فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس پنجم در تولد پیامبر صلوات الله علیه

ابو طالب از قول عبد المطلب نقل می کرده که چنین می گفته است: در حالی که در حجر اسماعیل خفته بودم خوابی دیدم که مرا ترساند. پیش کاهنه قریش آمدم در حالی که روپوش خز بر تن داشتم و گیسوانم به دوشهایم می رسید. چون آن زن به چهره من نگریست، در چهره ام ناراحتی دید. او درست نشست و من در آن هنگام سرور قوم خود بودم. پرسید: بر سالار عرب چه رسیده است که چهره اش دگرگون است؟
آیا از پیشامدهای روزگار به او بیمی رسیده است؟ گفتم: آری دوش در حالی که در حجر اسماعیل خفته بودم، خواب دیدم که گویی درختی از پشت من رویید که سرش به آسمان رسید و شاخه های آن خاور و باختر را فرو گرفت و دیدم پرتوی از آن سر زد که شاید هفتاد برابر پرتو خورشید بود و چنان دیدم که عرب و عجم برای آن درخت پیشانی بر خاک نهادند و فروتنی کردند و هر روز بر پرتو آن افزوده می شود. و دیدم گروهی از قریش می خواهند آن را قطع کنند و همین که نزدیک آن می رسند، جوانی که از همگان خوش چهره تر و نیکو لباستر است آنان را می گیرد و پشت ایشان را در هم می شکند و چشمهایشان را بیرون می کشد. من دست دراز کردم که به شاخه یی از آن دست آویزم. همان جوان بر من فریاد کشید که دست نگهدار! برای تو از این درخت بهره یی نیست. گفتم: این درخت که از من است، بهره آن برای کیست؟ گفت:
بهره اش برای آنان است که به آن آویخته اند و به زودی به سوی آن باز می آیند. من ترسان و بیم زده و در حالی که رنگ چهره ام دگرگون شده بود از خواب بیدار شدم.
در این هنگام دیدم که رنگ چهره آن زن کاهن دگرگون شد و گفت: اگر راست می- گویی از صلب تو پسری متولد می شود که خاور و باختر را تصرف می کند و میان مردم به پیامبری برانگیخته می شود- اندوه من زدوده شد- و ای ابو طالب مواظب باش شاید آن شخص تو باشی. هنگامی که پیامبر (ص) مبعوث شده بودند ابو طالب این سخن را می گفت و می افزود: به خدا سوگند آن درخت ابو القاسم امین است. ابن عباس می گوید، از پدرم عباس شنیدم که چنین می گفت: چون برای پدرم عبد المطلب، عبد الله متولد شد در چهره او پرتوی دیدم که چون پرتو خورشید می- درخشید و آشکار بود. پدرم گفت: این پسر را شأن و منزلت بزرگی خواهد بود.
عباس گوید: من در خواب دیدم که گویی پرنده یی سپید از سوراخ بینی عبد الله بیرون آمد و به پرواز درآمد و به خاور و باختر رسید و سپس برگشت و بر خانه کعبه فرو افتاد و همه قریش برای او پیشانی بر خاک نهادند و در همان حال که مردم متوجه آن بودند به صورت پرتوی درآمد که میان آسمان و زمین بود و امتداد یافت و به خاور و باختر رسید. چون از خواب بیدار شدم از کاهنه بنی مخزوم پرسیدم. گفت:
ای عباس! اگر خواب راست و صادقی دیده باشی، همانا از صلب او پسری متولد می شود که مردم خاور و باختر پیرو او خواهند شد. پدرم می گفت: کار عبد الله مرا وجهه همت است، تا آنکه عبد الله با آمنه که از نیکوخلق ترین و زیباترین زنان قریش بود ازدواج کرد و چون عبد الله درگذشت و آمنه رسول خدا (ص) را زایید به دیدار او رفتم و دیدم که میان دو چشم آن حضرت پرتوی می درخشد و در چهره اش نگریستم و دانستم که هموست. و از او رایحه مشک استشمام کردم و از شدت بوی خوش او خود من هم، همچون قطعه یی مشک خوشبو شدم. آمنه برای من نقل کرد و گفت: چون درد زایمان مرا گرفت و سخت شد، همهمه و سخنی شنیدم که چون سخن آدمیان نبود و رایتی از سندس بر چوبی از یاقوت دیدم که میان آسمان و زمین زده شد و چون پسرم متولد شد دیدم پرتوی از سرش بر زد و به آسمان رسید و کاخهای شام را دیدم که همچون شعله آتش بود، و بر گرد خود پرندگان بسیار دیدم که بالهای خود را اطراف من گسترده اند. در همین هنگام شعیره اسدی (گویا نام زنی کاهن است) را دیدم که از کنار من گذشت و گفت: ای آمنه! کاهنان و بتها از پسر تو چه بر سرشان آمد. و مردی جوان و کشیده قامت و سخت سپید چهره و نیکو لباسی را دیدم که فقط پنداشتم عبد المطلب است. او به من نزدیک شد و نوزاد را گرفت و آب دهان خود را در دهان نوزاد انداخت و از او سخنانی پرسید و نوزاد سخن گفت و من نفهمیدم جز آنکه آن مرد به نوزاد گفت: در پناه امان خدا و حفظ و نگهداشت او باشی. همانا من دل ترا از ایمان و دانش و بردباری و یقین و عقل و شجاعت انباشتم.
تو گزیده ترین بشری. خوشا بر آنکه از تو پیروی کند و وای بر آن کس که از تو تخلف ورزد. آنگاه انبانی از حریر سپید بیرون آورد و گشود و در آن مهر و خاتمی بود که بر دوش نوزاد زد و گفت: خدایم فرمان داده است که بر تو از روح قدس بدمم، و در او دمید و بر او پیراهنی پوشاند و گفت: این امان تو از آفات دنیاست.
آمنه به من گفت: این چیزی بود که من دیدم، و من در آن هنگام خط می خواندم.
جامه پیامبر (ص) را کنار زدم و دیدم مهر نبوت میان دوشهای اوست، و این موضوع را همواره پوشیده می داشتم و فراموش کرده بودم و آن را به یاد نیاوردم، تا روزی که مسلمان شدم پیامبر (ص) آن را به یاد من آوردند. امام صادق (ع) فرموده اند: شیطان، که نفرین خداوند بر او باد، از هفت آسمان عبور می کرد و چون عیسی (ع) متولد شد از عبور سه آسمان ممنوع شد و از چهار آسمان می گذشت، و چون رسول خدا (ص) متولد شد از تمام هفت آسمان باز داشته شد و شیطانها را با ستاره ها در آسمان می زدند و قریش گفتند: این نشانه برپایی رستاخیز است که آن را از اهل کتاب می شنیدیم. عمرو بن امیه که از داناتر مردم دوره جاهلی بود، گفت: بنگرید، اگر ستارگانی که موجب راهنمایی و شناختن تابستان و زمستان از یک دیگرند سقوط می کنند، نشانه نابودی همه چیز است و اگر آن ستارگان پایدارند و ستاره های دیگری به صورت شهاب درمی آید، کار تازه یی رخ داده است. سحرگاه تولد پیامبر (ص) تمام بتها به روی خود درافتاده و باژگون شدند و ایوان کسری در آن شب شکست برداشت و چهارده کنگره آن فرو ریخت.
دریاچه ساوه خشک شد و آتشکده های فارس که هزار سال پیوسته روشن بود خاموش شد و موبد موبدان آن شب در خواب دید که شتران سخت کوش و تناور اسبهای عربی را یدک می کشند و از رودخانه دجله گذشتند و در سرزمین آنان پراکنده شدند.
