فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس هفدهم دو نواده پیامبر حسن و حسین علیهما السلام

امام ابو محمد حسن بن علی که بر هر دو درود باد، شب نیمه رمضان سال سوم هجرت در مدینه متولد شد. فاطمه (ع) روز هفتم تولد، در حالی که او را در حریری از بهشت- که جبریل برای پیامبر آورده بود- پیچیده بود، به حضور پیامبر آورد و رسول خدا (ص) او را حسن نام گذاشتند و گوسپند نری برای او عقیقه فرمودند. امام ابو عبد الله حسین بن علی که بر هر دو درود باد، روز پنجشنبه یا سه شنبه پنجم شعبان سال چهارم هجرت، ده ماه و بیست روز پس از تولد برادرش متولد شد. اسماء بنت عمیس می گوید: من عهده دار قابلگی در تولد امام حسن و امام حسین بودم. همین که امام حسن متولد شد پیامبر آمدند و فرمودند: ای اسماء! پسرم را بیاور. و من در حالی که او را در جامه زردی پوشانده بودم آوردم. پیامبر (ص) آن پارچه زرد را کنار افکند و فرمود: مگر به شما نگفته بودم که نوزاد را در پارچه زرد نپیچید؟ من حسن (ع) را در پارچه سپیدی پیچاندم و به پیامبر دادم و رسول خدا در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه فرمودند و سپس به علی (ع) گفتند:
پسرم را چه نام گذاشته ای؟ گفت: ای رسول خدا! پیش از شما نامی بر او نمی گذارم، هر چند دوست داشتم نامش را حرب بگذارم. پیامبر فرمودند: من هم پیش از آنکه پروردگارم او را نام گذارد بر او نامی نمی گذارم. در این هنگام جبریل فرود آمد و گفت: ای محمد! سلام بر تو. خداوند علی اعلی بر تو سلام می رساند و می فرماید:
منزلت علی نسبت به تو همان منزلت هارون به موسی است، جز اینکه پس از تو پیامبری نیست. نام این پسرت را به نام پسر هارون بگذار. پیامبر فرمودند: ای جبریل! نام پسر هارون چیست؟ جبریل گفت: شبّر است. پیامبر فرمودند: زبان من
عربی است. گفت: او را حسن نام بگذار، و پیامبر او را حسن نام گذاشتند و روز هفتم تولدش او را با دو گوسپند نر سیاه چشم عقیقه فرمودند و به قابله یک ران گوسپند و یک دینار پرداختند و سر کودک را تراشیدند و هموزن موهایش نقره صدقه دادند و سپس بر سر کودک خلوق (ماده یی خوشبو) مالیدند و فرمودند: ای اسماء! مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهای دوره جاهلی است. هنگامی که حسین پس از او (یک سال پس از او) متولد شد، پیامبر (ص) آمدند و فرمودند: ای اسماء! پسرم را بیاور. کودک را در پارچه سپیدی پیچیدم و به ایشان دادم. در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه فرمودند. آنگاه کودک را در دامن نهادند و گریستند. اسماء می گوید به پیامبر گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد، چرا می گریی؟ فرمودند: بر این پسرم می گریم. گفتم: ای رسول خدا! او که هم اکنون متولد شده است. فرمودند: ای اسماء! پس از من گروه ستمگر و سرکش او را می کشند. خداوند شفاعت مرا بهره ایشان نفرماید. سپس فرمودند: ای اسماء! این موضوع را به فاطمه مگو که تازه زایمان کرده است. سپس خطاب به علی (ع) فرمودند: نام پسرم را چه گذاشته ای؟ گفت: در نامگذاری او بر شما پیشی نمی گیرم، گر چه دوست داشتم که نامش را حرب بگذارم. پیامبر (ص) فرمودند: من هم در نامگذاری او بر خدای پیشی نمی گیرم. جبریل فرود آمد و گفت: ای محمد (ص)! خداوند علی اعلی سلامت می رساند و می فرماید منزلت علی (ع) برای تو همچون منزلت هارون به موسی است، جز اینکه پس از تو پیامبری نیست. نام این پسرت را به نام پسر دیگر هارون نامگذاری کن. پیامبر (ص) پرسیدند: نام پسر هارون چیست؟
گفت: شبیر. فرمودند: زبان من عربی است. جبریل گفت: نامش را حسین بگذار، و او را حسین نام نهادند و روز هفتم تولد او را با دو گوسپند نر سیاه چشم عقیقه فرمودند و یک ران گوسپند و یک دینار به قابله عنایت فرمودند. سپس سر کودک را تراشیدند و هموزن موهایش نقره صدقه دادند و بر سرش خلوق مالیدند و گفتند:
ای اسماء! مالیدن خون از سنتهای جاهلی است.
نظیر این روایت از امام زین العابدین (ع) هم روایت شده است. امام صادق (ع) فرموده است: همسایگان ام ایمن به حضور پیامبر آمدند و گفتند: ای رسول خدا! دیشب ام ایمن تا سپیده دم نخوابید و گریست و تمام شب را گریه می کرد. پیامبر (ص) کسی را پیش او فرستادند که بیاید و چون آمد فرمودند:
ای ام ایمن! خدایت نگریاند. همسایگانت پیش من آمدند و گفتند دیشب تا صبح گریه کرده ای. خداوند چشمت را گریان نکناد، چه چیزی موجب گریستن تو بوده است؟ گفت: ای رسول خدا! خواب سختی دیدم و به همان سبب تا صبح گریستم.
پیامبر فرمودند: خواب خود را برای رسول خدا بیان کن که خدا و رسول او داناترند. گفت: بر من گران است که آن را نقل کنم. پیامبر فرمودند: آنچنان که در خواب دیده ای نیست. اکنون برای من بگو. گفت: دیشب در خواب دیدم که پاره یی از تن شما در خانه من افتاده است. فرمودند: ای ام ایمن! چشمت راحت بخوابد.
فاطمه (ع) حسین را خواهد زایید و تو او را پرورش خواهی داد و به او شیر خواهی داد و بدین گونه پاره یی از تن من در خانه تو خواهد بود. گوید چون فاطمه (ع) حسین (ع) را زایید، روز هفتم پیامبر دستور فرمودند سر کودک را تراشیدند و هموزن موهای او نقره صدقه دادند و او را عقیقه فرمودند سپس ام ایمن امام حسین (ع) را در برد رسول خدا پیچید و او را به حضور ایشان آورد و پیامبر فرمودند: آفرین بر حامل و محمول. ای ام ایمن! این تأویل خواب تو است. صفیه دختر عبد المطلب می گوید: من عهده دار امور زایمان فاطمه (ع) بودم.
همین که امام حسین متولد شد پیامبر فرمودند: عمه جان! پسرم را پیش من بیاور. گفتم:
ای رسول خدا! هنوز او را پاک و تمیز نکرده ایم. فرمودند: مگر تو باید او را پاکیزه کنی؟ خداوند متعال او را پاک و پاکیزه ساخته است. صفیه می گوید: او را به پیامبر (ص) سپردم و پیامبر (ص) زبان خویش را در دهان حسین (ع) نهادند و او شروع به مکیدن کرد و می پندارم که رسول خدا به او شیر و عسل می دادند. پیامبر (ص) میان چشمهای او را بوسیدند و سپس در حالی که می گریستند کودک را به من باز دادند و سه بار فرمودند: خداوند کشندگان ترا از رحمت خویش دور داراد، ای پسرک عزیز من! صفیه می گوید. و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد چه کسی او را می کشد؟ فرمودند: گروه ستمگری از بنی امیه که خدای ایشان را از رحمت خود دور دارد.
