روایت نزدیک

فرهنگ سرای پایداری‏

اما محمد نبود

احسان رضایی
فلکه فرمانداری که افتاد دست عراقی ها، اول از همه پرچم ایران را کشیدند پایین و پرچم عراق را زدند بالای شهر. تابلوی فرمانداری خرمشهر را هم کندند و جایش تابلو زدند محمره. بعد بولدزر انداختند توی شهر تا جا برای حرکت و مانور تانک هایشان باشد. خاک خرمشهر را بار کامیون کردند تا ببرند بغداد برای ساخت مجسمه سرباز گمنام. کلاه خودهای پر از سیمان نیروهای ایرانی هم شد دست انداز خیابان های بغداد و بصره. دست آخر هم همه شعارهای فارسی روی دیوارهای شهر را پاک کردند و خودشان نوشتند
جثنا لنبقی یعنی آمده ایم که بمانیم.

یک سال بعد اوضاع خیلی عوض شده بود. بنی صدر که در روزهای مقاومت خرمشهر نگذاشته بود هیچ سلاحی به دست مدافعان برسد، از کشور فرار کرده بود و دیگر همه امام را فرمانده کل قوا می دانستند. حالا ایران داشت حمله می کرد و عراق را تا پشت کارون عقب زده بود. محاصره آبادان شکسته شده بود و بچه های خرمشهری فقط یک نگرانی داشتند. بدون محمد جهان آرا چطور می خواستند به شهر برگردند؟

دو ماه بعد از عملیات ثامن الائمه (ع)- عملیاتی که دور جنگ را عوض کرده بود - استراتژی یک جنگ تمام عیار ریخته شد که طبق آن قرار بود دوازده عملیات مختلف از شمال تا جنوب مرز انجام و تمامی زمین های اشغالی آزاد شود. حالا اوضاع همان شده بود که امام گفته بود، جنگ اصلی ترین مسأله نظام بود و همه امور رنگ تازه ای به خود گرفته بودند. برای اولین بار قرار شد سازمان سپاه تیپ های مستقل جنگی تشکیل بدهد. اولین تیپ سپاه از بچه های تهرانی مستقر در کردستان تشکیل شد، تیپ 27 محمد رسول الله (ص).

اولین عملیات آزادسازی، کربلای یک یا طریق القدس بود که شهر بستان را آزاد کرد. ارتش عراق حمله سنگینی برای پس گرفتن بستان کرد. خود صدام، نزدیک پل سابله مقر زده بود و عملیات را فرماندهی می کرد، اما ناکام ماند. حالا نوبت ایرانی ها بود.

هیأت های صلح بین المللی بالاخره بعد از چهارده ماه رسیدند. اما ایران نمی خواست قبل از پس گرفتن کامل خاکش هیچ صلحی را بپذیرد. رسانه ها و خبرگزاری ها مدام نسبت به خطر گسترش جنگ و درگیری در خاور میانه هشدار می دادند و امام می گفت از همین معلوم می شود که ما داریم درست حرکت می کنیم. آذر ماه، صدام اعلام کرد از هر گونه تلاش داخلی برای براندازی نظام ایران حمایت خواهد کرد. و هم زمان موج تازه ای از ترورهای سازمان مجاهدین شروع شد.

در داخل شهرها مجاهدین داشتند وحشت می کاشتند، اما در مرز خبرهای دیگری بود. بعد از کربلای یک، بلافاصله دو عملیات دیگر هم در غرب کشور انجام شد. کربلای هفت و کربلای ده. در دومی شهر طویله عراق محاصره هم شد و چیزی نمانده بود ارتش ایران شهر را بگیرد که ستاد کل منصرف شد. بعد دوباره نوبت جنوب رسید. منطقه عملیاتی کربلای دو در غرب شوش و دزفول بود و باز عراقی ها عقب تر رفتند. درگیری های داخلی هم داشت به سرانجام می رسید و کار منافقان تمام بود. اما هنوز کارهای مهم تری باقی مانده بود. ایران می خواست فصل جدیدی از تاریخ را بنویسد.

