فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس پانزدهم در مناقب فاطمه (ع)

امام صادق (ع) در تفسیر این آیه «اوست که دو دریا را بهم درآمیخت، و میان آن دو برزخ و فاصله یی است که تجاوز به حدود یک دیگر نمی کنند.» فرموده است: علی و فاطمه دو دریای ژرف هستند که هیچ کدام بر دیگری ستم نمی کند و از میان آنان لؤلؤ و مرجان یعنی حسن و حسین (ع) به دست می آید. رسول خدا فرموده اند: چون خداوند بهشت را آفرید، آن را از نور عرش خویش آفرید. سپس بخشی از آن نور را گرفت که یک سوم آن به من و یک سوم آن به فاطمه و یک سوم آن به علی و دوستداران او اختصاص یافت. هر کس چیزی از آن نور به او رسیده باشد به دوستی خاندان محمد (ص) راهنمایی می شود و به هر کس از آن نور نرسیده باشد از محبت و دوستی ایشان باز می ماند و گمراه می شود. امام صادق (ع) فرموده است: برای فاطمه (ع) در پیشگاه خدای عز و جل نه نام است، فاطمه، صدیقه، مبارکه، طاهره، زکیه، راضیه، مرضیه، محدثه و زهرا.
سپس فرمود: آیا می دانی معنی فاطمه چیست؟ و فرمود: یعنی از شر و بدی باز داشته شده است. و فرمود: اگر امیر المؤمنین با او ازدواج نمی کرد تا روز قیامت بر روی زمین برای او همسری شایسته یافت نمی شد، از آدم (ع) گرفته تا دیگران. و پیامبر (ص) فرموده اند: چون روز قیامت فرا رسد، دخترم فاطمه در حالی که سوار بر ناقه یی از ناقه های بهشتی است- که دو پهلوی آن آراسته است و لگام آن از مروارید تازه و پاهای آن از زمرد سبز و دم آن از مشک تازه و دو چشمش از یاقوت سرخ است- می آید. بر او قبه یی از نور است که از درون، بیرونش مشاهده می شود و از بیرون آن درونش دیده می شود. درون آن قبه از عفو خدا و برون آن آکنده از رحمت خداوند است. بر سرش تاجی از نور است که هفتاد پایه دارد و هر پایه اش آراسته به مروارید و یاقوت است و همچون ستاره درخشانی در افق آسمان می درخشد. هفتاد هزار فرشته از جانب راست و هفتاد هزار فرشته از جانب چپ او حرکت می کنند و جبریل لگام ناقه اش را در دست دارد و با صدای بلند ندا می دهد که چشمهای خود را فرو بندید تا فاطمه دختر محمد (ص) بگذرد و در این هنگام همگان، حتی پیامبران و رسولان و شهیدان چشم فرو می بندند تا فاطمه بگذرد و چون مقابل عرش خدا می رسد، خویش را از ناقه اش فرو می اندازد و می گوید:
پروردگارا! میان من و کسانی که به من ستم کرده اند، حکم فرمای. خدایا! میان من و کسانی که فرزندان مرا کشتند، حکم فرمای. در این هنگام از سوی خداوند جل جلاله ندا می رسد که ای محبوب من و ای دختر محبوب من! هر چه می خواهی بخواه تا برآورده شود و شفاعت کن تا شفاعت تو پذیرفته شود و سوگند به عزت و جلال خودم ستم هر ستمگری را جزا می دهم. فاطمه (ع) عرض می کند: پروردگارا! در باره فرزندان و ذریه خودم و شیعیان خودم و شیعیان ذریه ام و در مورد دوستداران خودم و دوستداران ذریه ام تقاضای شفاعت دارم. از جانب حق تعالی ندا می رسد: ذریه فاطمه و شیعیان و دوستداران او و دوستداران ذریه او حاضر شوند. آنان در حالی که فرشتگان رحمت ایشان را احاطه کرده اند پیش می آیند و
