فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس دهم در ذکر فضائل امیر المؤمنین علی بن ابی طالب صلوات الله علیه

ابن عباس و علی بن الحسین (ع) گفته اند: این آیه «از مردم کسی است که جان خود را در راه رضای خدا می فروشد و خداوند به بندگان مهربان است.» در باره علی (ع) نازل شده است. و ابن عباس می گوید: هر آیه یی که در آن یا ایها الذین آمنوا است، مصداق کامل و فرد مشخص و امیر آن علی (ع) است.
و ابن عباس گفته است: به خدا سوگند، منظور از صالح المؤمنین علی است و خداوند می فرماید: خدا خود و جبریل و مردان صالح با ایمان و فرشتگان یاور و مددکار پیامبرند. همچنین ابن عباس می گوید: این گفتار خداوند که می فرماید «از خدای بترسید و با راستگویان باشید» منظور از راستگویان علی است و در آیه دیگری که می- فرماید «کسی که به راستی آمد و کسی که او را تصدیق کرد» محمد (ص) و علی (ع) هستند. در باره این آیه که «همانا و به درستی که تو بیم دهنده یی و برای هر قوم راهنمایی است»، علی (ع) فرموده است: راهنما منم. ابن عباس می گوید، پدرم عباس بن عبد المطلب افتخار کرد و گفت: من عموی محمد (ص) و دارای منصب سقایت و آب رسانی به حاجیان هستم و از علی برترم.
شیبة بن عثمان بن طلحه هم گفت: من کعبه را آباد می دارم و پرده دار کعبه ام، پس من از علی برترم. در همان حال که آن دو چنین می گفتند، علی شنید و فرمود که من از شما برترم، زیرا در راه خدا جهاد می کنم، و خداوند این آیه را نازل فرمود: «آیا مرتبت سقایت و آب رسانی به حاجیان و تعمیر کردن مسجد الحرام را با مقام آن کس که به خدا و روز قیامت ایمان آورده و در راه خدا جهاد می کند برابر می دانید؟ هرگز در نزد خداوند یکسان نخواهند بود.» از امام باقر (ع) هم نزدیک به همین مضمون روایت شده است. ابن عباس گفته است: منظور از مصداق کامل آیه و تعیها اذن واعیة (گوش شنوای هوشمندان این و پند و اندرز را تواند شنید) علی (ع) است. و پیامبر (ص) فرموده اند: ای علی! من از خداوند مسألت کردم که گوش ترا گوش شنوا قرار دهد و خداوند پذیرفت. همچنین ابن عباس می گوید: «همانا که از خداوند، بندگان عالم او می ترسند.» و علی از خداوند می ترسد و بیم دارد و به تمام اموری که خداوند واجب کرده است عمل می کند و در راه او جهاد می کند و چون برای جنگ در صف می ایستد، همچون بنیان استوار است که خداوند می فرماید: «همانا که خداوند دوست دارد کسانی را که در راه او صف کشیده، همچون بنیاد استوار می ایستند.» و علی در هر کاری در صدد کسب رضایت خدا و رسول خداست و پیش از او هیچ کس مشرکان را نکشته است. امام باقر (ع) در باره آیه «و کسی که پیش او علم کتاب است» فرموده است:
منظور علی (ع) است که علم همه کتابهای اول و آخر پیش اوست. امام باقر (ع) در مورد این آیه که می فرماید: «و آنگاه بهشتیان، دوزخیان را ندا کنند که ما آنچه را خدای ما به ما وعده داده بود به حقیقت دریافتیم، آیا شما هم آنچه را که خدایتان وعده داده بود دریافتید؟ گویند: آری. در این هنگام منادی ندا می کند میان ایشان که لعنت خدا بر ستمکاران.» گوید آن موذن و منادی علی (ع) است. و ابن عباس در مورد آیه «طوبی لهم» می گوید: طوبی درختی در بهشت است که بیخ و اصل آن در خانه علی (ع) است و هیچ خانه یی در بهشت نیست مگر آنکه شاخی از آن درخت در آن قرار دارد و هیچ چیزی خداوند نیافریده مگر آنکه زیرا آن درخت است. همچنین زیر آن درخت انجمن بهشتیان است که نعمت خداوند را بر خود یاد می کنند و در زیر آن درخت توده های مشک و عبیر بیشتر از توده های ریگ و شن است که زیر درختان این جهان قرار دارد.
امام صادق (ع) در تفسیر آیه ثلة من الاولین (جمعی از پیشینیان) فرموده است:
هابیل و مؤمن آل فرعون و صاحب یاسین هستند و در باره و قلیل من الآخرین (اندکی از متاخران) فرموده است: علی (ع) است. امام باقر (ع) در باره تفسیر این آیه که خداوند می فرماید: «بگو این راه من است که با بصیرت به سوی خدا فرا می خوانم، من و کسی که از من پیروی کند»، فرموده است: منظور از پیرو رسول خدا علی (ع) است و امام باقر گفته است که رسول خدا (ص) خود به علی فرمودند مصداق کامل این آیه «همانا کسانی که ایمان آورند و کار نیک انجام دهند، آنان بهترین مردمند» تو و شیعیان تو هستید و وعده گاه ما کنار حوض کوثر و هنگام حشر مردم که در آن هنگام تو و شیعیانت سیر و سیراب و دارای چهره های درخشان خواهید بود. امام صادق (ع) در مورد آیه و بالوالدین احسانا فرموده است: منظور از والدین محمد و علی است. ابن عباس در تفسیر این آیه «آنان که اموال خود را، شب و روز، آشکار و نهان، انفاق می کنند» می گفته است: در مورد علی (ع) نازل شده است و چهار درهم داشت که یک درهم شب و یک درهم روز و یک درهم پوشیده و یک درهم آشکارا صدقه داد. پیامبر (ص) در ذیل این آیه: «و همانا این راه من است که مستقیم است و از آن پیروی کنید و راههای گوناگون را پیروی مکنید که شما را پراکنده سازد» فرموده اند: از خدای خواستم که این را در علی قرار دهد. زید بن علی گفته است: منظور از ایمان در این آیه «هر کس به ایمان کفر ورزد، به درستی که عملش تباه شده و او در رستاخیز از زیان کاران است» علی و ولایت اوست. امام باقر (ع) در تفسیر این آیه: «این به آن سبب است که ایشان آنچه را که خداوند را خشمگین ساخت پیروی کردند و خشنودی خداوند را مکروه داشتند و اعمال ایشان تباه شد.» فرموده است: آنان علی را خوش نمی داشتند و حال آنکه خداوند در جنگ بدر و حنین و در بطن النخلة و روز هشتم و نهم ذیحجه فرمان به ولایت او داده بود و در حدیبیه و جحفه و غدیر خم، پانزده آیه در فضیلت علی (ع) نازل فرموده است. ابن عباس در تفسیر این آیه «بگو به فضل خدا و رحمت او سخت شادمان باشند که بهتر از همه چیزهایی است که جمع می کنند.» می گوید: فضل خداوند یعنی پیامبر و رحمت خدا یعنی علی (ع). شریک بن عبد الله در تفسیر این آیه «ای کسانی که ایمان آورده اید! همگی در مقام تسلیم در آیید.» می گوید: منظور امامت و ولایت علی (ع) است. ابن عباس در تفسیر این آیه «اطاعت کنید از خدا و اطاعت کنید رسول و اولی الامر را.» می گوید: منظور فرماندهان سریه ها هستند و علی نخستین ایشان است. پیامبر فرموده است: هر کس یک بار سوره اخلاص را بخواند چنان است که یک سوم قرآن را خوانده باشد و آنکه دو بار بخواند چنان است که دو سوم قرآن را خوانده باشد و هر کس آن را سه بار بخواند چنان است که قرآن را دور و ختم کرده باشد. همانا هر کس علی را با دل دوست بدارد، ثواب و پاداش یک سوم این آیه (سوره) به او می رسد و هر کس او را با دل و دست دوست بدارد، خدای دو سوم پاداش را به او می دهد و هر کس او را با دل و دست و زبان دوست بدارد، تمام پاداش به او داده می شود. امام باقر (ع) در مورد این آیه «هر کس کار نیکی بیاورد برای او بهتر از آن است و هر کس کار بدی بیاورد با چهره در آتش می افتد.» فرموده است: کار نیک و حسنه، ولایت و محبت علی است و کار بد دشمنی و ستیزه با علی است و عملی با آن پذیرفته نمی شود. پیامبر (ص) در مورد این آیه «همانا کسانی که ایمان آوردند و نیکوکاری کردند، خداوند رحمان به زودی برای ایشان مودت قرار می دهد.» فرموده اند: مصداق کامل آن علی (ع) است و در مورد آیه بعد از این آیه «و همانا حقایق قرآن را تنها به زبان تو آسان کردیم، تا به آن پرهیزکاران را مژده دهی و قوم لجوج و ستیزه جو را بیم دهی.» فرموده اند: پرهیزکار علی (ع) و قوم ستیزه جو بنی امیه اند. ابن مسعود در مورد این آیه که «خداوند جنگ را از مؤمنان کفایت فرمود و خداوند قوی و عزیز است.» می گفته است: یعنی به وجود علی (ع) جنگ را از آنان کفایت فرمود. ابن عباس می گوید: پیامبر (ص) به علی (ع) فرمان داد که در بستر ایشان بخوابد و پیامبر (ص) رفت. علی برد سبز پیامبر را بر خود کشید و خوابید. برخی از دشمنان گفتند: حمله کنید. برخی دیگر گفتند: اکنون که خوابیده است و اگر می خواست بگریزد تاکنون گریخته بود و چون صبح شد علی (ع) برخاست. او را گرفتند و گفتند: پیامبرت کجاست؟ گفت: نمی دانم، و خداوند متعال در مورد خوابیدن علی (ع) در بستر پیامبر (ص) این آیه را نازل فرمود: «و از مردم کسی است که جان خود را برای کسب خشنودی خداوند می فروشد.» بریده اسلمی می گوید: هر گاه همراه پیامبر (ص) سفر می کردیم، علی (ع) بار و بنه پیامبر را بر می داشت و هر گاه جایی فرود می آمدیم، از آن مواظبت می کرد و اگر اصلاحی لازم می دید انجام می داد هر چند پینه دوختن به کفش بود. در جایی فرود آمدیم و علی شروع به اصلاح و پینه زدن کفش پیامبر کرد. در این حال ابو بکر وارد شد. پیامبر به او فرمودند: برو به امیر المؤمنین سلام کن. ابو بکر گفت: ای رسول خدا! با اینکه شما زنده اید؟ فرمودند: آری. پرسید: امیر المؤمنین کیست؟ فرمودند: همانی که کفش را پینه می زند. در این هنگام عمر آمد. به او هم همین گونه فرمودند. بریده می گوید: من هم که به حضور پیامبر رسیدم، همان گونه فرمودند و من به علی همان گونه که آنان سلام دادند، سلام دادم. ابو سعده می گوید: علی (ع) را دیدم از دار الاماره بیرون آمد. نزدیک رفتم و سلام دادم. دستم را در دست خویش گرفت و به راه افتاد و کنار خانه فرات آمد و پیراهنی از آن خرید که بلند بود و سه یا چهار درهم بهای آن را پرداخت و پوشید و آستینهای آن به اندازه بود. امام باقر (ع) نقل می فرماید: که علی (ع) پیراهنی سنبلانی (منسوب به جایی است) به چهار درهم خرید و پیش خیاطی آمد و دستور فرمود: مقداری از آستینهای آن را که بلندتر از سر انگشتان ایشان بود، قطع کند. اصبغ بن نباته ضمن خبری طولانی می گوید: امیر المؤمنین علی (ع) همراه قنبر به بازار پارچه فروشان آمد و بهای دو پیراهن را از فروشنده یی پرسید و سپس فرمود: دو پیراهن به من بفروش. آن مرد علی (ع) را شناخت و گفت: ای امیر المؤمنین! هر چه لازم داشته باشید، پیش من موجود است. همین که آن مرد علی (ع) را شناخت، آن حضرت از خرید منصرف شد و کنار دکان نوجوانی آمد و گفت: دو جامه به من بفروش. پس از چانه زدن به هفت درهم توافق کردند. یکی که بهتر بود به چهار درهم و دیگری به سه درهم و به غلام خود قنبر فرمود: یکی از این دو جامه را برای خودت بردار و او آن را که چهار درهم ارزش داشت برداشت و علی (ع) پیراهنی را که سه درهم بود پوشید و گفت: خدا را شکر که جامه یی به من عنایت فرمود تا برهنگی خویش را بپوشم و میان خلق او آراسته باشم. سپس به مسجد آمد و مشتی شن برای زیر سر خود جمع فرمود و دراز کشید. در این هنگام پدر آن نوجوان به مسجد آمد و گفت: پسرم ترا نشناخته است و این دو درهم سود فروش آن دو پیراهن است و بگیرید. فرمود: چنین نخواهم کرد، زیرا او با من و من با او چانه زدیم و با رضایت یک دیگر به آن مبلغ اتفاق کردیم. و روایت شده است که امیر المؤمنین (ع) به بازار کرباس فروشان آمد و با مردی تنومند روبرو شد و فرمود: فلانی! آیا دو پیراهن که ارزش آن پنج درهم باشد داری؟
آن مرد گفت: ای امیر مؤمنان آنچه بخواهی دارم. همین که آن مرد امام (ع) را شناخت، علی از معامله با او منصرف شد و کنار دکان نوجوانی ایستاد و گفت: آیا دو پیراهن داری که پنج درهم باشد؟ گفت: آری، و آن دو پیراهن را خرید یکی را به سه درهم و دیگری را به دو درهم و فرمود: ای قنبر! پیراهنی را که سه درهم است تو بردار. قنبر گفت تو به آن شایسته و سزاوارتری که به منبر می روی و برای مردم خطبه می خوانی. فرمود: نه، که تو جوانی و در تو آرزوی جوانان است و من از خدای خود آزرم می کنم که از تو بهتر بپوشم که شنیدم رسول خدا (ص) می فرمود:
به بردگان خود از آنچه خودتان می پوشید بپوشانید و از آنچه خودتان می خورید بخورانید، و چون علی (ع) پیراهن را پوشید، دست خود را در آستین آن کشید و چون بلندتر از سر انگشتانش بود به پیراهن فروش فرمود: اضافه آن را قطع کند و چنان کرد. پیراهن فروش گفت: صبر کن تا لبه آستین را بدوزم. فرمود: به همان حال رهایش کن که اجل شتابان تر از این است.
پیامبر (ص) فرموده اند: چون خداوند مرا به آسمان و معراج برد سه مورد را در باره علی به من وحی فرمود که او امام متقیان و سرور مؤمنان و رهبر سپید چهرگان است. مردی به امیر المؤمنین (ع) گفت: می خواهم از سه چیز که در تو وجود دارد بپرسم. نخست از کوتاهی قامت تو، دوم از ستبری سینه ات، سوم از اینکه چرا موهای جلو سرت ریخته است. علی (ع) فرمود: خدای متعال مرا نه بلند و نه کوتاه بلکه معتدل و میانه بالا آفریده است. به هر کوتاه قامت و بلند قامت که ضربه بزنم به دو نیم می سازم. ستبری سینه من بدان جهت است که رسول خدا بابی از دانش به من آموخت که از آن هزار باب سرچشمه می گیرد و این بزرگی علم است و اما ریختن موهای سرم به سبب کوشش و پیکار با هماوردان و پوشیدن جامه سپید است. پیامبر (ص) فرموده اند: در قیامت کسی جز ما که چهارتن هستیم سواره نخواهد بود. عباس بن عبد المطلب برخاست و گفت: ای رسول خدا! آنها کیستند؟
فرمود؟ اما من سوار بر براق خواهم بود که چهره اش چون چهره آدمیان و گونه هایش چون گونه های اسب و عرق آن چون مروارید سفته و گوشهایش از زبرجد سبز و چشمانش به درخشندگی ستاره زهره است که همچون دو ستاره پر فروغ می درخشد و پرتوی چون پرتو خورشید دارد. از زیر گلویش رشته های گهر فرو می ریزد. بسیار خوش ترکیب و دارای دست و پای کشیده است. نفس او همچون نفس آدمیان است.
سخن را می شنود و می فهمد. از خر بزرگتر و از استر کوچکتر است. عباس پرسید:
دیگر کیست؟ فرمود برادرم صالح که بر آن ناقه که خدایش ارزانی داشته و قومش آن را پی زدند و کشتند سوار خواهد بود. عباس پرسید: ای رسول خدا! دیگر کیست؟ فرمود: عمویم حمزه، پسر عبد المطلب که شیر خدا و شیر رسول خدا و سالار شهیدان است و او بر این ناقه عضبای من سوار خواهد بود. عباس پرسید: ای رسول خدا! دیگر کیست؟ فرمود: برادرم علی بر ناقه یی از ناقه های بهشت سوار خواهد بود که لگام آن از مروارید آبدار است و بر او محملی از یاقوت سرخ است و خوشه های آویخته از گهر سپید دارد. بر سر علی تاجی از نور و بر تن او دو حله سبز و به دستش لوای حمد و ستایش خواهد بود و جار می زند که اشهد ان لا اله الا الله وحده لا شریک له و اشهد ان محمدا عبده و رسوله . مردمان می گویند: این کسی جز فرشته یی مقرب، یا پیامبری مرسل، یا از حاملان عرش نخواهد بود. سروشی از بارگاه الهی بانگ بر می دارد که این نه فرشته مقرب است و نه نبی مرسل و نه از حاملان عرش. این علی بن ابی طالب است که وصی رسول پروردگار جهانیان و پیشوای پرهیزگاران و رهبر سپید چهرگان است. و رسول خدا فرموده اند: خداوند متعال پنج چیز به من عنایت فرموده است و پنج چیز به علی (ع) ارزانی داشته است. به من جوامع الکلم داده و به علی جوامع العلم ارزانی داشته است. مرا پیامبر و او را وصی قرار داده است. به من کوثر و به او سلسبیل لطف کرده است. به من وحی و به او الهام بخشیده است و مرا شبانه به آسمان برد و برای او درهای آسمانها و پرده ها را گشود. عامر شعبی می گوید: امیر المؤمنین علی نه گفتار بالبدیهه دارد که چشم بلاغت را خیره ساخته و جواهر حکمت را کم بها کرده است و هیچ کس نتواند که یکی مانند آن بیاورد. سه گفتار از آن در نیایش است و سه گفتار در حکمت و سه گفتار در فرهنگ و ادب. اما آن سه که در نیایش است، این کلمات است: «پروردگارا برای من کمال عزت است که برای تو بنده باشم و برای من کمال فخر است که تو پروردگار من باشی. تو چنانی که من دوست می دارم. مرا آنچنان که خود دوست بداری قرار بده.» اما آن سه که در حکمت است این کلمات است: «ارزش هر مرد آن چیزی است که آن را نیکو بداند. هلاک نشد مردی که اندازه خویش را شناخت. مرد زیر زبان خویش پنهان است.» و آن سه که در فرهنگ و ادب است این کلمات است:
«بر هر کس که می خواهی بخشش کن تا امیر او شوی، و به هر کس می خواهی نیازمند باش تا اسیر او شوی، و از هر کس می خواهی بی نیازی بجوی تا همچون او باشی.» پیامبر (ص) فرموده اند: جبریل در حالی که شاد و گشاده رو بود پیش من آمد.
