فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس یازدهم در وفات امیر المؤمنین علی علیه السلام

بدان که وفات امیر المؤمنین علی (ع)، شب جمعه بیست و یکم رمضان سال چهلم هجرت بوده است. در شب نوزدهم آن ماه در مسجد کوفه به شمشیر ابن ملجم که خدایش لعنت کناد مجروح شد و عمر آن حضرت به هنگام وفات شصت و سه سال بوده است. و روایت شده است که امیر المؤمنین علیه السّلام مردم را برای بیعت جمع کرد.
عبد الرحمن بن ملجم مرادی برای بیعت آمد و امام او را دو یا سه بار رد فرمود و به هنگام بیعت او فرمود: چه چیزی بدبخت ترین این امت را از انجام شقاوت خود باز داشته است؟ سوگند به کسی که جان من در دست اوست، همانا که این ریش من از خون سرم خضاب خواهد شد و دست بر سر و ریش خود نهاد، و چون ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد پشت کرد، علی این بیت را خواند:
«کمربندهای خود را برای مرگ استوار کن که به دیدار آینده تو است، و از مرگ بی تابی مکن چون به وادی تو فرا رسد.» روایت شده است که ابن ملجم مرادی پیش امیر المؤمنین آمد و همراه دیگران بیعت کرد و چون خواست برگردد علی (ع) او را فراخواند و از او میثاق و تأکید گرفت که مکر نکند و پیمان نشکند و او عهد کرد و گفت: ای امیر المؤمنین! به خدا سوگند ندیدم که نسبت به هیچ کس چنین رفتار کنی و علی (ع) به این بیت تمثل جست:
«من زنده ماندن او را می خواهم و او کشتن مرا می خواهد. چه کسی پوزش خواه این دوست مرادی تو است؟» ای ابن ملجم! برو که به خدا سوگند نمی بینم به آنچه گفتی وفا کنی.
و روایت است که تنی چند از خوارج در مکه جمع شدند و در باره فرمانروایان سخن گفتند و بر آنان خرده گرفتند و کارهای آنان را نسبت به خود زشت شمردند و کشته شدگان نهروان را یاد کردند و بر آنان رحمت فرستادند و برخی از آنان به دیگران گفتند: اگر ما جان خود را به خدا بفروشیم و این پیشوایان گمراه را غافلگیر کنیم و بکشیم، بندگان خدا و سرزمینها را از ایشان آسوده خواهیم کرد و انتقام خون برادران خود را که در نهروان شهید شده اند خواهیم گرفت. پس از تمام شدن مراسم حج با یک دیگر در این مورد پیمان بستند. عبد الرحمن بن ملجم که خدایش لعنت کناد گفت من از عهده کار علی بر می آیم و برک بن عبد الله تمیمی گفت من معاویه را خواهم کشت و عمرو بن بکر تمیمی گفت من عمرو عاص را خواهم کشت و با یک دیگر پیمان بستند و سوگند وفاداری خوردند و قرار گذاشتند آن کار را شب نوزدهم رمضان انجام دهند و از یک دیگر جدا شدند. ابن ملجم نخست میان قبیله کنده (نزدیک کوفه ساکن بودند) آمد و سپس به کوفه آمد. یاران خود را ملاقات کرد و تصمیم خود را از ایشان پوشیده می داشت که مبادا آشکار شود. در همان حال به دیدار مردی از یاران خود که از قبیله تیم الرباب بود رفت و پیش او با قطام دختر اخضر که از قبیله تیم بود آشنا شد. امیر المؤمنین علی (ع) پدر و برادر قطام را در جنگ نهروان کشته بود. قطام از زنان بسیار زیبای روزگار خود بود و چون ابن ملجم او را دید شیفته اش شد و سخت پای بند به عشق او گردید و از او خواستگاری و تقاضای ازدواج کرد. قطام گفت: چه چیزی کابین من می کنی؟ ابن ملجم گفت: هر چه می خواهی بگو. گفت: سه هزار درهم و کنیزی و غلامی، و کشتن علی بن ابی طالب.
ابن ملجم گفت: چیزهایی که می خواهی برای تو آماده خواهد بود، جز کشتن علی بن ابی طالب و این کار چگونه برای من ممکن است؟ قطام گفت: او را غافلگیر می کنی.
اگر او را بکشی مرا آرام ساخته و انتقام مرا گرفته ای و در آن حال زندگی تو با من بر تو شیرین و گوارا خواهد بود و اگر کشته شدی آنچه پیش خداوند است برای تو بهتر و پایدارتر است. در این هنگام ابن ملجم گفت: به خدا سوگند که چیزی مرا به این شهر نیاورده است مگر همین قصد کشتن علی، ولی از مردم آن در امان نیستم و این تو هستی که اکنون چنین چیزی از من می خواهی و آن را برای تو انجام خواهم داد. قطام گفت: من در جستجو خواهم بود تا کسی را پیدا کنم که در این کار ترا یاری و تقویت کند و قطام کسی را پیش وردان بن مجالد که از قبیله تیم الرباب بود فرستاد و موضوع را به او خبر داد و از او خواست ابن ملجم را یاری دهد و وردان این موضوع را برای قطام تعهد کرد و پذیرفت. ابن ملجم هم به جستجوی مردی شجاع به نام شبیب بن بجره پرداخت و چون او را یافت، به او گفت: آیا حاضری کاری کنی که به شرف دنیا و آخرت دست یابی؟ گفت: آن کار چیست؟ گفت:
مرا برای کشتن علی بن ابی طالب یاری دهی. او گفت: ای پسر ملجم! مادر به عزایت بگرید، کاری شگرف آورده ای. چگونه یارای این کار را خواهی داشت؟ ابن ملجم گفت: برای او در مسجد بزرگ کوفه کمین می کنیم و چون برای نماز صبح بیرون آید، او را می کشیم. اگر او را بکشیم خویش را تسکین و آرامش داده ایم و انتقام خونهای خود را گرفته ایم و همواره او را وسوسه کرد تا آنکه پذیرفت و همراه یک نفر دیگر، شب چهارشنبه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت، پیش قطام آمدند.
