فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس هیجدهم در امامت دو نوه پیامبر (ص) و مناقب آن دو که درودهای خدا بر ایشان باد

خداوند متعال در سوره آل عمران فرموده است: «بگو بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خویش به مباهله برخیزیم و لعنت خدا را بر دروغگویان افکنیم.» و در سوره انسان (هل اتی) فرموده است: «آنان برای دوستی خدا به مستمند و کودک بی پدر و اسیر خوراک می دهند. ما فقط برای خشنودی خداوند به شما خوراک می دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسگزاری نمی خواهیم. ما از پروردگار خود روزی را بیم داریم که در آن چهره ها درهم و غمگین است. و خداوند آنان را از شر آن روز محفوظ داشت و خوشرویی و شادی به آنان ارزانی فرمود و در قبال شکیبایی و صبری که کردند بر ایشان بهشت و جامه حریر عنایت فرمود.» و در سوره احزاب می فرماید: «همانا خداوند چنین می خواهد که پلیدی هر آلایشی را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را پاک کند، پاک کردنی.» پیامبر (ص) فرموده اند: حسن و حسین امامند چه قیام کنند و چه بنشینند. روایت شده است که فاطمه (ع) دو پسر خود حسن و حسین را به حضور رسول خدا (ص) آورد و گفت: پدر جان! این دو پسران شمایند. چیزی از خصال خود به آن دو ارث بده. فرمودند: هیبت و سیادت من از حسن خواهد بود و جرأت و بخشش من از حسین خواهد بود.»
و روایت شده است که علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام به محضر پیامبر (ص) رسیدند و هر یک می گفتند: من نزد رسول خدا محبوب ترم. پیامبر (ص) آنان را دایره وار گرد خود قرار داد. فاطمه (ع) پیش روی پیامبر و علی (ع) پشت سر و حسن (ع) سمت راست و حسین (ع) سمت چپ ایشان بودند و پیامبر فرمودند:
شما از من و من از شمایم. پیامبر (ص) فرموده اند: کلماتی که به آدم (ع) آموخته شد و خداوند توبه اش را پذیرفت این بود که از حق تعالی مسألت کند، به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام، و چنان کرد و توبه اش پذیرفته شد.
و پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس می خواهد به کشتی رستگاری سوار شود و به دستگیره استوار دست یازد و به ریسمان استوار خداوند پناه ببرد، پس از من علی را دوست بدارد و دشمنش را دشمن بدارد و امامان راهنما را که از فرزندان علی هستند به امامت بپذیرد که آنان خلیفه ها و اوصیا و حجتهای خداوند بر خلق پس از منند. آنان سروران امت من و پیشوایان پرهیزگارانند. حزب ایشان حزب من و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان ایشان حزب شیطان است. و پیامبر (ص) فرموده اند: روز قیامت خداوند عرش را به انواع زیورها می- آراید و سپس دو منبر از نور می آورند که بلندی هر یک صد میل است، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ عرش نصب می شود و سپس حسن و حسین (ع) می آیند و خداوند عرش خود را به آن دو می آراید همان گونه که بانوان گوشواره های خود را می آرایند. به امام صادق (ع) گفته شد: مقصود این گفتار پیامبر که فرموده اند حسن و حسین سروران جوانان بهشتند یعنی چه؟ فرمود: به خدا سوگند آن دو سرور جوانان بهشت از همه پیشینیان و آیندگانند. روایت شده است که مردی پیش ابن عمر آمد و از او در باره خون پشه پرسید.
عبد الله بن عمر گفت: تو از کجایی؟ گفت: از مردم عراقم. ابن عمر گفت: به این بنگرید که در مورد خون پشه از من می پرسد و حال آنکه پسر پیامبر را کشتند و من خود شنیدم که رسول خدا (ص) می فرمود: حسن و حسین علیهما السلام دو ریحانه من از دنیایند. امیر المؤمنین (ع) فرموده است: پیامبر (ص) دست حسن و حسین را گرفتند و فرمودند: هر کس این دو و پدر و مادرشان را دوست بدارد، روز قیامت همراه من و در درجه من خواهد بود. ام سلمه که خدایش از او خشنود باد گفته است: این آیه «همانا خداوند می- خواهد پلیدی هر آلایشی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک گرداند، پاک گردانیدنی.» (بخشی از آیه 33 سوره احزاب) در خانه من نازل شد و در خانه هفت تن بودند، رسول خدا (ص)، جبریل، میکال، علی، فاطمه، حسن و حسین که درود خداوند بر همه شان باد. ام سلمه می گوید: من کنار در حجره بودم. گفتم: ای رسول خدا! آیا من از اهل بیت نیستم؟ فرمودند تو از همسران پیامبری و نفرمودند که از اهل بیت هستی. امیر المؤمنین فرموده است: این آیه در مورد ما نازل شده است که «و می- خواهیم بر آنان که در زمین ضعیف شده اند منت گذارده و آنان را پیشوایان خلق و وارث قرار دهیم.» و فرموده است: به رسول خدا (ص) از حسد و رشگ مردم شکایت کردم.
فرمودند: آیا خشنود نیستی که تو چهارمی از چهار کس باشی؟ نخستین کسان که وارد بهشت می شوند من و تو حسن و حسین هستیم که همسران ما هم در چپ و راست ما خواهند بود و دوستداران ما پشت سر همسران مایند و شیعیان ما هم پشت سر ما خواهند بود. ابو هریره روایت می کند که پیامبر (ص) به علی و فاطمه و حسن و حسین نگریستند و فرمودند: من با هر کس که با شما جنگ و ستیز کند، در حال جنگ و ستیزم و با هر کس که شما با او از در صلح و آشتی باشید، صلح و آشتی هستم. امام صادق (ع) فرموده است: پیامبر (ص) یک بار بیمار شدند و از آن بهبودی یافتند. در آن بیماری فاطمه (ع) همراه با حسن و حسین به عیادت پیامبر آمدند.
فاطمه (ع) با دست راست دست حسن و با دست چپ دست حسین را گرفته بود و خود میان ایشان حرکت می فرمود و به خانه عایشه آمدند. حسن بر سمت راست پیامبر و حسین بر سمت چپ ایشان نشستند و شروع به مالیدن دست و بازوی پیامبر کردند، ولی آن حضرت از خواب بیدار نشدند. فاطمه (ع) به حسن و حسین گفت:
عزیزان من! پدر بزرگتان خواب است. اکنون برگردید و ایشان را راحت بگذارید تا بیدار شوند و سپس برگردید. گفتند: برای ما که زحمتی نیست. حسن (ع) کنار دست راست و حسین (ع) کنار دست چپ پیامبر (ص) دراز کشیدند و خوابشان برد.
و همین که آن دو را خواب در ربود فاطمه (ع) بازگشت. آن دو پیش از آنکه پیامبر (ص) بیدار شوند بیدار شدند و از عایشه پرسیدند: مادرمان کجاست؟ گفت: همین که شما خوابیدید او به خانه خویش برگشت. امام حسن و امام حسین در آن شب که سخت تاریک بود و رعد و برق داشت و رگبار باران به تندی می بارید از خانه عایشه بیرون آمدند. پیشاپیش آنان نوری درخشید و آن دو در پناه همان نور حرکت می کردند، در حالی که امام حسن با دست راست خود دست چپ امام حسین را گرفته بود. و ضمن حرکت با یک دیگر سخن می گفتند تا آنکه به نخلستان بنی نجار رسیدند. آنجا سرگردان شدند و راه را گم کردند و نمی دانستند به کدام سو بروند. امام حسن به امام حسین گفت: ما سرگردان شده ایم و نمی دانیم از کدام راه باید برویم. تو موافقی که همین جا بمانیم و بخوابیم تا صبح شود؟ امام حسین گفت: آنچه می خواهی و صلاح می دانی انجام دهیم. همان جا دراز کشیدند و دست در آغوش یک دیگر نهادند و خوابیدند. پیامبر (ص) از خواب بیدار شدند و در جستجوی آن دو برآمدند و به خانه فاطمه (ع) رفتند که آنجا نبودند و پیامبر (ص) پیاده حرکت فرمودند و می گفتند:
پروردگارا، سرور من و خدای من! این دو نوه من از سختی و گرسنگی از خانه بیرون رفته اند. پروردگارا تو خود وکیل من بر آن دویی. پرتوی برای پیامبر (ص) آشکار شد و ایشان در پی آن حرکت می کردند تا به نخلستان بنی نجار رسیدند که آن دو دست در آغوش یک دیگر درآورده و خوابیده بودند. آسمان فقط همان جا که آن دو خفته بودند همچون طبقی خالی از ابر بود و در نقاط دیگر باران بسیار تندی می بارید که مردم چنان بارانی ندیده بودند و حال آنکه یک قطره باران هم بر آنان نمی بارید. مار بزرگی که موهایی همچون نی های بیشه داشت و دو بال داشت که با یکی حسن و با دیگری حسین را پوشانده بود و از آن دو مواظبت می کرد. همین که چشم پیامبر (ص) به آن دو افتاد سرفه یی فرمود و آن مار خود را کنار کشید و گفت: پروردگارا! تو و فرشتگانت را گواه می گیرم که این دو فرزند رسول ترا حفظ کردم و آن دو را سالم و درست به او سپردم. پیامبر فرمودند: تو از چه گروهی هستی؟ گفت: من پیام آور جنیان برای شمایم. پرسیدند: کدام گروهشان؟
گفت: از جن منطقه نصیبین هستم و از طایفه بنی ملیح. یکی از آیه های قرآن را فراموش کرده ایم. مرا فرستادند که از شما بپرسم و چون به اینجا رسیدم شنیدم سروشی بانگ می زند که ای مار! این دو فرزندان رسول خدایند. آنان را از بلاها و آفتها حفظ، و از پیشامدهای شب و روز پاسداری کن. من چنان کردم و اکنون آن دو را سالم و تندرست به شما می سپرم. آن مار آیه یی را که می خواست پرسید و رفت. پیامبر (ص) حسن را بر دوش راست خود و حسین را بر دوش چپ خویش نهادند. در این هنگام علی (ع) هم بیرون آمده و به پیامبر پیوسته بود، یکی از یاران از رسول خدا درخواست کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، یکی از فرزندانت را به من بسپار تا زحمت شما کمتر شود. فرمودند: برو که خداوند گفتارت را شنید و مقامت را دانست. یکی دیگر از یاران رسول خدا؟ همان گونه گفت و همان گونه پاسخ شنید. آن گاه علی (ع) گفت: ای رسول خدا یکی از فرزندان خودتان و مرا به من بدهید تا از زحمت شما بکاهم. پیامبر (ص) به حسن نگریستند و فرمودند: آیا به دوش پدرت می روی؟ گفت: پدر بزرگ جان! به خدا سوگند دوش شما برای من خوشتر از دوش پدرم است. پیامبر (ص) به حسین نگریستند و فرمودند: آیا تو به دوش پدرت می روی؟ گفت: پدر بزرگ جان! من هم همان را می گویم که برادرم حسن گفت.
دوش شما برای من خوشتر از دوش پدرم است. پیامبر (ص) در همان حال آن دو را به خانه فاطمه (ع) آورد و او برای آن دو چند خرما اندوخته بود که پیش ایشان آورد، خوردند و سیر و خوشحال شدند. ام سلمه (رضی الله عنه) می گوید: پیامبر (ص) در حجره من بودند که جبریل به حضورش رسید و آن دو در حجره گفتگو می کردند که در زده شد. حسن بن علی بود. رفتم، در را گشودم. حسین بن علی هم همراهش بود. آن دو همین که پدر بزرگ خویش را با جبریل دیدند، پنداشتند که جبریل دحیه کلبی است و دور و بر او می گشتند. جبریل گفت: ای رسول خدا! می بینی این دو کودک چگونه رفتار می کنند؟ فرمودند: آری ترا با دحیه کلبی اشتباه گرفته اند و دحیه کلبی به این دو بسیار محبت می کند و هر گاه پیش ما می آید، برای آنان هدیه می آورد. جبریل به دست خود به آسمان اشاره کرد و مانند کسی که چیزی را می خواهد بگیرد عمل کرد و سیب و به و اناری در دستش قرار گرفت و آنها را به حسن و حسین داد که هر دو خوشحال شدند و با چهره درخشان پیش پیامبر (ص) دویدند. پیامبر (ص) سیب و به و انار را گرفتند و بوییدند و به آنان پس دادند و فرمودند: با همین میوه ها پیش مادرتان بروید و اگر نخست پیش پدرتان بروید خوشتر دارم و آنان همان گونه رفتار کردند، ولی آنان چیزی از آن نخوردند تا پیامبر (ص) به خانه آنان رفتند و میوه ها به حال خود باقی بود. پیامبر فرمودند: ای علی! چرا چیزی از این میوه ها نخوردید و موضوع جبریل را برای آنان فرمودند.
پیامبر و ایشان از آن میوه ها خوردند و به ام سلمه هم دادند. گوید آن سیب و به و انار همچنان باقی بود و هر چه می خوردند چیزی از آن کاسته نمی شد. امام حسین فرموده است: پس از رحلت پیامبر (ص) آن میوه ها همچنان به حال خود باقی بود و تا هنگامی که مادرمان فاطمه (ع) زنده بود چیزی از آن کاسته نشد و چون فاطمه (ع) رحلت فرمود انار را از دست دادیم، ولی سیب و به باقی بود و چون پدرم امیر المؤمنین شهید شد، به از میان رفت و آن سیب باقی ماند و به همان حال در اختیار برادرم امام حسن بود. پس از آنکه ایشان مسموم شد و رحلت فرمود آن سیب پیش من بود هنگامی که محاصره شدم و آب نداشتیم آن را می بوییدم و شدت تشنگی من کاسته می- شد و چون تشنگی من شدت پیدا کرد و یقین به نابودی کردم آن را خوردم. امام سجاد می فرموده است: این موضوع را یک ساعت پیش از کشته شدن پدرم از ایشان شنیدم و پس از شهادت آن حضرت بوی آن سیب از قتلگاه ایشان احساس می شد. جستم که نشانی از آن بیابم و نیافتم و بوی آن سیب پس از امام حسین (ع) در مرقد آن حضرت باقی مانده است. امام سجاد می فرموده است: من هر گاه مرقد پدرم را زیارت می کنم بوی آن سیب را استشمام می کنم و هر یک از شیعیان ما که به زیارت مرقد پدرم می رود، به هنگام سحر دقت کند، در صورتی که مخلص باشد آن بو را احساس خواهد کرد.
امام باقر (ع) در تفسیر آیه هفتم سوره دهر «آنان به نذر خود وفا می کنند و می ترسند» چنین فرموده است: حسن و حسین (ع) در کودکی بیمار شدند.
پیامبر (ص) همراه دو تن دیگر از آنان عیادت فرمودند. یکی از آن دو مرد به امیر المؤمنین (ع) گفت: ای ابو الحسن! مناسب است نذری بفرمایی که خداوند متعال چون آن دو را بهبود بخشد انجام دهی. علی (ع) هم فرمود: من هم همین گونه عمل خواهم کرد. هر دو کودک و خدمتکارشان فضه هم گفتند: چنین خواهیم کرد.
خداوند متعال ایشان را بهبودی عنایت کرد و روزه گرفتند در حالی که هیچ خوراکی نداشتند. علی (ع) پیش یکی از همسایگان یهودی خود به نام یوشع که پشم ریسی می کرد رفت و به او گفت: ممکن است یک دسته پشم بدهی که دختر محمد (ص) آن را بریسد و در قبال آن سه صاع جو به ما بدهی؟ گفت: آری و چنان کرد. علی (ع) پشم را به خانه آورد. سه صاع جو هم آورد و موضوع را به فاطمه گفت و پذیرفت و یک سوم از پشم را رشت و یک صاع از جو را برداشت دستاس و خمیر کرد و پنج گرده نان پخت که برای هر کدام یک گرده بود. علی (ع) همراه پیامبر (ص) نماز گزارد و پس از گزاردن نماز مغرب به خانه آمد و سفره گستردند و هر پنج تن نشستند. نخستین قطعه یی که علی (ع) از نان خود جدا کرد، ناگاه فقیری بر در خانه ایستاد و گفت: ای اهل بیت محمد (ص)! من فقیری از فقیران مسلمانم. از آنچه می خورید به من بخورانید که خدایتان از خوردنیهای بهشت به شما بخوراند. علی (ع) آن قطعه نان را از دست بر زمین نهاد و چنین فرمود: (ای فاطمه که دارای یقین و بزرگی هستی و ای دختر گزینه ترین همه مردم! آیا این مستمند درمانده را که بر در ایستاده و با آوای اندوهگین به خداوند شکایت می کند و با گرسنگی و اندوه از ما یاری می خواهد می بینی؟ و هر کسی در گرو کردار خویش است و هر کس نیکی کند در موقف شاد و خرم می ایستد و وعده گاه او بهشت است و خداوند بهشت را بر بخیل حرام فرموده است. شخص بخیل در موقف اندوهگین است و آتش او را به دوزخ فرا می کشد. نوشیدنی او آشامیدنی های بسیار گرم و بوناک است.» فاطمه (ع) در پاسخ او این ابیات را فرمود:
«ای پسر عمو! فرمان تو شنیدنی و پذیرفتنی است و بر من هیچ پستی و کار نکوهیده نیست. من با خرد و نیکوکاری پرورش یافته ام و امیدوارم که چون گرسنه یی را سیر کنم به نیکان و گزیدگان ملحق شوم و به بهشت درآیم و مقام شفاعت داشته باشم.» فاطمه (ع) برخاست و آنچه در سفره بود به آن مستمند داد و همگان آن شب را گرسنه گذراندند و فردای آن روز هم روزه گرفتند و حال آنکه در شب هم جز آب خالی چیزی نیاشامیده بودند. آنگاه فاطمه (ع) یک سوم دیگر از آن پشم را رشت و یک صاع دیگر جو برداشت و دستاس و خمیر کرد و پنج گرده نان پخت که برای هر کس یک گرده بود. علی (ع) همچنان نماز مغرب را با پیامبر (ص) گزارد و به خانه اش آمد و چون سفره گستردند و نشستند نخستین لقمه یی که علی از آن نان برگرفت یتیمی از یتیمان مسلمانان بر در آمد و گفت: ای اهل بیت محمد (ص)! بر شما درود باد. من یتیمی از یتیمان مسلمانانم. از آنچه می خورید به من بخورانید خدایتان از خوراکهای بهشتی روزی فرماید. علی (ع) لقمه از دست بر زمین نهاد و چنین فرمود: (ای فاطمه! ای دختر سید بزرگوار! ای دختر پیامبری که هرگز آلایشی نداشته است! خداوند یتیمی پیش ما فرستاد و هر کس امروز رحم کند، همو رحیم است و وعده گاه او در بهشت نعمتهای بهشتی است که خداوند آنها را بر شخص پست حرام کرده است. آدم بخیل نکوهیده است. آتش او را به جحیم فرا می خواند و آشامیدنی او آشامیدنیهای بسیار گرم و بوناک است.» فاطمه (ع) چنین فرمود: «هم اکنون به او عطا می کنم و باک ندارم و خداوند را بر بستگان خویش بر می گزینم. فرزندان من گرسنه اند و کوچکتر ایشان در جنگ کربلا غافلگیر و کشته می شود. وای بر کشنده او و عذاب بر او باد. آتش او را در حالی که دستهایش با غل و زنجیر بسته است به پست ترین جای خود می کشد و بندهایی بر بندهایش افزوده می شود.» و فاطمه (ع) برخاست و آنچه در سفره بود به آن یتیم عنایت کرد و همگی گرسنه ماندند و چیزی جز آب خالی نیاشامیدند، و فردای آن روز هم روزه گرفتند.
