فهرست کتاب


ترجمه روضة الواعظین

محمد بن حسن فتال نیشابوری‏ مهدوی دامغانی‏

مجلس سوم در شگفتیهایی که دلالت بر بزرگی خداوند متعال دارد

امام رضا (ع) فرموده است: امیر المؤمنین (ع) در مسجد جامع کوفه بود. مردی از اهالی شام برخاست و مسائلی از ایشان پرسید. از جمله گفت: ای امیر المؤمنین! از رنگها و نامهای آسمانهای هفت گانه به من خبر بده. امیر المؤمنین به او فرمود: نام آسمان دنیا رفیع است و مرکب از آب و دود (گاز) است. نام آسمان دوم خیدوم و به رنگ مس است. نام آسمان سوم مادوم و به رنگ سرخ (گلگون) است. نام آسمان چهارم ارفلون و به رنگ نقره (سیمگون) است.
نام آسمان پنجم هیعون و به رنگ زر (زرینه) است. آسمان ششم نامش عروس و به رنگ یاقوت سبز (زمردین) است. نام آسمان هفتم عجماء و رنگ آن همچون در و مروارید سپید است. زید بن وهب می گوید: از امیر المؤمنین (ع) از قدرت خداوند پرسیده شد.
برای ایراد سخنرانی برخاست و خدای را ستود و ستایش کرد و سپس فرمود: همانا خداوند متعال را فرشتگانی است که اگر یکی از آنها به زمین فرود آید، زمین گنجایش او را ندارد، به سبب بزرگی و بسیاری بالهای او، و برخی از ایشان چنانند که اگر جن و انس مکلف به وصف ایشان بشوند نمی توانند وصف کنند به سبب فاصله بسیاری که میان مفاصل ایشان است و زیبایی و ترکیب چهره ایشان. و چگونه ممکن است فرشته یی را که مساحت میان دوشهای او هفتصد سال راه است و همچنین فاصله میان دوشهای او تا لاله گوشش، توصیف کرد؟ برخی از ایشان با بالهای خود سراسر افق را می پوشانند و این غیر از بزرگی بدن آنان است. برخی از ایشان چنان کشیده قامتند که آسمان تا تهیگاه آنان است. برخی از ایشان کف پایشان در جو هوای پایینترین طبقه قرار دارد و بلندای تمام زمینها تا زانوان آنان است. برخی از ایشان چنانند که اگر تمام آبهای زمین در گودی کنار انگشت دست آنان ریخته شود جا می گیرد.
برخی از ایشان چنانند که اگر کشتی ها در دریای اشک آنان به حرکت در آید تمام روزگاران باید حرکت کند، و فرخنده است پروردگاری که نیکوترین آفریننده هاست. و از آن حضرت در باره حجابها پرسیده شد. فرمود: حجابها هفت حجاب فشرده است که مدت پیمودن آن پانصد سال است و فاصله میان هر دو حجاب پانصد سال راه است. حجاب دوم خود متشکل از هفتاد حجاب است که میان هر یک پانصد سال راه است، و درازای خود حجاب هم پانصد سال است. بر هر یک از این حجابها پرده دارانی گماشته اند که هفتاد هزار فرشته اند که نیروی هر یک از ایشان همچون نیروی همه جهانیان است. برخی از این حجابها از نور و برخی از ظلمت و برخی آتشین و برخی از دود و برخی ابر است. پاره یی دیگر برق و رعد است و برخی ریگ کوهستان و گرد و غبار و برخی آب جویبار و حجابهای گوناگون است که فشرده و ستبر است و مسیر هر یک هفتاد هزار سال است و سپس سرا پرده های جلال است که شصت سرا پرده است و در هر سرا پرده هفتاد هزار فرشته و فاصله هر سرا پرده با سرا پرده دیگر پانصد سال راه است، سپس سرا پرده های عزت و سرا پرده های کبریاء و عظمت و قدس و جبروت و فخر و نور سپید و سپس سرا پرده های وحدانیت است و مسیر هفتاد هزار سال است (مساحت هفتاد هزار سال در هفتاد هزار سال است)، سپس حجاب اعلی است و در این هنگام سکوت فرمود و سخن خود را به پایان رساند. عمر بن خطاب به او گفت: ای ابو الحسن! خدا کند زنده نمانم در آن روزی که ترا نبینم. ابن الفارسی می گوید: این حجابها دلیل بر عظمت الهی است همان عظمتی که تصور آن هم برای خلق بیرون از قدرت است و بدیهی است که خداوند به مکان توصیف نمی شود و پوشیده به حجابی نیست. امام صادق (ع) فرموده است: حاملان عرش الهی به این صورتند: یکی از ایشان به صورت آدمیان است و برای آنان از خداوند طلب روزی می کند. دوم به صورت خروس است و برای پرندگان طلب روزی می کند. سوم به صورت شیر است و از خداوند برای درندگان طلب روزی می کند و چهارم به صورت گاو است و از خداوند برای چهار پایان طلب روزی می کند و از آن هنگام که بنی اسرائیل گوساله پرستی کرده اند، سر به زیر افکنده است و چون روز رستاخیز شود شمار آنان به هشت می رسد. از امام حسن بن علی (ع) هم سؤال شد، یعنی مردی شامی به ایشان گفت: بگویید فاصله میان حق و باطل چند است و فاصله میان آسمان و زمین چند و میان خاور و باختر چند است و قوس قزح چیست و چشمه یی که ارواح مشرکان به آن می رود چیست و چشمه یی که ارواح مؤمنان به آن می رود چیست؟ مادینه چیست و آن ده چیز که هر یک از دیگری سخت تر است چیست؟ امام مجتبی (ع) در پاسخ فرمود: میان حق و باطل چهار انگشت فاصله است.
