فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

سخن در معراج پیامبر (ص)

ابن عباس می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) به آسمان برده شدند، جبرئیل ایشان را کنار جویی برد که نامش نور است و این نور همانی است که خداوند می فرماید: «ظلمات و نور را آفریده است» . چون کنار این جوی رسیدند جبرئیل به ایشان گفت: ای محمد! در پناه برکت خدا از این جوی بگذر که خداوند چشم و بینش ترا روشن ساخته است و پیش روی تو گسترده است و این جویی است که هیچ کس از آن نگذشته است، نه فرشته مقربی و نه پیامبر مرسلی، جز اینکه من هر روز یک بار در این جوی فرو می شوم و چون از آن بیرون می آیم بالهای خود را تکان می دهم و از هر قطره آب که از پرهای من می ریزد، خداوند فرشته مقربی می آفریند که او را بیست هزار چهره و چهل هزار زبان است و هر زبان به کلام و لغتی سخن می گوید که زبان دیگر آن را نمی فهمد. پیامبر (ص) از آن جوی گذشت و به حجابها رسید و شمار حجابها پانصد، و فاصله هر یک از دیگری پانصد سال بود، باز جبرئیل گفت: ای محمد پیش برو و رسول خدا فرمود: ای جبرئیل! چرا همراه من نمی آیی؟ گفت: بر من روا نیست که از این مکان پیشتر روم، و پیامبر (ص) آنقدر که خدا خواست پیش رفت تا آنکه این کلام خدا را شنید که می فرمود: من محمودم و تو محمدی. نام ترا از نام خود مشتق ساخته ام. هر کس به تو پیوندد، من به او پیوسته ام و هر کس از تو ببرد، من از او بریده ام. پیش بندگان من فرود آی و به ایشان از کرامت من نسبت به خودت خبر بده و من هرگز پیامبری مبعوث نکرده ام مگر آنکه برای او وزیری قرار داده ام، همانا به تحقیق تو رسول منی و علی وزیر تو است. پیامبر (ص) چون به زمین باز آمد، خوش نداشت که چیزی برای مردم بگوید که مبادا به او تهمت زنند، که ایشان تازه مسلمان بودند. تا آخر خبر که طولانی است و اینجا نیاوردیم زیرا برخی از آن مربوط به امور دیگری است که ما در این باب قصد بیان آن را نداریم. امام صادق (ع) می فرماید: نخست شبانه پیامبر (ص) را به بیت المقدس بردند و محرابهای پیامبران را به ایشان عرضه کردند و رسول خدا در آنها نماز گزاردند و جبریل ایشان را برگرداند. به هنگام بازگشت پیامبر (ص) از کنار کاروانی از قریش عبور فرمودند که در ظرفی مقداری آب داشتند و یکی از شتران خود را گم کرده و در جستجوی آن بودند. چون صبح شد پیامبر (ص) به قریش گفتند که خدای عز و جل دیشب مرا به بیت المقدس برد و منازل و نشانه های باز مانده از پیامبران را که درود خدا بر ایشان باد به من ارائه دادند، و من در فلان جا از کنار کاروانی از قریش گذشتم که شتری گم کرده بودند و از ظرف آب ایشان آب نوشیدم و بقیه آن را بر زمین ریختم. ابو جهل گفت: اینک فرصت به دست شما رسید. از او بپرسید شمار ستونها و قندیلهای مسجد الاقصی چند است. آنان گفتند: ای محمد! اینجا کسانی هستند که به بیت المقدس رفته اند اینک برای ما وصف کن که شمار ستونها و قندیلها و محرابهای آن چند است؟ در این هنگام جبرئیل (ع) آمد و تصویری از بیت المقدس برابر رسول خدا نهاد و پیامبر شروع به پاسخ دادن به پرسشهای ایشان فرمود و چون خبر داد، گفتند: باشد تا کاروانی برسد و از ایشان در باره آنچه گفتی بپرسیم. پیامبر فرمودند: نشان راستی این گفتار این است که فردا با بر آمدن خورشید، کاروان شما اینجا می رسد و پیشاپیش آن شتری خاکستری رنگ حرکت می کند. سپیده دم فردا آنان آمدند و به گردنه می نگریستند و می گفتند: هم اکنون آفتاب طلوع می کند. در همان حال که قرص خورشید سر زد کاروان هم فرا رسید و پیشاپیش آن شتری خاکستری در حال حرکت بود. قریش از آنچه رسول خدا فرموده بود از کاروانیان پرسیدند. گفتند: آری، شتری از ما در فلان جا گم شده بود و آبی در ظرفی نهاده بودیم و چون صبح شد دیدیم آب به زمین ریخته است. با وجود این چیزی جز سرکشی برایشان نیفزود. و روایت شده است که جبرئیل «ع» به حضور رسول خدا «ص» آمد و همراهش چهار پایی کوچکتر از استر و بزرگتر از خر بود. پاهایش از دستهایش بلندتر بود و هر گام که بر می داشت تا آنجا که چشم می دید حرکت و سیر می کرد، و چون پیامبر (ص) خواست بر آن سوار شود، چموشی کرد. جبرئیل به آن گفت: این محمد (ص) است و براق چنان فروتنی کرد که گویی به زمین چسبیده است. گوید همین که پیامبر (ص) سوار بر آن شد دستهایش کشیده تر و پاهایش کوتاه شد، در تاریکی شب پیامبر (ص) را از کنار شتر و کاروانی برد که بر شتری که محمل نهاده بودند گذشت و آن شتر از صدای عبور براق رم کرد، و مردی از آخر کاروان بانگ برداشت که ای فلان! فلان شتر رم کرد و فلان زن بار بر نهاد و دستش هم شکست و آن کاروان از ابو سفیان بود. آنگاه به ناحیه بلقاء رسیدند. رسول خدا فرمود: تشنه ام.
جبرئیل کاسه یی آب آورد که پیامبر گرفت و نوشید و به راه خود ادامه دادند. از کنار قومی گذشتند که با قلابهای آتشین از پاشنه های پای خویش باژگونه آویخته بودند.
رسول خدا پرسید: ای جبرئیل! اینان کیستند؟ گفت: کسانی هستند که خداوند از حلال بی نیازشان فرمود و باز در جستجوی حرام بودند. آنگاه از کنار قومی گذشتند که پوستهای بدن ایشان را با سوزنهای آتشین می دراندند. فرمود: ای جبرئیل! اینان کیستند؟ گفت: کسانی هستند که به ناحق و حرام دوشیزگی دوشیزگان در ربودند. به راه خود ادامه دادند و از کنار مردی گذشتند که تلاش می کرد بسته هیزمی را بردارد و چون نمی توانست باز بر مقدار هیزم می افزود و کوشش می کرد. پیامبر پرسید: ای جبریل! این کیست؟ گفت: این نمودار وام داری است که می خواهد وام خود را بپردازد و چون توانایی ندارد باز بر وام خود می افزاید، به راه خود ادامه دادند. چون به کوه شرقی بیت المقدس رسیدند، بادی سوزان احساس کردند و بانگی شنیدند.
رسول خدا پرسید: ای جبریل! این باد سوزان و هیاهو چیست؟ گفت: جهنم است.
