فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس ششم در باره رحلت سرور ما محمد مصطفی (ص)

بدان که پیامبر (ص) روز دوشنبه، بیست و هشتم صفر سال دهم از هجرت خود، در شصت و سه سالگی و در حالی که مسموم شده بودند رحلت فرمودند . گفته شده است رحلت ایشان در ماه ربیع الاول بوده است و همان قول اول صحیح و مورد اعتماد است و قول دوم شاذ است. و چون آن حضرت رحلت فرمود افراد خاندان و اصحاب در محلی که باید دفن شود اختلاف نظر پیدا کردند. برخی گفتند: باید ایشان را در بقیع به خاک سپرد، و برخی دیگر گفتند: باید در صحن مسجد دفن کرد. امیر المؤمنین (ع) فرمود:
خداوند پیامبر خود را در بهترین نقطه زمین قبض روح فرموده است و شایسته است که در همان نقطه که قبض روح شده است به خاک سپرده شود. همگان با پیشنهاد آن حضرت موافقت کردند و پیکر پاک پیامبر (ص) در حجره خودشان دفن شد . روایت شده است که دو مرد از قریش به حضور امام چهارم علی بن الحسین (ع) آمدند. امام فرمود: آیا برای شما از پیامبر (ص) سخن بگویم؟ گفتند: آری از ابو القاسم (ع) برای ما سخن بگوی. فرمود: از پدرم شنیدم که می فرمود: سه روز پیش از رحلت رسول خدا (ص) جبریل (ع) به حضور ایشان آمد و گفت: ای احمد! خدای عز و جل مرا برای بزرگداشت و گرامیداشت تو فرستاده است و به ویژه از تو در باره چیزی می پرسد، هر چند خودش به آن از تو داناتر است.
خدایت می فرماید: ای محمد! خود را چگونه می یابی؟ پیامبر فرمود: ای جبریل! خود را افسرده و اندوهگین می یابم. سه روز پس از آن جبریل همراه فرشته مرگ به حضور پیامبر آمد و فرشته دیگری که نامش اسماعیل و از ساکنان هوا و گماشته بر هفتاد هزار فرشته بود همراهشان بود. جبریل پیش از آن دو شروع به سخن گفتن کرد و گفت: خداوند متعال مرا برای بزرگداشت و گرامیداشت تو فرستاده است و از تو چیزی را می پرسد که خود بر آن آگاه تر است و می فرماید: خود را چگونه می یابی؟ فرمود: ای جبریل! خویشتن را افسرده و اندوهگین می یابم. در این هنگام فرشته مرگ اجازه ورود خواست و جبریل گفت: ای احمد! این فرشته مرگ است که از تو اجازه ورود می خواهد. از هیچ کس پیش از تو اجازه نگرفته است و از هیچ کس پس از تو اجازه نخواهد خواست. رسول خدا فرمود: به او اجازه ورود بده و جبریل (ع) به فرشته مرگ اجازه ورود داد. او درآمد و برابر پیامبر ایستاد و گفت:
ای احمد! همانا خداوند متعال مرا پیش تو فرستاده است و به من فرمان داده است در آنچه تو می گویی فرمانبردار باشم. اگر خود فرمان دهی که جانت بازستانم، باز خواهم ستد و اگر ناخوش داشته باشی این کار را رها خواهم کرد. پیامبر فرمودند:
ای فرشته مرگ آیا چنین می کنی؟ گفت: آری به من فرمان داده شده است که به هر چه فرمان دهی فرمانبردار باشم. در این هنگام جبریل گفت: ای احمد! خدای عز و جل مشتاق دیدار تو است. شیخ امام و سید می گوید: یعنی خداوند اراده فرموده است که در بهشت باشی. و پیامبر (ص) به فرشته مرگ فرمود: کار خود را انجام بده. جبریل گفت: این آخر بار است که پای بر زمین می نهم که همانا تمام نیاز من از جهان تو بودی. و چون رسول خدای که درودها و سلامهای پروردگار بر او و عترت پاکش باد رحلت فرمود و جان پاکش به جنان پر کشید. آوای تسلیتی شنیدند و شخص آن را نمی دیدند و چنین می گفت: (درود و رحمت خدا بر شما باد. همه کس چشنده مرگ است و همانا پاداشهای خود را روز رستاخیز دریافت می دارید. همانا خدای خود بهترین تسکین از هر سوگ و سوگواری است و بهترین جانشین هر نابودشونده و بهترین جبران هر چیزی است که از دست برود. به خداوند اعتماد کنید و از او امید داشته باشید که مصیبت زده و سوگوار کسی است که از پاداش محروم گردد و سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما باد.» امیر المؤمنین فرمود: آیا می دانید این تسلیت دهنده کیست؟ این خضر (ع) است. ابن عباس گفته است: در بیماری پیامبر که یارانش حضور داشتند، عمار بن یاسر برخاست و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا! چون رحلت کردی چه کسی از ما ترا باید غسل دهد؟ فرمود: علی بن ابی طالب (ع) و او آهنگ شستن هیچ یک از اعضای من نمی کند مگر اینکه فرشتگان یاریش می دهند. عمار گفت:
پدر و مادرم فدایت باد، چون رحلت کردی چه کسی از ما بر تو نماز می گزارد؟
فرمود: آرام باش که خدایت رحمت کناد. آنگاه به علی (ع) فرمود: ای پسر ابی طالب! چون دیدی که جان از پیکر من دوری گزید مرا غسل بده و نیکو غسل بده و مرا در همین دو جامه (ملافه) ام کفن کن، یا در پارچه های سپید مصری و یک برد یمنی، کفنم را گرانبها نکنی. و سپس جسدم را بردارید و مرا بر لبه گورم نهید و نخستین کس که بر من نماز خواهد گزارد، خداوند جبران کننده است که از فراز عرش خود بر من نماز می گزارد، (این موضوع مثل آن است که خداوند فرموده است: به تحقیق که خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند و در مورد خداوند فراز و نشیب مطرح نیست)، سپس جبریل و میکائیل و اسرافیل در گروههایی بی شمار از فرشتگان که شمار آنان را جز خداوند کس نمی داند نماز می گزارند، سپس فرشتگان گرد عرش و سپس ساکنان هر یک از آسمانها و پس از ایشان همه افراد خاندانم و زنان و خویشاوندانم اشاره می کنند و درود می فرستند. و مبادا که مرا با صدای گریه و خروش برآوردن بیازارند. آنگاه فرمود: ای بلال! مردم را فرا خوان و چون مردم فرا آمدند، رسول خدا (ص) در حالی که عمامه یی بر سر پیچیده و به کمان خویش تکیه داده بود آمد و به منبر رفت و نخست ستایش و نیایش خداوند را به جا آورد و سپس چنین فرمود: ای گروه یاران! من برای شما چگونه پیامبری بودم؟ آیا میان شما جهاد نکردم؟ آیا دندانهای پیشین من نشکست؟ آیا پیشانی من آسیب ندید؟ آیا خون بر چهره ام روان نشد، تا آنجا که ریش مرا رنگین ساخت؟ آیا با نادان قوم خود تحمل سختی و رنج نکردم؟ آیا سنگ گرسنگی بر شکم خویش نبستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا! سخت گرفتار و در راه خداوند شکیبا و پایدار بودی و از انکار کردن آزمون خداوند نهی می فرمودی. خدایت از سوی ما برترین پاداش را عنایت فرماید. پیامبر فرمود: و خداوند به شما هم پاداش نیکو دهاد. آنگاه فرمود: همانا پروردگار من عز و جل چنین حکم داده و سوگند خورده است که از ستم ستمکاران در نگذرد. اکنون شما را به خدا سوگند می دهم که به هر یک از شما از سوی محمد ستمی شده است برخیزد و قصاص گیرد که قصاص در این خانه دنیا برای من دوست تر از قصاص در خانه دیگر است که در محضر فرشتگان و پیامبران باشد.