امام باقر (ع) می فرماید: رسول خدا (ص) حسن و حسین را شب هفتم تولدشان ختنه کردند و سر آنها را تراشیدند و هموزن موی آنها نقره یا طلا صدقه دادند و برای هر یک دو گوسپند نر عقیقه کردند و همه اعضای آن را پختند و هم صدقه دادند و هم خودشان خوردند و به همسایگان خویش هم دادند. امام صادق (ع) فرموده است: چون حسین بن علی (ع) متولد شد، خداوند به جبریل فرمان داد همراه هزار فرشته به زمین فرود آید و به پیامبر (ص) از سوی خداوند و از سوی خود شاد باش بگوید. جبریل فرمود آمد و از کنار جزیره یی در دریا گذشت که در آن فرشته یی به نام فطرس افتاده بود. این فرشته از فرشتگانی بود که فرمان خداوند را ابلاغ می کرد و خداوند او را برای انجام کاری گسیل فرمود و چون تأخیر کرد بالهای او شکسته شد و در آن جزیره افتاد و هفتاد سال بود که به عبادت خداوند در آن جزیره مشغول بود. و چون امام حسین متولد شد و جبریل فرمود آمد، فطرس از او پرسید: ای جبریل! کجا می روی؟ جبریل گفت: خداوند به محمد (ص) نعمتی ارزانی داشته و مأمور شده ام از سوی خداوند و خودم به ایشان شاد باش بگویم. فطرس گفت: ای جبریل! مرا هم با خود ببر، شاید محمد (ص) برای من دعا کند. جبریل او را با خود برد و چون به حضور پیامبر رسید و از سوی خداوند متعال و خود به ایشان شاد باش گفت و موضوع فطرس را به اطلاع رساند. پیامبر فرمودند: به او بگو دست بر این مولد بکشد و به جای خویش باز گردد. فطرس چنان کرد و بال گشود و برخاست و گفت: ای رسول خدا! همانا امت تو به زودی او را می کشد و برای حسین (ع) بر عهده من است که هر زایری او را زیارت کند و هر مسلمانی به او سلام دهد و هر کس به او درود فرستد به او ابلاغ کنم و به آسمان پر کشید.
و این ابیات در مدح امام حسین (ع) سروده شده است:
«پدرم برگزیده خداوند از میان خلق است و پس از او مادرم، و من پسر دو برگزیده ام. نقره یی که از طلا باشد منم که فرزند دو طلایم. مادرم به راستی رخشنده در فضیلت است و پدرم وارث رسولان و مولای انس و جن است. او در حالی که نوجوان بود خدا را می پرستید و حال آنکه قریش در آن هنگام دو بت لات و عزی را می پرستیدند. پدرم به هر دو قبله نماز می گزارد. او هفت سال کامل همراه رسول خدا نماز گزارد و در آن هفت سال مرد نمازگزاری غیر از آن دو نبود. چه کسی در همه جهان پدر بزرگی چون پدر بزرگ من و شیخی چون شیخ من دارد؟ و من فرزند دو نشانه هدایتم. پدرم چون خورشید و مادرم چون ماه است و من فرزند خورشید و فرزند دو ماهم.» و نیز گفته شده است:
«هنگامی که گفته می شود پدر بزرگ شما پیامبر (ص) است، همه مکرمتها به شما باز می گردد، و همین مدح و ستایش از میان همه مردم برای شما بسنده است که بگویند مادر شما بتول است.»

مجلس هیجدهم در امامت دو نوه پیامبر (ص) و مناقب آن دو که درودهای خدا بر ایشان باد

خداوند متعال در سوره آل عمران فرموده است: «بگو بیایید ما و شما با فرزندان و زنان خویش به مباهله برخیزیم و لعنت خدا را بر دروغگویان افکنیم.» و در سوره انسان (هل اتی) فرموده است: «آنان برای دوستی خدا به مستمند و کودک بی پدر و اسیر خوراک می دهند. ما فقط برای خشنودی خداوند به شما خوراک می دهیم و از شما هیچ پاداش و سپاسگزاری نمی خواهیم. ما از پروردگار خود روزی را بیم داریم که در آن چهره ها درهم و غمگین است. و خداوند آنان را از شر آن روز محفوظ داشت و خوشرویی و شادی به آنان ارزانی فرمود و در قبال شکیبایی و صبری که کردند بر ایشان بهشت و جامه حریر عنایت فرمود.» و در سوره احزاب می فرماید: «همانا خداوند چنین می خواهد که پلیدی هر آلایشی را از شما خانواده نبوت ببرد و شما را پاک کند، پاک کردنی.» پیامبر (ص) فرموده اند: حسن و حسین امامند چه قیام کنند و چه بنشینند. روایت شده است که فاطمه (ع) دو پسر خود حسن و حسین را به حضور رسول خدا (ص) آورد و گفت: پدر جان! این دو پسران شمایند. چیزی از خصال خود به آن دو ارث بده. فرمودند: هیبت و سیادت من از حسن خواهد بود و جرأت و بخشش من از حسین خواهد بود.»
و روایت شده است که علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام به محضر پیامبر (ص) رسیدند و هر یک می گفتند: من نزد رسول خدا محبوب ترم. پیامبر (ص) آنان را دایره وار گرد خود قرار داد. فاطمه (ع) پیش روی پیامبر و علی (ع) پشت سر و حسن (ع) سمت راست و حسین (ع) سمت چپ ایشان بودند و پیامبر فرمودند:
شما از من و من از شمایم. پیامبر (ص) فرموده اند: کلماتی که به آدم (ع) آموخته شد و خداوند توبه اش را پذیرفت این بود که از حق تعالی مسألت کند، به حق محمد و علی و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام، و چنان کرد و توبه اش پذیرفته شد.
و پیامبر (ص) فرموده اند: هر کس می خواهد به کشتی رستگاری سوار شود و به دستگیره استوار دست یازد و به ریسمان استوار خداوند پناه ببرد، پس از من علی را دوست بدارد و دشمنش را دشمن بدارد و امامان راهنما را که از فرزندان علی هستند به امامت بپذیرد که آنان خلیفه ها و اوصیا و حجتهای خداوند بر خلق پس از منند. آنان سروران امت من و پیشوایان پرهیزگارانند. حزب ایشان حزب من و حزب من حزب خداست و حزب دشمنان ایشان حزب شیطان است. و پیامبر (ص) فرموده اند: روز قیامت خداوند عرش را به انواع زیورها می- آراید و سپس دو منبر از نور می آورند که بلندی هر یک صد میل است، یکی در سمت راست و دیگری در سمت چپ عرش نصب می شود و سپس حسن و حسین (ع) می آیند و خداوند عرش خود را به آن دو می آراید همان گونه که بانوان گوشواره های خود را می آرایند. به امام صادق (ع) گفته شد: مقصود این گفتار پیامبر که فرموده اند حسن و حسین سروران جوانان بهشتند یعنی چه؟ فرمود: به خدا سوگند آن دو سرور جوانان بهشت از همه پیشینیان و آیندگانند. روایت شده است که مردی پیش ابن عمر آمد و از او در باره خون پشه پرسید.