گفتم: ای حبیب من! اکنون با آنکه بسیار شاد و خرمی به من بگو منزلت و مقام برادر و پسر عمویم علی بن ابی طالب در پیشگاه خداوندش چگونه است؟ گفت: سوگند به کسی که ترا به حق برای نبوت و پیامبری برگزیده است، من این بار فقط برای همین موضوع به زمین آمده ام. ای محمد! خداوند علی اعلی به شما دو تن سلام می رساند و می فرماید: محمد پیامبر رحمت من است و علی بر پا دارنده حجت من است. هر کس که علی را دوست داشته باشد عذابش نمی کنم، اگر چه گناهکار باشد و هر کس علی را دشمن بدارد بر او رحم نمی کنم، اگر چه فرمانبردار باشد. آنگاه رسول خدا فرمودند: چون روز قیامت برسد جبریل به حضور من می آید و لوای ستایش و حمد همراهش خواهد بود و هفتاد قطعه است که هر قطعه آن فراختر از ماه و خورشید است و من بر کرسی یی از کرسیهای رضوان و بر فراز منبری از منبرهای قدس خواهم بود. آن لوا را می گیرم و به علی می دهم. عمر برخاست و گفت: ای رسول خدا! چگونه علی یارای حمل آن لوا را خواهد داشت و حال آنکه خودت فرمودی که هفتاد قطعه است و هر قطعه آن بزرگتر از ماه و خورشید. پیامبر فرمودند:
خداوند روز قیامت به علی (ع) نیرویی چون نیروی جبرئیل و پرتوی چون پرتو آدم و بردباری یی چون بردباری رضوان و زیبایی و جمالی چون جمال یوسف و صدایی شبیه صدای داود ارزانی می فرماید و اگر نه این بود که داود خطیب بهشت است، به علی هم صوتی چون صوت او داده می شد، و علی نخستین کس است که از سلسبیل و زنجبیل می آشامد. هر گامی که علی بر صراط می نهد جای پای دیگرش استوار می شود و همانا برای علی و شیعیانش در پیشگاه خداوند متعال منزلتی است که همگان بر آنان غبطه می خورند. پیامبر (ص) فرموده اند: بر در بهشت نوشته شده است لا اله الا الله، محمد رسول الله، علی اخو رسول الله ، و این نوشته دو هزار سال پیش از آفرینش آسمانها و زمین نوشته شده است. و پیامبر (ص) فرموده اند: علی در آسمانها همچون خورشید برای مردم است و در آسمان دنیا همچون ماه تابان است. خداوند به علی چنان فضیلتی عنایت کرده است که اگر بر اهل زمین بخش شود همه شان را فرا می گیرد و چنان فهمی به او ارزانی فرموده است که اگر بر مردم زمین بخش شود همگان را فرا می گیرد. نرمی و ملایمت او چون نرمی لوط (ع) و خلق او شبیه خلق یحیی و زهدش چون پارسایی ایوب و بخشندگی او چون بخشندگی ابراهیم و بهجت او چون بهجت سلیمان و نیروی او چون نیروی داود است. نام علی بر تمام حجابها و پرده های بهشت نبشته است و خدای من مرا به او مژده داد که علی در نزد خلق ستوده و نزد فرشتگان پاک و پاکیزه است و ویژه من است و چراغ هدایت است و دوست من است و خدای مرا به او انس داده است. و از خدای خود خواستم که او را پیش از من نمیراند و قبض روح نفرماید، و از خدای خواستم که او را به درجه شهادت نائل فرماید، و وارد بهشت شدم و در آن فرشتگان علی (حوران علی) را دیدم که بیش از برگ درختان بودند و کاخهای او را دیدم که به شمار انسانها بود. و علی از من است و من از علی هستم. هر کس علی را دوست بدارد همانا مرا دوست داشته است.
دوستی علی نعمت است و پیروی کردن از او فضیلتی است که فرشتگان سر تسلیم به آن فرو آورده اند و صالحان جن آن را پذیرا شده اند. هیچ کس پس از من بر زمین پای ننهاده است مگر اینکه علی (ع) برتر و عزیزتر از اوست. علی (ع) راه روشن هدایت است که هرگز شتاب زده نیست و تباهی و فساد را بر او راهی نیست. از شکم هیچ مادری پس از من کسی به کرامت علی متولد نشده است. او به هر جا که فرود آید آنجا فرخنده است. خدای بر او حکمت را نازل فرموده است و با فهم و دانش او را سیراب فرموده است. فرشتگان با او همنشینی می کنند، بدون آنکه او ایشان را ببیند، و اگر قرار بود بر کسی پس از من وحی شود به او وحی می شد.
خداوند محافل و انجمنها را به او می آراید و لشکرها را به او گرامی می دارد و سرزمینها را به او سرسبز و خرم می کند و سپاهها را با وجود او عزت می بخشد.
مثل او همچون مثل کعبه است که باید او را زیارت کرد و او از کسی دیدار و زیارت نمی کند و همچون ماه است که چون ظاهر شود تاریکی را روشن می کند و چون خورشید است که با طلوع خود همه جا را روشن و نورانی می سازد. خداوند او را در کتاب خود توصیف فرموده است و با آیات خود او را ستوده است و آثار علی را در کتاب خویش وصف کرده و منازل و مراتب او را برافراشته است. او در حال حیات خود کریم و بزرگوار و در حال مرگ شهید و آگاه است. پیامبر (ص) فرموده اند: خدای عز و جل یک صد و بیست و چهار هزار پیامبر آفریده است که من از همه شان، بدون اینکه افتخار کنم، در پیشگاه الهی گرامی ترم و خدای عز و جل به همین شمار وصی آفریده است که علی (ع) از همه شان در پیشگاه خداوند گرامی تر و برتر است. و روایت شده است که هر گاه شب به پیامبر (ص) وحی می شد، شب را به صبح نمی رساند مگر آنکه علی را از آن آگاه می فرمود و اگر روز به آن حضرت وحی می شد، آن روز را به شب نمی رساند مگر آنکه علی را از آن آگاه می فرمود. ابو سعید خدری می گوید: از پیامبر (ص) در باره این گفتار خداوند در سوره نمل که می فرماید: «گفت آن کسی که علمی از کتاب نزدش بود.» پرسیدم که منظور کیست؟ فرمودند: وصی برادرم سلیمان بن داود (ع). گفتم: ای رسول خدا! در باره این آیه سوره رعد که می فرماید: «و کسی که دانش کتاب نزد اوست.» منظور کیست؟
فرمود: این یکی برادر و وصی من علی بن ابی طالب است. و پیامبر فرموده اند: حلقه و کوبه در بهشت یاقوت سرخی بر صفحه های زرین است که چون کوبه را بر صفحه بکوبند از آن بانگ یا علی شنیده می شود. اصبغ بن نباته می گوید: امیر المؤمنین علی (ع) روزی بر منبر کوفه چنین فرمود: من بهترین اوصیاء و وصی سالار پیامبرانم. من امام مسلمانان و پیشوای پرهیزکاران و مولای مؤمنان و همسر سرور زنان همه جهانیانم. من در دست راست خویش انگشتر می کنم و پیشانی بر خاک ساینده ام و من کسی هستم که دو هجرت و دو بیعت کرده ام. سالار جنگهای بدر و حنین و ضربه زننده با دو شمشیر و حمله کننده به پهلوانانم. وارث علم پیشینیان و حجت خداوند پس از پیامبران بر همه جهانیانم و محمد بن عبد الله خاتم پیامبران است. آنان که به من موالات ورزند، مورد مهر و رحمت خدایند و آنان که با من ستیزه ورزند، نفرین و لعنت شدگانند و حبیب من رسول خدا بسیار می فرمود: محبت و دوستی به تو ایمان است و خشم و دشمنی با تو موجب کفر و نفاق، و می فرمود: من خانه حکمتم و تو کلید آنی، و می فرمود:
دروغ می گوید هر کس تصور کند مرا دوست می دارد و ترا دشمن بدارد. عروة بن زبیر می گوید: در مسجد رسول خدا نشسته بودیم و در باره احوال شرکت کنندگان جنگ بدر و بیعت رضوان گفتگو می کردیم: ابو الدرداء گفت:
ای قوم! آیا به شما خبر دهم از کسی که مال او از همه کمتر و پارسایی او از همه بیشتر و کوشش او در عبادت از همه سخت تر بود؟ گفتند: آری، او کیست؟ گفت علی بن ابی طالب است. به خدا سوگند همه کسانی که آنجا بودند از ابو الدرداء روی برگرداندند. آنگاه مردی از انصار به او گفت: ای عویم! سخنی گفتی که هیچ کس با تو موافق و همراه نبود. ابو الدرداء گفت: ای قوم! من آنچه دیده ام می گویم. هر یک از شما هم هر چه دیده است بگوید. من علی بن ابی طالب را کنار محله بنی نجار دیدم که از همراهان خود کنار گرفته و خود را در گوشه های نخلستان پنهان کرده است. در آغاز من پنداشته بودم که علی به خانه اش رفته است. ناگاه آوای اندوهگین و نغمه دل انگیزی شنیدم که می گفت: پروردگارا چه بسیار موارد هلاک و نابودی را که از من باز بردی و نعمت به من ارزانی داشتی و چه بسیار دشواریها که با کرم خود آن را گشودی. پروردگارا اگر عمر من در نافرمانی از تو دراز شود گناه من در نامه عمل من بزرگ خواهد شد و من به چیزی جز آمرزش تو آرزو نبسته ام و جز به رضوان و خشنودی تو امیدوار نیستم. این صدای جان سوز مرا به خود متوجه کرد و از پی آن رفتم. ناگاه دیدم علی بن ابی طالب است. خود را از او پوشیده داشتم تا مناجاتش را بشنوم و از جای خود تکان نخوردم. علی (ع) در آن دل شب نخست چند رکعت نماز گزارد و باز به دعا و تضرع و گریه روی آورد و شروع به بث و شکوی کرد و از جمله راز و نیاز او با خداوند این گفتار بود که، پروردگارا! هر گاه به عفو تو می اندیشم گناهم بر من سبک می شود و هر گاه به شدت سختگیری تو می اندیشم گرفتاری و بلای من سخت می- شود. وای بر من اگر در کارنامه خویش گناهی را ببینم و بخوانم که آن را فراموش کرده باشم و تو آن را به حساب آورده باشی و بگویی فرو گیریدش. وای، وای بر چنان گرفتاری که عشیره اش او را نمی تواند نجات دهد و قبیله اش برای او سودی نمی- رساند و چون نامش را در زمره گنهکاران اعلان کنند فرشتگان بر او رحمت می- آورند. ای وای از آتشی که جگرها و کلیه ها را می سوزاند و گوشت و پوست را می کند و از میان می برد. ای وای از فرو گرفتن شراره یی از شراره های آتش. آنگاه علی سخت گریست و ناگاه نه صدایی از او شنیدم و نه حرکتی از او دیدم. با خود گفتم: از شدت بی خوابی و شب زنده داری خواب بر او چیره شد و حال آنکه باید هم اکنون او را برای نماز صبح بیدار کنم. ابو الدرداء می گوید: خود را پیش او رساندم. دیدم همچون چوب خشکی به زمین افتاده است. حرکتش دادم. دیدم هیچ تکان نمی خورد. آنچه کوشش کردم اثری نکرد. گفتم: انا لله و انا الیه راجعون. به خدا سوگند که علی بن ابی طالب درگذشته است. شتابان به سوی خانه اش حرکت کردم که به آنان خبر دهم. فاطمه (ع) فرمود: ای ابو درداء! داستان چگونه بود و چون گفتم، فرمود: ای ابو درداء! به خدا سوگند این حالت غشی است که از بیم خداوند او را فرا می گیرد. مقداری آب آوردند و بر چهره اش زدند. به هوش آمد و به من نگریست که می گریستم. فرمود: ای ابو درداء! از چه می گریی؟ گفتم: از آنچه تو بر سر خود می آوری. فرمود: ای ابو درداء! پس چگونه خواهد بود آنگاه که مرا برای حساب فرا خوانند و گنهکاران یقین به عذاب کنند و فرشتگان خشن و نگهبانان تندخو بر من گماشته شوند و من در پیشگاه ملک جبار بر پا باشم و دوستان مرا تسلیم کرده باشند و همه اهل دنیا بر من رحمت آورند. در آن حال رحمت و دلسوزی تو بر من بیش از این خواهد بود، آن هم در پیشگاه کسی که هیچ پوشیده یی بر او پوشیده نمی ماند. آنگاه ابو درداء به آن گروه گفت: به خدا سوگند من چنین حالی در هیچ یک از اصحاب پیامبر (ص) ندیدم . از جابر بن عبد اللَّه انصاری روایت شده که می گفته است: چون علی (ع) خبر فتح خیبر را برای پیامبر (ص) آورد، پیامبر به او فرمودند: اگر بیم آن نبود که گروههایی از امت من در باره تو همان چیزی را بگویند که مسیحیان در مورد عیسی بن مریم (ع) می گویند، در مورد تو سخنانی می گفتم که بر هیچ گروهی نگذری مگر آنکه از زیر پای تو خاکی را که بر آن قدم می نهی بردارند و اضافه آب وضوی ترا برای طلب شفا بگیرند. و برای تو همین بس است که تو از من و من از تو هستم. تو از من میراث می بری و من از تو و تو نسبت به من چون هارون نسبت به موسی هستی، جز آنکه پس از من پیامبری نیست. تو تعهدات و ذمه مرا انجام می دهی و به روش من و برای حفظ سنت من جنگ می کنی و تو فردا کنار حوض کوثر جانشین منی و نخستین کس خواهی بود که جامه بهشتی بر او پوشیده می شود و نخستین کس از امت من خواهی بود که وارد بهشت می شوی و شیعیان تو بر منبرهای نور و با چهره های درخشان اطراف من خواهند بود و برای ایشان شفاعت می کنم و آنان فردا در بهشت همسایگان من خواهند بود. هر کس با تو در نبرد باشد با من در نبرد است و هر کس با تو در صلح باشد با من در صلح است. نهان تو نهان من و آشکار تو آشکارای من است. راز سینه تو راز سینه من است و فرزندان تو فرزندان منند. تو وعده های مرا برآورده می سازی و حق همراه تو و بر دل و زبان تو جاری است. ایمان میان چشمهای تو و آمیخته با خون و گوشت تو است، همچنان که با خون و گوشت من آمیخته است. هرگز کسی که ترا دشمن بدارد، کنار حوض کوثر پیش من نخواهد آمد و هرگز کسی که ترا دوست داشته باشد، از حوض کوثر محروم نخواهد بود و با تو کنار حوض کوثر خواهد آمد. علی (ع) به سجده افتاد و گفت: سپاس خداوندی را که بر من نعمت اسلام را ارزانی داشت و قرآن به من آموخت و مرا محبوب بهترین مردمان که خاتم پیامبران است قرار داده است و این همه احسان و فضل خداوند بر من است. پیامبر (ص) فرموده: اگر تو نباشی مؤمنان پس از من شناخته نمی شوند .
ابو سعید خدری می گوید، پیامبر (ص) می فرمودند: هر گاه از خداوند چیزی مسألت می کنید و می خواهید، برای من از خداوند تقاضای وسیله کنید. پرسیدم:
وسیله چیست؟ فرمود: درجه من در بهشت است و آن نردبامی هزار پله است که میان هر پله فاصله دویدن یک ماه است تیزرو است. پله های آن از گوهر و زبرجد و یاقوت و زر و سیم است. روز رستاخیز این نردبام (پلکان) را می آورند و بر جایگاه نردبامهای دیگر پیامبران می نهند و این پلکان میان آنان همچون ماه نسبت به ستارگان درخشنده است. در آن روز هیچ پیامبر و شهید و صدیقی باقی نمی ماند مگر اینکه می گوید: خوشا به حال کسی که این درجه از اوست. در این هنگام سروشی از سوی خداوند متعال ندا می دهد و این ندا را همه پیامبران و مردم می شنوند که این درجه محمد است. آنگاه من در حالی که جامه یی از نور پوشیده ام و تاج کرامت بر سر دارم پیش می آیم و علی بن ابی طالب پیشاپیش من حرکت می کند و لوای من که همان لوای حمد و ستایش است و بر آن نوشته شده است «لا اله الا الله ، رستگاران کسانی هستند که به عنایت خداوند فایز آیند» در دست علی بن ابی طالب است و چون از کنار پیامبران بگذریم، می گویند: این دو فرشته مقربند که تا کنون آنان را ندیده ایم و نمی شناسیم و چون از کنار فرشتگان می گذریم، می گویند: این دو پیامبر مرسلند.
