شناسی، پسر فاطمه است و با پدر بزرگ او پیامبران ختم شده اند.
14- خدایش از دیر باز او را شرف و فضیلت داده است و قلم سرنوشت برای او چنین رقم زده است.
15- این کسی است که در قبال پدر بزرگش فضل پیامبران سر تکریم فرود می آورد و در قبال فضل امت او امتها تواضع می کنند.
16- بر همگان احسان و نیکی همگانی مبذول می دارد و از آن کوری و تنگدستی و تاریکی بر طرف می شود.
17- هر دو دست او فریادرس است و سود هر دو همگانی است. همواره از دو دست او خیر فرو می ریزد، و تنگدستی و فقر آن دو دست را فرو نمی گیرد.
18- نرم خویی است که هرگز از خشم او بیم نیست. دو صفت بردباری و کرامت او را آراسته است.
19- خلاف وعده نمی کند. فرخنده سیرت است و گسترده درگاه و هر گاه بر کاری عزم کند سخت خردمند است. 20- از گروهی است که دوستی ایشان دین و دشمنی ایشان کفر و نزدیک شدن به آنان مایه نجات و پناهگاه است.
21- با دوستی ایشان بدی و گرفتاری برطرف می شود و با او احسان و نعمتها باز گرفته می شود.
22- پس از نام خدا نام ایشان در هر آغازی مقدم است و کلام به آن ختم می شود.
23- اگر پرهیزگاران شمرده شوند ایشان پیشوایان آنانند، و اگر گفته شود بهترین مردم زمین کیست؟ گفته می شود ایشانند.
24- هیچ بخشنده یی نمی تواند به مرز بخشندگی ایشان برسد و هیچ قومی هر چند کریم باشد با آنان مقایسه نمی شود.
25- هر گاه سختی و خشکسال پیش آید ایشان ابرهای باران زایند (فریاد رسان هستند) و چون کارزار گرم می شود، همچون شیران بیشه شری (نام جایی در تهامه است) هستند.
26- ممکن نیست که نکوهش به ساحت ایشان برسد. نیک سرشتان بخشنده اند و دستهای ایشان سخت بخشنده است.
27- سختی و گرفتاری چیزی از گسترش نعمت دستهای ایشان را کاهش نمی دهد. چه در حال توانگری و چه در حال تنگدستی، نعمت از ایشان یکسان فرو می ریزد.
28- کدامیک از مردم هستند که بر گردن ایشان، از نیاکان او یا خودش، حقی نباشد و نعمتهایی؟
29- هر کس خدا را بشناسد نیاکان این مرد را می شناسد و مردم و ملتها دین را از خانه این مرد دریافته اند.»
گوید هشام خشمگین شد و دستور داد فرزدق را زندانی کردند و او را به زندان عسفان که میان مکه و مدینه است انداختند و چون این خبر به اطلاع امام سجاد رسید دوازده هزار درهم برای او فرستادند و گفتند: ای ابو فراس! ما را معذور دار که اگر بیش از این داشتیم برای تو می فرستادیم. فرزدق آن را پس فرستاد و گفت: ای پسر پیامبر! آنچه سرودم فقط برای رضای خدا و رسول خدا سرودم و نمی خواهم با چیز دیگری آمیخته شود. امام سجاد برای او برگرداند و پیام داد ترا سوگند می دهم به حق خودم بر تو که بپذیری که خداوند از نیت تو آگاه است و آن را پذیرفته است، و فرزدق هنگامی که در زندان بود هشام را هجو گفت که از جمله این دو بیت است:
«آیا مرا میان مدینه و شهری که دلهای مردم در هوای آن است (مکه) زندانی می کنی؟ آن شخص (هشام) سری بر تن می کشد که سر سرور نیست و چشمهای لوچی دارد که عیبهای او را آشکار می سازد.» هشام کسی را فرستاد و فرزدق را از زندان آزاد کرد. تولد علی بن حسین (ع) روز جمعه یا پنجشنبه نهم شعبان سال سی و هشت و به گفته دیگری سال سی و هفت یا سی و شش هجری بوده است. دو سال در زندگی پدر بزرگش امیر المؤمنین زندگی کرده و دوازده سال با عمویش امام حسن (ع) بوده است و بیست و سه سال با پدرش امام حسین (ع) بوده است و پس از شهادت پدرش سی و چهار سال زندگی کرده است و روز شنبه دوازدهم محرم سال نود و پنجم هجرت در مدینه رحلت کرده است و در آن هنگام پنجاه و هفت ساله بوده است و مدت امامت ایشان سی و چهار سال است. مادر آن حضرت شاه زنان دختر یزدگرد پسر شهریار پسر خسرو است و گفته شده نامش شهربانو بوده، یا شاه زنان دختر شیرویه پسر خسرو پرویز بوده است. امیر المؤمنین علی (ع) حریث بن جابر جعفی را به بخشی از مشرق فرماندار کرده بود. او دو دختر یزدگرد پسر شهریار پسر خسرو را به حضور ایشان فرستاد.