طاق ایوان کسری هم از وسط شکست خورد و دجله طغیان کرد و در آن شب نوری از جانب حجاز پراکنده و به سوی خاور کشیده شد و به خاوران رسید. تمام تختهای پادشاهان جهان در آن شب باژگونه شد. زبان پادشاه آن روز بند آمد و نمی توانست سخن بگوید. علم جادوگران از ایشان گرفته شد و سحر ساحران باطل گردید و هیچ زن کاهنه یی در عرب باقی نماند مگر اینکه همزادش از او در حجاب قرار گرفت و قریش میان عرب بزرگ و به آل الله معروف شدند. امام صادق (ع) می فرماید: به آنان از این جهت که در بیت الله الحرام بودند آل الله می گفتند. آمنه می گوید: به خدا سوگند چون فرزندم متولد شد، دستها را بر زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و به آن نگریست و نوری از من سر زد که همه چیز را روشن ساخت و در همان نور شنیدم سروشی می گفت: همانا که تو سرور مردم را زاییدی. او را محمد نام بگذار. آنگاه نوزاد را پیش عبد المطلب آوردند که ببیند و سخنان آمنه به اطلاع او رسیده بود، کودک را در دامن خود نهاد و این ابیات را خواند: (سپاس خداوندی را که به من این پسر فرخنده و پاکیزه سرشت را عنایت فرمود، که در گهواره هم بر کودکان سروری و برتری دارد.» عبد المطلب نوزاد را به ارکان کعبه مالید و برای او کنار کعبه دعا کرد و برای او اشعاری سرود. گوید و ابلیس که نفرین خداوند بر او باد چنان فریادی برآورد که همه شیطانها پیش او جمع شدند و گفتند: ای سرور ما! چه چیزی چنین ترا ناراحت کرده است؟ گفت: ای وای بر شما که از دیشب آسمان و زمین دگرگون شده و شگفتیها در آنها پدید آمده است و بدون تردید در زمین حادثه بزرگی رخ داده است که از هنگام بر شدن عیسی (ع) چنین حادثه یی رخ نداده است. بروید و بنگرید چه اتفاقی افتاده است. آنان پراکنده شدند و باز آمدند و گفتند: چیزی نیافتیم.
ابلیس گفت: من خود باید برای این کار بروم و سپس همه جهان را زیر پا گذاشت و در آن به گردش پرداخت. همین که به منطقه حرم رسید آن را آکنده و حفاظت شده به فرشتگان دید و چون خواست وارد حرم شود، بر او بانگ زدند و برگشت و خود را به شکل گنجشکی درآورد و خواست از جانب کوه حرا وارد شود جبریل به او بانگ زد: چه می خواهی که خدایت نفرین کناد. ابلیس به جبریل گفت: فقط سخن از تو می پرسم که این چه حادثه است که امشب در زمین رخ داده است؟ گفت:
محمد (ص) متولد شد. ابلیس گفت: آیا مرا از او بهره یی است؟ گفت: نه. پرسید: آیا مرا در امت او بهره یی است؟ گفت: آری، گفت: به همین خوشنودم. امام صادق (ع) فرموده است: جبرئیل به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای محمد! خداوندت سلام می رساند و می فرماید: من آتش را بر پشتی که ترا فرو ریخته و رحمی که ترا برداشته و دامنی که ترا پرورانده است حرام کردم. پیامبر (ص) فرمود: ای جبرئیل! این سخن خود را توضیح بده. گفت: پشتی که ترا فرو ریخته، عبد الله بن عبد المطلب است و رحمی که ترا برداشته، آمنه دختر وهب است و دامنی که ترا پرورانده، دامن ابو طالب و فاطمه بنت اسد است. امام صادق (ع) فرموده است: از پیامبر (ص) پرسیده شد: آنگاه که آدم (ع) در بهشت بود، شما کجا بودید؟ فرمود: در پشت (صلب) او بودم و آنگاه که در پشت پدر خود نوح بودم، همراه او سوار کشتی بودم و چون پدرم ابراهیم (ع) را در آتش افکندند، بر پشت او بودم. هرگز هیچ یک از نیاکان من ازدواج بر خلاف شرع و آیین نکرده اند و همواره خداوند متعال مرا از پشتهای پاکیزه به رحمهای پاکیزه و پاک منتقل فرموده و همواره راهنما و رهنمون بوده ام، تا آنکه خداوند متعال از من پیمان پیامبری گرفت و میثاق مرا برای اسلام استوار فرمود و همه صفات مرا روشن فرمود و نام مرا در تورات و انجیل ثبت کرد و مرا به آسمان خود برد و برای من نامی از نام خود مشتق ساخته است. امت من ستایشگرانند، صاحب عرش محمود است و من محمدم. لیث بن سعد می گوید: به کعب الاحبار در حضور معاویه گفتم: شما تولد پیامبر (ص) را چگونه دیده اید و آیا برای خاندان (عترت) آن حضرت فضیلتی یافته اید؟ کعب نخست به معاویه نگریست تا ببیند او چه می خواهد. خداوند چنین به زبان معاویه آورد که گفت: ای ابو اسحاق! آنچه می دانی بگو. کعب گفت: من هفتاد و دو کتاب و صحیفه را که همه از آسمان نازل شده است خوانده ام و تمام صحیفه های دانیال را هم خوانده ام و در همه آنها موضوع ولادت رسول خدا و ولادت عترت آن حضرت آمده است. نام رسول خدا شناخته شده و مشهور است و هیچ کس پیامبر از مادر زاده نشده و فرشتگان بر او نازل نشده اند مگر عیسی و احمد که سلام و درودهای خداوند بر آن دو باد و بر هیچ آدمی پرده های بهشتی زده نشده است مگر بر مریم و آمنه و فرشتگان بر هیچ زنی که باردار شود گماشته نشده اند مگر بر مریم و آمنه و یکی از نشانه های بارداری آمنه این است که چون آبستن شد سروشی در آسمانهای هفتگانه ندا داد: مژده باد که نطفه احمد (ص) بسته شد و در زمینها و دریاها هم چنین سروشی ندا داد و در آن هنگام هیچ جنبنده یی که حرکت می کند و هیچ پرنده یی که پرواز می کند نبود مگر اینکه به این امر آگاه شد. و شب ولادت محمد (ص) در بهشت هفتاد هزار کاخ از یاقوت سرخ و هفتاد هزار کاخ از مروارید آبدار ساخته شد و گفته شد این کاخها به مناسبت ولادت است. بهشت سر- افراخته شد و به آن گفتند: آراسته شو و به اهتزاز درآی که پیامبر اولیای تو زاده شد و از آن هنگام بهشت لبخند زد و تا روز رستاخیز لبخندزنان است. کعب چنین ادامه داد که به من خبر رسیده است که ماهی ای از ماهیان دریا نامش طموسا و سالار ماهیان است! هفتصد هزار دم دارد و بر پشت آن هفتصد هزار گاو نر راه می رود که هر یک بزرگتر از دنیاست و هر گاو نر هفتصد هزار شاخ زمردین سبز دارد! و آن ماهی وجود ایشان را احساس نمی کند. آن ماهی از شادی تولد پیامبر (ص) به جنبش درآمد و اگر خداوند متعال او را پایدار نمی داشت همانا که زمین زیر و زبر می شد. و به من خبر رسیده است که در آن روز هیچ کوهی نبود مگر اینکه به کوههای دیگر شادباش گفت و کلمه لا اله الا الله بر زبان آورد و همه کوهها برای احترام و بزرگداشت پیامبر (ص) برای کوه ابو قبیس فروتنی کردند و درختان چهل روز با شاخها و میوه های خود به شادی تولد رسول خدا (ص) تقدیس می کردند و میان زمین و آسمان هفتاد ستون از نورهای رنگارنگ که هیچ کدام به دیگری شبیه نبود، زده شد و چون به آدم (ع) مژده تولدش را دادند هفتاد برابر بر زیبایی او افزوده شد. او که تلخی مرگ را چشیده بود و در او اثر گذاشته بود، با مژده ولادت محمد (ص) آن اثر و افسردگی از او برداشته و مرتفع شد، و به من خبر رسیده است که جویبار کوثر در بهشت به تلاطم آمد و از خرمی هفتصد هزار کاخ از مروارید و یاقوت نثار مولد محمد (ص) کرد. بر شیطان سخت گرفته و بند نهاده شد و چهل روز در حصار قرار گرفت، و سریرش چهل روز در آب غرق بود و همه بتها به روی خود درافتادند و فریاد برآوردند و ولوله کردند و از کعبه آوایی شنیدند که می گفت: ای قریش! مژده رسان و بیم دهنده برای شما آمد. عزت همیشگی و سود بزرگ همراه اوست و او خاتم پیامبران است، و در کتابها می بینیم که عترت و خاندان او بهترین مردم پس از اویند، و تا هنگامی که از عترت او کسی در دنیا باشد همه مردم در امان خواهند بود و عذاب بر آنان نمی رسد. معاویه گفت: ای ابو اسحاق! عترت او کیستند؟ کعب گفت: فرزندان فاطمه. معاویه چهره ترش کرد و لبهای خود را به دندان گزید و شروع به بازی کردن با ریش خود کرد. کعب گفت: صفت دو جوجه یی که شهید می شوند و آن دو پسران فاطمه اند و بدترین مردم ایشان را می کشند نیز می شناسیم. معاویه گفت: چه کسی آنها را می کشد؟ گفت: مردی از قریش. معاویه برخاست و گفت:
اگر می خواهید برخیزیم. امام صادق (ع) می فرماید: آمنه دختر وهب می فرموده است: چون ساعت ولادت رسول خدا (ص) نزدیک شد، مرا سخت بیم گرفته بود. پرنده سپیدی را دیدم که بال خود را بر قلب من کشید و بیم من از میان رفت و در همان هنگام برای من آشامیدنی سپیدی که پنداشتم شیر است آوردند و تشنه بودم، آن را نوشیدم و سخت روشن شدم. آنگاه زنانی بلند قامت چون سرو دیدم که با من شروع به سخن گفتن کردند. شگفت کردم و با خود گفتم: اینان از کجا جای مرا دانسته اند؟ سپس درد سختتر شد. من همواره صدای کسی را که سپید چهره و زیباروی بود می شنیدم و ناگاه چیزی همچون حریر سپید دیدم که میان آسمان و زمین را آکنده کرد و آوای گوینده یی را شنیدم که می گفت: او را از عزیزترین مردم بگیرید. آنگاه مردانی را دیدم که میان آسمان و زمین ایستاده اند و در دستهای ایشان ابریقهایی است، و آنگاه برای ساعتی پروردگار عز و جل پرده از پیش چشم من برداشت و همه خاوران و باختران زمین را دیدم و سه رایت برافراشته دیدم، یکی در خاور، دیگری در باختر و یکی بر بام کعبه. و چون رسول خدا (ص) متولد شد به سجده درافتاد و همچون کسی که به درگاه خدا تضرع کند، انگشت به سوی آسمان برافراشت. در این هنگام ابری سپید دیدم که از آسمان فرود آمد و او را پوشاند و آوای سروشی به گوشم رسید که می گوید: محمد را به خاور و باختر زمین و دریاها بگردانید تا نام و صفات و صورتش را بشناسند. آنگاه ابر کنار رفت و فرزند خود را دیدم که در جامه سپیدی از شیر سپیدتر پیچیده است و زیر آن حریر سبزی بود و سه کلید از مروارید تازه در دست داشت و سروشی می گفت: محمد (ص) کلیدهای نصرت و سود و پیامبری را در دست گرفت. سپس ابر دیگری آمد که از ابر نخست پرنورتر بود و او را در برگرفت و از نظر من برای مدت بیشتری پوشیده ماند و آوای سروشی را شنیدم که می گفت: محمد (ص) را در خاور و باختر جهان بگردانید و او را بر همه روحانیان جن و انس و پرندگان و جانوران ارائه دهید. صفای آدم و نرمی نوح و دوستی ابراهیم و زبان اسماعیل و کمال یوسف و مژده یعقوب و صدای داود و شکیبایی ایوب و پارسایی یحیی و کرم عیسی را به او ارزانی دارید. سپس آن ابر هم کنار رفت و من فرزندم را دیدم که در دستش حریر سبزی بود و آن را تند در هم نوردید و گرفت و سروشی ندا داد: محمد (ص) تمام دنیا را گرفت. هیچ چیز باقی نماند مگر آنکه به تصرف او درآمد. سپس سه تن که گویی خورشید از چهره شان می درخشید ظاهر شدند. در دست یکی از ایشان ابریقی بود که از آن بوی خوشی چون بوی مشک احساس می شد و در دست دومی طشتی از زمرد سبز بود که چهار جانب داشت و بر هر جانب مرواریدی سپید بود و سروشی گفت: ای حبیب خدا! این جهان است، آن را بگیر. و پیامبر (ص) وسط آن را گرفت و سروشی گفت: محمد کعبه را گرفت. در دست شخص سوم حریر سپیدی دیدم که پیچیده بود. آن را گسترد و باز کرد و از آن خاتم و مهری بیرون آورد که چشم بینندگان بر آن خیره و سرگردان می ماند.
آنگاه پسرم را با آن آب شستند و هفت بار از آن ابریق بر او آب ریختند و میان دو دوش او را با آن خاتم مهر زدند و او را در آن حریر پیچیدند و ساعتی او را میان بالهای خود گرفتند و کسی که این کارها را انجام می داد رضوان بهشت بود. آنگاه برگشت و چون می خواست برود، روی به فرزندم کرد و گفت: بر تو مژده باد ای مایه عزت این جهانی و آن جهانی. و پیامبر (ص) پاک و پاکیزه بزاد و پدر و مادرش در کودکی او درگذشتند. از عبد المطلب روایت است که گفته است: شب تولد پیامبر (ص) در کعبه مشغول انجام اصلاحی بودم. چون شب به نیمه رسید ناگاه دیدم ارکان چهارگانه کعبه به سوی مقام ابراهیم مایل شد و در مقام به حال سجده درآمد و سپس به حال خود و بر پا ایستاد و از کعبه صدای تکبیر عجیبی شنیدم که ندا می داد: الله اکبر، خدای محمد مصطفی. هم اکنون پروردگار من مرا از ناپاکیهای مشرکان و پلیدیهای دوره جاهلی
پاک کرد. آنگاه بتها همچون پارچه شروع به تکان خوردن کردند و گویی هم اکنون به بت بزرگ می نگرم که خمیده است. چون چگونگی خانه کعبه و بتها را دیدم نفهمیدم چه می گویم. نخست چشمهای خود را مالیدم و با خود گفتم آیا خوابم یا بیدار و با خود گفتم هرگز خواب نیستم و بیدارم و سپس به سمت بطحای مکه رفتم و از در بنی شیبه بیرون شدم و چون روی کوه صفا رسیدم، شنیدم از هر سوی به من گفته می- شود: ای سرور قریش! ترا چه می شود که چنین بیم زده و ترسانی؟ مگر در جستجوی تو هستند؟ و من از سرگردانی نمی توانستم پاسخ دهم و تمام همت من رسیدن پیش آمنه بود. ناگاه دیدم گویی همه پرندگان در خانه او جمع شده اند و همه کوههای مکه مشرف بر خانه اوست و ابری سپید برابر حجره اش بود، و همین که چنین دیدم خود را بر در خانه رساندم، ولی آنجا هیچ نشانی از زایمان ندیدم. در زدم. آمنه با صدای آهسته یی پاسخ داد. گفتم: بشتاب و در را بگشای. در را شخص آمنه گشود.
نخستین جای چهره او که چشم من افتاد جایی بود که پرتو محمدی در آن می درخشید و آن پرتو را ندیدم. گفتم: ای آمنه من خوابم یا بیدار؟ گفت: بیداری، ولی ترا چه می شود که ترسان هستی؟ آیا در تعقیب و جستجوی تو هستند؟ گفتم: نه، ولی من امشب در بیم و ترس بسیارم و مرا چه می شود که نوری را که در چهره ات بود نمی بینم؟
گفت: وضع حمل کردم. گفتم: چه هنگام بار بر زمین نهادی که بر تو نشانی از زایمان نیست؟ گفت: آری، به بهترین و آسانترین صورت بار بر زمین نهادم و این پرندگان که کنار حجره ام می بینی، همین که کودک را زاییدم از من خواستند که او را به ایشان بسپرم تا به آشیان خود ببرند و این ابر هم که می بینی همین خواسته را داشت.
گفتم: ای آمنه! اکنون بیاورش تا ببینمش. گفت: امروز میان تو و او مانع خواهند شد و نمی توانی او را ببینی. گفتم: به چه سبب؟ گفت: همین که او را زاییدم فرشته یی که همچون نقره درخشان و به بلندی درخت خرمایی بود بر من ظاهر شد و گفت:
ای آمنه! دقت کن این پسر را تا سه روز به هیچ کس از آفریدگان و بنی آدم نشان مده.