آنچه را به چشم خود بینی حق است و حال آنکه با گوش خود مطالب نادرست بسیار شنیده ای. مرد شامی گفت: راست گفتی. اما فاصله میان آسمان و زمین به اندازه دعا و آه مظلوم و تا اندازه یی است که چشم می بیند. هر کس جز از این به تو بگوید او را تصدیق مکن. گفت: آری، ای پسر رسول خدا درست گفتی. فرمود: فاصله میان خاور و باختر عبارت از مسیری است که آفتاب در یک روز می پیماید، یعنی آنجا که چون خورشید برآید آن را می بینی، تا آنجا که ناپدید می شود و آن را می بینی. مرد شامی گفت: راست گفتی. مرد شامی پرسید: قوس قزح چیست؟ امام فرمود: وای بر تو، قوس قزح مگو که قزح نام شیطان است، آن قوس خداست و نشانه فراخی نعمت و مایه زینهاری مردم زمین از غرق شدن است. اما چشمه یی که ارواح مشرکان به آن می رود چشمه یی است که به آن برهوت می گویند و چشمه یی که ارواح مؤمنان به آن می رود چشمه یی بنام سلمی است و مادینه (خنثی) آن است که دانسته نشود که نر است یا ماده. منتظر می مانند. اگر نر باشد محتلم می شود و اگر زن باشد حیض می شود و پستانهایش می روید، در غیر آن صورت دستور داده می شود کنار دیواری ادرار کند.
اگر ادرارش به دیوار ریخت (پاشید) مرد است و اگر همچون ادرار شتر به عقب ریخته و پاشیده شد زن است. اما ده چیزی که برخی از آنها سخت تر از بعضی دیگر است چنان است که سنگ از چیزهای سختی است که خداوند آفریده است و سخت تر از سنگ، آهن است که سنگ را می برد و سخت تر از آهن، آتش است که آن را گداخته و ذوب می کند و سخت تر از آتش، آب است که آتش را خاموش می کند و از آب سخت تر و نیرومندتر، ابر است که حامل آب است و از ابر نیرومندتر، باد است
که ابر را با خود می برد و از باد نیرومندتر، فرشته یی است که گماشته بر آن است و نیرومندتر از آن فرشته، فرشته مرگ است که او را می میراند و از فرشته مرگ نیرومندتر، مرگی است که فرشته مرگ را از میان می برد و نیرومندتر از مرگ، فرمان خداوند متعال است که مرگ را از میان بر می دارد. مرد شامی گفت: گواهی می دهم که تو پسر رسول خدایی.
امام صادق (ع) فرموده است: چون ذو القرنین به محل سد رسید و از آن گذشت و وارد ظلمات شد به فرشته یی برخورد که بر کوهی ایستاده بود و بلندی آن پانصد ذراع بود. فرشته به او گفت: ای ذو القرنین! مگر پشت سرت راه نبود؟ ذو القرنین پرسید:
تو کیستی؟ گفت: من فرشته یی از فرشتگان خدایم که بر این کوه گماشته ام، هیچ کوهی خدا نیافریده است مگر آنکه رگه یی از آن به این کوه بسته است و چون خداوند اراده فرماید که شهری را بلرزاند و زلزله افکند به من وحی می فرماید و من آن را به جنبش در می آورم. امام صادق (ع) از پدرش از جدش، روایت می کند که فرموده است: در عرش تمثال همه چیزهایی که خداوند در دریا و خشکی آفریده است موجود است و این تأویل گفتار خداوند است که می فرماید: «و هیچ چیز نیست مگر آنکه خزانه های آن پیش ماست.» و همانا فاصله میان یک پایه عرش تا پایه دیگر آن به اندازه هزار سال پرواز پرنده تیز پرواز است و عرش هر روز از هفتاد هزار رنگ نور پوشیده می شود و هیچ یک از آفریده های خداوند یارای نگریستن به عرش ندارد و همه اشیاء در برابر عرش همچون حلقه یی در فلاتی است، و همانا خداوند متعال را فرشته یی به نام حزقائیل است که او را هیجده هزار بال است و فاصله میان هر دو بال او پانصد سال راه است. به خاطر این فرشته گذشت که آیا فراز عرش چیزی هست؟ خداوند متعال به همان اندازه که بال داشت بر بالهای او افزود و او دارای سی و شش هزار بال شد که فاصله میان هر بال او پانصد سال راه بود و سپس خداوند به او وحی فرمود که اکنون پرواز کن. او به اندازه بیست هزار سال پرواز کرد و سرش به هیچ یک از پایه های عرش نرسید. خداوند باز بر اندازه بالها و قدرت او افزود و آن را دو برابر کرد و فرمان داد که همچنان پرواز کند. او به اندازه سی هزار سال دیگر پرواز کرد، باز هم به پایه یی از پایه های عرش نرسید و خداوند به او وحی فرمود که اگر با داشتن این همه بال و نیرو تا نفخ صور هم پرواز کنی به ساق عرش نخواهی رسید. آن فرشته گفت:
سبحان ربی الاعلی (منزه و پاک است پروردگار من که برتر است)، و خداوند متعال هم در قرآن چنین نازل فرموده است: سبح اسم ربک الاعلی (تنزیه کن به نام پروردگار خود که برتر است.) و پیامبر (ص) فرمودند: این عبارت را در سجده خود بگویید. از طریق اهل سنت در باره این گفتار خداوند که می فرماید: «و در آن روز هشت فرشته عرش پروردگارت را بر می دارند به بالای سرشان.» چنین نقل شده است که منظور هشت صف از فرشتگان است که شمارشان را جز خداوند کسی نمی داند و هر فرشته یی از ایشان چهار چهره دارد و آنان شاخهایی همچون شاخ بز کوهی دارند که بلندی آن شاخها به اندازه مسیر پانصد سال راه است. عرش بر شاخهای ایشان قرار دارد و پاهای آن فرشتگان بر پایین ترین زمینها قرار دارد و سرهایشان در بلندترین طبقه آسمان است و هفتاد حجاب از نور عرش را در بر گرفته است. همچنین از طریق آنان در باره عظمت پروردگار و شگفتی آفرینش عناق دختر آدم چنین نقل شده است که عناق نخستین زنی است که در زمین به فحشاء پرداخت.