من از آن پلکان بالا می روم و علی هم از پی من می آید و من به بالاترین پله می روم و علی بر یک پله پایین تر از من قرار می گیرد و در آن حال هیچ پیامبر و صدیق و شهیدی باقی نمی ماند، مگر اینکه می گوید: خوشا به حال این دو بنده، چقدر در پیشگاه خداوند گرامی هستند. سروشی از سوی خداوند ندا می دهد و آن ندا را همه پیامبران و صدیقان و شهیدان و مؤمنان می شنوند که این حبیب من محمد و این ولی من علی است. خوشا به حال کسی که علی را دوست داشته است و دوست می دارد و وای بر آن کس که بر او دشمنی ورزیده و دروغ بسته است. در این حال، ای علی! کسی که ترا دوست داشته باشد، از این سخن آسوده و شاد و چهره اش سپید و درخشان می شود و هر کس که با تو دشمنی ورزیده و جنگ کرده و حق ترا منکر شده است، چهره اش سیاه می شود و پاهایش به لرزه می افتد. و در این هنگام دو فرشته پیش من می آیند. یکی از آن دو رضوان گنجور بهشت و دیگری مالک دوزخ است. نخست رضوان نزدیک می شود و می گوید: ای احمد! سلام بر تو باد. من می گویم: ای فرشته سلام بر تو باد. کیستی؟ چه زیبا رو و چه خوش بویی! می گوید:
من رضوان و گنجور بهشتم و اینها کلیدهای بهشت است که خداوند عزت برای تو فرستاده است، آنها را بگیر. و من می گویم: این عنایت را از خدای خود می پذیرم و سپاس خدا را که چنین فضیلتی به من ارزانی فرمود، آنگاه آن کلیدها را به برادرم علی تسلیم می کنم و چون رضوان برگردد، مالک دوزخ به من نزدیک می شود و سلام می دهد و من به او می گویم: ای فرشته کیستی؟ چهره ات چه زشت و دیدارت چه ناپسند است! می گوید: من مالک دوزخم و این کلیدهای دوزخ است که پروردگار عزت برای تو فرستاده است، آنها را بگیر. من می گویم: این عنایت را از خدای خود پذیرفتم و سپاس او را به این فضیلتی که به من ارزانی فرمود، به برادرم علی تسلیم کن. در این هنگام مالک دوزخ بر می گردد و علی (ع) در حالی که کلیدهای بهشت و دوزخ همراه اوست کنار جهنم می ایستد که شراره می کشد و هیاهو می کند و حرارتش شدت می یابد. علی (ع) مهار آن را در دست دارد و دوزخ می گوید: ای علی! از من فاصله بگیر که پرتو چهره ات شراره های مرا فرو می نشاند و علی می گوید: آرام باش و سپس به آن می گوید: این را بگیر که دشمن من است و این را رها کن که دوست من است و جهنم در آن روز نسبت به علی (ع) مطیع تر است از یکی از غلامان شما نسبت به شما، و علی او را به هر سو که خواهد، چه به راست و چه به چپ، می برد و دوزخ از همه مردم نسبت به اجرای فرمان علی فرمانبردارتر است. پیامبر (ص) فرموده اند: همانا خداوند تبارک و تعالی برای برادرم علی بن-
ابی طالب (ع) فضایلی قرار داده است که شمار آن را کسی جز او نمی داند. هر کس فضیلتی از فضایل او را در حالی که به آن مقر باشد به زبان آورد، خداوند گناهان گذشته و آینده او را می بخشد، هر چند در قیامت گناهش به اندازه گناه همگان باشد، و هر کس فضیلتی از فضایل او را بنویسد، تا آن نوشته باقی است و اثر و نشانی از آن بر جاست، فرشتگان برای او طلب آمرزش می کنند، و هر کس به فضیلتی از فضایل علی گوش فرا دهد، خداوند گناهان او را که از راه گوش شنیده است عفو می- فرماید، و هر کس به یکی از فضائل نبشته او نظر افکند و بخواند، خداوند گناهان او را که از راه نظر بدست آمده است می بخشد و سپس پیامبر (ص) فرمودند: همانا نگریستن به علی بن ابی طالب عبادت است و یاد کردن او عبادت است و ایمان هیچ بنده یی پذیرفته نمی شود مگر به دوستی او و بیزاری جستن از دشمنانش. حبیب بن جهم می گوید: هنگامی که علی (ع) ما را به صفین می برد، به دهکده یی به نام صندوداء فرود آمد و همان دم دستور حرکت داد و از آن دهکده گذشتیم و ما را از سرزمین بدون آبی عبور داد. مالک بن حارث اشتر گفت: ای امیر المؤمنین! آیا مردم را در جای بدون آب فرود می آوری؟ فرمود: ای مالک! همانا خداوند عز و جل به زودی در همین جا آبی به ما لطف خواهد کرد که شیرین تر از عسل و لطیف تر از سر شیر و خنک تر از یخ و رخشنده تر از یاقوت است. ما تعجب کردیم، هر چند گفتار او عجیب نیست. آنگاه در حالی که شمشیر بر دست داشت و ردای خود را بر دوش، حرکت فرمود و کنار قطعه زمین خشکی ایستاد و فرمود: ای مالک! تو و یارانت اینجا را گود کنید. اشتر می گوید: آنجا را گود کردیم. ناگاه به سنگ سیاه بزرگی برخوردیم که بر آن حلقه یی بود که همچون نقره می درخشید. فرمود: این سنگ را بکشید و کنار اندازید. ما همگان که صد مرد بودیم کوشش کردیم و نتوانستیم آن را از جای خود تکان دهیم. امیر المؤمنین علی (ع) در حالی که دست به آسمان بلند کرده بود و به زبان عبری دعایی می خواند نزدیک آمد (متن این دعا در روضة الواعظین و امالی صدوق آمده است.) و سپس آمین گفت و سنگ را کشید و برداشت و چهل ذراع دورتر از لبه چشمه انداخت. مالک می گوید: برای ما آبی شیرین تر از عسل و سردتر از یخ و رخشان تر از یاقوت پیدا شد. همگان از آن آشامیدیم و چهار پایان خود را هم سیراب کردیم. سپس علی (ع) سنگ را بر جای خود نهاد و به ما دستور داد آن را با خاک انباشته کردیم و پوشاندیم و حرکت فرمود. اندکی که رفتیم فرمود:
کدامیک از شما جای آن چشمه را می داند؟ گفتیم همه ما. برگشتیم و آنچه جستجو کردیم از نظر ما پوشیده ماند و به هیچ روی آن را پیدا نکردیم. پنداشتیم که امیر المؤمنین سخت تشنه است، به اطراف رفتیم. ناگاه به صومعه راهبی رسیدیم و نزدیک آن رفتیم. به راهبی برخوردیم که از شدت پیری و فرتوتی ابروهایش چشمهایش را پوشانده بود. به او گفتیم: آیا آب داری که سالار خود را سیراب کنیم؟
گفت: آبی دارم که دو روز است آن را خوشگوار کرده ام و آبی بد مزه آورد. گفتیم:
همین آب را دو روز است که خوشگوار کرده ای؟ پس اگر از آبی که سالار ما به ما آشاماند بیاشامی چه می گویی؟ و موضوع را برای او نقل کردیم. پرسید: این سالار شما پیامبر است؟ گفتیم: نه، ولی او وصی پیامبر است. او با آنکه نخست از ما بیم داشت، همراه ما شد و گفت: مرا نزد سالار خود ببرید. او را به حضور امیر المؤمنین بردیم. همین که علی (ع) او را دید، فرمود: تو شمعونی؟ گفت: آری، ولی این نامی است که مادرم مرا به آن نام نهاده است و کسی جز خداوند بر آن آگاه نبوده است و اکنون تو هستی که از آن اطلاع داری. چگونه از آن مطلع شدی؟ اکنون نشان امامت خود را تکمیل کن تا من هم اعتقاد خویش را به تو تکمیل کنم. امیر المؤمنین فرمود: ای شمعون چه می خواهی؟ گفت: نام و مشخصات این چشمه را بگو. فرمود:
نامش را حوما و از چشمه های بهشتی است که از آن سیصد و سیزده وصی پیامبر آب نوشیده اند و من آخرین آنان بودم که اکنون از آن نوشیدم. راهب گفت: آری من این موضوع را همین گونه در انجیلها دیده ام و شهادتین بر زبان آورد و افزود که گواهی می دهم تو وصی محمد (ص) هستی و امیر المؤمنین از آنجا حرکت فرمود در حالی که راهب پیشاپیش سپاه حرکت می کرد و چون به صفین رسیدند و صفها برای جنگ رویاروی شدند، نخستین کس که شهید شد همین راهب بود. امیر المؤمنین در حالی که از چشمانش اشک می ریخت بر بالین راهب پیاده شد و فرمود: آدمی با کسی مشحور می شود که او را دوست می دارد. این راهب روز قیامت همراه ما و رفیق من در بهشت است. ابو سخیله می گوید: پیش ابو ذر رفتم و گفتم: ای ابو ذر! عجیب غوغایی می- بینم، مرا به چه کاری دستور می دهی؟ گفت: به این دو چیزی که می گویم مواظب باش. نخست کتاب خدا و دوم این شیخ بزرگوار علی بن ابی طالب که من خودم از رسول خدا شنیدم، می فرمود: این مرد نخستین کسی است که به من ایمان آورد و نخستین کسی است که روز قیامت با من مصافحه می کند و او صدیق اکبر و فاروقی است که میان حق و باطل را مشخص می فرماید. و پیامبر (ص) فرموده اند: شبی که مرا به معراج بردند، دیدم بر یکی از پایه های عرش نوشته شده است: «من پروردگارم. خدایی جز من وجود ندارد. بهشت عدن را به دست خود آفریدم. محمد برگزیده من از خلق است که او را به علی تأیید و یاری کردم.» امیر المؤمنین (ع) فرموده اند: رسول خدا (ص) مرا فرا خواندند و فرمودند به یمن بروم تا میان ایشان را اصلاح کنم. گفتم: ای رسول خدا! آنان قومی بسیار و سالخورده اند و من نوجوانی هستم که از سن من چیزی نگذشته است. فرمودند:
چون از گردنه افیق گذشتی و به بالای آن رسیدی با صدای بسیار بلند بگو: ای درختان و ای کلوخها و ای خاکها! محمد رسول خدا به شما سلام می رساند. علی می فرماید: چون به بالای آن گردنه رسیدم و بر یمن مشرف شدم، ناگاه یمنیها را دیدم که با نیزه هایی که به آن سرنیزه زده بودند و کمانهایی که بر دوش گرفته بودند و شمشیرهای برهنه، آهنگ من کردند. من به آواز بلند پیام رسول خدا (ص) را به درختان و خاکها و کلوخها ابلاغ کردم. ناگاه از همه درختان و خاکها و کلوخها بانگ برآمد که بر محمد رسول خدا و بر تو درود و سلام باد و زمین به لرزه درآمد.
دست و پای آن قوم به لرزه درآمد و سلاح از دست ایشان افتاد، و همگی شتابان پیش من آمدند و میان آنان را اصلاح کردم و برگشتم. ابو زید نحوی می گوید، از خلیل بن احمد عروضی پرسیدم: چرا مردم با آن قرابتی که علی (ع) با رسول خدا (ص) داشت و مقامی که میان مسلمانان حائز بود و زحمتی که برای اسلام کشید، او را رها کردند؟ گفت: به خدا سوگند پرتو و نور او بر همگان چیره و در همه مناقب از همگان برتر و پیش بود. ولی مردم به افرادی که نظیر و شکل خودشانند تمایل بیشتری دارند. مگر این شعر شاعر قدیمی را نشنیده ای که می گوید:
«هر شکلی به شکل خود دلبسته است و مگر نمی بینی که فیل با فیل الفت دارد؟» ریاشی در این مورد این دو بیت را از عباس بن احنف نقل می کند که گفته است:
«کسی گفت: چگونه از یک دیگر جدا شدید؟ سخنی گفتم که در آن انصاف است. گفتم: او مانند و به شکل من نبود. به این سبب از او جدا شدم و مردم گوناگون هستند و هم شکل با هم شکل انس دارد.» امیر المؤمنین فرموده است: هیچ آیه یی از قرآن نازل نشده است مگر اینکه می دانم کجا و در باره چه کسی نازل شده است و در چه باره است، آیا در دشت نازل شده است یا در کوه. گفته شد: در باره خودت چه آیه یی نازل شده است؟ فرمود: اگر از من سؤال نمی کردید خبر نمی دادم. در باره من این آیه نازل شده است: «همانا تو بیم دهنده یی و برای هر قوم راهنمایی است.» رسول خدا بیم دهنده است و من راهنمایم به آنچه آورده است.
امام باقر (ع) فرموده است: به خدا سوگند که علی همچون بردگان خوراک می خورد و می نشست و دو پیراهن سنبلانی می خرید و غلامش را آزاد می گذاشت که بهترین آن دو را انتخاب کند و خود دیگری را می پوشید، و اگر آستین آن از انگشتانش بلندتر بود آن را کوتاه می کرد و اگر اندازه قد پیراهن بیشتر از پاشنه های پایش بود آن را می برید. پنج سال حکومت کرد و هیچ خشت پخته و خشت خامی بر هم ننهاد و هیچ ملکی را مخصوص خود نفرمود و هیچ سرخ و سپیدی (سیم و زری) به میراث باقی نگذاشت و هر چند به مردم نان گندم و گوشت می خورانید ولی چون به خانه خود برمی گشت نان جو و سرکه و زیتون می خورد و هر گاه دو کار که هر دو موجب رضای خداوند بود برای او پیش می آمد، آن را که دشوارتر بود برمی گزید و در راه خدا هزار برده آزاد کرد که همه ایشان را با عرق جبین و کد یمین خود خریده بود. و هیچ یک از مردم را طاقت نبود که چون او عمل کند و گاه در شبانروز هزار رکعت نماز می گزارد. نزدیک تر و شبیه تر مردم به او در عبادت علی بن الحسین (ع) بود و دیگر پس از او هیچ کس نتوانسته است چنان باشد. مردی از تابعان (فرزندان مهاجران و انصار و طبقه یی که پس از ایشان بوده اند- م.) شنید انس بن مالک می گوید: این آیه که خداوند می فرماید: «آیا آن کس که شب را به طاعت خدا به سجود و قیام می گذراند و از عذاب آخرت می ترسد و رحمت خدایش را امیدوار است» در باره عبادت علی بن ابی طالب نازل شده است.
آن مرد می گوید: به حضور علی رفتم تا چگونگی عبادت او را ببینم، و خدا را گواه می گیرم که به هنگام نماز مغرب پیش او رسیدم و او را در حال گزاردن نماز مغرب با یارانش دیدم و چون نماز تمام شد او همچنان به خواندن تعقیب پرداخت تا آنکه برای نماز عشاء برخاست و پس از آن به خانه اش رفت. من هم همراهش رفتم و تمام شب را نماز می گزارد و قرآن می خواند. تا سپیده دمید، تجدید وضو کرد و به مسجد آمد و نماز صبح را با مردم گزارد و تا برآمدن آفتاب به خواندن تعقیب پرداخت. آنگاه مردم یکی یکی و دو تا دو تا برای کارها و مسایل خود به او مراجعه می کردند و چون برمی خاستند، دو تن دیگر می نشستند و این کار ادامه داشت تا آنکه اذان ظهر گفته شد. برخاست تجدید وضو فرمود و نماز ظهر گزارد و تا هنگام نماز عصر به خواندن تعقیب پرداخت و نماز عصر با ایشان گزارد، و باز مردم برای مسایل خود به حضورش می آمدند و چون دو تن برمی خاستند: دو تن دیگر می نشستند و او همچنان فتوی می داد تا خورشید غروب کرد و من بیرون آمدم و گفتم: به خدا سوگند می خورم که این آیه در باره او نازل شده است. اصبغ بن نباته می گوید: هر گاه برای امیر المؤمنین علی (ع) مالی می رسید آن را در بیت المال مسلمانان می نهاد. سپس مستحقان را فرا می خواند و با دست خود اموال را به چپ و راست پراکنده می کرد و می فرمود: ای سیم و زر! مرا فریب مدهید، دیگری را فریب دهید، و به این بیت تمثل می فرمود:
«اینها میوه هایی است که من چیده ام و بهترین آنها در خود آنهاست و حال آنکه همه میوه چینان دستشان به سوی دهانشان است.» و علی (ع) از خزانه بیرون نمی رفت تا آنکه هر چه در آن بود تقسیم می شد و حق هر کس به او می رسید.
سپس دستور می فرمود آن را جارو و آب پاشی کنند و آنگاه دو رکعت نماز می گزارد و پس از سلام می فرمود: ای دنیا خود را بر من عرضه مکن و مرا فریب مده و تحریک مکن که ترا سه طلاقه کرده ام و هرگز به تو رجوع نمی کنم. زید بن ارقم می گوید: تنی چند از اصحاب رسول خدا (ص) خانه هایشان دری در مسجد پیامبر داشت. پیامبر روزی فرمودند: این درها را جز در خانه علی ببندید.
مردم در این باره سخنان یاوه گفتند. گوید پیامبر (ص) برخاست و ضمن حمد و ستایش خداوند فرمود: من دستور دادم این درها غیر از در خانه علی بسته شود و کسی از شما در این باره چیزی گفته است. به خدا سوگند من چیزی را نبستم و نگشودم، بلکه دستوری به من داده شد و از آن پیروی کردم.