فاطمه (ع) پیشاپیش آنان حرکت می کند و ایشان را به بهشت می برد. به امام صادق (ع) گفته شد: اینکه پیامبر فرموده اند فاطمه بانوی بانوان بهشت است، آیا منظور نسبت به زنان روزگار خودش هست؟ فرمود: این معنی در مورد مریم (ع) است و فاطمه بانوی بانوان بهشت است، از اول تا آخر. پیامبر (ص) فرموده اند: ای فاطمه! همانا که خداوند برای خشم تو خشم می- گیرد و برای خشنودی تو خشنود و راضی می شود. و روایت شده است مردی به نام سندل به حضور امام صادق (ع) آمد و گفت:
این جوانان از قول شما احادیث عجیب نقل می کنند. امام صادق پرسیدند: مثلا چه چیزی؟ گفت: از قول شما نقل می کنند که برای آنان گفته ای، خداوند از خشم فاطمه خشم می گیرد و از رضا و خشنودی او خشنود می شود. حضرت صادق فرمود:
ای سندل! مگر شما ضمن روایات خودتان روایت نمی کنید که خداوند به سبب خشم بنده مؤمن خود، خشم می گیرد و به سبب خشنودی او خشنود می شود؟ گفت:
آری چنین روایت می کنیم. امام صادق (ع) فرمود: اگر فاطمه مؤمن باشد کجای این روایت عجیب است که خداوند برای غضب فاطمه (ع) به غضب آید و برای خشنودی او خشنود شود؟ سندل تصدیق کرد و گفت: آری «خداوند می داند پیامبری خویش را کجا قرار دهد.» روایت است که از پیامبر (ص) پرسیده شد: بتول یعنی چه؟ که می شنویم می فرمایید مریم (ع) بتول است و فاطمه (ع) بتول است. فرمودند: یعنی زنی که حیض نبیند، زیرا این موضوع در دختران پیامبران ناخوشایند است. پیامبر فرموده اند: چون به آسمان برده شدم جبریل دستم را گرفت و وارد بهشت کرد و از رطب بهشتی به من داد خوردم و مبدل به نطفه شد و چون به زمین برگشتم، با خدیجه همبستر شدم و او به فاطمه باردار شد. فاطمه انسیه حوراست و من هر گاه السلام مشتاق بوی بهشت می شوم، دخترم را می بویم. و پیامبر (ص) فرموده اند: فاطمه بانوی بانوان تمام جهان است، از پیشینیان و آیندگان، و هر گاه در محراب عبادت خویش به عبادت می پردازد هفتاد هزار فرشته مقرب به او درود می فرستند و با او همان گونه که با مریم سخن گفته اند سخن می- گویند که ای فاطمه! همانا خدایت ترا برگزیده و پاک کرده است و بر همه زنان جهانیان برتری داده است. آنگاه پیامبر (ص) به علی (ع) رو کردند و فرمودند: ای علی! همانا فاطمه پاره تن من و نور چشم و میوه دل من است. هر چه او را اندوهگین کند مرا اندوهگین می سازد و آنچه او را شاد کند مرا شاد می کند و او نخستین کس از افراد خاندان من است که به من ملحق خواهد شد. پس از من نسبت به او نیکویی کن. شاعر چنین سروده است: «پس از آنکه به فرمان فاطمه زهرا شوهر گرامیش او را همراه دو فرزندش غسل داد، جسدش را کنار بقیع آورد و بر آن نماز گزارد و دفن کرد. هیچ کس از آن گروه بر او نماز نگزاردند و از آن کار، علی (ع) جلوگیری کرد و او را به خاک سپرد. فردا صبح آن قوم به حضور علی رسیدند و نمی دانستند کجا دفن شده است. گفتند: ای پدر دو نوه رسول خدا! فاطمه چه شد که او را نمی بینیم؟ فرمود: به مصطفی (ع) ملحق شد و آنان از پوشیده داشتن این موضوع نسبت به علی آکنده از خشم و کین شدند.»

