فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

سخن در باره مبعث پیامبر ما محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم

خداوند متعال فرموده است: «ای جامه بر خود پیچیده! برخیز و بیم ده و پروردگارت را به بزرگی یاد کن.» بدان که طایفه شیعه همگان در این اتفاق دارند که پیامبر (ص) از هنگام تکلیف رسول و نبی بود و پوشیده نماز می گزارد و روزه می گرفت و بر خلاف آنچه قریش رفتار می کردند بود، و چون چهل سالگی ایشان فرا رسید، خداوند به جبریل فرمان داد که برای اظهار و ابلاغ رسالت به حضور آن حضرت فرود آید و این در روز بیست و هفتم ماه رجب بود . جبریل از کنار میکائیل گذشت و میکائیل از او پرسید: کجا می روی؟ گفت: همانا که خداوند پیامبری را مبعوث فرموده که پیامبر رحمت است و مرا فرمان داده است که برای ابلاغ رسالت پیش او روم.
میکائیل گفت: من هم با تو می آیم. گفت: آری بیا و هر دو فرود آمدند و پیامبر (ص) را در منطقه ابطح خفته یافتند که میان امیر المؤمنین علی (ع) و جعفر بن ابی طالب (رضی الله عنه) خفته بود. جبریل کنار سر پیامبر و میکائیل کنار پاهای ایشان نشستند و جبریل به پاس بزرگداشت پیامبر (ص) او را بیدار نکرد. میکائیل به جبرئیل گفت: به سوی کدامیک از ایشان مبعوث شده ای؟ گفت: به سوی آن کس که در وسط است. میکائیل خواست تا پیامبر را از خواب برانگیزد. جبریل او را از این کار باز داشت در این هنگام پیامبر (ص) بیدار شد و جبریل پیام رسالت را گزارد و از سوی خداوندش ابلاغ کرد، و چون جبریل آهنگ برخاستن کرد، پیامبر (ص) جامه او را در دست گرفت و فرمود: نامت چیست؟ گفت: جبریل. آنگاه پیامبر برخاست که کنار گوسپندانش رود . از کنار هیچ درخت و بوته خاری عبور نمی فرمود مگر آنکه به آن حضرت سلام می داد و شادباش می گفت. پس از این جبریل به حضور پیامبر می آمد، نخست اجازه می گرفت و سپس نزدیک ایشان می آمد. روزی که پیامبر (ص) در منطقه بالای مکه بود جبریل به حضورش آمد و با پاشنه پای خود به کنار دره اشاره یی کرد. چشمه آبی آشکار شد.
جبریل وضو گرفت و پیامبر هم وضو ساخت و سپس نماز ظهر گزارد و این نخستین نماز بود که خدای واجب فرمود و امیر المؤمنین هم همراه پیامبر این نماز را گزارد.
پیامبر همان روز پیش خدیجه آمد و موضوع را به او خبر داد. خدیجه وضو ساخت و نماز عصر آن روز را گزارد.
سپس خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و بیم ده خویشاوندان نزدیک خود را» . پیامبر (ص) فرزندزادگان هاشم را که حدود چهل مرد بودند فرا خواندند و امیر المؤمنین علی (ع) هم همراهشان بود. برای آنان ران گوسپندی پخته و یک صاع گندم خمیر و نان شد و هم کاسه یی شیر فراهم گردید. نخست با همین مقدار غذا و آشامیدنی از هر ده تن، ده تن آنان پذیرایی شد و همگان خوردند و آشامیدند و از کنار سفره برخاستند. میان این گروه برخی بودند که یک بره را می خوردند و شانزده رطل شیر می آشامیدند. آنگاه پیامبر (ص) به ایشان فرمود: من به سوی مردم سپید و سیاه و سرخ (همگان) مبعوث شده ام و خدای عز و جل مرا فرمان داده است که وابستگان نزدیک خویش را پند دهم و بترسانم و من نمی توانم بدون اینکه اقرار به وجود خدای یگانه کنید و لا اله الا الله بگویید برای شما بهره یی را در پیشگاه خداوند تعهد کنم. ابو لهب که نفرین خدا بر او باد گفت: ما را برای این موضوع فرا خوانده بودی؟ و رفتند و پراکنده شدند و خداوند متعال سوره تبت یدا ابی لهب و تب را نازل فرمود. سپس پیامبر (ص) بار دیگر آنان را فرا خواند و چون بار نخست برای ایشان خوراک و آشامیدنی فراهم فرمود و سپس به آنان گفت: ای فرزندان عبد المطلب! از من فرمانبرداری کنید تا حاکمان و پادشاهان زمین شوید و خداوند هیچ پیامبری را بر نینگیخته، مگر آنکه برای او وصی و وزیر و همچون برادری قرار داده است.
کدامیک از شما برادر و وزیر و وصی من و وارث و قاضی دین من خواهد بود؟
امیر المؤمنین که از همگان از لحاظ سن کوچکتر بود، گفت: ای رسول خدا! من خواهم بود، و بدین سبب علی (ع) وصی اوست. و روایت شده است که پیامبر (ص) چهل و پنج مرد از خویشاوندان خود را جمع فرمود که ابو لهب هم بود. ابو لهب پنداشت پیامبر می خواهد از دعوت آنان به آنچه قبلا دعوت فرموده است دست بردارد. برخاست و گفت: ای محمد! اینان که جمع شده اند عموها و پسر عموهای تو هستند. سخن بگو و بدان که قوم ترا یارای جنگ و ستیز با اعراب نیست. پیامبر (ص) برخاست و چنین سخن گفت: نخست خدا را ستود و نیایش کرد و چنین ادامه داد: همانا پیشاهنگ و پیشتاز به اهل خود دروغ نمی گوید. سوگند به خداوندی که خدایی جز او نیست، من فرستاده خدایم بر حق و به ویژه نخست برای شما و سپس برای همگان و عموم مردم.