عبد الله بن عمر گفت: تو از کجایی؟ گفت: از مردم عراقم. ابن عمر گفت: به این بنگرید که در مورد خون پشه از من می پرسد و حال آنکه پسر پیامبر را کشتند و من خود شنیدم که رسول خدا (ص) می فرمود: حسن و حسین علیهما السلام دو ریحانه من از دنیایند. امیر المؤمنین (ع) فرموده است: پیامبر (ص) دست حسن و حسین را گرفتند و فرمودند: هر کس این دو و پدر و مادرشان را دوست بدارد، روز قیامت همراه من و در درجه من خواهد بود. ام سلمه که خدایش از او خشنود باد گفته است: این آیه «همانا خداوند می- خواهد پلیدی هر آلایشی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک گرداند، پاک گردانیدنی.» (بخشی از آیه 33 سوره احزاب) در خانه من نازل شد و در خانه هفت تن بودند، رسول خدا (ص)، جبریل، میکال، علی، فاطمه، حسن و حسین که درود خداوند بر همه شان باد. ام سلمه می گوید: من کنار در حجره بودم. گفتم: ای رسول خدا! آیا من از اهل بیت نیستم؟ فرمودند تو از همسران پیامبری و نفرمودند که از اهل بیت هستی. امیر المؤمنین فرموده است: این آیه در مورد ما نازل شده است که «و می- خواهیم بر آنان که در زمین ضعیف شده اند منت گذارده و آنان را پیشوایان خلق و وارث قرار دهیم.» و فرموده است: به رسول خدا (ص) از حسد و رشگ مردم شکایت کردم.
فرمودند: آیا خشنود نیستی که تو چهارمی از چهار کس باشی؟ نخستین کسان که وارد بهشت می شوند من و تو حسن و حسین هستیم که همسران ما هم در چپ و راست ما خواهند بود و دوستداران ما پشت سر همسران مایند و شیعیان ما هم پشت سر ما خواهند بود. ابو هریره روایت می کند که پیامبر (ص) به علی و فاطمه و حسن و حسین نگریستند و فرمودند: من با هر کس که با شما جنگ و ستیز کند، در حال جنگ و ستیزم و با هر کس که شما با او از در صلح و آشتی باشید، صلح و آشتی هستم. امام صادق (ع) فرموده است: پیامبر (ص) یک بار بیمار شدند و از آن بهبودی یافتند. در آن بیماری فاطمه (ع) همراه با حسن و حسین به عیادت پیامبر آمدند.
فاطمه (ع) با دست راست دست حسن و با دست چپ دست حسین را گرفته بود و خود میان ایشان حرکت می فرمود و به خانه عایشه آمدند. حسن بر سمت راست پیامبر و حسین بر سمت چپ ایشان نشستند و شروع به مالیدن دست و بازوی پیامبر کردند، ولی آن حضرت از خواب بیدار نشدند. فاطمه (ع) به حسن و حسین گفت:
عزیزان من! پدر بزرگتان خواب است. اکنون برگردید و ایشان را راحت بگذارید تا بیدار شوند و سپس برگردید. گفتند: برای ما که زحمتی نیست. حسن (ع) کنار دست راست و حسین (ع) کنار دست چپ پیامبر (ص) دراز کشیدند و خوابشان برد.
و همین که آن دو را خواب در ربود فاطمه (ع) بازگشت. آن دو پیش از آنکه پیامبر (ص) بیدار شوند بیدار شدند و از عایشه پرسیدند: مادرمان کجاست؟ گفت: همین که شما خوابیدید او به خانه خویش برگشت. امام حسن و امام حسین در آن شب که سخت تاریک بود و رعد و برق داشت و رگبار باران به تندی می بارید از خانه عایشه بیرون آمدند. پیشاپیش آنان نوری درخشید و آن دو در پناه همان نور حرکت می کردند، در حالی که امام حسن با دست راست خود دست چپ امام حسین را گرفته بود. و ضمن حرکت با یک دیگر سخن می گفتند تا آنکه به نخلستان بنی نجار رسیدند. آنجا سرگردان شدند و راه را گم کردند و نمی دانستند به کدام سو بروند. امام حسن به امام حسین گفت: ما سرگردان شده ایم و نمی دانیم از کدام راه باید برویم. تو موافقی که همین جا بمانیم و بخوابیم تا صبح شود؟ امام حسین گفت: آنچه می خواهی و صلاح می دانی انجام دهیم. همان جا دراز کشیدند و دست در آغوش یک دیگر نهادند و خوابیدند. پیامبر (ص) از خواب بیدار شدند و در جستجوی آن دو برآمدند و به خانه فاطمه (ع) رفتند که آنجا نبودند و پیامبر (ص) پیاده حرکت فرمودند و می گفتند:
پروردگارا، سرور من و خدای من! این دو نوه من از سختی و گرسنگی از خانه بیرون رفته اند. پروردگارا تو خود وکیل من بر آن دویی. پرتوی برای پیامبر (ص) آشکار شد و ایشان در پی آن حرکت می کردند تا به نخلستان بنی نجار رسیدند که آن دو دست در آغوش یک دیگر درآورده و خوابیده بودند. آسمان فقط همان جا که آن دو خفته بودند همچون طبقی خالی از ابر بود و در نقاط دیگر باران بسیار تندی می بارید که مردم چنان بارانی ندیده بودند و حال آنکه یک قطره باران هم بر آنان نمی بارید. مار بزرگی که موهایی همچون نی های بیشه داشت و دو بال داشت که با یکی حسن و با دیگری حسین را پوشانده بود و از آن دو مواظبت می کرد. همین که چشم پیامبر (ص) به آن دو افتاد سرفه یی فرمود و آن مار خود را کنار کشید و گفت: پروردگارا! تو و فرشتگانت را گواه می گیرم که این دو فرزند رسول ترا حفظ کردم و آن دو را سالم و درست به او سپردم. پیامبر فرمودند: تو از چه گروهی هستی؟ گفت: من پیام آور جنیان برای شمایم. پرسیدند: کدام گروهشان؟
گفت: از جن منطقه نصیبین هستم و از طایفه بنی ملیح. یکی از آیه های قرآن را فراموش کرده ایم. مرا فرستادند که از شما بپرسم و چون به اینجا رسیدم شنیدم سروشی بانگ می زند که ای مار! این دو فرزندان رسول خدایند. آنان را از بلاها و آفتها حفظ، و از پیشامدهای شب و روز پاسداری کن. من چنان کردم و اکنون آن دو را سالم و تندرست به شما می سپرم. آن مار آیه یی را که می خواست پرسید و رفت. پیامبر (ص) حسن را بر دوش راست خود و حسین را بر دوش چپ خویش نهادند. در این هنگام علی (ع) هم بیرون آمده و به پیامبر پیوسته بود، یکی از یاران از رسول خدا درخواست کرد و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، یکی از فرزندانت را به من بسپار تا زحمت شما کمتر شود. فرمودند: برو که خداوند گفتارت را شنید و مقامت را دانست. یکی دیگر از یاران رسول خدا؟ همان گونه گفت و همان گونه پاسخ شنید. آن گاه علی (ع) گفت: ای رسول خدا یکی از فرزندان خودتان و مرا به من بدهید تا از زحمت شما بکاهم. پیامبر (ص) به حسن نگریستند و فرمودند: آیا به دوش پدرت می روی؟ گفت: پدر بزرگ جان! به خدا سوگند دوش شما برای من خوشتر از دوش پدرم است. پیامبر (ص) به حسین نگریستند و فرمودند: آیا تو به دوش پدرت می روی؟ گفت: پدر بزرگ جان! من هم همان را می گویم که برادرم حسن گفت.