قطام پارچه حریری خواست و به سینه آنان بست و آنها شمشیرهای خود را حمایل کردند و رفتند. برابر دریچه و دالانی که امیر المؤمنین از آن برای نماز وارد مسجد می شد نشستند. آنان تصمیم خود را در مورد کشتن امیر المؤمنین به اطلاع اشعث بن قیس رساندند و با او قرار گذاشتند و اشعث هم در آن شب طبق قرار قبلی در مسجد حاضر شد که آنان را در کارشان یاری دهد. در آن شب حجر بن عدی که خدایش رحمت کناد در مسجد به عبادت پرداخته بود. نزدیک سپیده دم شنید که اشعث به ابن ملجم می گوید: بشتاب و مقصود خود را برآور که سپیده دم لبخند زد. حجر بن عدی احساس خطر کرد و گفت: ای یک چشم! قصد کشتن علی را داری و به قصد رفتن به خانه امیر المؤمنین از مسجد بیرون آمد تا به ایشان خبر دهد و بر حذر دارد. قضا را علی (ع) از راه دیگری به مسجد آمد و همین که وارد مسجد شد ابن ملجم بر آن حضرت ضربت زد و حجر بن عدی در حالی وارد مسجد شد که مردم می گفتند: امیر المؤمنین که درودهای خداوند بر او باد کشته شد. عبد الله بن محمد ازدی می گوید: من در آن شب همراه گروهی از مردم شهر در مسجد مشغول نماز گزاردن بودم و معمولا تمام شبهای ماه رمضان از اول تا آخر ماه را چنین می کردیم. ناگاه چند مرد را دیدم که نزدیک در مسجد نماز می گزارند.
در این هنگام علی (ع) برای نماز صبح آمد و با صدای بلند می گفت: نماز، ای مردم نماز. درست نفهمیدم که آیا می شنوم یا نه که ناگاه برق شمشیری دیدم و شنیدم کسی می گوید: «ای علی! حکمیت خاص خداست نه از آن تو و یارانت.» و شنیدم علی می فرمود: این مرد را بگیرید و نگریزد و آن حضرت مضروب شده بود. شبیب بن بجرة هم ضربتی زده بود، ولی به لبه طاق خورده و خطا کرده بود. آنان به طرف درهای مسجد گریختند و مردم هم برای گرفتن آنان شروع به دویدن کردند. شبیب بن بجره را مردی گرفت و او را به زمین انداخت و بر سینه اش نشست و شمشیر را از دست او بیرون آورد و خواست او را بکشد. در همین حال مردم به سوی آن دو هجوم آوردند. آن مرد ترسید مردم سخن او را باور نکنند و خودش را بکشند این بود که از سینه شبیب برخاست و شمشیر را از دست خود انداخت و شبیب گریخت و به خانه خویش رفت. اتفاقا یکی از پسر عموهایش در همان حال وارد خانه او شد و دید که پارچه حریر را از سینه خود می گشاید. گفت: این چیست؟ شاید تو امیر المؤمنین را کشته ای و او به جای آنکه بگوید نه گفت آری. پسر عمویش رفت و با شمشیر برگشت و او را کشت. ابن ملجم در همان حال که می گریخت مردی از قبیله همدان به او رسید و قطیفه یی را که در دست داشت بر سر او انداخت و او را به زمین زد و شمشیر را از دستش بیرون کشید و او را به حضور امیر المؤمنین آورد. سومی هم گریخت و میان مردم ناپدید شد. چون ابن ملجم را به حضور امیر المؤمنین آوردند، به او نگریست و فرمود: جان در برابر جان. اگر من مردم او را همان گونه که مرا کشت بکشید و اگر سالم ماندم خودم در باره او تصمیم خواهم گرفت. در این هنگام ابن ملجم که از رحمت خدا به دور باد گفت: من این شمشیر را به هزار درهم خریدم و به هزار درهم آن را مسموم و زهر آلوده کردم و اگر این شمشیر به من خیانت کند خدایش از من دور گرداند. ام کلثوم بانگ برداشت که ای دشمن خدا! امیر المؤمنین را کشتی.
ابن ملجم گفت: من پدر ترا کشتم. ام کلثوم گفت: امیدوارم خطری برای او نباشد.
ابن ملجم گفت: پس تو بر من گریه می کنی؟ به خدا سوگند ضربتی به او زده ام که اگر میان همه مردم تقسیم شود، همه شان را خواهد کشت. او را از حضور علی (ع) بیرون بردند و مردم از خشم او را گاز می گرفتند و می گفتند: ای دشمن خدا! دیدی که چه کردی؟ امت محمد (ص) را به هلاکت انداختی و بهترین مردم را کشتی و او ساکت بود و سخن نمی گفت و او را به زندان بردند. مردم به حضور امیر المؤمنین آمدند و گفتند: ای امیر مؤمنان! به ما فرمان بده تا فرمان ترا در باره این دشمن خدا اجراء کنیم. او امت را به هلاکت انداخت و دین را تباه ساخت. امیر المؤمنین فرمود:
اگر زنده ماندم در باره اش تصمیم می گیرم و اگر مردم با او همان گونه رفتار کنید که با قاتل پیامبر رفتار می شود. نخست او را بکشید و پس از آن جثه اش را به آتش بسوزید. راوی می گوید: چون امیر المؤمنین رحلت فرمود و خانواده اش از دفن آن حضرت فارغ شدند، امام حسن (ع) دستور داد ابن ملجم را آوردند و چون او برابر امام حسن ایستاد، به او فرمود: ای دشمن خدا! امیر المؤمنین را کشتی و تباهی بزرگ در دین آوردی. و سپس دستور فرمود گردنش را زدند. ام هیثم دختر اسود نخعی درخواست کرد لاشه اش را به او بدهند که عهده دار سوزاندن آن شود و چنان کرد. آن دو مرد دیگر که با ابن ملجم در باره کشتن معاویه و عمرو عاص پیمان بسته بودند، یکی از آن دو به معاویه در حالی که در رکوع بود ضربتی زد که به تهیگاه او خورد و از آن ضربت جان بدر برد و آن مرد را گرفت و کشت و دیگری هم خود را به مصر رساند و در آن شب عمرو عاص بیمار شد و مردی به نام خارجه را فرستاد که با مردم نماز بگزارد. آن مرد پنداشت که همان خارجة بن ابی حبیبة عامری عمرو- عاص است و به او ضربت زد. خارجه روز دوم از آن ضربت مرد و آن مرد را گرفتند و نزد عمرو عاص بردند و او را اعدام کرد. اصبغ ابن نباته روایت کرده و گفته است: امیر المؤمنین علی (ع) در ماه رمضانی که در آن شهید شدند برای ما خطبه خواندند و ضمن آن فرمودند: ای مردم! ماه رمضان که گزینه تر ماههاست و به حسابی اول سال است فرا رسید و در آن آسیای سلطان (در نسخه دیگری آسیای شیطان) به گردش می آید. همانا امسال شما در یک صف حج می گزارید و نشانه اش این است که من میان شما نیستم، و آن حضرت بدین گونه خبر مرگ خود را می داد ولی ما متوجه نمی شدیم. و روایت شده است چون آن ماه رمضان رسید، امیر المؤمنین شبی در خانه امام حسن و شبی در خانه امام حسین و شبی در خانه عبد اللَّه بن جعفر افطار می فرمود و بیش از سه لقمه چیزی نمی خورد. شبی به ایشان گفته شد: چرا چیزی نمی خورید؟