پیامبر (ص) فرمود: به خدا پناه می برم از جهنم، سپس از جانب راست خود رایحه یی دل انگیز و آوای خوشی احساس کرد و فرمود: ای جبریل این بوی دل انگیز و نغمه خوش چیست؟ فرمود: بهشت است و پیامبر (ص) فرمود: از خداوند بهشت را مسألت می کنم، و به راه خود ادامه دادند تا کنار دروازه بیت المقدس رسیدند. هرقل در آن شهر مقیم بود و همه شب دروازه های آن شهر را می بستند و کلیدهایش را می آوردند و کنار بستر هرقل می نهادند. در آن شب نتوانستند دروازه را ببندند و آنچه کوشش کردند بسته نشد. به هرقل خبر دادند، گفت: پاسداران دروازه را دو برابر کنید. گوید پیامبر (ص) آمد و وارد بیت المقدس شد. جبریل کنار صخره آمد و آن را بلند کرد و از زیر آن سه قدح بیرون آورد: قدحی شیر و قدحی عسل و قدحی می.
پیامبر نخست قدح شیر را گرفت و آشامید و سپس قدح عسل را نوشید و چون جبریل قدح می را عرضه داشت، فرمود: دیگر سیراب شده ام. جبریل گفت: اگر این را آشامیده بودی امت تو گمراه و از گرد تو پراکنده می شدند. آنگاه پیامبر (ص) درون مسجد بیت المقدس از کنار هفتاد پیامبر عبور فرمود.
در این هنگام فرشته دیگری همراه جبریل به زمین آمد که تا آن هنگام پای بر زمین ننهاده بود و کلیدهای گنجینه های زمین همراهش بود و گفت: ای محمد! پروردگارت سلامت می رساند و می فرماید اینها کلیدهای گنجینه های زمین است. اگر می خواهی پیامبر و بنده باش و اگر می خواهی پیامبر و پادشاه باش. جبرئیل به رسول خدا اشاره کرد که فروتن باش و رسول خدا عرض کرد: می خواهم پیامبر و بنده باشم. سپس پیامبر به آسمان صعود فرمود و چون کنار در آسمان رسیدند جبرئیل خواست در را بگشایند. گفته شد: این کیست؟ گفت: محمد است. گفتند: چه نیکو میهمانی است که آمده است و پیامبر وارد آسمان شد و به هیچ گروهی از فرشتگان نگذشت مگر اینکه بر آن حضرت سلام دادند و دعا کردند و فرشتگان مقرب ایشان را بدرقه کردند.
پیامبر از کنار پیر مردی گذشت که زیر درختی نشسته بود و کودکانی بر گرد او بودند.
پیامبر پرسید: ای جبرئیل! این پیرمرد کیست؟ گفت: نیای تو ابراهیم است. پرسید:
این کودکان کیستند؟ گفت: کودکان مؤمنانند که به آنان خوراک می دهد. سپس از کنار پیرمردی عبور فرمود که بر کرسی نشسته بود. چون به راست خویش نظر می کرد شادمان می شد و لبخند می زد و چون به جانب چپ خویش می نگریست اندوهگین می شد و می گریست. فرمود: ای جبرئیل! این کیست؟ گفت: آدم است که چون به فرزندان خود که به بهشت در آمده اند می نگرد شاد و خندان می شود و چون به فرزندانش که به دوزخ افتاده اند می نگرد، اندوهگین و گریان می شود. آنگاه از کنار فرشته یی گذشت که بر کرسی نشسته بود. رسول خدا بر او سلام داد. ولی گشاده رویی که از دیگر فرشتگان دیده بود از او ندید و فرمود: ای جبرئیل! به هیچ یک از فرشتگان نگذشتم مگر اینکه از او آنچه دوست داشتم دیدم، غیر از این. این فرشته کیست؟
گفت: این مالک دوزخ است و او از خوشروتر و گشاده چهره تر فرشتگان بود و چون خازن دوزخ شد یک بار به آن سر کشید و آنچه را خداوند برای دوزخیان فراهم کرده است دید و پس از آن دیگر خنده بر لبهایش نقش نیست. پس از آن پیش رفت تا به آنجا که رسید، و پنجاه نماز واجب شد و چون برگشت به موسی برخورد. موسی گفت: ای محمد! چند نماز بر امت تو واجب شد؟
فرمود: پنجاه نماز. موسی گفت: باز گرد و از پیشگاه پروردگار مسألت کن که بر امت تو تخفیف دهد. پیامبر بازگشت و چون آمد، باز از کنار موسی عبور فرمود و موسی (ع) پرسید: چند نماز بر امت تو واجب شد؟ فرمود چه مقدار. موسی گفت:
امت تو ضعیف ترین امتهاست. به پیشگاه خداوند باز گرد و تخفیف بگیر که من میان بنی اسرائیل بوده ام و آنان طاقت و توان این مقدار نداشتند و محمد (ص) همچنان به پیشگاه خداوند بازمی گشت تا آنکه به پنج نماز قرار گرفت و چون باز از کنار موسی (ع) عبور فرمود و موسی پرسید چند نماز بر امت تو واجب شد، فرمود: پنج نماز. موسی گفت: باز گرد و تخفیف بگیر. فرمود: مکرر به پیشگاهش برگشتم و دیگر از خدای خود آزرم دارم، و چون رسول خدا از کنار ابراهیم خلیل الرحمن (ع) گذشت، ابراهیم از پشت سر، پیامبر را صدا کرد و گفت: ای محمد! از سوی من به امت خود سلام برسان و بگو بهشت آبش شیرین و گوارا و خاکش خوشبو و زمینهای آن هموار و سپید است. درختان آن این اذکار است:
«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» . به امت خود فرمان بده که از این درختان بسیار بکارند. آنگاه پیامبر از کنار کاروانی گذشت که شتری خاکستری پیشاپیش آن حرکت می کرد، و چون به مکه رسید به آنان خبر داد که کجا برده شده است، و در مکه گروهی از قریش بودند که به بیت المقدس رفته بودند و به آنان از چگونگی آن خبر داد و فرمود: نشان آن هم این است که هم اکنون با بر آمدن خورشید کاروانی می رسد که پیشاپیش آن شتری خاکستری حرکت می کند. آنان نگاه می کردند که کاروان آشکار شد. پیامبر (ص) همچنین به آنان خبر داد که از کنار کاروان ابو سفیان گذشته است و شتر او در دل شب رم کرد و یکی از غلامان او در اول کاروان بانگ برداشت که ای فلان، فلان شتر رم کرد و فلان زن بار نهاد و دستش شکست و چون از کاروانیان پرسیدند همان گونه بود که رسول خدا خبر داده بود. و روایت شده است که پیامبر (ص) در بیت المقدس به پیامبران نگریست و پرسید: شما به چه چیز گواهی می دهید؟ گفتند: گواهی می دهیم که خدایی جز خداوند نیست و تو رسول اویی و علی امیر مؤمنان است. سپس پیامبر (ص) به آسمان هفتم برده شد و به قاب قوسین یا نزدیکتر رسید و حجابها برداشته شد و پیامبر همچنان پیش می رفت و ندا داده شد: ای محمد! همانا در مکانی راه می روی که پیش از تو بشری بر آن گام ننهاده است و خدای عز و جل با محمد (ص) گفتگو فرمود و چنین گفت که «گروید رسول به آنچه فرو فرستاده شد بر او از پروردگارش.» رسول خدا عرضه داشت: آری پروردگارا! «و گروندگان همگی گرویدند به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگان او. فرق نمی نهیم میان هیچ یک از پیامبران او و گفتند و شنیدیم فرمان خدا را و فرمان بردیم. بیامرز ما را ای پروردگار ما و بازگشت به سوی تو است.» و خدای عز و جل فرمود: «تکلیف نکند خداوند هیچ کس را مگر به اندازه توانایی او. برای اوست آنچه به دست آورده و بر اوست آنچه به دست آورده است.