مجلس شانزدهم در وفات فاطمه (ع)

عایشه می گوید: فاطمه (ع) آمد و راه رفتن او چون راه رفتن پیامبر (ص) بود.
پیامبر فرمودند: دخترم! خوش آمدی و او را سمت راست یا چپ خود نشاند و آهسته سخنی به او گفت که گریست. پس از آن آهسته سخن دیگری به او گفت که خندید. من به فاطمه (ع) گفتم: پیامبر سخنی به تو فرمود که گریستی و سپس حدیث دیگری آهسته فرمود که خندیدی. هرگز چون امروز شادی و اندوهی این چنین پیوسته از تو ندیده ام. فاطمه فرمود: اکنون راز پیامبر را آشکار نمی سازم. چون پیامبر رحلت فرمود، فاطمه گفت: پیامبر نخست که پوشیده با من سخن گفت چنین فرمود که جبریل هر سال یک بار قرآن را به من عرضه می کرد و امسال دو مرتبه آن را بر من عرضه داشته است و چنین احساس می کنم که مرگ من فرا رسیده است و تو هم نخستین کس از خاندان منی که به من ملحق خواهی شد و من خوب کسی هستم که پیش از تو می روم و به همین سبب گریستم. سپس فرمودند: آیا خشنود نمی شوی که بانوی بانوان این امت یا بانوی بانوان مؤمن باشی؟ و بدین سبب خندیدم. و روایت شده است که پس از رحلت پیامبر (ص) همواره بر سر فاطمه (ع) از شدت درد دستار بسته بود و از آن مصیبت، سخت ناتوان و نزار و اندوهگین و دل گرفته و شکسته بال و همواره گریان و با دلی سوزان بود. گاه گاه از خود، بی خود می شد. مخصوصا هر گاه پیامبر (ص) را به خاطر می آورد و از ساعاتی یاد می کرد که پیامبر به دیدن او می آمدند و در آن هنگام اندوهش بیشتر می شد. گاه به حسن و گاه به حسین که کنارش نشسته بودند می نگریست و می فرمود: آن پدری که شما را گرامی می داشت و مکرر بر دوش خود می کشید و از همگان بر شما بیشتر محبت داشت و اجازه نمی داد که پیاده بر روی زمین حرکت کنید کجاست؟ انا لله و انا الیه راجعون، به خدا سوگند پدر بزرگ شما که حبیب دل من بود از دست رفت و دیگر او را نمی بینم که این در را بگشاید و شما را بر دوش کشد و حال آنکه این کار را همواره می کرد. سپس فاطمه (ع) سخت بیمار شد و چهل روز بیماری ادامه یافت تا رحلت فرمود، درودهای خدا بر او باد. و چون احساس به فرا رسیدن مرگ خویش کرد، ام ایمن و اسماء بنت عمیس را احضار فرمود و کسی دنبال علی (ع) فرستاد و چون علی (ع) آمد، به او گفت: ای پسر عمو! احساس می کنم که مرگ من فرا رسیده است و چنانم که تردید ندارم به اینکه هر ساعت به پیوستن به پدرم نزدیک تر می شوم و اکنون به چیزهایی که در دل دارم ترا وصیت می کنم. علی (ع) گفت: ای دختر رسول خدا! به آنچه می خواهی وصیت کن، و کنار بالین او نشست و هر که را در خانه بود، از خانه بیرون کرد. سپس فرمود: ای پسر عمو! می دانی که هرگز دروغ نگفته ام و از هنگامی که با یک دیگر زندگی مشترک داریم با تو مخالفتی نکرده ام. علی فرمود:
پناه بر خدا که تو به احکام خدا داناتر و پرهیزکارتر و بهتر از آنی و بیشتر از آن از خدا می ترسی که من فردای قیامت بتوانم بگویم که مخالفتی با من روا داشته ای و مفارقت و از دست دادن تو بر من سخت گران است، ولی افسوس که از این جدایی چاره نیست و به خدا سوگند با مرگ تو مصیبت از دست دادن پیامبر (ص) بر من تازه می شود و مرگ تو و از دست دادن تو مصیبتی بسیار بزرگ است، ولی همگان از خداییم و همگان به سوی او باز گردنده ایم و این مصیبت چه سخت و درد انگیز و دشوار و اندوه افزاست. و این اندوهی است که چیزی مایه تسکین آن نیست و هیچ چیز آن را جبران نمی کند، و ساعتی هر دو گریستند و علی (ع) سر فاطمه (ع) را بر سینه نهاد و گفت: به آنچه می خواهی وصیت کن که به هر چه وصیت کنی رفتار خواهم کرد و فرمان ترا بر خواسته خود ترجیح می دهم. فاطمه (ع) فرمود: خدایت پاداش نیکو دهاد و از سوی من هم بهترین پاداش را به تو ارزانی فرماید. اکنون ای پسر عمو! به تو وصیت می کنم که پس از من با دختر امامه ازدواج کنی که او برای فرزندان من همچون خود من است و برای مردان از داشتن زن چاره نیست. علی می فرمود: چهار چیز است که مرا از انجام آن چاره نیست. یکی ازدواج با دختر امامه است که فاطمه (ع) مرا به آن وصیت کرده است. فاطمه (ع) سپس گفت: و وصیت می کنم برای حمل جسد من تابوتی بسازی که تصویر آن را دیدم و فرشتگان نشانم دادند. علی گفت: چگونگی آن را توصیف کن، و فاطمه برای او توصیف کرد و علی چنان تابوت و سریری فراهم کرد، و این نخست تابوتی بود که ساخته شد و پیش از آن کسی چنان فراهم نساخته بود. فاطمه (ع) سپس فرمود:
به تو وصیت می کنم که هیچ یک از این کسان که بر من ستم روا داشتند و حق مرا گرفتند، در تشییع جنازه ام حاضر نشوند که آنان دشمنان من و دشمنان رسول خدایند و اجازه مده که هیچ یک از پیروان ایشان هم شرکت کنند و چون چشمهای مردم به خواب رفت و آرام گرفت، مرا در نیمه شب به خاک بسپار. و در این هنگام فاطمه که درودهای خداوند بر او و پدرش و شوهرش و فرزندانش باد رحلت کرد. همه مردم مدینه بانگ شیون برداشتند و زنان مدینه در خانه فاطمه جمع شدند و چنان بانگ شیون برداشتند که نزدیک بود مدینه به لرزه درآید، و می گفتند:
ای بانوی ما، ای دختر رسول خدا! و مردان هم همچون موهای یال اسب که بر گردن آن جمع است به حضور علی رسیدند که نشسته بود و حسن و حسین هم جلو پدر نشسته بودند و می گریستند و مردم از گریه آن دو می گریستند. در این هنگام ام کلثوم در حالی که روبند بر چهره افکنده بود و ردایی بر خود پوشانده و دامن آن بر خاک کشیده می شد بیرون آمد و می گفت: ای پدر بزرگ جان، ای رسول خدا! اکنون ما دیگر ترا چنان از دست دادیم که هرگز پس از آن دیداری نخواهد بود. مردم جمع شدند و نشستند و منتظر بودند که جنازه را بیرون آورند و بر آن نماز بگزارند. ابو ذر از درون خانه بیرون آمد و گفت: بروید که بیرون آوردن جنازه دختر رسول خدا (ص) به تأخیر افتاد. مردم برخاستند و رفتند و چون شهر آرام گرفت و پاسی از شب گذشت، علی و حسن و حسین علیهم السلام و عمار و مقداد و عقیل و زبیر و ابو ذر و سلمان و بریده و تنی چند از بنی هاشم و خواص دوستان علی (ع) جنازه را بیرون آوردند و بر آن نماز گزاردند و در دل شب به خاک سپردند و علی (ع) اطراف آرامگاه فاطمه (ع) صورت هفت گور دیگر هم پدید آورد تا آرامگاه آن حضرت شناخته نشود. برخی از خواص اصحاب