عملیات فتح المبین در نوروز 61 انجام شد. حالا دیگر ایران جز در خرمشهر، در تمام جبهه ها به مرز بین المللی خود رسیده بود. پنج روز بعد صدام برای چندمین بار پیشنهاد صلح داد و پاسخ ایران هنوز نه بود. خرمشهر هنوز دست عراقی ها بود و هم برای ایران و هم برای عراق، مظهر همه جنگ به شمار می آمد. اردن و مصر توافق کردند برای کمک به حل بحران عراق، برای جنگ با ایران نیرو بفرستند.

عراق برای پدافند خرمشهر، همان طرحی را اجرا کرد که اسرائیل برای حفاظت از کانال سوئز داده بود. روبه روی رودخانه را چند ردیف مانع دفاعی کاشتند. عوارض طبیعی منطقه هم به آن ها کمک می کرد. فکر می کردند ایرانی ها از شمال می آیند و برای همین در جنوب رودخانه کرخه کور موانع مهندسی ساختند. تانک های ضد آرپی جی T-27 را هم آوردند تا حسابی آماده باشند.

از روی نقشه، طرح خیلی ساده بود. اول قرار بود روی کارون پل بزنند، بعد از آن رد شوند و بروند جاده اهواز - خرمشهر را بگیرند و صاف بروند تا مرز. بعد بپیچند پایین و خرمشهر را از پشت محاصره کنند. آن وقت با کمک نیروهایی که از آبادان می آمدند، شهر را آزاد می کردند. قرار شد نیروها را در چهار تا قرارگاه سازماندهی کنند. سه تا قرارگاه عمل کننده بودند و یکی هم قرارگاه فرماندهی و پشتیبانی. تازه اسرائیل به لبنان حمله کرده بود و برای همین اسم عملیات را هم گذاشتند بیت المقدس

رییس سیا در اردن، تصاویر ماهواره ای را نشان برزان حسین، برادر صدام داد و گفت برنامه بعدی ایرانی ها چیست. و بعد همین طور یک ریز پیام به واحدها ارسال می شد: دفاع از محمره نگهبانی از پیروزی است. دفاع از محمره شرافت آزادگان عراقی را به همراه خواهد داشت. دفاع از محمره، نابودی دشمن فارسی را تضمین می کند.... ، محمره بالش بصره است، دفاع از محمره مانند دفاع از بصره است، دفاع از محمره مانند دفاع از بصره و بغداد است...، خون شهیدان ما در محمره می جوشد... خود صدام هم آمد خرمشهر و مصاحبه مطبوعاتی راه انداخت: هیچ قدرتی روی زمین نمی تواند محمره را از ما پس بگیرد.

دهم اردیبهشت 61 بود. ساعت تازه نیم بامداد بود. آیت الله صدوقی و آیت الله مشکینی هم آمده بودند توی قرارگاه.
اول قاری سوره فتح را خواند. بعد دعای توسل خواندند. بعد گوشی بی سیم را دادند دست آیت الله صدوقی. پشت بی سیم صدا زد:
یا علی بن ابی طالب.... یا علی... یا مولا... و به گریه افتاد.

گردان هویزه آماده اید؟
آره حاجی، ما آماده ایم.
گردان ابوحرب شما رسیدی؟
آره حاجی! داریم می بینمشون. الان دست می دیم.
مراقب باشید عراقی ها متوجه نشند.
به روی چشم حاجی!
گردان کمال! شما کجایید؟
ما مستقر شدیم. عراقی ها را داریم می بینیم. درست روبه روی ما هستند.
همون جا باشید. هنوز عراقی ها بو نبرده اند.
بعد عراقی ها تمام منطقه خالی را گرفتند زیر آتش. پنجاه هزار گلوله خرج گردان های خیالی شد. هم مهماتشان هدر رفت، هم بالاترین توان پدافندشان لو رفت. حاج همت و احمد متوسلیان می خندیدند.