سوگند به خدا همین گونه که می خوابید، همین گونه خواهید مرد، و همین گونه که بیدار می شوید، پس از مرگ بر انگیخته خواهید شد و هر آینه به حساب شما بررسی می شود آنچنان که می دانید و هر آینه در قبال نیکی به نیکی پاداش داده می شوید و در قبال بدی به بدی و همانا یا بهشت جاودانه است یا آتش جاودانه و شما نخستین گروهید که پند و بیم داده شدید. گروهی از خویشاوندان به آن حضرت گرویدند. در این هنگام قریش در دار الندوه (انجمن خانه) خویش جمع شدند و عهدنامه یی بر ضد بنی هاشم نوشتند که با آنان سخن نگویند و خرید و فروش نکنند مگر آنکه پیامبر (ص) را به ایشان تسلیم کنند که او را بکشند. سپس بنی هاشم را از خانه هایشان بیرون کردند و آنان در دوره ابو طالب فرود آمدند. قریش بر ایشان نگهبانان گماشتند و سه سال در آن دره مقیم بودند تا آنکه خداوند موریانه بر آن عهد نامه افکند که آن را خورد و از میان برد. پیامبر (ص) همچنان به ایشان معجزاتی نشان می داد و از امور پوشیده به آنان خبر می داد و خداوند این آیه را بر آن حضرت نازل فرمود: «و شتاب مکن به قرآن پیش از آنکه برسد بسوی تو وحی آن» ، و معنی این است که بر خواندن قرآن بر ایشان شتاب مکن تا آنکه تفسیر آن بر تو نازل شود همان گونه که تلاوت آن بر تو نازل می شود. آنگاه شبی جبرئیل به حضور پیامبر (ص) که در منطقه ابطح بود آمد و براق همراهش بود که از استر کوچکتر و از خر بزرگتر بود. پیامبر (ص) بر آن سوار شد و جبریل رکاب بگرفت و نخست به بیت المقدس رفت و سپس به آسمان دنیا فرشتگان با او دیدار کردند و سلام دادند و برابر او به پرواز در آمدند تا آنکه به آسمان هفتم رسید. عکرمه می گوید: چون قریش تصمیم گرفتند و هماهنگ شدند که بنی هاشم و بنی عبد المطلب را در شعب ابی طالب محاصره کنند میان خود عهدنامه یی نوشتند و همه افراد خاندان هاشم و عبد المطلب، چه مؤمن و چه کافر غیر از ابو لهب و ابو سفیان به همان دره رفتند و سه سال در آن دره محصور بودند و در این مدت پس از اینکه پیامبر به بستر خود می رفت و چشمهای مردم می خفت، ابو طالب می آمد و ایشان را از بستر بلند می کرد و علی (ع) را به جای ایشان می خواباند و علی (ع) می گفت:
پدر جان! امشب احتمالا کشته می شوم و ابو طالب (ع) چنین می گفت: (ای علی! شکیبا باش که شکیبایی خردمندانه تر است و هر شخص زنده یی به سوی مرگ می رود. ترا در مورد دشواری آزمودیم که فدای شخص نجیب پسر نجیب گردی. برای اینکه فدای سپید چهره والانژادی که رخشنده و بخشنده و نیرومند است گردی. اگر تیرهای پراکنده مرگ به سویت رها می شود، برخی به هدف می خورد و برخی به هدف نمی خورد و هر شخص زنده یی هر چند عمرش دراز باشد سرانجام نصیب خود را از تیر مرگ در می یابد.» امام چهارم علی بن حسین (ع) فرموده است: ابو طالب با شمشیر خود از پیامبر (ص) دفاع و با جان و دل از ایشان نگهبانی و نگهداری می کرد. چون مرگ ابو طالب فرا رسید پیامبر (ص) نیرومند و دعوتش آشکار شده بود، ولی قریش همچنان در دشمنی و رشک ورزیدن نسبت به ایشان پایداری می کردند، و در این هنگام پیش ابو طالب آمدند و رسول خدا هم آنجا بودند. قریش به ابو طالب گفتند: ما از برادرزاده ات می خواهیم نسبت به ما انصاف دهد. ابو طالب پرسید: منظور چیست و چه انصافی از او می خواهید؟ گفتند: او از ما دست بردارد و ما از او دست برداریم. نه او با ما جدال کند و نه ما با او، و نه او با ما جنگ کند و نه ما با او جنگ کنیم، و این دعوت و آیین دلها را از یک دیگر دور کرده و تخم کینه کاشته و خشم رویانده است. ابو طالب گفت: ای برادر زاده! پسر عموها و خویشاوندانت از تو می خواهند که انصاف دهی و از آنان خویشتن داری کنی و آنان هم از تو خویشتن داری کنند.
پیامبر (ص) فرمود: عمو جان! اگر پسر عموهایم می خواستند نسبت به من انصاف دهند دعوت و نصیحت مرا می پذیرفتند و خداوند عز و جل به من فرمان داده است مردم را به آیین حنیف که همان آیین ابراهیم است فراخوانم. هر کس دعوت مرا بپذیرد برای او در پیشگاه خداوند رضوان و جاودان زیستن در بهشت خواهد بود و هر کس سرپیچی و طغیان کند با او ستیز می کنم تا خداوند خود میان ما حکم فرماید و خداوند بهترین حکم کنندگان است. قریش گفتند: ای ابو طالب! از او بپرس آیا خداوند او را ویژه ما فرستاده است یا برای همه مردم. ابو طالب گفت: ای برادر زاده آیا برای همه مردم برانگیخته شده ای یا فقط برای قوم خود؟ فرمود: برای همه مردم از سپید و سیاه و سرخ و عرب و غیر عرب مبعوث شده ام و سوگند به کسی که جان من در دست اوست من همگان را، سپید و سیاه را و هر کس را که بر سر کوهها و جزایر دریاهاست به این آیین فرا می خوانم و فارسیان و رومیان را هم همین امسال به این کار فرا می خوانم. قریش سرگردان شدند و با نخوت و تکبر به ابو طالب گفتند: آیا می شنوی برادرزاده ات چه می گوید؟ به خدا سوگند اگر ایرانیان و رومیان این سخن را بشنوند ما را از سرزمین خود بیرون می کنند و سنگهای کعبه را یکی یکی خواهند کند، و خداوند این آیه را نازل فرمود: (و گفتند اگر پیروی کنیم هدایت را، با تو ربوده شویم از زمین خود. آیا ما برای آنان جایگاه نساختیم حرم امنی را که جمع کرده می شود به سوی آن ثمرهای هر چیزی، روزی از نزد ما، و لیکن بیشتر آنها نمی دانند.» و در مورد این سخن آنان که سنگهای کعبه را یکی یکی از بن خواهند کند، سوره أ لم تر کیف (فیل) را نازل فرمود. قریش چون این سخنان را از پیامبر (ص) شنیدند از خانه ابو طالب بیرون آمدند و گفتند: می بینی که محمد (ص) بر کبر و غرور خود افزوده است و یا جادوگر است یا جن زده و پیامبر را تهدید کردند و با یک دیگر نشستند و همپیمان شدند و سوگند خوردند که اگر ابو طالب بمیرد همه قبایل قریش جمع شوند و تا هنگامی که دستهای ایشان یارای گرفتن تازیانه داشته باشد متحد باشند که محمد (ص) را بکشند. چون این موضوع به اطلاع ابو طالب رسید برادران و بستگان خویش و همپیمانان ایشان از قریش را خواست و نسبت به پیامبر به آنان سفارش کرد و گفت: این برادرزاده ام محمد (ص) همان طور که خودش هم معتقد است، مانند پسر من است و نیاکان و دانشمندان ما خبر داده اند که محمد (ص) پیامبر امین و راستگوست و سخن بر حق و امانت می گوید و او را از سوی خداوند، شأن عظیم و مکان رفیع است. اکنون روزگار من سر آمده است و شما بازماندگان نژاده اید. دعوتش را بپذیرید و بر یاری دادنش هماهنگ باشید و دشمن را از کنارش برانید که موجب شرف جاودانه برای شما در همه روزگار خواهد بود و سپس این ابیات را خواند: (در مورد یاری کردن این امین که دیدارش سرا پا خیر و نیکی است پس از خودم به علی و عموی گرامیش عباس سفارش می کنم، و به حمزه- شیری که از حمله اش بیم می شود- و به جعفر که در برابر مردم از او دفاع کنند. به تمام بنی هاشم سفارش می کنم به یاری دادن او و اینکه در قبال جنگ مردم تجربه های خود را بکار گیرند. مادر من و آنچه زاییده است فدای شما باد و در پیشگاه احمد (ص) به هنگام جنگ و ترس سپر بلا باشید، با شمشیرهای سپید که کناره های آن صیقلی است و در تاریکی شب آنها را همچون چراغ می بینی و می پنداری.» چون پیامبر (ص) این سخنان را از عموی خود شنید، فرمود: عمو جان! یک کلمه دیگر هم بر زبان آور تا به آن وسیله شفاعت من روز رستاخیز برای تو واجب گردد. ابو طالب گفت: ای برادر زاده! راست می گویی. همانا که تو بر حق پیامبری و پروردگار تو خدای بر حق است. پیامبر فرمود: عمو جان! خداوند به من وعده فرموده است که قریش به زودی به آنچه که امروز منکر آن است ایمان خواهد آورد و خداوند متعال به زودی برای من زمین را گشوده می فرماید و دین خود را بر همه دینها پیروز می کند و هم خبر داده است که تو به جهان دیگر کوچ می کنی و اکنون همراه من کلمه یی بگو که سزاوار رضوان و رحمت خداوند گردی. گوید ابو طالب لبهای خود را تکان داد و با انگشت هم اشاره کرد و پیامبر (ص) خشنود شدند و برای او آمرزش خواهی فرمودند. شیخ امام اجل ابن الفارسی می گوید: هر کس بر خلاف این بگوید ناچار است دلیلی برای صدق گفتار خود بیاورد و گر نه به گفتارش توجهی نخواهیم کرد اکنون پس از نوشتن خبر معراج پیامبر (ص) بخشی از معجزات رسول خدا را بیان می کنیم.

سخن در معراج پیامبر (ص)

ابن عباس می گوید: هنگامی که پیامبر (ص) به آسمان برده شدند، جبرئیل ایشان را کنار جویی برد که نامش نور است و این نور همانی است که خداوند می فرماید: «ظلمات و نور را آفریده است» . چون کنار این جوی رسیدند جبرئیل به ایشان گفت: ای محمد! در پناه برکت خدا از این جوی بگذر که خداوند چشم و بینش ترا روشن ساخته است و پیش روی تو گسترده است و این جویی است که هیچ کس از آن نگذشته است، نه فرشته مقربی و نه پیامبر مرسلی، جز اینکه من هر روز یک بار در این جوی فرو می شوم و چون از آن بیرون می آیم بالهای خود را تکان می دهم و از هر قطره آب که از پرهای من می ریزد، خداوند فرشته مقربی می آفریند که او را بیست هزار چهره و چهل هزار زبان است و هر زبان به کلام و لغتی سخن می گوید که زبان دیگر آن را نمی فهمد. پیامبر (ص) از آن جوی گذشت و به حجابها رسید و شمار حجابها پانصد، و فاصله هر یک از دیگری پانصد سال بود، باز جبرئیل گفت: ای محمد پیش برو و رسول خدا فرمود: ای جبرئیل! چرا همراه من نمی آیی؟ گفت: بر من روا نیست که از این مکان پیشتر روم، و پیامبر (ص) آنقدر که خدا خواست پیش رفت تا آنکه این کلام خدا را شنید که می فرمود: من محمودم و تو محمدی. نام ترا از نام خود مشتق ساخته ام. هر کس به تو پیوندد، من به او پیوسته ام و هر کس از تو ببرد، من از او بریده ام. پیش بندگان من فرود آی و به ایشان از کرامت من نسبت به خودت خبر بده و من هرگز پیامبری مبعوث نکرده ام مگر آنکه برای او وزیری قرار داده ام، همانا به تحقیق تو رسول منی و علی وزیر تو است. پیامبر (ص) چون به زمین باز آمد، خوش نداشت که چیزی برای مردم بگوید که مبادا به او تهمت زنند، که ایشان تازه مسلمان بودند. تا آخر خبر که طولانی است و اینجا نیاوردیم زیرا برخی از آن مربوط به امور دیگری است که ما در این باب قصد بیان آن را نداریم. امام صادق (ع) می فرماید: نخست شبانه پیامبر (ص) را به بیت المقدس بردند و محرابهای پیامبران را به ایشان عرضه کردند و رسول خدا در آنها نماز گزاردند و جبریل ایشان را برگرداند. به هنگام بازگشت پیامبر (ص) از کنار کاروانی از قریش عبور فرمودند که در ظرفی مقداری آب داشتند و یکی از شتران خود را گم کرده و در جستجوی آن بودند. چون صبح شد پیامبر (ص) به قریش گفتند که خدای عز و جل دیشب مرا به بیت المقدس برد و منازل و نشانه های باز مانده از پیامبران را که درود خدا بر ایشان باد به من ارائه دادند، و من در فلان جا از کنار کاروانی از قریش گذشتم که شتری گم کرده بودند و از ظرف آب ایشان آب نوشیدم و بقیه آن را بر زمین ریختم. ابو جهل گفت: اینک فرصت به دست شما رسید. از او بپرسید شمار ستونها و قندیلهای مسجد الاقصی چند است. آنان گفتند: ای محمد! اینجا کسانی هستند که به بیت المقدس رفته اند اینک برای ما وصف کن که شمار ستونها و قندیلها و محرابهای آن چند است؟ در این هنگام جبرئیل (ع) آمد و تصویری از بیت المقدس برابر رسول خدا نهاد و پیامبر شروع به پاسخ دادن به پرسشهای ایشان فرمود و چون خبر داد، گفتند: باشد تا کاروانی برسد و از ایشان در باره آنچه گفتی بپرسیم. پیامبر فرمودند: نشان راستی این گفتار این است که فردا با بر آمدن خورشید، کاروان شما اینجا می رسد و پیشاپیش آن شتری خاکستری رنگ حرکت می کند. سپیده دم فردا آنان آمدند و به گردنه می نگریستند و می گفتند: هم اکنون آفتاب طلوع می کند. در همان حال که قرص خورشید سر زد کاروان هم فرا رسید و پیشاپیش آن شتری خاکستری در حال حرکت بود. قریش از آنچه رسول خدا فرموده بود از کاروانیان پرسیدند. گفتند: آری، شتری از ما در فلان جا گم شده بود و آبی در ظرفی نهاده بودیم و چون صبح شد دیدیم آب به زمین ریخته است. با وجود این چیزی جز سرکشی برایشان نیفزود. و روایت شده است که جبرئیل «ع» به حضور رسول خدا «ص» آمد و همراهش چهار پایی کوچکتر از استر و بزرگتر از خر بود. پاهایش از دستهایش بلندتر بود و هر گام که بر می داشت تا آنجا که چشم می دید حرکت و سیر می کرد، و چون پیامبر (ص) خواست بر آن سوار شود، چموشی کرد. جبرئیل به آن گفت: این محمد (ص) است و براق چنان فروتنی کرد که گویی به زمین چسبیده است. گوید همین که پیامبر (ص) سوار بر آن شد دستهایش کشیده تر و پاهایش کوتاه شد، در تاریکی شب پیامبر (ص) را از کنار شتر و کاروانی برد که بر شتری که محمل نهاده بودند گذشت و آن شتر از صدای عبور براق رم کرد، و مردی از آخر کاروان بانگ برداشت که ای فلان! فلان شتر رم کرد و فلان زن بار بر نهاد و دستش هم شکست و آن کاروان از ابو سفیان بود. آنگاه به ناحیه بلقاء رسیدند. رسول خدا فرمود: تشنه ام.
جبرئیل کاسه یی آب آورد که پیامبر گرفت و نوشید و به راه خود ادامه دادند. از کنار قومی گذشتند که با قلابهای آتشین از پاشنه های پای خویش باژگونه آویخته بودند.
رسول خدا پرسید: ای جبرئیل! اینان کیستند؟ گفت: کسانی هستند که خداوند از حلال بی نیازشان فرمود و باز در جستجوی حرام بودند. آنگاه از کنار قومی گذشتند که پوستهای بدن ایشان را با سوزنهای آتشین می دراندند. فرمود: ای جبرئیل! اینان کیستند؟ گفت: کسانی هستند که به ناحق و حرام دوشیزگی دوشیزگان در ربودند. به راه خود ادامه دادند و از کنار مردی گذشتند که تلاش می کرد بسته هیزمی را بردارد و چون نمی توانست باز بر مقدار هیزم می افزود و کوشش می کرد. پیامبر پرسید: ای جبریل! این کیست؟ گفت: این نمودار وام داری است که می خواهد وام خود را بپردازد و چون توانایی ندارد باز بر وام خود می افزاید، به راه خود ادامه دادند. چون به کوه شرقی بیت المقدس رسیدند، بادی سوزان احساس کردند و بانگی شنیدند.
رسول خدا پرسید: ای جبریل! این باد سوزان و هیاهو چیست؟ گفت: جهنم است.
پیامبر (ص) فرمود: به خدا پناه می برم از جهنم، سپس از جانب راست خود رایحه یی دل انگیز و آوای خوشی احساس کرد و فرمود: ای جبریل این بوی دل انگیز و نغمه خوش چیست؟ فرمود: بهشت است و پیامبر (ص) فرمود: از خداوند بهشت را مسألت می کنم، و به راه خود ادامه دادند تا کنار دروازه بیت المقدس رسیدند. هرقل در آن شهر مقیم بود و همه شب دروازه های آن شهر را می بستند و کلیدهایش را می آوردند و کنار بستر هرقل می نهادند. در آن شب نتوانستند دروازه را ببندند و آنچه کوشش کردند بسته نشد. به هرقل خبر دادند، گفت: پاسداران دروازه را دو برابر کنید. گوید پیامبر (ص) آمد و وارد بیت المقدس شد. جبریل کنار صخره آمد و آن را بلند کرد و از زیر آن سه قدح بیرون آورد: قدحی شیر و قدحی عسل و قدحی می.
پیامبر نخست قدح شیر را گرفت و آشامید و سپس قدح عسل را نوشید و چون جبریل قدح می را عرضه داشت، فرمود: دیگر سیراب شده ام. جبریل گفت: اگر این را آشامیده بودی امت تو گمراه و از گرد تو پراکنده می شدند. آنگاه پیامبر (ص) درون مسجد بیت المقدس از کنار هفتاد پیامبر عبور فرمود.
در این هنگام فرشته دیگری همراه جبریل به زمین آمد که تا آن هنگام پای بر زمین ننهاده بود و کلیدهای گنجینه های زمین همراهش بود و گفت: ای محمد! پروردگارت سلامت می رساند و می فرماید اینها کلیدهای گنجینه های زمین است. اگر می خواهی پیامبر و بنده باش و اگر می خواهی پیامبر و پادشاه باش. جبرئیل به رسول خدا اشاره کرد که فروتن باش و رسول خدا عرض کرد: می خواهم پیامبر و بنده باشم. سپس پیامبر به آسمان صعود فرمود و چون کنار در آسمان رسیدند جبرئیل خواست در را بگشایند. گفته شد: این کیست؟ گفت: محمد است. گفتند: چه نیکو میهمانی است که آمده است و پیامبر وارد آسمان شد و به هیچ گروهی از فرشتگان نگذشت مگر اینکه بر آن حضرت سلام دادند و دعا کردند و فرشتگان مقرب ایشان را بدرقه کردند.