علی (ع) نقل کرده اند که علی (ع) آرامگاه فاطمه (ع) را با سطح زمین یکسان و صاف قرار داد و و آن را با ماله هموار و صاف فرمود، آنچنان که کسی جای آن را نشناسد. و گفته اند مرقد فاطمه زهرا (ع) در بقیع نیست، بلکه آرامگاهش در فاصله مرقد پیامبر و منبر آن حضرت قرار دارد و به این گفتار پیامبر (ص) که فرموده اند میان قبر و منبر من باغی از باغهای بهشت است استناد کرده اند و گفته اند مقصود مرقد فاطمه (ع) است. و روایت شده است که امیر المؤمنین علی (ع) هنگام دفن فاطمه (ع) چنین عرضه داشت:
«ای رسول خدا! درود و سلام بر تو باد، از سوی من به تو و از سوی دخترت که در جوار تو فرود آمده است، و شتابان به تو ملحق شده است. ای رسول خدا! شکیبایی من از فراق این دخترت که برگزیده تو بود اندک شده و پایداری من کم گردیده است، ولی برای من در تحمل درد بزرگ فراق از تو و مصیبت بزرگ مرگ تو، مایه تسکین و دلداری است. آه که خود من ترا در آرامگاهت قرار دادم و جان تو میان سینه و گلوی من از تن تو بیرون شد و همه ما از خداییم و همانا که ما به سوی او برمی گردیم. همانا امانت پس داده شد و گروگان باز پس گرفته شد، ولی اندوه من جاودانه و شب من همراه با بی خوابی و بیداری است تا آنگاه که خداوند برای من هم خانه یی را که تو در آن اقامت داری برگزیند. و هم اکنون دخترت به تو خبر خواهد داد و نیکو از او سؤال فرمای و اخبار را از او بپرس و حال آنکه هنوز از رحلت شما چیزی نگذشته و یاد شما فراموش نشده است و بر هر دو تن شما از من درود باد، درود وداع کننده با محبت، نه درود کسی که خشمگین و رنجیده باشد. و اگر از اینجا برمی گردم چنین نیست که از دلتنگی برگردم و اگر بمانم از سوء ظن به آنچه خداوند به شکیبایان وعده داده است نخواهد بود.»
جابر بن عبد الله انصاری می گوید: سه روز پیش از رحلت رسول خدا (ص) شنیدم به علی بن ابی طالب (ع) چنین فرمودند: ای پدر دو ریحانه! ترا نسبت به این دو ریحانه خودم از دنیا (حسن و حسین علیهما السلام) سفارش می کنم که به همین زودی دو رکن تو ویران می شود و خداوند بهترین جانشین برای تو خواهد بود.
و همین که رسول خدا رحلت فرمودند علی (ع) گفت: این یکی از دو رکن من بود که ویران شد، و چون فاطمه (ع) رحلت کرد، فرمود: این هم رکن دومی که پیامبر (ص) خبر دادند. اصبغ بن نباته می گوید: از امیر المؤمنین علی (ع) در باره اینکه چرا جنازه فاطمه (ع) را شب دفن کرده است پرسیدند. فرمود: او بر این قوم خشمگین بود و خوش نمی داشت به تشییع جنازه اش حاضر شوند و بر هر کس که آن قوم را دوست بدارد حرام است که بر جسد کسی از فرزندان فاطمه نماز بگزارد . عبد الرحمن همدانی می گوید: چون علی بن ابی طالب در نیمه شب فاطمه زهرا را به خاک سپرد، کنار گور ایستاد و این ابیات را فرمود:
«برای هر اجتماع دو دوست جدایی است و هر فراقی غیر از مرگ کوچک و بی اهمیت است. و همانا از دست دادن من فاطمه را پس از احمد (ص)، دلیل بر آنست که دوستی دوام ندارد. به زودی یاد من و دوستی من هم فراموش می شود و پس از من دوستی برای دوستی حدیث خواهد گفت.»