علی (ع) شاه زنان را به پسر خود امام حسین داد که برای او زین العابدین (ع) را زایید و دیگری را به محمد بن ابی بکر داد که برای او قاسم بن محمد را زایید و این دو پسر خاله اند. امام رضا (ع) فرموده است: همانا برای هر یک از امامان بر گردن دوستان و شیعیانش حقی است و یکی از لوازم وفای به عهد و ادای این حق زیارت مرقدهای ایشان است و هر کس با رغبت آنان را زیارت کند و به آنچه آنان آورده اند تصدیق کند، روز قیامت امامها شفیع او خواهند بود. امام صادق (ع) فرموده است: هر کس امامی واجب الاطاعه را زیارت کند و چهار رکعت نماز بگزارد، خداوند برای او پاداش حج و عمره پذیرفته شده می نویسد. و همان حضرت فرموده است: هر کس یکی از ما را زیارت کند، مثل آن است که رسول خدا را زیارت کرده باشد.

مجلس بیست و دوم در امامت و مناقب ابو جعفر محمد بن علی باقر (ع)

پس از امام علی بن حسین (ع)، ابو جعفر محمد بن علی باقر امام است که پدرش به امامت او نص و تصریح فرموده است و شرایط عقلی هم آن را ثابت کرده است. ایشان از لحاظ برتری علمی و پارسایی میان عامه و خاصه بر همه فرزندان امام سجاد مقدم است و از هیچ کس از فرزندان امام حسن و امام حسین آن مقدار از علم دین و حدیث و تفسیر و سیره و دیگر ابواب علوم که از ایشان نقل و آشکار شده، نقل نشده است. بازماندگان از اصحاب پیامبر (ص) و سرشناسان از طبقه تابعین و فقهای بزرگ مسلمان از آن حضرت معالم دین را روایت کرده اند و در وصیت امیر المؤمنین علی (ع) به فرزندانش نام محمد بن علی و امامت ایشان آمده است و پیامبر (ص) ایشان را به لقب باقر معرفی و ملقب فرموده اند. جابر گفته است، پیامبر به من فرمودند: ای جابر! شاید تو چندان زنده بمانی که یکی از اعقاب من از نسل پسرم حسین را ببینی. نامش محمد بن علی است. علم بن علی باقر(ع) دین را می شکافد شکافتنی و چون او را دیدی از سوی من به او سلام برسان. امام باقر (ع) فرموده است: پس از اینکه چشمهای جابر نابینا شده بود به خانه اش رفتم و بر او سلام دادم. پاسخ داد و پرسید کیستی؟ گفتم: محمد بن علی بن حسینم. گفت: پسرکم! نزدیک بیا. نزدیک رفتم. دستم را بوسید و خواست پایم را ببوسد، خود را کنار کشیدم. سپس گفت: رسول خدا بر تو سلام رسانده اند. گفتم:
سلام و رحمت و برکات خدا بر رسول خدا باد و پرسیدم: ای جابر! این موضوع چگونه است؟ گفت: روزی همراه پیامبر (ص) بودم. فرمودند ای جابر! شاید تو چندان زنده بمانی تا مردی از فرزندزادگان من به نام محمد بن علی بن حسین را ببینی که خداوند به او نور و حکمت ارزانی فرموده است. از سوی من به او سلام برسان. عبد الله بن عطاء مکی می گوید: دانشمندان را در حضور هیچ کس آن قدر کوچک ندیدم که در حضور ابو جعفر محمد بن علی (ع). حکم بن عیینة را با تمام جلالی که میان قوم خود داشت در حضور او چون کودکی کنار استادش می دیدم.