گویند آن زن بیست انگشت داشت که طول هر یک سه ذراع و عرض آن دو ذراع بود و در هر انگشت دو ناخن همچون چنگالهای آهنی داشت و چون بر زمین می- نشست یک جریب را می پوشاند و چون زنا کرد خداوند شیری به بزرگی فیلی و گرگی به بزرگی شتری و عقابی به بزرگی خری بر او چیره ساخت که او را دریدند و خوردند. ابن عباس می گوید: چون نوح (ع) بر کشتی سوار شد عوج پسر عنق پیش او آمد. عنق یکی از دختران آدم (ع) بود و عوج سرش به ابر می رسید و چنان بلند بود که از ابر آب می نوشید و از دریا ماهی می گرفت و آن را کنار چشمه خورشید کباب می کرد و به دهان می نهاد و می خورد. او به نوح (ع) گفت: مرا با خود حمل کن.
فرمود: ای دشمن خدا! بیرون شو که به من در باره تو دستور داده نشده است و با همه آبها که در اثر طوفان از کوهها به زمین ریخت آب تا زانوی او رسید و این عوج سه هزار سال بزیست. و اردوگاه و لشکر موسی (ع) فرسنگی در فرسنگی بود، عوج آمد و به لشکر موسی نگریست و سپس سنگی از کوه به همان مساحت جدا کرد و با خود آورد تا آن را به اردوگاه و لشکریان موسی (ع) نهد. در این هنگام خداوند متعال هدهد را برانگیخت و همراه او سوهان تیزی بود و آن سنگ را چنان سوراخ کرد که بر گردن عوج افتاد و او را بر زمین افکند. موسی (ع) در رسید بلندی قامت موسی ده ذراع و بلندی چوبدستی او هم ده ذراع بود و موسی (ع) ده ذراع هم برجست، با وجود این چوبدستی او به پاشنه پای عوج رسید و او را کشت. نوف می گوید: چون موسی (ع) عوج را کشت جسدش در نیل افتاد و مدت یک سال لاشه اش پلی بود که از آن عبور می کردند و مساحتی که به هنگام نشستن عوج زیر او قرار می گرفت به طول هشتصد ذراع شاهی در عرض چهار صد ذراع شاهی بود. وهب بن منبه می گوید: ذو القرنین به کوه قاف آمد که محیط بر جهان و جنس آن زبرجد سبز است و رنگ سبز آسمان از آن است و بر اطراف آن کوههای کوچکی است. ذو القرنین به آن کوه گفت: تو چیستی؟ گفت: کوه قافم. پرسید: این کوههای کوچک پیرامون تو چیست؟ گفت: اینها عروق و رگه های من است و هر گاه خداوند اراده می فرماید که زمین را بلرزاند به من فرمان می دهد و یکی از این رگه ها را حرکت و تکان می دهم و زمین به لرزه در می آید. ذو القرنین گفت: ای کوه به چیزی از عظمت خداوند به من خبر بده. گفت: شأن پروردگار ما چنان بزرگ است که گمانها و صفات از بیان آن عاجزند. ذو القرنین گفت: به کوچکترین وصفی که ممکن است خبر بده، گفت: پشت سر من زمینی است به پهنا و درازای پانصد سال راه.
همه آن پوشیده از سلسله کوههای یخ است که برخی فراز برخی قرار دارد و اگر آن نباشد من از گرمای دوزخ گداخته و ذوب می شوم. گفت: بیشتر بگو. گفت: از پس آن هم زمین دیگری آکنده از برف و تگرگ است که انباشته و بر هم است که اگر نمی بود من از گرمای جهنم گداخته و ذوب می شدم. ذو القرنین گفت: بیشتر بگو.