من شمشیر خود را کشیدم و گفتم: کودک را بیاور که ببینم و گر نه ترا می کشم و گر نه نخست خودم را خواهم کشت. آمنه چون دید به راستی می خواهم چنان کنم، گفت:
خودت می دانی و او. گفتم: کجاست؟ گفت: در این خانه است. در جامه پشمینه سپیدی پیچیده است. و زیر آن پارچه حریر سبزی است. همین که خواستم وارد خانه شوم، از درون خانه مردی بیرون آمد و گفت: کجا می روی؟ گفتم: می خواهم به پسرم محمد (ص) بنگرم. به من گفت: برگرد که هیچ آدمیزاده یی را راهی برای دیدار او نیست تا دیدار فرشتگان از او تمام شود. عبد المطلب می گوید: من شروع به لرزیدن کردم و شمشیر را از دست افکندم و برای اینکه این خبر را به قریش بدهم بیرون آمدم. ولی خدای عز و جل قدرت سخن گفتن را از من گرفت و هفت شبانروز نتوانستم کلمه یی به زبان آورم. میلاد پیامبر (ص) روز جمعه هفدهم ربیع الاول عام الفیل (سال حمله ابرهه با فیل به مکه- م.) بوده است و گفته شده است، روز جمعه دوازدهم ماه ربیع الاول بوده است و روایت نخست صحیح تر و معروف تر است. پیامبر (ص) فرموده اند: خداوند نطفه مرا از مروارید سپید اندوخته یی آفرید و از پشتی به پشت دیگر منتقل فرمود تا به پشت عبد المطلب رسید و آن به دو نیم شد نیمی به پشت عبد الله و نیمی به پشت ابو طالب رسید. من از عبد الله هستم و علی از ابو طالب است و این است معنی گفتار خداوند که فرموده است: «و او خدایی است که بشر را از آب (نطفه) آفرید و برای او خویشی و بستگی ازدواج قرار داد و خدای تو بر هر چیز تواناست.» (درود بر آن کس که چون جسم پاک و پاکیزه اش در زمین جا گرفت. زمین را مقدس کرد، تا هنگامی که خورشید می درخشد درود بر نژادگان باد و سلام بر گنبد رخشان سپید و سلام بر گور.»

مجلس ششم در باره رحلت سرور ما محمد مصطفی (ص)

بدان که پیامبر (ص) روز دوشنبه، بیست و هشتم صفر سال دهم از هجرت خود، در شصت و سه سالگی و در حالی که مسموم شده بودند رحلت فرمودند . گفته شده است رحلت ایشان در ماه ربیع الاول بوده است و همان قول اول صحیح و مورد اعتماد است و قول دوم شاذ است. و چون آن حضرت رحلت فرمود افراد خاندان و اصحاب در محلی که باید دفن شود اختلاف نظر پیدا کردند. برخی گفتند: باید ایشان را در بقیع به خاک سپرد، و برخی دیگر گفتند: باید در صحن مسجد دفن کرد. امیر المؤمنین (ع) فرمود:
خداوند پیامبر خود را در بهترین نقطه زمین قبض روح فرموده است و شایسته است که در همان نقطه که قبض روح شده است به خاک سپرده شود. همگان با پیشنهاد آن حضرت موافقت کردند و پیکر پاک پیامبر (ص) در حجره خودشان دفن شد . روایت شده است که دو مرد از قریش به حضور امام چهارم علی بن الحسین (ع) آمدند. امام فرمود: آیا برای شما از پیامبر (ص) سخن بگویم؟ گفتند: آری از ابو القاسم (ع) برای ما سخن بگوی. فرمود: از پدرم شنیدم که می فرمود: سه روز پیش از رحلت رسول خدا (ص) جبریل (ع) به حضور ایشان آمد و گفت: ای احمد! خدای عز و جل مرا برای بزرگداشت و گرامیداشت تو فرستاده است و به ویژه از تو در باره چیزی می پرسد، هر چند خودش به آن از تو داناتر است.
خدایت می فرماید: ای محمد! خود را چگونه می یابی؟ پیامبر فرمود: ای جبریل! خود را افسرده و اندوهگین می یابم. سه روز پس از آن جبریل همراه فرشته مرگ به حضور پیامبر آمد و فرشته دیگری که نامش اسماعیل و از ساکنان هوا و گماشته بر هفتاد هزار فرشته بود همراهشان بود. جبریل پیش از آن دو شروع به سخن گفتن کرد و گفت: خداوند متعال مرا برای بزرگداشت و گرامیداشت تو فرستاده است و از تو چیزی را می پرسد که خود بر آن آگاه تر است و می فرماید: خود را چگونه می یابی؟ فرمود: ای جبریل! خویشتن را افسرده و اندوهگین می یابم. در این هنگام فرشته مرگ اجازه ورود خواست و جبریل گفت: ای احمد! این فرشته مرگ است که از تو اجازه ورود می خواهد. از هیچ کس پیش از تو اجازه نگرفته است و از هیچ کس پس از تو اجازه نخواهد خواست. رسول خدا فرمود: به او اجازه ورود بده و جبریل (ع) به فرشته مرگ اجازه ورود داد. او درآمد و برابر پیامبر ایستاد و گفت:
ای احمد! همانا خداوند متعال مرا پیش تو فرستاده است و به من فرمان داده است در آنچه تو می گویی فرمانبردار باشم. اگر خود فرمان دهی که جانت بازستانم، باز خواهم ستد و اگر ناخوش داشته باشی این کار را رها خواهم کرد. پیامبر فرمودند:
ای فرشته مرگ آیا چنین می کنی؟ گفت: آری به من فرمان داده شده است که به هر چه فرمان دهی فرمانبردار باشم. در این هنگام جبریل گفت: ای احمد! خدای عز و جل مشتاق دیدار تو است. شیخ امام و سید می گوید: یعنی خداوند اراده فرموده است که در بهشت باشی. و پیامبر (ص) به فرشته مرگ فرمود: کار خود را انجام بده. جبریل گفت: این آخر بار است که پای بر زمین می نهم که همانا تمام نیاز من از جهان تو بودی. و چون رسول خدای که درودها و سلامهای پروردگار بر او و عترت پاکش باد رحلت فرمود و جان پاکش به جنان پر کشید. آوای تسلیتی شنیدند و شخص آن را نمی دیدند و چنین می گفت: (درود و رحمت خدا بر شما باد. همه کس چشنده مرگ است و همانا پاداشهای خود را روز رستاخیز دریافت می دارید. همانا خدای خود بهترین تسکین از هر سوگ و سوگواری است و بهترین جانشین هر نابودشونده و بهترین جبران هر چیزی است که از دست برود. به خداوند اعتماد کنید و از او امید داشته باشید که مصیبت زده و سوگوار کسی است که از پاداش محروم گردد و سلام و رحمت و برکات خداوند بر شما باد.» امیر المؤمنین فرمود: آیا می دانید این تسلیت دهنده کیست؟ این خضر (ع) است. ابن عباس گفته است: در بیماری پیامبر که یارانش حضور داشتند، عمار بن یاسر برخاست و گفت: پدر و مادرم فدای تو باد ای رسول خدا! چون رحلت کردی چه کسی از ما ترا باید غسل دهد؟ فرمود: علی بن ابی طالب (ع) و او آهنگ شستن هیچ یک از اعضای من نمی کند مگر اینکه فرشتگان یاریش می دهند. عمار گفت:
پدر و مادرم فدایت باد، چون رحلت کردی چه کسی از ما بر تو نماز می گزارد؟
فرمود: آرام باش که خدایت رحمت کناد. آنگاه به علی (ع) فرمود: ای پسر ابی طالب! چون دیدی که جان از پیکر من دوری گزید مرا غسل بده و نیکو غسل بده و مرا در همین دو جامه (ملافه) ام کفن کن، یا در پارچه های سپید مصری و یک برد یمنی، کفنم را گرانبها نکنی. و سپس جسدم را بردارید و مرا بر لبه گورم نهید و نخستین کس که بر من نماز خواهد گزارد، خداوند جبران کننده است که از فراز عرش خود بر من نماز می گزارد، (این موضوع مثل آن است که خداوند فرموده است: به تحقیق که خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند و در مورد خداوند فراز و نشیب مطرح نیست)، سپس جبریل و میکائیل و اسرافیل در گروههایی بی شمار از فرشتگان که شمار آنان را جز خداوند کس نمی داند نماز می گزارند، سپس فرشتگان گرد عرش و سپس ساکنان هر یک از آسمانها و پس از ایشان همه افراد خاندانم و زنان و خویشاوندانم اشاره می کنند و درود می فرستند. و مبادا که مرا با صدای گریه و خروش برآوردن بیازارند. آنگاه فرمود: ای بلال! مردم را فرا خوان و چون مردم فرا آمدند، رسول خدا (ص) در حالی که عمامه یی بر سر پیچیده و به کمان خویش تکیه داده بود آمد و به منبر رفت و نخست ستایش و نیایش خداوند را به جا آورد و سپس چنین فرمود: ای گروه یاران! من برای شما چگونه پیامبری بودم؟ آیا میان شما جهاد نکردم؟ آیا دندانهای پیشین من نشکست؟ آیا پیشانی من آسیب ندید؟ آیا خون بر چهره ام روان نشد، تا آنجا که ریش مرا رنگین ساخت؟ آیا با نادان قوم خود تحمل سختی و رنج نکردم؟ آیا سنگ گرسنگی بر شکم خویش نبستم؟ گفتند: آری ای رسول خدا! سخت گرفتار و در راه خداوند شکیبا و پایدار بودی و از انکار کردن آزمون خداوند نهی می فرمودی. خدایت از سوی ما برترین پاداش را عنایت فرماید. پیامبر فرمود: و خداوند به شما هم پاداش نیکو دهاد. آنگاه فرمود: همانا پروردگار من عز و جل چنین حکم داده و سوگند خورده است که از ستم ستمکاران در نگذرد. اکنون شما را به خدا سوگند می دهم که به هر یک از شما از سوی محمد ستمی شده است برخیزد و قصاص گیرد که قصاص در این خانه دنیا برای من دوست تر از قصاص در خانه دیگر است که در محضر فرشتگان و پیامبران باشد.