ای پروردگار ما! ما را مگیر اگر فراموش یا خطا کنیم. ای پروردگار ما! بر ما تکلیف گران منه چنانچه آن را بر آنان که پیش از ما بودند نهادی. پروردگار ما! آنچه را که ما را به آن توانایی نیست بر ما منه، در گذر از ما و بیامرز ما را و ببخشای بر ما، تو مولای مایی، پس یاری ده ما را بر گروه کافران.» خدای عز و جل فرمود: چنین کردم و پذیرفتم و سپس به پیامبر فرمود: چه کسی را به جانشینی خود بر امت خویش می- گماری؟ عرض کرد: پروردگار داناتر است، و خدای فرمود: علی بن ابی طالب امیر المؤمنین است و بنا بر این امامت او به فرمان رویا روی و شفاهی خداوند به پیامبر (ص) است. و از پیامبر (ص) روایت شده که فرموده اند: چون خدای عز و جل مرا به آسمان برد، تمام امت من از اول تا آخر برای من در گل ممثل شدند، آنچنان که من از هر یک از ایشان به وجودش آگاه تر از خود اویم و خداوند تمام نامها را به من آموخت و همان شب نماز را بر امت من واجب فرمود و این پنج سال پس از مبعث آن حضرت بود و سپس به زمین برگشت، در آن شب ابو طالب عموی پیامبر که آن حضرت را پیدا نکرده بود به اتفاق همه بنی هاشم به جستجوی ایشان پرداخت و می گفت: ای وای، چه مصیبت بزرگی خواهد بود که اگر رسول خدا را تا طلوع سپیده دم نبینم. در همین حال با پیامبر (ص) برخورد و آن حضرت از آسمان کنار خانه ام هانی، دختر ابو طالب و خواهر امیر المؤمنین، فرود آمد و ابو طالب گفت: همراه من بیا و وارد مسجد الحرام شو. ابو طالب و همه بنی هاشم هم وارد مسجد شدند. ابو طالب کنار حجر اسماعیل (یا کنار حجر الاسود) شمشیر خود را بیرون کشید و به بنی هاشم گفت: سلاحهای خود را که همراه دارید بیرون آورید و به قریش نگریست و گفت: به خدا سوگند اگر محمد (ص) را نمی یافتم هیچ چشمی از شما باقی نمی ماند که مژه بر هم زند. قریش گفتند: ای ابو طالب! نسبت به ما کار بزرگی را آهنگ کرده ای، و قریش پس از این تصمیم به غافلگیر ساختن رسول خدا (ص) گرفتند. هنگام طلوع صبح پیامبر (ص) با مردم نماز گزارد و موضوع معراج را برای ایشان بیان کرد و آنان گفتند: برای ما چگونگی بیت المقدس را وصف کن و جبرئیل بیت المقدس را مقابل دیدگان آن حضرت قرار داد و به آنان می نگریست و به ایشان خبر می داد و سپس موضوع کاروان ابو سفیان و شتری را که پیشاپیش آن حرکت می کرد، به ایشان فرمود و آنان او را تکذیب کردند و گفتند: این جادوگری آشکار است. نفرین خداوند بر ایشان باد. پیامبر (ص) همچنان مقیم مکه بود و مردم را دعوت می فرمود. مؤمنان به او پاسخ می دادند و کافران او را انکار می کردند.
از علی بن حسین (ع) پرسیده شد: آیا خداوند را به داشتن مکان می توان توصیف کرد؟ فرمود: خداوند برتر از این است. گفته شد: پس چرا خداوند پیامبرش را به آسمان برد؟ فرمود: برای اینکه ملکوت آسمان و شگفتیهای آن و آفرینشهای تازه و بدیع را به او بنماید. گفته شد این گفتار خداوند که می فرماید: «پس نزدیک شد و نزدیک شد، پس بود به اندازه دو کمان یا نزدیکتر» یعنی چه؟ فرمود: یعنی رسول خدا به حجابهای نور نزدیک شد و ملکوت آسمان را دید و از پایین و به ملکوت زمین نگریست آنچنان که پنداشت نزدیک زمین است، همچون فاصله دو کمان یا نزدیکتر. و معراج آن حضرت چند سال پس از بعثت بود.

باب آنچه که در باره معجزه های پیامبر (ص) آمده است

بدان که معجزه های پیامبر بسیار و مهمترین آنها قران است که اعراب و همگان را به آوردن نظیر آن فرا خوانده که اگر می توانند بیاورند. خداوند در سوره بقره چنین فرموده است: «و اگر از آنچه بر بنده خود فرو فرستاده ایم در شک هستید، سوره یی نظیر آن بیاورید و گواهان خود غیر از خدا را هم فراخوانید اگر راستگویانید و اگر این کار را نکردید و هرگز نخواهید توانست که انجام دهید، پس بترسید از آتشی که آتشگیره آن مردمان و سنگ است و برای کافران آماده شده است.» و در جای دیگر هم می فرماید: «سوره یی نظیر آن بیاورید» و هم می فرماید:
«شما هم ده سوره مانند همین سوره های بهم بافته (ادعای خودتان) بیاورید.» و در جای دیگر می فرماید: «بگو ای پیامبر که اگر جن و انس متفق شوند که مانند این قرآن بیاورند هرگز نتوانند که مانند آن بیاورند، هر چند همگان پیشتیبان یک دیگر باشند» امیر المؤمنین (ع) فرموده است که یهودیان پیش زنی یهودی به نام عبدة آمدند و گفتند: می دانی که محمد پایه بنی اسرائیل را و آیین یهودی را ویران کرده است؟
اینک بزرگان یهود می خواهند با این زهر او را غافلگیر کنند و این زهر را فراهم آورده اند و برای تو جایزه یی قرار داده اند که گوشت این گوسپند را با آن زهر آلوده کنی و محمد را مسموم سازی. عبدة آن گوسپند را زهر آلوده و سپس سرخ کرد و همه سران یهود را در خانه خود گرد آورد و خود به حضور پیامبر آمد و گفت: احترام مرا می دانی. سران یهود در خانه من آمده اند. تو و برخی از یارانت هم خانه مرا زینت دهید. رسول خدا (ص) برخاست و در حالی که امیر المؤمنین علی و ابو دجانه و ابو ایوب و سهل بن حنیف و تنی چند از مهاجران همراهش بودند به خانه عبده آمد. همین که ایشان آمدند و آن زن یهودی گوسپند زهر آلوده را حاضر کرد، یهودیان جلو بینی های خود را با پارچه های پشمی بستند و به پا خاستند و بر عصاهای خود تکیه زدند. پیامبر (ص) به آنان فرمود: بنشینید. گفتند: هر گاه پیامبری به دیدار ما می- آید هیچ کس از ما نمی نشیند و خوش نمی داریم که نفس ما به او برسد که مبادا ناراحت شود، و یهودیان که خدایشان لعنت کناد دروغ می گفتند و این کار را از بیم تأثیر سم و بخاری که از آن برمی خاست کرده بودند. همین که گوسپند زهر آلوده را به حضور پیامبر (ص) نهادند، شانه و کتف آن گوسپند سخن گفت که ای احمد (ص) دست نگهدار و از من مخور که من زهر آلوده و مسمومم. پیامبر (ص) عبدة را خواستند و به او فرمودند: چه چیز ترا وادار به این کار کرد؟ گفت: با خود گفتم اگر پیامبر باشد زیانش نمی رساند و اگر جادوگر و دروغگو باشد قوم خود را از او خلاص می کنم.