پیامبر از کنار پیر مردی گذشت که زیر درختی نشسته بود و کودکانی بر گرد او بودند.
پیامبر پرسید: ای جبرئیل! این پیرمرد کیست؟ گفت: نیای تو ابراهیم است. پرسید:
این کودکان کیستند؟ گفت: کودکان مؤمنانند که به آنان خوراک می دهد. سپس از کنار پیرمردی عبور فرمود که بر کرسی نشسته بود. چون به راست خویش نظر می کرد شادمان می شد و لبخند می زد و چون به جانب چپ خویش می نگریست اندوهگین می شد و می گریست. فرمود: ای جبرئیل! این کیست؟ گفت: آدم است که چون به فرزندان خود که به بهشت در آمده اند می نگرد شاد و خندان می شود و چون به فرزندانش که به دوزخ افتاده اند می نگرد، اندوهگین و گریان می شود. آنگاه از کنار فرشته یی گذشت که بر کرسی نشسته بود. رسول خدا بر او سلام داد. ولی گشاده رویی که از دیگر فرشتگان دیده بود از او ندید و فرمود: ای جبرئیل! به هیچ یک از فرشتگان نگذشتم مگر اینکه از او آنچه دوست داشتم دیدم، غیر از این. این فرشته کیست؟
گفت: این مالک دوزخ است و او از خوشروتر و گشاده چهره تر فرشتگان بود و چون خازن دوزخ شد یک بار به آن سر کشید و آنچه را خداوند برای دوزخیان فراهم کرده است دید و پس از آن دیگر خنده بر لبهایش نقش نیست. پس از آن پیش رفت تا به آنجا که رسید، و پنجاه نماز واجب شد و چون برگشت به موسی برخورد. موسی گفت: ای محمد! چند نماز بر امت تو واجب شد؟
فرمود: پنجاه نماز. موسی گفت: باز گرد و از پیشگاه پروردگار مسألت کن که بر امت تو تخفیف دهد. پیامبر بازگشت و چون آمد، باز از کنار موسی عبور فرمود و موسی (ع) پرسید: چند نماز بر امت تو واجب شد؟ فرمود چه مقدار. موسی گفت:
امت تو ضعیف ترین امتهاست. به پیشگاه خداوند باز گرد و تخفیف بگیر که من میان بنی اسرائیل بوده ام و آنان طاقت و توان این مقدار نداشتند و محمد (ص) همچنان به پیشگاه خداوند بازمی گشت تا آنکه به پنج نماز قرار گرفت و چون باز از کنار موسی (ع) عبور فرمود و موسی پرسید چند نماز بر امت تو واجب شد، فرمود: پنج نماز. موسی گفت: باز گرد و تخفیف بگیر. فرمود: مکرر به پیشگاهش برگشتم و دیگر از خدای خود آزرم دارم، و چون رسول خدا از کنار ابراهیم خلیل الرحمن (ع) گذشت، ابراهیم از پشت سر، پیامبر را صدا کرد و گفت: ای محمد! از سوی من به امت خود سلام برسان و بگو بهشت آبش شیرین و گوارا و خاکش خوشبو و زمینهای آن هموار و سپید است. درختان آن این اذکار است:
«سبحان الله و الحمد لله و لا اله الا الله و الله اکبر و لا حول و لا قوة الا بالله العلی العظیم» . به امت خود فرمان بده که از این درختان بسیار بکارند. آنگاه پیامبر از کنار کاروانی گذشت که شتری خاکستری پیشاپیش آن حرکت می کرد، و چون به مکه رسید به آنان خبر داد که کجا برده شده است، و در مکه گروهی از قریش بودند که به بیت المقدس رفته بودند و به آنان از چگونگی آن خبر داد و فرمود: نشان آن هم این است که هم اکنون با بر آمدن خورشید کاروانی می رسد که پیشاپیش آن شتری خاکستری حرکت می کند. آنان نگاه می کردند که کاروان آشکار شد. پیامبر (ص) همچنین به آنان خبر داد که از کنار کاروان ابو سفیان گذشته است و شتر او در دل شب رم کرد و یکی از غلامان او در اول کاروان بانگ برداشت که ای فلان، فلان شتر رم کرد و فلان زن بار نهاد و دستش شکست و چون از کاروانیان پرسیدند همان گونه بود که رسول خدا خبر داده بود. و روایت شده است که پیامبر (ص) در بیت المقدس به پیامبران نگریست و پرسید: شما به چه چیز گواهی می دهید؟ گفتند: گواهی می دهیم که خدایی جز خداوند نیست و تو رسول اویی و علی امیر مؤمنان است. سپس پیامبر (ص) به آسمان هفتم برده شد و به قاب قوسین یا نزدیکتر رسید و حجابها برداشته شد و پیامبر همچنان پیش می رفت و ندا داده شد: ای محمد! همانا در مکانی راه می روی که پیش از تو بشری بر آن گام ننهاده است و خدای عز و جل با محمد (ص) گفتگو فرمود و چنین گفت که «گروید رسول به آنچه فرو فرستاده شد بر او از پروردگارش.» رسول خدا عرضه داشت: آری پروردگارا! «و گروندگان همگی گرویدند به خدا و فرشتگان او و کتابها و فرستادگان او. فرق نمی نهیم میان هیچ یک از پیامبران او و گفتند و شنیدیم فرمان خدا را و فرمان بردیم. بیامرز ما را ای پروردگار ما و بازگشت به سوی تو است.» و خدای عز و جل فرمود: «تکلیف نکند خداوند هیچ کس را مگر به اندازه توانایی او. برای اوست آنچه به دست آورده و بر اوست آنچه به دست آورده است.