از کناره مردم مردی به نام سوادة بن قیس برخاست و گفت: ای رسول خدا! پدر و مادرم فدای تو باد. در آن هنگام که از طایف بازمی گشتی من به استقبال تو آمدم و شما سوار بر ناقه عضبای خود بودید و تازیانه دراز و باریک در دست شما بود.
تازیانه را بلند کردی و آهنگ ناقه داشتی، ولی تازیانه به شکم من خورد و ندانستم که این کار بر عمد بود یا از خطا. پیامبر فرمودند: به خدا پناه می برم که عمدا این کار را کرده باشم و فرمودند: ای بلال برخیز و به خانه فاطمه (ع) برو و تازیانه باریک و بلند مرا بیاور. بلال از مسجد بیرون آمد و در کوچه های مدینه بانگ برداشته بود که ای مردم! کیست که پیش از رستاخیز از خود دادخواهی کند و تن به قصاص در دهد؟
بلال به خانه فاطمه (ع) آمد و گفت: برخیز پدرت تازیانه باریک و بلند را می خواهد.
فاطمه که از خدایش سلام باد ناله برآورد که ای بلال! پدرم را با تازیانه چه کار؟
که امروز روز تازیانه نیست. بلال گفت: مگر نمی دانی که پدرت به منبر رفته است و با اهل دین و دنیا بدرود می گوید؟ فاطمه که از خدایش سلام باد ناله برآورد و گفت: ای وای از این اندوه. اندوه بر تو ای پدر جان! دیگر چه کسی بر مستمندان و بینوایان و در راه ماندگان خواهد بود، ای محبوب خداوند و محبوب دلها؟ و تازیانه را به بلال داد و او آن را به پیامبر (ص) رساند. رسول خدا فرمود: این پیر مرد کجا رفت؟ گفت: پدر و مادرم فدای تو باد همین جایم. رسول خدا (ص) فرمود: بیا و قصاص کن تا راضی شوی. پیرمرد گفت: شکم خود را برای من برهنه فرمای و پیامبر (ص) جامه از شکم خود کنار زد. پیرمرد گفت: ای رسول خدا پدر و مادرم فدایت باد. آیا اجازه می فرمایی لبهای خود را بر شکمت نهم؟ و چون اجازه فرمود پیرمرد گفت: من به این موضع شکم رسول خدای از آتش دوزخ در رستاخیز پناه می برم. پیامبر فرمودند: آیا عفو می کنی یا می خواهی قصاص بگیری؟ گفت: حتما می بخشم و رسول فرمود: پروردگارا از سواده در گذر همچنان که از پیامبرت درگذشت. آنگاه رسول خدا (ص) برخاست و به خانه ام سلمه رفت در حالی که می- فرمود: پروردگارا! امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب ایشان را آسان بگیر.
ام سلمه گفت: ای رسول خدا! مرا چه می شود که شما را اندوهگین و رنگ پریده می بینم؟ فرمود: در این ساعت خبر مرگ مرا دادند. از من بر تو در این جهان درود باد و از این پس دیگر آوای محمد را هرگز نمی شنوی. ام سلمه گفت: وای بر اندوهی که هیچ چیز آن را جبران نمی کند، یعنی اندوه بر تو. پیامبر فرمودند: روشنی دیدگان و محبوب دلم فاطمه را فراخوانید و حال پیامبر سنگین شد. در این هنگام فاطمه (ع) آمد در حالی که می گفت: جان من فدای جان تو و چهره ام سپر بلای چهره ات باشد. پدر جان! آیا با من یک کلمه سخن نمی گویی که بر تو می نگرم و می بینم که از جهان جدا می شوی و می بینم که لشکرهای مرگ ترا فرو گرفته اند. پیامبر فرمودند: دخترک عزیزم! از تو جدا می شوم و از من بر تو درود باد. گفت: پدر جان! روز رستاخیز دیدارگاه کجاست؟ فرمود: به هنگام حساب. گفت: اگر به هنگام حساب نبینمت؟ گفت:
آنجا که برای امت خود شفاعت می کنم. گفت: اگر آنجا ترا نبینم؟ فرمود: کنار پل صراط که آنجا جبرئیل در سمت راست و میکائیل در سمت چپ و فرشتگان پشت سرم و پیش رویم خواهند بود و همگان بانگ بر می دارند که پروردگارا! امت محمد را از آتش سلامت بدار و حساب را بر ایشان آسان بگیر. فاطمه (ع) پرسید:
مادرم خدیجه کجاست؟ فرمود: در کاخی که آن را درهایی به بهشت است و آنگاه حال پیامبر سخت شد. بلال وارد خانه شد و بانگ برداشت: نماز، خدایت رحمت آورد.
پیامبر (ص) برای نماز بیرون آمد و نمازی سبک با مردم نهاد و فرمود: علی بن ابی طالب و اسامة بن زید را فراخوانید. یک دست بر دوش علی (ع) و دست دیگر بر دوش اسامه نهاد و فرمود: مرا به خانه فاطمه برید. رسول خدا را آنجا بردند و سر بر دامن دختر خویش نهاد. در این هنگام حسن و حسین که درود خداوند بر هر دو باد می گریستند و بی تابی می کردند و می گفتند: جان ما فدای جان تو باد و چهره ما سپر بلای چهره تو باد. پیامبر فرمودند: ای علی! این دو کیستند؟ گفت: دو پسرت حسن و حسین. رسول خدا آن دو را در آغوش گرفت و بوسید. امام حسن سخت تر می گریست. علی فرمود: حسن آرام بگیر که بر رسول خدا دشوار است. در این هنگام فرشته مرگ فرود آمد و گفت: ای رسول خدا! سلام و درود بر تو باد.
پیامبر (ص) پاسخ او را داد و فرمود: مرا به تو نیازی است. فرشته مرگ پرسید: ای رسول خدا! نیاز شما چیست؟ فرمود: اینکه جان مرا نستانی تا جبرئیل برسد. من بر او سلام دهم و او بر من سلام دهد. فرشته مرگ در حالی که می گفت: آوخ بر از دست دادن محمد بیرون رفت. جبرئیل در هوا به او رسید و پرسید: آیا محمد (ص) را قبض روح کردی؟ گفت: نه از من خواست که او را قبض روح نکنم تا ترا ببیند و تو بر او سلام دهی و او بر تو سلام دهد. جبرئیل گفت: مگر نمی بینی که دروازه های آسمان برای ورود روح محمد (ص) گشوده است و فرشتگان برای رویارویی با روح محمد خویشتن را آراسته اند؟ جبرئیل فرود آمد و گفت: ای ابو القاسم! درود بر تو باد. پیامبر پاسخ سلامش را داد و فرمود: ای حبیب من! به من نزدیک شو. جبرئیل نزدیک شد. فرشته مرگ باز آمد. جبرئیل بدو گفت: سفارش خداوند را در مورد قبض روح محمد (ص) به جای آور. در این حال جبرئیل بر سمت راست و میکائیل بر سمت چپ رسول خدا بودند و فرشته مرگ شروع به قبض روح رسول خدا کرد.