در این هنگام جبریل (ع) فرود آمد و به پیامبر گفت: خداوندت سلام می رساند و می فرماید: بگو به نام پروردگار نامی که همه مؤمنان او را به آن نامگذاری می کنند و و عزت هر مؤمنی به آن است و به پرتو خداوند که با آن پرتو آسمانها و زمین روشن می شود، و به قدرت خداوند که هر ستمگر سرکشی در قبال آن فروتنی می کند و هر شیطان سرکشی را زبون می کند، از شر هر زهر و جادو و جنون (دیوزدگی). به نام خداوند بلند مرتبه و پادشاه یگانه یی که جز او خدایی نیست و فرو می فرستیم از قرآن چیزی که آن مایه شفا و رحمت برای مؤمنان است و بر ستمگران جز زیان نمی- افزاید. پیامبر (ص) این سخنان را گفت و به یاران خود هم فرمود بگویند. آنگاه به ایشان فرمود: از این بخورید و خوردند و سپس دستور داد خون بگیرند. همچنین امیر المؤمنین فرموده است: خداوند متعال به فرشتگان دستور داده است، بر آدم سجده کنند، در آنجا که می فرماید: «و هنگامی که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کردند.» و حال آنکه برای پیامبر ما می فرماید: «همانا و به تحقیق که خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند. ای کسانی که گرویده اید بر او درود فرستید و سلام دهید، سلام دادنی (تسلیم فرمان او باشید).» و باز در باره آدم می فرماید: «پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خدایش توبه او را پذیرفت.» و حال آنکه در مورد پیامبر ما می فرماید: «برای آنکه خداوند همه گناهان گذشته و آینده ترا برای تو بیامرزد.» و خداوند ادریس پیامبر (ع) را به جایگاهی بلند بر آورده است و در مورد پیامبر ما فرموده است: «و نام نکوی ترا در جهان بلند کردیم.» و خداوند به ادریس (ع) پس از وفاتش از خوراکیهای تحفه بهشت عنایت فرمود و حال آنکه به محمد (ص) در همین جهان و در زندگانی او از خوراک بهشت عطا فرمود، و چنان بود که جبریل (ع) جامی از بهشت برای او آورد که در آن تحفه بهشتی بود. آن جام و آن خوراک لا اله الا الله می گفتند و آن خوراک در دست پیامبر (ص) همچنان لا اله الا الله می گفت و پیامبر هم تسبیح و تحمید و تکبیر گفت و آن را به اهل بیت خود داد که همچنان لا اله الا الله می گفتند. پیامبر خواستند از آن خوراکی به برخی از یاران خود بدهند، جبریل آن را گرفت و گفت: خودت بخور که تحفه بهشتی است و خداوند آن را به تو ارزانی فرموده است و سزاوار نیست مگر برای پیامبر یا وصی پیامبر، و رسول خدا (ص) از آن خوردند و ما هم خوردیم و من هنوز و تا این ساعت لذت و شیرینی آن را درک می کنم، و همانا نوح (ع) خدای خود را فرا خواند و آسمان برای او سیلاب فرو ریخت، و رسول خدا (ص) هنگامی که به مدینه هجرت فرموده بود، روز جمعه یی مردم مدینه به حضورش رسیدند و گفتند: ای رسول خدا! باران دیر کرده و درختان زرد شده و برگها فرو ریخته اند. پیامبر (ص) دستهای مبارکش را برافراشت آنچنان که زیر بغل ایشان پیدا شد و دعا فرمود و در آن حال هیچ ابری در آسمان نبود و همان دم چنان بارانی خدای عز و جل فرو فرستاد که جوانهای شیفته به قدرت و نیروی خود از بیم سیل به خانه برگشتند و این بارندگی یک هفته ادامه پیدا کرد. در جمعه دوم به حضور پیامبر رسیدند و گفتند: ای رسول خدا! دیوارها فرو ریخت و کاروانها و مسافران از حرکت باز ماندند. پیامبر (ص) لبخند زدند و فرمودند: این سرعت دلتنگی و ملالت آدمیزاده است و سپس عرض کرد:
پروردگارا! بر اطراف ما، نه بر خود ما. پروردگارا! در بیخ و بن نخلستانها و جاهایی که آب جمع می شود. و باران ملایم و قطره قطره بر اطراف مدینه می بارید و به حرمت و کرامت پیامبر (ص) حتی یک قطره هم در مدینه نمی بارید. و همانا هود (ع) به یاری خداوند از دشمنان خویش با باد سخت انتقام گرفت و خداوند متعال در جنگ خندق با طوفان و لشکرهای دیگری که آنها را نمی دیدند، پیامبر (ص) را یاری داد. بادی که گرد باد شن و خاک برانگیخت و خداوند متعال خود در این باره می فرماید: «ای کسانی که گرویده اید! به یاد آورید نعمت خداوند را بر خودتان در آن هنگام که سپاههایی به سوی شما آمدند و ما بر ایشان طوفان و سپاههای دیگری که نمی دیدید فرستادیم.» و همانا خداوند برای صالح (ع) ماده شتری را اختصاص داد. ما هم در یکی از جنگها که همراه پیامبر (ص) بودیم، ناگاه شتری لاغر نزدیک آمد و خداوند زبان آن شتر را گشود، و گفت: ای رسول خدا! فلان کس از من کمال استفاده را برد و کار کشید. اکنون که پیر شده ام می خواهد مرا بکشد و من به شما پناه آورده ام.
پیامبر (ص) کسی نزد صاحب او فرستادند و خواستند که آن شتر را به ایشان ببخشد و او چنان کرد و پیامبر (ص) آن را رها فرمودند. باری دیگر که همراه ایشان بودیم عربی، مرد عرب دیگری را آورد و مدعی شد که این مرد ماده شتر مرا دزدیده است و ماده شتر را هم از پی خود می کشید، و چون گواهانی به دروغ گواهی داده بودند، آن مرد را برای بریدن دستش آماده می کردند. در این هنگام ماده شتر زبان گشود و گفت:
ای رسول خدا این مرد از این تهمت پاک است و همانا گواهان به نادرستی گواهی داده اند و کسی که مرا دزدیده فلان شخص یهودی است.