از کناره مردم مردی به نام سوادة بن قیس برخاست و گفت: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدای تو باد. در آن هنگام که از طایف بازمی گشتی من به استقبال تو آمدم و شما سوار بر ناقه عضبای خود بودید و تازیانه دراز و باریک در دست شما بود.
تازیانه را بلند کردی و آهنگ ناقه داشتی، ولی تازیانه به شکم من خورد و ندانستم که این کار بر عمد بود یا از خطا. پیامبر فرمودند: به خدا پناه می برم که عمدا این کار را کرده باشم و فرمودند: ای بلال برخیز و به خانه فاطمه (ع) برو و تازیانه باریک و بلند مرا بیاور. بلال از مسجد بیرون آمد و در کوچه های مدینه بانگ برداشته بود که ای مردم! کیست که پیش از رستاخیز از خود دادخواهی کند و تن به قصاص در دهد؟
بلال به خانه فاطمه (ع) آمد و گفت: برخیز پدرت تازیانه باریک و بلند را می خواهد.
فاطمه که از خدایش سلام باد ناله برآورد که ای بلال! پدرم را با تازیانه چه کار؟
که امروز روز تازیانه نیست. بلال گفت: مگر نمی دانی که پدرت به منبر رفته است و با اهل دین و دنیا بدرود می گوید؟ فاطمه که از خدایش سلام باد ناله برآورد و گفت: ای وای از این اندوه. اندوه بر تو ای پدر جان! دیگر چه کسی بر مستمندان و بینوایان و در راه ماندگان خواهد بود، ای محبوب خداوند و محبوب دلها؟ و تازیانه را به بلال داد و او آن را به پیامبر (ص) رساند. رسول خدا فرمود: این پیر مرد کجا رفت؟ گفت: پدر و مادرم فدای تو باد همین جایم. رسول خدا (ص) فرمود: بیا و قصاص کن تا راضی شوی. پیرمرد گفت: شکم خود را برای من برهنه فرمای و پیامبر (ص) جامه از شکم خود کنار زد. پیرمرد گفت: ای رسول خدا پدر و مادرم فدایت باد. آیا اجازه می فرمایی لبهای خود را بر شکمت نهم؟ و چون اجازه فرمود پیرمرد گفت: من به این موضع شکم رسول خدای از آتش دوزخ در رستاخیز پناه می برم. پیامبر فرمودند: آیا عفو می کنی یا می خواهی قصاص بگیری؟ گفت: حتما می بخشم و رسول فرمود: پروردگارا از سواده در گذر همچنان که از پیامبرت درگذشت. آنگاه رسول خدا (ص) برخاست و به خانه ام سلمه رفت در حالی که می- فرمود: پروردگارا! امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب ایشان را آسان بگیر.
ام سلمه گفت: ای رسول خدا! مرا چه می شود که شما را اندوهگین و رنگ پریده می بینم؟ فرمود: در این ساعت خبر مرگ مرا دادند. از من بر تو در این جهان درود باد و از این پس دیگر آوای محمد را هرگز نمی شنوی. ام سلمه گفت: وای بر اندوهی که هیچ چیز آن را جبران نمی کند، یعنی اندوه بر تو. پیامبر فرمودند: روشنی دیدگان و محبوب دلم فاطمه را فراخوانید و حال پیامبر سنگین شد. در این هنگام فاطمه (ع) آمد در حالی که می گفت: جان من فدای جان تو و چهره ام سپر بلای چهره ات باشد. پدر جان! آیا با من یک کلمه سخن نمی گویی که بر تو می نگرم و می بینم که از جهان جدا می شوی و می بینم که لشکرهای مرگ ترا فرو گرفته اند. پیامبر فرمودند: دخترک عزیزم! از تو جدا می شوم و از من بر تو درود باد. گفت: پدر جان! روز رستاخیز دیدارگاه کجاست؟ فرمود: به هنگام حساب. گفت: اگر به هنگام حساب نبینمت؟ گفت:
آنجا که برای امت خود شفاعت می کنم. گفت: اگر آنجا ترا نبینم؟ فرمود: کنار پل صراط که آنجا جبرئیل در سمت راست و میکائیل در سمت چپ و فرشتگان پشت سرم و پیش رویم خواهند بود و همگان بانگ بر می دارند که پروردگارا! امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر ایشان آسان بگیر. فاطمه (ع) پرسید:
مادرم خدیجه کجاست؟ فرمود: در کاخی که آن را درهایی به بهشت است و آنگاه حال پیامبر سخت شد. بلال وارد خانه شد و بانگ برداشت: نماز، خدایت رحمت آورد.
پیامبر (ص) برای نماز بیرون آمد و نمازی سبک با مردم نهاد و فرمود: علی بن ابی طالب و اسامة بن زید را فراخوانید. یک دست بر دوش علی (ع) و دست دیگر بر دوش اسامه نهاد و فرمود: مرا به خانه فاطمه برید. رسول خدا را آنجا بردند و سر بر دامن دختر خویش نهاد. در این هنگام حسن و حسین که درود خداوند بر هر دو باد می گریستند و بی تابی می کردند و می گفتند: جان ما فدای جان تو باد و چهره ما سپر بلای چهره تو باد. پیامبر فرمودند: ای علی! این دو کیستند؟ گفت: دو پسرت حسن و حسین. رسول خدا آن دو را در آغوش گرفت و بوسید. امام حسن سخت تر می گریست. علی فرمود: حسن آرام بگیر که بر رسول خدا دشوار است. در این هنگام فرشته مرگ فرود آمد و گفت: ای رسول خدا! سلام و درود بر تو باد.
پیامبر (ص) پاسخ او را داد و فرمود: مرا به تو نیازی است. فرشته مرگ پرسید: ای رسول خدا! نیاز شما چیست؟ فرمود: اینکه جان مرا نستانی تا جبرئیل برسد. من بر او سلام دهم و او بر من سلام دهد. فرشته مرگ در حالی که می گفت: آوخ بر از دست دادن محمد بیرون رفت. جبرئیل در هوا به او رسید و پرسید: آیا محمد (ص) را قبض روح کردی؟ گفت: نه از من خواست که او را قبض روح نکنم تا ترا ببیند و تو بر او سلام دهی و او بر تو سلام دهد. جبرئیل گفت: مگر نمی بینی که دروازه های آسمان برای ورود روح محمد (ص) گشوده است و فرشتگان برای رویارویی با روح محمد خویشتن را آراسته اند؟ جبرئیل فرود آمد و گفت: ای ابو القاسم! درود بر تو باد. پیامبر پاسخ سلامش را داد و فرمود: ای حبیب من! به من نزدیک شو. جبرئیل نزدیک شد. فرشته مرگ باز آمد. جبرئیل بدو گفت: سفارش خداوند را در مورد قبض روح محمد (ص) به جای آور. در این حال جبرئیل بر سمت راست و میکائیل بر سمت چپ رسول خدا بودند و فرشته مرگ شروع به قبض روح رسول خدا کرد.
و هر گاه پارچه از چهره رسول خدا بر کنار می شد، به جبرئیل می نگریست و می فرمود:
به هنگام سختیها مرا رها مکنی و جبریل می گفت: ای محمد «همانا که تو می میری و آنان هم می میرند، و همه کس چشنده مرگ است.» از عبد الله بن عباس روایت شده است که پیامبر (ص) در بیماری مرگ خود فرمود: محبوب مرا پیش من فراخوانید. یکی دو مرد را یکی پس از دیگری فرا خواندند و پیامبر (ص) روی از آنان برگرداند. به فاطمه (ع) گفته شد برخیز و علی (ع) را بیاور که گمان نمی کنیم پیامبر (ص) غیر او کس دیگری را بخواهد. فاطمه به علی پیام فرستاد و چون علی آمد پیامبر (ص) دستش را گرفت و او را بالای سر خود نشاند. دوباره حال پیامبر سنگین شد. در این هنگام حسن و حسین که درود خداوند بر ایشان باد آمدند. با ناله و فریاد می گریستند و خود را بر پیکر پاک پیامبر افکندند.