فاطمه (ع) باقی مانده پشم را رشت و یک صاع باقی مانده از جو را دستاس و خمیر کرد و پنج گرده نان فراهم آورد. علی (ع) نماز مغرب را با پیامبر گزارد و به خانه آمد و نزدیک سفره همگی با هم نشستند. نخستین لقمه که علی (ع) از آن نان گرفت یکی از اسیران مشرکان آمد و بر در خانه ایستاد و گفت: ای خاندان محمد! سلام بر شما باد. ما را به اسیری می گیرید و خوراکی به ما نمی دهید؟ علی (ع) لقمه را از دست فرو نهاد و چنین فرمود: (ای فاطمه! ای دختر احمد مرسل! ای دختر پیامبر سرور استوار! اسیری به اینجا آمده است که به جای دیگر رهنمون نمی شود و در غل و زنجیر بسته است و از گرسنگی شکایت می کند و چیزی می خواهد و هر کس امروز خوراکی به کسی دهد فردا آن را می یابد. نزد خداوند یکتای بلند مرتبه آنچه را کشاورز بکارد به زودی درو خواهد کرد. به او خوراک بده و مگذار به زحمت افتد تا آنکه به چیزی پاداش داده شوی که نیست و تمام نمی شود.» فاطمه (ع) به او چنین پاسخ داد:
«از آنچه آورده ای جز یک صاع باقی نمانده است. کف دست و مچ من تاول زده است. به خدا سوگند دو پسرم گرسنه اند. خداوندا! آن دو را تباه مگردان. پدرشان هم در کار خیر همواره کارهای نو و تازه می آورد. مچهای دستش سطبر و بخشنده است. بر سر من سراندازی نیست جز آنچه که به دست خود بافته ام.» و برخاستند و آنچه در سفره بود به آن اسیر دادند و شب را گرسنه گذراندند و فردای آن روز هر چند روزه نداشتند چیزی هم برای خوردن نداشتند. شعیب که یکی از راویان این حدیث است می گوید: علی (ع) همراه حسن و حسین (ع) پیش رسول خدا آمدند و آن دو طفل همچون دو جوجه می لرزیدند و این از شدت گرسنگی بود. پیامبر (ص) چون ایشان را دیدند فرمودند: ای ابو الحسن! آنچه بر شما می بینم چقدر بر من سخت است. بیا پیش دخترم فاطمه برویم و پیش ایشان رفتند که در محراب عبادت خود بود و از شدت گرسنگی شکمش به پشتش چسبیده بود و چشمهایش فرو رفته بود. همین که پیامبر زهرا (ع) را دیدند او را در آغوش گرفتند و فرمودند: ای وای که سه روز است شما به این حالید و من از شما بی خبر بوده ام. در این هنگام جبریل (ع) فرود آمد و گفت: ای محمد! آنچه را خداوند برای اهل بیت تو آماده فرموده است بگیر. پیامبر فرمودند: ای جبریل! چه چیز را بگیرم؟ گفت: سوره هل اتی علی الانسان حین من الدهر را تا آنجا که می- فرماید: «همانا که این پاداش شماست و کوشش و کار شما ستوده و سپاسگزارده شده است.» حسن بن مهران یکی دیگر از راویان این حدیث می گوید: پیامبر (ص) از جای خود برخاستند و به خانه فاطمه رفتند و چون ایشان را به آن حال دیدند همه را جمع فرمودند و در حالی که می گریستند گفتند: شما سه روز است در این وضع هستید که می بینم و من از شما بی خبرم؟ و جبریل این آیات را فرود آورد: (همانا که نکوکاران عالم در بهشت از جامی می آشامند که طبع آن چون کافور است. سرچشمه گوارایی که از آن بندگان خاص خدا می نوشند که به اختیارشان هر کجا خواهند آن را جاری می سازند.» گوید چشمه یی است که مظهر آن در خانه پیامبر (ص) است و از آن به خانه های پیامبران و مؤمنان جاری است. آنان به نذر خویش وفا می کنند (یعنی علی و فاطمه و حسن و حسین و فضه خدمتکار ایشان) و می ترسند روزی را که شر آن همه کس را فرا می گیرد (و به معنی روزی که چهره ها در آن گرفته است نیز معنی کرده اند) و آنان در عین نیاز به خوراکی و دوست داشتن آن، آن را به مستمندی از مستمندان مسلمانان و به یتیمی از یتیمهای مستمند و به اسیری از اسیران مشرکان دادند و گفتند: همانا ما شما را برای خشنودی خداوند خوراک دادیم و از شما هیچ گونه پاداش و سپاسی نمی خواهیم. راوی می- گوید: به خدا سوگند ایشان همین سخن را هم به آنان نگفتند و بر زبان نیاوردند، بلکه در این مورد چنین اندیشیدند و خداوند متعال اندیشه آنان را بیان می فرماید و از ضمیر ایشان بیان می فرماید که از شما پاداشی نمی خواهیم که به ما پرداخت کنید و و سپاسی هم نمی خواهیم که ما را ستایش کنید، بلکه ما فقط برای رضای خداوند و رسیدن به پاداش او چنین کردیم و خداوند متعال می فرماید: «پس خداوند ایشان را از شر آن روز مصون داشت و به آنان درخشش و شادمانی ارزانی فرمود و در قبال آنکه شکیبایی و پایداری کردند به ایشان بهشت و حریر را ارزانی داشت و آنان بر تختها تکیه زنندگانند و در آن نه آفتاب می بینند و نه سرمای سوزان.»
ابن عباس در دنباله همین حدیث می گوید: در همان حال که بهشتیان در بهشت هستند پرتوی چون پرتو خورشید می بینند که بهشت را روشن می کند. می گویند:
خدایا تو خود در قرآن فرموده ای که در بهشت نه گرمای آفتاب را احساس می کنند و نه سرما را. خداوند جبریل را پیش ایشان می فرستد و می گوید: این پرتو آفتاب نیست بلکه فاطمه و علی لبخند زدند و بهشت از پرتو لبخند ایشان چنین نورانی شد، و می گوید: سوره هل اتی تا آنجا که می فرماید سعی و کوشش شما مشکور است، در این مورد نازل شده است. برخی گفته اند این ابیات که از امام باقر (ع) روایت شده درست نیست و در آن اشتباهات نحوی دیده می شود. می گویم ممکن است راویان در نقل این اشعار اشتباه کرده باشند و گر نه ائمه از فصیح ترین و بلیغ ترین افرادند و بر زبان آنان اشتباه جاری نمی شود. این سوره و این آیات هم موجب مزید پاداش برای حسن و حسین (ع) است که چنان عمل کرده اند، هر چند به ظاهر کودک بوده اند و خداوند متعال آنان را در ثواب همپایه پدر و مادرشان قرار داده و چگونگی ضمیر ایشان را بیان فرموده است. ابن عباس در تفسیر این آیه سوره آل عمران که می فرماید: «بگو بیایید پسران ما و پسران شما را فراخوانیم» می گوید: نمایندگان مسیحیان نجران به حضور پیامبر (ص) آمدند و سید و عاقب و ابو الحرث که همان عبد المسیح بن نونان است همراه ایشان بودند و این شخص اسقف نجران بود که همراه سران مردم نجران به حضور پیامبر آمده بودند و به ایشان گفتند: چرا از پیامبر ما چنین یاد کرده ای؟ فرمودند:
پیامبر شما کیست؟ گفتند: عیسی بن مریم و تو چنان پنداشته ای که او بنده خداست.
فرمودند: آری او بنده خداست. گفتند: میان آفریده های خداوند بنده دیگری چون او به ما نشان بده (یعنی بدون پدر متولد شده باشد). پیامبر (ص) سکوت فرمودند و پاسخی ندادند تا آنکه جبریل (ع) این آیات را آورد: «همانا مثل عیسی نزد خداوند چون مثل آدم است که او را از خاک آفرید، پس به او گفت باش و شد.» تا آخر آیه مباهله، و پیامبر به ایشان فرمودند: بیایید مباهله کنیم. گفتند: آری می آییم و مباهله می کنیم. پیامبر (ص) بیرون آمدند در حالی که دست علی (ع) را در دست گرفته بودند و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام هم همراهشان بودند و به مسیحیان فرمودند:
اینان پسران و زنان ما و خود ماییم. آنان نخست خواستند مباهله کنند ولی سید به ابو الحرث و عاقب گفت: می خواهید در مورد مباهله با این مرد چکار کنید؟ اگر دروغگو باشد مباهله با او چه فایده یی دارد ولی اگر راستگو و پیامبر باشد همه شما نابود خواهید شد و با قبول پرداخت جزیه با پیامبر صلح کردند. و پیامبر (ص) فرمودند: سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، اگر با من مباهله می کردند یک سال نمی گذشت که در منطقه ایشان یک نفر هم زنده نمی ماند. امام صادق (ع) فرموده است: اسقف مسیحیان به ایشان گفت: اگر فردا همراه فرزندان و اهل بیت خود برای مباهله آمد از مباهله با او پرهیز کنید و اگر با یارانش آمد مهم نخواهد بود. فردای آن روز پیامبر (ص) دست علی را گرفت، حسن و حسین هم جلو ایشان حرکت می کردند و فاطمه (ع) هم از پی ایشان می آمد. پیامبر (ص) پیش آمدند و زانو به زمین زدند و اسقف مسیحیان گفت: به خدا سوگند محمد (ص) چنان زانو به زمین زد که پیامبران زانو به زمین می زنند، و اسقف از حرکت کردن و جلو رفتن برای مباهله عقب نشست و کناره گرفت. و پیامبر (ص) فرموده اند: اگر مسیحیان با من مباهله می کردند تمام مسیحیان جهان از میان می رفتند. روز مباهله روز بیست و چهارم ماه ذی حجه است. شایسته است در آن روز غسل کنی و دو رکعت نماز بگزاری. هر رکعتی حمد و سوره بخوانی و تسبیحات هم بگویی و پس از تشهد و سلام هفتاد مرتبه استغفار کنی. سپس برخیزی و دست بر آسمان برافرازی و به آسمان بنگری و بگویی: سپاس خداوندی که ما را به این آیین راهنمایی فرمود و اگر خداوند ما را راهنمایی نمی فرمود هدایت نمی شدیم.
سپاس خداوند پروردگار جهانیان را، خدای یکتایی که برای او انبازی نیست.
سپاس خداوندی را که هر چه در آسمانها و زمین است از اوست و سپاس خداوندی را که آنچه را نمی دانستم به من شناساند و اگر این شناخت نمی بود همانا من از نابودشدگان بودم که پروردگارا تو فرموده ای: همانا خداوند اراده کرده است که هر نوع پلیدی و آلایشی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک فرماید پاک کردنی. و برای ما اهل بیت را مشخص فرمودی و گفتی بیایید مباهله کنیم. پروردگارا! سپاس و ستایش ترا سزد که مرا راهنمایی و ارشاد فرمودی و زنان و فرزندان و مردان اهل بیت را به من معرفی فرمودی. پروردگارا! من به حرمت این مقام، که فضیلت هیچ مقامی برای مؤمنان به این اندازه نیست و هیچ رحمتی افزون از این نیست که آنان را معرفی فرمودی و مردم را از شبهه بیرون آوردی، به تو تقرب و توسل می جویم. خداوندا! اگر این مقام محمود نبود که تو برای ما مقرر فرمودی و اگر تو ما را راهنمایی نفرموده بودی که از افراد محق اهل بیت و عترت پیامبرت پیروی کنیم، همانا مسلمانان شکست می- خوردند و کلمه ملحدان آشکار می شد و ستیزه گران پیروز می شدند. و به هر حال ترا سپاس و ترا نیایش است و با این نعمت و احسان خود بر ما منت نهادی. خدایا! بر محمد و آل محمد درود فرست، آنان که فرمان بری از ایشان را بر ما واجب کرده ای. پروردگارا! در دنیا و آخرت ما را بر این عقیده و گفتار ثابت و پایدار بدار و به محمد و خاندان محمد بهترین پاداشی که به پیامبران و رسولان خود می دهی عنایت فرمای، و ای مهربان تر همه مهربانان! با شفاعت ایشان ما را به بهشت و خانه گرامیداشتن وارد فرمای. پروردگارا! من اهل کساء و آنانی را که روز مباهله بودند و همه آدمیان و فرشتگانی را که در زمره ایشان بوده اند شفیع خود قرار می دهم و ترا سوگند به حق این مقام می دهم که ما را بیامرز و توبه ما را بپذیر، به رحمت خودت ای مهربان تر مهربانان. پروردگارا! من گواهی می دهم که طینت و ارواح آنان یکسان و همگی از یک اصل است و ایشان یک درختند که ریشه و شاخهای آن پاک و فرخنده است.
پروردگارا! تو ایشان را بر خلق حجت قرار داده ای و آنان راهنمایان به وحدانیت تو هستند و دارای معجزاتی هستند که تو به ایشان عنایت کرده ای و دیگران از آن عاجزند و تو نسبت به ایشان تفضل فرموده ای و آنان را پاک قرار داده ای و با نور خود ایشان را گرامی داشته ای و کتاب خود را بر ایشان نازل فرموده ای و به ما فرمان داده ای که به ایشان تمسک جوییم. خدایا! در آن روزی که زیانکاران و درماندگان می گویند ما را شفیع و دوستی گرم نیست، شفاعت ایشان را بهره ما قرار بده و پس از اینکه ما را هدایت فرموده ای گمراه مفرمای، ای مهربان تر مهربانان.
بدان که حسین (ع) از سر تا سینه به پیامبر (ص) شبیه بوده است و حسن (ع) از سینه تا قدم شبیه به آن حضرت بوده است و آن دو از میان همه خاندان و فرزندان رسول خدا، محبوب ترین افراد در نظر ایشان بوده اند. پیامبر (ص) فرموده اند: پروردگارا! من آن دو را دوست می دارم. تو هم آن دو را و دوستدارانشان را دوست بدار. و فرموده اند: هر کس حسن و حسین را دوست بدارد، او را دوست می دارم و هر که را من دوست بدارم خدایش دوست می دارد و هر که را خدا دوست بدارد به بهشت می بردش. و هر کس آن دو را دشمن بدارد، من او را دشمن می دارم و هر که را من دشمن بدارم خدایش دشمن می دارد و هر که را خدا دشمن بدارد جاودانه در آتش می افکند. پیامبر (ص) فرموده اند: حسن و حسین دو گوشوار عرشند و بهشت به خداوند گفت: پروردگارا! مستمندان و ضعیفان را در من مسکن دادی. حق تعالی فرمود:
آیا به این خشنود نیستی که ارکان ترا به حسن و حسین آراستم؟ و بهشت چنان خرامید که عروس از شادی می خرامد. علی بن ابی طالب (ع) فرموده است: حسن و حسین (ع) نزد پیامبر (ص) به بازی مشغول بودند و مقداری از شب گذشت. پیامبر (ص) به ایشان فرمود: پیش مادرتان برگردید. برقی در آسمان روشن شد که تا هنگام رسیدن آن دو به حضور مادرشان راه آن دو را روشن می داشت و پیامبر (ص) به آن برق می نگریست و می فرمود: سپاس خداوندی را که ما اهل بیت را گرامی داشته است. امام حسن (ع) به یاران خود فرمودند: خدا را دو شهر است، یکی در خاور و دیگری در باختر، که در آن دو شهر گروهی از آفریده های خداوند ساکنند که هرگز قصد و آهنگ معصیت هم نمی کنند و به خدا سوگند در آن دو شهر و فاصله میان آن دو شهر، کسی جز من و برادرم حسین حجت خدا بر خلق خدا نیست. امام حسین (ع) هم روز عاشورا خطاب به سپاهیان ابن زیاد که نفرین خداوند بر ایشان باد فرمود: شما را چه می شود که چنین بر ضد من همکاری می کنید؟ به خدا سوگند اگر مرا بکشید حجت خدا را بر خود کشته اید و به خدا سوگند که میان جابلقا و جابلسا پسر پیامبری که خداوند در موردش با شما احتجاج کند غیر از من نیست. شاعر در این باره گوید:
«پاکان و پاک دامنانی که نامشان هر جا برده شود، بر ایشان درود فرستاده می شود.» «آنان پنج تنی هستند که به جای آنان هیچ گاه و هرگز بدلی جستجو نمی کنم.
رسول پروردگارم و دو نوه اش و دخترش و پنجمی ایشان مولایم ابو الحسن است.» «بر خدا توکل می کنم و بر پنج تن توسل می جویم.» دیگری گوید: «من دوستدار پنج تنی هستم که در مورد آنان سوره های طه و هل اتی و حامیم ها و زمر نازل شده است.» مردی نصرانی در باره ایشان می گوید:
«من از قبایل تیم و عدی به بدی یاد نمی کنم، ولی دوستدار خاندان هاشم هستم و هنگامی که من در راه خدا از سرزنش سرزنش کننده بیم ندارم دیگر چه کسی در باره محبت علی و گروه او مرا می خواهد سرزنش کند؟ به من می گویند:
با آنکه مسیحی هستی دوستی علی و پرهیزکاران عرب و عجم را در دل می پروری؟
می گویم: چنین می پندارم که خداوند محبت آنان را حتی در دل چهار پایان هم سرشته است.» دیگری گفته است: «اگر دوستی من نسبت به پنج تنی که موجب پاکی اعمال من است و بغض دشمنان ایشان رفض است من رافضیم.»

مجلس نوزدهم در رحلت امام حسن (ع)

از مغیره روایت شده است که معاویه به جعده دختر اشعث پیام داد که اگر حسن (ع) را مسموم کنی ترا به همسری پسرم یزید در می آورم. جعده، همسر امام حسن (ع) بود. معاویه صد هزار درهم برای او فرستاد و او امام حسن (ع) را مسموم کرد، مال به جعده تسلیم شد، ولی او را به همسری یزید که نفرین خدا بر او باد در نیاورد. مردی از خاندان طلحه بعدها جعده را به همسری گرفت و از او دارای فرزند شد و هر گاه میان آنان و دیگر خانواده های قریش بگو مگو در می گرفت، فرزندان جعده را ملامت و سرزنش می کردند و به آنان می گفتند: شما پسران زنی هستید که شوهرش را زهر داد. عمر بن اسحاق می گوید: من در محضر امام حسن و امام حسین (ع) در خانه امام حسن بودم و حضرت امام حسن برای قضای حاجت بیرون رفت و چون بازگشت فرمود گفت: تاکنون چند بار به من زهر آشاماندند ولی هیچ بار چون این بار نبود.