گفت: همانا جبریل (ع) در پیشگاه خداوند ایستاده است و دست و پایش می لرزد و خداوند از هر لرزه یی صد هزار فرشته می آفریند و فرشتگان به صورت صفهایی در پیشگاه خداوند و همه سر بزیر افکنده اند و هر گاه خداوند متعال به آنان اجازه سخن گفتن می فرماید، عرضه می دارند: لا اله الا انت (خدایی جز تو وجود ندارد.) و این همان گفتار الهی است که می فرماید. (روزی که روح و فرشتگان صف زده بایستند، سخن نگویند مگر آنکه خداوند او را اجازه فرماید و بگوید سخن صوابی.» ابن عباس گفته است: از جمله چیزها که خداوند آفریده است لوح محفوظ است که از مروارید سپید و حاشیه آن از یاقوت سرخ است. کتابت آن و قلمش از نور و پهنه آن به اندازه میان آسمان و زمین است و خداوند در هر روز سیصد و شصت بار به آن نظر می افکند و در هر نظری که می افکند گروهی را می آفریند و روزی می دهد و گروهی را زنده می فرماید و گروهی را می میراند و آنچه می خواهد انجام می پذیرد و این همان گفتار خداوند است که می فرماید: «هر روز او در کاری است.» و گفته شده است از جمله کارهای خداوند متعال این است که در هر شبانروز سه لشکر بیرون می آورد. لشکری از پشتها به رحمها و لشکری از رحمها به دنیا و لشکری از دنیا به سوی گورها و سپس همگان به سوی خداوند کوچ می کنند.

مجلس چهارم در نبوت (پیامبری)

نبی در عرف و اصطلاح کسی است که بدون آنکه بشری واسطه باشد، از سوی خداوند متعال احکام را ابلاغ کند. رسول در اصل لغت دلالت بر این دارد که فرستنده یی او را فرستاده است به شرط آنکه شایستگی عهده دار بودن رسالتی را که دلیل بر حسن بعثت پیامبران و فرستادگان الهی است دارا باشد و پیامبران آنچه را که در تکلیف عقلی به صلاح ماست به ما ابلاغ می کنند، و هر چند خداوند عالم است که برای شخص مکلف چه کاری لازم است که او را به انجام افعال واجب عقلی وادارد و از انجام کار ناپسند عقلی باز دارد، یا بر عکس او را به انجام کار ناپسند و اخلال به واجب وادارد، ولی لازم است که این موضوع را به ما بیاموزد، زیرا فرستادن پیامبر و رسول به قاعده لطف است و نفرستادن آنان موجب تباهی است. و چون این موضوع ثابت شد، آنچه که دلالت بر پیامبری پیامبر ما (ص) می کند، این آیات قرآنی است: خداوند متعال در سوره بقره می فرماید: «همانا که ما ترا به حق مژده دهنده و بیم دهنده فرستادیم.» و این گفتار خداوند متعال که می فرماید: «خداوند که زنده پاینده است و خدایی جز او نیست، فرو فرستاد بر تو کتاب را به راستی. باور دهنده است آنچه را که پیش از وی بوده است و تورات و انجیل را از پیش فرستاد هدایت برای مردم (آن دو امت) و فرو فرستاد فرقان را.» و خداوند متعال فرموده است:
«اگر بدخوی و سخت دل می بودی، از گرد تو پراکنده می شدند.» و نیز فرموده است:
«به تحقیق خداوند منت گزارد بر گروندگان، چون برانگیخت در ایشان رسولی از خودشان که بخواند بر ایشان آیتهای او را و پاک کندشان و بیاموزدشان کتاب و حکمت را و اگر چه بودند پیش از آن در گمراهی روشن.» و خداوند متعال در سوره نساء می فرماید: «و نفرستادیم هیچ رسولی را مگر برای اینکه اطاعت کرده شود به فرمان خدا و اگر آنان هنگامی که بر خود ستم می- کنند پیش تو آیند و از خداوند آمرزش بخواهند و رسول هم برای ایشان آمرزش بخواهد، همانا خداوند را توبه پذیر و مهربان می یابند. و سوگند به حق پروردگارت که ایمان نخواهند داشت تا اینکه ترا حکم قرار دهند در آنچه مورد اختلاف میان ایشان باشد و از آنچه حکم کنی در نفس خود ناخشنودی نیابند و تسلیم باشند تسلیم بودنی.» در سوره مائده می فرماید: «و فرستادیم به تو کتاب را به راستی، تصدیق کننده به کتابی که پیش از اوست و گواه بر او. حکم کن میان ایشان به آنچه خدا فرستاد و پیروی مکن هواهای ایشان را از آنچه آمد به تو از راستی. برای هر یک از شما شریعت و راهی قرار دادیم و اگر خداوند می خواست شما را گروهی تنها قرار می داد و لکن تا بیازماید شما را در آنچه که داد شما را.» و در همین سوره می فرماید: «ای پیامبر برسان آنچه را از پروردگارت بر تو فرستاده شده است و اگر چنین نکنی پیام او را نرسانده ای و خدا نگه می دارد ترا از مردم.» در سوره انعام می فرماید: «و وحی کرده شد به من این قرآن برای آنکه بیم دهم شما را به آن و کسی که رسید.» و «این کتابی است که فرو فرستادیم آن را با برکت (فرخنده). تصدیق کننده آنکه میان دو دست اوست و برای اینکه بترسانی مردمان مکه را و هر که پیرامون آن است.» در سوره اعراف می فرماید: «بگو ای مردمان من فرستاده خدایم به سوی همه شما. خدایی که او راست پادشاهی آسمانها و زمین. نیست خدایی مگر او. زنده می- کند و می میراند، پس بگروید به خدا و فرستاده او پیامبر درس ناخوانده که ایمان آورد به خدا و سخنانش.» در سوره انفال می فرماید: «ای کسانی که ایمان آورده اید فرمان برید خدا و پیامبر او را و بر مگردید از او و شما می شنوید.» و در همین سوره می فرماید: «ای آنان که ایمان آورده اید، اجابت کنید خداوند و پیامبر را چون فرا خواند شما را به چیزی که شما را زنده می کند.» در سوره توبه می فرماید: «اوست آنکه فرستاد پیامبرش را به راهنمایی و دین حق.» در سوره یونس می فرماید: «آیا برای مردم عجیب است که وحی کردیم به مردی از ایشان که مردم را بترسان و مژده بده آنان را که گرویده اند که ایشان راست پیشرو به راستی نزد پروردگارشان.» و در سوره انفال می فرماید: «و چنان نیست که خداوند آنان را عذاب کند در حالی که تو میان ایشانی و خدای عذاب کننده ایشان نیست و ایشان استغفار می کنند.» و در همین سوره می فرماید: «ای پیامبر! بس است ترا خداوند و هر کس از گروندگان که از تو پیروی کند. ای پیامبر! گروندگان را بر کارزار تشویق کن.»