و همانا ابراهیم (ع) را چون قوم در آتش افکندند، خداوند عز و جل آتش را بر او سرد و سلامت فرمود و پیامبر (ص) چون در خیبر فرود آمد، آن زن خیبری به قصد انتقام خون خویشاوندانش که کشته شده بودند به پیامبر (ص) زهر داد و خداوند زهر را در درون پیامبر (ص) سرد و سلامت قرار داد تا هنگامی که رحلت ایشان فرا رسید، و حال آنکه زهر هم چون آتش می سوزاند و به آتش می کشد. و همانا به موسی (ع) خداوند دوازده چشمه عنایت فرمود و چنین فرموده است که «با چوبدستی خود به سنگ بزن و از آن سنگ دوازده چشمه جوشیدن گرفت.» و پیامبر (ص) چون در حدیبیه فرود آمد و مردم مکه او را محاصره کردند یارانش به حضورش آمدند و از تشنگی شکایت کردند و چنان شد که تهیگاه اسبها از تشنگی به هم چسبیده بود و چون تذکر دادند، پیامبر (ص) کوزه آبی خواست و دست فرخنده خویش را در آن نهاد و از میان انگشتانش چشمه های آب شروع به جوشیدن کرد، آنچنان که ما همگی سیراب شدیم و اسبها همگی سیراب شدند و تمام ظرفها و مشکهای خود را پر آب کردیم. و باز در حدیبیه همراه ایشان بودیم. به چاه خشک بدون آبی برخوردیم. پیامبر (ص) تیری از تیردان خود در آورد و به براء بن عازب مرحمت فرمود و گفت: برو این تیر را در این چاه خشک بیفکن (بر ته زمین و کف چاه بکار) و براء چنان کرد و خداوند از زیر آن تیر دوازده چشمه جوشانید. و آن روز دیگر که به روز وضو گرفتن مشهور است، مایه عبرت و پند است و برای تکذیب کنندگان نبوت او، معجزه یی است که همچون معجزه سنگ آب موسی (ع) است. در آن روز پیامبر (ص) ظرف آب وضویی را گرفت و دست خویش در آن نهاد و چندان آب جوشید و بالا آمد که هشت هزار مرد وضو گرفتند و همگان آب نوشیدند و چهار پایان خود را سیراب کردند و آنچه آب می خواستند برداشتند. و همانا عیسی (ع) به فرمان خداوند مردگان را زنده فرمود و میان دست محمد (ص) هفت سنگریزه تسبیح گفتند که آوای آن شنیده شد و حال آنکه جماد و بی جان بودند و این برای اتمام حجت بود بر پیامبری آن حضرت و باز چون در طایف فرود آمد و مردمش را محاصره فرمود، آنان هم گوسپند پخته زهر آلوده یی برای ایشان فرستادند و شانه آن گوسپند زبان گشود و گفت: ای رسول خدا! از من مخور که زهر آلوده ام. و همانا عیسی (ع) از گل مجسمه پرنده یی درست کرد و در آن دمید و به فرمان خداوند آن تندیس گلی به پرواز درآمد و پیامبر (ص) هم روز خندق سنگی در دست گرفت که از آن آوای تسبیح و تقدیس شنیدیم و سپس به آن سنگ فرمود شکافته شو و به سه قطعه شد که از هر قطعه همچنان آوای تسبیح و تقدیس شنیده می شد و آوای هر یک با دیگری تفاوت داشت. و روزی در بطحای مکه به درختی پیام داد و درخت پاسخ داد، در حالی که هر شاخه آن تسبیح و تقدیس و تهلیل خاص داشت. سپس به آن درخت فرمان داد به دو نیم شو و دو نیم شد و باز فرمود پیوسته شو و پیوسته شد. آنگاه فرمود در مورد پیامبری من گواهی ده و گواهی داد و فرمود به جای خود بازگرد و درخت به جای خود برگشت، در حالی که تسبیح و تقدیس و تهلیل می کرد. جای این درخت در محله قصابهای مکه بود و این حدیث طولانی است و ما بخشی از آن را نقل کردیم. دیگر از معجزات آن حضرت شکافته شدن ماه است که چون از ایشان خواستند آن را انجام داد و قرآن این معجزه را بیان داشته و فرموده است: (قیامت (یا قیام رسول خدا) نزدیک آمد و ماه آسمان شکافته شد و اگر کافران آیت بزرگی هم ببینند، باز روی برمی گردانند و می گویند جادوگری مستمری است و رسول خدا را تکذیب کردند و از هواهای نفس خود پیروی کردند و هر امری را عاقبت مقری خواهد بود. و به تحقیق که آیاتی که در آن مایه عبرت از گناه است به شما رسید، حکمت بالغه خداوند است و از این پس پند و اندرز سودی نخواهد داشت.» پیامبر (ص) با انگشت خویش به ماه اشاره فرمود و ماه دو نیمه شد. ولی کافران قریش همچنان ستیزه کردند و گفتند: جادویی مستمر است. دیگر از معجزات رسول خدا این است که کنار یکی از ستونها خطبه می خواندند و چون منبر ساخته شد و پیامبر (ص) برای خطبه به منبر رفتند آن ستون چنان ناله کرد که ماده شتر ناله می کند و پیامبر (ص) آن را در برگرفتند و آرام گرفت. محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است: (درود بر راهنمای همه جهانیان و آخرین پند دهندگان و سلام بر نگهبان پاک و پاکیزه. سلام و روح و ریحان و آسایش بر آن رایت برافراخته دین باد که تاج افتخار بر سر دارد و سلام بر دریای خرد و اقیانوس اندیشه و سلام بر آن کس که فرشتگان و آیتها و پندها بر او نازل می شدند.»

مجلس پنجم در تولد پیامبر صلوات الله علیه

ابو طالب از قول عبد المطلب نقل می کرده که چنین می گفته است: در حالی که در حجر اسماعیل خفته بودم خوابی دیدم که مرا ترساند. پیش کاهنه قریش آمدم در حالی که روپوش خز بر تن داشتم و گیسوانم به دوشهایم می رسید. چون آن زن به چهره من نگریست، در چهره ام ناراحتی دید. او درست نشست و من در آن هنگام سرور قوم خود بودم. پرسید: بر سالار عرب چه رسیده است که چهره اش دگرگون است؟
آیا از پیشامدهای روزگار به او بیمی رسیده است؟ گفتم: آری دوش در حالی که در حجر اسماعیل خفته بودم، خواب دیدم که گویی درختی از پشت من رویید که سرش به آسمان رسید و شاخه های آن خاور و باختر را فرو گرفت و دیدم پرتوی از آن سر زد که شاید هفتاد برابر پرتو خورشید بود و چنان دیدم که عرب و عجم برای آن درخت پیشانی بر خاک نهادند و فروتنی کردند و هر روز بر پرتو آن افزوده می شود. و دیدم گروهی از قریش می خواهند آن را قطع کنند و همین که نزدیک آن می رسند، جوانی که از همگان خوش چهره تر و نیکو لباستر است آنان را می گیرد و پشت ایشان را در هم می شکند و چشمهایشان را بیرون می کشد. من دست دراز کردم که به شاخه یی از آن دست آویزم. همان جوان بر من فریاد کشید که دست نگهدار! برای تو از این درخت بهره یی نیست. گفتم: این درخت که از من است، بهره آن برای کیست؟ گفت:
بهره اش برای آنان است که به آن آویخته اند و به زودی به سوی آن باز می آیند. من ترسان و بیم زده و در حالی که رنگ چهره ام دگرگون شده بود از خواب بیدار شدم.
در این هنگام دیدم که رنگ چهره آن زن کاهن دگرگون شد و گفت: اگر راست می- گویی از صلب تو پسری متولد می شود که خاور و باختر را تصرف می کند و میان مردم به پیامبری برانگیخته می شود- اندوه من زدوده شد- و ای ابو طالب مواظب باش شاید آن شخص تو باشی. هنگامی که پیامبر (ص) مبعوث شده بودند ابو طالب این سخن را می گفت و می افزود: به خدا سوگند آن درخت ابو القاسم امین است. ابن عباس می گوید، از پدرم عباس شنیدم که چنین می گفت: چون برای پدرم عبد المطلب، عبد الله متولد شد در چهره او پرتوی دیدم که چون پرتو خورشید می- درخشید و آشکار بود. پدرم گفت: این پسر را شأن و منزلت بزرگی خواهد بود.