علی (ع) خواست آن دو را بردارد و کنار برد. پیامبر (ص) به خود آمد و فرمود: ای علی! بگذار تا من رایحه آن دو را استشمام کنم و آن دو رایحه مرا و بگذار که من از دیدار آن دو بهره گیرم و آن دو از دیدار من بهره ببرند. همانا که به آن دو به زودی پس از من ستم می شود و با ستم کشته می شوند و نفرین خداوند بر هر کس که بر ایشان ستم کند و این سخن را سه بار تکرار فرمود. آنگاه دست علی (ع) را گرفت و آن را کشید و علی را زیر جامه یی (ملافه یی) که بر روی آن حضرت بود وارد کرد و دهان بر دهان علی نهاد و مدتی با او همچنان آهسته سخن می گفت تا جان مقدسش از تن بیرون شد. علی (ع) سر از زیر آن ملافه بیرون آورد و فرمود: خداوند پاداش شما را در مصیبت از دست دادن پیامبرتان افزون و بزرگ فرماید و صدای ناله و گریه از حاضران برخاست. به امیر المؤمنین علی (ع) گفته شد: هنگامی که سر در زیر جامه پیامبر داشتی با تو چه می فرمود و چه رازی را بیان می کرد؟ فرمود: هزار باب از علم به من آموخت که از هر یک هزار باب دیگر گشوده می شد. عمر رسول خدا (ص) به هنگام رحلت شصت و سه سال و مدت پیامبری ایشان بیست و سه سال بود، سیزده سال در مکه و ده سال در مدینه. شاعر چنین سروده است: (درود بر آن کس که چون پیکر پاک و پاکیزه اش در زمین قرار گرفت زمین را مقدس کرد. تا خورشید می درخشد سلام بر پاکان و سلام بر آن گنبد رخشان و درود بر آن آرامگاه باد.» و فاطمه (ع) پس از مرگ پدرش که درودهای خدا بر او باد چنین سروده است:
«بر هر کس که تربت احمد را ببوید، سزاوار است که دیگر در روزگاران مشک و غالیه یی نبوید. اندوههایی بر من فرو ریخت که اگر بر روزها فرو ریزد چون شب تیره و تار می شوند.»
در وصف پیامبر (ص) روایت است که مردی به حضور امیر المؤمنین علی (ع) در حالی که ایشان در مسجد کوفه حمایل شمشیر بر خود پیچیده و نشسته بود آمد و گفت: ای امیر المؤمنین! برای من صفت پیامبر را چنان بیان کن که گویی خودم او را می نگرم. فرمود:
آری، «پیامبر (ص) دارای چهره گلگون (سرخ و سپید)، چشمان درشت مشکی و موهای نسبتا صاف و گونه های هموار بود. موهای بدنش کم پشت و از بیخ گلو تا نافش رشته باریک مویی نرم چون نی باریک رسته بود و بر سینه و شکمش موی دیگری وجود نداشت. دست و پایش ستبر بود و چون راه می رفت اندکی به جلو خمیده بود، گویی در فراز و نشیب حرکت می فرماید. هنگامی که به سویی توجه می فرمود، با تمام بدن به آن سو متوجه می شد. قامتی معتدل داشت که نه بلند بود و نه کوتاه. دانه های عرق بر چهره اش چون دانه های مروارید بود و بوی عرق بدنش از مشک تازه خوشبوتر بود. نه پیش از او و نه بعد از او مانند او ندیده ام. درودهای خداوند بر او و خاندانش باد.»

مجلس هفتم در باره تولد امیر المؤمنین علی علیه السلام

روایت شده است که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب بن عبد المطلب بن عبد مناف، وصی رسول خدا و خلیفه آن حضرت، امام عادل و سید مرشد و صدیق اکبر، سرور همه اوصیاء و امام یکتا پرستان که کنیه اش ابو الحسن است، در مکه و داخل بیت الحرام به روز جمعه سیزدهم رجب سی سال پس از سال فیل متولد شد و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است و او نخستین بانوی هاشمی است که برای مردی هاشمی فرزند آورده است.
یزید بن قعنب می گوید: همراه عباس بن عبد المطلب و گروهی از خاندان عبد العزی کنار کعبه نشسته بودیم که فاطمه دختر اسد، مادر امیر المؤمنین، در حالی که نه ماهه به علی (ع) آبستن بود آمد و او را درد زایمان گرفته بود. فاطمه گفت:
پروردگارا! من به تو و به فرستادگان و کتابهای ایشان مؤمنم و گفتار نیای بزرگوار خودم ابراهیم خلیل (ع) را تصدیق می کنم و او این خانه عتیق را ساخته است.
پروردگارا! ترا سوگند می دهم به حق کسی که این خانه را ساخته است و به حق این مولود که در شکم دارم، زایمان مرا بر من آسان فرمای. یزید بن قعنب می گوید: ما خود دیدیم که پشت خانه کعبه شکافته شد و فاطمه دختر اسد وارد کعبه شد و از چشمهای ما پوشیده ماند و دیوار کعبه به هم برآمد.