همانا قطعه یی از جگرم دفع شد و من با قطعه چوبی که همراهم بود آن را زیرورو کردم. امام حسین پرسید: چه کسی به شما زهر خورانده است؟ فرمود: نسبت به او چه قصدی داری؟ آیا می خواهی او را بکشی؟ اگر همان کسی است که من تصور می کنم، خداوند از تو شدیدتر از او انتقام خواهد گرفت و اگر او نباشد، هرگز دوست ندارم بی گناهی به خون من گرفته شود. عبد الله بن ابراهیم مخارقی نقل می کند که چون ساعت رحلت امام حسن (ع) فرا رسید امام حسین (ع) را خواست و به ایشان فرمود: ای برادر! من از تو جدا می شوم و به خدای خود ملحق می شوم. همانا به من زهر خورانده شد و قطعه یی از جگرم در طشت دفع شد. و من می دانم چه کسی و از کجا به من زهر خوراند و من در پیشگاه پروردگارم با آن شخص مخاصمه خواهم کرد و ترا به حق خودم بر تو سوگند می دهم که در این باره سخنی نگویی و منتظر بمان تا خداوند در این مورد حکم فرماید و چون من درگذشتم چشمهای مرا ببند و مرا غسل بده و کفن کن و بر تابوتم بگذار و کنار مرقد جدم ببر تا تجدید عهدی کنم و سپس مرا کنار گور مادر بزرگم فاطمه (رضی الله عنها) ببر و آنجا به خاک بسپار. و ای برادر! خواهی دید که این قوم (بنی امیه) می پندارند که شما می خواهید مرا کنار پیامبر (ص) به خاک بسپرید و جمع خواهند شد و شما را از آن منع خواهند کرد و ترا به خدا سوگند می دهم که در مورد من حتی به اندازه یک خون گرفتن خون بزمین نریزد. سپس امام حسن (ع) به امام حسین (ع) در باره خانواده و فرزندان و ما ترک خویش و مطالبی که امیر المؤمنین علی (ع) سفارش فرموده بود وصیت کرد و آنچه را که امیر المؤمنین علی به هنگامی که او را به جانشینی خود منصوب فرموده بود گفته بود به امام حسین (ع) فرمود و شیعیان خود را راهنمایی فرمود که امام حسین را جانشین خود قرار داده است و آن حضرت را به امامت پس از خویش منصوب فرمود. و چون امام حسن (ع) درگذشت امام حسین ایشان را غسل داد و کفن کرد و بر تابوت نهاد و حرکت کردند. مروان و همراهان او که از بنی امیه بودند هیچ شک و تردید نکردند که آنان می خواهند جسد مطهر را کنار مرقد رسول خدا به خاک بسپرند. جمع شدند و زره پوشیدند و سلاح برداشتند و همین که امام حسین (ع) جنازه را کنار مرقد پیامبر آورد که تجدید عهدی فرماید، بنی امیه به مقابله ایشان آمدند و عایشه هم سوار بر استری شد و می گفت:
مرا با شما چه کار است که می خواهید کسی را به خانه من درآورید که دوستش نمی- دارم؟ مروان هم شروع به هیاهو کرد و بانگ برداشته بود که چه بسا جنگ که از صلح و آرامش بهتر است. آیا باید عثمان در دورترین نقطه مدینه به خاک سپرده شود و حسن را کنار مرقد پیامبر به خاک بسپرند؟ این هرگز نخواهد شد و من شمشیر خواهم کشید و نزدیک بود میان بنی هاشم و بنی امیه جنگ و خون ریزی درگیرد.
ابن عباس به مروان گفت: برگرد و به همان جا که از آنجا آمده ای برو که ما نمی خواهیم پیکر سالار خود را کنار رسول خدا به خاک بسپریم، بلکه می خواهیم به زیارت مرقد پیامبر تجدید عهدی کند، و سپس بر طبق وصیت خودش او را کنار گور مادر بزرگش فاطمه بنت اسد دفن خواهیم کرد و اگر وصیت فرموده بود که او را کنار مرقد جد بزرگوارش پیامبر دفن کنیم، می دانستی و می دیدی که تو کوچکتر و درمانده تر از آنی که ما را از این کار باز داری، و امام حسن (ع) به خدا و پیامبرش و حرمت قبر ایشان آگاه تر از آن است که چون دیگران به زور و بدون اجازه، آنجا درآید. ابن عباس سپس به عایشه رو کرد و به او گفت: ای وای که روزی بر استر و روزی بر شتر سوار می شوی و می خواهی پرتو خدا را فرو نشانی و با دوستان خدا جنگ کنی. برگرد که از آنچه می ترسیدی کفایت شدی و به آنچه می خواستی رسیدی و خداوند انتقام این اهل بیت را خواهد گرفت، هر چند پس از این باشد. امام حسین هم فرمودند: به خدا سوگند اگر وصیت امام حسن نبود که در این مورد به اندازه یک خون گرفتن هم خون ریزی نکنم می دانستید که چگونه شمشیرهای خدا انتقام خویش را از شما می گرفت، که شما پیمان میان ما و خودتان را شکستید و آنچه را که
برای خود با شما شرط کرده بودیم باطل کردید. و پیکر امام حسن (ع) را به بقیع بردند و کنار گور مادر بزرگش فاطمه دختر اسد که خدایش در بهشت مسکن دهاد به خاک سپردند. مدت بیماری امام حسن (ع) چهل روز طول کشید و در آخر صفر سال پنجاهم هجرت رحلت فرمود و در آن هنگام چهل و هشت یا چهل و هفت سال داشت و مدت خلافت ایشان ده سال بود. امام صادق (ع) از قول نیاکان خود نقل می فرماید که روزی امام حسن (ع) در دامن پیامبر (ص) نشسته بود. ناگاه سر خود را بلند کرد و گفت: پدر جان! برای کسی که پس از مرگ شما به زیارت شما آید چه پاداشی است؟ فرمود: پسرکم! هر کس پس از مرگ من به زیارت من آید برای او بهشت است و هر کس پس از مرگ پدرت به زیارتش برود برای او بهشت است و هر کس پس از مرگ برادرت به زیارتش برود برای او بهشت است و هر کس پس از مرگ تو به زیارت تو آید برای او بهشت است.
و امام حسن (ع) به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا! برای کسی که ما را زیارت کند چه پاداشی خواهد بود؟ فرمود: هر کس مرا در حال حیات یا پس از مرگ زیارت کند و پدر و خودت و برادرت را در زندگی یا پس از مرگ زیارت کند، بر عهده من است که روز رستاخیز او را نجات دهم. دعبل بن علی خزاعی به خود می گوید: «آرام بگیر که در این مورد برای تو چه بسیار سرمشق است.
شدت و هیجان اندوه خود را با یاد آوری رحلت پیامبر و کشته شدن وصی او و بریدن سر حسین و مسموم شدن حسن تسکین ببخش.» و این شعر هم سروده شده است:
«اندوههای روزگار ابرهای فشرده بر یک دیگر است و چشم حوادث با اشگ خود فاجعه می بارد. هر گاه اندوهها بر تو هجوم می آورد، با یاد آوردن مصیبتهای اولاد فاطمه بتول (ع) آنها را آرام کن.»

مجلس بیستم در چگونگی شهادت امام حسین (ع)

خداوند متعال در آیه 42 سوره ابراهیم فرموده است: «و هرگز خداوند را از آنچه ستمگران می کنند غافل مدان.» و در آیه 227 سوره شعراء می فرماید: «و به زودی آنان که ستم می کنند خواهند دانست که به چه کیفر گاهی بازمی گردند.» امام رضا (ع) فرموده است: محرم ماهی است که مردم دوره جاهلی جنگ و خون ریزی در آن را حرام می دانستند ولی ریختن خونهای ما در آن ماه روا دانسته شد و حرمت ما در آن دریده شد و کودکان و زنان ما در آن اسیر شدند و خیمه های ما را آتش زدند و هر چه در آن بود غارت کردند و در کار ما رعایت هیچ حرمتی برای رسول خدا صورت نگرفت. همانا روز شهادت حسین (ع) پلکهای چشم ما را مجروح و اشک ما را روان کرد و عزیز ما را خوار و زبون ساخت. ای سرزمین کربلا! تو تا روز رستاخیز ما را گرفتار اندوه و بلا کردی. آری، باید به کسی چون حسین (ع) گریه کنندگان گریه کنند، که گریستن بر او گناهان بزرگ را فرو می ریزد، و سپس فرمود: چون هلال محرم آشکار می شد، پدرم هرگز متبسم و با لبخند دیده نمی شد و اندوهش افزون می شد و چون روز دهم آن ماه فرا می رسید، آن روز روز غم و سوگ و گریستن او بود و آن همان روزی است که امام حسین که درودهای خدا بر او باد در آن شهید شد. و امام رضا (ع) فرموده است: هر کس روز عاشورا کوشش در باره نیازهای دنیایی خود را ترک کند، خداوند نیازهای این جهانی و آن جهانی او را بر می آورد و هر کس روز عاشورا روز اندوه و سوگ و گریستن او باشد، خدای عز و جل روز رستاخیز را روز شادی و خرمی او قرار می دهد، و چشمش را به دیدار ما روشن می- فرماید. هر کس روز عاشورا را روز برکت بداند و در آن چیزی برای خود اندوخته کند، خداوند متعال در آنچه اندوخته است برکت نخواهد داد و روز رستاخیز همراه یزید و عبید الله بن زیاد و عمر بن سعد- که لعنت خدا بر ایشان باد- محشور خواهد شد و همراه آنان به پست ترین جای دوزخ می رسد. امام حسین فرموده است: من کشته اشکم. هیچ مؤمنی مرا یاد نمی کند مگر آنکه اندوهش می گیرد و می خواهد بگرید. روایت است که ام سلمه (رضی الله عنه) روزی از سپیده دم می گریست. به او گفتند: چرا می گریی؟ گفت: بدون تردید پسرم حسین کشته شده است. من از هنگامی که رسول خدا رحلت فرموده اند تا دیشب، ایشان را در خواب ندیده بودم. دیشب ایشان را در خواب دیدم و گفتم: پدر و مادرم فدایت باد، چرا رنگ چهره شما پریده است؟ فرمودند تمام امشب مشغول کندن گور حسین و یارانش بودم. ام سلمه می گفت: من جز امشب نوحه گری حسین را نشنیده بودم، خداوند آن را به من ننماید، ولی قطعا پسرم حسین (ع) کشته شده است. گفته شده است که یکی از پریان این اشعار را می خوانده است:
«ای دیده من! با کوشش اشگ بریز. پس از من چه کسی بر شهیدان خواهد گریست؟ بر گروهی که مرگها آنان را به سوی ستمگری در آبشخور بردگان می- کشاند.» امام صادق (ع) فرموده است: کسانی که بسیار گریسته اند پنج تن هستند: آدم، یعقوب، یوسف، فاطمه (ع) دختر محمد (ص) و علی بن الحسین (ع). آدم بر فراق بهشت چندان گریست که بر گونه هایش دو آبراهه اشگ نمودار شد. یعقوب بر یوسف چندان گریست تا چشمش از میان رفت و تا آنجا که به او گفته شد: به خدا سوگند، یاد یوسف را از یاد نمی بری تا درمانده یا نابود شوی. یوسف بر فراق یعقوب چندان گریست که زندانیان را به ستوه آورد و به او گفتند: یا روز گریه کن و شب آرام بگیر یا شب گریه کن و روز آرام بگیر و با زندانیان با یکی از آن دو سازش کرد.
اما فاطمه (ع) چندان بر پیامبر (ص) گریست که مردم مدینه به ستوه آمدند و گفتند: از بسیاری گریه خویش ما را به ستوه آوردی و آن حضرت به مزار شهدا می رفت و آنجا می گریست و برمی گشت. علی بن حسین (ع) بیست تا چهل سال بر امام حسین گریست و هیچ خوراکی برابر ایشان ننهادند مگر آنکه می گریست و یکی از خدمتگزارانش گفت: ای پسر رسول خدا! فدایت گردم، می ترسم نابود شوی.
فرمود: همانا درد دل و اندوه خود را به خداوند شکایت می کنم و از جانب خدا، می دانم چیزهایی را که شما نمی دانید. من هیچ گاه از کشتار فرزندان فاطمه یاد نمی- کنم مگر آنکه عقده گلویم را می گیرد و اشک می ریزم. داود بن کثیر رقی می گوید: در محضر امام صادق بودم. آب خواست و چون به حضورش آوردند و نوشید، دیدم چشمهایش اشک آلوده شد و گریست و فرمود:
ای داود! نفرین خدا بر قاتل حسین باد. یاد حسین چقدر زندگی را تلخ و ناگوار می کند. من هیچ گاه آب سرد نمی نوشم مگر اینکه حسین (ع) را یاد می کنم و هیچ بنده یی نیست که چون آب سرد بیاشامد، از حسین (ع) یاد کند و بر قاتل او لعنت فرستد، مگر اینکه خداوند برای او صد هزار حسنه می نویسد و صد هزار خطای او را محو می فرماید و صد هزار درجه بر درجه اش می افزاید و چون کسی است که صد هزار برده آزاد کرده باشد و روز قیامت خداوندش گشاده چهره محشور می فرماید. روایت شده است چون امام حسن (ع) رحلت فرمود، شیعیان در عراق به جنبش آمدند و برای امام حسین (ع) نامه نوشتند که معاویه را خلع و با آن حضرت بیعت کنند. امام حسین (ع) آنان را از این کار باز داشت و یاد آوری فرمود که میان ایشان و معاویه پیمانی است که شکستن آن تا پایان مدت جایز نیست و اگر معاویه بمیرد در این باره اظهار نظر خواهد فرمود. و چون معاویه در نیمه رجب سال شصتم هجرت درگذشت یزید به ولید بن عتبة بن ابی سفیان که از سوی معاویه فرماندار مدینه بود نوشت که از امام حسین (ع) بیعت بگیرد و به آن حضرت اجازه تأخیر در بیعت ندهد. ولید شبانه کسی را پیش امام حسین فرستاد و ایشان را فرا خواند. امام حسین (ع) دانستند که چه می خواهد و گروهی از یاران خود را خواست و به آنان گفت: ولید در این وقت شب مرا احضار کرده است و در امان نیستم که پیشنهادی کند که نپذیرم و او قابل اعتماد نیست و از گزندش در امان نیستم. شما همراه من باشید و چون من وارد خانه اش شدم بر در خانه بنشینید و اگر شنیدید که صدای من بلند شد، وارد خانه شوید که او را از من باز دارید. امام حسین (ع) وارد خانه ولید شد و مروان بن حکم هم آنجا بود. ولید خبر مرگ معاویه را به ایشان داد. امام حسین (ع) انا لله و انا الیه راجعون فرمود. ولید آنگاه نامه یزید را خواند که در آن فرمان داده بود از ایشان برای یزید بیعت بگیرد.
امام حسین (ع) فرمود: من خیال نمی کنم تو به بیعت پوشیده من برای یزید قناعت کنی و باید با او آشکارا بیعت کنم. ولید گفت: آری همین گونه است. فرمودند: پس باشد تا فردا تصمیم بگیری. ولید گفت: در پناه نام خدا برو تا فردا همراه جماعت پیش ما آیی. مروان به ولید گفت: اگر اکنون حسین از پیش تو برود و بیعت نکند، دیگر چنین فرصتی به دست تو نخواهد آمد، تا آنکه میان شما کشتار بسیار واقع شود. این مرد را همین جا نگهدار (زندانی کن) و از خانه تو نباید بیرون برود تا آنکه بیعت کند و اگر بیعت نکرد، گردنش را بزن. در این هنگام امام حسین (ع) از جای برخاست و فرمود: ای پسر زن کبود چشم! آیا تو می خواهی مرا بکشی یا او؟ تو همانی که سرا پا گناهی و دروغ می گویی. و از خانه ولید بیرون آمد و یارانش آن حضرت را همراهی کردند تا به خانه اش رفت. امام حسین (ع) آن شب را که شب شنبه سه شب باقی مانده از رجب سال شصتم هجرت بود در خانه اش ماند. ولید بن عتبه هم سرگرم پیام فرستادن به عبد الله بن زبیر برای بیعت شد و او هم نپذیرفت و همان شب از مدینه بیرون رفت و آهنگ مکه کرد. فردا صبح ولید گروهی را به تعقیب ابن زبیر فرستاد و یکی از وابستگان بنی امیه را همراه هشتاد سوار روانه کرد و آنان به تعقیب عبد الله بن زبیر پرداختند و او را نیافتند و به او نرسیدند و باز گشتند.
پایان روز شنبه ولید گروهی را به حضور امام حسین فرستاد که برای بیعت حاضر شوند. امام حسین (ع) فرمودند: بگذارید فردا شود، تا شما و ما ببینیم چه می شود.
آنان هم اصرار نکردند و آن شب را دست نگهداشتند و آن حضرت همان شب که شب یک شنبه دو روز باقی مانده از ماه رجب بود به سوی مکه حرکت فرمود. پسران و برادران و برادرزادگان ایشان و عموم افراد خانواده ایشان غیر از محمد بن حنفیه با ایشان حرکت کردند. امام حسین (ع) در حالی که از مدینه بیرون می رفت این آیه را تلاوت فرمود: «از آن شهر با حال بیم و نگرانی بیرون شد و گفت: پروردگارا! مرا از این قوم ستمکار رهایی ده.» و چون وارد مکه شد این آیه را تلاوت فرمود:
«و چون رو به شهر مدین آورد گفت امید است که پروردگار من مرا به راه راست راهنمایی فرماید.» امام حسین (ع) در مکه منزل فرمود. مردم مکه و عمره گزاران و اهالی شهرهای دیگر که در مکه بودند به حضور ایشان آمد و شد می کردند. و چون خبر مرگ معاویه به مردم کوفه رسید و از اخبار یزید هم آگاه بودند و سرپیچی امام حسین (ع) از بیعت با یزید به اطلاع ایشان رسید، شیعیان کوفه در خانه سلیمان بن صرد جمع شدند و خبر مرگ معاویه را به یک دیگر دادند و سپاس خدا را بجا آوردند. سلیمان بن صرد گفت: همانا معاویه نابود شد و حسین هم بیعت نکرده و به مکه رفته است و شما شیعیان، پیروان او و پدرش هستید. اگر می دانید که او را یاری می دهید و با دشمن او جهاد می کنید و در راه او جانبازی خواهید کرد، برای او نامه بنویسید و آنان نامه زیر را نوشتند: (بسم الله الرحمن الرحیم. برای حسین بن علی که درود خدا بر آن دو باد، از سلیمان بن صرد و مسیب بن نجیه و رفاعة بن شداد و حبیب بن مظاهر و دیگر مسلمانان و مؤمنان کوفه. درود خداوند بر تو باد. نخست خداوندی را می ستاییم که خدایی جز او نیست. اما بعد، سپاس خداوندی را که دشمن ستمگر و ستیزه گر ترا که به ستم بر این ملت پیروز شد و امارت آن را با زور بر عهده گرفت، از میان برد و درهم شکست. او بدون رضایت بر این ملت دست یافت، سپس نیکان ایشان را کشت و بدان را باقی گذاشت و اموال خدا را سرمایه دست ستمگران و دولتمندان قرار داد.