اصبغ بن نباته می گوید: چون امیر المؤمنین به خلافت رسید و مردم با او بیعت کردند، در حالی که عمامه پیامبر و برد آن حضرت را پوشیده و کفش ایشان را به پای کرده و شمشیر آن حضرت را به کمر داشت به مسجد آمد و به منبر رفت و نشست و دستهای خویش را (انگشتها را) در هم کرد و زیر شکم خود نهاد. سپس فرمود: ای گروه مردم! پیش از آنکه مرا از دست بدهید از من بپرسید. این گنجینه دانش است و لعاب دهان رسول خداست که آن حضرت به من خورانیده است. از من بپرسید که دانش پیشینیان و دیگران پیش من است. به خدا سوگند اگر برای من تشکچه یی افکنده شود و بر آن بنشینم، همانا برای اهل تورات به تورات ایشان حکم می کنم تا آنجا که تورات به سخن آید و گوید علی راست می گوید و ناحق نگفته است و به همان چیزی فتوی داده است که خداوند در من آن را نازل فرموده است. و برای پیروان انجیل چنان به احکام انجیل ایشان فتوی دهم که انجیل به سخن آید و گوید علی راست می گوید و به ناحق حکم نکرده، همانا به حکمی حکم کرده است که خداوند آن را در من نازل فرموده است. شما هم که شب و روز قرآن می خوانید آیا کسی میان شما هست که بداند خداوند در آن چه چیزی را نازل فرموده است؟ و اگر یک آیه در کتاب خدا نمی- بود به شما از آنچه بوده و هست و تا روز قیامت خواهد بود خبر می دادم و آن آیه این است: «خداوند آنچه را بخواهد محو و آنچه را بخواهد پایدار می کند و نزد اوست اصل کتاب.» و باز فرمود: بپرسید از من پیش از آنکه مرا از دست بدهید. سوگند به کسی که دانه را می شکافد و جان را پرورش می دهد در مورد هر آیه که از من بپرسید به شما خبر خواهم داد که در شب نازل شده است یا در روز، مکی است یا مدنی، در حال سفر نازل شده است یا در حال اقامت در شهر، ناسخ است یا منسوخ، محکم است یا متشابه و تأویل آن چیست و تنزیل آن چگونه است. پیامبر (ص) به علی بن ابی طالب (ع) فرمودند: روز قیامت تو سوار بر ناقه یی از نور (یا اسبی از نور) خواهی بود و بر سر تو تاجی قرار دارد که پرتو آن چشم مردم محشر را خیره می کند. در آن هنگام سروشی از سوی خدای عز و جل شنیده می- شود که خلیفه محمد رسول خدا کجاست و تو می گویی من اینجا هستم و سروشی با صدای بسیار بلند می گوید: ای علی! هر که را دوست می داری و ترا دوست می داشته است به بهشت ببر و هر کس دشمن تو است، او را به دوزخ درانداز که تو تقسیم کننده بهشت و دوزخی. ابو هریره می گوید: پیامبر (ص) به جنگی رفت و علی در مدینه مانده بود و چون پیامبر (ص) برگشت و غنایم را تقسیم فرمود، به علی بن ابی طالب دو سهم پرداخت. مردم گفتند: ای رسول خدا! به علی دو سهم پرداخت فرمودی، در حالی که او در مدینه مانده است. پیامبر فرمود: ای مردم! شما را به حق خدا و رسولش سوگند می دهم، آیا آن سواری که از سمت راست لشکر بر مشرکان حمله کرد دیدید؟
همان سواری که دشمن را به گریز واداشت و برگشت و گفت: ای محمد! سهم من از غنایم را به علی بپرداز. او جبریل علیه السلام بود. ای مردم! شما را به حق خدا و رسولش سوگند می دهم، آیا آن سواری را که از سمت چپ به مشرکان حمله کرد و برگشت دیدید؟ او هم که برگشت، گفت: ای محمد! برای من سهمی از غنایم است، آن را به علی بن ابی طالب اختصاص دادم و او میکائیل (ع) بود. و به خدا سوگند من حق کسی جز جبریل و میکال را به علی نپرداختم. همه مردم تکبیر گفتند. روایت شده است که رودخانه فرات طغیان کرد و آب آن چنان زیاد شد که مردم کوفه بیم غرق شدن در آن داشتند و به امیر المؤمنین پناه آوردند. ایشان بر استر پیامبر (ص) سوار شد و همراه مردم کنار فرات آمد و پیاده شد. شخصا در حالی که از مردم فاصله گرفته بود و مردم او را می دیدند وضو گرفت و دعاهایی خواند که بیشتر مردم آن را شنیدند و سپس در حالی که به چوبدستی خود تکیه زده بود نزدیک فرات رفت و با چوبدستی خود روی آب زد و فرمود: به فرمان و خواست خداوند فروکش کن و آب چنان فرو رفت که بسیاری از ماهی ها آشکار شدند و به آن حضرت به امارت مؤمنان سلام دادند و برخی از ماهی ها از جمله مارماهی و سگ ماهی و نوعی دیگر سکوت کردند و مردم از این موضوع تعجب کردند و پرسیدند: برخی از ماهی ها سکوت کردند و برخی سخن گفتند؟ فرمود: خداوند ماهی های حلال گوشت را برای من به سخن درآورد و آنهایی که حرام گوشت و نجس بودند سکوت کردند. و این حدیثی است که میان خواص و عوام مشهور است. و روایت شده است که امیر المؤمنین علی (ع) روزی بر منبر کوفه سخنرانی می کرد. ناگاه ماری از گوشه منبر بیرون آمد و شروع به بالا رفتن از پلکان و نزدیک شدن به علی (ع) کرد. مردم به وحشت افتادند و آهنگ آن کردند که مار را بگیرند.
اشاره فرمود دست نگهدارند و چون به پله یی رسید که علی (ع) بر آن نشسته بود، آن حضرت سر خود را نزدیک مار آورد و مار هم سر خود را کنار گوش آن حضرت نهاد. مردم ساکت و حیران ماندند. مار صدایی برآورد که بیشتر مردم آن را شنیدند و در حالی که امیر المؤمنین لبهایش را تکان می داد، مار همچون کسی که به چیزی گوش دهد سکوت کرده بود. و سپس برگشت و گویی به زمین فرو شد و ناپدید گردید و امیر المؤمنین (ع) به ایراد دنباله خطبه خود پرداخت و چون تمام شد و از منبر فرود آمد، مردم پیش ایشان جمع شدند و از موضوع مار و کار شگفتی که انجام داد پرسیدند. فرمود: آنچنان که گمان می کردید نبود. همانا این مار حاکمی از حاکمان جن بود. موضوعی برای او پیش آمده بود که از من استفتاء کرد و من موضوع را به او فهماندم و برای من دعای خیر کرد و برگشت. پیامبر (ص) فرموده اند: من شهر حکمتم (مدینه فاضله ام) یعنی بهشت و تو ای علی دروازه آن شهری، و چگونه ممکن است افراد به بهشت بروند از غیر دروازه آن؟ حسن بن یحیی دهّان (روغن فروش) می گوید: در بغداد پیش قاضی بغداد که نامش سماعه بود بودم. مردی از بزرگان بغداد پیش او آمد و گفت: خداوند کار قاضی را همواره به اصلاح دارد. من در سالهای گذشته حج گزاردم و هنگام مراجعت از حج به کوفه آمدم و به مسجد آن رفتم. همچنان که در مسجد ایستاده بودم که نماز بگزارم، ناگاه کمی جلوتر از خودم زنی از اعراب بادیه نشین را دیدم که گیسوانی آویخته داشت و بر خود چادر پوشیده بود و صدای خود را بلند کرد و چنین می گفت: ای کسی که در آسمانها مشهوری! و ای کسی که در زمینها و دنیا و آخرت مشهوری! ستمگران کوشش کردند و پادشاهان تلاش کردند تا پرتو ترا خاموش کنند و یاد ترا به فراموشی بسپرند، ولی خداوند می خواهد یاد تو بلند آوازه و پرتو تو کاملا درخشان باشد، هر چند مشرکان ناخوش داشته باشند. گفتم: ای بنده خدا! چه کسی را به این صفت وصف می کنی؟ گفت: منظورم امیر المؤمنین است. پرسیدم:
کدام امیر المؤمنین را می گویی؟ گفت: علی بن ابی طالب را که توحید جز به او و به دوست داشتن او تمام نیست. دوباره برگشتم ببینم آن زن کیست، هیچ کس را ندیدم. اعمش می گوید: ابو جعفر دوانیقی نیمه شبی کسی فرستاد و پیام داد به دربار بروم.
برخاستم و با خود اندیشه کردم و گفتم: در این ساعت فقط برای این مرا احضار کرده است که از فضایل امیر المؤمنین علی (ع) از من بپرسد. اگر به راستی به او بگویم، مرا خواهد کشت. گوید: وصیت خود را نوشتم و کفن پوشیدم و به دربار رفتم. همین که مرا دید، گفت نزدیک شو و نزدیک رفتم. عمرو بن عبید را نزد او دیدم و تا حدودی آرام گرفتم. منصور باز گفت نزدیک بیا، نزدیک رفتم تا آنجا که نزدیک بود زانوی من به زانوی او برخورد کند و چون بوی کافور و حنوط از من استشمام کرد گفت: به خدا سوگند باید به من راست بگویی و گر نه ترا بردار خواهم کشید. گفتم: ای امیر المؤمنین! چه می خواهی؟ گفت: بگو ببینم چرا بر خود حنوط زده ای؟ گفتم: فرستاده ات نیمه شب آمد و گفت به دربار بیا. با خود گفتم شاید امیر المؤمنین در این ساعت فرستاده است که از فضایل علی (ع) از من بپرسد و شاید اگر حقیقت را بگویم مرا بکشد. بدین سبب وصیت خویش را نوشتم و کفن خود را پوشیدم. در این هنگام منصور دوانیقی که تکیه داده بود به حال عادی نشست و لا حول گویان گفت: ای سلیمان! (نام اصلی اعمش است) ترا به خدا سوگند چند حدیث در باره فضایل علی نقل می کنی؟ گفتم: ای امیر مؤمنان چیزی نیست. گفت:
شمارش را بگو. گفتم: ده هزار حدیث و شاید کمی بیشتر. گفت: ای سلیمان! به خدا سوگند اینک حدیثی در فضیلت علی برای تو نقل می کنم که هر حدیث دیگری را فراموش کنی. گفتم: ای امیر مؤمنان! برای ما بیان کن، گفت: آری، من از بنی امیه گریزان بودم و در شهرها و سرزمینهای مختلف رفت و آمد می کردم و با بیان فضایل علی (ع) به مردم تقرب می جستم و آنان به من خوراک و زاد و توشه می دادند تا آنکه به سرزمین شام رسیدم. جامه بسیار کهنه یی بر تن داشتم و هیچ جامه دیگر نداشتم. گرسنه هم بودم. صدای اقامه نماز شنیدم، وارد مسجد شدم که نماز بگزارم و با خود گفتم، با مردم سخن می گویم که به من خوراک و شامی بدهند. همین که امام مسجد نمازش را سلام داد دو پسر بچه وارد شدند و امام مسجد به سوی آن دو برگشت و گفت: آفرین بر شما و آفرین بر آنان که نام شما چون نام آن دو تن است.
کنار من جوانی نشسته بود. به او گفتم: ای جوان! این دو کودک با این شیخ چه نسبتی دارند؟ گفت: شیخ پدر بزرگ آن دو است و در این شهر کسی جز این شیخ نیست که علی (ع) را دوست داشته باشد و به همین جهت هم نام این دو پسر را حسن و حسین نهاده است. من شاد شدم و برخاستم و به شیخ گفتم: آیا موافقی حدیثی برای تو نقل کنم که چشمهایت روشن شود؟ گفت: آری و اگر تو چشم مرا روشن کنی من هم چشم ترا روشن می کنم. من گفتم: پدرم، از قول پدرش، از پدر بزرگش نقل می کرد که می گفته است: حضور پیامبر (ص) نشسته بودیم، ناگاه فاطمه (ع) در حالی که می گریست آمد. پیامبر (ص) پرسیدند: چه چیزی ترا به گریه واداشته است؟
گفت: پدر جان! حسن و حسین از خانه بیرون رفته اند و نمی دانم کجا مانده اند. پیامبر فرمودند: گریه مکن خداوندی که آنان را آفریده است به ایشان مهربان تر از تو است و پیامبر دست به آسمان برافراشت و گفت: پروردگارا! آنان را هر کجا که هستند چه دریا و چه خشکی محفوظ و سلامت بدار. جبریل از آسمان فرود آمد و گفت:
ای محمد! پروردگارت سلام می رساند و می فرماید: اندوهگین و افسرده مباش که آنها در دنیا و آخرت فاضلند و پدرشان از آن دو برتر است و آن دو در محلی که قبیله بنی نجار خرماهای خود را خشک می کنند خفته اند و خداوند بر آنان فرشته یی را گماشته است. پیامبر (ص) شادان برخاست و با یاران خود آنجا رفت و حسن و حسین در حالی که دست در گردن یک دیگر داشتند خفته بودند و فرشته یی که بر ایشان گماشته شده بود یک بال خود را زیر آن دو گسترده و بال دیگر روی آنان گسترده بود.
پیامبر شروع به بوسیدن آن دو کرد تا از خواب بیدار شدند و سپس پیامبر حسن را بر دوش گرفت و جبریل حسین را و از آنجا بیرون آمدند و پیامبر می فرمود: به خدا سوگند همان گونه که خداوند شما را شرف ارزانی داشته من هم شما را شریف می- دارم. ابو بکر به پیامبر گفت: یکی از این دو را به من بدهید تا بار شما سبک شود.
فرمود: ای ابو بکر! چه خوب بارکشان و چه خوب سوارانی هستند و پدرشان از آن دو بهتر است. پیامبر آن دو را کنار مسجد آورد و فرمود: ای بلال! مردم را فرا خوان و منادی در مدینه ندا داد و مردم در مسجد به حضور رسول خدا جمع شدند. پیامبر برخاستند و گفتند: ای مردم! آیا به شما خبر بدهم که بهترین مردم از لحاظ پدر بزرگ و مادر بزرگ کیست؟ گفتند: آری. فرمود: حسن و حسین هستند که پدر بزرگ ایشان محمد و مادر بزرگ ایشان خدیجه دختر خویلد است. ای مردم! به شما خبر دهم که بهترین مردم از لحاظ پدر و مادر کیست؟ گفتند: آری. فرمود: حسن و حسین که پدرشان خدا و رسول خدا را دوست می دارد و خدا و رسولش هم او را دوست می دارند و مادرشان هم فاطمه دختر رسول خدای است. ای مردم! به شما خبر دهم که کدامیک از مردم از لحاظ عمو و عمه بهترین مردمند؟ گفتند: آری. فرمود: حسن و حسین که عمویشان جعفر طیار با فرشتگان در بهشت پرواز می کند و عمه شان ام هانی دختر ابو طالب است. ای مردم! آیا به شما خبر دهم که بهترین مردم از لحاظ خاله و دایی کیست؟
گفتند: آری. فرمود: حسن و حسین که دایی ایشان قاسم پسر رسول خدا و خاله شان زینب دختر رسول خداست. سپس رسول خدا (ص) با دست اشاره فرمود که خداوند ما را در محشر هم با هم مبعوث می فرماید و فرمود: خدایا! تو می دانی که حسن و حسین در بهشتند و دو نیای ایشان و پدر و مادرشان و عمه و عمو و خاله و دایی ایشان در بهشتند. پروردگارا! تو می دانی هر کس آن دو را دوست بدارد در بهشت است و هر کس آن دو را دشمن بدارد در دوزخ است. منصور دوانیقی گفت: همین که این حدیث را برای آن شیخ مسجد گفتم، پرسید: ای جوانمرد! تو از کجایی؟ گفتم: از مردم کوفه ام. گفت: از آزادگان اعراب یا از بردگان آزاد شده و موالی؟ گفتم: عرب هستم. گفت: با آنکه چنین حدیثی نقل می کنی چنین جامه کهنه یی بر تن داری؟ او جامه خود را بر من پوشاند و مرا بر استر خود سوار کرد و من آن جامه را به صد دینار فروختم (شاید هم آن استر را به صد دینار فروختم). پیر گفت: ای جوان! چشم مرا روشن کردی به خدا
سوگند که چشم ترا روشن می کنم و ترا به جوانی راهنمایی می کنم که همین امروز چشم تو را روشن کند. گفتم: مرا راهنمایی کن. گفت: من دو برادر دارم. یکی پیشنماز مسجد است و دیگری موذن. آنکه امام مسجد است از هنگام تولد علی (ع) را دوست می دارد و آنکه موذن است از هنگام تولد علی را دشمن می دارد. گفتم:
مرا راهنمایی کن. او دست مرا گرفت و بر در خانه آن پیشنماز برد. در این هنگام مردی بیرون آمد که چون مرا دید، گفت: این جامه و این مرکوب را می شناسم و به خدا سوگند صاحب آنها، آنها را به تو نبخشیده است، مگر اینکه دوستدار خداوند و رسول خدا باشی. اکنون برای من حدیثی در فضایل علی بگو. منصور می گوید من برای او چنین گفتم: پدرم از قول پدرش، از جدش، نقل می کرد که می گفت:
حضور پیامبر نشسته بودیم که فاطمه (ع) آمد و سخت می گریست. پیامبر پرسیدند:
ای فاطمه! چه چیزی ترا می گریاند؟ گفت: پدر جان! زنان قریش مرا سرزنش می کنند و می گویند: پدرت ترا به همسری شخص تنگدست بدون مالی درآورده است. پیامبر فرمودند: گریه مکن. سوگند به خدا، من ترا به همسری او درنیاوردم مگر اینکه خداوند از فراز عرش خود ترا به همسری او درآورد و جبریل و میکال گواه بودند. و همانا خداوند عز و جل مردم دنیا را بررسی فرمود و از میان ایشان پدرت را به پیامبری برگزید. باز آنان را بررسی فرمود و از میان ایشان علی را برگزید و ترا به همسری او درآورد و او را وصی قرار داد. علی از همه مردم شجاع تر و بردبارتر و بخشنده تر است. او از همگان زودتر مسلمان شده و از همه مردم داناتر است و حسن و حسین دو پسر اویند که سرور و سالار جوانان بهشتند و نام آن دو در تورات شبر و شبیر است و این به سبب گرامی بودن آن دو در پیشگاه خداوند است. ای فاطمه! گریه مکن که چون روز قیامت فرا رسد، دو حله بر پدرت و دو حله بر علی پوشانده می شود. لوای حمد بر دست من است و من آن را به علی می دهم و این به پاس حرمت او در پیشگاه خداوند است و علی در آن روز شفاعت می کند. ای فاطمه! گریه مکن که چون روز قیامت فرا رسد، در سختیهای آن روز سروش خداوند ندا می دهد که ای محمد! پدر بزرگ تو ابراهیم خلیل الرحمن چه نیکو پدر بزرگی است و برادرت علی چه نیکو برادری است. ای فاطمه! علی آن روز به من در برداشتن کلیدهای بهشت یاری می کند و شیعیان او در قیامت رستگارانند و فردای قیامت در بهشت خواهند بود. منصور می گوید: چون این حدیث را برای او گفتم، گفت: پسرکم! تو از کجایی؟ گفتم: از اهل کوفه ام. پرسید: عربی یا وابسته ای؟ گفتم: عربم. او بر من سی جامه و ده هزار درهم بخشید و گفت: ای جوان! چشم مرا روشن کردی و مرا به تو حاجتی است. گفتم: به خواست خداوند متعال آن را بر می آورم. گفت: فردا به فلان مسجد بیا تا آن برادر مرا که دشمن علی است ببینی. آن شب بر من بسیار طولانی گذشت و چون صبح شد به مسجدی آمدم که آن را به من نشان داده بود. داخل مسجد رفتم و در صف نماز ایستادم. کنار من جوانی بود که عمامه بر سر داشت. چون به رکوع رفت عمامه از سرش افتاد و دیدم که سر و چهره اش چون سر و چهره خوک است. به خدا سوگند نفهمیدم در نماز خود چه می گویم تا آنکه امام سلام داد. گفتم:
ای وای این چه حالی است که در تو می بینم؟ گریست و گفت: این حجره را می بینی؟ گفتم: آری. گفت: داخل آن برو. چون وارد آن حجره شدیم گفت: من موذن فلان خانواده بودم. هر سپیده دم میان اذان و اقامه هزار مرتبه علی (ع) را لعن می کردم و هر روز جمعه هم چهار هزار مرتبه علی را لعن می کردم. روزی که می خواستم به خانه ام بروم بر این دکه که می بینی تکیه دادم و خوابم برد. در خواب دیدم گویی در بهشت هستم و آنجا پیامبر و علی (ع) را شاد و خرم دیدم و چنان دیدم که حسن (ع) سمت راست و حسین (ع) سمت چپ پیامبر ایستاده اند. همراه امام حسن جامی دیدم. پیامبر فرمودند: حسن جان به من آب بده و او به رسول خدا آب داد. پیامبر فرمودند: به همه آب بده و همگان نوشیدند و چنین شنیدم که پیامبر به حسن (ع) فرمودند: به این شخصی هم که تکیه داده است آب بده. امام حسن گفت:
پدر بزرگ آیا دستور می دهید به این شخص آب بدهم؟ و حال آنکه او پدرم را هر روز میان اذان و اقامه هزار مرتبه لعن می کند و امروز چهار هزار مرتبه او را لعنت کرده است. در این هنگام پیامبر (ص) پیش من آمدند و فرمودند: ترا چه می شود؟
خدایت لعنت کناد، تو علی را لعنت می کنی؟ و حال آنکه علی از من است، و چنان احساس کردم که آن حضرت بر چهره من آب دهان انداخت و با پای خود ضربتی به من زد و فرمود: برخیز که خداوند نعمتهای خود را بر تو دگرگون فرماید. من از خواب پریدم و دیدم که سر و چهره ام شبیه خوک شده است.