در سوره هود می فرماید: (پس شاید تو ترک کننده باشی برخی از آنچه را به تو وحی می شود و تنگ می شود به آن سینه ات که می گویند: چرا فرستاده نشد بر او گنجی یا نیامد بر او فرشته یی؟ جز این نیست که تو بیم دهنده ای.» در سوره یوسف می فرماید: «بگو این راه من است که می خوانم مردم را به سوی خدا بر بینایی.» در سوره رعد می فرماید: «این چنین فرستادیم ترا در گروهی، که پیش از آن گروههایی به تحقیق گذشت، تا بخوانی بر آنان چیزی را که به تو وحی فرستاده ایم.» در سوره حجر می فرماید: «و دراز مکن دو دیده خود را (منگر) به سوی آنچه بهره مند کردیم به آن اصنافی را از ایشان و اندوهگین مباش بر آنها و فرو شکن بالت را برای گرویدگان و بگو به تحقیق من بیم دهنده آشکارم.» در سوره نحل می فرماید «و فرستادیم به سوی تو قرآن را، تا واضح کنی برای مردم آنچه را فرستاده شد برای ایشان.» در سوره انبیاء می فرماید: «و نفرستادیم پیش از تو پیامبری مگر اینکه به او وحی کردیم که نیست خدایی مگر من، پس بپرستید مرا.» در سوره احزاب می فرماید: «ای پیامبر برگزیده! بترس از خدا و اطاعت مکن کافران و منافقان را، به درستی که خدا باشد دانای درست کردار، و پیروی کن آنچه وحی کرده شده به سوی تو از پروردگارت، همانا که خداوند به آنچه می کنید آگاه است و توکل کن بر خدا و بس است خدا کار سازی را.» و در همین سوره فرموده است: «محمد (ص) نیست پدر هیچ یک از مردان شما، و لیکن فرستاده خدا و خاتم پیامبران است.» و در همین سوره می فرماید: «ای پیامبر برگزیده! به درستی که ما ترا فرستادیم گواه راست و مژده دهنده و بیم کننده» «و فرا خواننده مردم به سوی خدا به فرمان او و چراغی روشن.» و «همانا که خداوند و فرشتگانش درود می فرستند بر پیامبر. ای کسانی که گرویده اید درود فرستید بر پیامبر و تسلیم کنید تسلیم کردنی را.» در سوره سبا می فرماید: «و نفرستادیم ترا مگر مژده دهنده و بیم کننده برای همه و عموم مردم.» در سوره جاثیه می فرماید: «پس قرار دادیم ترا بر طریقه یی از امر، پس آن را پیروی کن و پیروی مکن خواهشهای کسانی را که نمی دانند.» و در سوره فتح فرموده است: «به تحقیق گشودیم برای تو گشودنی هویدا.» و در همین سوره می فرماید: «به تحقیق راست آورد خدا پیامبر خود را خواب بر حق. هر آینه اگر خدا بخواهد، در حالی که در امان باشید، به مسجد الحرام در خواهید آمد.» و در سوره و النجم فرموده است: «سوگند به ستاره چون فرود آید، گمراه نشد صاحب (پیامبر) شما و سرکشی نکرد و سخن نمی گوید از هوی. نیست آن مگر وحیی که وحی کرده شد.» در سوره صف می فرماید: «اوست آنکه فرستاد پیامبر خود را به هدایت و دین راست، تا پیروز کند این دین را بر همه دینها و اگر چه مشرکان کراهت داشته باشند.» در سوره نازعات می فرماید: «جز این نیست که تو بیم دهنده ای کسی را که از قیامت بترسد.» و در سوره غاشیه می فرماید: «پس پند ده، جز این نیست که تو پند دهنده ای و نیستی تو بر ایشان مسلط.» امام باقر (ع) فرموده است: پیامبران اولو العزم پنج تن هستند. نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد که درودهای خداوند بر همه شان باد و اولو العزم پیامبری است که شریعت و دینی بیاورد که شریعت پیامبران پیش را نسخ کند.