ای پروردگار ما! ما را مگیر اگر فراموش یا خطا کنیم. ای پروردگار ما! بر ما تکلیف گران منه چنانچه آن را بر آنان که پیش از ما بودند نهادی. پروردگار ما! آنچه را که ما را به آن توانایی نیست بر ما منه، در گذر از ما و بیامرز ما را و ببخشای بر ما، تو مولای مایی، پس یاری ده ما را بر گروه کافران.» خدای عز و جل فرمود: چنین کردم و پذیرفتم و سپس به پیامبر فرمود: چه کسی را به جانشینی خود بر امت خویش می- گماری؟ عرض کرد: پروردگار داناتر است، و خدای فرمود: علی بن ابی طالب امیر المؤمنین است و بنا بر این امامت او به فرمان رویا روی و شفاهی خداوند به پیامبر (ص) است. و از پیامبر (ص) روایت شده که فرموده اند: چون خدای عز و جل مرا به آسمان برد، تمام امت من از اول تا آخر برای من در گل ممثل شدند، آنچنان که من از هر یک از ایشان به وجودش آگاه تر از خود اویم و خداوند تمام نامها را به من آموخت و همان شب نماز را بر امت من واجب فرمود و این پنج سال پس از مبعث آن حضرت بود و سپس به زمین برگشت، در آن شب ابو طالب عموی پیامبر که آن حضرت را پیدا نکرده بود به اتفاق همه بنی هاشم به جستجوی ایشان پرداخت و می گفت: ای وای، چه مصیبت بزرگی خواهد بود که اگر رسول خدا را تا طلوع سپیده دم نبینم. در همین حال با پیامبر (ص) برخورد و آن حضرت از آسمان کنار خانه ام هانی، دختر ابو طالب و خواهر امیر المؤمنین، فرود آمد و ابو طالب گفت: همراه من بیا و وارد مسجد الحرام شو. ابو طالب و همه بنی هاشم هم وارد مسجد شدند. ابو طالب کنار حجر اسماعیل (یا کنار حجر الاسود) شمشیر خود را بیرون کشید و به بنی هاشم گفت: سلاحهای خود را که همراه دارید بیرون آورید و به قریش نگریست و گفت: به خدا سوگند اگر محمد (ص) را نمی یافتم هیچ چشمی از شما باقی نمی ماند که مژه بر هم زند. قریش گفتند: ای ابو طالب! نسبت به ما کار بزرگی را آهنگ کرده ای، و قریش پس از این تصمیم به غافلگیر ساختن رسول خدا (ص) گرفتند. هنگام طلوع صبح پیامبر (ص) با مردم نماز گزارد و موضوع معراج را برای ایشان بیان کرد و آنان گفتند: برای ما چگونگی بیت المقدس را وصف کن و جبرئیل بیت المقدس را مقابل دیدگان آن حضرت قرار داد و به آنان می نگریست و به ایشان خبر می داد و سپس موضوع کاروان ابو سفیان و شتری را که پیشاپیش آن حرکت می کرد، به ایشان فرمود و آنان او را تکذیب کردند و گفتند: این جادوگری آشکار است. نفرین خداوند بر ایشان باد. پیامبر (ص) همچنان مقیم مکه بود و مردم را دعوت می فرمود. مؤمنان به او پاسخ می دادند و کافران او را انکار می کردند.
از علی بن حسین (ع) پرسیده شد: آیا خداوند را به داشتن مکان می توان توصیف کرد؟ فرمود: خداوند برتر از این است. گفته شد: پس چرا خداوند پیامبرش را به آسمان برد؟ فرمود: برای اینکه ملکوت آسمان و شگفتیهای آن و آفرینشهای تازه و بدیع را به او بنماید. گفته شد این گفتار خداوند که می فرماید: «پس نزدیک شد و نزدیک شد، پس بود به اندازه دو کمان یا نزدیکتر» یعنی چه؟ فرمود: یعنی رسول خدا به حجابهای نور نزدیک شد و ملکوت آسمان را دید و از پایین و به ملکوت زمین نگریست آنچنان که پنداشت نزدیک زمین است، همچون فاصله دو کمان یا نزدیکتر. و معراج آن حضرت چند سال پس از بعثت بود.

باب آنچه که در باره معجزه های پیامبر (ص) آمده است

بدان که معجزه های پیامبر بسیار و مهمترین آنها قران است که اعراب و همگان را به آوردن نظیر آن فرا خوانده که اگر می توانند بیاورند. خداوند در سوره بقره چنین فرموده است: «و اگر از آنچه بر بنده خود فرو فرستاده ایم در شک هستید، سوره یی نظیر آن بیاورید و گواهان خود غیر از خدا را هم فراخوانید اگر راستگویانید و اگر این کار را نکردید و هرگز نخواهید توانست که انجام دهید، پس بترسید از آتشی که آتشگیره آن مردمان و سنگ است و برای کافران آماده شده است.» و در جای دیگر هم می فرماید: «سوره یی نظیر آن بیاورید» و هم می فرماید:
«شما هم ده سوره مانند همین سوره های بهم بافته (ادعای خودتان) بیاورید.» و در جای دیگر می فرماید: «بگو ای پیامبر که اگر جن و انس متفق شوند که مانند این قرآن بیاورند هرگز نتوانند که مانند آن بیاورند، هر چند همگان پیشتیبان یک دیگر باشند» امیر المؤمنین (ع) فرموده است که یهودیان پیش زنی یهودی به نام عبدة آمدند و گفتند: می دانی که محمد پایه بنی اسرائیل را و آیین یهودی را ویران کرده است؟
اینک بزرگان یهود می خواهند با این زهر او را غافلگیر کنند و این زهر را فراهم آورده اند و برای تو جایزه یی قرار داده اند که گوشت این گوسپند را با آن زهر آلوده کنی و محمد را مسموم سازی. عبدة آن گوسپند را زهر آلوده و سپس سرخ کرد و همه سران یهود را در خانه خود گرد آورد و خود به حضور پیامبر آمد و گفت: احترام مرا می دانی. سران یهود در خانه من آمده اند. تو و برخی از یارانت هم خانه مرا زینت دهید. رسول خدا (ص) برخاست و در حالی که امیر المؤمنین علی و ابو دجانه و ابو ایوب و سهل بن حنیف و تنی چند از مهاجران همراهش بودند به خانه عبده آمد. همین که ایشان آمدند و آن زن یهودی گوسپند زهر آلوده را حاضر کرد، یهودیان جلو بینی های خود را با پارچه های پشمی بستند و به پا خاستند و بر عصاهای خود تکیه زدند. پیامبر (ص) به آنان فرمود: بنشینید. گفتند: هر گاه پیامبری به دیدار ما می- آید هیچ کس از ما نمی نشیند و خوش نمی داریم که نفس ما به او برسد که مبادا ناراحت شود، و یهودیان که خدایشان لعنت کناد دروغ می گفتند و این کار را از بیم تأثیر سم و بخاری که از آن برمی خاست کرده بودند. همین که گوسپند زهر آلوده را به حضور پیامبر (ص) نهادند، شانه و کتف آن گوسپند سخن گفت که ای احمد (ص) دست نگهدار و از من مخور که من زهر آلوده و مسمومم. پیامبر (ص) عبدة را خواستند و به او فرمودند: چه چیز ترا وادار به این کار کرد؟ گفت: با خود گفتم اگر پیامبر باشد زیانش نمی رساند و اگر جادوگر و دروغگو باشد قوم خود را از او خلاص می کنم.