عباس گوید: من در خواب دیدم که گویی پرنده یی سپید از سوراخ بینی عبد الله بیرون آمد و به پرواز درآمد و به خاور و باختر رسید و سپس برگشت و بر خانه کعبه فرو افتاد و همه قریش برای او پیشانی بر خاک نهادند و در همان حال که مردم متوجه آن بودند به صورت پرتوی درآمد که میان آسمان و زمین بود و امتداد یافت و به خاور و باختر رسید. چون از خواب بیدار شدم از کاهنه بنی مخزوم پرسیدم. گفت:
ای عباس! اگر خواب راست و صادقی دیده باشی، همانا از صلب او پسری متولد می شود که مردم خاور و باختر پیرو او خواهند شد. پدرم می گفت: کار عبد الله مرا وجهه همت است، تا آنکه عبد الله با آمنه که از نیکوخلق ترین و زیباترین زنان قریش بود ازدواج کرد و چون عبد الله درگذشت و آمنه رسول خدا (ص) را زایید به دیدار او رفتم و دیدم که میان دو چشم آن حضرت پرتوی می درخشد و در چهره اش نگریستم و دانستم که هموست. و از او رایحه مشک استشمام کردم و از شدت بوی خوش او خود من هم، همچون قطعه یی مشک خوشبو شدم. آمنه برای من نقل کرد و گفت: چون درد زایمان مرا گرفت و سخت شد، همهمه و سخنی شنیدم که چون سخن آدمیان نبود و رایتی از سندس بر چوبی از یاقوت دیدم که میان آسمان و زمین زده شد و چون پسرم متولد شد دیدم پرتوی از سرش بر زد و به آسمان رسید و کاخهای شام را دیدم که همچون شعله آتش بود، و بر گرد خود پرندگان بسیار دیدم که بالهای خود را اطراف من گسترده اند. در همین هنگام شعیره اسدی (گویا نام زنی کاهن است) را دیدم که از کنار من گذشت و گفت: ای آمنه! کاهنان و بتها از پسر تو چه بر سرشان آمد. و مردی جوان و کشیده قامت و سخت سپید چهره و نیکو لباسی را دیدم که فقط پنداشتم عبد المطلب است. او به من نزدیک شد و نوزاد را گرفت و آب دهان خود را در دهان نوزاد انداخت و از او سخنانی پرسید و نوزاد سخن گفت و من نفهمیدم جز آنکه آن مرد به نوزاد گفت: در پناه امان خدا و حفظ و نگهداشت او باشی. همانا من دل ترا از ایمان و دانش و بردباری و یقین و عقل و شجاعت انباشتم.
تو گزیده ترین بشری. خوشا بر آنکه از تو پیروی کند و وای بر آن کس که از تو تخلف ورزد. آنگاه انبانی از حریر سپید بیرون آورد و گشود و در آن مهر و خاتمی بود که بر دوش نوزاد زد و گفت: خدایم فرمان داده است که بر تو از روح قدس بدمم، و در او دمید و بر او پیراهنی پوشاند و گفت: این امان تو از آفات دنیاست.
آمنه به من گفت: این چیزی بود که من دیدم، و من در آن هنگام خط می خواندم.
جامه پیامبر (ص) را کنار زدم و دیدم مهر نبوت میان دوشهای اوست، و این موضوع را همواره پوشیده می داشتم و فراموش کرده بودم و آن را به یاد نیاوردم، تا روزی که مسلمان شدم پیامبر (ص) آن را به یاد من آوردند. امام صادق (ع) فرموده اند: شیطان، که نفرین خداوند بر او باد، از هفت آسمان عبور می کرد و چون عیسی (ع) متولد شد از عبور سه آسمان ممنوع شد و از چهار آسمان می گذشت، و چون رسول خدا (ص) متولد شد از تمام هفت آسمان باز داشته شد و شیطانها را با ستاره ها در آسمان می زدند و قریش گفتند: این نشانه برپایی رستاخیز است که آن را از اهل کتاب می شنیدیم. عمرو بن امیه که از داناتر مردم دوره جاهلی بود، گفت: بنگرید، اگر ستارگانی که موجب راهنمایی و شناختن تابستان و زمستان از یک دیگرند سقوط می کنند، نشانه نابودی همه چیز است و اگر آن ستارگان پایدارند و ستاره های دیگری به صورت شهاب درمی آید، کار تازه یی رخ داده است. سحرگاه تولد پیامبر (ص) تمام بتها به روی خود درافتاده و باژگون شدند و ایوان کسری در آن شب شکست برداشت و چهارده کنگره آن فرو ریخت.
دریاچه ساوه خشک شد و آتشکده های فارس که هزار سال پیوسته روشن بود خاموش شد و موبد موبدان آن شب در خواب دید که شتران سخت کوش و تناور اسبهای عربی را یدک می کشند و از رودخانه دجله گذشتند و در سرزمین آنان پراکنده شدند.
طاق ایوان کسری هم از وسط شکست خورد و دجله طغیان کرد و در آن شب نوری از جانب حجاز پراکنده و به سوی خاور کشیده شد و به خاوران رسید. تمام تختهای پادشاهان جهان در آن شب باژگونه شد. زبان پادشاه آن روز بند آمد و نمی توانست سخن بگوید. علم جادوگران از ایشان گرفته شد و سحر ساحران باطل گردید و هیچ زن کاهنه یی در عرب باقی نماند مگر اینکه همزادش از او در حجاب قرار گرفت و قریش میان عرب بزرگ و به آل الله معروف شدند. امام صادق (ع) می فرماید: به آنان از این جهت که در بیت الله الحرام بودند آل الله می گفتند. آمنه می گوید: به خدا سوگند چون فرزندم متولد شد، دستها را بر زمین نهاد و سرش را به سوی آسمان بلند کرد و به آن نگریست و نوری از من سر زد که همه چیز را روشن ساخت و در همان نور شنیدم سروشی می گفت: همانا که تو سرور مردم را زاییدی. او را محمد نام بگذار. آنگاه نوزاد را پیش عبد المطلب آوردند که ببیند و سخنان آمنه به اطلاع او رسیده بود، کودک را در دامن خود نهاد و این ابیات را خواند: (سپاس خداوندی را که به من این پسر فرخنده و پاکیزه سرشت را عنایت فرمود، که در گهواره هم بر کودکان سروری و برتری دارد.» عبد المطلب نوزاد را به ارکان کعبه مالید و برای او کنار کعبه دعا کرد و برای او اشعاری سرود. گوید و ابلیس که نفرین خداوند بر او باد چنان فریادی برآورد که همه شیطانها پیش او جمع شدند و گفتند: ای سرور ما! چه چیزی چنین ترا ناراحت کرده است؟ گفت: ای وای بر شما که از دیشب آسمان و زمین دگرگون شده و شگفتیها در آنها پدید آمده است و بدون تردید در زمین حادثه بزرگی رخ داده است که از هنگام بر شدن عیسی (ع) چنین حادثه یی رخ نداده است. بروید و بنگرید چه اتفاقی افتاده است. آنان پراکنده شدند و باز آمدند و گفتند: چیزی نیافتیم.