سخن در باره مبعث پیامبر ما محمد صلّی اللَّه علیه و آله و سلم

خداوند متعال فرموده است: «ای جامه بر خود پیچیده! برخیز و بیم ده و پروردگارت را به بزرگی یاد کن.» بدان که طایفه شیعه همگان در این اتفاق دارند که پیامبر (ص) از هنگام تکلیف رسول و نبی بود و پوشیده نماز می گزارد و روزه می گرفت و بر خلاف آنچه قریش رفتار می کردند بود، و چون چهل سالگی ایشان فرا رسید، خداوند به جبریل فرمان داد که برای اظهار و ابلاغ رسالت به حضور آن حضرت فرود آید و این در روز بیست و هفتم ماه رجب بود . جبریل از کنار میکائیل گذشت و میکائیل از او پرسید: کجا می روی؟ گفت: همانا که خداوند پیامبری را مبعوث فرموده که پیامبر رحمت است و مرا فرمان داده است که برای ابلاغ رسالت پیش او روم.
میکائیل گفت: من هم با تو می آیم. گفت: آری بیا و هر دو فرود آمدند و پیامبر (ص) را در منطقه ابطح خفته یافتند که میان امیر المؤمنین علی (ع) و جعفر بن ابی طالب (رضی الله عنه) خفته بود. جبریل کنار سر پیامبر و میکائیل کنار پاهای ایشان نشستند و جبریل به پاس بزرگداشت پیامبر (ص) او را بیدار نکرد. میکائیل به جبرئیل گفت: به سوی کدامیک از ایشان مبعوث شده ای؟ گفت: به سوی آن کس که در وسط است. میکائیل خواست تا پیامبر را از خواب برانگیزد. جبریل او را از این کار باز داشت در این هنگام پیامبر (ص) بیدار شد و جبریل پیام رسالت را گزارد و از سوی خداوندش ابلاغ کرد، و چون جبریل آهنگ برخاستن کرد، پیامبر (ص) جامه او را در دست گرفت و فرمود: نامت چیست؟ گفت: جبریل. آنگاه پیامبر برخاست که کنار گوسپندانش رود . از کنار هیچ درخت و بوته خاری عبور نمی فرمود مگر آنکه به آن حضرت سلام می داد و شادباش می گفت. پس از این جبریل به حضور پیامبر می آمد، نخست اجازه می گرفت و سپس نزدیک ایشان می آمد. روزی که پیامبر (ص) در منطقه بالای مکه بود جبریل به حضورش آمد و با پاشنه پای خود به کنار دره اشاره یی کرد. چشمه آبی آشکار شد.
جبریل وضو گرفت و پیامبر هم وضو ساخت و سپس نماز ظهر گزارد و این نخستین نماز بود که خدای واجب فرمود و امیر المؤمنین هم همراه پیامبر این نماز را گزارد.
پیامبر همان روز پیش خدیجه آمد و موضوع را به او خبر داد. خدیجه وضو ساخت و نماز عصر آن روز را گزارد.
سپس خداوند متعال این آیه را نازل فرمود: «و بیم ده خویشاوندان نزدیک خود را» . پیامبر (ص) فرزندزادگان هاشم را که حدود چهل مرد بودند فرا خواندند و امیر المؤمنین علی (ع) هم همراهشان بود. برای آنان ران گوسپندی پخته و یک صاع گندم خمیر و نان شد و هم کاسه یی شیر فراهم گردید. نخست با همین مقدار غذا و آشامیدنی از هر ده تن، ده تن آنان پذیرایی شد و همگان خوردند و آشامیدند و از کنار سفره برخاستند. میان این گروه برخی بودند که یک بره را می خوردند و شانزده رطل شیر می آشامیدند. آنگاه پیامبر (ص) به ایشان فرمود: من به سوی مردم سپید و سیاه و سرخ (همگان) مبعوث شده ام و خدای عز و جل مرا فرمان داده است که وابستگان نزدیک خویش را پند دهم و بترسانم و من نمی توانم بدون اینکه اقرار به وجود خدای یگانه کنید و لا اله الا الله بگویید برای شما بهره یی را در پیشگاه خداوند تعهد کنم. ابو لهب که نفرین خدا بر او باد گفت: ما را برای این موضوع فرا خوانده بودی؟ و رفتند و پراکنده شدند و خداوند متعال سوره تبت یدا ابی لهب و تب را نازل فرمود. سپس پیامبر (ص) بار دیگر آنان را فرا خواند و چون بار نخست برای ایشان خوراک و آشامیدنی فراهم فرمود و سپس به آنان گفت: ای فرزندان عبد المطلب! از من فرمانبرداری کنید تا حاکمان و پادشاهان زمین شوید و خداوند هیچ پیامبری را بر نینگیخته، مگر آنکه برای او وصی و وزیر و همچون برادری قرار داده است.
کدامیک از شما برادر و وزیر و وصی من و وارث و قاضی دین من خواهد بود؟
امیر المؤمنین که از همگان از لحاظ سن کوچکتر بود، گفت: ای رسول خدا! من خواهم بود، و بدین سبب علی (ع) وصی اوست. و روایت شده است که پیامبر (ص) چهل و پنج مرد از خویشاوندان خود را جمع فرمود که ابو لهب هم بود. ابو لهب پنداشت پیامبر می خواهد از دعوت آنان به آنچه قبلا دعوت فرموده است دست بردارد. برخاست و گفت: ای محمد! اینان که جمع شده اند عموها و پسر عموهای تو هستند. سخن بگو و بدان که قوم ترا یارای جنگ و ستیز با اعراب نیست. پیامبر (ص) برخاست و چنین سخن گفت: نخست خدا را ستود و نیایش کرد و چنین ادامه داد: همانا پیشاهنگ و پیشتاز به اهل خود دروغ نمی گوید. سوگند به خداوندی که خدایی جز او نیست، من فرستاده خدایم بر حق و به ویژه نخست برای شما و سپس برای همگان و عموم مردم.