دوش شما برای من خوشتر از دوش پدرم است. پیامبر (ص) در همان حال آن دو را به خانه فاطمه (ع) آورد و او برای آن دو چند خرما اندوخته بود که پیش ایشان آورد، خوردند و سیر و خوشحال شدند. ام سلمه (رضی الله عنه) می گوید: پیامبر (ص) در حجره من بودند که جبریل به حضورش رسید و آن دو در حجره گفتگو می کردند که در زده شد. حسن بن علی بود. رفتم، در را گشودم. حسین بن علی هم همراهش بود. آن دو همین که پدر بزرگ خویش را با جبریل دیدند، پنداشتند که جبریل دحیه کلبی است و دور و بر او می گشتند. جبریل گفت: ای رسول خدا! می بینی این دو کودک چگونه رفتار می کنند؟ فرمودند: آری ترا با دحیه کلبی اشتباه گرفته اند و دحیه کلبی به این دو بسیار محبت می کند و هر گاه پیش ما می آید، برای آنان هدیه می آورد. جبریل به دست خود به آسمان اشاره کرد و مانند کسی که چیزی را می خواهد بگیرد عمل کرد و سیب و به و اناری در دستش قرار گرفت و آنها را به حسن و حسین داد که هر دو خوشحال شدند و با چهره درخشان پیش پیامبر (ص) دویدند. پیامبر (ص) سیب و به و انار را گرفتند و بوییدند و به آنان پس دادند و فرمودند: با همین میوه ها پیش مادرتان بروید و اگر نخست پیش پدرتان بروید خوشتر دارم و آنان همان گونه رفتار کردند، ولی آنان چیزی از آن نخوردند تا پیامبر (ص) به خانه آنان رفتند و میوه ها به حال خود باقی بود. پیامبر فرمودند: ای علی! چرا چیزی از این میوه ها نخوردید و موضوع جبریل را برای آنان فرمودند.
پیامبر و ایشان از آن میوه ها خوردند و به ام سلمه هم دادند. گوید آن سیب و به و انار همچنان باقی بود و هر چه می خوردند چیزی از آن کاسته نمی شد. امام حسین فرموده است: پس از رحلت پیامبر (ص) آن میوه ها همچنان به حال خود باقی بود و تا هنگامی که مادرمان فاطمه (ع) زنده بود چیزی از آن کاسته نشد و چون فاطمه (ع) رحلت فرمود انار را از دست دادیم، ولی سیب و به باقی بود و چون پدرم امیر المؤمنین شهید شد، به از میان رفت و آن سیب باقی ماند و به همان حال در اختیار برادرم امام حسن بود. پس از آنکه ایشان مسموم شد و رحلت فرمود آن سیب پیش من بود هنگامی که محاصره شدم و آب نداشتیم آن را می بوییدم و شدت تشنگی من کاسته می- شد و چون تشنگی من شدت پیدا کرد و یقین به نابودی کردم آن را خوردم. امام سجاد می فرموده است: این موضوع را یک ساعت پیش از کشته شدن پدرم از ایشان شنیدم و پس از شهادت آن حضرت بوی آن سیب از قتلگاه ایشان احساس می شد. جستم که نشانی از آن بیابم و نیافتم و بوی آن سیب پس از امام حسین (ع) در مرقد آن حضرت باقی مانده است. امام سجاد می فرموده است: من هر گاه مرقد پدرم را زیارت می کنم بوی آن سیب را استشمام می کنم و هر یک از شیعیان ما که به زیارت مرقد پدرم می رود، به هنگام سحر دقت کند، در صورتی که مخلص باشد آن بو را احساس خواهد کرد.
امام باقر (ع) در تفسیر آیه هفتم سوره دهر «آنان به نذر خود وفا می کنند و می ترسند» چنین فرموده است: حسن و حسین (ع) در کودکی بیمار شدند.
پیامبر (ص) همراه دو تن دیگر از آنان عیادت فرمودند. یکی از آن دو مرد به امیر المؤمنین (ع) گفت: ای ابو الحسن! مناسب است نذری بفرمایی که خداوند متعال چون آن دو را بهبود بخشد انجام دهی. علی (ع) هم فرمود: من هم همین گونه عمل خواهم کرد. هر دو کودک و خدمتکارشان فضه هم گفتند: چنین خواهیم کرد.