ای دور باد، همچنان که قوم ثمود از رحمت خدا دور شدند. اکنون ما را پیشوا و امامی نیست. به سوی ما بیا، شاید خداوند در پناه تو ما را بر حق جمع کند.
نعمان بن بشیر در کاخ حکومت خود نشسته است. ما برای نماز جمعه با او حاضر نمی شویم و برای نماز عید هم با او همراهی نمی کنیم، و اگر به ما خبر برسد که تو پیش ما خواهی آمد، به خواست خداوند متعال او را بیرون می کنیم و به شام بر می- گردانیم.» این نامه را به عبد الله بن مسمع همدانی و عبد الله بن وال دادند و به آنان گفتند شتابان بروند و آن دو با شتاب بیرون رفتند و ده روز از رمضان گذشته در مکه به حضور امام حسین (ع) رسیدند. مردم کوفه دو روز پس از اینکه آن نامه را فرستادند، قیس بن مسهر صیداوی و عبد الرحمن بن عبد الله ارحبی» و عمارة بن عبد الله سلولی را به حضور امام حسین گسیل داشتند و همراه آنان حدود یک صد و پنجاه نامه بود که هر یک را یک یا دو و سه و چهار مرد نوشته بودند. دو روز پس از آن هانی بن هانی سبیعی و سعد بن عبد الله حنفی را گسیل داشتند و همراه آنان این نامه را فرستادند: (بسم الله الرحمن الرحیم. برای حسین بن علی علیهما السلام، از سوی شیعیان مؤمن و مسلمان او. اما بعد، بشتاب که مردم منتظر تو هستند و هیچ اندیشه یی غیر از تو ندارند. لطفا شتاب کن، شتاب و شتاب.» سپس شبث بن ربعی و حجار بن ابجر و یزید بن حرث بن رویم و عروة بن قیس و عمرو بن حجاج زبیدی و محمد بن عمرو تیمی (تمیمی) چنین نوشتند:
«اما بعد، همانا باغها سرسبز و خرم و میوه ها رسیده شده است، و اگر می- خواهی بیا که سپاهی برای تو آماده است. و السلام.» فرستادگان مردم کوفه پیاپی می رسیدند و همگی در خدمت امام حسین با یک دیگر دیدار می کردند و آن حضرت نامه ها را می خواند و از فرستادگان در باره مردم می پرسید و سپس همراه هانی بن هانی و سعد بن عبد الله که آخرین فرستادگان بودند این نامه را برای مردم کوفه مرقوم فرمود:
«بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم . از حسین بن علی، به گروه مؤمن و مسلمان. اما بعد، همانا که هانی و سعید هم نامه های شما را آوردند و آخرین فرستادگان شما بودند که آمدند. آنچه را گفته بودید و سخن بزرگان شما را- که نوشته بودید: امامی نداریم، بیا شاید خداوند ما را در پناه تو به هدایت برساند و جمع کند- دانستم و فهمیدم.
اکنون برادر و پسر عمو و شخص مورد اعتماد خود از خاندانم مسلم بن عقیل را پیش شما فرستادم. اگر او برای من نوشت که سران و خردمندان و مردم با فضیلت شما بر همان عقیده اند که فرستادگان شما اظهار می دارند و در نامه های شما نوشته شده است، به خواست خداوند به زودی پیش شما می آیم و سوگند به جان خودم که امام فقط کسی است که به قرآن حکم کند و دادگر و متدین به آیین خدا باشد و نفس خود را در پیشگاه خداوند حساب کند (یا هوای نفس خود را برای رضای خدا باز دارد)، و السلام». امام حسین (ع) مسلم بن عقیل را خواست و او را همراه قیس بن مسهر صیداوی و عمارة بن عبد الله سلولی و عبد الرحمن ارحبی گسیل فرمود و به او دستور به پرهیزگاری و پوشیده نگهداشتن کار خود داد و اینکه با مردم به لطف و مهربانی رفتار کند و اگر مردم را در این باره هماهنگ و مورد اعتماد ببیند زود خبر دهد.
مسلم حرکت کرد و به کوفه آمد و در خانه مختار بن ابی عبیده ثقفی منزل کرد و آن همان خانه یی است که امروز به خانه سلام بن مسیب معروف است. شیعیان شروع به رفت و آمد کردند و هر گاه گروهی جمع می شدند مسلم نامه امام حسین (ع) را می خواند و آنان می گریستند و مردم شروع به بیعت با او کردند تا آنکه هیجده هزار تن بیعت کردند و مسلم برای امام حسین (ع) نامه نوشت و خبر داد که هیجده هزار تن بیعت کرده اند و پیشنهاد کرد که بیاید. شیعیان هم همچنان به آمد و شد خود پیش مسلم ادامه می دادند، و کم کم جایگاه او آشکار شد و خبر به نعمان بن بشیر رسید.
این مرد از سوی معاویه فرماندار کوفه بود و یزید هم او را بر همان شغل باقی نگهداشته بود. در این هنگام عبد الله بن مسلم و عمارة بن عقبه و عمر بن سعد برای یزید بن معاویه چنین نوشتند:
«اما بعد، همانا مسلم بن عقیل به کوفه آمده است و شیعیان حسین بن علی با او بیعت کرده اند و اگر ترا به کوفه نیازی است مردی نیرومند را به این شهر بفرست که فرمانت را اجرا کند و در مقابل دشمن تو مانند خودت عمل کند و نعمان بن بشیر مردی ضعیف است، یا تظاهر به سستی و ضعف می کند.» چون این نامه به یزید رسید، سرجون آزاد کرده معاویه را خواست و به او گفت: حسین مسلم بن عقیل را به کوفه فرستاده است و برای او بیعت می گیرد و به من خبر رسیده که نعمان بن بشیر مردی ضعیف است. عقیده تو چیست و چه کسی را برای حکومت کوفه پیشنهاد می کنی؟ یزید بر عبید الله بن زیاد خشمگین بود.
سرجون گفت: اگر معاویه در این باره سفارش کرده باشد، به عقیده او عمل می کنی؟
یزید گفت: آری. سرجون فرمانی را که معاویه برای عبید الله نوشته و او را به حکومت هر دو شهر کوفه و بصره گماشته بود بیرون آورد و گفت: عقیده معاویه این بود ولی پیش از آنکه برای عبید الله بفرستد درگذشت. یزید به سرجون گفت:
همین گونه عمل کن و فرمان حکومت عبید الله بن زیاد را برای او بفرست. یزید سپس مسلم بن عمرو باهلی را خواست و همراه او نامه زیر را برای عبید الله بن زیاد فرستاد: (اما بعد، همانا شیعیان من از مردم کوفه برای من نوشته اند که مسلم بن عقیل در آن شهر به جمع کردن مردم پرداخته است و می خواهد میان مسلمانان شکاف ایجاد کند. همین که این نامه را خواندی حرکت کن و به کوفه برو و همان گونه که به جستجوی گوهر گرانقدری می پردازند به جستجوی مسلم باش تا او را بگیری و در بند کشی یا بکشی یا تبعیدش کنی، و السلام.» یزید فرمان حکومت عبید الله بن زیاد را به مسلم بن عمرو سپرد و او بیرون آمد و در بصره پیش عبید الله رفت و فرمان حکومت و نامه یزید را به او داد.
عبید الله همان دم دستور داد کارها را روبراه کنند تا فردا به کوفه حرکت کند. فردای آن روز از بصره بیرون آمد و برادرش عثمان را به جانشینی خود گماشت و همراه مسلم بن عمرو باهلی و شریک بن اعور حارثی و اهل بیت و خدم و حشم خود به کوفه حرکت کرد. عبید الله بن زیاد در حالی که عمامه سیاه بر سر بسته و پوزبند به خود زده بود وارد کوفه شد و چون به مردم خبر رسیده بود که امام حسین (ع) خواهد آمد و منتظر ایشان بودند، همین که عبید الله را دیدند پنداشتند که امام حسین است و او از کنار هر گروهی که می گذشت، می گفتند: ای پسر رسول خدا! سلام بر تو باد.
خوش آمدی و مقدمت گرامی باد. ابن زیاد چندان از مردم نسبت به امام حسین توجه دید که او را خوش نیامد، و مسلم بن عمرو باهلی همین که دید مردم در آن باره بسیار سخن می گویند بانگ برداشت که کنار بروید، این امیر عبید الله بن زیاد است. عبید الله بن زیاد به راه خود ادامه داد و هنگام شب کنار قصر رسید. گروهی هم پنداشته بودند که او امام حسین است و همچنان در پی او می آمدند. نعمان بن بشیر در کاخ را بسته بود و خود و گروهی از خواص او در کاخ بودند. او هم پنداشت که عبید الله بن زیاد امام حسین است و از فراز بام گفت: مرا به جنگ با تو نیازی نیست و این امانت خود را هم به تو نمی سپرم. عبید الله شروع به سخن گفتن کرد که در را بگشای که کارهایت هرگز گشاده مباد. او را شناخت و در را گشود و سپس در را به روی مردم بستند و کسی گفت: ای مردم! به خدا سوگند این پسر مرجانه است و پراکنده شدند. ابن زیاد یکی از بردگان آزاد کرده خود به نام معقل را خواست و به او سه هزار درهم سپرد و گفت: در جستجوی مسلم بن عقیل باش و به هر یک از یاران او دست یافتی این سه هزار درهم را به او بده و بگو این را به مصرف جنگ با دشمن خود برسانید و به آنان چنین بگو که از ایشانی و چون این پول را به آنان بدهی به تو اعتماد می کنند و اطمینان می یابند و چیزی از تو پوشیده نمی دارند و صبح و شام پیش آنان برو تا جایگاه مسلم بن عقیل را بشناسی و پیش او بروی. معقل چنان کرد و مسلم بن عقیل از او بیعت گرفت و به ابو ثمامه صایدی گفت آن مال را از معقل گرفت. معقل نخستین کسی بود که پیش مسلم بن عقیل می آمد و آخر کسی بود که از پیش او می رفت و از همه اموری که مورد نیاز عبید الله بن زیاد بود آگاه می شد و به او خبر می داد.
مسلم پس از آنکه از آمدن عبید الله بن زیاد به کوفه آگاه شد از خانه مختار به خانه هانی بن عروه رفت و شیعیان آنجا رفت و آمد می کردند. عبید الله با روشی دور از جوانمردی، هانی را به قصر احضار کرد و سپس او را کشت. مسلم قیام فرمود و سران کوفه از پیوستن مردم به او جلوگیری می کردند و چنان شد که کار بر عبید الله بن زیاد سخت گردید و تمام همت او این بود که بتواند درهای کاخ خود را حفظ کند، ولی نزدیک شام زنها می آمدند و دست فرزند یا برادر خود را می گرفتند و می بردند و می گفتند: تو برگرد، دیگران هستند. مردان هم می آمدند و به پسر و برادر خود می گفتند: فردا لشکر شام می رسد و با جنگ و درگیری چه می خواهی بکنی؟ و به این گونه چنان از اطراف مسلم بن عقیل پراکنده شدند که چون شب شد و نماز مغرب گزارد، در مسجد فقط سی نفر همراهش بودند.
مسلم چون دید شب شد و کسی جز همین سی نفر همراهش نیستند، از مسجد به طرف درهای محله کنده بیرون رفت و چون کنار در رسید فقط ده تن همراهش بودند و همین که از در مسجد بیرون آمد هیچ کس با او نبود که راه را نشانش دهد یا از او دفاع کند و به خانه برساندش. مسلم سرگردان در کوچه های کوفه راه افتاد و نمی- دانست به کدام سو می رود، تا آنکه کنار خانه های مردم جبله که گروهی از کنده بودند رسید و کنار خانه زنی به نام طوعه ایستاد. این طوعه قبلا کنیز اشعث بن قیس بود. او را آزاد کرد. اسید حضرمی با او ازدواج کرد و پسری بنام بلال زایید. این بلال همراه مردم بیرون شده بود و مادرش بر در خانه منتظرش ایستاده بود. مسلم بن عقیل به آن زن سلام داد که پاسخش داد، و به طوعه گفت: ای بنده خدا به من کمی آب بده. برایش آب آورد. آشامید و همان جا نشست. طوعه ظرف آب را داخل خانه اش برد و برگشت و چون دید مسلم همان جا نشسته است، گفت: ای بنده خدا! مگر آب نخوردی؟ گفت: چرا. گفت به خانه خود برو. مسلم سکوت کرد. طوعه بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و مسلم همچنان سکوت کرد. طوعه بار دیگر سخن خود را تکرار کرد و مسلم همچنان سکوت کرد. طوعه بار سوم با تعجب و اعتراض گفت: سبحان الله، ای بنده خدا! خدایت سلامتی ارزانی دارد، برخیز و به خانه خود برو که برای تو نشستن بر در خانه من شایسته نیست و من هم آن را برای تو روا نمی دارم. مسلم فرمود: ای کنیز خدا! مرا در این شهر خانه و خویشی نیست. آیا ممکن است نسبت به من برای پاداش خداوند کار پسندیده یی انجام دهی؟ شاید هم بتوانم خودم جبران کنم. طوعه گفت: ای بنده خدا موضوع چیست؟ گفت: من مسلم بن عقیلم که این قوم به من دروغ گفتند و مرا فریفتند و وادار به قیام کردند. طوعه گفت: تو به راستی مسلم هستی؟ گفت: آری. گفت: به خانه بیا، و او را در حجره دیگری غیر از حجره خود درآورد و برای او فرشی گسترد و غذایی آورد، ولی مسلم غذا نخورد. چیزی نگذشت که پسر آن زن به خانه آمد و چون دید مادرش مکرر به آن حجره می رود، گفت: ای مادر! بسیاری رفت و آمد تو در این حجره مرا به شک و تردید انداخته است. مثل اینکه کاری داری؟ گفت: از این سخن درگذر. جوان گفت: ترا به خدا سوگند می دهم که به من خبر دهی. گفت: مادر! پی کار خود باش و در این باره از من مپرس. جوان بیشتر اصرار کرد. مادر گفت: به شرط آنکه به هیچ کس از آنچه می گویم خبر ندهی. گفت: آری، همین گونه رفتار خواهم کرد.
مادر از او عهد و پیمان گرفت و سوگندش داد و سپس موضوع را به او خبر داد.
جوان ظاهرا آرام گرفت و خوابید، و صبح زود پیش عبد الرحمن بن محمد بن اشعث رفت و به او گفت که مسلم بن عقیل در خانه مادر اوست. عبد الرحمن هم پیش پدرش که در خانه عبید الله بن زیاد بود رفت و با او آهسته گفت. ابن زیاد شنید و در حالی که با چوبدستی خود به پهلوی محمد بن اشعث اشاره می کرد، گفت: برخیز و هم- اکنون او را پیش من بیاور، و او برخاست. ابن زیاد گروهی از قوم خود را با او فرستاد، زیرا می دانست همه اقوام از اینکه مسلم بن عقیل میان آنان کشته یا اسیر شود کراهت دارند و پس از آن عبید الله بن عباس سلمی را همراه هفتاد تن از قبیله قیس فرستاد و آنان به سوی خانه یی که مسلم در آن بود روی آوردند. همین که مسلم (رضی الله عنه) صدای سم اسبها و هیاهوی مردان را شنید دانست که برای دستگیری او آمده اند و با شمشیر خود از حجره بیرون آمد و چندان ایشان را با شمشیر زد که از خانه بیرون راند. آنان دوباره برگشتند و مسلم به ایشان حمله کرد و با بکر بن حمران احمری رویاروی شد و به یک دیگر ضربه زدند. شمشیری به دهان مسلم خورد و لب بالای او را قطع کرد و لب پایین او را هم برید و دندانهایش را آسیب رساند. مسلم ضربتی سخت بر سر او زد و ضربه دوم را هم بر دوش او فرود آورد و نزدیک بود سر شمشیر از شکم او بیرون آید و چون چنین دیدند از فراز بام خانه شروع به سنگ زدن به مسلم کردند و بوته ها را آتش می زدند و از پشت بام روی او می انداختند.
مسلم که چنین دید در حالی که شمشیر خود را کشیده بود از خانه بیرون آمد و خود را به کوچه رساند. محمد بن اشعث به او گفت: برای تو امان است، خود را به کشتن مده. و مسلم با آنان جنگ می کرد و این رجز را می خواند: (سوگند خورده ام که کشته نشوم مگر آزاده، و من مرگ را چیزی ناپسند و دشوار می بینم که سرد را گرم و با حرارت می کند و نفس را پایدار می سازد. هر انسانی روزی بدی و شر را ملاقات و دیدار می کند و بیم آن دارم که به من دروغ گفته شود و فریبم دهند.» محمد بن اشعث گفت: به تو دروغ گفته نمی شود و مکر و فریبی نخواهد بود که این قوم پسر عموهای تو هستند و ترا نخواهند کشت. حتی ترا نخواهند زد. در این هنگام مسلم که از ضربه های سنگ مجروح شده و از کوشش و تلاش نفسش بند آمده بود به دیوار خانه تکیه داد تا نفسی تازه کند. پسر اشعث سخن خود را تکرار کرد که تو در امان هستی. مسلم گفت: آیا در امانم؟ محمد بن اشعث گفت: آری.
مسلم به کسانی که همراه محمد بودند گفت: آیا من در امانم؟ همگان گفتند آری، غیر از عبید الله بن عباس سلمی که گفت: در این کار مرا سود و زیانی نیست و خود را کناری کشید. مسلم گفت: همانا اگر به من امان نداده بودید، دست در دست شما نمی نهادم.