منصور دوانیقی به من گفت: ای اعمش! آیا این دو حدیث را می دانستی؟
گفتم نه، و گفت: بدان که دوستی علی ایمان و دشمنی او کفر است و به خدا سوگند کسی جز مؤمن او را دوست ندارد و کسی جز منافق او را دشمن نمی دارد. گفتم:
ای امیر مؤمنان! در امانم؟ گفت آری. گفتم: در مورد قاتل حسین بن علی (ع) چه می- گویی؟ گفت: به سوی دوزخ می رود و در دوزخ است. گفتم: به همین دلیل هر کس دیگری هم که فرزندان رسول خدا را بکشد به سوی دوزخ می رود و در آتش است.
گفت: ملک عقیم است. برو و این را که شنیدی نقل مکن. روایت شده است که امیر المؤمنین علی (ع) برای انجام کاری به مکه آمد.
عربی را دید که به پرده های کعبه دست نهاده و می گوید: ای صاحب خانه! این خانه خانه تو و این میهمان میهمان تو است، و بر هر میزبانی است که از میهمان خود پذیرایی کند. پروردگارا! امشب پذیرایی از مرا آمرزش من قرار بده. امیر المؤمنین به یاران خود فرمود: آیا سخن این مرد عرب را شنیدید؟ گفتند: آری. فرمود: خداوند گرامی تر از آن است که خواسته میهمانش را بر نیاورد. شب دوم باز امیر المؤمنین همان عرب را دید که به پرده های کعبه کنار رکن چسبیده: و می گوید: ای کسی که در عزت خود چنان عزیزی که از تو عزیزتری نیست! مرا به عزت خود عزتی ارزانی فرما که کسی نداند چگونه عزتی است. پروردگارا! من به حق محمد و آل محمد به تو متوسل می شوم چیزی را به من عطا کن که کسی جز تو آن را عطا نمی کند (یعنی بهشت را) و چیزی را از من برگردان که کسی جز تو نمی تواند آن را برگرداند و دفع کند (یعنی دوزخ را). امیر المؤمنین به یاران خود فرمود: به خدا سوگند این سخنان همان ترجمه اسم اعظم خداوند از لغت سریانی است که حبیب من رسول خدا (ص) به من خبر داده است. این مرد عرب از خداوند بهشت را خواست که به او عطا فرمود و تقاضا کرد دوزخ را از او برگرداند و خداوند پذیرفت. شب سوم باز آن مرد عرب دیده شد که به همان رکن کعبه چسبیده و می گوید:
ای پروردگاری که هیچ مکانی گنجایش او را ندارد و هیچ جا از او خالی نیست و بیرون از هر کم و کیف است! به این عرب چهار هزار درهم روزی فرمای. در این هنگام امیر المؤمنین (ع) پیش آن مرد عرب رفت و گفت: ای مرد! از خداوند پذیرایی خواستی که به تو ارزانی فرمود و بهشت را خواستی که به تو لطف کرد و از او خواستی دوزخ را از تو برگرداند و پذیرفت اکنون چگونه از خداوند چهار هزار درهم مسألت می کنی؟ مرد عرب پرسید: تو کیستی؟ گفت: من علی بن ابی طالبم. عرب گفت: به خدا سوگند تو خواسته و مطلوب منی و نیاز خود را به تو عرضه می دارم. فرمود: بگو. گفت: هزار درهم برای مهریه و کابین زنم می خواهم و هزار درهم دیگر وام دارم و هزار درهم برای خرید خانه یی لازم دارم و هزار درهم برای سرمایه کار می خواهم. علی (ع) فرمود: انصاف دادی و چون از مکه بیرون آمدی به خانه من در مدینه بیا. آن مرد عرب یک هفته در مکه ماند و سپس در جستجوی علی (ع) به مدینه آمد و بانگ برداشت چه کسی مرا به خانه امیر المؤمنین علی راهنمایی می کند؟ حسین بن علی (ع) از میان کودکان برخاست و فرمود: من پسرش هستم و ترا به خانه او راهنمایی می کنم. مرد عرب پرسید: پدر تو کیست؟
فرمود: امیر مؤمنان علی بن ابی طالب. پرسید: مادرت کیست؟ فرمود: فاطمه زهرا سرور زنان جهان. پرسید: پدر بزرگت کیست؟ فرمود: محمد بن عبد الله بن عبد المطلب که رسول خداست. پرسید: مادر بزرگت کیست؟ فرمود: خدیجه دختر خویلد.
پرسید: برادرت کیست؟ گفت: حسن بن علی. مرد عرب گفت: همه نیکیهای جهان را دارایی. پیش امیر مؤمنان برو و بگو: آن عربی که در مکه برای او ضمانت فرمودی بر در خانه است. حسین (ع) وارد خانه شد و گفت: پدر جان! مرد عربی بر در خانه است و می گوید کسی است که شما برای او پرداخت چیزی را ضمانت کرده ای. علی (ع) گفت: ای فاطمه! آیا چیزی هست که این مرد عرب بخورد؟ گفت:
به خدا سوگند نه. علی (ع) جامه پوشید و بیرون آمد و فرمود: سلمان فارسی را خبر کنید. سلمان آمد. علی به او فرمود همان باغی را که درختان آن را پیامبر (ص) به دست خویش برای من کاشته اند، برای فروش به بازرگانان عرضه کن. سلمان به بازار رفت و آن باغ را برای فروش عرضه کرد و به دوازده هزار درهم فروخت. علی (ع) آن مرد عرب را خواست. چهار هزار درهم را که تعهد کرده بود، به او پرداخت و چهل درهم برای هزینه او پرداخت و این خبر به اطلاع مستمندان مدینه رسید و جمع شدند.
مردی از انصار این خبر را به فاطمه داد. فاطمه فرمود: خدایت خیر دهاد. علی (ع)
نشست و بقیه درهمها مقابل او بر زمین ریخته بود و چون یارانش جمع شدند، علی (ع) به هر یک از ایشان مشتی می داد، تا آنجا که حتی یک درهم باقی نماند. و چون علی (ع) به خانه برگشت، فاطمه (ع) گفت: پسر عمو! باغی را که درختان آن را پدرم برای تو کاشته بود فروختی؟ گفت: آری به بهتر از آن در دنیا و آخرت فروختم.
پرسید: پول آن کجاست؟ فرمود: به اشخاص و دیده هایی دادم که حیا کردم شرمساری مسألت را در آن ببینم و پیش از آنکه ایشان سؤال کنند، به آنان پرداختم. فاطمه فرمود: من و دو پسرم (فرزندانم) گرسنه ایم و تردید نیست که شما هم چون ما گرسنه ای. آیا یک درهم سهم ما نمی شد و دامن علی را گرفت. علی فرمود: دامن مرا رها کن. گفت: نه، به خدا سوگند تا پدرم میان ما حکم کند. در این هنگام جبریل به حضور رسول خدا آمد و گفت: ای محمد! خدایت سلام می رساند و می فرماید: از سوی من به علی سلام برسان و به فاطمه هم بگو: ترا نشاید که دامن علی را بگیری. همین که پیامبر (ص) وارد خانه شد و دید فاطمه دامن او را گرفته است، فرمود: دخترکم! ترا نشاید که دامن علی را در دست بگیری.
فاطمه گفت: پدر جان! باغی را که شما برای او کاشته ای به دوازده هزار درهم فروخته است و حتی یک درهم برای ما باقی نگذارده که با آن خوراکی برای خود فراهم آوریم. پیامبر (ص) فرمود: جبریل از سوی خدایت به من سلام می رساند و می- فرماید: از سوی خداوند به علی سلام برسانم و به تو بگویم که این کار برای تو شایسته نیست. فاطمه گفت: از خدای طلب آمرزش می کنم و هرگز این کار را انجام نخواهم داد. فاطمه (ع) می گوید: پدرم و همسرم از خانه بیرون رفتند، و هر یک به سویی رفتند. چیزی نگذشت که پدرم مراجعت فرمود و هفت درهم سیاه هجری آورد و فرمود: ای فاطمه! علی کجاست؟ گفتم از خانه بیرون رفت. فرمود: این درهمها را بگیر و چون پسر عمویم آمد به او بگو با آن برای شما خوراک بخرد.
چیزی نگذشت که علی باز آمد و پرسید: پسر عمویم این جا برگشتند که چنین بوی دلاویزی استشمام می کنم؟ گفتم: آری و چیزی به من لطف فرمود که با آن برای ما خوراک بخری. علی فرمود: به من بده و من همان هفت درهم سیاه هجری را به او دادم. گفت: به نام خدا و سپاس فراوان فرخنده خداوند را. این روزی ماست که خدای عز و جل عنایت فرموده است. علی فرمود: ای حسن! برخیز و با من بیا. آن دو به بازار رفتند. ناگاه به مردی برخوردند که می گفت: کیست که به خداوند دارای وفا قرضی بدهد؟ علی (ع) به حسن (ع) فرمود: پسرم! چیزی به او عطا کنیم؟ گفت:
آری. علی (ع) درهمها را به حسن (ع) سپرد و او از پدر پرسید: آیا تمام این درهمها را به او بدهم؟ فرمود: آری پسرکم. آن کس که مقدار کمی عطا می کند، تواناست که مقدار بسیار هم لطف کند. گوید علی (ع) بر در خانه مردی رفت که از او وام بگیرد.
مرد عربی که ناقه یی همراه داشت با علی برخورد و گفت: ای علی! این ناقه را از من بخر. فرمود: فعلا بهای آن را ندارم. گفت: مهلت می دهم. فرمود: به چند می فروشی؟
گفت: به صد درهم. علی فرمود: ای حسن این ناقه را بگیر و امام حسن مهار آن را به دست گرفت. عربی دیگر مانند همان عرب قبلی که جامه دیگری بر تن داشت به علی (ع) رسید و گفت: علی این ناقه را می فروشی؟ پرسید: برای چه می خواهی؟
گفت: می خواهم در نخستین جنگی که پسر عمویت می رود، از آن استفاده کنم.
علی (ع) فرمود: اگر بپذیری بدون دریافت بها به تو می دهم. گفت نه که من پول آن را همراه دارم و بهای آن را می پردازم. به چند آن را خریده ای؟ فرمود: به صد درهم آن عرب گفت: یک صد و هفتاد درهم به تو می پردازم. علی (ع) به امام حسن فرمود: این یک صد و هفتاد درهم را بگیر. صد درهم به آن مرد عربی بده که ناقه را از او خریده ایم و هفتاد درهم برای خودمان باشد که با آن چیزی بخرم. حسن (ع) پول را گرفت و ناقه را به آن مرد سپرد. علی (ع) می گوید: به جستجوی آن عربی که ناقه را از او خریده بودم برآمدم، تا بهای ناقه اش را بپردازم. رسول خدا (ص) را دیدم جایی نشسته اند که پیش از آن ایشان را آنجا ندیده بودم و پس از آن هم ندیدم که رسول خدا (ص) آنجا بنشینند، که کنار راه بود. همین که چشم پیامبر (ص) به من افتاد چنان لبخند زد که دندانهایش آشکار شد. من گفتم: ای رسول خدا! همواره چون امروز خدایت خندان بداراد.
فرمود: ای علی! در جستجوی مردی هستی که ناقه را به تو فروخته است تا بهای آن را به او بپردازی؟ گفتم: آری که پدر و مادرم فدای تو باد. فرمود: ای ابو الحسن! آن ناقه از ناقه های بهشتی بود. فروشنده جبریل و خریدار میکائیل و آن درهمها از جانب خدا بود. در کار خیر خرج کن و از تنگدستی مترس.
روایت شده است جبریل (ع) به حضور پیامبر (ص) رسید و گفت: ای محمد! خدای که مبدأ سلام است، سلامت می رساند و می گوید: آسمانهای هفتگانه و آنچه را در آن است و زمینهای هفتگانه و هر که را بر آنهاست آفریده ام و هیچ جا را بزرگتر و مهمتر از رکن و مقام نیافریده ام و اگر بنده یی مرا آنجا از آغاز آفرینش زمینها و آسمانها عبادت کند و فرا خواند و در حالی که منکر ولایت علی باشد به دیدار من آید، او را در دوزخ به رو خواهم انداخت. عبد الله بن عمر می گوید: پیامبر (ص) روز جنگ خیبر، رایت را به مردی از یارانش داد و او شکست خورده برگشت. آن را به یکی دیگر از یارانش داد. او هم در حالی برگشت که یارانش را می ترساند و همراهانش هم او را بیم می دادند و پرچم را باز آورد. پیامبر (ص) فرمودند: فردا پرچم را به کسی خواهم داد که خدای و رسولش را دوست می دارد و خدا و رسولش هم او را دوست می دارند و او بر نمی- گردد تا خداوند به دستش فتح نصیب فرماید، و چون فردا صبح شد پیامبر فرمود:
علی را برای من فراخوانید. گفته شد: او درد چشم است. فرمود او را بیاورید، و چون علی (ع) آمد، پیامبر (ص) آب دهان خویش را در هر دو چشم او افکند و عرض کرد: پروردگارا! گرما و سرما (تب و لرز) را از او دفع فرمای. علی حرکت کرد و به سوی پیامبر (ص) برنگشت مگر پس از فتح. گوید چون پیامبر او را گسیل فرمود و علی (ع) به دژ قموص نزدیک شد، یهودیان- دشمنان خدا- شروع به تیر باران و سنگ زدن به علی (ع) کردند و او حمله کرد و خود را نزدیک در رساند و جای پای خود را استوار کرد و خشمگین پیاده شد و چهار چوبه در را گرفت و آن را از ریشه درآورد و به اندازه چهل ذراع پشت سر خویش انداخت. ابن عمر می گوید:
ما از فتح خیبر به دست علی چندان تعجب نکردیم که از کندن در و انداختن آن چهل ذراع دورتر. چهل مرد خواستند آن را از جای خود تکان دهند و نتوانستند و چون این خبر را به پیامبر (ص) دادند، فرمود: سوگند به کسی که جان من در دست اوست، چهل فرشته بر آن کار او را مدد کردند. روایت شده است که امیر المؤمنین در نامه خود به سهل بن حنیف چنین مرقوم فرمود: سوگند به خدا، من در خیبر را با نیروی انسانی و قوه خوراک از جای نکندم.
بلکه با نیروی ملکوتی و نفسی که به پرتو خدای خود نورانی بود کندم و من شعاعی از شعاع احمدم. به خدا سوگند، اگر تمام عرب برای جنگ با من پشت در پشت نهند از جنگ نمی گریزم و اگر بر آنان چیره شوم، هرگز ستم نمی کنم. هر کس از من پرهیز نکند، مرگش بر او فرو می افتد و قلبش همواره آکنده از بیم است. جابر بن عبد الله می گوید: علی (ع) در جنگ خیبر در را بدوش گرفت و کناری نهاد و مسلمانان از آن بالا رفتند و قلعه را گشودند. پس از آن خواستند آزمایش کنند، کمتر از چهل نفر نتوانستند آن را تکان دهند. سعید بن جبیر می گوید: پیش عبد الله بن عباس رفتم و گفتم: ای پسر عموی رسول خدا! به حضورت آمده ام تا در باره علی بن ابی طالب و اختلاف نظر مردم در مورد ایشان سؤال کنم. گفت: ای پسر جبیر! آمده ای تا در مورد بهترین خلق خدا در امت مسلمان پس از رسول خدا از من بپرسی. از مردی که در یک شب که شب قربت نام دارد، هزار منقبت دارد. ای پسر جبیر! می خواهی در باره وصی رسول خدا و وزیر و خلیفه آن حضرت و صاحب حوض و لوا و شفاعت ایشان بپرسی. سوگند به کسی که جان ابن عباس در دست اوست اگر همه دریاها مرکب و همه درختان قلم و همه مردم دنیا نویسندگان باشند و مناقب علی و فضائل او را از روزی که خداوند دنیا را آفریده تا روزی که آن را نابود می فرماید بنویسند، نمی توانند یک دهم از آنچه را که خداوند تبارک و تعالی به او ارزانی فرموده است بنویسند.