مجلس هفدهم دو نواده پیامبر حسن و حسین علیهما السلام

امام ابو محمد حسن بن علی که بر هر دو درود باد، شب نیمه رمضان سال سوم هجرت در مدینه متولد شد. فاطمه (ع) روز هفتم تولد، در حالی که او را در حریری از بهشت- که جبریل برای پیامبر آورده بود- پیچیده بود، به حضور پیامبر آورد و رسول خدا (ص) او را حسن نام گذاشتند و گوسپند نری برای او عقیقه فرمودند. امام ابو عبد الله حسین بن علی که بر هر دو درود باد، روز پنجشنبه یا سه شنبه پنجم شعبان سال چهارم هجرت، ده ماه و بیست روز پس از تولد برادرش متولد شد. اسماء بنت عمیس می گوید: من عهده دار قابلگی در تولد امام حسن و امام حسین بودم. همین که امام حسن متولد شد پیامبر آمدند و فرمودند: ای اسماء! پسرم را بیاور. و من در حالی که او را در جامه زردی پوشانده بودم آوردم. پیامبر (ص) آن پارچه زرد را کنار افکند و فرمود: مگر به شما نگفته بودم که نوزاد را در پارچه زرد نپیچید؟ من حسن (ع) را در پارچه سپیدی پیچاندم و به پیامبر دادم و رسول خدا در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه فرمودند و سپس به علی (ع) گفتند:
پسرم را چه نام گذاشته ای؟ گفت: ای رسول خدا! پیش از شما نامی بر او نمی گذارم، هر چند دوست داشتم نامش را حرب بگذارم. پیامبر فرمودند: من هم پیش از آنکه پروردگارم او را نام گذارد بر او نامی نمی گذارم. در این هنگام جبریل فرود آمد و گفت: ای محمد! سلام بر تو. خداوند علی اعلی بر تو سلام می رساند و می فرماید:
منزلت علی نسبت به تو همان منزلت هارون به موسی است، جز اینکه پس از تو پیامبری نیست. نام این پسرت را به نام پسر هارون بگذار. پیامبر فرمودند: ای جبریل! نام پسر هارون چیست؟ جبریل گفت: شبّر است. پیامبر فرمودند: زبان من
عربی است. گفت: او را حسن نام بگذار، و پیامبر او را حسن نام گذاشتند و روز هفتم تولدش او را با دو گوسپند نر سیاه چشم عقیقه فرمودند و به قابله یک ران گوسپند و یک دینار پرداختند و سر کودک را تراشیدند و هموزن موهایش نقره صدقه دادند و سپس بر سر کودک خلوق (ماده یی خوشبو) مالیدند و فرمودند: ای اسماء! مالیدن خون بر سر نوزاد از کارهای دوره جاهلی است. هنگامی که حسین پس از او (یک سال پس از او) متولد شد، پیامبر (ص) آمدند و فرمودند: ای اسماء! پسرم را بیاور. کودک را در پارچه سپیدی پیچیدم و به ایشان دادم. در گوش راست او اذان و در گوش چپش اقامه فرمودند. آنگاه کودک را در دامن نهادند و گریستند. اسماء می گوید به پیامبر گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد، چرا می گریی؟ فرمودند: بر این پسرم می گریم. گفتم: ای رسول خدا! او که هم اکنون متولد شده است. فرمودند: ای اسماء! پس از من گروه ستمگر و سرکش او را می کشند. خداوند شفاعت مرا بهره ایشان نفرماید. سپس فرمودند: ای اسماء! این موضوع را به فاطمه مگو که تازه زایمان کرده است. سپس خطاب به علی (ع) فرمودند: نام پسرم را چه گذاشته ای؟ گفت: در نامگذاری او بر شما پیشی نمی گیرم، گر چه دوست داشتم که نامش را حرب بگذارم. پیامبر (ص) فرمودند: من هم در نامگذاری او بر خدای پیشی نمی گیرم. جبریل فرود آمد و گفت: ای محمد (ص)! خداوند علی اعلی سلامت می رساند و می فرماید منزلت علی (ع) برای تو همچون منزلت هارون به موسی است، جز اینکه پس از تو پیامبری نیست. نام این پسرت را به نام پسر دیگر هارون نامگذاری کن. پیامبر (ص) پرسیدند: نام پسر هارون چیست؟