و هر گاه پارچه از چهره رسول خدا بر کنار می شد، به جبرئیل می نگریست و می فرمود:
به هنگام سختیها مرا رها مکنی و جبریل می گفت: ای محمد «همانا که تو می میری و آنان هم می میرند، و همه کس چشنده مرگ است.» از عبد الله بن عباس روایت شده است که پیامبر (ص) در بیماری مرگ خود فرمود: محبوب مرا پیش من فراخوانید. یکی دو مرد را یکی پس از دیگری فرا خواندند و پیامبر (ص) روی از آنان برگرداند. به فاطمه (ع) گفته شد برخیز و علی (ع) را بیاور که گمان نمی کنیم پیامبر (ص) غیر او کس دیگری را بخواهد. فاطمه به علی پیام فرستاد و چون علی آمد پیامبر (ص) دستش را گرفت و او را بالای سر خود نشاند. دوباره حال پیامبر سنگین شد. در این هنگام حسن و حسین که درود خداوند بر ایشان باد آمدند. با ناله و فریاد می گریستند و خود را بر پیکر پاک پیامبر افکندند.
علی (ع) خواست آن دو را بردارد و کنار برد. پیامبر (ص) به خود آمد و فرمود: ای علی! بگذار تا من رایحه آن دو را استشمام کنم و آن دو رایحه مرا و بگذار که من از دیدار آن دو بهره گیرم و آن دو از دیدار من بهره ببرند. همانا که به آن دو به زودی پس از من ستم می شود و با ستم کشته می شوند و نفرین خداوند بر هر کس که بر ایشان ستم کند و این سخن را سه بار تکرار فرمود. آنگاه دست علی (ع) را گرفت و آن را کشید و علی را زیر جامه یی (ملافه یی) که بر روی آن حضرت بود وارد کرد و دهان بر دهان علی نهاد و مدتی با او همچنان آهسته سخن می گفت تا جان مقدسش از تن بیرون شد. علی (ع) سر از زیر آن ملافه بیرون آورد و فرمود: خداوند پاداش شما را در مصیبت از دست دادن پیامبرتان افزون و بزرگ فرماید و صدای ناله و گریه از حاضران برخاست. به امیر المؤمنین علی (ع) گفته شد: هنگامی که سر در زیر جامه پیامبر داشتی با تو چه می فرمود و چه رازی را بیان می کرد؟ فرمود: هزار باب از علم به من آموخت که از هر یک هزار باب دیگر گشوده می شد. عمر رسول خدا (ص) به هنگام رحلت شصت و سه سال و مدت پیامبری ایشان بیست و سه سال بود، سیزده سال در مکه و ده سال در مدینه. شاعر چنین سروده است: (درود بر آن کس که چون پیکر پاک و پاکیزه اش در زمین قرار گرفت زمین را مقدس کرد. تا خورشید می درخشد سلام بر پاکان و سلام بر آن گنبد رخشان و درود بر آن آرامگاه باد.» و فاطمه (ع) پس از مرگ پدرش که درودهای خدا بر او باد چنین سروده است:
«بر هر کس که تربت احمد را ببوید، سزاوار است که دیگر در روزگاران مشک و غالیه یی نبوید. اندوههایی بر من فرو ریخت که اگر بر روزها فرو ریزد چون شب تیره و تار می شوند.»
در وصف پیامبر (ص) روایت است که مردی به حضور امیر المؤمنین علی (ع) در حالی که ایشان در مسجد کوفه حمایل شمشیر بر خود پیچیده و نشسته بود آمد و گفت: ای امیر المؤمنین! برای من صفت پیامبر را چنان بیان کن که گویی خودم او را می نگرم. فرمود:
آری، «پیامبر (ص) دارای چهره گلگون (سرخ و سپید)، چشمان درشت مشکی و موهای نسبتا صاف و گونه های هموار بود. موهای بدنش کم پشت و از بیخ گلو تا نافش رشته باریک مویی نرم چون نی باریک رسته بود و بر سینه و شکمش موی دیگری وجود نداشت. دست و پایش ستبر بود و چون راه می رفت اندکی به جلو خمیده بود، گویی در فراز و نشیب حرکت می فرماید. هنگامی که به سویی توجه می فرمود، با تمام بدن به آن سو متوجه می شد. قامتی معتدل داشت که نه بلند بود و نه کوتاه. دانه های عرق بر چهره اش چون دانه های مروارید بود و بوی عرق بدنش از مشک تازه خوشبوتر بود. نه پیش از او و نه بعد از او مانند او ندیده ام. درودهای خداوند بر او و خاندانش باد.»

مجلس هفتم در باره تولد امیر المؤمنین علی علیه السلام

روایت شده است که امیر المؤمنین علی بن ابی طالب بن عبد المطلب بن عبد مناف، وصی رسول خدا و خلیفه آن حضرت، امام عادل و سید مرشد و صدیق اکبر، سرور همه اوصیاء و امام یکتا پرستان که کنیه اش ابو الحسن است، در مکه و داخل بیت الحرام به روز جمعه سیزدهم رجب سی سال پس از سال فیل متولد شد و مادرش فاطمه دختر اسد بن هاشم بن عبد مناف است و او نخستین بانوی هاشمی است که برای مردی هاشمی فرزند آورده است.
یزید بن قعنب می گوید: همراه عباس بن عبد المطلب و گروهی از خاندان عبد العزی کنار کعبه نشسته بودیم که فاطمه دختر اسد، مادر امیر المؤمنین، در حالی که نه ماهه به علی (ع) آبستن بود آمد و او را درد زایمان گرفته بود. فاطمه گفت:
پروردگارا! من به تو و به فرستادگان و کتابهای ایشان مؤمنم و گفتار نیای بزرگوار خودم ابراهیم خلیل (ع) را تصدیق می کنم و او این خانه عتیق را ساخته است.
پروردگارا! ترا سوگند می دهم به حق کسی که این خانه را ساخته است و به حق این مولود که در شکم دارم، زایمان مرا بر من آسان فرمای. یزید بن قعنب می گوید: ما خود دیدیم که پشت خانه کعبه شکافته شد و فاطمه دختر اسد وارد کعبه شد و از چشمهای ما پوشیده ماند و دیوار کعبه به هم برآمد.