ابن عباس می گوید: چون مکه فتح شد، ما هشت هزار تن بودیم و در غروب آن روز شمار مسلمانان به ده هزار تن رسید و پیامبر (ص) پس از فتح مکه موضوع هجرت را لغو فرمودند و سپس برای جنگ هوازن آماده شدیم. پیامبر (ص) به علی (ع) فرمودند: ای علی! برخیز و برای آنکه کرامت خویش را در پیشگاه خداوند ببینی، چون خورشید طلوع کرد با آن سخن بگو. ابن عباس می گوید: به خدا در مورد هیچ کس جز علی بن ابی طالب رشگ نبرده ام. به فضل (برادر ابن عباس است) گفتم: برخیز ببین علی چگونه با خورشید سخن می گوید، و چون خورشید برآمد علی (ع) برخاست و به خورشید گفت: سلام بر تو ای آفریده و بنده خدا که در اطاعت پروردگار خویش شتابانی. خورشید پاسخ علی را چنین داد که بر تو سلام و درود باد ای برادر رسول خدا و وصی او و ای حجت خدا بر خلق خدا.
گوید علی (ع) برای سپاسگزاری از خداوند بر خاک افتاد و سجده کرد و به خدا سوگند خودم دیدم که رسول خدا (ص) برخاست، سر علی (ع) را گرفت بلند کرد و دست بر چهره اش می کشید و می فرمود: ای حبیب من برخیز که ساکنان آسمانها از گریه شوق تو می گریند و خدای عز و جل به وجود تو بر حاملان عرش خود مباهات فرمود. روایت شده است که پیامبر (ص) روزی در حالی که گروهی از اصحاب بر گرد آن حضرت بودند به علی (ع) نگریست و فرمود: هر کس دوست می دارد به جمال یوسف و سخاوت ابراهیم و بهجت سلیمان و قوت داود نظر افکند، به علی (ع) بنگرد. و رسول خدا فرموده اند: هر کس می خواهد به علم آدم و فهم نوح و بردباری ابراهیم و پارسایی یحیی بن زکریا و استواری موسی علیهم السلام بنگرد، به علی بن ابی طالب نظر کند.
و نیز رسول خدا می فرموده اند: حق علی بر مردم چون حق پدر بر فرزند است. امام صادق (ع) فرموده است: در جنگ بدر فرشته یی از آسمان که نامش رضوان است، بانگ برداشت که شمشیری جز ذو الفقار و جوانمردی جز علی نیست. پیامبر (ص) فرموده اند: ای علی! به تو سه چیز عطا شده است. علی گوید، گفتم:
پدر و مادرم فدای تو باد. چه چیزهایی است که به من عطا شده است؟ فرمود: پدر زنی چون من و همسری چون فاطمه و دو پسرت حسن و حسین. ابن عباس گفته است: روز رستاخیز خداوند سبحان جبریل (ع) و محمد (ص) را کنار پل صراط می نشاند و هیچ کس نمی تواند از آن عبور کند، مگر اینکه جواز عبور از علی بن ابی طالب گرفته باشد. و پیامبر (ص) فرموده اند: روز قیامت برای من خیمه یی از یاقوت سرخ بر سمت راست عرش و خیمه یی سبز برای ابراهیم (ع) بر سمت چپ عرش بر پا می شود و میان آن دو خیمه یی از مروارید سپید برای علی نصب می شود و چه می پندارید در مورد محبوبی که میان دو دوست نشسته باشد؟» پیامبر (ص) فرموده اند: من و علی از یک نور آفریده شده ایم و دو هزار سال پیش از آفریده شدن آدم (ع) در سمت راست عرش به تسبیح خداوند مشغول بودیم و چون خداوند آدم را آفرید، آن نور را در پشت او قرار داد و آدم هنگامی که ساکن بهشت بود ما در پشت او بودیم و چون ترک اولی از او سر زد در پشت او بودیم و نوح (ع) سوار بر کشتی شد و ما در پشت او بودیم و چون ابراهیم (ع) در آتش افتاد همراه او و در پشتش بودیم و همواره خداوند ما را از پشتهای پاک به ارحام پاک منتقل فرمود تا به پشت عبد المطلب رسیدیم و آنجا دو قسمت شدیم و خداوند مرا در پشت عبد اللَّه و علی را در پشت ابو طالب قرار داد. نبوت و برکت را در من قرار داد و فصاحت و دلاوری را در علی، و دو نام برای ما از نامهای خود مشتق ساخت، خداوند صاحب عرش محمود است و من محمدم و خداوند اعلی است و این علی است. علی بن ابراهیم بن هاشم از پدرش نقل می کند که می گفته است: از جعفر بن محمد (ع) پرسیدم که برای ما نقل می شود، روزی در بابل خورشید برای علی (ع) پس از غروب بازگشته است. فرمود: این را نمی دانم ولی پدرم برایم روایت کرد که رسول خدا (ص) نماز عصر را در منطقه کراع الغمیم گزاردند و همین که نماز را سلام دادند، بر آن حضرت وحی نازل شد و علی (ع) آمد و رسول خدا در آن حال بودند.
علی ایشان را به خود تکیه داد و به همان حال ماند تا خورشید غروب کرد و همچنان نزول وحی ادامه داشت. چون وحی تمام شد، پیامبر از علی پرسیدند: آیا نماز گزاردی؟
گفت: نه. فرمودند: به چه سبب؟ گفت: چون آمدم شما را در آن حال دیدم و به سینه ام تکیه دادم و خوش نداشتم پیش از تمام شدن وحی شما را رها کنم. پیامبر (ص) روی به قبله کرد و عرضه داشت: پروردگارا! اگر علی در حال اطاعت از تو و رسول تو بوده است، خورشید را برای او برگردان. خورشید رخشنده و تابان برگشت و فرمود: ای علی برخیز و نماز بگزار. علی برخاست و نماز گزارد و چون از نماز خود فارغ شد، خورشید ناگهان غروب کرد و ستارگان آشکار شدند.
روایت شده است که امیر المؤمنین چون خواست در منطقه بابل از رود فرات بگذرد، بسیاری از یاران آن حضرت سرگرم عبور دادن چهار پایان و بارهای خود از رود خانه بودند و آن حضرت همراه گروهی از یاران خود نماز عصر گزارد. گروهی دیگر همچنان سرگرم عبور دادن بودند و آفتاب غروب کرد و نماز بسیاری از ایشان از دست بشد و بسیاری فضیلت نماز جماعت با ایشان را از دست دادند و در این باره به گفتگو پرداختند. علی (ع) چون سخن ایشان را شنید از خدای متعال در- خواست کرد خورشید را برگرداند تا همه یاران خود را جمع کند و با آنان نماز عصر بگزارد و خداوند متعال درخواست او را پذیرفت و خورشید را برگرداند و همان گونه که هنگام نماز عصر آشکار است، آشکار شد و همین که مردم نماز عصر خود را سلام دادند، خورشید ناگهان غروب کرد و بانگی سخت از آن شنیده شد که مردم از آن بیم کردند و بسیار تسبیح و استغفار و لا اله الا الله بر زبان راندند. و سپاس پروردگار را بر این نعمتی که میان ایشان آشکار ساخت و خبر آن در همه آفاق و میان مردم منتشر شد. گزاردند. و به همین گونه از اسماء بنت عمیس و ام سلمه و ابو رافع و حسین بن علی (ع) نقل شده است. و روایت شده است در آن هنگام که علی (ع) پیامبر (ص) را به خود و سینه خویش تکیه داده بود، همچنان نشسته با اشاره نماز گزارد و چون حالت وحی تمام شد و پیامبر به خود آمدند برای او دعا فرمودند که خورشید برگردد.
روایت شده است که انس بن مالک بر سر خود دستار می بست. سبب آن را از او پرسیدند. گفت: نفرین علی بن ابی طالب (ع) است. پرسیدند: چگونه بوده است؟ گفت: من خدمتگزار رسول خدا (ص) بودم. مرغی بریان برای ایشان هدیه آوردند. فرمودند: خدایا محبوب ترین خلق را در پیشگاه خود و در نظر من بیاور تا از این مرغ بریان همراه من بخورد. علی (ع) آمد. گفتم پیامبر (ص) گرفتارند و و دوست می داشتم مردی از قوم من بیاید. پیامبر (ص) برای بار دوم دست برافراشتند و دعا فرمودند و علی (ع) آمد و همچنان گفتم که پیامبر گرفتارند، و همچنان دوست می داشتم مردی از قوم من بیاید. پیامبر (ص) برای بار سوم دست برافراشتند و همان گونه دعا فرمودند و باز علی (ع) آمد و همچنان گفتم پیامبر گرفتارند. علی (ع) صدای خویش را بلند کرد و گفت: پیامبر (ص) چه گرفتاری دارند؟ پیامبر شنیدند و فرمودند: انس! کیست؟ گفتم: علی بن ابی طالب، فرمودند: اجازه ورود بده و چون علی (ع) وارد شد، پیامبر فرمودند: سه بار از پیشگاه خداوند مسألت کردم که محبوب ترین خلق در نظر خود و مرا پیش من بیاور تا از این مرغ بریان همراه من بخورد و اگر در این بار نمی آمدی نام ترا بر زبان می آوردم. علی (ع) گفت: ای رسول خدا! من سه بار آمدم و هر سه بار انس بن مالک مرا رد کرد و گفت: پیامبر گرفتارند. رسول خدا از انس پرسیدند: چه چیزی ترا به این کار واداشت؟ گفتم:
ای رسول خدا! دعای شما را شنیدم و دوست می داشتم مردی از قوم من حاضر شود.
علی (ع) دست بر آسمان افراشت و گفت: پروردگارا! انس را گرفتار پیسی و برص کن که نتواند از مردم پوشیده دارد. آنگاه انس دستار از سر برداشت و سه بار گفت:
این نفرین علی است.
امیر المؤمنین علی (ع) روز جنگ خیبر چنین سروده است:
«من آن کسی هستم که مادر نامم را حیدره (از نام های شیر است) نهاده است.
بازوانم ستبر است و ضربت گرز من سنگین. شیر ژیان بیشه هایم و همگان را فرو می گیرم و شما را با شمشیر گرانسنگ خود می سنجم.» حسان بن ثابت در جنگ خیبر در مدح علی (ع) چنین سروده است:
«علی گرفتار چشم درد بود و در جستجوی دارو، و چون داروی شفا بخشی فراهم نبود رسول خدا با یک بار آب دهان انداختن به چشم او، او را بهبود بخشید.
چه شفابخش فرخنده و چه بهبود یافته فرخنده ای، و پیامبر فرمودند: امروز پرچم را به دلاوری که شمشیرش بران و دوستدار و سر سپرده پیامبر است خواهم داد. او خدای مرا دوست می دارد و خدای هم او را دوست می دارد و به دست او دژهای استوار را خواهد گشود. پیامبر (ص) او را از میان همه مردم برگزید و او را وزیری که برادری می کند نام نهاد.» ابیات زیر را از خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین دانسته اند: (من دوستدار جوانمردی هستم که سوره هل اتی در باره او نازل شده است. تا چه هنگام این موضوع را پوشیده بدارم و چه اندازه پنهان دارم؟» و همو سروده است: «دوست داشتن علی بن ابی طالب بر شاهد و غایب واجب است.» و «دوستی علی موجب علو همت است، که او سرور همه پیشوایان است.» و همو گفته است:
«هر گاه در باره عزت و فضیلت هاشم سخن بگویی سگان رمنده از تو رم می کنند. به هر کس که ترا در دوستی او سرزنش می کند، بگو مادرت در مورد تو خیانت کرده است. به خداوند و نعمتهای او سوگند می خورم- سوگند راست و جاودانه- که علی بن ابی طالب در سوره مائده امام و ولی ماست.» صاحب در این معنی چنین سروده است: (به دوستی علی (ع) شک و تردیدها از میان می رود. نفسها پاک و نسبها ستوده می شود. هر گاه کسی را دیدی که دوستدار اوست، زیرکی و افتخار در اوست، و هر گاه کسی را دیدی که دشمن اوست، در اصل و نسب او چیزی مستعار است و او را بر کارش سرزنش مکنید که دیوارهای خانه پدرش کوتاه بوده است.» و همو گفته است: «من و همه کسانی که روی خاک هستیم، فدای خاک کفش پای ابو تراب باد.» و نیز گفته است:
«برای او چون وقت نمازش گذشت، با آنکه نزدیک غروب بود خورشید برگشت، آنچنان که پرتو آن همچون هنگام عصر درخشان شد و سپس همچون ستاره فرو شد.
یک بار دیگر هم در بابل خورشید برای او از حرکت باز ماند. برای هیچ کس مغرب باز نمانده است، مگر برای احمد (ص) و پس از او برای علی و برگشتن خورشید را تأویل شگفت انگیزی است.»

مجلس یازدهم در وفات امیر المؤمنین علی علیه السلام

بدان که وفات امیر المؤمنین علی (ع)، شب جمعه بیست و یکم رمضان سال چهلم هجرت بوده است. در شب نوزدهم آن ماه در مسجد کوفه به شمشیر ابن ملجم که خدایش لعنت کناد مجروح شد و عمر آن حضرت به هنگام وفات شصت و سه سال بوده است. و روایت شده است که امیر المؤمنین علیه السّلام مردم را برای بیعت جمع کرد.
عبد الرحمن بن ملجم مرادی برای بیعت آمد و امام او را دو یا سه بار رد فرمود و به هنگام بیعت او فرمود: چه چیزی بدبخت ترین این امت را از انجام شقاوت خود باز داشته است؟ سوگند به کسی که جان من در دست اوست، همانا که این ریش من از خون سرم خضاب خواهد شد و دست بر سر و ریش خود نهاد، و چون ابن ملجم که نفرین خدا بر او باد پشت کرد، علی این بیت را خواند:
«کمربندهای خود را برای مرگ استوار کن که به دیدار آینده تو است، و از مرگ بی تابی مکن چون به وادی تو فرا رسد.» روایت شده است که ابن ملجم مرادی پیش امیر المؤمنین آمد و همراه دیگران بیعت کرد و چون خواست برگردد علی (ع) او را فراخواند و از او میثاق و تأکید گرفت که مکر نکند و پیمان نشکند و او عهد کرد و گفت: ای امیر المؤمنین! به خدا سوگند ندیدم که نسبت به هیچ کس چنین رفتار کنی و علی (ع) به این بیت تمثل جست:
«من زنده ماندن او را می خواهم و او کشتن مرا می خواهد. چه کسی پوزش خواه این دوست مرادی تو است؟» ای ابن ملجم! برو که به خدا سوگند نمی بینم به آنچه گفتی وفا کنی.
و روایت است که تنی چند از خوارج در مکه جمع شدند و در باره فرمانروایان سخن گفتند و بر آنان خرده گرفتند و کارهای آنان را نسبت به خود زشت شمردند و کشته شدگان نهروان را یاد کردند و بر آنان رحمت فرستادند و برخی از آنان به دیگران گفتند: اگر ما جان خود را به خدا بفروشیم و این پیشوایان گمراه را غافلگیر کنیم و بکشیم، بندگان خدا و سرزمینها را از ایشان آسوده خواهیم کرد و انتقام خون برادران خود را که در نهروان شهید شده اند خواهیم گرفت. پس از تمام شدن مراسم حج با یک دیگر در این مورد پیمان بستند. عبد الرحمن بن ملجم که خدایش لعنت کناد گفت من از عهده کار علی بر می آیم و برک بن عبد الله تمیمی گفت من معاویه را خواهم کشت و عمرو بن بکر تمیمی گفت من عمرو عاص را خواهم کشت و با یک دیگر پیمان بستند و سوگند وفاداری خوردند و قرار گذاشتند آن کار را شب نوزدهم رمضان انجام دهند و از یک دیگر جدا شدند. ابن ملجم نخست میان قبیله کنده (نزدیک کوفه ساکن بودند) آمد و سپس به کوفه آمد. یاران خود را ملاقات کرد و تصمیم خود را از ایشان پوشیده می داشت که مبادا آشکار شود. در همان حال به دیدار مردی از یاران خود که از قبیله تیم الرباب بود رفت و پیش او با قطام دختر اخضر که از قبیله تیم بود آشنا شد. امیر المؤمنین علی (ع) پدر و برادر قطام را در جنگ نهروان کشته بود. قطام از زنان بسیار زیبای روزگار خود بود و چون ابن ملجم او را دید شیفته اش شد و سخت پای بند به عشق او گردید و از او خواستگاری و تقاضای ازدواج کرد. قطام گفت: چه چیزی کابین من می کنی؟ ابن ملجم گفت: هر چه می خواهی بگو. گفت: سه هزار درهم و کنیزی و غلامی، و کشتن علی بن ابی طالب.
ابن ملجم گفت: چیزهایی که می خواهی برای تو آماده خواهد بود، جز کشتن علی بن ابی طالب و این کار چگونه برای من ممکن است؟ قطام گفت: او را غافلگیر می کنی.
اگر او را بکشی مرا آرام ساخته و انتقام مرا گرفته ای و در آن حال زندگی تو با من بر تو شیرین و گوارا خواهد بود و اگر کشته شدی آنچه پیش خداوند است برای تو بهتر و پایدارتر است. در این هنگام ابن ملجم گفت: به خدا سوگند که چیزی مرا به این شهر نیاورده است مگر همین قصد کشتن علی، ولی از مردم آن در امان نیستم و این تو هستی که اکنون چنین چیزی از من می خواهی و آن را برای تو انجام خواهم داد. قطام گفت: من در جستجو خواهم بود تا کسی را پیدا کنم که در این کار ترا یاری و تقویت کند و قطام کسی را پیش وردان بن مجالد که از قبیله تیم الرباب بود فرستاد و موضوع را به او خبر داد و از او خواست ابن ملجم را یاری دهد و وردان این موضوع را برای قطام تعهد کرد و پذیرفت. ابن ملجم هم به جستجوی مردی شجاع به نام شبیب بن بجره پرداخت و چون او را یافت، به او گفت: آیا حاضری کاری کنی که به شرف دنیا و آخرت دست یابی؟ گفت: آن کار چیست؟ گفت:
مرا برای کشتن علی بن ابی طالب یاری دهی. او گفت: ای پسر ملجم! مادر به عزایت بگرید، کاری شگرف آورده ای. چگونه یارای این کار را خواهی داشت؟ ابن ملجم گفت: برای او در مسجد بزرگ کوفه کمین می کنیم و چون برای نماز صبح بیرون آید، او را می کشیم. اگر او را بکشیم خویش را تسکین و آرامش داده ایم و انتقام خونهای خود را گرفته ایم و همواره او را وسوسه کرد تا آنکه پذیرفت و همراه یک نفر دیگر، شب چهارشنبه نوزدهم رمضان سال چهلم هجرت، پیش قطام آمدند.