خداوند متعال ایشان را بهبودی عنایت کرد و روزه گرفتند در حالی که هیچ خوراکی نداشتند. علی (ع) پیش یکی از همسایگان یهودی خود به نام یوشع که پشم ریسی می کرد رفت و به او گفت: ممکن است یک دسته پشم بدهی که دختر محمد (ص) آن را بریسد و در قبال آن سه صاع جو به ما بدهی؟ گفت: آری و چنان کرد. علی (ع) پشم را به خانه آورد. سه صاع جو هم آورد و موضوع را به فاطمه گفت و پذیرفت و یک سوم از پشم را رشت و یک صاع از جو را برداشت دستاس و خمیر کرد و پنج گرده نان پخت که برای هر کدام یک گرده بود. علی (ع) همراه پیامبر (ص) نماز گزارد و پس از گزاردن نماز مغرب به خانه آمد و سفره گستردند و هر پنج تن نشستند. نخستین قطعه یی که علی (ع) از نان خود جدا کرد، ناگاه فقیری بر در خانه ایستاد و گفت: ای اهل بیت محمد (ص)! من فقیری از فقیران مسلمانم. از آنچه می خورید به من بخورانید که خدایتان از خوردنیهای بهشت به شما بخوراند. علی (ع) آن قطعه نان را از دست بر زمین نهاد و چنین فرمود: (ای فاطمه که دارای یقین و بزرگی هستی و ای دختر گزینه ترین همه مردم! آیا این مستمند درمانده را که بر در ایستاده و با آوای اندوهگین به خداوند شکایت می کند و با گرسنگی و اندوه از ما یاری می خواهد می بینی؟ و هر کسی در گرو کردار خویش است و هر کس نیکی کند در موقف شاد و خرم می ایستد و وعده گاه او بهشت است و خداوند بهشت را بر بخیل حرام فرموده است. شخص بخیل در موقف اندوهگین است و آتش او را به دوزخ فرا می کشد. نوشیدنی او آشامیدنی های بسیار گرم و بوناک است.» فاطمه (ع) در پاسخ او این ابیات را فرمود:
«ای پسر عمو! فرمان تو شنیدنی و پذیرفتنی است و بر من هیچ پستی و کار نکوهیده نیست. من با خرد و نیکوکاری پرورش یافته ام و امیدوارم که چون گرسنه یی را سیر کنم به نیکان و گزیدگان ملحق شوم و به بهشت درآیم و مقام شفاعت داشته باشم.» فاطمه (ع) برخاست و آنچه در سفره بود به آن مستمند داد و همگان آن شب را گرسنه گذراندند و فردای آن روز هم روزه گرفتند و حال آنکه در شب هم جز آب خالی چیزی نیاشامیده بودند. آنگاه فاطمه (ع) یک سوم دیگر از آن پشم را رشت و یک صاع دیگر جو برداشت و دستاس و خمیر کرد و پنج گرده نان پخت که برای هر کس یک گرده بود. علی (ع) همچنان نماز مغرب را با پیامبر (ص) گزارد و به خانه اش آمد و چون سفره گستردند و نشستند نخستین لقمه یی که علی از آن نان برگرفت یتیمی از یتیمان مسلمانان بر در آمد و گفت: ای اهل بیت محمد (ص)! بر شما درود باد. من یتیمی از یتیمان مسلمانانم. از آنچه می خورید به من بخورانید خدایتان از خوراکهای بهشتی روزی فرماید. علی (ع) لقمه از دست بر زمین نهاد و چنین فرمود: (ای فاطمه! ای دختر سید بزرگوار! ای دختر پیامبری که هرگز آلایشی نداشته است! خداوند یتیمی پیش ما فرستاد و هر کس امروز رحم کند، همو رحیم است و وعده گاه او در بهشت نعمتهای بهشتی است که خداوند آنها را بر شخص پست حرام کرده است. آدم بخیل نکوهیده است. آتش او را به جحیم فرا می خواند و آشامیدنی او آشامیدنیهای بسیار گرم و بوناک است.» فاطمه (ع) چنین فرمود: «هم اکنون به او عطا می کنم و باک ندارم و خداوند را بر بستگان خویش بر می گزینم. فرزندان من گرسنه اند و کوچکتر ایشان در جنگ کربلا غافلگیر و کشته می شود. وای بر کشنده او و عذاب بر او باد. آتش او را در حالی که دستهایش با غل و زنجیر بسته است به پست ترین جای خود می کشد و بندهایی بر بندهایش افزوده می شود.» و فاطمه (ع) برخاست و آنچه در سفره بود به آن یتیم عنایت کرد و همگی گرسنه ماندند و چیزی جز آب خالی نیاشامیدند، و فردای آن روز هم روزه گرفتند.
فاطمه (ع) باقی مانده پشم را رشت و یک صاع باقی مانده از جو را دستاس و خمیر کرد و پنج گرده نان فراهم آورد. علی (ع) نماز مغرب را با پیامبر گزارد و به خانه آمد و نزدیک سفره همگی با هم نشستند. نخستین لقمه که علی (ع) از آن نان گرفت یکی از اسیران مشرکان آمد و بر در خانه ایستاد و گفت: ای خاندان محمد! سلام بر شما باد. ما را به اسیری می گیرید و خوراکی به ما نمی دهید؟ علی (ع) لقمه را از دست فرو نهاد و چنین فرمود: (ای فاطمه! ای دختر احمد مرسل! ای دختر پیامبر سرور استوار! اسیری به اینجا آمده است که به جای دیگر رهنمون نمی شود و در غل و زنجیر بسته است و از گرسنگی شکایت می کند و چیزی می خواهد و هر کس امروز خوراکی به کسی دهد فردا آن را می یابد. نزد خداوند یکتای بلند مرتبه آنچه را کشاورز بکارد به زودی درو خواهد کرد. به او خوراک بده و مگذار به زحمت افتد تا آنکه به چیزی پاداش داده شوی که نیست و تمام نمی شود.» فاطمه (ع) به او چنین پاسخ داد:
«از آنچه آورده ای جز یک صاع باقی نمانده است. کف دست و مچ من تاول زده است. به خدا سوگند دو پسرم گرسنه اند. خداوندا! آن دو را تباه مگردان. پدرشان هم در کار خیر همواره کارهای نو و تازه می آورد. مچهای دستش سطبر و بخشنده است. بر سر من سراندازی نیست جز آنچه که به دست خود بافته ام.» و برخاستند و آنچه در سفره بود به آن اسیر دادند و شب را گرسنه گذراندند و فردای آن روز هر چند روزه نداشتند چیزی هم برای خوردن نداشتند. شعیب که یکی از راویان این حدیث است می گوید: علی (ع) همراه حسن و حسین (ع) پیش رسول خدا آمدند و آن دو طفل همچون دو جوجه می لرزیدند و این از شدت گرسنگی بود. پیامبر (ص) چون ایشان را دیدند فرمودند: ای ابو الحسن! آنچه بر شما می بینم چقدر بر من سخت است. بیا پیش دخترم فاطمه برویم و پیش ایشان رفتند که در محراب عبادت خود بود و از شدت گرسنگی شکمش به پشتش چسبیده بود و چشمهایش فرو رفته بود. همین که پیامبر زهرا (ع) را دیدند او را در آغوش گرفتند و فرمودند: ای وای که سه روز است شما به این حالید و من از شما بی خبر بوده ام. در این هنگام جبریل (ع) فرود آمد و گفت: ای محمد! آنچه را خداوند برای اهل بیت تو آماده فرموده است بگیر. پیامبر فرمودند: ای جبریل! چه چیز را بگیرم؟ گفت: سوره هل اتی علی الانسان حین من الدهر را تا آنجا که می- فرماید: «همانا که این پاداش شماست و کوشش و کار شما ستوده و سپاسگزارده شده است.» حسن بن مهران یکی دیگر از راویان این حدیث می گوید: پیامبر (ص) از جای خود برخاستند و به خانه فاطمه رفتند و چون ایشان را به آن حال دیدند همه را جمع فرمودند و در حالی که می گریستند گفتند: شما سه روز است در این وضع هستید که می بینم و من از شما بی خبرم؟ و جبریل این آیات را فرود آورد: (همانا که نکوکاران عالم در بهشت از جامی می آشامند که طبع آن چون کافور است. سرچشمه گوارایی که از آن بندگان خاص خدا می نوشند که به اختیارشان هر کجا خواهند آن را جاری می سازند.» گوید چشمه یی است که مظهر آن در خانه پیامبر (ص) است و از آن به خانه های پیامبران و مؤمنان جاری است. آنان به نذر خویش وفا می کنند (یعنی علی و فاطمه و حسن و حسین و فضه خدمتکار ایشان) و می ترسند روزی را که شر آن همه کس را فرا می گیرد (و به معنی روزی که چهره ها در آن گرفته است نیز معنی کرده اند) و آنان در عین نیاز به خوراکی و دوست داشتن آن، آن را به مستمندی از مستمندان مسلمانان و به یتیمی از یتیمهای مستمند و به اسیری از اسیران مشرکان دادند و گفتند: همانا ما شما را برای خشنودی خداوند خوراک دادیم و از شما هیچ گونه پاداش و سپاسی نمی خواهیم. راوی می- گوید: به خدا سوگند ایشان همین سخن را هم به آنان نگفتند و بر زبان نیاوردند، بلکه در این مورد چنین اندیشیدند و خداوند متعال اندیشه آنان را بیان می فرماید و از ضمیر ایشان بیان می فرماید که از شما پاداشی نمی خواهیم که به ما پرداخت کنید و و سپاسی هم نمی خواهیم که ما را ستایش کنید، بلکه ما فقط برای رضای خداوند و رسیدن به پاداش او چنین کردیم و خداوند متعال می فرماید: «پس خداوند ایشان را از شر آن روز مصون داشت و به آنان درخشش و شادمانی ارزانی فرمود و در قبال آنکه شکیبایی و پایداری کردند به ایشان بهشت و حریر را ارزانی داشت و آنان بر تختها تکیه زنندگانند و در آن نه آفتاب می بینند و نه سرمای سوزان.»