فرمود: فرمان خداوند در می رسد و دوست دارم گرسنه باشم. همانا یکی دو شب بیش باقی نمانده است، و آخر همان شب ضربت خورد. و روایت شده است که علی (ع) به دختر خود ام کلثوم فرمود: دخترکم چنین می بینم که مقدار کمی با شما خواهم بود. گفت: پدر جان! چگونه است؟ فرمود:
رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که از چهره ام غبار می زدود و می فرمود: ای علی! چیزی بر تو نیست و آنچه بر عهده ات بود انجام دادی. سه شب بعد علی (ع) ضربت خورد. ام کلثوم به درد فریاد می کشید و علی می فرمود: دخترکم چنین مکن که من رسول خدا (ص) را در خواب دیدم. با کف دست خود به من اشاره می فرمود و می- گفت: ای علی! پیش ما بیا که آنچه اینجاست برای تو بهتر است. و روایت شده است امیر المؤمنین علی (ع) در شبی که ضربت خورد بیدار ماند بر طبق عادت همیشگی خویش برای نماز شب از خانه به مسجد نرفت. دخترش ام کلثوم گفت: پدر جان! چه چیز موجب بی خوابی تو شده است؟ فرمود همین که امشب را به صبح برسانم کشته خواهم شد. در این هنگام ابن نباح آمد و اذان گفت و اعلام وقت نماز کرد. علی (ع) اندکی رفت و برگشت. ام کلثوم گفت: به جعده دستور بده با مردم نماز بگزارد. آن حضرت نخست فرمود: آری به او بگویید با مردم نماز بگزارد. سپس فرمود: از مرگ گریز گاهی نیست و خود به سوی مسجد حرکت فرمود، و ابن ملجم که تمام شب را در کمین علی (ع) بیدار مانده بود، با وزیدن نسیم سحر خوابش برده بود. علی (ع) با پای خود او را تکان داد و فرمود: نماز، نماز، و او برخاست فاطمه بنت اسد دارد و به علی (ع) شمشیر زد. در حدیث دیگری آمده است که امیر المؤمنین در آن شب بیدار ماند و بسیار از حجره بیرون می آمد و به آسمان می نگریست و می فرمود: به خدا سوگند که نه دروغ می گویم و نه به من دروغ گفته شده است. این همان شبی است که به من وعده داده شده است و به کنار بستر خویش برمی گشت و چون سپیده دمید کمر خویش را استوار بست و این بیت را خواند: «کمر بندها و سینه بندهای خویش را برای مرگ استوار ببند که کشته شدن به دیدار تو می آید و چون مرگ به سراغ تو آمد بی تابی مکن.» و چون به صحن خانه خویش آمد، چند مرغابی به اطرافش دویدند و بانگ برداشتند. برخی شروع به راندن مرغابیها کردند. فرمود: رهایشان کنید که آنان صیحه زنندگان و از پی ایشان زنان نوحه گر خواهند بود و از خانه بیرون آمد و ضربت خورد. و روایت شده است که چون ساعت مرگ امیر المؤمنین علی (ع) فرا رسید به حسن و حسین (ع) گفت: چون مردم مرا بر سریری بگذارید و بیرونم برید و فقط دنباله سریر را بگیرید که جلو آن خود حمل می شود و جسد مرا به ناحیه غریین (نجف) ببرید. در آنجا سنگی سپید خواهید دید. آنجا را حفر کنید. آنجا گوری خواهید دید.
مرا در آن دفن کنید. گوید چون آن حضرت رحلت فرمود، چنان کردیم. دنبال سریر را بر دوش داشتیم و حمل می کردیم و جلو سریر خود حمل می شد و ما آواها و صداهای آرامی می شنیدیم، تا به غریین رسیدیم و ناگاه به سنگ سپیدی برخوردیم که از آن نوری ساطع بود. آنجا را حفر کردیم. گوری (سردابه یی) ساخته و پرداخته یافتیم که بر آن نبشته بود: از اندوخته های نوح برای علی بن ابی طالب. و همان جا دفن کردیم و برگشتیم و ما از کرامتی که خداوند نسبت به امیر المؤمنین عنایت فرمود بسیار شاد بودیم و به گروهی از شیعیان برخوردیم که نتوانسته بودند بر جنازه ایشان نماز بگزارند و موضوع را به آنان خبر دادیم که خداوند چگونه امیر المؤمنین علی را گرامی داشت. گفتند: ما هم دوست داریم و می خواهیم آنجا را ببینیم. گفتیم: بنا به وصیت ایشان نشان گور را از میان برده ایم. آنان رفتند و برگشتند و گفتند: آنچه جستجو کرده اند چیزی ندیده و نیافته اند. امام باقر (ع) می گوید: امیر المؤمنین در منطقه غریین پیش از طلوع سپیده دم دفن شد. امام حسن و امام حسین و محمد بن حنفیه، پسران آن حضرت و عبد الله بن جعفر (برادر زاده و داماد آن حضرت) وارد گور شدند و جسد مقدسش را به خاک سپردند. و روایت شده است که چون ابن ملجم که بر او لعنتهای خداوند باد امیر المؤمنین علیه السلام را ضربت زد، آن حضرت به امام حسن و امام حسین (ع) چنین فرمود: (شما را سفارش می کنم به پرهیزگاری و ترس از خداوند و اینکه شما دنیا را نجویید و بر چیزی از دنیا که از شما گرفته شود اندوهگین مشوید و همواره به حق و راستی سخن گویید و برای پاداش و ثواب آخرت کار کنید و دشمن ستمگر و یار مظلوم و ستمدیده باشید. به شما دو تن و همه فرزندان و افراد خانواده ام و هر کس این نامه من به او برسد، به پرهیزگاری و منظم بودن کارتان و اصلاح میان اشخاص سفارش می کنم و من خود شنیدم پدر بزرگ شما- که درود خدا بر او باد- می- فرمود: اصلاح کدورت میان اشخاص از همه نمازها و روزه های مستحبی بهتر است.