در این هنگام جبریل (ع) فرود آمد و به پیامبر گفت: خداوندت سلام می رساند و می فرماید: بگو به نام پروردگار نامی که همه مؤمنان او را به آن نامگذاری می کنند و و عزت هر مؤمنی به آن است و به پرتو خداوند که با آن پرتو آسمانها و زمین روشن می شود، و به قدرت خداوند که هر ستمگر سرکشی در قبال آن فروتنی می کند و هر شیطان سرکشی را زبون می کند، از شر هر زهر و جادو و جنون (دیوزدگی). به نام خداوند بلند مرتبه و پادشاه یگانه یی که جز او خدایی نیست و فرو می فرستیم از قرآن چیزی که آن مایه شفا و رحمت برای مؤمنان است و بر ستمگران جز زیان نمی- افزاید. پیامبر (ص) این سخنان را گفت و به یاران خود هم فرمود بگویند. آنگاه به ایشان فرمود: از این بخورید و خوردند و سپس دستور داد خون بگیرند. همچنین امیر المؤمنین فرموده است: خداوند متعال به فرشتگان دستور داده است، بر آدم سجده کنند، در آنجا که می فرماید: «و هنگامی که به فرشتگان گفتیم برای آدم سجده کردند.» و حال آنکه برای پیامبر ما می فرماید: «همانا و به تحقیق که خداوند و فرشتگانش بر پیامبر درود می فرستند. ای کسانی که گرویده اید بر او درود فرستید و سلام دهید، سلام دادنی (تسلیم فرمان او باشید).» و باز در باره آدم می فرماید: «پس آدم از خدای خود کلماتی آموخت و خدایش توبه او را پذیرفت.» و حال آنکه در مورد پیامبر ما می فرماید: «برای آنکه خداوند همه گناهان گذشته و آینده ترا برای تو بیامرزد.» و خداوند ادریس پیامبر (ع) را به جایگاهی بلند بر آورده است و در مورد پیامبر ما فرموده است: «و نام نکوی ترا در جهان بلند کردیم.» و خداوند به ادریس (ع) پس از وفاتش از خوراکیهای تحفه بهشت عنایت فرمود و حال آنکه به محمد (ص) در همین جهان و در زندگانی او از خوراک بهشت عطا فرمود، و چنان بود که جبریل (ع) جامی از بهشت برای او آورد که در آن تحفه بهشتی بود. آن جام و آن خوراک لا اله الا الله می گفتند و آن خوراک در دست پیامبر (ص) همچنان لا اله الا الله می گفت و پیامبر هم تسبیح و تحمید و تکبیر گفت و آن را به اهل بیت خود داد که همچنان لا اله الا الله می گفتند. پیامبر خواستند از آن خوراکی به برخی از یاران خود بدهند، جبریل آن را گرفت و گفت: خودت بخور که تحفه بهشتی است و خداوند آن را به تو ارزانی فرموده است و سزاوار نیست مگر برای پیامبر یا وصی پیامبر، و رسول خدا (ص) از آن خوردند و ما هم خوردیم و من هنوز و تا این ساعت لذت و شیرینی آن را درک می کنم، و همانا نوح (ع) خدای خود را فرا خواند و آسمان برای او سیلاب فرو ریخت، و رسول خدا (ص) هنگامی که به مدینه هجرت فرموده بود، روز جمعه یی مردم مدینه به حضورش رسیدند و گفتند: ای رسول خدا! باران دیر کرده و درختان زرد شده و برگها فرو ریخته اند. پیامبر (ص) دستهای مبارکش را برافراشت آنچنان که زیر بغل ایشان پیدا شد و دعا فرمود و در آن حال هیچ ابری در آسمان نبود و همان دم چنان بارانی خدای عز و جل فرو فرستاد که جوانهای شیفته به قدرت و نیروی خود از بیم سیل به خانه برگشتند و این بارندگی یک هفته ادامه پیدا کرد. در جمعه دوم به حضور پیامبر رسیدند و گفتند: ای رسول خدا! دیوارها فرو ریخت و کاروانها و مسافران از حرکت باز ماندند. پیامبر (ص) لبخند زدند و فرمودند: این سرعت دلتنگی و ملالت آدمیزاده است و سپس عرض کرد:
پروردگارا! بر اطراف ما، نه بر خود ما. پروردگارا! در بیخ و بن نخلستانها و جاهایی که آب جمع می شود. و باران ملایم و قطره قطره بر اطراف مدینه می بارید و به حرمت و کرامت پیامبر (ص) حتی یک قطره هم در مدینه نمی بارید. و همانا هود (ع) به یاری خداوند از دشمنان خویش با باد سخت انتقام گرفت و خداوند متعال در جنگ خندق با طوفان و لشکرهای دیگری که آنها را نمی دیدند، پیامبر (ص) را یاری داد. بادی که گرد باد شن و خاک برانگیخت و خداوند متعال خود در این باره می فرماید: «ای کسانی که گرویده اید! به یاد آورید نعمت خداوند را بر خودتان در آن هنگام که سپاههایی به سوی شما آمدند و ما بر ایشان طوفان و سپاههای دیگری که نمی دیدید فرستادیم.» و همانا خداوند برای صالح (ع) ماده شتری را اختصاص داد. ما هم در یکی از جنگها که همراه پیامبر (ص) بودیم، ناگاه شتری لاغر نزدیک آمد و خداوند زبان آن شتر را گشود، و گفت: ای رسول خدا! فلان کس از من کمال استفاده را برد و کار کشید. اکنون که پیر شده ام می خواهد مرا بکشد و من به شما پناه آورده ام.