ابن عباس در دنباله همین حدیث می گوید: در همان حال که بهشتیان در بهشت هستند پرتوی چون پرتو خورشید می بینند که بهشت را روشن می کند. می گویند:
خدایا تو خود در قرآن فرموده ای که در بهشت نه گرمای آفتاب را احساس می کنند و نه سرما را. خداوند جبریل را پیش ایشان می فرستد و می گوید: این پرتو آفتاب نیست بلکه فاطمه و علی لبخند زدند و بهشت از پرتو لبخند ایشان چنین نورانی شد، و می گوید: سوره هل اتی تا آنجا که می فرماید سعی و کوشش شما مشکور است، در این مورد نازل شده است. برخی گفته اند این ابیات که از امام باقر (ع) روایت شده درست نیست و در آن اشتباهات نحوی دیده می شود. می گویم ممکن است راویان در نقل این اشعار اشتباه کرده باشند و گر نه ائمه از فصیح ترین و بلیغ ترین افرادند و بر زبان آنان اشتباه جاری نمی شود. این سوره و این آیات هم موجب مزید پاداش برای حسن و حسین (ع) است که چنان عمل کرده اند، هر چند به ظاهر کودک بوده اند و خداوند متعال آنان را در ثواب همپایه پدر و مادرشان قرار داده و چگونگی ضمیر ایشان را بیان فرموده است. ابن عباس در تفسیر این آیه سوره آل عمران که می فرماید: «بگو بیایید پسران ما و پسران شما را فراخوانیم» می گوید: نمایندگان مسیحیان نجران به حضور پیامبر (ص) آمدند و سید و عاقب و ابو الحرث که همان عبد المسیح بن نونان است همراه ایشان بودند و این شخص اسقف نجران بود که همراه سران مردم نجران به حضور پیامبر آمده بودند و به ایشان گفتند: چرا از پیامبر ما چنین یاد کرده ای؟ فرمودند:
پیامبر شما کیست؟ گفتند: عیسی بن مریم و تو چنان پنداشته ای که او بنده خداست.
فرمودند: آری او بنده خداست. گفتند: میان آفریده های خداوند بنده دیگری چون او به ما نشان بده (یعنی بدون پدر متولد شده باشد). پیامبر (ص) سکوت فرمودند و پاسخی ندادند تا آنکه جبریل (ع) این آیات را آورد: «همانا مثل عیسی نزد خداوند چون مثل آدم است که او را از خاک آفرید، پس به او گفت باش و شد.» تا آخر آیه مباهله، و پیامبر به ایشان فرمودند: بیایید مباهله کنیم. گفتند: آری می آییم و مباهله می کنیم. پیامبر (ص) بیرون آمدند در حالی که دست علی (ع) را در دست گرفته بودند و فاطمه و حسن و حسین علیهم السلام هم همراهشان بودند و به مسیحیان فرمودند:
اینان پسران و زنان ما و خود ماییم. آنان نخست خواستند مباهله کنند ولی سید به ابو الحرث و عاقب گفت: می خواهید در مورد مباهله با این مرد چکار کنید؟ اگر دروغگو باشد مباهله با او چه فایده یی دارد ولی اگر راستگو و پیامبر باشد همه شما نابود خواهید شد و با قبول پرداخت جزیه با پیامبر صلح کردند. و پیامبر (ص) فرمودند: سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، اگر با من مباهله می کردند یک سال نمی گذشت که در منطقه ایشان یک نفر هم زنده نمی ماند. امام صادق (ع) فرموده است: اسقف مسیحیان به ایشان گفت: اگر فردا همراه فرزندان و اهل بیت خود برای مباهله آمد از مباهله با او پرهیز کنید و اگر با یارانش آمد مهم نخواهد بود. فردای آن روز پیامبر (ص) دست علی را گرفت، حسن و حسین هم جلو ایشان حرکت می کردند و فاطمه (ع) هم از پی ایشان می آمد. پیامبر (ص) پیش آمدند و زانو به زمین زدند و اسقف مسیحیان گفت: به خدا سوگند محمد (ص) چنان زانو به زمین زد که پیامبران زانو به زمین می زنند، و اسقف از حرکت کردن و جلو رفتن برای مباهله عقب نشست و کناره گرفت. و پیامبر (ص) فرموده اند: اگر مسیحیان با من مباهله می کردند تمام مسیحیان جهان از میان می رفتند. روز مباهله روز بیست و چهارم ماه ذی حجه است. شایسته است در آن روز غسل کنی و دو رکعت نماز بگزاری. هر رکعتی حمد و سوره بخوانی و تسبیحات هم بگویی و پس از تشهد و سلام هفتاد مرتبه استغفار کنی. سپس برخیزی و دست بر آسمان برافرازی و به آسمان بنگری و بگویی: سپاس خداوندی که ما را به این آیین راهنمایی فرمود و اگر خداوند ما را راهنمایی نمی فرمود هدایت نمی شدیم.
سپاس خداوند پروردگار جهانیان را، خدای یکتایی که برای او انبازی نیست.
سپاس خداوندی را که هر چه در آسمانها و زمین است از اوست و سپاس خداوندی را که آنچه را نمی دانستم به من شناساند و اگر این شناخت نمی بود همانا من از نابودشدگان بودم که پروردگارا تو فرموده ای: همانا خداوند اراده کرده است که هر نوع پلیدی و آلایشی را از شما اهل بیت بزداید و شما را پاک فرماید پاک کردنی. و برای ما اهل بیت را مشخص فرمودی و گفتی بیایید مباهله کنیم. پروردگارا! سپاس و ستایش ترا سزد که مرا راهنمایی و ارشاد فرمودی و زنان و فرزندان و مردان اهل بیت را به من معرفی فرمودی. پروردگارا! من به حرمت این مقام، که فضیلت هیچ مقامی برای مؤمنان به این اندازه نیست و هیچ رحمتی افزون از این نیست که آنان را معرفی فرمودی و مردم را از شبهه بیرون آوردی، به تو تقرب و توسل می جویم. خداوندا! اگر این مقام محمود نبود که تو برای ما مقرر فرمودی و اگر تو ما را راهنمایی نفرموده بودی که از افراد محق اهل بیت و عترت پیامبرت پیروی کنیم، همانا مسلمانان شکست می- خوردند و کلمه ملحدان آشکار می شد و ستیزه گران پیروز می شدند. و به هر حال ترا سپاس و ترا نیایش است و با این نعمت و احسان خود بر ما منت نهادی. خدایا! بر محمد و آل محمد درود فرست، آنان که فرمان بری از ایشان را بر ما واجب کرده ای. پروردگارا! در دنیا و آخرت ما را بر این عقیده و گفتار ثابت و پایدار بدار و به محمد و خاندان محمد بهترین پاداشی که به پیامبران و رسولان خود می دهی عنایت فرمای، و ای مهربان تر همه مهربانان! با شفاعت ایشان ما را به بهشت و خانه گرامیداشتن وارد فرمای. پروردگارا! من اهل کساء و آنانی را که روز مباهله بودند و همه آدمیان و فرشتگانی را که در زمره ایشان بوده اند شفیع خود قرار می دهم و ترا سوگند به حق این مقام می دهم که ما را بیامرز و توبه ما را بپذیر، به رحمت خودت ای مهربان تر مهربانان. پروردگارا! من گواهی می دهم که طینت و ارواح آنان یکسان و همگی از یک اصل است و ایشان یک درختند که ریشه و شاخهای آن پاک و فرخنده است.