در این هنگام استری آوردند و او را بر آن سوار کردند و اطرافش را احاطه کردند و شمشیرش را از دستش بیرون کشیدند. گویی مسلم از حیات خویش ناامید شده بود که چشمهایش اشک آلود شد و گفت: این آغاز مکر و فریب است. محمد بن اشعث گفت: امیدوارم بر تو چیزی نباشد. مسلم گفت: ولی این امیدی بیش نیست و امان شما کجاست؟ انا لله و انا الیه راجعون، و گریست. عبید الله بن عباس سلمی گفت: کسی که چیزی را می طلبد که تو می طلبیدی، چون بر او چنین گرفتاری پیش آید نمی گرید. مسلم فرمود: به خدا سوگند من بر جان خود گریه نمی کنم و از کشتن خودم بیم ندارم و سوگوار نیستم، هر چند دوست نمی دارم که به اندازه یک چشم بر هم زدن عمرم تلف شود، ولی برای خویشاوندانم می گریم که به این سرزمین روی آورده اند. بر حسین و خاندانش که درود خدا بر ایشان باد می گریم. آنگاه مسلم بن عقیل را بر در کاخ آوردند. محمد بن اشعث اجازه خواست و به او اجازه داده شد.
او پیش عبید الله رفت و موضوع دستگیری مسلم و امانی را که به او داده بود گزارش داد. ابن زیاد به او گفت: ترا با امان دادن چه کار؟ گویی ترا فرستاده بودیم که به او امان دهی! ما ترا فرستاده بودیم که او را پیش ما بیاوری. محمد بن اشعث سکوت کرد. مسلم که بر در کاخ بود سخت تشنه شده بود. به دیوار تکیه داد و گفت: اندکی آبم دهید. عمرو بن حریث یکی از غلامان خود را فرستاد کوزه آبی که بر آن دستار انداخته بودند همراه ظرفی آورد. عمرو در کاسه آب ریخت و به دست مسلم داد و گفت بنوش. چون کاسه را گرفت و خواست بنوشد، آکنده از خون دهانش شد و نتوانست آن را بیاشامد. این کار دو یا سه بار تکرار شد و بار سوم دندانهایش در کاسه فرو ریخت. مسلم فرمود: سپاس خداوند را، اگر این آب قسمت من می بود آن را آشامیده بودم. در این هنگام کسی از سوی ابن زیاد آمد و گفت: مسلم را درآورند و چون مسلم وارد شد، به ابن زیاد بر امارت سلام نداد. نگهبان گفت: چرا بر امیر به امارت سلام ندادی؟ گفت: اگر بخواهد مرا بکشد سلام دادن من بر او چه معنی دارد و اگر نخواهد مرا بکشد پس از این سلام دادن من بر او بسیار خواهد بود. ابن زیاد گفت: به جان خودم سوگند که کشته خواهی شد. مسلم گفت: این چنین است؟ گفت: آری. مسلم گفت: بگذار به یکی از قوم خویش وصیت کنم. گفت انجام بده. مسلم به همنشینان ابن زیاد نگریست و عمر بن سعد بن ابی وقاص را میان ایشان دید و به او گفت: ای عمر! میان من و تو خویشاوندی و اکنون مرا بر تو نیازی است و بر تو واجب است نیاز مرا که راز و پوشیده است برآوری. عمر سعد از گوش دادن به سخن مسلم خودداری کرد. ابن زیاد به او گفت: برای تو مانعی ندارد که خواسته پسر عمویت را بشنوی و برآری، و عمر سعد جایی نشست که ابن زیاد او را ببیند. مسلم به او فرمود: مرا وامی است که چون به کوفه آمده ام وام گرفته ام و هفتصد درهم است. آن را از سوی من بپردازد و چون کشته شدم جسدم را از ابن- زیاد بخواه و آن را دفن کن و کسی پیش حسین (ع) بفرست که او را برگرداند که من برای او نامه نوشته و اطلاع داده ام مردم فقط با او همراهند و چنین می بینم که او به این شهر می آید. عمر بن سعد به ابن زیاد گفت: ای امیر! آیا می دانی چه می گوید؟ و تمام سخنان مسلم را به او بازگو کرد. ابن زیاد گفت: «شخص امین هرگز خیانت نمی کند، ولی گاهی خائن را امین می پندارند.» و سپس به ابن سعد گفت: اما مال تو از خود تو است و ما ترا منع نمی کنیم. هر کاری که دوست داری بکن. اما جسد مسلم، پس از اینکه ما او را کشتیم برای ما مهم نیست که نسبت به آن چه کاری بشود. اما حسین، اگر او به سراغ ما نیاید ما به سراغ او نخواهیم رفت. سپس ابن زیاد گفت: مسلم را بالای بام ببرید، گردنش را بزنید و جسدش را از بالا به پایین اندازید و گفت: این کسی که مسلم بر سرش ضربه زده است کجاست و بکر بن حمران احمری را خواست و گفت: او را به پشت بام ببر و گردنش را بزن.
مسلم را به سوی بام بردند و او در آنجا تکبیر می گفت و استغفار می کرد و بر رسول خدا (ص) درود و صلوات می فرستاد و می گفت: پروردگارا! میان ما حکم فرمای.
این قوم ما را فریب دادند و به ما دروغ گفتند و از یاری دادن ما خودداری کردند.
او را بالای بام بردند و مشرف به جایی که امروز بازار کفش دوزهاست گردنش را زدند و جسدش را هم در پی سرش از بالا به پایین انداختند.
قیام مسلم بن عقیل (رضی الله عنه) در کوفه، روز سه شنبه هشتم ذی حجه سال شصتم هجرت بود و شهادتش روز چهارشنبه نهم ذی حجه، یعنی روز عرفه آن سال بود. و چون امام حسین (ع) آهنگ عراق فرمود، طواف و سعی میان صفا و مروه کرد و از احرام بیرون آمد و حج خود را مبدل به عمره فرمود، زیرا بیم آن داشت که اگر حج انجام دهد در مکه آن حضرت را بگیرند و بازداشت کنند و پیش یزید بفرستند. در مدت اقامت حسین (ع) در مکه تنی چند از مردم حجاز و تنی چند از مردم بصره هم به ایشان پیوسته بودند که همراه آن حضرت و افراد خاندان و وابستگان ایشان به سوی عراق روان شدند. و چون به ابن زیاد خبر حرکت امام حسین (ع) به عراق رسید حصین بن نمیر فرمانده پلیس خود را فرستاد که در قادسیه فرود آید و سواران و گشتی های خود را میان قادسیه و قطقطانه مستقر کند. هنگامی که امام حسین به منطقه حاجز از بطن الرمه رسید، قیس بن مسهر صیداوی و به روایت دیگری عبد الله بن یقطر برادر رضاعی خود را همراه با نامه یی برای مردم کوفه گسیل فرمود. حصین بن نمیر در قادسیه او را گرفت و پیش ابن زیاد فرستاد. ابن زیاد به او گفت: به منبر برو و به حسین بن علی دروغگو دشنام بده. قیس به منبر رفت و ضمن ستایش و نیایش خداوند متعال گفت: ای مردم! این حسین بن علی که بهترین آفریده خداست، پسر فاطمه دختر رسول خداوند است که درودها و سلامهای خداوند بر آنان باد و من فرستاده او پیش شمایم، دعوتش را بپذیرید. و ابن زیاد و پدرش را لعنت کرد. ابن زیاد دستور داد او را از بالای قصر به زیر افکندند و چون او را افکندند تمام استخوانهایش شکست و هنوز رمقی داشت که مردی به نام عبد الملک بن عمیر لخمی جلو رفت و سرش را برید و چون در این کار بر او اعتراض کردند و عیب گرفتند، گفت: می- خواستم راحتش کنم. ابن زیاد دستور داده بود تمام راههای میان واقصه و شام تا بصره زیر نظر باشد و به هیچ کس اجازه آمد و شد داده نمی شد. امام حسین (ع) بدون اینکه از این امور آگاه باشد همچنان به سوی عراق می آمد تا آنکه به گروهی از اعراب برخورد و از ایشان پرسید. آنان گفتند: به خدا سوگند ما چیزی نمی دانیم جز اینکه اجازه رفت و آمد به ما نمی دهند. امام حسین (ع) همچنان به راه خود ادامه داد. گروهی از افراد قبیله های فزاره و بجیلة نقل می کنند: هنگامی که از مکه برمی گشتیم، همراه زهیر بن قین بجلی بودیم و ما هم از پی کاروان امام حسین می آمدیم و بسیار ناخوش داشتیم که با ایشان یک جا فرود آییم و هر گاه او در جایی فرود می آمد ما جای دیگری فرود می آمدیم.
روزی در حالی که نشسته بودیم و غذا می خوردیم، ناگاه فرستاده امام حسین آمد و سلام داد و وارد شد و گفت: ای زهیر! امام حسین مرا پیش تو فرستاده است تا خدمت ایشان بیایی. ما همگی آنچه در دست داشتیم کنار گذاشتیم و چنان بی حرکت و خاموش ماندیم که گویی بر سر ما مرغ نشسته است. همسر زهیر گفت: سبحان الله، پسر رسول خدا کسی پیش تو می فرستد و تو به حضورش نمی روی؟ برو، سخن ایشان را بشنو و برگرد. زهیر به حضور ایشان رفت و چیزی نگذشت که باز آمد.
بسیار شاد بود و چهره اش می درخشید و دستور داد خیمه اش را کندند و به کنار خیمه های امام بردند و به همسرش گفت: تو آزادی، پیش خانواده خود برو که من نمی خواهم چیزی جز خیر و نیکی به تو برسد و سپس به یاران خود گفت: هر کس از شما می خواهد از من پیروی کند با من بیاید و گر نه این آخرین دیدار ماست، و برای شما حدیثی بگویم که ما در یکی از جنگهای دریایی شرکت کردیم. خداوند فتح و پیروزی نصیب ما فرمود و غنایمی به دست آوردیم. سلمان فارسی که خداوند از او خشنود باد، به ما گفت: آیا از اینکه خداوند به شما فتح و غنیمت عنایت فرمود شاد شدید؟ گفتیم: آری. گفت: هر گاه به سرور جوانان آل محمد برسید و همراه آنان جنگ کنید به مراتب شادتر از این فتح و غنیمت خواهید شد. و من همه شما را به خداوند می سپرم. گفتند: به خدا سوگند زهیر همواره همراه یاران امام حسین (ع) بود تا به شهادت رسید، رحمت خداوند بر او باد. و چون خبر کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه به امام حسین (ع) رسید، مکرر انا لله و انا الیه راجعون گفت و برای ایشان از پیشگاه خداوند طلب رحمت فرمود. به امام حسین (ع) گفته شد: شما را به خدا سوگند می دهیم که در مورد حفظ جان خویش و افراد خانواده ات مواظبت فرمای و از همین جا برگرد که در کوفه ناصر و یاوری و پیروی نیست، بلکه بیم آن داریم که همگان بر ضد شما باشند. امام حسین (ع) به فرزندان عقیل نگریست و فرمود: با اینکه مسلم بن عقیل کشته شده است، عقیده شما چیست؟ گفتند: به خدا سوگند برنمی گردیم تا آنکه انتقام خون خود را بگیریم، یا ما هم همان را بچشیم که او چشید. امام حسین (ع) روی به یاران خود، فرمود: پس از ایشان، خیری در زندگی نیست. و چون سحر فرا رسید به یاران خود فرمود آب بسیار همراه خود بردارید و آنان آب بسیاری برداشتند و حرکت کردند و چون به منزل زباله رسیدند، خبر کشته شدن عبد الله بن یقطر به ایشان رسید و امام حسین این نبشته را بیرون آورد و برای همراهان خود خواند. (بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، اما بعد خبری بسیار ناگوار به ما رسید و آن کشته شدن مسلم بن عقیل و هانی بن عروه و عبد الله بن یقطر است. آنان که خود را شیعیان ما می دانستند ما را رها کرده اند و یاری نمی دهند. هر کس از شما می خواهد برگردد، بدون رودربایستی برگردد و بر شما تعهدی نیست.» مردم پراکنده شدند و از چپ و راست راه خود را گرفتند و رفتند و فقط همانها که از مدینه همراه ایشان بودند باقی ماندند و تنی چند از کسانی که به ایشان پیوسته بودند. امام حسین این کار را از این جهت انجام داد که می دانست اعرابی که به ایشان پیوسته اند چنین گمان می کنند که امام حسین به شهری می رود که همگی به فرمان او درآمده اند و خوش نمی داشت کسی همراه ایشان باشد، مگر اینکه بداند به کجا می رود. ابن زیاد حر بن یزید ریاحی را با هزار سوار به سوی امام حسین روانه کرده بود و او در گرمای نیم روز با آن حضرت رویاروی شد و مقابل ایشان ایستاد.
امام به یاران خود دستور فرمود ایشان را سیراب کنید و چنان کردند و با آنان نماز ظهر و عصر را گزارد و سپس به آنان رو کرد و پس از ستایش و نیایش خدا و درود بر پیامبر موضوع پیامها و نامه های مردم کوفه را به اطلاع ایشان رساند و فرمود:
من برای حکومت بر شما سزاوارتر از این مدعیانی هستم که حق حکومت ندارند. حر گفت: ما از آن گروه نیستیم که برای شما نامه نوشته اند و به ما دستور داده شده که چون با شما رویاروی شدیم، از شما جدا نشویم تا به کوفه ببریمتان. حسین (ع) فرمود: مرگ به تو نزدیک تر از این کار است، و سپس به یاران خود فرمود: برخیزید و سوار شوید. آنان سوار شدند و منتظر ماندند تا بانوان هم سوار شدند و چون سوار شدند دستور حرکت فرمود و همین که خواستند راه بیفتند و برگردند، سپاه حر مانع حرکت ایشان شدند. امام حسین به حر فرمودند: چه می خواهی؟ گفت: می خواهم ترا پیش امیر عبید الله بن زیاد ببرم. امام فرمود: در این صورت به خدا سوگند از تو پیروی نخواهم کرد و این سخن سه بار میان ایشان رد و بدل شد، و چون بگو مگو زیاد شد، حر گفت: من مأمور جنگ کردن با شما نیستم، بلکه مأمورم از شما جدا نشوم تا به کوفه ببرم. اکنون که از پذیرفتن این موضوع خودداری می کنی راهی را انتخاب کن که نه به کوفه برسد نه به مدینه و این مورد اتفاق من و شما قرار بگیرد تا برای امیر عبید الله نامه بنویسم. شاید خداوند کاری پیش آورد که برای من در آن عافیت باشد و گرفتار جنگ با شما نشوم. این راه را بگیر و به سمت چپ راه عذیب و قادسیه برو. امام حسین (ع) حرکت فرمود. حر هم با یاران خود از کنار ایشان حرکت می کرد و می گفت: ای حسین! ترا به خدا سوگند می دهم که جان خودت را حفظ کن و من صریح اظهار می کنم که اگر جنگ کنی کشته خواهی شد. امام حسین به او فرمود: آیا مرا از مرگ می ترسانی؟ و آیا اگر مرا بکشید گرفتاری شما برطرف می شود؟ و من همان چیزی را می گویم که آن مرد قبیله اوس به پسر عمویش گفت که چون آن مرد خواست پیامبر را یاری دهد، پسر عمویش او را ترساند و گفت: کجا می روی که کشته خواهی شد؟ و او در پاسخ این اشعار را خواند: (به زودی خواهم رفت، و برای جوانمرد هر گاه که حق را نیت کند و مسلمان باشد و جهاد کند، مرگ ننگ نیست. و هر گاه جوانمرد با نفس خویش با مردان نیکو کار مواسات کند و از شخص لعنت شده دوری کند و گناهکار را رها کند ننگی بر او نیست. اگر مردم پشیمان نخواهم بود و اگر زنده بمانم سرزنش نمی شنوم.
برای تو خواری بس است که زنده باشی و بر ضد تو عمل شود.» حر همین که این اشعار را شنید از امام حسین (ع) فاصله گرفت. او با یاران خودش از یک سمت و حسین (ع) و یارانش از سمت دیگر حرکت می کردند، تا آنکه به منطقه عذیب هجانات رسیدند و از آن رد شدند و چون به قصر بنی مقاتل رسیدند فرود آمدند. آخر شب امام حسین دستور داد آب برداشتند و از ناحیه قصر بنی مقاتل حرکت کردند. عقبة بن سمعان می گوید: پس از آنکه ساعتی همراه امام حسین راه پیمودیم، آن حضرت همچنان که بر اسب سوار بود چرتی زد و از خواب بیدار شد و دو یا سه بار انا لله و انا الیه راجعون و حمد خداوند را بر زبان آورد.
پسرش علی بن حسین (ع) رو به پدر کرد و گفت: چرا استرجاع و حمد بر زبان آوردید؟ فرمود: پسرکم! لحظه یی چشم مرا خواب در ربود. پیش روی من در خواب سواری آشکار شد که می گفت: این قوم می روند و مرگها به سوی ایشان حرکت می کند و دانستم که خبر مرگ ماست که داده می شود. علی گفت: پدر جان! خداوند به تو هیچ بدی نشان ندهد. مگر ما بر حق نیستیم؟ فرمود: آری سوگند به کسی که بازگشت همه به سوی اوست که ما بر حقیم. علی گفت: در این صورت چه باک داریم از اینکه بر حق بمیریم؟ امام حسین فرمودند: پسرم! خدایت بهترین پاداشی را که ممکن است از پدری به پسری داده شود ارزانی فرماید. چون سپیده دمید فرمود فرود آمدند و نماز صبح گزاردند و با شتاب سوار شدند. امام حسین (ع) یاران خود را به جانب چپ برد و می خواست آنان را پراکنده فرماید. حر بن یزید آمد و مانع این کار شد و چون می خواست آنان را به سوی کوفه ببرد به شدت ایستادگی می کردند و امام حسین (ع) همچنان یاران خود را به سمت چپ می برد تا آنکه به نینوی رسیدند و امام حسین (ع) آنجا فرود آمدند. در این هنگام سواری که بر اسب سوار بود و سلاح بر تن داشت و کمانی بر شانه انداخته بود از دور پیدا شد. همگی ایستادند و منتظر او شدند. سوار هنگامی که نزدیک شد به حر و سپاهیان او سلام داد و به امام حسین و یارانش سلام نداد و نامه یی از عبید الله بن زیاد به حر تسلیم کرد که در آن چنین نوشته شده بود: (اما بعد چون این نامه من به تو رسید و فرستاده ام پیش تو آمد بر حسین سخت بگیر و او را در بیابانی که هیچ پناهگاه و آبی نداشته باشد فرود آر و به فرستاده خود دستور دادم با تو باشد و از تو جدا نشود و این فرمان مرا اجرا کنی و السلام.» حر گفت: باید همین جا فرود آیید. آنجا نه دهکده یی بود و نه آبی. امام حسین (ع) فرمود: ای وای بر تو! بگذار در این آبادی یا آن آبادی، یعنی نینوی و غاضریه فرود آییم. گفت: به خدا سوگند نمی توانم این کار را انجام دهم. این مرد را بر من جاسوس گماشته اند. زهیر بن قین به امام حسین گفت: به خدا سوگند ای پسر رسول خدا! کار بعد از این دشوارتر خواهد شد. جنگ با این ستمگران هم اکنون آسان تر از جنگ با سپاهیانی است که پس از ایشان خواهند رسید و به جان خودم سوگند پس از ایشان سپاهی خواهد آمد که ما را یارای نبرد با آنان نخواهد بود. امام حسین فرمود: من با آنان جنگ را شروع نخواهم کرد، و روز پنجشنبه دوم محرم سال شصت و یک هجری همان جا فرود آورده شدند. فردای آن روز عمر بن سعد بن ابی وقاص همراه چهار هزار سوار رسید و در نینوی فرود آمد و نخست به عروة بن قیس احمسی گفت: پیش حسین برو و بپرس چه چیز موجب شده است این جا بیاید و چه می خواهد؟ عروة از کسانی بود که برای امام حسین نامه نوشته بود، آزرم کرد و نپذیرفت. عمر سعد این موضوع را به هر یک از سران سپاه که برای امام حسین (ع) نامه نوشته بودند پیشنهاد کرد، نپذیرفتند و همگی این کار را ناخوش داشتند. کثیر بن عبد الله شعبی که از سواران شجاع بود و از هیچ کار روگردان نبود به عمر سعد گفت: من پیش او می روم و به خدا سوگند اگر می خواهی می توانم او را غافلگیر کنم و بکشم. عمر سعد گفت: هرگز نمی خواهم او را غافلگیر کنی و بکشی.