آنچه کوشیدیم که قفل در کعبه گشوده شود، گشوده نشد. دانستیم که این به فرمان خدای عز و جل است. پس از روز چهارم از کعبه بیرون آمد و علی (ع) در دستش بود و گفت: من بر همه زنان پیش از خود برتری یافتم، زیرا آسیه دختر مزاحم (یعنی همسر مؤمن فرعون. م.) خدای را پوشیده و به اضطرار عبادت کرد و مریم دختر عمران درخت خرمای خشکیده را به دست خود به سوی خویش کشید و از آن خرمای تازه و رسیده خورد و حال آنکه من وارد کعبه شدم و از میوه ها و خوراکیهای بهشت خوردم و چون خواستم بیرون آیم، سروشی بر من بانگ زد که ای فاطمه! او را علی نام بگذار که او علی و خداوند علی اعلی است، و نام او را از نام خود مشتق ساختم و به ادب خود او را ادب و به امور پوشیده یی از علم خود آگاهش کردم. و او همان کسی است که بتها را در خانه من می شکند و بر فراز خانه ام اذان می گوید و مرا تقدیس و تمجید می کند. خوشا به حال آن کس که او را دوست بدارد و فرمان برد و وای بر کسی که او را دشمن بدارد و نافرمانی کند . جابر بن عبد الله انصاری می گوید: از رسول خدا (ص) در باره تولد امیر المؤمنین علی (ع) پرسیدم. فرمود: آه که از بهترین مولودی که پس از من به سنت مسیح (ع) متولد شده است پرسیدی. همانا که خداوند تبارک و تعالی من و علی را از یک نور پانصد هزار سال پیش از آنکه خلق را بیافریند، آفریده است و ما خدای را تسبیح و تقدیس می کردیم ؛ و چون خداوند آدم را بیافرید ما را در پشت او افکند. من در جانب راست و علی در جانب چپ قرار گرفتیم و سپس از پشت او به پشتهای پاک و رحمهای پاکیزه منتقل شدیم و همواره چنین بودیم تا خداوند متعال مرا در پشت پاک عبد الله و بهترین رحم، یعنی رحم آمنه، مستقر فرمود و خداوند متعال علی را در پشت پاک ابو طالب و رحم پاک فاطمه دختر اسد قرار داد. پیامبر چنین ادامه دادند که ای جابر! پیش از آنکه علی در رحم مادرش قرار گیرد، به روزگار ابو طالب، مرد راهب پارسایی به نام مثرم بن رعیب بن شیقنام زندگی می کرد و مشهور به عبادت بود و خداوند را یک صد و نود سال عبادت کرده بود و هرگز از خدای خود حاجتی نخواسته بود و از خداوند خواست که یکی از اولیای خود را به او نشان دهد و خداوند متعال ابو طالب را پیش او فرستاد. همین که مثرم او را دید برخاست و به سوی ابو طالب آمد و سرش را بوسید و او را برابر خود نشاند و گفت خدایت رحمت کناد، تو کیستی؟ گفت مردی از تهامه ام. گفت از کدام منطقه تهامه؟ گفت از مکه. پرسید از کدام خاندان مکه؟ گفت از خاندان عبد مناف. پرسید از کدام خانواده آنان؟ گفت از خانواده هاشم. راهب از جای برجست و دوباره سرش را بوسید و گفت سپاس و ستایش خداوندی را که خواسته مرا عنایت فرمود و مرا نمیراند تا ولی خودش را به من نشان دهد. سپس گفت: ای فلان! بر تو مژده باد که علی اعلی الهامی به من فرموده است که در آن مژده برای تو است. ابو طالب پرسید چیست؟ گفت: پسری از صلب تو بیرون می آید که ولی خداوند تبارک و تعالی است و پیشوای پرهیزگاران و وصی رسول خداوند است و چون این پسرت را دیدی سلام مرا به او برسان و بگو مثرم به تو سلام می رساند و گواهی می دهد که پروردگاری جز خداوند یکتای بی انباز نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و تو وصی بر حق اویی. به محمد نبوت پایان می پذیرد و به تو وصایت. گوید ابو طالب گریست. و گفت نام او علی است. ابو طالب گفت: من حقیقت مطلبی را که تو می- گویی، فقط با دلیل و برهان روشنی خواهم پذیرفت. مثرم گفت: چه می خواهی که از خداوند متعال بخواهم که همین جا به تو عنایت فرماید تا برای تو دلیل و برهان باشد؟ ابو طالب گفت: من می خواهم که هم اکنون خوراکی از خوراکهای بهشت برای من فراهم شود. راهب دعا کرد و هنوز دعای او تمام نشده بود که طبقی از خرما و علی(ع) انگور و انار بهشتی ظاهر شد و ابو طالب از آن طبق اناری برداشت و همان ساعت شادمان برگشت و چون به خانه خود رسید آن انار را خورد و تبدیل به نطفه گردید و با همسر خویش فاطمه دختر اسد همبستر شد و او به علی باردار گردید. در این هنگام چند روز پیاپی زمین لرزه اتفاق افتاد، آنچنان که قریش به شدت ترسیدند و گفتند برخیزید به قله کوه ابو قبیس بروید و به خدایان خود توجه کنید و از آنان بخواهید این زمین لرزه و حادثه یی را که در سرزمین ما پیش آمده است آرام کنند. چون آنان بر قله ابو قبیس اجتماع کردند، چنان لرزه و جنبشی در کوه صورت گرفت که سنگهای سخت و استوار فرو می افتاد و جلو پاهای ایشان فرو می ریخت و بتها را که با خود برده بودند، دیدند که به رو در افتاده و از هم پاشیده شد. قریش که چنین دیدند گفتند ما را یارای ایستادگی در برابر این گرفتاری نیست. در این هنگام ابو طالب که پروایی نداشت از آنچه هر چه می خواهد بگوید، گفت: ای مردم! همانا خداوند در شب گذشته حادثه یی پیش آورده و کسی را آفریده است که اگر از او فرمانبرداری نکنید و به ولایت او اقرار نداشته باشید و پیشوایی او را نپذیرید، این زمین لرزه آرام نخواهد گرفت و برای شما در تهامه خانه و مسکنی باقی نخواهد ماند. گفتند: ای ابو طالب! ما با تو هم عقیده ایم و هر چه بگویی می گوییم. ابو طالب گریست و دستهای خود را بلند کرد و گفت: پروردگارا! ای سرور من! از تو سؤال می کنم به حرمت محمودی محمد و به علو علوی و به حرمت رخشان فاطمه که نسبت به تهامه رأفت و رحمت فرمایی. و سوگند به کسی که دانه را می شکافد و می رویاند و جان را پرورش می دهد، که عربها در دوره جاهلی بدون اینکه معنی و حقیقت این کلمات را بدانند آن را نوشتند و در هنگامه ها و سختیها خدا را با همین کلمات فرا می خواندند. شبی که امیر المؤمنین متولد شد آسمان سخت درخشان شد و نور ستارگان آن افزون گردید و قریش شگفت زده شدند و با هیجان از یک دیگر می پرسیدند: در آسمان حادثه یی رخ داده است؟ ابو طالب از خانه خود بیرون آمد و ضمن حرکت در کوچه ها و بازارهای مکه می گفت: ای مردم! حجت خداوند تمام شد، و مردم پیش او می آمدند و از سبب درخشندگی آسمان و افزوده شدن پرتو ستارگان می- پرسیدند و او به آنان می گفت: مژده باد بر شما که در این ساعت یکی از اولیای خداوند متولد شد که خداوند صفات پسندیده را در او تکمیل و وصایت پیامبران را در او ختم می فرماید و او پیشوای پرهیزگاران و یاور دین و درهم کوبنده مشرکان و مایه خشم منافقان و آرایش و زیور عابدان و وصی رسول خدای جهانیان است.
پیشوای هدایت و ستاره برتری و چراغ تاریکی و از میان برنده شرک و شبهه هاست.
او نفس یقین و سر دین است و همواره همین سخنان را تکرار می کرد و چون آن شب را به صبح رساند، برای چهل روز به سفر رفت و از پیش قوم خود دور شد. جابر می گوید، به پیامبر (ص) گفتم: ابو طالب کجا رفت؟ فرمود: به جستجوی مثرم که در کوه لکام درگذشته بود و این سخن را پوشیده دار که از اسرار پوشیده خداوند است و از علوم اندوخته. مثرم برای ابو طالب غاری در کوه لکام را نشان داده و وصف کرده بود و گفته بود که تو مرا در آن غار مرده یا زنده خواهی یافت و چون ابو طالب خود را به آن غار رساند، مثرم را در حالی دید که مرده و در جامه یی پیچیده و پاهایش به سوی قبله اش (یعنی بیت المقدس) کشیده است و دو مار یکی سپید و دیگری سیاه آنجا بودند و از آن بدن نگهبانی می کردند. آن دو مار چون ابو طالب را دیدند در گوشه یی از غار پنهان شدند و ابو طالب کنار پیکر مثرم آمد و گفت: ای ولی خدا! سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد. خداوند به قدرت خویش مثرم را زنده فرمود و او برخاست و دست بر چهره خود می کشید و می گفت: گواهی می دهم که خدایی جز خداوند یگانه بی انباز نیست و همانا که محمد بنده و فرستاده اوست و همانا که علی ولی خدا و پس از پیامبر امام است.