سوگند به خدا همین گونه که می خوابید، همین گونه خواهید مرد، و همین گونه که بیدار می شوید، پس از مرگ بر انگیخته خواهید شد و هر آینه به حساب شما بررسی می شود آنچنان که می دانید و هر آینه در قبال نیکی به نیکی پاداش داده می شوید و در قبال بدی به بدی و همانا یا بهشت جاودانه است یا آتش جاودانه و شما نخستین گروهید که پند و بیم داده شدید. گروهی از خویشاوندان به آن حضرت گرویدند. در این هنگام قریش در دار الندوه (انجمن خانه) خویش جمع شدند و عهدنامه یی بر ضد بنی هاشم نوشتند که با آنان سخن نگویند و خرید و فروش نکنند مگر آنکه پیامبر (ص) را به ایشان تسلیم کنند که او را بکشند. سپس بنی هاشم را از خانه هایشان بیرون کردند و آنان در دوره ابو طالب فرود آمدند. قریش بر ایشان نگهبانان گماشتند و سه سال در آن دره مقیم بودند تا آنکه خداوند موریانه بر آن عهد نامه افکند که آن را خورد و از میان برد. پیامبر (ص) همچنان به ایشان معجزاتی نشان می داد و از امور پوشیده به آنان خبر می داد و خداوند این آیه را بر آن حضرت نازل فرمود: «و شتاب مکن به قرآن پیش از آنکه برسد بسوی تو وحی آن» ، و معنی این است که بر خواندن قرآن بر ایشان شتاب مکن تا آنکه تفسیر آن بر تو نازل شود همان گونه که تلاوت آن بر تو نازل می شود. آنگاه شبی جبرئیل به حضور پیامبر (ص) که در منطقه ابطح بود آمد و براق همراهش بود که از استر کوچکتر و از خر بزرگتر بود. پیامبر (ص) بر آن سوار شد و جبریل رکاب بگرفت و نخست به بیت المقدس رفت و سپس به آسمان دنیا فرشتگان با او دیدار کردند و سلام دادند و برابر او به پرواز در آمدند تا آنکه به آسمان هفتم رسید. عکرمه می گوید: چون قریش تصمیم گرفتند و هماهنگ شدند که بنی هاشم و بنی عبد المطلب را در شعب ابی طالب محاصره کنند میان خود عهدنامه یی نوشتند و همه افراد خاندان هاشم و عبد المطلب، چه مؤمن و چه کافر غیر از ابو لهب و ابو سفیان به همان دره رفتند و سه سال در آن دره محصور بودند و در این مدت پس از اینکه پیامبر به بستر خود می رفت و چشمهای مردم می خفت، ابو طالب می آمد و ایشان را از بستر بلند می کرد و علی (ع) را به جای ایشان می خواباند و علی (ع) می گفت:
پدر جان! امشب احتمالا کشته می شوم و ابو طالب (ع) چنین می گفت: (ای علی! شکیبا باش که شکیبایی خردمندانه تر است و هر شخص زنده یی به سوی مرگ می رود. ترا در مورد دشواری آزمودیم که فدای شخص نجیب پسر نجیب گردی. برای اینکه فدای سپید چهره والانژادی که رخشنده و بخشنده و نیرومند است گردی. اگر تیرهای پراکنده مرگ به سویت رها می شود، برخی به هدف می خورد و برخی به هدف نمی خورد و هر شخص زنده یی هر چند عمرش دراز باشد سرانجام نصیب خود را از تیر مرگ در می یابد.» امام چهارم علی بن حسین (ع) فرموده است: ابو طالب با شمشیر خود از پیامبر (ص) دفاع و با جان و دل از ایشان نگهبانی و نگهداری می کرد. چون مرگ ابو طالب فرا رسید پیامبر (ص) نیرومند و دعوتش آشکار شده بود، ولی قریش همچنان در دشمنی و رشک ورزیدن نسبت به ایشان پایداری می کردند، و در این هنگام پیش ابو طالب آمدند و رسول خدا هم آنجا بودند. قریش به ابو طالب گفتند: ما از برادرزاده ات می خواهیم نسبت به ما انصاف دهد. ابو طالب پرسید: منظور چیست و چه انصافی از او می خواهید؟ گفتند: او از ما دست بردارد و ما از او دست برداریم. نه او با ما جدال کند و نه ما با او، و نه او با ما جنگ کند و نه ما با او جنگ کنیم، و این دعوت و آیین دلها را از یک دیگر دور کرده و تخم کینه کاشته و خشم رویانده است. ابو طالب گفت: ای برادر زاده! پسر عموها و خویشاوندانت از تو می خواهند که انصاف دهی و از آنان خویشتن داری کنی و آنان هم از تو خویشتن داری کنند.