گفت: شبیر. فرمودند: زبان من عربی است. جبریل گفت: نامش را حسین بگذار، و او را حسین نام نهادند و روز هفتم تولد او را با دو گوسپند نر سیاه چشم عقیقه فرمودند و یک ران گوسپند و یک دینار به قابله عنایت فرمودند. سپس سر کودک را تراشیدند و هموزن موهایش نقره صدقه دادند و بر سرش خلوق مالیدند و گفتند:
ای اسماء! مالیدن خون از سنتهای جاهلی است.
نظیر این روایت از امام زین العابدین (ع) هم روایت شده است. امام صادق (ع) فرموده است: همسایگان ام ایمن به حضور پیامبر آمدند و گفتند: ای رسول خدا! دیشب ام ایمن تا سپیده دم نخوابید و گریست و تمام شب را گریه می کرد. پیامبر (ص) کسی را پیش او فرستادند که بیاید و چون آمد فرمودند:
ای ام ایمن! خدایت نگریاند. همسایگانت پیش من آمدند و گفتند دیشب تا صبح گریه کرده ای. خداوند چشمت را گریان نکناد، چه چیزی موجب گریستن تو بوده است؟ گفت: ای رسول خدا! خواب سختی دیدم و به همان سبب تا صبح گریستم.
پیامبر فرمودند: خواب خود را برای رسول خدا بیان کن که خدا و رسول او داناترند. گفت: بر من گران است که آن را نقل کنم. پیامبر فرمودند: آنچنان که در خواب دیده ای نیست. اکنون برای من بگو. گفت: دیشب در خواب دیدم که پاره یی از تن شما در خانه من افتاده است. فرمودند: ای ام ایمن! چشمت راحت بخوابد.
فاطمه (ع) حسین را خواهد زایید و تو او را پرورش خواهی داد و به او شیر خواهی داد و بدین گونه پاره یی از تن من در خانه تو خواهد بود. گوید چون فاطمه (ع) حسین (ع) را زایید، روز هفتم پیامبر دستور فرمودند سر کودک را تراشیدند و هموزن موهای او نقره صدقه دادند و او را عقیقه فرمودند سپس ام ایمن امام حسین (ع) را در برد رسول خدا پیچید و او را به حضور ایشان آورد و پیامبر فرمودند: آفرین بر حامل و محمول. ای ام ایمن! این تأویل خواب تو است. صفیه دختر عبد المطلب می گوید: من عهده دار امور زایمان فاطمه (ع) بودم.
همین که امام حسین متولد شد پیامبر فرمودند: عمه جان! پسرم را پیش من بیاور. گفتم:
ای رسول خدا! هنوز او را پاک و تمیز نکرده ایم. فرمودند: مگر تو باید او را پاکیزه کنی؟ خداوند متعال او را پاک و پاکیزه ساخته است. صفیه می گوید: او را به پیامبر (ص) سپردم و پیامبر (ص) زبان خویش را در دهان حسین (ع) نهادند و او شروع به مکیدن کرد و می پندارم که رسول خدا به او شیر و عسل می دادند. پیامبر (ص) میان چشمهای او را بوسیدند و سپس در حالی که می گریستند کودک را به من باز دادند و سه بار فرمودند: خداوند کشندگان ترا از رحمت خویش دور داراد، ای پسرک عزیز من! صفیه می گوید. و گفتم: پدر و مادرم فدای تو باد چه کسی او را می کشد؟ فرمودند: گروه ستمگری از بنی امیه که خدای ایشان را از رحمت خود دور دارد.