قطام پارچه حریری خواست و به سینه آنان بست و آنها شمشیرهای خود را حمایل کردند و رفتند. برابر دریچه و دالانی که امیر المؤمنین از آن برای نماز وارد مسجد می شد نشستند. آنان تصمیم خود را در مورد کشتن امیر المؤمنین به اطلاع اشعث بن قیس رساندند و با او قرار گذاشتند و اشعث هم در آن شب طبق قرار قبلی در مسجد حاضر شد که آنان را در کارشان یاری دهد. در آن شب حجر بن عدی که خدایش رحمت کناد در مسجد به عبادت پرداخته بود. نزدیک سپیده دم شنید که اشعث به ابن ملجم می گوید: بشتاب و مقصود خود را برآور که سپیده دم لبخند زد. حجر بن عدی احساس خطر کرد و گفت: ای یک چشم! قصد کشتن علی را داری و به قصد رفتن به خانه امیر المؤمنین از مسجد بیرون آمد تا به ایشان خبر دهد و بر حذر دارد. قضا را علی (ع) از راه دیگری به مسجد آمد و همین که وارد مسجد شد ابن ملجم بر آن حضرت ضربت زد و حجر بن عدی در حالی وارد مسجد شد که مردم می گفتند: امیر المؤمنین که درودهای خداوند بر او باد کشته شد. عبد الله بن محمد ازدی می گوید: من در آن شب همراه گروهی از مردم شهر در مسجد مشغول نماز گزاردن بودم و معمولا تمام شبهای ماه رمضان از اول تا آخر ماه را چنین می کردیم. ناگاه چند مرد را دیدم که نزدیک در مسجد نماز می گزارند.
در این هنگام علی (ع) برای نماز صبح آمد و با صدای بلند می گفت: نماز، ای مردم نماز. درست نفهمیدم که آیا می شنوم یا نه که ناگاه برق شمشیری دیدم و شنیدم کسی می گوید: «ای علی! حکمیت خاص خداست نه از آن تو و یارانت.» و شنیدم علی می فرمود: این مرد را بگیرید و نگریزد و آن حضرت مضروب شده بود. شبیب بن بجرة هم ضربتی زده بود، ولی به لبه طاق خورده و خطا کرده بود. آنان به طرف درهای مسجد گریختند و مردم هم برای گرفتن آنان شروع به دویدن کردند. شبیب بن بجره را مردی گرفت و او را به زمین انداخت و بر سینه اش نشست و شمشیر را از دست او بیرون آورد و خواست او را بکشد. در همین حال مردم به سوی آن دو هجوم آوردند. آن مرد ترسید مردم سخن او را باور نکنند و خودش را بکشند این بود که از سینه شبیب برخاست و شمشیر را از دست خود انداخت و شبیب گریخت و به خانه خویش رفت. اتفاقا یکی از پسر عموهایش در همان حال وارد خانه او شد و دید که پارچه حریر را از سینه خود می گشاید. گفت: این چیست؟ شاید تو امیر المؤمنین را کشته ای و او به جای آنکه بگوید نه گفت آری. پسر عمویش رفت و با شمشیر برگشت و او را کشت. ابن ملجم در همان حال که می گریخت مردی از قبیله همدان به او رسید و قطیفه یی را که در دست داشت بر سر او انداخت و او را به زمین زد و شمشیر را از دستش بیرون کشید و او را به حضور امیر المؤمنین آورد. سومی هم گریخت و میان مردم ناپدید شد. چون ابن ملجم را به حضور امیر المؤمنین آوردند، به او نگریست و فرمود: جان در برابر جان. اگر من مردم او را همان گونه که مرا کشت بکشید و اگر سالم ماندم خودم در باره او تصمیم خواهم گرفت. در این هنگام ابن ملجم که از رحمت خدا به دور باد گفت: من این شمشیر را به هزار درهم خریدم و به هزار درهم آن را مسموم و زهر آلوده کردم و اگر این شمشیر به من خیانت کند خدایش از من دور گرداند. ام کلثوم بانگ برداشت که ای دشمن خدا! امیر المؤمنین را کشتی.
ابن ملجم گفت: من پدر ترا کشتم. ام کلثوم گفت: امیدوارم خطری برای او نباشد.
ابن ملجم گفت: پس تو بر من گریه می کنی؟ به خدا سوگند ضربتی به او زده ام که اگر میان همه مردم تقسیم شود، همه شان را خواهد کشت. او را از حضور علی (ع) بیرون بردند و مردم از خشم او را گاز می گرفتند و می گفتند: ای دشمن خدا! دیدی که چه کردی؟ امت محمد (ص) را به هلاکت انداختی و بهترین مردم را کشتی و او ساکت بود و سخن نمی گفت و او را به زندان بردند. مردم به حضور امیر المؤمنین آمدند و گفتند: ای امیر مؤمنان! به ما فرمان بده تا فرمان ترا در باره این دشمن خدا اجراء کنیم. او امت را به هلاکت انداخت و دین را تباه ساخت. امیر المؤمنین فرمود:
اگر زنده ماندم در باره اش تصمیم می گیرم و اگر مردم با او همان گونه رفتار کنید که با قاتل پیامبر رفتار می شود. نخست او را بکشید و پس از آن جثه اش را به آتش بسوزید. راوی می گوید: چون امیر المؤمنین رحلت فرمود و خانواده اش از دفن آن حضرت فارغ شدند، امام حسن (ع) دستور داد ابن ملجم را آوردند و چون او برابر امام حسن ایستاد، به او فرمود: ای دشمن خدا! امیر المؤمنین را کشتی و تباهی بزرگ در دین آوردی. و سپس دستور فرمود گردنش را زدند. ام هیثم دختر اسود نخعی درخواست کرد لاشه اش را به او بدهند که عهده دار سوزاندن آن شود و چنان کرد. آن دو مرد دیگر که با ابن ملجم در باره کشتن معاویه و عمرو عاص پیمان بسته بودند، یکی از آن دو به معاویه در حالی که در رکوع بود ضربتی زد که به تهیگاه او خورد و از آن ضربت جان بدر برد و آن مرد را گرفت و کشت و دیگری هم خود را به مصر رساند و در آن شب عمرو عاص بیمار شد و مردی به نام خارجه را فرستاد که با مردم نماز بگزارد. آن مرد پنداشت که همان خارجة بن ابی حبیبة عامری عمرو- عاص است و به او ضربت زد. خارجه روز دوم از آن ضربت مرد و آن مرد را گرفتند و نزد عمرو عاص بردند و او را اعدام کرد. اصبغ ابن نباته روایت کرده و گفته است: امیر المؤمنین علی (ع) در ماه رمضانی که در آن شهید شدند برای ما خطبه خواندند و ضمن آن فرمودند: ای مردم! ماه رمضان که گزینه تر ماههاست و به حسابی اول سال است فرا رسید و در آن آسیای سلطان (در نسخه دیگری آسیای شیطان) به گردش می آید. همانا امسال شما در یک صف حج می گزارید و نشانه اش این است که من میان شما نیستم، و آن حضرت بدین گونه خبر مرگ خود را می داد ولی ما متوجه نمی شدیم. و روایت شده است چون آن ماه رمضان رسید، امیر المؤمنین شبی در خانه امام حسن و شبی در خانه امام حسین و شبی در خانه عبد اللَّه بن جعفر افطار می فرمود و بیش از سه لقمه چیزی نمی خورد. شبی به ایشان گفته شد: چرا چیزی نمی خورید؟
فرمود: فرمان خداوند در می رسد و دوست دارم گرسنه باشم. همانا یکی دو شب بیش باقی نمانده است، و آخر همان شب ضربت خورد. و روایت شده است که علی (ع) به دختر خود ام کلثوم فرمود: دخترکم چنین می بینم که مقدار کمی با شما خواهم بود. گفت: پدر جان! چگونه است؟ فرمود:
رسول خدا (ص) را در خواب دیدم که از چهره ام غبار می زدود و می فرمود: ای علی! چیزی بر تو نیست و آنچه بر عهده ات بود انجام دادی. سه شب بعد علی (ع) ضربت خورد. ام کلثوم به درد فریاد می کشید و علی می فرمود: دخترکم چنین مکن که من رسول خدا (ص) را در خواب دیدم. با کف دست خود به من اشاره می فرمود و می- گفت: ای علی! پیش ما بیا که آنچه اینجاست برای تو بهتر است. و روایت شده است امیر المؤمنین علی (ع) در شبی که ضربت خورد بیدار ماند بر طبق عادت همیشگی خویش برای نماز شب از خانه به مسجد نرفت. دخترش ام کلثوم گفت: پدر جان! چه چیز موجب بی خوابی تو شده است؟ فرمود همین که امشب را به صبح برسانم کشته خواهم شد. در این هنگام ابن نباح آمد و اذان گفت و اعلام وقت نماز کرد. علی (ع) اندکی رفت و برگشت. ام کلثوم گفت: به جعده دستور بده با مردم نماز بگزارد. آن حضرت نخست فرمود: آری به او بگویید با مردم نماز بگزارد. سپس فرمود: از مرگ گریز گاهی نیست و خود به سوی مسجد حرکت فرمود، و ابن ملجم که تمام شب را در کمین علی (ع) بیدار مانده بود، با وزیدن نسیم سحر خوابش برده بود. علی (ع) با پای خود او را تکان داد و فرمود: نماز، نماز، و او برخاست فاطمه بنت اسد دارد و به علی (ع) شمشیر زد. در حدیث دیگری آمده است که امیر المؤمنین در آن شب بیدار ماند و بسیار از حجره بیرون می آمد و به آسمان می نگریست و می فرمود: به خدا سوگند که نه دروغ می گویم و نه به من دروغ گفته شده است. این همان شبی است که به من وعده داده شده است و به کنار بستر خویش برمی گشت و چون سپیده دمید کمر خویش را استوار بست و این بیت را خواند: «کمر بندها و سینه بندهای خویش را برای مرگ استوار ببند که کشته شدن به دیدار تو می آید و چون مرگ به سراغ تو آمد بی تابی مکن.» و چون به صحن خانه خویش آمد، چند مرغابی به اطرافش دویدند و بانگ برداشتند. برخی شروع به راندن مرغابیها کردند. فرمود: رهایشان کنید که آنان صیحه زنندگان و از پی ایشان زنان نوحه گر خواهند بود و از خانه بیرون آمد و ضربت خورد. و روایت شده است که چون ساعت مرگ امیر المؤمنین علی (ع) فرا رسید به حسن و حسین (ع) گفت: چون مردم مرا بر سریری بگذارید و بیرونم برید و فقط دنباله سریر را بگیرید که جلو آن خود حمل می شود و جسد مرا به ناحیه غریین (نجف) ببرید. در آنجا سنگی سپید خواهید دید. آنجا را حفر کنید. آنجا گوری خواهید دید.
مرا در آن دفن کنید. گوید چون آن حضرت رحلت فرمود، چنان کردیم. دنبال سریر را بر دوش داشتیم و حمل می کردیم و جلو سریر خود حمل می شد و ما آواها و صداهای آرامی می شنیدیم، تا به غریین رسیدیم و ناگاه به سنگ سپیدی برخوردیم که از آن نوری ساطع بود. آنجا را حفر کردیم. گوری (سردابه یی) ساخته و پرداخته یافتیم که بر آن نبشته بود: از اندوخته های نوح برای علی بن ابی طالب. و همان جا دفن کردیم و برگشتیم و ما از کرامتی که خداوند نسبت به امیر المؤمنین عنایت فرمود بسیار شاد بودیم و به گروهی از شیعیان برخوردیم که نتوانسته بودند بر جنازه ایشان نماز بگزارند و موضوع را به آنان خبر دادیم که خداوند چگونه امیر المؤمنین علی را گرامی داشت. گفتند: ما هم دوست داریم و می خواهیم آنجا را ببینیم. گفتیم: بنا به وصیت ایشان نشان گور را از میان برده ایم. آنان رفتند و برگشتند و گفتند: آنچه جستجو کرده اند چیزی ندیده و نیافته اند. امام باقر (ع) می گوید: امیر المؤمنین در منطقه غریین پیش از طلوع سپیده دم دفن شد. امام حسن و امام حسین و محمد بن حنفیه، پسران آن حضرت و عبد الله بن جعفر (برادر زاده و داماد آن حضرت) وارد گور شدند و جسد مقدسش را به خاک سپردند. و روایت شده است که چون ابن ملجم که بر او لعنتهای خداوند باد امیر المؤمنین علیه السلام را ضربت زد، آن حضرت به امام حسن و امام حسین (ع) چنین فرمود: (شما را سفارش می کنم به پرهیزگاری و ترس از خداوند و اینکه شما دنیا را نجویید و بر چیزی از دنیا که از شما گرفته شود اندوهگین مشوید و همواره به حق و راستی سخن گویید و برای پاداش و ثواب آخرت کار کنید و دشمن ستمگر و یار مظلوم و ستمدیده باشید. به شما دو تن و همه فرزندان و افراد خانواده ام و هر کس این نامه من به او برسد، به پرهیزگاری و منظم بودن کارتان و اصلاح میان اشخاص سفارش می کنم و من خود شنیدم پدر بزرگ شما- که درود خدا بر او باد- می- فرمود: اصلاح کدورت میان اشخاص از همه نمازها و روزه های مستحبی بهتر است.
خدا را خدا را در باره یتیمان، مبادا گاهی به آنان خوراک بدهید و گاه فراموش کنید و مبادا که یتیمان به سبب گرسنگی و هر سبب دیگر در محضر شما تباه شوند. خدا را خدا را در باره همسایگانتان، که این هم سفارش پیامبر شماست و همواره در مورد ایشان وصیت می کرد تا آنجا که پنداشتم به زودی ممکن است برای همسایگان از یک دیگر سهم از میراث قرار دهد. خدا را خدا را در مورد قرآن، مبادا کسی در عمل کردن به قرآن از شما پیشی گیرد. خدا را خدا را در باره نماز، که عمود دین شماست و خدا را خدا را در باره خانه پروردگارتان، تا هنگامی که زنده اید آن را خالی مگذارید که اگر حج خانه خدا ترک شود به شما مهلت داده نخواهد شد. خدا را خدا را در جهاد به اموال و جانها و زبانهایتان در راه خدا و بر شما باد که با یک دیگر پیوستگی و نسبت به یک دیگر گذشت و بخشش داشته باشید و مبادا که به یک دیگر پشت کنید و از یک دیگر ببرید. امر به معروف و نهی از منکر را رها مکنید که در آن صورت بدان بر شما حکومت خواهند کرد و هر چه دعا کنید مستجاب نخواهد شد. ای فرزندان عبد المطلب! مبادا شما را ببینم که در خون مسلمانان فرو روید و بگویید: امیر المؤمنین کشته شد، امیر المؤمنین کشته شد. همانا نباید در قبال من کسی جز قاتل من کشته شود. دقت کنید اگر من مردم، در قبال این ضربت فقط یک ضربت به او بزنید و نباید او را مثله کرد که من شنیدم رسول خدا فرمودند: از مثله کردن هر چند نسبت به سگ هار و گزنده پرهیز و خود داری کنید.» در مورد قطام و تقاضای او از ابن ملجم در باره کشتن امیر المؤمنین علی بن ابی طالب (ع) شاعری چنین سروده است:
«هرگز در میان عرب و عجم کسی را ندیده ام که کابینی چون کابین و مهریه قطام تعهد کند. سه هزار درهم و غلام و کنیزی، و زدن علی (ع) با شمشیر برنده و استوار.
هیچ کابینی هر اندازه هم گران باشد از علی (ع) گران تر نیست و هر غافلگیری کوچکتر از غافلگیری ابن ملجم است.» و روایت است که چون ابن ملجم علی (ع) را ضربت زد فرمود: به او خوراک و آشامیدنی بدهید و نیکو از او نگهداری کنید. اگر بهبود یافتم که خود صاحب اختیار خویشتنم. اگر بخواهم او را عفو می کنم و اگر بخواهم انتقام می گیرم و اگر مردم، میل شماست و می توانید او را بکشید، ولی هرگز او را مثله (پاره پاره) مکنید. امام جعفر صادق (ع) گفته اند که چون امیر المؤمنین (ع) کشته شد، صعصعة بن صوحان این اشعار را سرود: (ای برادر! دیگر چه کسی می تواند جای انس من را به تو بگیرد و دیگر چه کسی برای من باقی ماند که شکوه های خود را به او بازگو کنم؟ آری، پیشامدهای پیاپی روزگار ترا هم درنوردید. آری، پیشامدهای روزگار پیوسته در حال حرکت است. در زندگی تو برای من موعظه ها بود و امروز هم از هنگام زندگی خود به من پند دهنده تری.» گویند ابو الاسود دئلی یا اروی دختر ابو سفیان بن عبد المطلب، این ابیات را سروده است:
«به معاویه پسر حرب بگو چشم سرزنش کنندگان ما هرگز روشن مباد. آیا در این ماه گرانقدر رمضان ما را به مصیبت بهترین مردم مصیبت زده کردید؟ بهترین و گزینه ترین کسی را که بر مرکوبها و کشتیها سوار شده است، کشتید. بهترین کسانی را که کفش پوشیده و آن را پینه زده و بهترین قرآن خوان و بیان کننده آن را کشتید. چون چهره ابو تراب را می دیدی، ماه تمام بود که دیده بینندگان را خیره می ساخت.