ابو طالب گفت: ای مثرم بر تو مژده باد که علی در زمین آشکار شد. مثرم پرسید: در شبی که متولد شد چه نشانه یی رخ داد؟ ابو طالب گفت: چون یک سوم شب گذشت، درد زایمان فاطمه دختر اسد را گرفت. به او گفتم: ای سرور زنان! ترا چه می شود؟ گفت: در خود احساس گرمی و اضطراب می کنم. من آن نامی را که در آن نجات است خواندم و او آرام گرفت. به او گفتم: اجازه بده برخیزم و چند تن از بانوانی را که دوستان تو هستند بیاورم تا امشب ترا یاری دهند. گفت: هر گونه می خواهی عمل کن. همین که برای این کار برخاستم ناگاه سروشی از گوشه خانه بانگ برداشت که ای ابو طالب از این کار خودداری کن که نباید بر بدن ولی خدا دست ناپاکی بخورد و ناگاه دیدم چهار زن پیش فاطمه آمدند که بر آنان جامه یی به شکل و رنگ ابریشم سپید بود و بوی دل انگیزی از ایشان استشمام می شد که همچون بوی مشک تازه یی بود. آنان به فاطمه گفتند ای بانویی که از اولیای خدایی سلام بر تو باد و فاطمه به آنان پاسخ داد. آنان پیش فاطمه نشستند و با آنان طشتی سیمین بود. آنان با فاطمه انس و محبت کردند تا آنکه امیر المؤمنین متولد شد و چون متولد شد خود را به او رساندم. ناگاه دیدم که چون خورشید تابان به حال سجده پیشانی بر خاک نهاده و می گوید: گواهی می دهم که پروردگاری جز خدای نیست و گواهی می دهم که محمد رسول خداست و گواهی می دهم که علی وصی خداست. خداوند به محمد پیامبری را ختم فرموده و به من وصایت پیامبران را و من امیر مؤمنانم. در این هنگام یکی از آن چهار زن کودک را از زمین برداشت و در دامن خود نهاد و چون علی به چهره آن زن نگریست با زبان گویا و روان گفت مادر جان سلام بر تو و آن بانو پاسخ داد که سلام بر تو ای پسرکم. علی گفت: پدرم در چه حال است؟ گفت: در نعمتهای خداوند و جوار او بهره مند است. من چون این سخن را شنیدم خویشتن داری نتوانستم و گفتم: پسر جانم مگر من پدرت نیستم؟ گفت: چرا، ولی مگر من و تو هر دو از پشت آدم نیستیم؟ و این مادرم حوا است. من چون این سخن را شنیدم، ردای خودم را بر سرم بستم و خود را از شرم و آزرم گوشه خانه به زمین انداختم. آنگاه بانوی دیگری نزدیک شد که طشت (عوددان و جعبه عطر) سیمین همراه او بود. او علی را در آغوش گرفت و چون علی به چهره آن زن نگریست، گفت: خواهرم سلام بر تو، و او پاسخ داد: برادرم بر تو سلام. علی پرسید: عمویم چگونه است؟ گفت:
خوب است و به تو سلام می رساند. من گفتم: پسرم یعنی کدام خواهر و کدام عمویت؟ گفت: این مریم دختر عمران است و منظورم از عمو عیسی (ع) است. آن زن علی (ع) را از آن عطردان معطر کرد و بر او بوی خوش زد و یکی دیگر از آن بانوان او را گرفت و در پارچه یی که همراه داشت پیچید. ابو طالب می گوید: با خود گفتم اگر کودک را قبلا می شستیم بهتر بود و اعراب معمولا کودکان خود را می شستند و پاک می کردند. همان بانو گفت: ای ابو طالب! همانا که او کودکی پاک و پاکیزه است و در دنیا سوزش آهن بر او نمی رسد مگر به دست مردی که خدای و رسولش و فرشتگانش و آسمانها و زمین و کوهها و دریاها او را دشمن می دارند و دوزخ مشتاق اوست. من پرسیدم: این مرد کیست؟ همگان گفتند: ابن ملجم مرادی است که خدایش نفرین کناد و او سی سال پس از رحلت محمد (ص) علی (ع) را در کوفه خواهد کشت. آنگاه آن بانوان از نظرم پنهان شدند. با خود گفتم ای کاش دو بانوی دیگر را می شناختم و خداوند در این باره به علی (ع) الهام فرمود و او گفت: پدر جان! بانوی نخست حوا بود و آن بانو که مرا در آغوش گرفت مریم دختر عمران بود که ناموس خویش را حفظ فرموده است و آن کس که مرا در جامه پیچید آسیه دختر مزاحم بود و آن کس که عطردان در دست داشت مادر موسی بن عمران بود. اکنون پدر جان پیش مثرم برو و به او مژده بده و از آنچه دیدی او را آگاه کن و او در فلان غار و فلان موضع است و من بیرون آمدم تا پیش تو رسیدم. ابو طالب موضوع آن دو مار را هم گفت و افزود که آمده ام به تو مژده دهم و آنچه از او دیده ام گزارش دهم. مثرم گریست و سجده شکر گزارد. سپس به پشت دراز کشید و گفت: مرا در جامه ام بپیچ (جامه ام را روی من بکش). چنان کردم و دیدم او همچنان مرده است. من سه روز همان جا ماندم و آنچه سخن گفتم پاسخ نداد. مرا بیم گرفت. در این هنگام آن دو مار بیرون آمدند و به من گفتند: ای ابو طالب سلام بر تو باد و من پاسخ دادم و گفتند: تو پیش ولی خدا برو که از دیگران برای حفظ و صیانت او سزاوارتری. من به آن دو گفتم: شما کیستید؟ گفتند: ما کارهای پسندیده اوییم و خداوند ما را از کارهای خیر او آفریده است و تا روز رستاخیز از او نگهبانی می کنیم و چون قیامت بر پا شود، یکی از ما راهنما و دیگری برنده او به سوی بهشت خواهیم بود، و سپس ابو طالب که خدای از او خشنود باد به مکه برگشت. جابر می گوید: گفتم ای رسول خدا بیشتر مردم می گویند ابو طالب کافر درگذشته است. فرمود: خداوندت داناتر به غیب است. همانا شبی که به آسمان برده شدم، چون به عرش رسیدم چهار پرتو دیدم و گفتم: پروردگارا این انوار چیست؟ فرمود: ای محمد! یکی عبد المطلب و دیگری عمویت ابو طالب و سومی پدرت عبد الله و چهارمی برادرت (یعنی پسر عمویت- م.) طالب است. گفتم: پروردگارا در برابر انجام چه کاری به این درجه رسیده اند؟ فرمود: به سبب آنکه ایمان خود را پوشیده داشتند و تظاهر به کفر نمودند و تا هنگامی که مردند بر این کار شکیبا بودند و درود خداوند بر آنان باد. و روایت شده است که فاطمه دختر اسد، مادر امیر المؤمنین (ع)، در شبی که آمنه دختر وهب مادر رسول خدا (ص) آن حضرت را زایید حضور داشت، و آنچه را که آمنه دیده بود او هم دید. صبح آن روز چون ابو طالب از طواف برگشت، فاطمه به استقبال او رفت و به شوهر گفت: دیشب چیز شگفتی دیدم. گفت: چه دیدی؟ گفت: آمنه دختر وهب پسری زایید که برای او میان آسمان و زمین پرتوی آشکار شد که چون نگریستم، نخلستانهای منطقه هجر را دیدم. ابو طالب به فاطمه گفت: سی سال منتظر باش تا برای تو هم پسری چون او زاییده شود و فاطمه دختر اسد پس از سی سال علی (ع) را زایید. محمد بن فضیل دورقی از ابو حمزه ثمالی نقل می کند که می گفته است: از علی بن حسین (ع) شنیدم می فرمود: فاطمه دختر اسد در طواف بود که درد زایمان گرفت و وارد کعبه شد و امیر المؤمنین علی (ع) را در کعبه زایید. عمرو بن عثمان می- گوید: این حدیث را برای سلمة بن فضیل گفتم. گفت: محمد بن اسحاق هم از عمویش و موسی بن بشار نقل می کرد که علی بن ابی طالب (ع) در کعبه متولد شده است. سید حمیری در این مورد در یکی از اشعار خود چنین می گوید:
«مادرش او را در حرم خداوند زایید و هر کجا که پیرامون اوست مسجد و کعبه است، بانوی سپید چهره گرامی و پاک سرشت که خود و فرزندش و جایگاه ولادتش پاک و پاکیزه اند، در شبی که ستارگان نحس آن پوشیده بود و ستاره سعد و ماه رخشنده بودند. قابله ها چون او کسی را در جامه نپیچیده اند مگر پسر آمنه یعنی محمد نبی (ص) را.»