پیش او برو و بپرس چه چیز موجب شده است این جا بیایی؟ کثیر به طرف خیمه های امام حسین آمد. همین که ابو ثمامه صایدی او را دید گفت: ای ابا عبد الله! خداوند کارهایت را روبراه کند. بدترین آفریده های خدا و گستاخ تر آنان به خون ریزی و غافلگیر ساختن به حضورت می آید. ابو ثمامه برخاست و به کثیر گفت: شمشیرت را بگذار. گفت: هرگز که من فرستاده ام. اگر پیام مرا گوش دهید می گویم و اگر نمی- خواهید برمی گردم. ابو ثمامه گفت: من قبضه شمشیرت را می گیرم و تو سخن خود را بگو. گفت: هرگز و به خدا سوگند نمی توانی به شمشیرم دست بزنی. ابو ثمامه گفت: پیامت را به من بگو و من از سوی تو می گویم و اجازه نمی دهم به امام حسین نزدیک شوی زیرا مرد تبهکاری هستی. کثیر نپذیرفت و برگشت. عمر بن سعد قرة بن قیس حنظلی را خواست و به او گفت: برخیز برو، حسین را ملاقات کن و بپرس برای چه آمده است و چه می خواهد. قره به طرف امام حسین آمد و همین که آن حضرت او را دید به یاران خود فرمود: آیا این را می شناسید؟ حبیب بن مظاهر گفت:
آری مردی از قبیله حنظلة بن تمیم است و مادرش از قبیله ماست و او را به عقل و تدبیر می شناختم و تصور نمی کردم او را اینجا ببینم. قره آمد و بر امام حسین (ع) سلام داد و پیام ابن سعد را گزارد. امام حسین به او فرمود: مردم این شهر شما برای من نامه نوشته اند که اینجا بیایم و اکنون اگر شما خوش نمی دارید برمی گردم. آنگاه حبیب بن مظاهر به او گفت: ای قره! وای بر تو، چگونه پیش قوم ستمگر برمی گردی؟
این مرد بزرگوار را یاری کن که خداوند با پدر و نیای او ترا به مسلمانی گرامی فرموده است. قره گفت: پاسخ این پیام را برای فرمانده خود ببرم و سپس خواهم اندیشید. قره پیش عمر بن سعد برگشت و پاسخ را به او داد. عمر گفت: امیدوارم خداوند مرا از جنگ کردن با او معاف فرماید و برای عبید الله بن زیاد که لعنت خدا بر همه شان باد چنین نوشت: (بسم اللَّه الرّحمن الرّحیم، اما بعد، من همین که به حسین رسیدم و اردو زدم فرستاده خود را پیش او فرستادم و پرسیدم چه چیز موجب شده است این جا بیاید و چه می خواهد. پاسخ داده است که مردم این سرزمین برای من نامه نوشته اند و فرستادگانی فرستاده اند و خواسته اند پیش آنان بیایم و چنان کردم. اکنون اگر خوش ندارند و نظرشان تغییر کرده است، من از پیش ایشان برمی گردم.» حسان بن قاید عبسی می گوید: هنگامی که نامه عمر بن سعد رسید، من پیش عبید الله بن زیاد بودم. چون نامه را خواند، گفت: اکنون که چنگالهای ما بر او گیر کرده است امید به نجات دارد و اکنون فرصتی باقی نمانده است و راه نجاتی نیست، و به عمر بن سعد چنین نوشت: (اما بعد، نامه ات رسید و آنچه گفته بودی فهمیدم. اکنون به حسین پیشنهاد کن که او و همه یارانش با یزید بیعت کنند و چون بیعت کردند تصمیم خواهم گرفت، و السلام.» چون این پاسخ رسید عمر بن سعد گفت: می ترسیدم که عبید الله بن زیاد صلح و سلامت را نپذیرد. در پی این پاسخ، نامه دیگری از ابن زیاد برای عمر بن سعد رسید که میان حسین و یارانش و آب مانع شو و نباید قطره یی آب بنوشند، همان گونه که این کار نسبت به پرهیزگار پاکیزه عثمان بن عفان شد!. عمر بن سعد همان دم عمرو بن حجاج را همراه پانصد سوار فرستاد که کنار رود و محل برداشتن آب فرود آیند و آنان چنان کردند و مانع آن شدند که امام حسین و یارانش حتی یک قطره آب بردارند و این سه روز پیش از شهادت امام حسین (ع) بود. عبد الرحمن بن حصین ازدی که از قبیله بجیله شمرده می شد با صدای بلند گفت: ای حسین! آیا این آب را می بینی که چون دل آسمان صاف است؟ به خدا سوگند قطره یی از آن نخواهید نوشید تا همگان از تشنگی بمیرید. امام حسین (ع) عرضه داشت: پروردگارا! او را تشنه بکش و هرگز او را میامرز. حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند پس از واقعه عاشورا که عبد الرحمن بن حصین بیمار شده بود به عیادتش رفتم و سوگند به خداوند که خدایی جز او نیست خودم دیدم چندان آب می خورد که بیرون از اندازه بود و بلافاصله برمی گرداند و فریاد می کشید: تشنه ام تشنه. باز به او آب می دادند و برمی گرداند و همچنان از تشنگی می سوخت و همچنین بود تا جان از تنش بیرون شد. و چون امام حسین (ع) آمدن لشکریان را با عمر بن سعد و اردو زدن آنان را در نینوی و رسیدن نیروهای امدادی را برای جنگ با خود دید، به عمر بن سعد پیام فرستاد که می خواهم ترا ببینم. آن دو در شب با یک دیگر ملاقات کردند و مدتی طولانی پوشیده سخن گفتند و سپس هر یک به جای خود برگشتند و عمر بن سعد به عبید الله بن زیاد چنین نوشت: (اما بعد، همانا خداوند متعال آتش را خاموش فرمود و اتفاق کلمه و اصلاح امر امت را پدید آورد. حسین با من عهد کرد که یا برگردد به همان جا که از آنجا آمده است، یا به یکی از مرزهای سرزمینهای اسلامی برود و چون فرد دیگری از مسلمانان باشد. هر چه برای ایشان است برای او هم باشد و هر چه بر عهده ایشان است بر عهده او هم باشد. یا آنکه خود پیش امیر المؤمنین یزید! برود و دست در دست او نهد و ببیند میان او و یزید چگونه اتفاق می شود و در این کار خشنودی خداوند و صلاح امت است.» و چون این نامه را عبید الله بن زیاد خواند گفت: این نامه مرد خیرخواهی است که بر قوم خود مهربان است. ابن زیاد همراه شمر بن ذی الجوشن برای عمر بن سعد نامه نوشت که به حسین و یارانش پیشنهاد کن تسلیم بدون قید و شرط به حکم من شوند. اگر پذیرفتند، آنان را سالم پیش من بفرست و اگر نپذیرفتند با آنان جنگ کن. به شمر هم گفت: اگر عمر بن سعد چنین کرد از او اطاعت کن و سخن او را بشنو و اگر از جنگ با ایشان خودداری کرد، تو فرمانده سپاه خواهی بود. گردن عمر بن سعد را بزن و سرش را پیش من بفرست. در نامه یی که برای عمر بن سعد نوشته بود این مطالب را هم گنجانیده بود که من ترا پیش حسین نفرستاده ام که از جنگ با او خودداری و امروز و فردا کنی، یا برای او آرزوی سلامت و زنده ماندن داشته باشی یا آنکه از سوی او برای من عذر و بهانه بیاوری و برای او شفاعت کنی. دقت کن اگر حسین و یارانش به فرمان من تن دادند و تسلیم شدند آنان را سالم پیش من فرست و اگر نپذیرفتند به آنان بتاز و همه را بکش و ایشان را پاره پاره کن که سزاوارند و چون حسین کشته شد بر پشت و سینه اش اسب بتاز که او سرکش و ستمگر است. اگر فرمان ما را اجرا کردی به تو پاداش شنونده مطیع خواهیم داد و اگر نمی پذیری از کار و سپاه ما کناره بگیر و سپاه را به شمر بن ذی الجوشن بسپر که ما فرمان خود را چنین صادر کرده ایم. شمر این نامه را برای عمر بن سعد آورد که چون خواند، بانگ برداشت که ای سواران خدا سوار شوید! و شما را به بهشت مژده باد. سوار شدند و پس از نماز عصر بود و به سوی خیمه های امام حسین آمدند. در این حال امام حسین (ع) جلو خیمه خود در حالی که شمشیرش را بر زانو داشت نشسته بود و سر بر زانو نهاده بود و لحظه یی آن حضرت را خواب در ربود. خواهرش هیاهوی لشکر را شنید و گفت: ای برادر! آیا هیاهو را نمی شنوی؟ امام حسین (ع) سر برداشت و فرمود: هم اکنون در خواب رسول خدا را دیدم که به من فرمودند تو پیش ما خواهی آمد.
خواهر بر چهره خود زد و بانگ برداشت که ای وای. امام حسین (ع) فرمود:
خواهرکم! آرام باش. خدایت رحمت کناد، بر تو وایی نخواهد بود.
امام حسین (ع) به برادر خود عباس گفتند: جانم فدایت، برخیز برو و به ایشان بگو چه پیش آمده است ... عباس همراه حدود بیست سوار از جمله زهیر و حبیب بن مظاهر رفت و پرسید ... در این هنگام فرستاده عمر بن سعد آمد و گفت: ما تا فردا صبح زود به شما مهلت می دهیم اگر تسلیم شدید شما را پیش امیر خود عبید الله بن زیاد می بریم و اگر نپذیرفتید دست از شما برنمی داریم و برگشت. امام حسین (ع) نزدیک غروب یاران خویش را جمع کرد. امام زین العابدین می فرماید: من با آنکه بیمار بودم، نزدیک رفتم که سخنان پدرم را با ایشان بشنوم و شنیدم که چنین فرمود:
بهترین ستایشها را به پیشگاه خداوند عرضه می دارم و در سختی و راحتی او را می ستایم. پروردگارا! من ترا سپاس می گویم که ما را با پیامبری گرامی داشتی و قرآن به ما آموختی و ما را در دین فقیه قراردادی و برای ما چشم و گوش (بینش و شنوایی) و دل قرار دادی. پروردگارا ما را در زمره سپاسگزاران قرار بده. اما بعد، همانا که من یاران و اهل بیتی نیکوکارتر و پیوسته تر از یاران و اهل بیت خودم سراغ ندارم. خدایتان از سوی من بهترین پاداش را عنایت فرماید. همانا من خیال نمی کنم برای ما پیروزی در جنگ با این قوم باشد و همانا به شما اجازه دادم که همه تان بروید و به راستی از من حلال خواهید بود و هیچ چیز در باره من بر عهده شما نخواهد بود. این شب که شما را فرا گرفته است آن را برای خود شتری راهوار بگیرید. برادران و برادرزادگان و دو پسر عبد الله بن جعفر گفتند: چرا این کار را بکنیم؟ برای اینکه پس از تو زنده بمانیم! خداوند آن روز را برای ما هرگز نیاورد.
این سخن را نخست عباس (رضی الله عنه) گفت و سپس همگان همچنان گفتند. در این هنگام امام حسین (ع) به فرزندان عقیل فرمود: کشته شدن مسلم برای شما کافی است. شما بروید و به شما اجازه دادم. گفتند: سبحان الله به مردم چه بگوییم؟ بگوییم شیخ و سرور خود و پسر عموهای خود را که بهترین پسر عموها بودند رها کردیم و همراه آنان هیچ نیزه و شمشیری نزدیم و ندانستیم چه بر سرشان آمد؟ نه به خدا سوگند که چنین نمی کنیم، بلکه جانهای خود و خاندان و اموال خود را فدای تو می کنیم و همراه تو جنگ می کنیم و امیدواریم به همان جا درآییم که تو در خواهی آمد و خداوند زندگی پس از ترا زشت دارد. آنگاه مسلم بن عوسجه برخاست و گفت: به خدا سوگند اگر بدانم که کشته می شوم و سپس زنده می شوم و سپس مرا می سوزانند و باز زنده می شوم و این کار هفتاد مرتبه تکرار می شود، دست از تو برنمی دارم تا در دفاع از تو جان بازی کنم و چرا این کار را نکنم که فقط یک بار کشته شدن است و پس از آن کرامتی جاودانه خواهد بود که هیچ گاه سپری نمی شود. آنگاه زهیر بن قین برخاست و گفت: به خدا سوگند دوست می دارم کشته شوم و زنده شوم و باز کشته شوم و این کار هزار بار صورت گیرد، تا بتوانم با جان خود از جان تو و جان این جوانان خاندانت دفاع کنم. همه یاران امام حسین (ع) هر یک همین گونه سخن گفتند و آن حضرت برای ایشان دعای خیر و پاداش نیکو مسألت فرمود و به خیمه خویش بازگشت. علی بن حسین (ع) همچنین می فرماید: شامگاهی که پدرم فردای آن شهید شد، نشسته بودم و عمه ام زینب برای پرستاری از من پیش من بود. پدرم به خیمه خویش رفت و فلان آزاد کرده ابو ذر هم حضور پدرم بود و شمشیر خود را اصلاح می کرد و پدرم این ابیات را می خواند:
«اف بر تو باد ای روزگار که چه دوست بدی هستی. چه بسیار در صبحگاهان و شامگاهان یاران و دنیاجویان را کشته ای و روزگار عوض نمی پذیرد. کار به دست خدای جلیل است و هر زنده ای سرانجام راه مرا خواهد پیمود.» این ابیات را پدرم دو یا سه بار تکرار کرد و دانستم و فهمیدم که چه اراده فرموده است. عقده گلویم را فشرد و از ترکیدن عقده خود جلوگیری و سکوت کردم و دانستم که بلا نازل شده است.
ضحاک بن عبد الله می گوید: گروهی از سواران ابن سعد که پاسداری می دادند از کنار ما گذشتند و امام حسین (ع) این آیه را (آیه 178 سوره سوم) تلاوت می- فرمود: (البته کسانی که کافرند گمان نکنند که مهلت دادن ما ایشان را برای آنان بهتر خواهد بود. بلکه آنان را مهلت می دهیم تا بر گناه خویش بیفزایند و برای آنان عذابی سخت خوارکننده خواهد بود. خداوند هرگز مؤمنان را بر این حال که اکنون هستید وانگذارد تا آنکه به آزمایش، بدسرشت را از پاک سرشت مشخص فرماید.» امام حسین (ع) پس از گزاردن نماز صبح، اصحاب خود را آرایش نظامی داد و همراه آن حضرت سی و دو سوار و چهل پیاده بودند. زهیر بن قین را در سمت راست یاران خود و حبیب بن مظاهر را سمت چپ قرار داد و پرچم را به برادر خویش سپرد و خیمه ها را پشت سر خویش قرار دادند و دستور داد مقداری هیمه و نی در خندقی که پشت خیمه ها بود بریزند و آتش زنند تا از پشت سر مورد حمله قرار نگیرند. عمر بن سعد هم که نفرین خدا بر او باد در آن روز که روز جمعه بود و گفته شده است که شنبه بود، یاران خود را آماده ساخت و آرایش نظامی داد و به سوی امام حسین (ع) حرکت کرد. در این هنگام حر اسب خود را به تاخت درآورد و به امام حسین پیوست و گفت: ای پسر پیامبر! فدایت گردم. من همان کسی هستم که مانع برگشتن شما شدم و شما را در این تنگنا فرو آوردم. به خدا سوگند اگر می- دانستم نسبت به شما چنین می کنند که می بینم، هرگز نسبت به شما چنین رفتار نمی کردم و اکنون از آنچه کرده ام به سوی خدا توبه می کنم. آیا راهی برای توبه من می بینی؟ امام حسین فرمود: آری، خداوند توبه ات را می پذیرد. در این هنگام اسب سواری از لشکر عمر بن سعد که به ابن ابی جویره مزنی معروف بود پیش آمد و چون چشمش به آتش پشت خیمه ها افتاد که شعله می کشد دست بر هم زد و بانگ برداشت که ای حسین و ای یاران حسین! بر شما مژده به آتش باد که در همین جهان برای رسیدن به آن شتاب کرده اید. امام حسین پرسید:
این کیست؟ گفتند: ابن ابی جویریه مزنی است. امام حسین (ع) گفت: پروردگارا! در همین جهان مزه آتش را به او بچشان. در همین هنگام اسب او رم کرد و او را در همان آتش انداخت. سپس از لشکر عمر بن سعد مردی دیگر به نام تمیم بن حصین فزاری بیرون آمد و گفت: ای حسین و ای یاران حسین! آیا این آب فرات را می بینید که همچون شکم ماهیان می درخشد؟ به خدا سوگند قطره یی از آن نخواهید چشید تا لب تشنه مرگ را بچشید. امام حسین پرسید: این کیست؟ گفتند: تمیم بن حصین است.