جابر بن یزید جعفی هر گاه می خواست حدیثی از محمد بن علی باقر (ع) نقل کند، می گفت: وصی اوصیاء و ولی اولیا و وارث علم انبیاء محمد بن علی بن حسین (ع) برای من چنین حدیث فرمود. قیس بن ربیع می گوید: از ابو اسحاق سبیعی در مورد جایز بودن مسح بر کفش پرسیدم. گفت: من هم چون می دیدم مردم بر کفش خود مسح می کشند چنان می کردم، تا آنکه مردی از بنی هاشم به نام محمد بن علی بن حسین را دیدم که هرگز کسی چون او ندیده ام. از او در مورد مسح بر کفش پرسیدم. مرا از آن منع کرد و گفت: امیر المؤمنین علی (ع) چنین نمی کرد و می گفت: حکم کتاب (قرآن) مقدم بر عمل مردم است که بر کفش مسح می کشند. ابو اسحاق گفت: از آن پس دیگر بر کفش خود مسح نکشیدم. قیس بن ربیع می گوید من هم دیگر بر کفش خود مسح نکشیدم. امام باقر (ع) در تفسیر این آیه «از دانایان (اهل ذکر) بپرسید اگر نمی دانید» می گفته است: ما اهل ذکر هستیم. ابو ذرعه می گوید: محمد بن علی باقر راست گفته است و به جان خودم سوگند که او از بزرگترین دانشمندان است. روایت شده است که هشام بن عبد الملک به حج آمده بود. در حالی که به شانه سالم، برده آزاد کرده خود، تکیه داده بود وارد مسجد الحرام شد. در همان هنگام امام باقر (ع) در مسجد نشسته بود. سالم به هشام گفت: ای امیر المؤمنین! این شخص محمد بن علی بن حسین است. هشام گفت: همان کسی که مردم عراق شیفته اویند؟
گفت آری. گفت: پیش او برو و بگو امیر المؤمنین می گوید، مردم در روز قیامت تا هنگامی که حسابهای آنان بررسی شود چه می خورند و چه می آشامند؟ امام باقر در پاسخ سالم فرمود: مردم کنار نهری محشور می شوند که نهرهای دیگری هم از آن سرچشمه می گیرد و از آنها می خورند و می آشامند تا از حساب فارغ شوند. هشام که می پنداشت بر امام باقر پیروز شده است تکبیر گفت و به سالم گفت: برو به محمد بن علی بگو، مردم در آن هنگام گرفتارتر از این هستند که به خوردن و آشامیدن برسند.
امام باقر (ع) فرمود: مردم در آتش و دوزخ گرفتارترند، در عین حال از این موضوع غافل نیستند که بگویند «اندکی آب به ما بدهید یا از آنچه به شما روزی داده است» .
هشام سکوت کرد و پاسخی نداد. روایت شده است که عمرو بن عبید به حضور امام باقر (ع) آمد که به خیال خود با پرسیدن برخی از سؤالها ایشان را بیازماید و گفت: فدایت گردم، معنی این آیه چیست «آیا آنان که کافرند ندیدند که آسمانها و زمین بسته بود ما آنها را بشکافتیم»؟ و مقصود از این بستگی و گشایش چیست؟ امام باقر فرمود: منظور این است که از آسمان قطره یی باران نمی بارید و از زمین هیچ گیاهی نمی رویید. عمرو سکوت کرد و راهی برای اعتراض نداشت و رفت. دوباره بازگشت و گفت: فدایت گردم، از معنی این آیه به من خبر بده که چون می فرماید «و هر کس مستوجب خشم من گردید، همانا خوار و هلاک شده است.» مقصود از خشم خداوند چیست؟ امام باقر فرمودند: خشم خداوند یعنی عقاب او بر گناهکاران. ای عمرو! هر کس تصور کند که خداوند را چیزی تغییر می دهد، به تحقیق کافر شده است. و روایت شده است که نافع بن ازرق به حضور امام باقر آمد و مقابل ایشان نشست تا از مسائلی در مورد حلال و حرام بپرسد. امام باقر ضمن گفتگوی با او فرمودند: به این خوارج بگو چرا و به چه دلیل جدا شدن از علی (ع) را روا دانستید و حال آنکه قبلا در اطاعت از او و در پیشگاه او خونهای خود را نثار می کردید و با نصرت او به خداوند تقرب می جستید؟ آنان به تو خواهند گفت او در دین خدا حکم تعیین کرد.