ابلیس گفت: من خود باید برای این کار بروم و سپس همه جهان را زیر پا گذاشت و در آن به گردش پرداخت. همین که به منطقه حرم رسید آن را آکنده و حفاظت شده به فرشتگان دید و چون خواست وارد حرم شود، بر او بانگ زدند و برگشت و خود را به شکل گنجشکی درآورد و خواست از جانب کوه حرا وارد شود جبریل به او بانگ زد: چه می خواهی که خدایت نفرین کناد. ابلیس به جبریل گفت: فقط سخن از تو می پرسم که این چه حادثه است که امشب در زمین رخ داده است؟ گفت:
محمد (ص) متولد شد. ابلیس گفت: آیا مرا از او بهره یی است؟ گفت: نه. پرسید: آیا مرا در امت او بهره یی است؟ گفت: آری، گفت: به همین خوشنودم. امام صادق (ع) فرموده است: جبرئیل به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت: ای محمد! خداوندت سلام می رساند و می فرماید: من آتش را بر پشتی که ترا فرو ریخته و رحمی که ترا برداشته و دامنی که ترا پرورانده است حرام کردم. پیامبر (ص) فرمود: ای جبرئیل! این سخن خود را توضیح بده. گفت: پشتی که ترا فرو ریخته، عبد الله بن عبد المطلب است و رحمی که ترا برداشته، آمنه دختر وهب است و دامنی که ترا پرورانده، دامن ابو طالب و فاطمه بنت اسد است. امام صادق (ع) فرموده است: از پیامبر (ص) پرسیده شد: آنگاه که آدم (ع) در بهشت بود، شما کجا بودید؟ فرمود: در پشت (صلب) او بودم و آنگاه که در پشت پدر خود نوح بودم، همراه او سوار کشتی بودم و چون پدرم ابراهیم (ع) را در آتش افکندند، بر پشت او بودم. هرگز هیچ یک از نیاکان من ازدواج بر خلاف شرع و آیین نکرده اند و همواره خداوند متعال مرا از پشتهای پاکیزه به رحمهای پاکیزه و پاک منتقل فرموده و همواره راهنما و رهنمون بوده ام، تا آنکه خداوند متعال از من پیمان پیامبری گرفت و میثاق مرا برای اسلام استوار فرمود و همه صفات مرا روشن فرمود و نام مرا در تورات و انجیل ثبت کرد و مرا به آسمان خود برد و برای من نامی از نام خود مشتق ساخته است. امت من ستایشگرانند، صاحب عرش محمود است و من محمدم. لیث بن سعد می گوید: به کعب الاحبار در حضور معاویه گفتم: شما تولد پیامبر (ص) را چگونه دیده اید و آیا برای خاندان (عترت) آن حضرت فضیلتی یافته اید؟ کعب نخست به معاویه نگریست تا ببیند او چه می خواهد. خداوند چنین به زبان معاویه آورد که گفت: ای ابو اسحاق! آنچه می دانی بگو. کعب گفت: من هفتاد و دو کتاب و صحیفه را که همه از آسمان نازل شده است خوانده ام و تمام صحیفه های دانیال را هم خوانده ام و در همه آنها موضوع ولادت رسول خدا و ولادت عترت آن حضرت آمده است. نام رسول خدا شناخته شده و مشهور است و هیچ کس پیامبر از مادر زاده نشده و فرشتگان بر او نازل نشده اند مگر عیسی و احمد که سلام و درودهای خداوند بر آن دو باد و بر هیچ آدمی پرده های بهشتی زده نشده است مگر بر مریم و آمنه و فرشتگان بر هیچ زنی که باردار شود گماشته نشده اند مگر بر مریم و آمنه و یکی از نشانه های بارداری آمنه این است که چون آبستن شد سروشی در آسمانهای هفتگانه ندا داد: مژده باد که نطفه احمد (ص) بسته شد و در زمینها و دریاها هم چنین سروشی ندا داد و در آن هنگام هیچ جنبنده یی که حرکت می کند و هیچ پرنده یی که پرواز می کند نبود مگر اینکه به این امر آگاه شد. و شب ولادت محمد (ص) در بهشت هفتاد هزار کاخ از یاقوت سرخ و هفتاد هزار کاخ از مروارید آبدار ساخته شد و گفته شد این کاخها به مناسبت ولادت است. بهشت سر- افراخته شد و به آن گفتند: آراسته شو و به اهتزاز درآی که پیامبر اولیای تو زاده شد و از آن هنگام بهشت لبخند زد و تا روز رستاخیز لبخندزنان است. کعب چنین ادامه داد که به من خبر رسیده است که ماهی ای از ماهیان دریا نامش طموسا و سالار ماهیان است! هفتصد هزار دم دارد و بر پشت آن هفتصد هزار گاو نر راه می رود که هر یک بزرگتر از دنیاست و هر گاو نر هفتصد هزار شاخ زمردین سبز دارد! و آن ماهی وجود ایشان را احساس نمی کند. آن ماهی از شادی تولد پیامبر (ص) به جنبش درآمد و اگر خداوند متعال او را پایدار نمی داشت همانا که زمین زیر و زبر می شد. و به من خبر رسیده است که در آن روز هیچ کوهی نبود مگر اینکه به کوههای دیگر شادباش گفت و کلمه لا اله الا الله بر زبان آورد و همه کوهها برای احترام و بزرگداشت پیامبر (ص) برای کوه ابو قبیس فروتنی کردند و درختان چهل روز با شاخها و میوه های خود به شادی تولد رسول خدا (ص) تقدیس می کردند و میان زمین و آسمان هفتاد ستون از نورهای رنگارنگ که هیچ کدام به دیگری شبیه نبود، زده شد و چون به آدم (ع) مژده تولدش را دادند هفتاد برابر بر زیبایی او افزوده شد. او که تلخی مرگ را چشیده بود و در او اثر گذاشته بود، با مژده ولادت محمد (ص) آن اثر و افسردگی از او برداشته و مرتفع شد، و به من خبر رسیده است که جویبار کوثر در بهشت به تلاطم آمد و از خرمی هفتصد هزار کاخ از مروارید و یاقوت نثار مولد محمد (ص) کرد. بر شیطان سخت گرفته و بند نهاده شد و چهل روز در حصار قرار گرفت، و سریرش چهل روز در آب غرق بود و همه بتها به روی خود درافتادند و فریاد برآوردند و ولوله کردند و از کعبه آوایی شنیدند که می گفت: ای قریش! مژده رسان و بیم دهنده برای شما آمد. عزت همیشگی و سود بزرگ همراه اوست و او خاتم پیامبران است، و در کتابها می بینیم که عترت و خاندان او بهترین مردم پس از اویند، و تا هنگامی که از عترت او کسی در دنیا باشد همه مردم در امان خواهند بود و عذاب بر آنان نمی رسد. معاویه گفت: ای ابو اسحاق! عترت او کیستند؟ کعب گفت: فرزندان فاطمه. معاویه چهره ترش کرد و لبهای خود را به دندان گزید و شروع به بازی کردن با ریش خود کرد. کعب گفت: صفت دو جوجه یی که شهید می شوند و آن دو پسران فاطمه اند و بدترین مردم ایشان را می کشند نیز می شناسیم. معاویه گفت: چه کسی آنها را می کشد؟ گفت: مردی از قریش. معاویه برخاست و گفت:
اگر می خواهید برخیزیم. امام صادق (ع) می فرماید: آمنه دختر وهب می فرموده است: چون ساعت ولادت رسول خدا (ص) نزدیک شد، مرا سخت بیم گرفته بود. پرنده سپیدی را دیدم که بال خود را بر قلب من کشید و بیم من از میان رفت و در همان هنگام برای من آشامیدنی سپیدی که پنداشتم شیر است آوردند و تشنه بودم، آن را نوشیدم و سخت روشن شدم. آنگاه زنانی بلند قامت چون سرو دیدم که با من شروع به سخن گفتن کردند. شگفت کردم و با خود گفتم: اینان از کجا جای مرا دانسته اند؟ سپس درد سختتر شد. من همواره صدای کسی را که سپید چهره و زیباروی بود می شنیدم و ناگاه چیزی همچون حریر سپید دیدم که میان آسمان و زمین را آکنده کرد و آوای گوینده یی را شنیدم که می گفت: او را از عزیزترین مردم بگیرید. آنگاه مردانی را دیدم که میان آسمان و زمین ایستاده اند و در دستهای ایشان ابریقهایی است، و آنگاه برای ساعتی پروردگار عز و جل پرده از پیش چشم من برداشت و همه خاوران و باختران زمین را دیدم و سه رایت برافراشته دیدم، یکی در خاور، دیگری در باختر و یکی بر بام کعبه. و چون رسول خدا (ص) متولد شد به سجده درافتاد و همچون کسی که به درگاه خدا تضرع کند، انگشت به سوی آسمان برافراشت. در این هنگام ابری سپید دیدم که از آسمان فرود آمد و او را پوشاند و آوای سروشی به گوشم رسید که می گوید: محمد را به خاور و باختر زمین و دریاها بگردانید تا نام و صفات و صورتش را بشناسند. آنگاه ابر کنار رفت و فرزند خود را دیدم که در جامه سپیدی از شیر سپیدتر پیچیده است و زیر آن حریر سبزی بود و سه کلید از مروارید تازه در دست داشت و سروشی می گفت: محمد (ص) کلیدهای نصرت و سود و پیامبری را در دست گرفت. سپس ابر دیگری آمد که از ابر نخست پرنورتر بود و او را در برگرفت و از نظر من برای مدت بیشتری پوشیده ماند و آوای سروشی را شنیدم که می گفت: محمد (ص) را در خاور و باختر جهان بگردانید و او را بر همه روحانیان جن و انس و پرندگان و جانوران ارائه دهید. صفای آدم و نرمی نوح و دوستی ابراهیم و زبان اسماعیل و کمال یوسف و مژده یعقوب و صدای داود و شکیبایی ایوب و پارسایی یحیی و کرم عیسی را به او ارزانی دارید. سپس آن ابر هم کنار رفت و من فرزندم را دیدم که در دستش حریر سبزی بود و آن را تند در هم نوردید و گرفت و سروشی ندا داد: محمد (ص) تمام دنیا را گرفت. هیچ چیز باقی نماند مگر آنکه به تصرف او درآمد. سپس سه تن که گویی خورشید از چهره شان می درخشید ظاهر شدند. در دست یکی از ایشان ابریقی بود که از آن بوی خوشی چون بوی مشک احساس می شد و در دست دومی طشتی از زمرد سبز بود که چهار جانب داشت و بر هر جانب مرواریدی سپید بود و سروشی گفت: ای حبیب خدا! این جهان است، آن را بگیر. و پیامبر (ص) وسط آن را گرفت و سروشی گفت: محمد کعبه را گرفت. در دست شخص سوم حریر سپیدی دیدم که پیچیده بود. آن را گسترد و باز کرد و از آن خاتم و مهری بیرون آورد که چشم بینندگان بر آن خیره و سرگردان می ماند.