مرحله سوم عملیات روز نوزدهم اردیبهشت شروع شد. عراقی ها قبلاً عقب نشینی کرده بودند و توی دشت شلمچه جمع شده بودند. مرکز استراق سمع عراق، خبر حمله را داده بود و منتظر بودند. تا تیپ 27 از روی جاده اهواز - خرمشهر به نقطه صفر مرزی برسد، از دوازده گردان نیرویش فقط هفت گردان باقی مانده بود.
بعضی فرمانده ها موافق توقف عملیات بودند، اما حسین خرازی صبر نکرد. نیروهایش را برداشت و زد به دل دشت.

فرمانده لشگر 14 عراق پیشنهاد داده بود عقب نشینی کنند تا ایرانی ها بعد از عبور از پل، در محاصره تانک ها و نفربرها بیفتند. اولش هم افتاده بودند، اما بعد یک دفعه ورق برگشت و خود عراقی ها افتادند توی محاصره. حالا ایرانی ها خرمشهر را در محاصره داشتند. صدام حکم اعدامش را به عدنان خیرالله داد. فردا صبح جواد اسعد شیتنه اعدام شده بود.

به نیروهای عراقی محاصره شده در خرمشهر آماده باش داده بودند. گفته بودند فردا حمله می کنند و محاصره شکسته خواهد شد. اما ضد حمله ایرانی ها زودتر از برنامه عراقی ها بود. حالا گروه گروه دست ها را می بردند بالا و زیرا پیراهن های سفیدشان را نشان ایرانی ها می دادند. کمی بعد وضع برایشان بدتر هم شد. خبر رسید سرهنگ احمد زیدان، وسط میدان مین کشته شده است. فرمانده سپاه سوم، صلاح قاضی، این را که شنید فرمان عقب نشینی نهایی را داد. بعدها صدام خودش صلاح قاضی را اعدام کرد.

ساعت 11 صبح بود. سوم خرداد 61. خط صفر مرزی زیر پای بسیجی هایی بود که 575 روز تمام انتظار چنین لحظه ای را کشیده بودند. یکی دوید، رفت بالای مناره مسجد جامع و اذان گفت. پایین که آمد، همه می بوسیدنش.

ساعت 14 گوینده رادیو خبر را اعلام کرد: شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز توجه فرمایید.... خرمشهر، شهر خون آزاد شد.... شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز صبر نکردند بقیه اش را بشنوند و ریختند بیرون. هر کس هر جور بلد بود شادمانی می کرد. یک صدای خسته هم داشت سرودی را می خواند که قرار بود در حافظه تاریخ ماندگار شود. ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته...

چند روز بعد، بهروز مرادی داشت روی تابلوی ورودی جدید شهر می نوشت به خرمشهر خوش آمدید - جمعیت: 36 میلیون نفر که گزارشگر تلویزیون رسید و پرسید آقا چرا 36 میلیون؟ و بهروز مرادی جواب داد مگر کل جمعیت الان ایران، 36 میلیون نفر بیشتر است؟

صدام لیوانش روی میز کوبید و به افسرانش فحش داد. توی صورت بعضی هایشان تف انداخت. و توی صورت ساجد الدلیمی که آمده بود چیزی بگوید، کفشش را پرت کرد. بعد خبرنگارها آمدند و مدال های شجاعت را پخش کرد. دوربین ها را که بردند، دوباره شروع شد: این مدال ها فقط برای تسکین افکار عمومی بود، وگرنه هیچ کدامتان لیاقت مدال را ندارید. کاش می کشتندتان و بر نمی گشتید. کاش زیر شنی تانک ها له شده بودید. من رو به روی خودم مرد نمی بینم.ای وای، محمره از دست رفت... و بعد زد زیر گریه.
اسکن ص 41