به آنان بگو خداوند متعال در شریعت پیامبرش در اموری حکم قرار داده و دو مرد را برای این کار مقرر داشته و فرموده است: «بفرستید حکمی از اهل مرد و حکمی از اهل زن که اگر قصد اصلاح داشته باشند خدا ایشان را به توافق رساند.» ، پیامبر (ص) هم سعد بن معاذ را در مورد بنی قریظه داور فرمودند و او در آن مورد چنان داوری کرد که خدای عز و جل هم حکم او را تأیید فرمود. آیا نمی دانید که امیر المؤمنین علی (ع) به هر دو داور فرمان داد که بر طبق احکام قرآنی حکم کنند و از آن درنگذرند و شرط فرمود که هر حکمی را که مخالف قرآن باشد رد خواهد فرمود، و چون به آن حضرت گفتند:
کسانی را داور کردی که بر ضد تو داوری کردند، فرمود: من ایشان را داور قرار ندادم، بلکه قرآن را داور قرار دادم. خوارج چگونه معتقدند کسی که به هر دو داور فرمان داده است بر طبق احکام قرآن داوری کنند و با آنان شرط کرده است هر حکمی را که مخالف با قرآن باشد نخواهد پذیرفت گمراه شده است و آیا غیر از بهتان است؟ نافع بن ازرق گفت: به خدا سوگند این استدلال و سخن را نشنیده بودم و به خاطر من هم نگذشته بود و ان شاء الله که این حق است.
امام باقر (ع) با این عظمت مقام علمی و عهده داری منصب امامت و ریاست و با آنکه خود عائله مند و از لحاظ درآمد از مردم متوسط بود، میان خواص و عوام مشهور به بخشندگی و جود بود و کرم ایشان نسبت به همگان معروف بود. عمرو بن دینار و عبد الله بن عمیر می گویند: هر گاه می خواستیم به دیدار ابو جعفر محمد بن علی برویم می دیدیم که ایشان برای ما هزینه و جامه می آورد و می گوید: این برای شما پیش از آنکه به دیدن من بیایید آماده شده است. سلیمان بن قرم می گوید: معمولا امام باقر (ع) جوایزی که به ما می بخشید میان پانصد و ششصد، تا هزار درهم بود. حسن بن کثیر هم می گوید: از نیازمندی خود و بی توجهی دوستان و برادران به امام باقر شکایت کردیم. فرمود: چه بد برادری است که ترا در حالی که توانگر هستی رعایت کند و چون تنگدست شوی از تو ببرد، و سپس به غلام خود دستور فرمود کیسه یی برای من آورد که در آن هفتصد درهم بود و فرمود: این را خرج کن و هر گاه تمام شد به من خبر بده. از امام باقر پرسیدند: چرا گاهی احادیث را بدون ذکر سلسله سند (مرسل) بیان می کنی؟ فرمود: هر گاه سند حدیثی را نقل نکردم، سند آن پدرم از پدر بزرگم از پدرش از رسول خدا از جبریل از خداوند است. امام باقر (ع) فرموده است: در یکی از عمره های خود پس از انجام اعمال در حجر اسماعیل نشسته بودم. ناگاه دیدم ماری از ناحیه مسعی بیرون آمد و نزدیک شد و از کنار حجر الاسود شروع به طواف کرد و چون هفت دور طواف خود را تمام کرد کنار مقام ابراهیم آمد و بر دم خود ایستاد و دو رکعت نماز گزارد، و این موضوع به هنگام ظهر صورت گرفت. عطا و گروهی از یارانش هم آن مار را دیده بودند. پیش من آمدند و گفتند: ای ابو جعفر! آیا این مار را دیدی؟ گفتم: آری دیدم که چگونه رفتار کرد. اکنون پیش او بروید و به او بگویید: محمد بن علی می گوید این ساعت مسجد خلوت است، ولی بعد بردگان و سیاهان کنار کعبه خواهند آمد. تو اعمال خودت را انجام دادی، اکنون هم توقف خودت را کوتاه کن و برو که ما بر تو از ایشان می ترسیم. گوید چون این پیام را گزاردیم آن مار توده یی از شن های مسجد را جمع کرد و دم خویش را بر آن نهاد و در هوا ناپدید شد. از ابو عتیبه (ابو عیینه) روایت شده است که مردی به حضور امام باقر آمد و گفت: من مردی شامی هستم و به خدا سوگند که همواره شما خاندان را دوست داشته ام و از دشمنان شما دوری و بیزاری می جویم. ولی پدرم دوستدار بنی امیه بود و آنان را بر شما برتری می داد و به این سبب بر یک دیگر خشمگین بودیم و با آنکه فرزندی جز من نداشت در زمان زندگیش بر من ستم می کرد و پس از مرگ هم با آنکه مال بسیاری داشت مرا از آن محروم کرده است. او پستو و صندوقخانه یی داشت که خود به تنهایی آنجا می رفت. پس از مرگش همه جا را جستجو کردم و به مال او دست نیافتم و تردید ندارم که آن را جایی در زیر خاک پنهان کرده است و از من پوشیده داشته است. امام باقر به او فرمود: آیا دوست داری پدرت را ببینی و از او بپرسی که مالش را کجا پنهان کرده است؟ آن مرد گفت: آری و به خدا سوگند که نیازمند و مستمندم. امام باقر برای او در کاغذ سپیدی چیزی نوشت و آن را با مهر خود ممهور کرد و فرمود: امشب با این نامه به وسط گورستان بقیع برو و بگو ای درجان! مردی که عمامه بر سر دارد پیش تو می آید. این نامه را به او بده و بگو من فرستاده محمد بن علی هستم و سپس از هر چه می خواهی از او بپرس. آن مرد نامه را گرفت و رفت. فردا صبح زود من بر در خانه امام باقر رفتم تا ببینم کار آن مرد به کجا رسیده است. دیدم او هم بر در خانه ایستاده و منتظر اجازه است. با یک دیگر به حضور امام رسیدیم و آن مرد گفت: خداوند می داند علم خود را کجا نهد.
دیشب با نامه شما به وسط گورستان بقیع رفتم و درجان را صدا کردم. مردی که عمامه بر سر داشت آمد و گفت: من درجانم. چکار داری؟ گفتم: من فرستاده محمد بن علی هستم و این هم نامه اوست. گفت: ای فرستاده حجت خدا بر خلق خدا خوش آمدی. نامه را گرفت و خواند و گفت: دوست داری پدرت را ببینی؟ گفتم آری.
گفت: همین جا باش تا من او را بیاورم که او در ناحیه ضجنان است . او رفت و چیزی نگذشت که با مرد سیاهی که بر گردنش ریسمان سیاهی بسته بود و از تشنگی زبانش بیرون افتاده بود برگشت و گفت: این پدر تو است، ولی شعله و دود دوزخ و آتش و درد شکنجه های دردناک او را دگرگون کرده است. گفتم: تو پدرم هستی؟
گفت: آری. گفتم: چه چیزی موجب دگرگونی تو شده است و این چنین چهره ات را تغییر داده است؟ گفت: من دوستدار بنی امیه بودم و آنان را به اهل بیت رسول خدا ترجیح دادم و خداوند به آن سبب مرا عذاب داد. و تو دوستدار اهل بیت پیامبرت بودی و من از این سبب بر تو خشمگین بودم و از مال خود ترا محروم کردم و آن را زیر خاک پنهان کردم و اکنون از پشیمانانم. به بوستان من برو و زیر درخت زیتون را حفر کن و آن مال را که یک صد و پنجاه هزار درهم است بردار. پنجاه هزار درهم آن را به محمد بن علی بپرداز و بقیه آن از تو باشد، و من اکنون در جستجوی آن مال می روم. ابو عتیبه می گوید: سال بعد به امام باقر گفتم: آن مرد چه کرد؟ گفت:
پنجاه هزار درهم آورد که من وام خود را از آن پرداختم و زمینی خریدم و به نیازمندان دادم و همانا این کار بر آن مرده پشیمان، با همه بی مهری او بر ما سودبخش است، زیرا مرا شاد و نسبت به من مهربانی کرده است. امام باقر (ع) فرموده است: ما اهل بیت رحمتیم و شاخه های درخت نبوتیم و معدن حکمت و محل آمد و شد فرشتگان و مهبط وحی هستیم. روایت شده است که جابر در حالی که عمامه سیاهی بر سر می بست در مسجد پیامبر (ص) می نشست و می گفت: ای باقر، ای شکافنده علم! مردم مدینه می گفتند:
جابر هذیان می گوید و جابر می گفت: به خدا سوگند هذیان نمی گویم، ولی از رسول خدا (ص) شنیدم که می فرمودند: ای جابر! تو به زودی مردی از خاندان مرا خواهی دید که نامش نام من و چهره اش شبیه چهره من است و او علم را خواهد شکافت، شکافتنی و این موضوع باعث آن است که چنین می گویم. تا آنکه روزی که در یکی از کوچه های مدینه چشمش به پسری افتاد و گفت: ای پسر! به من روی کن و امام باقر رو به او کرد. سپس گفت برگرد و برگشت. جابر گفت: سوگند به کسی که جان من در دست اوست که این اندام و شمایل پیامبر است. سپس پرسید بن محمد(ع) که ای پسر! نامت چیست؟ فرمود: من محمد بن علی بن حسینم. جابر شروع به بوسیدن سر امام باقر کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد. رسول خدا به تو سلام رساند. گوید امام باقر در حالی که ترسیده بود به حضور پدرش علی بن حسین آمد و این خبر را به اطلاع ایشان رساند. امام سجاد فرمود: آیا جابر چنین کرد؟ گفت آری.
فرمود: پسرم در خانه خود بنشین و جابر بامداد و غروب به حضور امام باقر می رسید و مردم مدینه می گفتند: جای بسی تعجب است از جابر، با آنکه آخرین کسی است از اصحاب پیامبر که باقی مانده، صبح و عصر به حضور این پسر می آید. چیزی نگذشت که امام سجاد رحلت فرمود. امام باقر (ع) به احترام آنکه جابر افتخار مصاحبت با پیامبر را داشته است به خانه او می آمد و می نشست و از خداوند متعال برای آنان سخن می گفت و مردم مدینه می گفتند: گستاخ تر از محمد بن علی ندیده ایم، و امام باقر که گفتار ایشان را شنید، برای آنان از پیامبر (ص) سخن می گفت. آنان گفتند: دروغگوتر از این ندیده ایم. از کسی سخن می گوید که او را اصلا ندیده است، و چون امام باقر شنید که چنین می گویند، برای آنان از قول جابر بن عبد الله حدیث می کرد و آنان می پذیرفتند و تصدیق می کردند و حال آنکه به خدا سوگند جابر برای کسب دانش به خانه و حضور امام باقر (ع) می رفت. امام باقر (ع) روز سه شنبه یا جمعه، سوم صفر سال پنجاه و هفت هجرت، در مدینه متولد شد و در ماه ذی حجه یا ربیع الاول یا ربیع الآخر سال یک صد و چهارده هجرت در پنجاه و هفت سالگی در مدینه رحلت فرمود. مادرش فاطمه دختر امام حسن مجتبی (ع) است. کنیه مادرش را ام عبد الله و ام عبده نوشته اند. بنا بر این نسب امام باقر از سوی پدر و مادر به هاشم و به امیر المؤمنین علی می رسد. امام باقر در علم و فضل شهره و ضرب المثل است و در باره صفات پسندیده ایشان آثار و اشعار بسیار نقل شده و در باره آن حضرت قرطی چنین سروده است:
ای شکافنده علم برای پرهیزگاران و ای بهترین کسی که بر کوهها تلبیه گفته است.» و مالک بن اعین جهنی در مدح ایشان چنین سروده است:
«هر گاه مردم در جستجوی علم قرآن باشند، قریش اهل بیت و خاندان آن هستند.
اگر گفته شود پسر دختر پیامبر در چه مقامی است؟ بدیهی است به شاخه های برافراشته نایل می شود.
آنان ستارگانی درخشان برای شبروانند و کوههای استواری هستند که علم متراکم و انباشته یی را به ارث برده اند.» محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است:
«سلام بر امام سجاد و بر پسرش. برشکافنده علم که مشهور بر شکافتن آن است.»