آنگاه پسرم را با آن آب شستند و هفت بار از آن ابریق بر او آب ریختند و میان دو دوش او را با آن خاتم مهر زدند و او را در آن حریر پیچیدند و ساعتی او را میان بالهای خود گرفتند و کسی که این کارها را انجام می داد رضوان بهشت بود. آنگاه برگشت و چون می خواست برود، روی به فرزندم کرد و گفت: بر تو مژده باد ای مایه عزت این جهانی و آن جهانی. و پیامبر (ص) پاک و پاکیزه بزاد و پدر و مادرش در کودکی او درگذشتند. از عبد المطلب روایت است که گفته است: شب تولد پیامبر (ص) در کعبه مشغول انجام اصلاحی بودم. چون شب به نیمه رسید ناگاه دیدم ارکان چهارگانه کعبه به سوی مقام ابراهیم مایل شد و در مقام به حال سجده درآمد و سپس به حال خود و بر پا ایستاد و از کعبه صدای تکبیر عجیبی شنیدم که ندا می داد: الله اکبر، خدای محمد مصطفی. هم اکنون پروردگار من مرا از ناپاکیهای مشرکان و پلیدیهای دوره جاهلی
پاک کرد. آنگاه بتها همچون پارچه شروع به تکان خوردن کردند و گویی هم اکنون به بت بزرگ می نگرم که خمیده است. چون چگونگی خانه کعبه و بتها را دیدم نفهمیدم چه می گویم. نخست چشمهای خود را مالیدم و با خود گفتم آیا خوابم یا بیدار و با خود گفتم هرگز خواب نیستم و بیدارم و سپس به سمت بطحای مکه رفتم و از در بنی شیبه بیرون شدم و چون روی کوه صفا رسیدم، شنیدم از هر سوی به من گفته می- شود: ای سرور قریش! ترا چه می شود که چنین بیم زده و ترسانی؟ مگر در جستجوی تو هستند؟ و من از سرگردانی نمی توانستم پاسخ دهم و تمام همت من رسیدن پیش آمنه بود. ناگاه دیدم گویی همه پرندگان در خانه او جمع شده اند و همه کوههای مکه مشرف بر خانه اوست و ابری سپید برابر حجره اش بود، و همین که چنین دیدم خود را بر در خانه رساندم، ولی آنجا هیچ نشانی از زایمان ندیدم. در زدم. آمنه با صدای آهسته یی پاسخ داد. گفتم: بشتاب و در را بگشای. در را شخص آمنه گشود.
نخستین جای چهره او که چشم من افتاد جایی بود که پرتو محمدی در آن می درخشید و آن پرتو را ندیدم. گفتم: ای آمنه من خوابم یا بیدار؟ گفت: بیداری، ولی ترا چه می شود که ترسان هستی؟ آیا در تعقیب و جستجوی تو هستند؟ گفتم: نه، ولی من امشب در بیم و ترس بسیارم و مرا چه می شود که نوری را که در چهره ات بود نمی بینم؟
گفت: وضع حمل کردم. گفتم: چه هنگام بار بر زمین نهادی که بر تو نشانی از زایمان نیست؟ گفت: آری، به بهترین و آسانترین صورت بار بر زمین نهادم و این پرندگان که کنار حجره ام می بینی، همین که کودک را زاییدم از من خواستند که او را به ایشان بسپرم تا به آشیان خود ببرند و این ابر هم که می بینی همین خواسته را داشت.
گفتم: ای آمنه! اکنون بیاورش تا ببینمش. گفت: امروز میان تو و او مانع خواهند شد و نمی توانی او را ببینی. گفتم: به چه سبب؟ گفت: همین که او را زاییدم فرشته یی که همچون نقره درخشان و به بلندی درخت خرمایی بود بر من ظاهر شد و گفت:
ای آمنه! دقت کن این پسر را تا سه روز به هیچ کس از آفریدگان و بنی آدم نشان مده.
من شمشیر خود را کشیدم و گفتم: کودک را بیاور که ببینم و گر نه ترا می کشم و گر نه نخست خودم را خواهم کشت. آمنه چون دید به راستی می خواهم چنان کنم، گفت:
خودت می دانی و او. گفتم: کجاست؟ گفت: در این خانه است. در جامه پشمینه سپیدی پیچیده است. و زیر آن پارچه حریر سبزی است. همین که خواستم وارد خانه شوم، از درون خانه مردی بیرون آمد و گفت: کجا می روی؟ گفتم: می خواهم به پسرم محمد (ص) بنگرم. به من گفت: برگرد که هیچ آدمیزاده یی را راهی برای دیدار او نیست تا دیدار فرشتگان از او تمام شود. عبد المطلب می گوید: من شروع به لرزیدن کردم و شمشیر را از دست افکندم و برای اینکه این خبر را به قریش بدهم بیرون آمدم. ولی خدای عز و جل قدرت سخن گفتن را از من گرفت و هفت شبانروز نتوانستم کلمه یی به زبان آورم. میلاد پیامبر (ص) روز جمعه هفدهم ربیع الاول عام الفیل (سال حمله ابرهه با فیل به مکه- م.) بوده است و گفته شده است، روز جمعه دوازدهم ماه ربیع الاول بوده است و روایت نخست صحیح تر و معروف تر است. پیامبر (ص) فرموده اند: خداوند نطفه مرا از مروارید سپید اندوخته یی آفرید و از پشتی به پشت دیگر منتقل فرمود تا به پشت عبد المطلب رسید و آن به دو نیم شد نیمی به پشت عبد الله و نیمی به پشت ابو طالب رسید. من از عبد الله هستم و علی از ابو طالب است و این است معنی گفتار خداوند که فرموده است: «و او خدایی است که بشر را از آب (نطفه) آفرید و برای او خویشی و بستگی ازدواج قرار داد و خدای تو بر هر چیز تواناست.» (درود بر آن کس که چون جسم پاک و پاکیزه اش در زمین جا گرفت. زمین را مقدس کرد، تا هنگامی که خورشید می درخشد درود بر نژادگان باد و سلام بر گنبد رخشان سپید و سلام بر گور.»