فرمود: این و پدرش اهل آتشند. پروردگارا! او را امروز از تشنگی بکش. چنان گرفتار تشنگی شد که از اسب در افتاد و زیر سم ستوران کشته شد. سپس مردی دیگر از لشکر عمر بن سعد به نام محمد بن اشعث بن قیس کندی بیرون آمد و گفت: ای حسین، پسر فاطمه! تو از طرف رسول خدا چه حرمتی داری که دیگران ندارند؟ امام حسین (ع) این آیه را تلاوت فرمودند: «خداوند آدم و نوح و خاندان ابراهیم و خاندان عمران را بر جهانیان برگزیده است. فرزندانی هستند برخی از نسل برخی دیگر.» (آیه 33 سوره سوم) و به خدا سوگند که محمد (ص) از خاندان ابراهیم است و عترت هدایت کننده از خاندان محمدند، و پرسید: این مرد کیست؟ گفتند: محمد بن اشعث بن قیس کندی است. امام حسین (ع) سر بر آسمان برافراشت و گفت: پروردگارا! امروز این مرد را چنان خوار و زبون فرمای که پس از آن هرگز او را عزت نبخشی. کاری برای او پیش آمد و از لشکر کرانه گرفت تا خود را بررسی کند و شلوار از پای در آورد. در همین حال خداوند عقربی بر او چیره ساخت که او را گزید و همان دم در حالی که عورتش برهنه و آشکار بود مرد. تشنگی بر امام حسین و یارانش سخت شد. مردی از شیعیان ایشان به نام یزید بن حصین همدانی گفت: ای پسر رسول خدا! آیا به من اجازه می فرمایی بروم و با ایشان سخنی بگویم؟ امام اجازه فرمود. او مقابل لشکر ابن سعد آمد و گفت:
ای مردم! همانا خدای عز و جل محمد (ص) را بر حق مژده دهنده و بیم دهنده و فرا خواننده به سوی خداوند به فرمان او و چراغ تابان فرستاده است و این آب فرات است که سگان و خوکان مردم عراق در آن غوطه می خورند و چگونه میان آن و پسر پیامبر مانع شده اید؟ گفتند: ای یزید! پر حرفی کردی دست از ما بدار و به خدا سوگند حسین باید تشنه بماند، همان گونه که دیگری پیش از او (یعنی عثمان) تشنه ماند. امام حسین فرمود: ای یزید بنشین. سپس خود در حالی که به شمشیر خویش تکیه داده بود برخاست و با صدای بلند فرمود: ای مردم! شما را به خدا سوگند می- دهم، آیا می دانید که پدر بزرگ من رسول خداست؟ گفتند: آری. فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید پدر من علی بن ابی طالب است؟ گفتند: آری، به خدا سوگند. فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید مادرم فاطمه دختر رسول خداست؟ گفتند: آری. فرمود: شما را به خدا سوگند می دهم، آیا می دانید مادر بزرگ من خدیجه دختر خویلد است و نخستین بانویی است که از این امت مسلمان شده است؟ گفتند: آری. فرمود: آیا می دانید حمزه سید الشهداء، عموی پیامبر، عموی پدر من است؟ گفتند: به خدا سوگند آری. فرمود: آیا می دانید جعفر که در بهشت پرواز می کند عموی من است؟ گفتند: به خدا سوگند آری. فرمود: آیا می دانید که این شمشیر که بر دوش من است شمشیر رسول خدا و این عمامه که بر سر من پیچیده است عمامه رسول خداست؟ گفتند: به خدا سوگند می دانیم. فرمود: شما را به خدا سوگند: آیا می دانید علی نخستین مسلمان و دانشمندتر ایشان و از همگان بردبارتر و ولی هر زن و مرد مؤمن است؟ گفتند: به خدا سوگند می دانیم. فرمود: پس در این صورت چرا ریختن خون مرا روا می دانید؟ و پدرم فردای قیامت بر سر حوض ایستاده است و مردانی (مردمی) را از آن کنار می زند، همچنان که شتران بیگانه را از آب می رانند، و لوای حمد هم روز قیامت به دست پدر بزرگ من است؟ گفتند: همه این مطالب را می دانیم. در عین حال دست از تو بر نمی داریم تا تشنه بمیری. در این هنگام، امام حسین (ع) که پنجاه و هفت ساله بود دست به ریش خود گرفت و فرمود:
خشم خداوند هنگامی بر یهود شدت پیدا کرد که گفتند عزیر پسر خداست و خشم خداوند هنگامی بر مسیحیان شدت پیدا کرد که گفتند مسیح پسر خداست و خشم خداوند هنگامی بر زرتشتیان شدت پیدا کرد که به جای خداوند آتش را پرستش کردند. و خشم خداوند بر هر قومی که پیامبر خود را کشته اند شدت پیدا کرده است و خشم خداوند بر این گروه هم که می خواهند پسر پیامبر خویش را بکشند شدت پیدا خواهد کرد. در این هنگام حر بن یزید ریاحی گفت: ای پسر رسول خدا! اجازه می فرمایی که از طرف شما جنگ و دفاع کنم؟ فرمود: آری. حر به میدان آمد و این رجز را می خواند:
«با شمشیر چنان بر گردنهای شما می زنم و از سوی بهترین کسی که در سرزمین خیف (عراق) آمده است». حر هیجده مرد از ایشان را کشت و سپس خود کشته شد. امام حسین در حالی خود را به بالین او رساند که هنوز از زخمش خون بیرون می جهید و فرمود: به به ای حر! تو همان طور که مادرت نامگذاری کرده است در دنیا و آخرت آزاده ای و این دو بیت را خواند:
«این حر قبیله ریاح چه نیکو حری است و به هنگام نیزه زدن و نیزه خوردن هم آزاده است. این حر هنگامی که بانگ برداشت یا حسین، چه نیکوست و صبحگاهان جان خود را فدا کرد.» پس از حر، زهیر بن قین بجلی به میدان رفت و خطاب به امام حسین این بیت را خواند:
«امروز پیامبر را که پدر بزرگ تو است و حسن و علی مرتضی را ملاقات می کنیم». نوزده تن از ایشان را کشت و این رجز را می خواند:
«من زهیرم و من پسر قین هستم و با شمشیر شما را از حسین دور می کنم.» و در افتاد و شهید شد. پس از او حبیب بن مظاهر اسدی به میدان رفت و چنین می گفت:
«من حبیبم و پدرم مظاهر است. بدون تردید ما از شما پاک تر و پاکیزه تریم و بهترین مردم را که از او نام برده می شود، یاری می دهیم.» حبیب سی و یک مرد از ایشان را کشت و سپس شهید شد و پس از او عبد الله بن ابی عروه غفاری به میدان رفت و چنین می گفت:
«بنی غفار به راستی می دانند که من در زمره انتقام جویان با شمشیر تیز مشرفی و نیزه تیز دفاع می کنم.» بیست تن از ایشان را کشت و شهید شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او بریر بن خضیر همدانی که بهترین قاری عصر خویش بود به میدان رفت و چنین می گفت:
«من بریرم و پدرم خضیر است و در کسی که خیر و نیکی نباشد هیچ چیز و بهره یی نیست». سی مرد از ایشان را کشت و کشته شد، رضوان خدا بر او باد. پس از او مالک بن انس کاهلی به میدان رفت و چنین می گفت:
«باید افراد قبیله های کاهل و دودان و خندف و قیس عیلان بدانند که قوم من درهم شکننده هماوردانند. شما هم چون شیران ژیان باشید. آل علی شیعه خدای رحمانند و خاندان حرب شیعه شیطانند.» او هم هیجده تن از ایشان را کشت و سپس کشته شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او زیاد بن مهاصر یا مصاهر کندی به میدان رفت و بر ایشان حمله کرد و چنین می گفت:
«من زیادم و پدرم مصاهر است. از شیر بیشه شجاعترم. پروردگارا! من یاور حسینم و از ابن سعد روی گردانم و رهاکننده.» نه تن از ایشان را کشت و سپس کشته شد، رضوان خدا بر او باد. پس از او وهب بن وهب که مسیحی مسلمان شده به دست حسین (ع) بود و همراه مادرش در التزام ایشان به کربلا آمده بود به میدان رفت. او سوار بر اسبی شد و چوب خیمه را هم به دست گرفت و جنگ کرد و هفت یا هشت تن از آن قوم را کشت و سپس اسیر شد. عمر بن سعد که نفرین خدا بر او باد آمد و دستور داد سرش را بریدند و سر بریده را به لشکرگاه امام حسین (ع) پرت کردند. در این هنگام مادرش شمشیر او را گرفت و به سوی میدان رفت. امام حسین به او فرمودند: ای مادر وهب! بنشین که خداوند جهاد را از زنان برداشته است. همانا که تو و پسرت در بهشت همراه پدر بزرگم محمد (ص) خواهید بود. سپس هلال بن حجاج به میدان رفت و این چنین می خواند:
«با تیرهایی که دنبال آن نشان دار است تیر می اندازم و برای نفس، ترسیدن سودی ندارد.» سیزده تن از ایشان کشت و کشته شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او عبد الله پسر مسلم بن عقیل به میدان رفت و چنین می گفت:
«سوگند خورده ام که کشته نشوم مگر آزاده، هر چند مرگ را چیز سختی یافتم، و دوست نمی دارم مرا ترسو بگویند که ترسو کسی است که سرپیچی از نبرد کند و بگریزد.» سه تن از ایشان را کشت و خود کشته شد، رحمت خدا بر او باد. پس از او علی بن حسین (ع) (یعنی حضرت علی اکبر) به میدان رفت. در این حال از دیدگان امام حسین اشک فرو ریخت و عرضه داشت: پروردگارا! خود بر ایشان گواه باش. همانا نوه پیامبرت و شبیه ترین افراد به او از لحاظ چهره و اخلاق به میدان رفت. علی (ع) چنین رجز می خواند:
«من علی پسر حسین پسر علیم. سوگند به خانه خدا، که به پیامبر سزاوارتریم.
آیا نمی بینید چگونه از پدرم حمایت می کنم؟» ده تن از ایشان را کشت و به سوی پدر برگشت و گفت پدر جان تشنه ام. امام حسین فرمود: پسرم! شکیبا باش. پدر بزرگت ترا با جام لبالب سیراب خواهد کرد.
بازگشت و به جنگ ادامه داد تا چهل و چهار تن از ایشان را کشت و سپس خود شهید شد. درودهای خداوند بر او و بر پدرش باد. پس از او قاسم پسر امام حسن (ع) به میدان رفت و چنین گفت:
«ای نفس من! بیتابی مکن که همگان نابودشونده اند. امروز به مقامهای بلند بهشت خواهی رسید.» سه تن از ایشان را کشت و از اسب فرو افتاد. آنگاه امام حسین (ع) جلو خیمه به زمین نشست. پسرک کوچک آن حضرت را که نامش عبد الله و طفل شیر خوار بود آوردند. او را در دامن خود نشاند. مردی از بنی اسد تیری به گلوی طفل زد و امام حسین (ع) خون کودک را در دست خود گرفت و بر زمین ریخت. در این هنگام لشکر به امام حسین (ع) حمله کردند و او را به جایگاه خیمه ها برگرداندند و تشنگی بر آن حضرت بسیار سخت شد و به سوی شریعه و آبشخور فرات روی آورد. سواران عمر بن سعد که نفرین خدا بر ایشان باد جلوگیری کردند و میان ایشان مردی از بنی دارم بود و به آنان گفت: ای وای بر شما میان او و آب را بگیرید و مگذارید به فرات دست یابد. امام حسین (ع) فرمود: پروردگارا! او را تشنه بدار. آن مرد دارمی خشمگین شد و تیری به سوی امام حسین انداخت که در گلوی ایشان نشست. امام تیر را بیرون کشید و دست خود را زیر گلوی خویش گرفت که هر دو کف دستش آکنده از خون شد و آن را به اطراف پاشاند. و چون امام حسین از سوی شریعه فرات به سوی خیمه های خویش بازگشت، شمر همراه جماعتی او را احاطه کردند. مردی به نام مالک بن یسر کندی پیشی گرفت و ضمن دشنام دادن به آن حضرت با شمشیر ضربتی بر سر ایشان زد. بر سر امام حسین شبکلاهی بود که آن را درید و پر خون شد و امام فرمود: هرگز نتوانی با دست راست خود چیزی بخوری و بیاشامی و خدایت با ستمگران محشور فرماید. امام حسین (ع) آن شبکلاه را دور افکند. پارچه یی خواست و بر سر خویش محکم بست و شب کلاهی دیگر خواست و بر سر گذاشت و سپس عمامه روی آن بست و به سمت چپ و راست خویش نگریست و چون هیچ کس را ندید، سر بر آسمان بلند کرد و عرضه داشت: پروردگارا! می بینی نسبت به پسر پیامبرت چگونه رفتار می شود و این بنی کلاب آب فرات را بر او بسته اند. حمید بن مسلم می گوید: به خدا سوگند هرگز کسی را چون حسین ندیده ام که در احاطه این همه لشکر باشد و تمام فرزندان و افراد خانواده اش کشته شده باشند و یارانش همگی از پای درآمده باشند و این گونه استوار و پر جرأت باشد و این اندازه استوار دل باشد. مردان بر او حمله می کردند و او با شمشیر خود از چپ و راست به ایشان حمله می کرد و چنان آنان را از هم می پاشاند که گویی شیر به گله بزها حمله می کند. چون شمر بن ذی الجوشن چنین دید، سواران را فرا خواند و پشت سر پیادگان قرار داد و به تیر اندازان دستور داد امام حسین (ع) را تیر باران کنند و آنان چندان تیر به آن حضرت زدند که چون خار پشتی شد. شمر به سواران و پیادگان بانگ زد که مادران شما بر شما بگریند، منتظر چه هستید و از هر سو حمله آوردند. ذرعة بن شریک ضربه سختی بر شانه چپ امام حسین (ع) زد که آن را قطع کرد. دیگری ضربه یی به دوش او زد و امام (ع) سرش خمیده شد و سنان بن انس نخعی با نیزه چنان ضربتی زد که از اسب بر زمین افتاد. خولی بن یزید اصبحی بر دیگران پیشی گرفت و از اسب خود پیاده شد تا سر امام حسین (ع) را از تن جدا کند. دستش شروع به لرزیدن کرد. شمر به او گفت: خدا بازویت را بشکند. چرا می لرزی؟ و خود پیاده شد و سر آن حضرت را برید و به خولی داد و گفت: پیش امیر لشکر عمر بن سعد ببر. سپس به بیرون کشیدن جامه های امام پرداختند، و عمر بن سعد آمد و زنان بر سر او فریاد زدند و گریستند و عمر به یاران خود گفت: هیچ کس از شما به خیمه زنان وارد نشود و متعرض این پسر بیمار (علی بن حسین) نشوید. زنان از عمر بن سعد خواستند چادرها و جامه های ایشان را که به غارت برده اند باز دهند تا بتوانند خود را بپوشند و او گفت هر کس چیزی از کالاهای ایشان را برداشته است باز دهد و به خدا سوگند هیچ کس هیچ چیزی پس نداد. عمر بن سعد که خدایش نفرین کناد گفت: چه کسانی آماده اند اسب بر بدن حسین بتازند؟ ده تن از آنان آماده شدند و اسبهای خود را بر بدن امام تاختند و پشت آن حضرت را زیر سم ستوران کوبیدند. در این هنگام اسب امام حسین (ع) آمد و یال و پیشانی خود را به خون امام (ع) آغشته کرد و در حالی که شیهه می کشید به سوی خیام حرم شروع به دویدن کرد. دختران پیامبر که سلام و درود خدا بر ایشان باد چون شیهه اسب را شنیدند شتابان از خیمه ها بیرون دویدند. ناگاه اسب بدون سوار را دیدند و دانستند که حسین (ع) کشته شده است. در این هنگام ام کلثوم دست بر سر نهاد و مویه آغاز کرد و می گفت: ای وای یا رسول الله! این حسین است که در صحرا فتاده است و عمامه و ردایش را در ربوده اند.
امام باقر (ع) فرموده است: پس از شهادت امام حسین (ع) بر پیکر پاکش نشان سیصد و بیست و چند ضربه شمشیر و نیزه و تیر یافتند و همه این ضربه ها در بخش قدامی بدن بود که آن حضرت پشت به جنگ نکرده بود. عمر بن سعد سر امام حسین (ع) را پیش ابن زیاد فرستاد که لعنتهای خدا بر ایشان باد، و آن سر را سنان بن انس پیش ابن زیاد آورد و این ابیات را می خواند:
«رکابم را آکنده از سیم و زر کن که من پادشاه پرده دار را کشته ام. کسی را کشته ام که پدر و مادرش از همه بهترند و هر گاه مردم به نسبت خود ببالند، او از همه والاگهرتر است.» ابن زیاد گفت: خاک بر سرت. اگر می دانستی که او از لحاظ پدر و مادر از همگان بهتر است چرا او را کشتی؟ و دستور داد گردنش را زدند. ابن زیاد به ام کلثوم گفت: سپاس خداوندی را که مردان شما را کشت. رفتار خداوند را با خودتان چگونه دیدی؟ آن بانوی بزرگوار که درود خدا بر او باد گفت: ای پسر زیاد! اگر چشم تو به کشتن حسین (ع) روشن شد، ولی چه بسیار که چشم پدر بزرگش به دیدن او روشن می شد و او را می بوسید و لبانش را می مکید و او را بر دوش خود می نهاد. ای پسر زیاد! تو باید برای فردای قیامت پاسخی فراهم آوری که پیامبر دشمن تو خواهد بود. پرده دار عبید الله بن زیاد که خداوند همه شان را لعنت کند چنین می گوید که چون سر امام حسین (ع) را آوردند، ابن زیاد دستور داد در طشتی زرین پیش او نهند و با چوبدستی که در دست داشت شروع به زدن بر دندانهای پیشین آن حضرت کرد و می گفت: ای ابا عبد الله! چه زود پیری به سراغ تو آمده و موهایت سپید شده است. مردی از آن میان گفت: بس کن که من خودم رسول خدا (ص) را دیدم که همین جا را که تو چوب می زنی می بوسید و می مکید. ابن زیاد گفت: امروز در مقابل جنگ بدر. آنگاه دستور داد زین العابدین علی بن حسین را غل و زنجیر کردند و با زنان و کودکان اسیر به زندان بردند. من هم با آنان بودم. از هیچ کوچه یی نمی گذشتیم مگر اینکه آکنده از زن و مرد بود و بر سر و چهره خود می زدند و می- گریستند. آنان زندانی شدند و بر ایشان سخت گرفت. بار دیگر ابن زیاد آنان را به مجلس خود آورد و سر مطهر را هم آوردند. زینب (ع) هم میان اسیران بود. ابن زیاد گفت: سپاس خداوندی را که رسوایتان کرد و شما را کشت و سخنان شما را دروغ درآورد. زینب که درود خدا بر او باد فرمود: سپاس خداوندی را که ما را به وجود محمد (ص) گرامی داشت و ما را پاک گردانید پاک گردانیدنی. همانا خداوند تبهکار را رسوا و گنهکار را تکذیب می فرماید. ابن زیاد گفت: کردار خدا را با خودتان که اهل بیت هستید چگونه دیدی؟ فرمود: کشته شدن برایشان نوشته و مقرر شده بود و به سوی آرامگاههای خویش شتافتند و به زودی خداوند میان تو و ایشان جمع خواهد کرد و در محضر خداوند محاکمه خواهید شد. ابن زیاد که خدایش لعنت کناد خشمگین شد و قصد آزار آن حضرت را کرد.