خدا را خدا را در باره یتیمان، مبادا گاهی به آنان خوراک بدهید و گاه فراموش کنید و مبادا که یتیمان به سبب گرسنگی و هر سبب دیگر در محضر شما تباه شوند. خدا را خدا را در باره همسایگانتان، که این هم سفارش پیامبر شماست و همواره در مورد ایشان وصیت می کرد تا آنجا که پنداشتم به زودی ممکن است برای همسایگان از یک دیگر سهم از میراث قرار دهد. خدا را خدا را در مورد قرآن، مبادا کسی در عمل کردن به قرآن از شما پیشی گیرد. خدا را خدا را در باره نماز، که عمود دین شماست و خدا را خدا را در باره خانه پروردگارتان، تا هنگامی که زنده اید آن را خالی مگذارید که اگر حج خانه خدا ترک شود به شما مهلت داده نخواهد شد. خدا را خدا را در جهاد به اموال و جانها و زبانهایتان در راه خدا و بر شما باد که با یک دیگر پیوستگی و نسبت به یک دیگر گذشت و بخشش داشته باشید و مبادا که به یک دیگر پشت کنید و از یک دیگر ببرید. امر به معروف و نهی از منکر را رها مکنید که در آن صورت بدان بر شما حکومت خواهند کرد و هر چه دعا کنید مستجاب نخواهد شد. ای فرزندان عبد المطلب! مبادا شما را ببینم که در خون مسلمانان فرو روید و بگویید: امیر المؤمنین کشته شد، امیر المؤمنین کشته شد. همانا نباید در قبال من کسی جز قاتل من کشته شود. دقت کنید اگر من مردم، در قبال این ضربت فقط یک ضربت به او بزنید و نباید او را مثله کرد که من شنیدم رسول خدا فرمودند: از مثله کردن هر چند نسبت به سگ هار و گزنده پرهیز و خود داری کنید.» در مورد قطام و تقاضای او از ابن ملجم در باره کشتن امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (ع) شاعری چنین سروده است:
«هرگز در میان عرب و عجم کسی را ندیده ام که کابینی چون کابین و مهریه قطام تعهد کند. سه هزار درهم و غلام و کنیزی، و زدن علی (ع) با شمشیر برنده و استوار.
هیچ کابینی هر اندازه هم گران باشد از علی (ع) گران تر نیست و هر غافلگیری کوچکتر از غافلگیری ابن ملجم است.» و روایت است که چون ابن ملجم علی (ع) را ضربت زد فرمود: به او خوراک و آشامیدنی بدهید و نیکو از او نگهداری کنید. اگر بهبود یافتم که خود صاحب اختیار خویشتنم. اگر بخواهم او را عفو می کنم و اگر بخواهم انتقام می گیرم و اگر مردم، میل شماست و می توانید او را بکشید، ولی هرگز او را مثله (پاره پاره) مکنید. امام جعفر صادق (ع) گفته اند که چون امیر المؤمنین (ع) کشته شد، صعصعة بن صوحان این اشعار را سرود: (ای برادر! دیگر چه کسی می تواند جای انس من را به تو بگیرد و دیگر چه کسی برای من باقی ماند که شکوه های خود را به او بازگو کنم؟ آری، پیشامدهای پیاپی روزگار ترا هم درنوردید. آری، پیشامدهای روزگار پیوسته در حال حرکت است. در زندگی تو برای من موعظه ها بود و امروز هم از هنگام زندگی خود به من پند دهنده تری.» گویند ابو الاسود دئلی یا اروی دختر ابو سفیان بن عبد المطلب، این ابیات را سروده است:
«به معاویه پسر حرب بگو چشم سرزنش کنندگان ما هرگز روشن مباد. آیا در این ماه گرانقدر رمضان ما را به مصیبت بهترین مردم مصیبت زده کردید؟ بهترین و گزینه ترین کسی را که بر مرکوبها و کشتیها سوار شده است، کشتید. بهترین کسانی را که کفش پوشیده و آن را پینه زده و بهترین قرآن خوان و بیان کننده آن را کشتید. چون چهره ابو تراب را می دیدی، ماه تمام بود که دیده بینندگان را خیره می ساخت.