مجلس هشتم در باره چگونگی اسلام آوردن امیر المؤمنین علی (ع)

بدان نخستین کس که اسلام آورده است علی بن ابی طالب (ع) است. برخی در این مورد اشکال کرده و گفته اند علی بن ابی طالب (ع) در آغاز ظهور اسلام صغیر بوده است. و این اعتراض، خود اشتباهی بزرگ است. زیرا در این مسأله اختلافی نیست که علی (ع) نخستین کس از مردان است که همراه رسول خدا (ص) نماز گزارده علی(ع) است و در این هم شک ندارند که از او برای گرویدن به اسلام از سوی پیامبر (ص) دعوت شده است و دعوت از کسی نمی شود، مگر اینکه سزاوار و شایسته آن باشد و باید توجه داشت که از مردان مورد اعتماد در مورد کمال عقل آن حضرت از هنگام تولد و پیش از اسلام و به هنگام مسلمان شدن روایات فراوان نقل شده است. از مجاهد، از قول ابی عمرو و ابو سعید خدری نقل شده که هر دو گفته اند: در حضور رسول خدا (ص) نشسته بودیم که سلمان فارسی و ابو ذر غفاری و مقداد بن اسود و عمار بن یاسر و حذیفة بن یمان و ابو الهیثم بن تیهان و خزیمة بن ثابت ذو الشهادتین و ابو الطفیل عامر بن واثله آمدند و مقابل پیامبر (ص) زانو زدند و اندوه بر چهره ایشان آشکار بود و گفتند: ای رسول خدا! پدر و مادرمان به فدای تو باد. ما از گروهی در باره برادر و پسر عمویت سخنانی می شنویم که اندوهگین می شویم و اکنون از شما اجازه می خواهیم که پاسخ آنان را بدهیم. پیامبر فرمودند: چه چیزی در باره برادر و پسر عمویم علی بن ابی طالب می گویند؟ گفتند: می گویند چه فضیلتی برای علی در مورد پیشی گرفتن او به اسلام آوردن است و حال آنکه به هنگام ظهور اسلام او کودک و کوچک بوده است و امثال این سخنان. پیامبر (ص) پرسیدند: همین موضوع شما را اندوهگین می سازد؟ گفتند: آری به خدا سوگند. پیامبر فرمودند:
شما را به خدا سوگند از شما می پرسم که مگر از کتابهای گذشتگان نمی دانید که چون ابراهیم (ع) را پدرش از بیم پادشاه سرکش بیرون برد و مادرش ابراهیم (ع) را کنار توده های خاکی که بر لبه جویی بود و در فاصله هنگام غروب تا آغاز شب از آن آب می گذشت قرار داد، همین که مادر کودک را آنجا بر زمین نهاد، کودک برخاست و بر چهره و سر خود دست می کشید و مکرر و فراوان لا اله الا الله می گفت و سپس پارچه یی را گرفت و بر خود پیچید و مادرش که او را چنین دید سخت به بیم و ترس افتاد. آنگاه ابراهیم برابر مادرش شروع به هروله (حرکت در حالی که شانه ها را تکان دهند) کرد و چشمهای خود را به سوی آسمان دوخت و خداوند عز و جل در این باره چنین فرموده است: (همچنین ما به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم تا از یقین- دارندگان باشد، پس چون شب تاریک بر او نمودار شد ستاره رخشانی دید. گفت:
این پروردگار من است.» تا آنجا که می فرماید: «من از آنچه شما شریک خدا قرار می دهید بیزارم.» و نیز می دانید که فرعون چنان در جستجوی موسی (ع) بود که شکم زنان باردار را می درید و کودکان را می کشت برای اینکه موسی (ع) را بکشد، و همین که مادرش موسی (ع) را زایید فرمان داده شد که کودک را در صندوقی نهد و آن را به دریا (رود نیل) افکند و مادر سرگردان شد تا آنکه فرزند با او به گفتگو آمد و گفت: ای مادر مرا به دریا بیفکن و چون این سخن را گفت مادرش به وحشت افتاد و گفت:
پسرکم بیم آن دارم که غرق شوی. موسی فرمود: اندوهگین مباش که خداوند مرا پیش تو بر می گرداند و مادر سرانجام چنان کرد و موسی (ع) در آن صندوق بر روی دریا چندان باقی ماند که به ساحل رسید و با تمام وجود در اختیار مادرش قرار گرفت، بدون آنکه هیچ خوراکی خورده یا مایعی آشامیده باشد و سالم و معصوم به دامان مادر برگشت و روایت شده است که این مدت هفتاد روز یا هفت ماه طول کشیده است و خداوند متعال در مورد کودکی موسی (ع) چنین فرموده است: (تا تربیت و پرورشت به نظر ما انجام گیرد، آنگاه که خواهرت در جستجوی تو بود و می گفت می خواهید شما را راهنمایی کنم به کسی که کفالت این طفل را بر عهده بگیرد و ترا پیش مادرت باز گرداندیم تا چشمش روشن گردید.» و مگر در باره عیسی بن مریم (ع) خدای عز و جل چنین نفرموده است که «از زیر آن درخت او را ندا کرد که غمگین مباش که خدای زیر پای تو چشمه آبی جاری کرد ...» و مگر عیسی (ع) به هنگام تولد و هنگامی که مادرش به او اشاره کرد سخن نگفت و قرآن در این مورد می گوید: «گفتند چگونه با کودکی که در گهواره است سخن گوییم؟ عیسی گفت: همانا که من بنده خدایم که کتاب آسمانی به من عنایت شده است.» بنا بر این می بینید که عیسی (ع) به هنگام تولد سخن گفته است و به او در همان سن و سال کتاب آسمانی و نبوت خاصه عنایت شده است و چون سه روز از عمر او گذشته به گزاردن نماز و پرداخت زکات سفارش شده است و روز دوم تولدش با مردم سخن گفته است، و شما همگان می دانید که خدای عز و جل من و علی را از یک نور و پرتو آفریده است و ما هر دو در پشت آدم بودیم و خدای را تسبیح می گفتیم و سپس به پشت دیگر مردان و ارحام زنان منتقل شدیم و در هر دوره و روزگار آوای تسبیح ما در پشتهای مردان و رحمهای زنان شنیده می شد تا روزگار عبد المطلب، و پرتو ما در چهره پدران ما (نیاکان ما) و چهره مادران ما دیده می شد تا آنجا که نامهای ما با پرتو بر پیشانیهای ایشان نقش می بست. آنگاه پرتو ما دو نیمه شد، نیمی در عبد الله و نیمی در عمویم ابو طالب قرار گرفت و آوای ستایش و تسبیح ما از پشت آن دو شنیده می شد و پدر و عمویم چون در انجمنهای قریش می نشستند، نور من در چهره پدرم و نور علی در چهره پدرش تابان بود تا آنکه هر یک از پشت پدر و شکم مادر خویش بیرون آمدیم، و به هنگام تولد علی حبیب من جبرئیل فرود آمد و به من گفت: ای حبیب خدا! پروردگارت سلام می رساند و به
تو مژده و شاد باش تولد برادرت علی را می دهد و می فرماید: هنگام ظهور پیامبری تو و آشکار شدن وحی بر تو نزدیک شده است که اینک ترا با برادر و وزیر و خلیفه و همانند خودت تأیید کردم و به وسیله او نام ترا بلند آوازه و بازویت را استوار ساختم. من شتابان برخاستم و دیدم فاطمه دختر اسد و مادر علی در حال درد زایمان است و او میان زنان و قابله هاست. حبیب من جبریل به من دستور داد که میان خودت و فاطمه دختر اسد پرده یی بیاویز و پس از اینکه علی را زایید او را ببین.