عمرو بن حریث او را آرام کرد. زینب (ع) فرمود: ای ابن زیاد! آنچه نسبت به ما انجام دادی برای تو بس است. همانا مردان ما را کشتی و ریشه ما را بریدی و حرمت ما را شکستی و زنان و کودکان ما را اسیر کردی و اگر این کارها برای انتقام- کشی بود، همانا انتقام کشیدی. ابن زیاد فرمان داد ایشان را به زندان برگردانند و به اطراف مژده رسانهایی فرستاد که به مردم کشته شدن حسین (ع) را اطلاع دهند و پس از آن دستور داد اسیران را همراه سر مطهر امام حسین (ع) به شام گسیل دارند. پرده دار ابن زیاد می گوید: جماعتی از کسانی که با ایشان به شام رفته بودند، برای من نقل کردند که آنان شبها تا صبح آوای نوحه گری جن را بر امام حسین (ع) می شنیده اند و گفتند: چون وارد دمشق شدیم زنان اسیر را روز با چهره گشاده وارد دمشق کردند. شامیان سفله و ستمگر می گفتند: اسیرانی بهتر از ایشان ندیده ایم و از اسیران پرسیدند شما کیستید؟ سکینه دختر امام حسین (ع) گفت: ما اسیران از خاندان محمدیم. آنان را بر پلکان مسجد دمشق که محل نگهداشتن اسیران بود بر پا داشتند.
علی بن حسین (ع) هم که نوجوان بود میان اسیران بود. پیری از مردم شام پیش آمد و گفت: خدای را سپاس که شما را کشت و نابود کرد و شاخ فتنه را قطع کرد و از هیچ دشنامی فروگذاری نکرد. چون سخن او تمام شد، علی بن حسین (ع) از او پرسید آیا کتاب خدای عز و جل را خوانده ای؟ گفت: آری. فرمود: آیا این آیه را خوانده ای که می فرماید «بگو بر این کار از شما پاداشی نمی خواهم جز دوستی خویشان»؟ گفت: آری. فرمود: ما همان خویشان پیامبریم. پرسید: آیا این آیه را خوانده ای که می فرماید «حق خویشاوندان را بپرداز»؟ گفت: آری. فرمود: ما هم آنان هستیم. سپس فرمود: آیا این آیه را خوانده ای که می فرماید: «همانا خداوند اراده فرموده است که پلیدی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک کند پاک کردنی»؟ گفت: آری. فرمود: ما همان اهل بیتیم. در این هنگام مرد شامی دست به آسمان بلند کرد و سه بار گفت: پروردگارا! من به پیشگاه تو توبه می کنم. خدایا! من از دشمن خاندان محمد و هر کس که آن خاندان را کشته است در پیشگاه تو بیزاری می جویم.
همانا که قرآن می خواندم و پیش از امروز به این موضوع آگاه نبودم. و چون زنان را پیش یزید بن معاویه بردند، همه زنان خاندان معاویه و یزید شیون برآوردند و سوگواری بر پا کردند، و سر امام حسین (ع) را پیش یزید که خدایش لعنت کناد نهادند. سکینه می گفته است: به خدا سوگند سنگدل تر از یزید کسی را ندیده ام و هیچ کافر و مشرک را بدتر و ستمگرتر از او ندیده ام و چون سر را پیش او نهادند شروع به نگریستن به آن کرد و چنین خواند: (کاش مشایخ من که در جنگ بدر بودند (کشته شدند)، می دیدند که چگونه قبیله خزرج از اینکه شمشیر و نیزه بر آنها نهاده شده است ناله می کنند.
همانا اگر می دیدند شاد می شدند و از شادی پرواز می کردند و هر آینه می- گفتند: ای یزید دست تو شل مباد.
من پس از این کار که نسبت به ایشان انجام دادم برایم مهم نیست که اندوه و غم بر ایشان برسد یا نرسد.
من از فرزندان خندف نیستم اگر از پسران احمد در باره کارهایی که کرده است انتقام نگیرم.
پسران آنان را که دلاور بودند کشتیم و این به عوض جنگ بدر بود و جبران شد.
آری پیر من مرا به این کار سفارش کرد و من در این کار از آن پیر پیروی کردم.
هاشم با پادشاهی بازی کرد. نه خبری آمده است و نه وحی نازل شده است.» آنگاه دستور داد سر مطهر امام حسین (ع) را بر در مسجد دمشق آویختند. از فاطمه دختر امام حسین (ع) روایت شده است که گفته است: هنگامی که ما را برابر یزید نشاندند، نخست بر ما رحمت آورد و مهربانی کرد. ولی مردی سرخ رو از مردم شام برخاست و به او گفت: این دخترک را به من ببخش و مقصود آن مرد من بودم و من دختری خوش رخسار بودم. من لرزیدم و پنداشتم که این کار را خواهد کرد و از ترس به دامن خواهرم که از من بزرگتر بود و عاقلتر چسبیدم.
خواهرم به آن مرد شامی گفت: دروغ می گویی و لعنت خدا بر تو باد که این کار را نه تو می توانی بخواهی و نه او می تواند انجام دهد، مگر اینکه از دین ما بیرون شوی و آیین دیگری بگزینی. یزید خشم گرفت و گفت: به خدا سوگند اگر بخواهم این کار را انجام می دهم، وانگهی این گونه به من جواب می دهی؟ همانا پدر و برادرت از دین بیرون شدند. خواهرم گفت: به دین و آیین پدر بزرگ و پدر و برادرم، تو و پدرت و پدر بزرگت هدایت شده اید. یزید گفت: ای دشمن خدا دروغ می گویی.
خواهرم گفت: امیری که ستمگرانه دشنام می دهد و در پناه قدرت خود چیره می شود.
گویا یزید که لعنت خدا بر او باد آزرم کرد و خاموش شد. مرد شامی دوباره سخن خود را تکرار کرد. یزید بر او بانگ زد که دور شو خدایت مرگ دهد. آنگاه یزید دستور داد که زنان را همراه زین العابدین (ع) در زندانی بداشتند که آنان را از سرما و گرما حفظ نمی کرد و چنان شد که چهره هایشان پوست انداخت.
تا هنگامی که علی بن حسین (ع) همراه با زنان از دمشق بیرون رفتند و سر امام حسین (ع) به کربلا برگردانده شد، در بیت المقدس هر سنگی را که برمی داشتند زیر آن خون تازه بود و مردم خورشید و آفتاب را بر دیوارها سرخ رنگ می دیدند، همچون ملافه های رنگ شده. آنگاه یزید نعمان بن بشیر را خواست و به او گفت آماده شو تا همراه این زنان به مدینه بروی و چون خواست آنان را بفرستد علی بن حسین (ع) را خواست و با ایشان خلوت کرد و گفت: خداوند پسر مرجانه (ابن زیاد) را لعنت کند. به خدا سوگند اگر من خودم عهده دار کار پدرت بودم هر چه از من می خواست می دادمش و با آنچه می توانستم مرگ را از او دفع می کردم ولی خداوند آنچه را می بینی مقدر فرموده بود! اکنون از مدینه برای من نامه بنویس و هر نیازی که داشته باشی گزارش بده. و دستور داد برای ایشان و افراد خاندانشان جامه فراهم شود و فرستاده یی پیش نعمان بن بشیر فرستاد و دستور داد ایشان را شبها حرکت دهد و خود پیشاپیش آنان حرکت کند و دور از نظر ایشان هم نباشد و هر گاه آنان جایی فرو می آیند او از آنان فاصله بگیرد و یارانش را به اطراف منزل پراکنده سازد و همچون نگهبان رفتار کنند و چندان از آنان فاصله داشته باشد که زنها برای قضای حوایج خود آزاد باشند و به راحتی بتوانند وضو بگیرند، و به فرستاده دستور داد همراه نعمان باشد.
نعمان با آنان مدارا و مهربانی می کرد تا آنان را به مدینه رساند.
هرگز نوحه سرایی و سوگواری یی چون سوگواری بنی هاشم در خانه های خودشان به هنگام رسیدن خبر شهادت حسین (ع) شنیده نشده است. ام لقمان دختر عقیل همین که خبر شهادت امام حسین (ع) را شنید اندوهگین و پریشان همراه خواهران خود، ام هانی و اسماء و رمله و زینب، بیرون آمد و در حالی که بر شهیدان می گریست این ابیات را می خواند:
«چه خواهید گفت اگر پیامبر (ص) به شما بگوید: پس از رحلت من با آنکه آخرین امتها بودید نسبت به عترت من چگونه رفتار کردید؟ گروهی از ایشان به خون تپیده اند و گروهی اسیر. این پاداش خیرخواهیهای من به شما نبود که پس از من با خویشاوندان من این چنین رفتاری کنید.» و مردم مدینه در دل شب آوایی شنیدند، بدون اینکه شخص او را ببیند که چنین می گفت:
«ای کسانی که به نادانی (به ستم) حسین را کشته اید! شما را مژده باد به عذاب و بدبختی. همه ساکنان آسمان از فرشتگان و پیامبران و گروههای دیگر بر شما نفرین می کنند و به تحقیق که شما نفرین شده به زبان سلیمان و موسی و عیسی هستید.»» ام سلمه رضی اللَّه عنها گفته است: پیامبر (ص) شبی از خانه بیرون رفتند و مدتی طولانی بیرون بودند و سپس در حالی که ژولیده و خاک آلوده بودند برگشتند و چیزی کف دست خود گرفته بودند و دست ایشان بسته بود. من گفتم: ای رسول خدا! چرا شما را خاک آلوده و ژولیده می بینم؟ فرمودند: هم اکنون مرا به جایی از سرزمین عراق که به آن کربلا می گویند بردند و آنجا کشتارگاه و محل به زمین افتادن پسرم حسین و گروهی دیگر از فرزندان و افراد خانواده ام را به من نشان دادند و خونهای ایشان را از زمین جمع می کردم و هم اکنون در دست من است، و دست خود را برای من گشودند و به من فرمودند: آن را بگیر و نگهداری کن، و من گرفتم و چیزی شبیه خاک سرخ بود. آن را در شیشه یی ریختم و سرش را محکم بستم و نگهداشتم، و هنگامی که امام حسین (ع) از مکه آهنگ عراق فرمود هر صبح و شب آن شیشه را بر می داشتم و آن را می بوییدم و به آن نگاه می کردم و از مصیبتهای او یاد می کردم. روز دهم محرم صبح که آن شیشه را بیرون آوردم و به آن نگریستم مانند همیشه و به حال خود بود. آخر آن روز که دوباره آن را بیرون آوردم و به آن نگریستم، دیدم به خون تازه مبدل شده است. در خانه خود فریاد برآوردم و گریستم و خشم خود را فرو خوردم که مبادا دشمنان ایشان در مدینه آگاه شوند و شروع به سرزنش کنند و همچنان آن روز و آن ساعت را در خاطر داشتم تا آنکه خبر شهادتش رسید و خواب من به حقیقت پیوست.
امام صادق (ع) فرموده است: چون شمشیر به امام حسین (ع) زده شد و خواستند سر آن حضرت را جدا کنند، سروشی از سوی خداوند متعال از عرش ندا داد که ای امت سرگردان گمراه ستمگر که پس از پیامبر خود چنین شدید! خدای شما را برای عید قربان و عید فطر موفق نگرداناد. آنگاه امام صادق فرمود: ناچار پس از آن موفق نشدند و هرگز موفق نخواهند شد تا هنگامی که انتقام گیرنده خون امام حسین (ع) قیام کند. پیر مردی از قبیله بنی سلیم نقل می کند که به سرزمین روم به جهاد رفتیم. وارد یکی از معابد ایشان شدیم و دیدیم در آن چنین نوشته شده است:
«آیا امتی که حسین (ع) را کشته است روز رستاخیز امید به شفاعت جدش دارند؟» پرسیدیم: این نوشته از چه تاریخی در این معبد شما نوشته شده است؟
گفتند: سیصد سال پیش از آنکه پیامبر شما مبعوث شود. امام صادق (ع) فرموده است: خداوند عز و جل چهار هزار فرشته که همگی ژولیده و خاک آلوده اند بر قبر امام حسین گماشته است که تا روز رستاخیز بر او می گریند. هر کس در حالی که عارف به حق او باشد او را زیارت کند، آنان او را مشایعت می کنند تا او را به خانه اش برسانند و اگر بیمار شود از او عیادت می کنند و هر صبح و شام به دیدارش می روند و اگر بمیرد بر جنازه اش حاضر می شوند و روز رستاخیز هم برای او آمرزش خواهی می کنند. امام موسی بن جعفر فرموده است: هر کس در حالی که عارف به حق امام حسین باشد مرقدش را زیارت کند، خداوند گناهان گذشته و آینده اش را می بخشد. امام باقر (ع) فرموده است: به شیعیان ما به زیارت مرقد امام حسین (ع) فرمان دهید که زیارت او از زیر آوار ماندن و غرق شدن و در آتش سوختن و شکار درندگان شدن آدمی را حفظ می کند و همانا زیارت مرقد او بر هر کس که معتقد به امامت اوست امری لازم است. بشیر دهان (روغن فروش) می گوید: به امام صادق (ع) گفتم بسیار اتفاق می- افتد که نمی توانم به حج بروم و کنار مرقد امام حسین (ع) می مانم. فرمود: ای بشیر! چه نیکو رفتار می کنی. هر مؤمنی که عارف به حق امام حسین باشد و در روزی غیر از عید قربان به زیارت مرقد او برود خداوند برایش پاداش بیست حج و بیست عمره پذیرفته و بیست جهاد در التزام پیامبر مرسل یا امام دادگر می نویسد، و هر کس روز عید به زیارت مرقدش برود برای او پاداش صد حج و صد عمره پذیرفته و صد جهاد در رکاب پیامبر مرسل یا امام دادگر نوشته می شود. من گفتم:
پس چه ثوابی برای من خواهد بود اگر در عرفات باشم؟ گوید امام صادق (ع) به من چنان نگریست که خشمگین باشد و فرمود: ای بشیر! شخص مؤمن اگر روز عرفه با آب فرات غسل کند و به مرقد مطهر حسین برای زیارت برود به هر گام که بر می دارد خداوند برای او ثواب یک حج کامل می نویسد، و به نظرم فرمود: و ثواب یک جهاد. امام صادق فرموده است: هر کس در حالی که عارف به حق امام حسین باشد به زیارت آرامگاهش برود، خداوند برای او پاداشی معادل پاداش کسی که هزار بنده آزاد کرده باشد می نویسد و پاداش کسی که هزار اسب زین و لگام کرده در راه خدا آماده سازد، و هر کس مرقد او را زیارت کند خداوند در پی برآوردن حوایج او خواهد بود و امور دنیایی او را هم کفایت می کند و این زیارت موجب جلب و کشش روزی برای بنده می شود و هر چه در آن راه هزینه کند برای او جبران می شود و گناهان پنجاه ساله اش آمرزیده می شود، و چون به خانه برگردد بر او گناه و خطایی باقی نمی ماند و از صفحه عملش نابود می شود، و اگر در آن سفر بمیرد فرشتگان فرو می آیند و او را غسل می دهند و برای او دری به بهشت گشوده می شود و روان او به بهشت در می آید تا هنگامی که خودش از گور برانگیخته شود، و اگر سالم برگردد روزی او برایش از دری از بهشت می رسد و در قبال هر درهمی که هزینه کرده باشد برای او ده هزار درهم اندوخته می شود، و چون محشور شود به او می- گویند: در قبال هر درهم برای تو ده هزار درهم نزد خداوند اندوخته است. و همان حضرت فرموده است: هیچ یک از فرشتگان آسمانها نیست مگر اینکه از خداوند برای زیارت امام حسین (ع) کسب اجازه می کند و همواره گروهی از فرشتگان برای زیارت فرو می آیند و گروهی بر می شوند. و فرموده است: هر کس مرقد امام حسین را روز عرفه زیارت کند، خداوند برای او پاداش یک میلیون حج در رکاب قائم آل محمد و یک میلیون عمره همراه رسول خدا (ص) و آزاد کردن یک میلیون برده و بخشیدن بار یک میلیون اسب را در راه خدا می نویسد و او را بنده صدیق خود می نامد و می گوید به وعده من ایمان آورد و فرشتگان هم می گویند فلان کس صدیق است و خداوند او را از فراز عرش خویش پاک فرموده است و در زمین هم کروب نامیده می شود. و هم ایشان فرموده است: هر کس شب نیمه شعبان و شب عید فطر و شب عرفه در یک سال امام حسین را زیارت کند، خداوند برای او هزار حج و هزار عمره پذیرفته می نویسد و هزار حاجت از حاجتهای دنیا و آخرت او را بر می آورد. امام حسن عسکری فرموده است: پنج چیز از نشانه های مؤمن است. گزاردن پنجاه و یک رکعت نماز واجب و نافله و زیارت اربعین و انگشتر در دست راست کردن و پیشانی بر خاک ساییدن و بلند گفتن بسم الله الرحمن الرحیم. امام حسین که درودها و سلام خداوند بر او باد روز شنبه دهم محرم شصت و یک هجرت پس از نماز ظهر مظلوم شهید شده است و سن آن حضرت در آن هنگام پنجاه و هشت سال و پنج ماه بوده است. پنجاه و هفت و پنجاه و شش سال هم گفته شده است. از این مدت هفت سال با جد بزرگوارش و سی و هفت سال با پدر بزرگوارش و چهل و هفت سال با برادر گرامیش بوده است و پس از برادرش ده سال مدت امامت ایشان بوده است. شاعری چنین سروده است:
«ای پسر دختر محمد (ص)! سر تو را آوردند در حالی که به خونهایش آغشته بود، آغشته بودنی. ترا لب تشنه کشتند و در کشتن تو پاس تنزیل و تأویل را روا نداشتند. و برای اینکه تو کشته شدی تکبیر گفتند و حال آنکه با کشتن تو تکبیر و لا اله الا الله گفتن را کشتند.» شاعر دیگری چنین سروده است:
«وای بر آن کس که شفیعهای او به هنگام نفخ صور و برانگیخته شدن مردم در قیامت دشمنانش باشند، و چون فاطمه (ع) روز قیامت در حالی که پیراهنش به خون حسین آغشته است وارد شود، او را چه چاره یی است؟» شاعر دیگری چنین سروده است:
«ای فاطمه! اگر از اینجا به طف (کربلا) بنگری حسین را فرو افتاده و پاره پاره شده از دم شمشیرها می بینی، آن بامدادی که لشکرها به فرماندهی ابن سعد که شتابان آتش جنگ را بر می افروخت حسین را احاطه کردند و به پسر رسول خدا و پسر وصی او حمله آوردند چه کاری بزرگ و دردانگیز بود. آیا در حالی که نوه رسول خدا در طف به خاک افتاده است مصیبت و اندوه کربلا فراموش می شود؟»