پروردگارا! تو ایشان را بر خلق حجت قرار داده ای و آنان راهنمایان به وحدانیت تو هستند و دارای معجزاتی هستند که تو به ایشان عنایت کرده ای و دیگران از آن عاجزند و تو نسبت به ایشان تفضل فرموده ای و آنان را پاک قرار داده ای و با نور خود ایشان را گرامی داشته ای و کتاب خود را بر ایشان نازل فرموده ای و به ما فرمان داده ای که به ایشان تمسک جوییم. خدایا! در آن روزی که زیانکاران و درماندگان می گویند ما را شفیع و دوستی گرم نیست، شفاعت ایشان را بهره ما قرار بده و پس از اینکه ما را هدایت فرموده ای گمراه مفرمای، ای مهربان تر مهربانان.
بدان که حسین (ع) از سر تا سینه به پیامبر (ص) شبیه بوده است و حسن (ع) از سینه تا قدم شبیه به آن حضرت بوده است و آن دو از میان همه خاندان و فرزندان رسول خدا، محبوب ترین افراد در نظر ایشان بوده اند. پیامبر (ص) فرموده اند: پروردگارا! من آن دو را دوست می دارم. تو هم آن دو را و دوستدارانشان را دوست بدار. و فرموده اند: هر کس حسن و حسین را دوست بدارد، او را دوست می دارم و هر که را من دوست بدارم خدایش دوست می دارد و هر که را خدا دوست بدارد به بهشت می بردش. و هر کس آن دو را دشمن بدارد، من او را دشمن می دارم و هر که را من دشمن بدارم خدایش دشمن می دارد و هر که را خدا دشمن بدارد جاودانه در آتش می افکند. پیامبر (ص) فرموده اند: حسن و حسین دو گوشوار عرشند و بهشت به خداوند گفت: پروردگارا! مستمندان و ضعیفان را در من مسکن دادی. حق تعالی فرمود:
آیا به این خشنود نیستی که ارکان ترا به حسن و حسین آراستم؟ و بهشت چنان خرامید که عروس از شادی می خرامد. علی بن ابی طالب (ع) فرموده است: حسن و حسین (ع) نزد پیامبر (ص) به بازی مشغول بودند و مقداری از شب گذشت. پیامبر (ص) به ایشان فرمود: پیش مادرتان برگردید. برقی در آسمان روشن شد که تا هنگام رسیدن آن دو به حضور مادرشان راه آن دو را روشن می داشت و پیامبر (ص) به آن برق می نگریست و می فرمود: سپاس خداوندی را که ما اهل بیت را گرامی داشته است. امام حسن (ع) به یاران خود فرمودند: خدا را دو شهر است، یکی در خاور و دیگری در باختر، که در آن دو شهر گروهی از آفریده های خداوند ساکنند که هرگز قصد و آهنگ معصیت هم نمی کنند و به خدا سوگند در آن دو شهر و فاصله میان آن دو شهر، کسی جز من و برادرم حسین حجت خدا بر خلق خدا نیست. امام حسین (ع) هم روز عاشورا خطاب به سپاهیان ابن زیاد که نفرین خداوند بر ایشان باد فرمود: شما را چه می شود که چنین بر ضد من همکاری می کنید؟ به خدا سوگند اگر مرا بکشید حجت خدا را بر خود کشته اید و به خدا سوگند که میان جابلقا و جابلسا پسر پیامبری که خداوند در موردش با شما احتجاج کند غیر از من نیست. شاعر در این باره گوید:
«پاکان و پاک دامنانی که نامشان هر جا برده شود، بر ایشان درود فرستاده می شود.» «آنان پنج تنی هستند که به جای آنان هیچ گاه و هرگز بدلی جستجو نمی کنم.
رسول پروردگارم و دو نوه اش و دخترش و پنجمی ایشان مولایم ابو الحسن است.» «بر خدا توکل می کنم و بر پنج تن توسل می جویم.» دیگری گوید: «من دوستدار پنج تنی هستم که در مورد آنان سوره های طه و هل اتی و حامیم ها و زمر نازل شده است.» مردی نصرانی در باره ایشان می گوید:
«من از قبایل تیم و عدی به بدی یاد نمی کنم، ولی دوستدار خاندان هاشم هستم و هنگامی که من در راه خدا از سرزنش سرزنش کننده بیم ندارم دیگر چه کسی در باره محبت علی و گروه او مرا می خواهد سرزنش کند؟ به من می گویند:
با آنکه مسیحی هستی دوستی علی و پرهیزکاران عرب و عجم را در دل می پروری؟
می گویم: چنین می پندارم که خداوند محبت آنان را حتی در دل چهار پایان هم سرشته است.» دیگری گفته است: «اگر دوستی من نسبت به پنج تنی که موجب پاکی اعمال من است و بغض دشمنان ایشان رفض است من رافضیم.»

مجلس نوزدهم در رحلت امام حسن (ع)

از مغیره روایت شده است که معاویه به جعده دختر اشعث پیام داد که اگر حسن (ع) را مسموم کنی ترا به همسری پسرم یزید در می آورم. جعده، همسر امام حسن (ع) بود. معاویه صد هزار درهم برای او فرستاد و او امام حسن (ع) را مسموم کرد، مال به جعده تسلیم شد، ولی او را به همسری یزید که نفرین خدا بر او باد در نیاورد. مردی از خاندان طلحه بعدها جعده را به همسری گرفت و از او دارای فرزند شد و هر گاه میان آنان و دیگر خانواده های قریش بگو مگو در می گرفت، فرزندان جعده را ملامت و سرزنش می کردند و به آنان می گفتند: شما پسران زنی هستید که شوهرش را زهر داد. عمر بن اسحاق می گوید: من در محضر امام حسن و امام حسین (ع) در خانه امام حسن بودم و حضرت امام حسن برای قضای حاجت بیرون رفت و چون بازگشت فرمود گفت: تاکنون چند بار به من زهر آشاماندند ولی هیچ بار چون این بار نبود.