قریش هر جا که باشد می داند که علی از لحاظ نسب و دین برترین ایشان است.» حبیب بن عمرو می گوید: در بیماری مرگ امیر المؤمنین علی (ع) (پس از ضربت خوردن ایشان) به عیادت آن حضرت رفتم. زخم را گشوده بودند. گفتم: ای امیر المؤمنین! این زخم شما چیزی نیست و خطری ندارد. فرمود: ای حبیب! من هم اکنون از شما جدا می شوم و به خدا سوگند می میرم. گوید در این هنگام من گریستم و ام کلثوم هم گریست، و او کنار پدر نشسته بود. علی (ع) فرمود: دخترکم! چه چیز ترا به گریه واداشته است؟ گفت: پدر جان! گفتی هم اکنون خواهی مرد و از ما جدا می شوی و به همین سبب گریستم. فرمود: دخترکم! گریه مکن. به خدا سوگند اگر آنچه را پدرت می بیند ببینی گریه نمی کنی. من گفتم: ای امیر المؤمنین! چه می بینی؟
فرمود: ای حبیب! فرشتگان آسمانها و پیامبران را می بینم که پشت سر یک دیگر برای دیدار من ایستاده اند و برادرم رسول خدا (ص) است که کنارم نشسته است و می فرماید:
بیا که آنچه در پیش است برای تو بهتر از آن است که در آن هستی. حبیب می گوید:
هنوز از حضور آن حضرت برنخاسته بودم که رحلت فرمود. فردای آن روز امام حسن (ع) برای ایراد خطبه به منبر رفت و خداوند را ستود و نیایش کرد و سپس گفت: ای مردم! در شبی چون دیشب قرآن نازل شده است و عیسی بن مریم (ع) به آسمان بر شد و یوشع بن نون در چنین شبی درگذشت و پدرم امیر المؤمنین هم رحلت فرمود. به خدا سوگند هیچ یک از اوصیای پیامبران که پیش از پدرم بوده اند بر او در رفتن به بهشت پیشی نمی گیرند و نه اوصیایی که پس از اویند (ائمه یازده گانه دیگر). و چنان بود که چون رسول خدا او را به جنگ و سریه یی اعزام می فرمود، جبریل در جانب راست و میکال در جانب چپ او جنگ می کردند.
و هیچ سیم و زری از خود باقی نگذاشت جز هفتصد درهم که از مقرری او باقی مانده و جمع کرده بود تا خدمتگزاری برای خانواده خود بخرد. مدت امامت امیر المؤمنین پس از پیامبر (ص) سی سال بود که از این مدت بیست و چهار سال و چند ماه از تصرف در امور ممنوع بود و با تقیه و مدارا رفتار فرمود و پنج سال و چند ماه دیگر هم گرفتار به جهاد با پیمان شکنان و جنگهای جمل و صفین و خوارج بود. پیامبر (ص) هم در مکه همین گونه بودند. پس از هجرت امکان جهاد با دشمنان برای ایشان فراهم شد. امیر المؤمنین علی (ع) شصت و سه سال عمر کرد. آرامگاه آن حضرت بر طبق وصیت ایشان پوشیده بود، زیرا از دشمنی بنی امیه و حکومت ایشان پس از خود اطلاع داشت و سرانجام امام صادق (ع) در دوره حکومت بنی عباس آن را آشکار فرمود و شیعیان از محل آن آگاه شدند و درک سعادت زیارت آرامگاه آن حضرت نصیب ایشان شد.

مجلس دوازدهم در آنچه دلالت بر ایمان ابی طالب و فاطمه بنت اسد دارد

خداوند متعال در آیه 218 سوره شعرا می فرماید: «آن خدایی که هر گاه به نماز می ایستی ترا می بیند و به انتقال تو در اهل سجود آگاهست.» بدان که طایفه بر حق شیعه در این مورد اتفاق دارند که ابو طالب و عبد الله و آمنه مؤمن بوده اند و این اجماع و اتفاق یکی از دلایل ایمان آنان است.
وانگهی از ابو طالب نسبت به پیامبر (ص) چندان دوستی و محبت و فداکاری و یاری صورت گرفته که آشکار و معروف و بر سر همه زبانهاست و کسی نمی تواند منکر آن باشد، مگر نادان کور دلی که از اخبار آگاه نباشد. از پیامبر (ص) روایت شده است که پس از آنکه برای آمدن باران دعا فرمودند، گفتند: پاداش ابو طالب با خدایش باشد و اگر زنده می بود چشمش روشن می شد. چه کسی از شما شعر او را از حفظ دارد؟
«سپید چهره یی که به آبرو و چهره اش از ابر طلب باران می شد. بهار یتیمان و پناهگاه بیوه زنان بود.» و تمام قصیده یی که در این باره سروده است.
و روایت شده است از پیامبر (ص) پرسیده شد: هنگامی که آدم در بهشت بود، شما کجا بودید؟ فرمودند: در پشت او بودم و با او به زمین آمدم و در حالی که در پشت پدرم نوح بودم، سوار کشتی شدم و در حالی که در پشت ابراهیم بودم، در آتش افکنده شد. هیچ یک از نیاکان پدری و مادری من ازدواج نامشروع نداشته اند و خداوند عز و جل همواره مرا از اصلاب پاک به ارحام پاکیزه منتقل کرده و همگان هدایت کننده و هدایت شده بودند تا آنکه از من به پیامبری عهد و میثاق گرفت و همه فاطمه بنت اسد دارد صفات مرا روشن و آشکار بیان فرمود و در تورات و انجیل نام من آمده است و مرا به معراج و آسمان برد و برای من نامی از نامهای خود مشتق فرمود و امت من همگان ستایشگران و سپاسگزارانند. دارنده عرش نامش محمود است و من محمدم. این خبر هم دلالت دارد بر اینکه پدر و مادر آن حضرت هر دو مؤمن بوده اند. و از پیامبر (ص) روایت شده است که جبریل فرود آمد و گفت: ای محمد! خداوند آتش را بر سه کس حرام فرموده است، پشتی که بر آن بوده ای و رحمی که در آن پرورش یافته و دامنی که در آن رشد کرده ای و این هم دلیل دیگری بر ادعای ماست. ابن عباس از قول پدرش نقل می کند که ابو طالب به پیامبر گفت: ای برادر زاده! ترا خداوند فرستاده است؟ فرمود: آری. گفت: آیتی به من نشان بده، این درخت را برای من فراخوان و پیامبر (ص) چنان فرمود و آن درخت آمد و مقابل پیامبر سر فرود آورد و برگشت، و ابو طالب گفت: گواهی می دهم که تو صادقی. ای علی! کنار پسر عمویت نماز بگزار. مردی از عبد الله بن عباس پرسید: ای پسر عموی رسول خدا! به من خبر بده که ابو طالب مسلمان بوده است یا نه؟ گفت: چگونه مسلمان نبوده است و حال آنکه این بیت را سروده است:
«به درستی می دانند که پسر ما (حضرت محمد) دروغگو نیست و نزد ما معروف به صداقت است و به سخنان یاوه اعتنا نمی کند.»
همانا مثل ابو طالب همچون اصحاب کهف است که ایمان خود را پوشیده داشتند و به ظاهر شرک ورزیدند و به آنان دو بار پاداش داده شد. امام صادق (ع) هم فرموده است: مثل ابو طالب مثل اصحاب کهف است که ایمان خود را پوشیده داشتند و تظاهر به شرک کردند و خداوند پاداش آنان را دو برابر عنایت فرمود. امام صادق (ع) فرموده است: چون مرگ ابو طالب که خدای از او خشنود باد فرا رسید، سران قریش را جمع کرد و به آنان وصیت و سفارش کرد و گفت: ای گروه قریش! شما برگزیدگان خداوند از میان مردمید و شما قلب عرب و گنجوران خداوند در زمین خدایید و اهل و ساکنان حرم اویید. میان شما سالارهای فرمانده و شجاع و پیشتاز و گسترده دست وجود دارد. و بدانید که شما از لحاظ فخر و افتخار چیزی برای عرب باقی نگذاشته اید و هر شرف و افتخاری را به دست آورده اید و از این جهت بر همه مردم برتری دارید و آنان هم در صدد وسیله برای این کار هستند. از سوی دیگر مردم همگان با شما کینه دارند و بر جنگ با شما هماهنگ و متحدند.
من شما را به چیزهایی سفارش و وصیت می کنم و آن را حفظ کنید. نخست به شما در باره این بنا (کعبه) سفارش می کنم که در مواظبت از آن خشنودی خداوند و پایه های معیشت و زندگی و پایداری شما نهفته است. با ارحام و خویشاوندان خویش پیوند داشته باشید و صله رحم انجام دهید که موجب تأخیر مرگ و افزونی شمار شماست، و ستم و بد رفتاری را رها کنید که در نتیجه این دو، امتهای پیش از شما نابود شدند. کسی را که از شما یاری می خواهد یاری دهید و مستمندی را که از شما چیزی می خواهد به او عطا کنید که مایه شرف در زندگی و مرگ است. بر شما باد به راستگویی و برگرداندن امانت مردم که موجب می شود از هر تهمتی بری شوید و در نظر مردم بزرگ خواهید شد. ستیزه و مخالفت با مردم را کم کنید و با کارهای پسندیده نسبت به ایشان خوبی کنید که موجب جلب محبت خواص و مکرمت عموم و نیرومندی افراد خانواده است. در مورد محمد به شما سفارش می کنم.
خیر اندیش باشید که او در میان قریش به امانت و میان اعراب به صداقت و راستی معروف است و او دارای همه این صفاتی است که شما را به آنها سفارش کردم و همانا چیزی برای شما آورده که قلب آن را پذیرفته است و زبان از بیم سرزنش، آن را ظاهرا انکار می کند. و به خدا سوگند گویی می بینم مستمندان عرب و توانگران اطراف و مردم مستضعف دعوتش را خواهند پذیرفت و سخنش را تصدیق خواهند کرد و کار او را بزرگ خواهند شمرد و او با آنان تا پای جان خواهد بود و در نتیجه سران و سالارهای قریش دنباله رو و ناتوان و خانه هایشان خراب خواهد شد و در آن حال ناتوانان قریش توانگر می شوند، و هر کس نسبت به محمد سخت گیری بیشتری کرده باشد، بیشتر به او نیازمند است و هر کس از او بیشتر فاصله گرفته باشد، خطاکارتر است، و در آن حال تمام اعراب دوستی و مودت خود را به او عرضه خواهند داشت و سرزمین های خود را برای او صافی خواهند کرد و فرمانبردارش می شوند. ای گروه قریش! بر شما باد که از این برادر پدر و مادری خود مواظبت کنید. همگان دوستدار و از گروه او حمایت کننده باشید. به خدا سوگند هیچ کس راه او را نمی پوید مگر آنکه رستگار می شود و هر کس به راهنمایی او عمل کند کامیاب می شود و اگر مرا مدتی باشد و مرگم فرا نرسد، همانا همه امور او را کفایت خواهم کرد و داهیه های روزگار را از او دفع خواهم کرد و به هر حال هم اکنون هم به شهادت او گواهی می دهم و گفتارش را تعظیم می کنم. ابن عباس می گوید: ابو طالب در حالی که پسرش جعفر همراهش بود، از کنار رسول خدا (ص) که در مسجد الحرام مشغول گزاردن نماز ظهر بود عبور کرد. علی (ع) هم در سمت راست پیامبر به ایشان اقتدا کرده بود. ابو طالب به جعفر گفت: برو کنار پسر عمویت نماز بگزار. جعفر پیش رفت. علی (ع) یک گام به عقب آمد و دو نفری پشت سر پیامبر نماز گزاردند. ابو طالب در این مورد این ابیات را سروده است:
«همانا علی و جعفر در پیشامدها و سختی روزگار مورد اعتماد منند. چون بمیرم و به نسب و نژاد خود بپیوندم، آن دو را در قبال دشمنان می گذارم. شما دو تن فروگذاری مکنید و پسر عموی خود را که پسر برادر پدر و مادری من است یاری دهید، و به خدا سوگند من هرگز او را خوار نمی کنم و هیچ والانژادی از پسرانم او را رها نمی کند. ابو معتب که ما را رها کرده است دارای نسب فرخنده نیست.» (باید مردم گزینه بدانند که محمد پیامبری است همچون موسی و مسیح پسر مریم. او هم همان هدایتی را که آن دو آورده اند آورده است و همگان به لطف و نیایش خداوند هدایت می کنند و معصوم هستند. شما در کتابهای خود با سخن راست و درست، نه سخن دروغ و پیچیده، این موضوع را می خوانید. برای خدا شریک و مانندی قرار مدهید و اسلام بیاورید که راه حق تاریک نیست.» از جمله اقوال ابو طالب که دلالت بر یکتاپرستی او دارد این ابیات اوست:
«صاحب و پادشاه همه مردم که او را شریک و انبازی نیست. همو بخشنده و آفریننده و باز آفریننده است. کسی که هر چه بر فراز آسمان است به حق از اوست و کسی که هر کس زیر آسمان است بنده اوست.» در این ابیات اقرار به توحید و یکتاپرستی و زدودن هر شریک از خداوند کرده و بیان داشته است که خداوند ابدی و ازلی است و مردم را پس از مرگ باز می آفریند و مسلمانان هم با همین اعتقاد از مردم دوره جاهلی شناخته می شدند. و به هنگام مرگ این ابیات را سروده است:
«به پسرم علی و پیرمرد قوم عباس و حمزه شیر دلاور که به راستی از او حمایت می کند و به جعفر سفارش و وصیت می کنم که پیامبر برگزیده را که دیدارش خیر و برکت است یاری دهند و سختی را از او برطرف کنند. مادرم و آنچه زاییده است فدای شما باد. برای دفاع از محمد (ص) در برابر مردم همچون سپرها باشید.» و همچنین این ابیات را سروده است:
«آیا نمی دانید که فرزند ما نزد ما دروغگو نیست و به سخنان یاوه اعتنا نمی- کند؟ سپید چهره ای که به حرمت آبرویش برای همگان (از ابر) طلب باران می شود، بهار یتیمان و پناهگاه بیوه زنان است. درماندگان بنی هاشم به او پناه می برند و آنان در پیشگاه او در نعمت و بخششها هستند. سوگند به خانه خدا دروغ می گویید که ما محمد را رها می کنیم و برای دفاع از او با نیزه ها و شمشیرها جنگ نمی کنیم. او را تسلیم نخواهیم کرد تا بر گرد او همگان بر زمین بیفتیم (کشته شویم) و از فرزندان و همسران خویش فراموش می کنیم.» «به من می گویند: از یاری دادن آن کس که با هدایت و راهنمایی آمده است دست بردار و به سود ما با هر کس که ستیزه گر است ستیز کن. احمد را تسلیم ما کن و پسرهای ما را سرپرستی کن و به سخن سرزنش کننده اعتنا مکن. به آنان گفتم:
خداوند پروردگار من است و مرا بر هر ستمگری از نسل لؤیّ بن غالب یاری می دهد.» تمام این ابیات دلالت بر ایمان ابو طالب رضی الله عنه دارد و هر کس منکر آن است باید آنچه را گفتیم تأمل کند و بفهمد. ابن عباس (رضی الله عنه) می گوید: روزی علی بن ابی طالب (ع) در حالی که انا لله و انا- الیه راجعون می گفت و می گریست به حضور پیامبر (ص) آمد. پیامبر پرسیدند: چه خبر شده است؟ گفت: مادرم فاطمه دختر اسد درگذشت. رسول خدا گریستند و فرمودند:
ای علی! خدا مادرت را رحمت کند که تنها مادر تو نبود، بلکه مادر من هم بود. این عمامه و دو جامه مرا بردار و به زنها بگو او را نیکو غسل دهند و در این جامه ها کفن کنند و جنازه را حرکت مده تا من بیایم و دیگر کارها را شخص خودم انجام دهم. گوید چون ساعتی گذشت پیامبر (ص) آمدند و جنازه بیرون آورده شد و پیامبر (ص) بر آن نمازی گزاردند که پیش از آن بر کسی چنان نمازی نگزارده بودند و سپس چهل تکبیر بر آن گفتند. آنگاه پیامبر (ص) به تن خویش وارد گور شدند و اندکی در آن آرمیدند، بدون اینکه هیچ گونه صدایی شنیده شود و هیچ حرکتی انجام دهند. آنگاه فرمودند: ای علی و ای حسن! جنازه را داخل گور بیاورید. آن دو هم داخل گور شدند و چون پیامبر از انجام امور لازم فارغ شدند به آن دو فرمودند: بیرون روید و آن دو از گور بیرون آمدند و پیامبر (ص) کنار سر فاطمه رفتند و فرمودند: ای فاطمه! من محمد و سرور آدمیانم و فخری نیست چون نکیر و منکر پیش تو آیند و از پروردگارت بپرسند، بگو: خدای پروردگار من است و محمد پیامبر من و آیین من اسلام و کتاب من قرآن و پسرم امام و ولی من است.
سپس پیامبر (ص) عرض کرد: پروردگارا! فاطمه را به گفتار ثابت و پایدار بدار و سپس دست راست خود را بر دست چپ خویش زدند و خاک دو دست خویش را زدودند و سپس فرمودند: سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، همانا فاطمه بانگ و صدای خوردن دست راست مرا به دست چپم شنید.
عمار بن یاسر برخاست و گفت: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدای تو باد.
همانا بر فاطمه نمازی گزاردی که بر هیچ کس پیش از او چنین نمازی نگزارده بودی.
فرمود: ای ابو یقظان (کنیه عمار یاسر است) او شایسته و سزاوار بود که بر او چنین نمازی بگزارم. او از ابو طالب فرزندان بسیاری داشت که خیر ایشان بسیار بود و خیر ما اندک و با وجود این آنان را گاه گرسنه می داشت و مرا سیر می کرد و آنان را گاه برهنه می داشت و بر من جامه می پوشاند و بر سر من روغن می زد و حال آنکه موهای آنان را ژولیده می داشت. عمار پرسید: چرا بر او چهل تکبیر فرمودی؟ فرمود: بر سمت راست خود نگریستم و چهل صف از فرشتگان دیدم و به این سبب چهل تکبیر گفتم.
عمار پرسید: چرا در گور او مدتی آرمیدی و هیچ آوایی از شما شنیده نشد و هیچ حرکتی از شما دیده نشد؟ فرمود: مردم روز رستاخیز برهنه از گور برانگیخته می شوند و از خداوند خود همواره مسألت می کردم که او را پوشیده محشور فرماید. سوگند به کسی که جان محمد در دست اوست، از گور فاطمه بیرون نیامدم مگر آنکه دیدم که دو پرتو (چراغ) کنار دستهایش نهاده شد و دو پرتو کنار پاهای او به درخشش درآمد و دو فرشته بر گور او گماشته شدند که تا بر پا شدن رستاخیز برای او آمرزش خواهی می کنند.
در خبر مفصل دیگری آمده است که پیامبر (ص) فرمودند: ای عمار! فرشتگان افق را آکنده ساختند و برای فاطمه دری از بهشت گشوده شد و برای او فرشی از فرشهای بهشتی گسترده شد و برای او از گل و ریحان بهشت فرستاده شد که روح و ریحان و جنة نعیم است و گور او روضه یی از ریاض بهشت است. ما در باب تولد و مبعث پیامبر (ص) هم مطالبی که دلالت بر ایمان ابو طالب داشت آوردیم و هر کس بخواهد می تواند به آنجا مراجعه کند.