پیامبر (ص) فرمود: عمو جان! اگر پسر عموهایم می خواستند نسبت به من انصاف دهند دعوت و نصیحت مرا می پذیرفتند و خداوند عز و جل به من فرمان داده است مردم را به آیین حنیف که همان آیین ابراهیم است فراخوانم. هر کس دعوت مرا بپذیرد برای او در پیشگاه خداوند رضوان و جاودان زیستن در بهشت خواهد بود و هر کس سرپیچی و طغیان کند با او ستیز می کنم تا خداوند خود میان ما حکم فرماید و خداوند بهترین حکم کنندگان است. قریش گفتند: ای ابو طالب! از او بپرس آیا خداوند او را ویژه ما فرستاده است یا برای همه مردم. ابو طالب گفت: ای برادر زاده آیا برای همه مردم برانگیخته شده ای یا فقط برای قوم خود؟ فرمود: برای همه مردم از سپید و سیاه و سرخ و عرب و غیر عرب مبعوث شده ام و سوگند به کسی که جان من در دست اوست من همگان را، سپید و سیاه را و هر کس را که بر سر کوهها و جزایر دریاهاست به این آیین فرا می خوانم و فارسیان و رومیان را هم همین امسال به این کار فرا می خوانم. قریش سرگردان شدند و با نخوت و تکبر به ابو طالب گفتند: آیا می شنوی برادرزاده ات چه می گوید؟ به خدا سوگند اگر ایرانیان و رومیان این سخن را بشنوند ما را از سرزمین خود بیرون می کنند و سنگهای کعبه را یکی یکی خواهند کند، و خداوند این آیه را نازل فرمود: (و گفتند اگر پیروی کنیم هدایت را، با تو ربوده شویم از زمین خود. آیا ما برای آنان جایگاه نساختیم حرم امنی را که جمع کرده می شود به سوی آن ثمرهای هر چیزی، روزی از نزد ما، و لیکن بیشتر آنها نمی دانند.» و در مورد این سخن آنان که سنگهای کعبه را یکی یکی از بن خواهند کند، سوره أ لم تر کیف (فیل) را نازل فرمود. قریش چون این سخنان را از پیامبر (ص) شنیدند از خانه ابو طالب بیرون آمدند و گفتند: می بینی که محمد (ص) بر کبر و غرور خود افزوده است و یا جادوگر است یا جن زده و پیامبر را تهدید کردند و با یک دیگر نشستند و همپیمان شدند و سوگند خوردند که اگر ابو طالب بمیرد همه قبایل قریش جمع شوند و تا هنگامی که دستهای ایشان یارای گرفتن تازیانه داشته باشد متحد باشند که محمد (ص) را بکشند. چون این موضوع به اطلاع ابو طالب رسید برادران و بستگان خویش و همپیمانان ایشان از قریش را خواست و نسبت به پیامبر به آنان سفارش کرد و گفت: این برادرزاده ام محمد (ص) همان طور که خودش هم معتقد است، مانند پسر من است و نیاکان و دانشمندان ما خبر داده اند که محمد (ص) پیامبر امین و راستگوست و سخن بر حق و امانت می گوید و او را از سوی خداوند، شأن عظیم و مکان رفیع است. اکنون روزگار من سر آمده است و شما بازماندگان نژاده اید. دعوتش را بپذیرید و بر یاری دادنش هماهنگ باشید و دشمن را از کنارش برانید که موجب شرف جاودانه برای شما در همه روزگار خواهد بود و سپس این ابیات را خواند: (در مورد یاری کردن این امین که دیدارش سرا پا خیر و نیکی است پس از خودم به علی و عموی گرامیش عباس سفارش می کنم، و به حمزه- شیری که از حمله اش بیم می شود- و به جعفر که در برابر مردم از او دفاع کنند. به تمام بنی هاشم سفارش می کنم به یاری دادن او و اینکه در قبال جنگ مردم تجربه های خود را بکار گیرند. مادر من و آنچه زاییده است فدای شما باد و در پیشگاه احمد (ص) به هنگام جنگ و ترس سپر بلا باشید، با شمشیرهای سپید که کناره های آن صیقلی است و در تاریکی شب آنها را همچون چراغ می بینی و می پنداری.» چون پیامبر (ص) این سخنان را از عموی خود شنید، فرمود: عمو جان! یک کلمه دیگر هم بر زبان آور تا به آن وسیله شفاعت من روز رستاخیز برای تو واجب گردد. ابو طالب گفت: ای برادر زاده! راست می گویی. همانا که تو بر حق پیامبری و پروردگار تو خدای بر حق است. پیامبر فرمود: عمو جان! خداوند به من وعده فرموده است که قریش به زودی به آنچه که امروز منکر آن است ایمان خواهد آورد و خداوند متعال به زودی برای من زمین را گشوده می فرماید و دین خود را بر همه دینها پیروز می کند و هم خبر داده است که تو به جهان دیگر کوچ می کنی و اکنون همراه من کلمه یی بگو که سزاوار رضوان و رحمت خداوند گردی. گوید ابو طالب لبهای خود را تکان داد و با انگشت هم اشاره کرد و پیامبر (ص) خشنود شدند و برای او آمرزش خواهی فرمودند. شیخ امام اجل ابن الفارسی می گوید: هر کس بر خلاف این بگوید ناچار است دلیلی برای صدق گفتار خود بیاورد و گر نه به گفتارش توجهی نخواهیم کرد اکنون پس از نوشتن خبر معراج پیامبر (ص) بخشی از معجزات رسول خدا را بیان می کنیم.