همانا قطعه یی از جگرم دفع شد و من با قطعه چوبی که همراهم بود آن را زیرورو کردم. امام حسین پرسید: چه کسی به شما زهر خورانده است؟ فرمود: نسبت به او چه قصدی داری؟ آیا می خواهی او را بکشی؟ اگر همان کسی است که من تصور می کنم، خداوند از تو شدیدتر از او انتقام خواهد گرفت و اگر او نباشد، هرگز دوست ندارم بی گناهی به خون من گرفته شود. عبد الله بن ابراهیم مخارقی نقل می کند که چون ساعت رحلت امام حسن (ع) فرا رسید امام حسین (ع) را خواست و به ایشان فرمود: ای برادر! من از تو جدا می شوم و به خدای خود ملحق می شوم. همانا به من زهر خورانده شد و قطعه یی از جگرم در طشت دفع شد. و من می دانم چه کسی و از کجا به من زهر خوراند و من در پیشگاه پروردگارم با آن شخص مخاصمه خواهم کرد و ترا به حق خودم بر تو سوگند می دهم که در این باره سخنی نگویی و منتظر بمان تا خداوند در این مورد حکم فرماید و چون من درگذشتم چشمهای مرا ببند و مرا غسل بده و کفن کن و بر تابوتم بگذار و کنار مرقد جدم ببر تا تجدید عهدی کنم و سپس مرا کنار گور مادر بزرگم فاطمه (رضی الله عنها) ببر و آنجا به خاک بسپار. و ای برادر! خواهی دید که این قوم (بنی امیه) می پندارند که شما می خواهید مرا کنار پیامبر (ص) به خاک بسپرید و جمع خواهند شد و شما را از آن منع خواهند کرد و ترا به خدا سوگند می دهم که در مورد من حتی به اندازه یک خون گرفتن خون بزمین نریزد. سپس امام حسن (ع) به امام حسین (ع) در باره خانواده و فرزندان و ما ترک خویش و مطالبی که امیر المؤمنین علی (ع) سفارش فرموده بود وصیت کرد و آنچه را که امیر المؤمنین علی به هنگامی که او را به جانشینی خود منصوب فرموده بود گفته بود به امام حسین (ع) فرمود و شیعیان خود را راهنمایی فرمود که امام حسین را جانشین خود قرار داده است و آن حضرت را به امامت پس از خویش منصوب فرمود. و چون امام حسن (ع) درگذشت امام حسین ایشان را غسل داد و کفن کرد و بر تابوت نهاد و حرکت کردند. مروان و همراهان او که از بنی امیه بودند هیچ شک و تردید نکردند که آنان می خواهند جسد مطهر را کنار مرقد رسول خدا به خاک بسپرند. جمع شدند و زره پوشیدند و سلاح برداشتند و همین که امام حسین (ع) جنازه را کنار مرقد پیامبر آورد که تجدید عهدی فرماید، بنی امیه به مقابله ایشان آمدند و عایشه هم سوار بر استری شد و می گفت:
مرا با شما چه کار است که می خواهید کسی را به خانه من درآورید که دوستش نمی- دارم؟ مروان هم شروع به هیاهو کرد و بانگ برداشته بود که چه بسا جنگ که از صلح و آرامش بهتر است. آیا باید عثمان در دورترین نقطه مدینه به خاک سپرده شود و حسن را کنار مرقد پیامبر به خاک بسپرند؟ این هرگز نخواهد شد و من شمشیر خواهم کشید و نزدیک بود میان بنی هاشم و بنی امیه جنگ و خون ریزی درگیرد.
ابن عباس به مروان گفت: برگرد و به همان جا که از آنجا آمده ای برو که ما نمی خواهیم پیکر سالار خود را کنار رسول خدا به خاک بسپریم، بلکه می خواهیم به زیارت مرقد پیامبر تجدید عهدی کند، و سپس بر طبق وصیت خودش او را کنار گور مادر بزرگش فاطمه بنت اسد دفن خواهیم کرد و اگر وصیت فرموده بود که او را کنار مرقد جد بزرگوارش پیامبر دفن کنیم، می دانستی و می دیدی که تو کوچکتر و درمانده تر از آنی که ما را از این کار باز داری، و امام حسن (ع) به خدا و پیامبرش و حرمت قبر ایشان آگاه تر از آن است که چون دیگران به زور و بدون اجازه، آنجا درآید. ابن عباس سپس به عایشه رو کرد و به او گفت: ای وای که روزی بر استر و روزی بر شتر سوار می شوی و می خواهی پرتو خدا را فرو نشانی و با دوستان خدا جنگ کنی. برگرد که از آنچه می ترسیدی کفایت شدی و به آنچه می خواستی رسیدی و خداوند انتقام این اهل بیت را خواهد گرفت، هر چند پس از این باشد. امام حسین هم فرمودند: به خدا سوگند اگر وصیت امام حسن نبود که در این مورد به اندازه یک خون گرفتن هم خون ریزی نکنم می دانستید که چگونه شمشیرهای خدا انتقام خویش را از شما می گرفت، که شما پیمان میان ما و خودتان را شکستید و آنچه را که
برای خود با شما شرط کرده بودیم باطل کردید. و پیکر امام حسن (ع) را به بقیع بردند و کنار گور مادر بزرگش فاطمه دختر اسد که خدایش در بهشت مسکن دهاد به خاک سپردند. مدت بیماری امام حسن (ع) چهل روز طول کشید و در آخر صفر سال پنجاهم هجرت رحلت فرمود و در آن هنگام چهل و هشت یا چهل و هفت سال داشت و مدت خلافت ایشان ده سال بود. امام صادق (ع) از قول نیاکان خود نقل می فرماید که روزی امام حسن (ع) در دامن پیامبر (ص) نشسته بود. ناگاه سر خود را بلند کرد و گفت: پدر جان! برای کسی که پس از مرگ شما به زیارت شما آید چه پاداشی است؟ فرمود: پسرکم! هر کس پس از مرگ من به زیارت من آید برای او بهشت است و هر کس پس از مرگ پدرت به زیارتش برود برای او بهشت است و هر کس پس از مرگ برادرت به زیارتش برود برای او بهشت است و هر کس پس از مرگ تو به زیارت تو آید برای او بهشت است.
و امام حسن (ع) به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا! برای کسی که ما را زیارت کند چه پاداشی خواهد بود؟ فرمود: هر کس مرا در حال حیات یا پس از مرگ زیارت کند و پدر و خودت و برادرت را در زندگی یا پس از مرگ زیارت کند، بر عهده من است که روز رستاخیز او را نجات دهم. دعبل بن علی خزاعی به خود می گوید: «آرام بگیر که در این مورد برای تو چه بسیار سرمشق است.
شدت و هیجان اندوه خود را با یاد آوری رحلت پیامبر و کشته شدن وصی او و بریدن سر حسین و مسموم شدن حسن تسکین ببخش.» و این شعر هم سروده شده است:
«اندوههای روزگار ابرهای فشرده بر یک دیگر است و چشم حوادث با اشگ خود فاجعه می بارد. هر گاه اندوهها بر تو هجوم می آورد، با یاد آوردن مصیبتهای اولاد فاطمه بتول (ع) آنها را آرام کن.»