قریش هر جا که باشد می داند که علی از لحاظ نسب و دین برترین ایشان است.» حبیب بن عمرو می گوید: در بیماری مرگ امیر المؤمنین علی (ع) (پس از ضربت خوردن ایشان) به عیادت آن حضرت رفتم. زخم را گشوده بودند. گفتم: ای امیر المؤمنین! این زخم شما چیزی نیست و خطری ندارد. فرمود: ای حبیب! من هم اکنون از شما جدا می شوم و به خدا سوگند می میرم. گوید در این هنگام من گریستم و ام کلثوم هم گریست، و او کنار پدر نشسته بود. علی (ع) فرمود: دخترکم! چه چیز ترا به گریه واداشته است؟ گفت: پدر جان! گفتی هم اکنون خواهی مرد و از ما جدا می شوی و به همین سبب گریستم. فرمود: دخترکم! گریه مکن. به خدا سوگند اگر آنچه را پدرت می بیند ببینی گریه نمی کنی. من گفتم: ای امیر المؤمنین! چه می بینی؟
فرمود: ای حبیب! فرشتگان آسمانها و پیامبران را می بینم که پشت سر یک دیگر برای دیدار من ایستاده اند و برادرم رسول خدا (ص) است که کنارم نشسته است و می فرماید:
بیا که آنچه در پیش است برای تو بهتر از آن است که در آن هستی. حبیب می گوید:
هنوز از حضور آن حضرت برنخاسته بودم که رحلت فرمود. فردای آن روز امام حسن (ع) برای ایراد خطبه به منبر رفت و خداوند را ستود و نیایش کرد و سپس گفت: ای مردم! در شبی چون دیشب قرآن نازل شده است و عیسی بن مریم (ع) به آسمان بر شد و یوشع بن نون در چنین شبی درگذشت و پدرم امیر المؤمنین هم رحلت فرمود. به خدا سوگند هیچ یک از اوصیای پیامبران که پیش از پدرم بوده اند بر او در رفتن به بهشت پیشی نمی گیرند و نه اوصیایی که پس از اویند (ائمه یازده گانه دیگر). و چنان بود که چون رسول خدا او را به جنگ و سریه یی اعزام می فرمود، جبریل در جانب راست و میکال در جانب چپ او جنگ می کردند.
و هیچ سیم و زری از خود باقی نگذاشت جز هفتصد درهم که از مقرری او باقی مانده و جمع کرده بود تا خدمتگزاری برای خانواده خود بخرد. مدت امامت امیر المؤمنین پس از پیامبر (ص) سی سال بود که از این مدت بیست و چهار سال و چند ماه از تصرف در امور ممنوع بود و با تقیه و مدارا رفتار فرمود و پنج سال و چند ماه دیگر هم گرفتار به جهاد با پیمان شکنان و جنگهای جمل و صفین و خوارج بود. پیامبر (ص) هم در مکه همین گونه بودند. پس از هجرت امکان جهاد با دشمنان برای ایشان فراهم شد. امیر المؤمنین علی (ع) شصت و سه سال عمر کرد. آرامگاه آن حضرت بر طبق وصیت ایشان پوشیده بود، زیرا از دشمنی بنی امیه و حکومت ایشان پس از خود اطلاع داشت و سرانجام امام صادق (ع) در دوره حکومت بنی عباس آن را آشکار فرمود و شیعیان از محل آن آگاه شدند و درک سعادت زیارت آرامگاه آن حضرت نصیب ایشان شد.

مجلس دوازدهم در آنچه دلالت بر ایمان ابی طالب و فاطمه بنت اسد دارد

خداوند متعال در آیه 218 سوره شعرا می فرماید: «آن خدایی که هر گاه به نماز می ایستی ترا می بیند و به انتقال تو در اهل سجود آگاهست.» بدان که طایفه بر حق شیعه در این مورد اتفاق دارند که ابو طالب و عبد الله و آمنه مؤمن بوده اند و این اجماع و اتفاق یکی از دلایل ایمان آنان است.
وانگهی از ابو طالب نسبت به پیامبر (ص) چندان دوستی و محبت و فداکاری و یاری صورت گرفته که آشکار و معروف و بر سر همه زبانهاست و کسی نمی تواند منکر آن باشد، مگر نادان کور دلی که از اخبار آگاه نباشد. از پیامبر (ص) روایت شده است که پس از آنکه برای آمدن باران دعا فرمودند، گفتند: پاداش ابو طالب با خدایش باشد و اگر زنده می بود چشمش روشن می شد. چه کسی از شما شعر او را از حفظ دارد؟
«سپید چهره یی که به آبرو و چهره اش از ابر طلب باران می شد. بهار یتیمان و پناهگاه بیوه زنان بود.» و تمام قصیده یی که در این باره سروده است.
و روایت شده است از پیامبر (ص) پرسیده شد: هنگامی که آدم در بهشت بود، شما کجا بودید؟ فرمودند: در پشت او بودم و با او به زمین آمدم و در حالی که در پشت پدرم نوح بودم، سوار کشتی شدم و در حالی که در پشت ابراهیم بودم، در آتش افکنده شد. هیچ یک از نیاکان پدری و مادری من ازدواج نامشروع نداشته اند و خداوند عز و جل همواره مرا از اصلاب پاک به ارحام پاکیزه منتقل کرده و همگان هدایت کننده و هدایت شده بودند تا آنکه از من به پیامبری عهد و میثاق گرفت و همه فاطمه بنت اسد دارد صفات مرا روشن و آشکار بیان فرمود و در تورات و انجیل نام من آمده است و مرا به معراج و آسمان برد و برای من نامی از نامهای خود مشتق فرمود و امت من همگان ستایشگران و سپاسگزارانند. دارنده عرش نامش محمود است و من محمدم. این خبر هم دلالت دارد بر اینکه پدر و مادر آن حضرت هر دو مؤمن بوده اند. و از پیامبر (ص) روایت شده است که جبریل فرود آمد و گفت: ای محمد! خداوند آتش را بر سه کس حرام فرموده است، پشتی که بر آن بوده ای و رحمی که در آن پرورش یافته و دامنی که در آن رشد کرده ای و این هم دلیل دیگری بر ادعای ماست. ابن عباس از قول پدرش نقل می کند که ابو طالب به پیامبر گفت: ای برادر زاده! ترا خداوند فرستاده است؟ فرمود: آری. گفت: آیتی به من نشان بده، این درخت را برای من فراخوان و پیامبر (ص) چنان فرمود و آن درخت آمد و مقابل پیامبر سر فرود آورد و برگشت، و ابو طالب گفت: گواهی می دهم که تو صادقی. ای علی! کنار پسر عمویت نماز بگزار. مردی از عبد الله بن عباس پرسید: ای پسر عموی رسول خدا! به من خبر بده که ابو طالب مسلمان بوده است یا نه؟ گفت: چگونه مسلمان نبوده است و حال آنکه این بیت را سروده است:
«به درستی می دانند که پسر ما (حضرت محمد) دروغگو نیست و نزد ما معروف به صداقت است و به سخنان یاوه اعتنا نمی کند.»