من چنان کردم که فرمان داده شده بودم. سپس جبریل به من گفت دست راست خود را دراز کن که علی هم سر سلسله اصحاب یمین تو است. من دست راست خود را به سوی فاطمه دختر اسد دراز کردم. ناگاه علی را در دست خود دیدم در حالی که دست راست خود را بر گوش راست خود نهاده و بر آیین حقیقت اذان و اقامه می گفت و گواهی به یگانگی خداوند و پیامبری من می داد و سپس به من گفت: ای رسول خدا! اجازه می فرمایی که بخوانم؟ گفتم: آری بخوان و سوگند به آن کس که جان محمد در دست اوست، او شروع به خواندن صحیفه هایی که بر آدم (ع) نازل شده است کرد، همان صحیفه ها که پسر آدم شیث (ع) برای برپا داشتن احکام آن قیام کرده بود و از نخستین حرف تا آخرین حرف آن را خواند و اگر شیث حاضر می بود همانا اقرار می کرد که علی از او بهتر آن را حفظ دارد. سپس تورات موسی (ع) را چنان خواند که اگر موسی (ع) حضور می داشت، اقرار می فرمود که علی بهتر از او آن را حفظ دارد. سپس زبور داود (ع) را خواند همان گونه که اگر داود حضور می داشت چنان اقرار می کرد و پس از آن انجیل عیسی (ع) را همان گونه خواند که اگر عیسی (ع) به حضورش می آمد همچنان اقرار می- کرد و سپس قرآنی را که خداوند بر من نازل فرموده است، از آغاز تا پایان چنان خواند که او را چنان دیدم همچون خودم که اینک آن را از حفظ می دانم حافظ آن بود، بدون اینکه در آن هنگام من آیه یی از آیات قرآن را شنیده باشم. آنگاه علی با من و من با او چنان با یک دیگر سخن گفتیم که پیامبران و اوصیای ایشان با یک دیگر سخن می گویند و سپس علی (ع) به حالت کودکی خود برگشت. و شما برای چه اندوهگین می- شوید و چرا از گفتار مردمی که نسبت به خداوند متعال در شک و تردیدند افسرده می شوید؟ مگر نمی دانید که من برترین پیامبران و جانشین و وصی من برترین اوصیا است و اینکه پدرم آدم (ع) چون نام من و علی و دخترم فاطمه و حسن و حسین را و نام فرزندان ایشان را بر پایه عرش با نور نوشته دید، عرضه داشت: بار خدایا، ای سرور من! آیا آفریده یی که در پیشگاهت گرامی تر از من باشد آفریده یی؟ فرمود: اگر صاحبان این نامها نبودند، همانا آسمان برافراشته و زمین گسترده و هیچ فرشته مقربی را نیافریده بودم و هیچ پیامبر مرسلی، و نه ترا خلق کرده بودم، و چون آدم ترک اولی کرد و از او لغزشی سر زد از خداوند متعال به حق ما مسألت کرد که توبه اش را بپذیرد و لغزش او را بیامرزد و خداوند خواسته او را پذیرفت و اجابت فرمود، و ما همان کلماتی بودیم که آدم آنها را از خداوند عز و جل فرا گرفت و خداوند توبه اش را پذیرفت و لغزشش را آمرزید و به آدم فرمود: بر تو مژده باد که صاحبان این نامها از ذریه و فرزندان تو هستند و آدم خداوند خود را ستود و به وجود ما بر فرشتگان افتخار کرد و این نمونه یی از فضیلت ما و بخشش و فضل خداوند بر ماست. سلمان و همراهانش برخاستند و می گفتند: ما رستگارانیم و پیامبر (ص) به ایشان فرمودند: آری شما رستگارانید و بهشت برای شما آفریده شده است و دوزخ برای دشمنان ما و دشمنان شما آفریده شده است. سعید بن جبیر می گوید پیامبر (ص) به ابو طالب فرمودند: شما برای من از خدیجه دختر خویلد خواستگاری فرمای. گفت: اگر من بروم و تقاضای مرا نپذیرند رسوایی است، ولی ای حمزه تو که با آنان خویشاوندی سببی داری برو و خواستگاری کن و بر فرض که تقاضای تو را نپذیرند ساده تر است. آنان از کنار علی (ع) گذشتند و گفتند: بیا برویم به خواستگاری برای محمد (ص). گفت: اجازه بدهید کفش و جامه خود را بردارم، و برداشت و از پی ایشان روان شد و چون وارد شدند، آنان گفتند:
ای محمد سخن بگوی. پیامبر (ص) فرمود: سپاس خداوند زنده یی را که نخواهد مرد.
گفتند: این چگونه سخنی است؟ پیامبر (ص) آن گونه که آنان می خواستند چیزی را ناگفته نگذاشت و سپس فرمودند: شما سخن بگویید. گفتند: آنچه ما می خواستیم شما فرمودی ولی چه کسی ضمانت مهریه را می کند؟ علی (ع) فرمود: پدرم پرداخت مهریه را ضمانت می کند و چون این خبر به ابو طالب رسید شروع به بوسیدن علی کرد و می گفت: پدر و مادرم فدای تو باد، و این موضوع پیش از اسلام بوده است و آیا هیچ کامل و عاقلی به این کار ستوده نمی شود؟ حبة بن جویریه عرنی می گوید: از علی (ع) شنیدم که بر منبر بود و می فرمود:
پروردگارا! من کسی غیر از پیامبر (ص) از این امت نمی شناسم که پیش از من مسلمان شده باشد و من پیش از آنکه کسی نماز بگزارد، هفت نماز گزارده ام. و همو از علی (ع) روایت می کند که می فرموده است: پیامبر (ص) روز دوشنبه برانگیخته شدند و من روز سه شنبه مسلمان شدم. امیر المؤمنین (ع) فرموده است: پنج یا هفت سال پیش از آنکه کسی از این امت خداوند را عبادت کند، من خدا را عبادت می کردم و می پرستیدم و نخستین نماز که گزاردیم نماز عصر بود و من به پیامبر (ص) گفتم: این چه کاری است؟
فرمودند: به آن فرمان داده شده ام. ابو رافع می گوید: پیامبر (ص) صبح دوشنبه نماز گزارد و خدیجه آخر آن روز و علی روز سه شنبه نماز گزاردند. علی (ع) فرموده است: من هفت سال پیش از مردم نماز می گزاردم.