آنچه کوشیدیم که قفل در کعبه گشوده شود، گشوده نشد. دانستیم که این به فرمان خدای عز و جل است. پس از روز چهارم از کعبه بیرون آمد و علی (ع) در دستش بود و گفت: من بر همه زنان پیش از خود برتری یافتم، زیرا آسیه دختر مزاحم (یعنی همسر مؤمن فرعون. م.) خدای را پوشیده و به اضطرار عبادت کرد و مریم دختر عمران درخت خرمای خشکیده را به دست خود به سوی خویش کشید و از آن خرمای تازه و رسیده خورد و حال آنکه من وارد کعبه شدم و از میوه ها و خوراکیهای بهشت خوردم و چون خواستم بیرون آیم، سروشی بر من بانگ زد که ای فاطمه! او را علی نام بگذار که او علی و خداوند علی اعلی است، و نام او را از نام خود مشتق ساختم و به ادب خود او را ادب و به امور پوشیده یی از علم خود آگاهش کردم. و او همان کسی است که بتها را در خانه من می شکند و بر فراز خانه ام اذان می گوید و مرا تقدیس و تمجید می کند. خوشا به حال آن کس که او را دوست بدارد و فرمان برد و وای بر کسی که او را دشمن بدارد و نافرمانی کند . جابر بن عبد الله انصاری می گوید: از رسول خدا (ص) در باره تولد امیر المؤمنین علی (ع) پرسیدم. فرمود: آه که از بهترین مولودی که پس از من به سنت مسیح (ع) متولد شده است پرسیدی. همانا که خداوند تبارک و تعالی من و علی را از یک نور پانصد هزار سال پیش از آنکه خلق را بیافریند، آفریده است و ما خدای را تسبیح و تقدیس می کردیم ؛ و چون خداوند آدم را بیافرید ما را در پشت او افکند. من در جانب راست و علی در جانب چپ قرار گرفتیم و سپس از پشت او به پشتهای پاک و رحمهای پاکیزه منتقل شدیم و همواره چنین بودیم تا خداوند متعال مرا در پشت پاک عبد الله و بهترین رحم، یعنی رحم آمنه، مستقر فرمود و خداوند متعال علی را در پشت پاک ابو طالب و رحم پاک فاطمه دختر اسد قرار داد. پیامبر چنین ادامه دادند که ای جابر! پیش از آنکه علی در رحم مادرش قرار گیرد، به روزگار ابو طالب، مرد راهب پارسایی به نام مثرم بن رعیب بن شیقنام زندگی می کرد و مشهور به عبادت بود و خداوند را یک صد و نود سال عبادت کرده بود و هرگز از خدای خود حاجتی نخواسته بود و از خداوند خواست که یکی از اولیای خود را به او نشان دهد و خداوند متعال ابو طالب را پیش او فرستاد. همین که مثرم او را دید برخاست و به سوی ابو طالب آمد و سرش را بوسید و او را برابر خود نشاند و گفت خدایت رحمت کناد، تو کیستی؟ گفت مردی از تهامه ام. گفت از کدام منطقه تهامه؟ گفت از مکه. پرسید از کدام خاندان مکه؟ گفت از خاندان عبد مناف. پرسید از کدام خانواده آنان؟ گفت از خانواده هاشم. راهب از جای برجست و دوباره سرش را بوسید و گفت سپاس و ستایش خداوندی را که خواسته مرا عنایت فرمود و مرا نمیراند تا ولی خودش را به من نشان دهد. سپس گفت: ای فلان! بر تو مژده باد که علی اعلی الهامی به من فرموده است که در آن مژده برای تو است. ابو طالب پرسید چیست؟ گفت: پسری از صلب تو بیرون می آید که ولی خداوند تبارک و تعالی است و پیشوای پرهیزگاران و وصی رسول خداوند است و چون این پسرت را دیدی سلام مرا به او برسان و بگو مثرم به تو سلام می رساند و گواهی می دهد که پروردگاری جز خداوند یکتای بی انباز نیست و محمد بنده و فرستاده اوست و تو وصی بر حق اویی. به محمد نبوت پایان می پذیرد و به تو وصایت. گوید ابو طالب گریست. و گفت نام او علی است. ابو طالب گفت: من حقیقت مطلبی را که تو می- گویی، فقط با دلیل و برهان روشنی خواهم پذیرفت. مثرم گفت: چه می خواهی که از خداوند متعال بخواهم که همین جا به تو عنایت فرماید تا برای تو دلیل و برهان باشد؟ ابو طالب گفت: من می خواهم که هم اکنون خوراکی از خوراکهای بهشت برای من فراهم شود. راهب دعا کرد و هنوز دعای او تمام نشده بود که طبقی از خرما و علی(ع) انگور و انار بهشتی ظاهر شد و ابو طالب از آن طبق اناری برداشت و همان ساعت شادمان برگشت و چون به خانه خود رسید آن انار را خورد و تبدیل به نطفه گردید و با همسر خویش فاطمه دختر اسد همبستر شد و او به علی باردار گردید. در این هنگام چند روز پیاپی زمین لرزه اتفاق افتاد، آنچنان که قریش به شدت ترسیدند و گفتند برخیزید به قله کوه ابو قبیس بروید و به خدایان خود توجه کنید و از آنان بخواهید این زمین لرزه و حادثه یی را که در سرزمین ما پیش آمده است آرام کنند. چون آنان بر قله ابو قبیس اجتماع کردند، چنان لرزه و جنبشی در کوه صورت گرفت که سنگهای سخت و استوار فرو می افتاد و جلو پاهای ایشان فرو می ریخت و بتها را که با خود برده بودند، دیدند که به رو در افتاده و از هم پاشیده شد. قریش که چنین دیدند گفتند ما را یارای ایستادگی در برابر این گرفتاری نیست. در این هنگام ابو طالب که پروایی نداشت از آنچه هر چه می خواهد بگوید، گفت: ای مردم! همانا خداوند در شب گذشته حادثه یی پیش آورده و کسی را آفریده است که اگر از او فرمانبرداری نکنید و به ولایت او اقرار نداشته باشید و پیشوایی او را نپذیرید، این زمین لرزه آرام نخواهد گرفت و برای شما در تهامه خانه و مسکنی باقی نخواهد ماند. گفتند: ای ابو طالب! ما با تو هم عقیده ایم و هر چه بگویی می گوییم. ابو طالب گریست و دستهای خود را بلند کرد و گفت: پروردگارا! ای سرور من! از تو سؤال می کنم به حرمت محمودی محمد و به علو علوی و به حرمت رخشان فاطمه که نسبت به تهامه رأفت و رحمت فرمایی. و سوگند به کسی که دانه را می شکافد و می رویاند و جان را پرورش می دهد، که عربها در دوره جاهلی بدون اینکه معنی و حقیقت این کلمات را بدانند آن را نوشتند و در هنگامه ها و سختیها خدا را با همین کلمات فرا می خواندند. شبی که امیر المؤمنین متولد شد آسمان سخت درخشان شد و نور ستارگان آن افزون گردید و قریش شگفت زده شدند و با هیجان از یک دیگر می پرسیدند: در آسمان حادثه یی رخ داده است؟ ابو طالب از خانه خود بیرون آمد و ضمن حرکت در کوچه ها و بازارهای مکه می گفت: ای مردم! حجت خداوند تمام شد، و مردم پیش او می آمدند و از سبب درخشندگی آسمان و افزوده شدن پرتو ستارگان می- پرسیدند و او به آنان می گفت: مژده باد بر شما که در این ساعت یکی از اولیای خداوند متولد شد که خداوند صفات پسندیده را در او تکمیل و وصایت پیامبران را در او ختم می فرماید و او پیشوای پرهیزگاران و یاور دین و درهم کوبنده مشرکان و مایه خشم منافقان و آرایش و زیور عابدان و وصی رسول خدای جهانیان است.
پیشوای هدایت و ستاره برتری و چراغ تاریکی و از میان برنده شرک و شبهه هاست.
او نفس یقین و سر دین است و همواره همین سخنان را تکرار می کرد و چون آن شب را به صبح رساند، برای چهل روز به سفر رفت و از پیش قوم خود دور شد. جابر می گوید، به پیامبر (ص) گفتم: ابو طالب کجا رفت؟ فرمود: به جستجوی مثرم که در کوه لکام درگذشته بود و این سخن را پوشیده دار که از اسرار پوشیده خداوند است و از علوم اندوخته. مثرم برای ابو طالب غاری در کوه لکام را نشان داده و وصف کرده بود و گفته بود که تو مرا در آن غار مرده یا زنده خواهی یافت و چون ابو طالب خود را به آن غار رساند، مثرم را در حالی دید که مرده و در جامه یی پیچیده و پاهایش به سوی قبله اش (یعنی بیت المقدس) کشیده است و دو مار یکی سپید و دیگری سیاه آنجا بودند و از آن بدن نگهبانی می کردند. آن دو مار چون ابو طالب را دیدند در گوشه یی از غار پنهان شدند و ابو طالب کنار پیکر مثرم آمد و گفت: ای ولی خدا! سلام و رحمت و برکات خداوند بر تو باد. خداوند به قدرت خویش مثرم را زنده فرمود و او برخاست و دست بر چهره خود می کشید و می گفت: گواهی می دهم که خدایی جز خداوند یگانه بی انباز نیست و همانا که محمد بنده و فرستاده اوست و همانا که علی ولی خدا و پس از پیامبر امام است.