امام باقر (ع) می فرماید: رسول خدا (ص) حسن و حسین را شب هفتم تولدشان ختنه کردند و سر آنها را تراشیدند و هموزن موی آنها نقره یا طلا صدقه دادند و برای هر یک دو گوسپند نر عقیقه کردند و همه اعضای آن را پختند و هم صدقه دادند و هم خودشان خوردند و به همسایگان خویش هم دادند. امام صادق (ع) فرموده است: چون حسین بن علی (ع) متولد شد، خداوند به جبریل فرمان داد همراه هزار فرشته به زمین فرود آید و به پیامبر (ص) از سوی خداوند و از سوی خود شاد باش بگوید. جبریل فرمود آمد و از کنار جزیره یی در دریا گذشت که در آن فرشته یی به نام فطرس افتاده بود. این فرشته از فرشتگانی بود که فرمان خداوند را ابلاغ می کرد و خداوند او را برای انجام کاری گسیل فرمود و چون تأخیر کرد بالهای او شکسته شد و در آن جزیره افتاد و هفتاد سال بود که به عبادت خداوند در آن جزیره مشغول بود. و چون امام حسین متولد شد و جبریل فرمود آمد، فطرس از او پرسید: ای جبریل! کجا می روی؟ جبریل گفت: خداوند به محمد (ص) نعمتی ارزانی داشته و مأمور شده ام از سوی خداوند و خودم به ایشان شاد باش بگویم. فطرس گفت: ای جبریل! مرا هم با خود ببر، شاید محمد (ص) برای من دعا کند. جبریل او را با خود برد و چون به حضور پیامبر رسید و از سوی خداوند متعال و خود به ایشان شاد باش گفت و موضوع فطرس را به اطلاع رساند. پیامبر فرمودند: به او بگو دست بر این مولد بکشد و به جای خویش باز گردد. فطرس چنان کرد و بال گشود و برخاست و گفت: ای رسول خدا! همانا امت تو به زودی او را می کشد و برای حسین (ع) بر عهده من است که هر زایری او را زیارت کند و هر مسلمانی به او سلام دهد و هر کس به او درود فرستد به او ابلاغ کنم و به آسمان پر کشید.
و این ابیات در مدح امام حسین (ع) سروده شده است:
«پدرم برگزیده خداوند از میان خلق است و پس از او مادرم، و من پسر دو برگزیده ام. نقره یی که از طلا باشد منم که فرزند دو طلایم. مادرم به راستی رخشنده در فضیلت است و پدرم وارث رسولان و مولای انس و جن است. او در حالی که نوجوان بود خدا را می پرستید و حال آنکه قریش در آن هنگام دو بت لات و عزی را می پرستیدند. پدرم به هر دو قبله نماز می گزارد. او هفت سال کامل همراه رسول خدا نماز گزارد و در آن هفت سال مرد نمازگزاری غیر از آن دو نبود. چه کسی در همه جهان پدر بزرگی چون پدر بزرگ من و شیخی چون شیخ من دارد؟ و من فرزند دو نشانه هدایتم. پدرم چون خورشید و مادرم چون ماه است و من فرزند خورشید و فرزند دو ماهم.» و نیز گفته شده است:
«هنگامی که گفته می شود پدر بزرگ شما پیامبر (ص) است، همه مکرمتها به شما باز می گردد، و همین مدح و ستایش از میان همه مردم برای شما بسنده است که بگویند مادر شما بتول است.»