همانا مثل ابو طالب همچون اصحاب کهف است که ایمان خود را پوشیده داشتند و به ظاهر شرک ورزیدند و به آنان دو بار پاداش داده شد. امام صادق (ع) هم فرموده است: مثل ابو طالب مثل اصحاب کهف است که ایمان خود را پوشیده داشتند و تظاهر به شرک کردند و خداوند پاداش آنان را دو برابر عنایت فرمود. امام صادق (ع) فرموده است: چون مرگ ابو طالب که خدای از او خشنود باد فرا رسید، سران قریش را جمع کرد و به آنان وصیت و سفارش کرد و گفت: ای گروه قریش! شما برگزیدگان خداوند از میان مردمید و شما قلب عرب و گنجوران خداوند در زمین خدایید و اهل و ساکنان حرم اویید. میان شما سالارهای فرمانده و شجاع و پیشتاز و گسترده دست وجود دارد. و بدانید که شما از لحاظ فخر و افتخار چیزی برای عرب باقی نگذاشته اید و هر شرف و افتخاری را به دست آورده اید و از این جهت بر همه مردم برتری دارید و آنان هم در صدد وسیله برای این کار هستند. از سوی دیگر مردم همگان با شما کینه دارند و بر جنگ با شما هماهنگ و متحدند.
من شما را به چیزهایی سفارش و وصیت می کنم و آن را حفظ کنید. نخست به شما در باره این بنا (کعبه) سفارش می کنم که در مواظبت از آن خشنودی خداوند و پایه های معیشت و زندگی و پایداری شما نهفته است. با ارحام و خویشاوندان خویش پیوند داشته باشید و صله رحم انجام دهید که موجب تأخیر مرگ و افزونی شمار شماست، و ستم و بد رفتاری را رها کنید که در نتیجه این دو، امتهای پیش از شما نابود شدند. کسی را که از شما یاری می خواهد یاری دهید و مستمندی را که از شما چیزی می خواهد به او عطا کنید که مایه شرف در زندگی و مرگ است. بر شما باد به راستگویی و برگرداندن امانت مردم که موجب می شود از هر تهمتی بری شوید و در نظر مردم بزرگ خواهید شد. ستیزه و مخالفت با مردم را کم کنید و با کارهای پسندیده نسبت به ایشان خوبی کنید که موجب جلب محبت خواص و مکرمت عموم و نیرومندی افراد خانواده است. در مورد محمد به شما سفارش می کنم.
خیر اندیش باشید که او در میان قریش به امانت و میان اعراب به صداقت و راستی معروف است و او دارای همه این صفاتی است که شما را به آنها سفارش کردم و همانا چیزی برای شما آورده که قلب آن را پذیرفته است و زبان از بیم سرزنش، آن را ظاهرا انکار می کند. و به خدا سوگند گویی می بینم مستمندان عرب و توانگران اطراف و مردم مستضعف دعوتش را خواهند پذیرفت و سخنش را تصدیق خواهند کرد و کار او را بزرگ خواهند شمرد و او با آنان تا پای جان خواهد بود و در نتیجه سران و سالارهای قریش دنباله رو و ناتوان و خانه هایشان خراب خواهد شد و در آن حال ناتوانان قریش توانگر می شوند، و هر کس نسبت به محمد سخت گیری بیشتری کرده باشد، بیشتر به او نیازمند است و هر کس از او بیشتر فاصله گرفته باشد، خطاکارتر است، و در آن حال تمام اعراب دوستی و مودت خود را به او عرضه خواهند داشت و سرزمین های خود را برای او صافی خواهند کرد و فرمانبردارش می شوند. ای گروه قریش! بر شما باد که از این برادر پدر و مادری خود مواظبت کنید. همگان دوستدار و از گروه او حمایت کننده باشید. به خدا سوگند هیچ کس راه او را نمی پوید مگر آنکه رستگار می شود و هر کس به راهنمایی او عمل کند کامیاب می شود و اگر مرا مدتی باشد و مرگم فرا نرسد، همانا همه امور او را کفایت خواهم کرد و داهیه های روزگار را از او دفع خواهم کرد و به هر حال هم اکنون هم به شهادت او گواهی می دهم و گفتارش را تعظیم می کنم. ابن عباس می گوید: ابو طالب در حالی که پسرش جعفر همراهش بود، از کنار رسول خدا (ص) که در مسجد الحرام مشغول گزاردن نماز ظهر بود عبور کرد. علی (ع) هم در سمت راست پیامبر به ایشان اقتدا کرده بود. ابو طالب به جعفر گفت: برو کنار پسر عمویت نماز بگزار. جعفر پیش رفت. علی (ع) یک گام به عقب آمد و دو نفری پشت سر پیامبر نماز گزاردند. ابو طالب در این مورد این ابیات را سروده است:
«همانا علی و جعفر در پیشامدها و سختی روزگار مورد اعتماد منند. چون بمیرم و به نسب و نژاد خود بپیوندم، آن دو را در قبال دشمنان می گذارم. شما دو تن فروگذاری مکنید و پسر عموی خود را که پسر برادر پدر و مادری من است یاری دهید، و به خدا سوگند من هرگز او را خوار نمی کنم و هیچ والانژادی از پسرانم او را رها نمی کند. ابو معتب که ما را رها کرده است دارای نسب فرخنده نیست.» (باید مردم گزینه بدانند که محمد پیامبری است همچون موسی و مسیح پسر مریم. او هم همان هدایتی را که آن دو آورده اند آورده است و همگان به لطف و نیایش خداوند هدایت می کنند و معصوم هستند. شما در کتابهای خود با سخن راست و درست، نه سخن دروغ و پیچیده، این موضوع را می خوانید. برای خدا شریک و مانندی قرار مدهید و اسلام بیاورید که راه حق تاریک نیست.» از جمله اقوال ابو طالب که دلالت بر یکتاپرستی او دارد این ابیات اوست:
«صاحب و پادشاه همه مردم که او را شریک و انبازی نیست. همو بخشنده و آفریننده و باز آفریننده است. کسی که هر چه بر فراز آسمان است به حق از اوست و کسی که هر کس زیر آسمان است بنده اوست.» در این ابیات اقرار به توحید و یکتاپرستی و زدودن هر شریک از خداوند کرده و بیان داشته است که خداوند ابدی و ازلی است و مردم را پس از مرگ باز می آفریند و مسلمانان هم با همین اعتقاد از مردم دوره جاهلی شناخته می شدند. و به هنگام مرگ این ابیات را سروده است:
«به پسرم علی و پیرمرد قوم عباس و حمزه شیر دلاور که به راستی از او حمایت می کند و به جعفر سفارش و وصیت می کنم که پیامبر برگزیده را که دیدارش خیر و برکت است یاری دهند و سختی را از او برطرف کنند. مادرم و آنچه زاییده است فدای شما باد. برای دفاع از محمد (ص) در برابر مردم همچون سپرها باشید.» و همچنین این ابیات را سروده است:
«آیا نمی دانید که فرزند ما نزد ما دروغگو نیست و به سخنان یاوه اعتنا نمی- کند؟ سپید چهره ای که به حرمت آبرویش برای همگان (از ابر) طلب باران می شود، بهار یتیمان و پناهگاه بیوه زنان است. درماندگان بنی هاشم به او پناه می برند و آنان در پیشگاه او در نعمت و بخششها هستند. سوگند به خانه خدا دروغ می گویید که ما محمد را رها می کنیم و برای دفاع از او با نیزه ها و شمشیرها جنگ نمی کنیم. او را تسلیم نخواهیم کرد تا بر گرد او همگان بر زمین بیفتیم (کشته شویم) و از فرزندان و همسران خویش فراموش می کنیم.» «به من می گویند: از یاری دادن آن کس که با هدایت و راهنمایی آمده است دست بردار و به سود ما با هر کس که ستیزه گر است ستیز کن. احمد را تسلیم ما کن و پسرهای ما را سرپرستی کن و به سخن سرزنش کننده اعتنا مکن. به آنان گفتم:
خداوند پروردگار من است و مرا بر هر ستمگری از نسل لؤیّ بن غالب یاری می دهد.» تمام این ابیات دلالت بر ایمان ابو طالب رضی الله عنه دارد و هر کس منکر آن است باید آنچه را گفتیم تأمل کند و بفهمد. ابن عباس (رضی الله عنه) می گوید: روزی علی بن ابی طالب (ع) در حالی که انا لله و انا- الیه راجعون می گفت و می گریست به حضور پیامبر (ص) آمد. پیامبر پرسیدند: چه خبر شده است؟ گفت: مادرم فاطمه دختر اسد درگذشت. رسول خدا گریستند و فرمودند:
ای علی! خدا مادرت را رحمت کند که تنها مادر تو نبود، بلکه مادر من هم بود. این عمامه و دو جامه مرا بردار و به زنها بگو او را نیکو غسل دهند و در این جامه ها کفن کنند و جنازه را حرکت مده تا من بیایم و دیگر کارها را شخص خودم انجام دهم. گوید چون ساعتی گذشت پیامبر (ص) آمدند و جنازه بیرون آورده شد و پیامبر (ص) بر آن نمازی گزاردند که پیش از آن بر کسی چنان نمازی نگزارده بودند و سپس چهل تکبیر بر آن گفتند. آنگاه پیامبر (ص) به تن خویش وارد گور شدند و اندکی در آن آرمیدند، بدون اینکه هیچ گونه صدایی شنیده شود و هیچ حرکتی انجام دهند. آنگاه فرمودند: ای علی و ای حسن! جنازه را داخل گور بیاورید. آن دو هم داخل گور شدند و چون پیامبر از انجام امور لازم فارغ شدند به آن دو فرمودند: بیرون روید و آن دو از گور بیرون آمدند و پیامبر (ص) کنار سر فاطمه رفتند و فرمودند: ای فاطمه! من محمد و سرور آدمیانم و فخری نیست چون نکیر و منکر پیش تو آیند و از پروردگارت بپرسند، بگو: خدای پروردگار من است و محمد پیامبر من و آیین من اسلام و کتاب من قرآن و پسرم امام و ولی من است.
سپس پیامبر (ص) عرض کرد: پروردگارا! فاطمه را به گفتار ثابت و پایدار بدار و سپس دست راست خود را بر دست چپ خویش زدند و خاک دو دست خویش را زدودند و سپس فرمودند: سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، همانا فاطمه بانگ و صدای خوردن دست راست مرا به دست چپم شنید.
عمار بن یاسر برخاست و گفت: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدای تو باد.
همانا بر فاطمه نمازی گزاردی که بر هیچ کس پیش از او چنین نمازی نگزارده بودی.
فرمود: ای ابو یقظان (کنیه عمار یاسر است) او شایسته و سزاوار بود که بر او چنین نمازی بگزارم. او از ابو طالب فرزندان بسیاری داشت که خیر ایشان بسیار بود و خیر ما اندک و با وجود این آنان را گاه گرسنه می داشت و مرا سیر می کرد و آنان را گاه برهنه می داشت و بر من جامه می پوشاند و بر سر من روغن می زد و حال آنکه موهای آنان را ژولیده می داشت. عمار پرسید: چرا بر او چهل تکبیر فرمودی؟ فرمود: بر سمت راست خود نگریستم و چهل صف از فرشتگان دیدم و به این سبب چهل تکبیر گفتم.
عمار پرسید: چرا در گور او مدتی آرمیدی و هیچ آوایی از شما شنیده نشد و هیچ حرکتی از شما دیده نشد؟ فرمود: مردم روز رستاخیز برهنه از گور برانگیخته می شوند و از خداوند خود همواره مسألت می کردم که او را پوشیده محشور فرماید. سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، از گور فاطمه بیرون نیامدم مگر آنکه دیدم که دو پرتو (چراغ) کنار دستهایش نهاده شد و دو پرتو کنار پاهای او به درخشش درآمد و دو فرشته بر گور او گماشته شدند که تا بر پا شدن رستاخیز برای او آمرزش خواهی می کنند.