ابو طالب گفت: ای مثرم بر تو مژده باد که علی در زمین آشکار شد. مثرم پرسید: در شبی که متولد شد چه نشانه یی رخ داد؟ ابو طالب گفت: چون یک سوم شب گذشت، درد زایمان فاطمه دختر اسد را گرفت. به او گفتم: ای سرور زنان! ترا چه می شود؟ گفت: در خود احساس گرمی و اضطراب می کنم. من آن نامی را که در آن نجات است خواندم و او آرام گرفت. به او گفتم: اجازه بده برخیزم و چند تن از بانوانی را که دوستان تو هستند بیاورم تا امشب ترا یاری دهند. گفت: هر گونه می خواهی عمل کن. همین که برای این کار برخاستم ناگاه سروشی از گوشه خانه بانگ برداشت که ای ابو طالب از این کار خودداری کن که نباید بر بدن ولی خدا دست ناپاکی بخورد و ناگاه دیدم چهار زن پیش فاطمه آمدند که بر آنان جامه یی به شکل و رنگ ابریشم سپید بود و بوی دل انگیزی از ایشان استشمام می شد که همچون بوی مشک تازه یی بود. آنان به فاطمه گفتند ای بانویی که از اولیای خدایی سلام بر تو باد و فاطمه به آنان پاسخ داد. آنان پیش فاطمه نشستند و با آنان طشتی سیمین بود. آنان با فاطمه انس و محبت کردند تا آنکه امیر المؤمنین متولد شد و چون متولد شد خود را به او رساندم. ناگاه دیدم که چون خورشید تابان به حال سجده پیشانی بر خاک نهاده و می گوید: گواهی می دهم که پروردگاری جز خدای نیست و گواهی می دهم که محمد رسول خداست و گواهی می دهم که علی وصی خداست. خداوند به محمد پیامبری را ختم فرموده و به من وصایت پیامبران را و من امیر مؤمنانم. در این هنگام یکی از آن چهار زن کودک را از زمین برداشت و در دامن خود نهاد و چون علی به چهره آن زن نگریست با زبان گویا و روان گفت مادر جان سلام بر تو و آن بانو پاسخ داد که سلام بر تو ای پسرکم. علی گفت: پدرم در چه حال است؟ گفت: در نعمتهای خداوند و جوار او بهره مند است. من چون این سخن را شنیدم خویشتن داری نتوانستم و گفتم: پسر جانم مگر من پدرت نیستم؟ گفت: چرا، ولی مگر من و تو هر دو از پشت آدم نیستیم؟ و این مادرم حوا است. من چون این سخن را شنیدم، ردای خودم را بر سرم بستم و خود را از شرم و آزرم گوشه خانه به زمین انداختم. آنگاه بانوی دیگری نزدیک شد که طشت (عوددان و جعبه عطر) سیمین همراه او بود. او علی را در آغوش گرفت و چون علی به چهره آن زن نگریست، گفت: خواهرم سلام بر تو، و او پاسخ داد: برادرم بر تو سلام. علی پرسید: عمویم چگونه است؟ گفت:
خوب است و به تو سلام می رساند. من گفتم: پسرم یعنی کدام خواهر و کدام عمویت؟ گفت: این مریم دختر عمران است و منظورم از عمو عیسی (ع) است. آن زن علی (ع) را از آن عطردان معطر کرد و بر او بوی خوش زد و یکی دیگر از آن بانوان او را گرفت و در پارچه یی که همراه داشت پیچید. ابو طالب می گوید: با خود گفتم اگر کودک را قبلا می شستیم بهتر بود و اعراب معمولا کودکان خود را می شستند و پاک می کردند. همان بانو گفت: ای ابو طالب! همانا که او کودکی پاک و پاکیزه است و در دنیا سوزش آهن بر او نمی رسد مگر به دست مردی که خدای و رسولش و فرشتگانش و آسمانها و زمین و کوهها و دریاها او را دشمن می دارند و دوزخ مشتاق اوست. من پرسیدم: این مرد کیست؟ همگان گفتند: ابن ملجم مرادی است که خدایش نفرین کناد و او سی سال پس از رحلت محمد (ص) علی (ع) را در کوفه خواهد کشت. آنگاه آن بانوان از نظرم پنهان شدند. با خود گفتم ای کاش دو بانوی دیگر را می شناختم و خداوند در این باره به علی (ع) الهام فرمود و او گفت: پدر جان! بانوی نخست حوا بود و آن بانو که مرا در آغوش گرفت مریم دختر عمران بود که ناموس خویش را حفظ فرموده است و آن کس که مرا در جامه پیچید آسیه دختر مزاحم بود و آن کس که عطردان در دست داشت مادر موسی بن عمران بود. اکنون پدر جان پیش مثرم برو و به او مژده بده و از آنچه دیدی او را آگاه کن و او در فلان غار و فلان موضع است و من بیرون آمدم تا پیش تو رسیدم. ابو طالب موضوع آن دو مار را هم گفت و افزود که آمده ام به تو مژده دهم و آنچه از او دیده ام گزارش دهم. مثرم گریست و سجده شکر گزارد. سپس به پشت دراز کشید و گفت: مرا در جامه ام بپیچ (جامه ام را روی من بکش). چنان کردم و دیدم او همچنان مرده است. من سه روز همان جا ماندم و آنچه سخن گفتم پاسخ نداد. مرا بیم گرفت. در این هنگام آن دو مار بیرون آمدند و به من گفتند: ای ابو طالب سلام بر تو باد و من پاسخ دادم و گفتند: تو پیش ولی خدا برو که از دیگران برای حفظ و صیانت او سزاوارتری. من به آن دو گفتم: شما کیستید؟ گفتند: ما کارهای پسندیده اوییم و خداوند ما را از کارهای خیر او آفریده است و تا روز رستاخیز از او نگهبانی می کنیم و چون قیامت بر پا شود، یکی از ما راهنما و دیگری برنده او به سوی بهشت خواهیم بود، و سپس ابو طالب که خدای از او خشنود باد به مکه برگشت. جابر می گوید: گفتم ای رسول خدا بیشتر مردم می گویند ابو طالب کافر درگذشته است. فرمود: خداوندت داناتر به غیب است. همانا شبی که به آسمان برده شدم، چون به عرش رسیدم چهار پرتو دیدم و گفتم: پروردگارا این انوار چیست؟ فرمود: ای محمد! یکی عبد المطلب و دیگری عمویت ابو طالب و سومی پدرت عبد الله و چهارمی برادرت (یعنی پسر عمویت- م.) طالب است. گفتم: پروردگارا در برابر انجام چه کاری به این درجه رسیده اند؟ فرمود: به سبب آنکه ایمان خود را پوشیده داشتند و تظاهر به کفر نمودند و تا هنگامی که مردند بر این کار شکیبا بودند و درود خداوند بر آنان باد. و روایت شده است که فاطمه دختر اسد، مادر امیر المؤمنین (ع)، در شبی که آمنه دختر وهب مادر رسول خدا (ص) آن حضرت را زایید حضور داشت، و آنچه را که آمنه دیده بود او هم دید. صبح آن روز چون ابو طالب از طواف برگشت، فاطمه به استقبال او رفت و به شوهر گفت: دیشب چیز شگفتی دیدم. گفت: چه دیدی؟ گفت: آمنه دختر وهب پسری زایید که برای او میان آسمان و زمین پرتوی آشکار شد که چون نگریستم، نخلستانهای منطقه هجر را دیدم. ابو طالب به فاطمه گفت: سی سال منتظر باش تا برای تو هم پسری چون او زاییده شود و فاطمه دختر اسد پس از سی سال علی (ع) را زایید. محمد بن فضیل دورقی از ابو حمزه ثمالی نقل می کند که می گفته است: از علی بن حسین (ع) شنیدم می فرمود: فاطمه دختر اسد در طواف بود که درد زایمان گرفت و وارد کعبه شد و امیر المؤمنین علی (ع) را در کعبه زایید. عمرو بن عثمان می- گوید: این حدیث را برای سلمة بن فضیل گفتم. گفت: محمد بن اسحاق هم از عمویش و موسی بن بشار نقل می کرد که علی بن ابی طالب (ع) در کعبه متولد شده است. سید حمیری در این مورد در یکی از اشعار خود چنین می گوید:
«مادرش او را در حرم خداوند زایید و هر کجا که پیرامون اوست مسجد و کعبه است، بانوی سپید چهره گرامی و پاک سرشت که خود و فرزندش و جایگاه ولادتش پاک و پاکیزه اند، در شبی که ستارگان نحس آن پوشیده بود و ستاره سعد و ماه رخشنده بودند. قابله ها چون او کسی را در جامه نپیچیده اند مگر پسر آمنه یعنی محمد نبی (ص) را.»