امیر المؤمنین (ع) فرموده است پیامبر (ص) به من فرمودند: مرا بر دوش بگیر (بگذار پای روی شانه ات بگذارم) بتها را از کعبه بیرون بریزم. من یارای این کار را نداشتم. پیامبر مرا بر دوش خود گرفتند و در آن حال اگر می خواستم به آسمان برسم، می توانستم. عیسی بن سوادة بن جعد از قول محمد بن منکدر و ربیعة بن ابی عبد الرحمن و ابو حازم مدنی و کلبی نقل می کند که همگان می گفته اند: نخستین انسان که به پیامبر (ص) ایمان آورده، علی بوده است. کلبی می گوید: در آن هنگام علی نه ساله بوده است. ابن اسحاق می گوید: نخستین انسان مذکر که به پیامبر ایمان آورده و همراه آن حضرت نماز گزارده و آنچه را که از جانب خداوند آورده تصدیق کرده است، علی بن ابی طالب (ع) است که در آن هنگام ده ساله بوده است. مجاهد و جابر هم می گویند:
پیامبر (ص) روز سه شنبه نماز گزارد، و گفته شده است علی (ع) در چهارده سالگی یا یازده سالگی یا دوازده سالگی مسلمان شده و هنگامی که به مدینه هجرت کرده است بیست و چهار ساله بوده است. ابو ایوب انصاری می گوید: رسول خدا فرمودند:
فرشتگان هفت سال بر من و بر علی درود می فرستادند، زیرا در آن مدت مردی جز او با من نماز نمی گزارد. ابن عباس در مورد این گفتار خداوند که می فرماید: «و پیشی گیرندگان از همه بر اسلام، آنان به حقیقت مقربان درگاهند.» گفته است شأن نزول آن در باره علی (ع) است. محمد بن اسحاق با اسناد خود از عفیف نقل می کند که می گفته است: من مرد بازرگانی بودم و عباس بن عبد المطلب از دوستان من بود و او برای خرید عطر به یمن می آمد که عطر لازم برای ایام موسم حج را فراهم کند. من در دوره جاهلی و به هنگام مراسم حج به مکه آمدم و میهمان عباس بن عبد المطلب بودم. همین که خورشید برآمد، همچنان که من به کعبه می نگریستم، جوانی آمد و نخست چشم به آسمان دوخت و سپس روی به قبله ایستاد و چیزی نگذشت که نوجوانی آمد و در سمت راست او ایستاد. اندکی بعد زنی آمد و پشت سر آن دو ایستاد. آن جوان رکوع کرد، آن دو هم رکوع کردند. آن جوان سجده کرد، آن دو هم سجده کردند و چون آن جوان سر از سجده برداشت، آن دو هم سر برداشتند. من گفتم: ای عباس! بزرگ کاری است.
گفت: آری، چه بزرگ کاری! آیا می دانی این کیست؟ گفتیم: نه. گفت: این محمد بن عبد الله بن عبد المطلب و برادرزاده من است و می پندارد که خدایش به پیامبری فرستاده است و مأمور به این کار است و به زودی گنجهای خسرو و قیصر برای او گشوده و فتح خواهد شد. آیا می دانی این نوجوان کیست؟ گفتم: نه. گفت: این علی بن ابی طالب، برادرزاده دیگر من است. آیا می دانی این بانو که پشت سر ایشان ایستاده است کیست؟
گفتم: نه. گفت: خدیجه، دختر خویلد و همسر برادرزاده ام است و به خدا سوگند می خورم که بر روی تمام زمین کسی جز این سه نفر را نمی شناسم که بر این دین و آیین باشند. عفیف پس از اینکه مسلمان و اسلام او راسخ شد، می گفت: ای کاش من چهارمی ایشان بودم. محمد بن اسحاق می گوید: از جمله نعمتهایی که خداوند به علی بن ابی طالب (ع) ارزانی فرمود، این است که او پیش از اسلام در خانه پیامبر زندگی می کرد و عبد الله بن ابی نجیح از مجاهد بن جبر ابو الحجاج برایم نقل کرد که می گفته است: از بهترین نعمتها و الطاف ویژه خداوند بر علی (ع) و از خیرهایی که خداوند برای او مقدر فرموده بود این است که قریش گرفتار قحطسالی شدند که بسیار سخت بود.
ابو طالب عائله مند بود. رسول خدا (ص) به عموی خود عباس که از توانگران قریش بود فرمودند: برادرت ابو طالب عائله مند است و می بینی که مردم در چه تنگنایی قرار دارند. بیا با یک دیگر برویم و بار او را سبک کنیم. یکی از پسرانش را من می- گیرم و یکی را تو بگیر و هزینه آن دو را از دوش او برداریم. عباس گفت: آری چنین کنیم و هر دو پیش ابو طالب رفتند و به او گفتند: می خواهیم تا هنگامی که برای مردم گشایشی فراهم آید، بار ترا سبکتر کنیم. ابو طالب به ایشان گفت: عقیل را برای من باقی بگذارید و هر که را می خواهید انتخاب کنید. رسول خدا علی (ص) را با خود برد و عباس جعفر را. و علی (ع) از آن زمان همواره با پیامبر (ص) بود و همین که پیامبر مبعوث شدند از ایشان پیروی کرد و ایمان آورد و تصدیق کرد و جعفر هم با عباس بود تا آنکه مسلمان و از او بی نیاز شد. امام صادق (ع) فرموده است: نخستین نماز جماعت چنین بود که رسول خدا (ص) در حالی که علی (ع) همراهش بود نماز می گزارد. در این هنگام ابو طالب همراه جعفر از کنار ایشان گذشت و ابو طالب به جعفر گفت: پسرکم! برو پهلوی پسر عمویت به نماز بایست و همین که پیامبر (ص) احساس فرمود که جعفر به نماز ایستاد، طوری ایستاد که بر هر دو امامت داشته باشد و ابو طالب شادمان برگشت و این ابیات را می خواند: (همانا در پیشامدهای روزگار و سختی، علی و جعفر مورد اعتماد منند. کوتاهی مکنید و پسر عموی خود را که پسر برادر تنی من است یاری دهید. به خدا سوگند که من پیامبر را رها نمی کنم و هیچ یک از پسران نژاده و والاتبار من هم در یاری او کوتاهی نمی کند.» خزیمة بن ثابت هم چنین سروده است:
«هرگز نمی پنداشتیم که خلافت از خاندان بنی هاشم و بویژه از دست ابو الحسن (علی علیه السّلام) بیرون رود. مگر علی نخستین کس نیست که بر قبله شما نماز گزارده است و داناترین مردم به آیات قرآن و سنن نیست؟ مگر او آخرین کسی نیست که با پیامبر (ص) بدرود گفته و مگر او کسی نیست که جبریل (ع) در غسل دادن و کفن کردن پیامبر یاور او بوده است؟ کسی که در او آنچه در ایشان است موجود است و در آن شک ندارند و حال آنکه نکوییهایی که در او موجود است در این قوم نیست. چه چیزی شما را از او بازداشته است؟ کاش می دانستیم.
همانا که این بیعت شما از مغبون ترین مغبونهاست.» از ابو الحسن علی بن عبد الله بن ابی یوسف بن ابی سیف مداینی نقل است که معاویه برای امیر المؤمنین (ع) نوشت که ای ابو الحسن! برای من فضایل بسیاری است. پدرم از سالارهای دوره جاهلی بود و خودم در اسلام پادشاه شدم و من برادر زن پیامبر (ص) و دایی مؤمنان و کاتب وحی هستم. چون امیر المؤمنین (ع) این نامه را خواند، فرمود: آیا پسر زن جگرخواره به فضایل خود بر من فخر می فروشد؟ ای غلام! چنین بنویس و این ابیات را املاء فرمود: (محمد (ص) پیامبر خدا برادر و پدر همسر من است و حمزه سید الشهداء عموی من است، و جعفری که هر ظهر و شام همراه فرشتگان پرواز می کند، برادر تنی من است. دختر محمد مایه آرامش و همسر من و گوشت بدنش با گوشت و خون من وابسته است. دو نوه احمد (ص) که از زهرایند پسران منند و کدامیک از شما سهمی چون سهم من دارند؟ از همه شما زودتر مسلمان شدم، در حالی که کودکی بودم که به حد بلوغ نرسیده بودم. رسول خدا (ص) روز غدیر خم ولایت خود بر شما را برای من واجب و لازم فرمود، و من همواره با شمشیر خود بر قوم خویش ضربه زدم تا آنکه در قبال اسلام خوار و زبون شدند. ای وای و وای و آوخ بر کسی که فردا خدای خود را در حالی که گناه ظلم و ستم بر دوش اوست ملاقات کند.» و چون معاویه این نامه را خواند به خدمتگزار خود گفت: آن را پاره کن و از میان ببر که مبادا مردم شام به پسر ابو طالب گرایش پیدا کنند.