پیامبر (ص) کسی نزد صاحب او فرستادند و خواستند که آن شتر را به ایشان ببخشد و او چنان کرد و پیامبر (ص) آن را رها فرمودند. باری دیگر که همراه ایشان بودیم عربی، مرد عرب دیگری را آورد و مدعی شد که این مرد ماده شتر مرا دزدیده است و ماده شتر را هم از پی خود می کشید، و چون گواهانی به دروغ گواهی داده بودند، آن مرد را برای بریدن دستش آماده می کردند. در این هنگام ماده شتر زبان گشود و گفت:
ای رسول خدا این مرد از این تهمت پاک است و همانا گواهان به نادرستی گواهی داده اند و کسی که مرا دزدیده فلان شخص یهودی است.
و همانا ابراهیم (ع) را چون قوم در آتش افکندند، خداوند عز و جل آتش را بر او سرد و سلامت فرمود و پیامبر (ص) چون در خیبر فرود آمد، آن زن خیبری به قصد انتقام خون خویشاوندانش که کشته شده بودند به پیامبر (ص) زهر داد و خداوند زهر را در درون پیامبر (ص) سرد و سلامت قرار داد تا هنگامی که رحلت ایشان فرا رسید، و حال آنکه زهر هم چون آتش می سوزاند و به آتش می کشد. و همانا به موسی (ع) خداوند دوازده چشمه عنایت فرمود و چنین فرموده است که «با چوبدستی خود به سنگ بزن و از آن سنگ دوازده چشمه جوشیدن گرفت.» و پیامبر (ص) چون در حدیبیه فرود آمد و مردم مکه او را محاصره کردند یارانش به حضورش آمدند و از تشنگی شکایت کردند و چنان شد که تهیگاه اسبها از تشنگی به هم چسبیده بود و چون تذکر دادند، پیامبر (ص) کوزه آبی خواست و دست فرخنده خویش را در آن نهاد و از میان انگشتانش چشمه های آب شروع به جوشیدن کرد، آنچنان که ما همگی سیراب شدیم و اسبها همگی سیراب شدند و تمام ظرفها و مشکهای خود را پر آب کردیم. و باز در حدیبیه همراه ایشان بودیم. به چاه خشک بدون آبی برخوردیم. پیامبر (ص) تیری از تیردان خود در آورد و به براء بن عازب مرحمت فرمود و گفت: برو این تیر را در این چاه خشک بیفکن (بر ته زمین و کف چاه بکار) و براء چنان کرد و خداوند از زیر آن تیر دوازده چشمه جوشانید. و آن روز دیگر که به روز وضو گرفتن مشهور است، مایه عبرت و پند است و برای تکذیب کنندگان نبوت او، معجزه یی است که همچون معجزه سنگ آب موسی (ع) است. در آن روز پیامبر (ص) ظرف آب وضویی را گرفت و دست خویش در آن نهاد و چندان آب جوشید و بالا آمد که هشت هزار مرد وضو گرفتند و همگان آب نوشیدند و چهار پایان خود را سیراب کردند و آنچه آب می خواستند برداشتند. و همانا عیسی (ع) به فرمان خداوند مردگان را زنده فرمود و میان دست محمد (ص) هفت سنگریزه تسبیح گفتند که آوای آن شنیده شد و حال آنکه جماد و بی جان بودند و این برای اتمام حجت بود بر پیامبری آن حضرت و باز چون در طایف فرود آمد و مردمش را محاصره فرمود، آنان هم گوسپند پخته زهر آلوده یی برای ایشان فرستادند و شانه آن گوسپند زبان گشود و گفت: ای رسول خدا! از من مخور که زهر آلوده ام. و همانا عیسی (ع) از گل مجسمه پرنده یی درست کرد و در آن دمید و به فرمان خداوند آن تندیس گلی به پرواز درآمد و پیامبر (ص) هم روز خندق سنگی در دست گرفت که از آن آوای تسبیح و تقدیس شنیدیم و سپس به آن سنگ فرمود شکافته شو و به سه قطعه شد که از هر قطعه همچنان آوای تسبیح و تقدیس شنیده می شد و آوای هر یک با دیگری تفاوت داشت. و روزی در بطحای مکه به درختی پیام داد و درخت پاسخ داد، در حالی که هر شاخه آن تسبیح و تقدیس و تهلیل خاص داشت. سپس به آن درخت فرمان داد به دو نیم شو و دو نیم شد و باز فرمود پیوسته شو و پیوسته شد. آنگاه فرمود در مورد پیامبری من گواهی ده و گواهی داد و فرمود به جای خود بازگرد و درخت به جای خود برگشت، در حالی که تسبیح و تقدیس و تهلیل می کرد. جای این درخت در محله قصابهای مکه بود و این حدیث طولانی است و ما بخشی از آن را نقل کردیم. دیگر از معجزات آن حضرت شکافته شدن ماه است که چون از ایشان خواستند آن را انجام داد و قرآن این معجزه را بیان داشته و فرموده است: (قیامت (یا قیام رسول خدا) نزدیک آمد و ماه آسمان شکافته شد و اگر کافران آیت بزرگی هم ببینند، باز روی برمی گردانند و می گویند جادوگری مستمری است و رسول خدا را تکذیب کردند و از هواهای نفس خود پیروی کردند و هر امری را عاقبت مقری خواهد بود. و به تحقیق که آیاتی که در آن مایه عبرت از گناه است به شما رسید، حکمت بالغه خداوند است و از این پس پند و اندرز سودی نخواهد داشت.» پیامبر (ص) با انگشت خویش به ماه اشاره فرمود و ماه دو نیمه شد. ولی کافران قریش همچنان ستیزه کردند و گفتند: جادویی مستمر است. دیگر از معجزات رسول خدا این است که کنار یکی از ستونها خطبه می خواندند و چون منبر ساخته شد و پیامبر (ص) برای خطبه به منبر رفتند آن ستون چنان ناله کرد که ماده شتر ناله می کند و پیامبر (ص) آن را در برگرفتند و آرام گرفت. محمد بن ابی طلحه عونی چنین سروده است: (درود بر راهنمای همه جهانیان و آخرین پند دهندگان و سلام بر نگهبان پاک و پاکیزه. سلام و روح و ریحان و آسایش بر آن رایت برافراخته دین باد که تاج افتخار بر سر دارد و سلام بر دریای خرد و اقیانوس اندیشه و سلام بر آن کس که فرشتگان و آیتها و پندها بر او نازل می شدند.»