در خبر مفصل دیگری آمده است که پیامبر (ص) فرمودند: ای عمار! فرشتگان افق را آکنده ساختند و برای فاطمه دری از بهشت گشوده شد و برای او فرشی از فرشهای بهشتی گسترده شد و برای او از گل و ریحان بهشت فرستاده شد که روح و ریحان و جنة نعیم است و گور او روضه یی از ریاض بهشت است. ما در باب تولد و مبعث پیامبر (ص) هم مطالبی که دلالت بر ایمان ابو طالب داشت آوردیم و هر کس بخواهد می تواند به آنجا مراجعه کند.

مجلس سیزدهم در تولد بانوی بانوان فاطمه زهرا (ع)

بدان که فاطمه زهرا پنج سال پس از مبعث و سه سال پس از معراج متولد شده است و هشت سال با رسول خدا (ص) در مکه بوده و سپس به مدینه هجرت کرده است و یک سال پس از آمدن به مدینه و به روایت صحیح تری شش ماه پس از آن با علی (ع) ازدواج کرده است و به هنگام رحلت رسول خدا هیجده ساله بوده است و پس از رحلت پدرش هفتاد و دو روز زندگی کرده است. مفضل بن عمر می گوید: به امام صادق (ع) گفتم: ولادت فاطمه (ع) چگونه بود؟
فرمود: آری، چون خدیجه با رسول خدا ازدواج کرد، زنان مکه از او دوری گزیدند و به دیدنش نمی رفتند و به او سلام نمی دادند و اگر زنی می خواست به دیدن او برود او را منع می کردند و خدیجه سخت اندوهگین شد و در عین حال بیشتر غم و اندوه او برای رسول خدا (ص) بود و همین که به فاطمه (ع) باردار شد، فاطمه با او سخن می گفت و در همان حال که هنوز در شکم مادر بود، مادر را به صبر و شکیبایی سفارش می کرد و خدیجه این موضوع را از پیامبر پوشیده می داشت. روزی رسول خدا (ص) وارد خانه شد و شنید خدیجه با کسی سخن می گوید. فرمود: ای خدیجه! با چه کسی سخن می گویی؟ گفت: با جنینی که در شکم من است و او با من سخن می گوید و انس می گیرد. فرمود: ای خدیجه! این جبریل است که به من مژده می- دهد که جنین تو دختر من است و پاک و فرخنده است و خداوند متعال نسل مرا از او قرار داده است و گروهی از فرزندان او پیشوایان و خلیفه های خداوند بر زمین پس از پایان یافتن پیامبری خواهند بود. خدیجه همچنین دوران بارداری خود را گذراند و چون هنگام زایمان او نزدیک شد، به گروهی از زنان قریش و بنی هاشم پیام داد: پیش من آیید و قابلگی مرا بر عهده بگیرید. آنان پیام دادند که تو از سخن ما سرپیچی کردی و آن را نپذیرفتی و با محمد، یتیم ابو طالب که فقیر و مستمند است، ازدواج کردی. ما پیش تو نمی آییم و کمکی نخواهیم کرد. خدیجه از این پیام اندوهگین شد. در همان حال چهار زن گندمگون بلند قامت که شبیه به زنان بنی هاشم بودند، پیش او آمدند. خدیجه نخست از دیدن ایشان ترسید. یکی از آنان گفت: ای خدیجه! اندوهگین مباش. ما فرستادگان پروردگار تو و خواهران تو هستیم. من ساره ام و این آسیه دختر مزاحم و همدم و ندیم تو در بهشت است. این هم مریم دختر عمران و این هم کلثوم خواهر موسی بن عمران است. خداوند ما را پیش تو فرستاده است تا عهده دار کارهای تو باشیم. یکی از ایشان سمت راست خدیجه و دیگری سمت چپ او و یکی پشت سرش و دیگری پیش رویش نشستند و خدیجه فاطمه (ع) را پاک و پاکیزه زایید و چون فاطمه به زمین رسید، نور و پرتوی از او سر زد و تمام خانه های مکه و همه خاور و باختر زمین از آن پرتو روشن شد و ده تن از فرشتگان (حور العین) آمدند که همراه هر یک طشتی و ابریقی آکنده از آب کوثر بود. زنی که برابر خدیجه نشسته بود، آب کوثر را گرفت و فاطمه (ع) را با آن شست و دو جامه سپید که از شیر سپیدتر و از مشک خوشبوتر بود آوردند و فاطمه (ع) را در آن پیچیدند. آنگاه همان بانو از فاطمه (ع) خواست سخن بگوید و فاطمه به سخن آمد و گفت: شهادت و گواهی می دهم که خدایی جز پروردگار یگانه نیست و پدرم رسول خدا و سرور پیامبران است و شوهرم سرور اوصیاء است و فرزندانم گزیده ترین نوه های پیامبرانند، و سپس به آن چهار بانو سلام داد و نام هر یک از ایشان را بر زبان آورد و آن زنان به فاطمه (ع) لبخند زدند و آنان و فرشتگان و ساکنان آسمانها به یک دیگر مژده دادند و در آسمان پرتوی رخشنده آشکار شد که فرشتگان پیش از آن آن را ندیده بودند و آن چهار بانو به خدیجه گفتند: ای خدیجه! این دختر پاک و پاکیزه و فرخنده خود را بگیر که در آن و نسل آن برکت و فرخندگی داده شده است. خدیجه شاد و خندان فرزند خویش را در آغوش گرفت و پستان خود را که پر شیر شده بود در دهانش نهاد و فاطمه (ع) در هر روز به اندازه یک ماه رشد می کرد و در هر ماه به اندازه یک سال- که کودکان دیگر رشد می کنند- رشد می کرد. (ای نفس صبر و شکیبایی کن هر چند که به فاطمه دختر رسول خدا و دو پسرش ظلم و ستم شد. این همان بانوی بزرگواری است که احمد مختار (ص) پدر اوست و جبریل که امین خداوند است او را پرورش داده است. خداوند متعال فاطمه را از گناه و شک و تردید پاک فرموده است و او را تصفیه و تزکیه کرده است.»