متن پیام امام خمینی (ره)بعد از آزادی خرمشهر

فتح در دست اوست
بسم الله الرحمن الرحیم
با تشکر از تلگرافاتی که در فتح خرمشهر به این جانب شده است، سپاس بی حد بر خداوند قادر که کشور اسلامی و رزمندگان متعهد و فداکار آن را مورد عنایت و حمایت خویش قرار داد و نصر بزرگ خود را نصیب ما فرمود و این جانب با یقین به آن که ماالنصر الا من عندالله از فرزندان اسلام و قوای سلحشور مسلح که دست قدرت حق، از آستین آنان بیرون آمد و کشور بقیه الله الاعظم - ارواحنا لمقدمه الفدا - را از چنگ گرگان آدم خوار که آلت هایی در دست ابرقدرتان خصوصاً آمریکای جهان خوارند، بیرون آورد و ندای الله اکبر را در خرمشهر عزیز طنین انداز کرد و پرچم پر افتخار لا اله الا الله را بر فراز آن شهر خرم که با دست پلید جنایت کاران غرب، به خون کشیده شده و خونین شهر نام گرفت، تشکر می کنم و آنان فوق تشکر امثال من هستند.
آنان به یقین مورد تقدیر ناجی بشریت و بر پا کننده عدل الهی در سراسر گیتی - روحی لتراب مقدمه الفدا - می باشند. آنان به آرم ما رمیت اذ رمیت و لکن الله رمی مفتخرند. مبارک باد و هزاران بار مبارک باد بر شما عزیزان و نور چشمان اسلام، این فتح و نصر عظیم که با توفیق الهی و ضایعات کم و غنایم بی پایان و هزاران اسیر گم راه و مقتولین و آسیب دیدگان بدبخت که با فریب و فشار صدام تکریتی این ابر جنایت کار دهر به تباهی کشیده شدند، سرفرازانه برای اسلام و میهن عزیز، افتخار ابدی هدیه آوردید و مبارک باشد بر فرماندهان قدرتمند که ستاره درخشنده پیروزی های آنان بر تارک تاریخ، تا نفخ صور، نورافشانی خواهد کرد و مبارک باد بر ملت عظیم الشان ایران این چنین فرزندان سلحشور جان برکفی که نام آنان و کشورشان را جاویدان کردند و مبارک باد بر اسلام بزرگ این متابعانی که در دو جبهه جنگ با دشمنان باطنی و دشمن ظاهری، پیروزمندانه و سرفراز امتحان خویش را دادند و برای اسلام سرفرازی آفریدند و هان ای فرزندان قرآن کریم و نیروهای ارتشی، سپاهی، بسیج، ژاندارمری، شهربانی و کمیته ها و عشایر و نیروهای مردمی داوطلب و ملت عزیز، هوشیار باشید که پیروزی هر چند عظیم و حیرت انگیز است، شما را از یاد خداوند که نصر و فتح در دست اوست غافل نکند و غرور فتح، شما را به خود جلب نکند که این آفتی بزرگ و دامی خطرناک است که با وسوسه شیطان به سراغ آدم می آید و برای اولاد آدم تباهی می آورد و من با آن که به همه شما اطمینان تعهد به اسلام دارم، از تذکری که برای مؤمنان نفع دارد باید غفلت نکنم، چنان چه از نصیحت به حکومت های هم جوار و منطقه دریغ ندارم و آنان می دانند امروز با فتح خرمشهر مظلوم، دولت و ملت پیروزند ما از موضع قدرت سخن می گویند. و من به پیروی از آنان به شما اطمینان می دهم که اگر از اطاعت بی چون چرای آمریکا و بستگان آن دست بردارید و با ما به حکم اسلام و قرآن کریم رفتار کنید، از ما جز خیر و پشتیبانی نخواهید دید و شما بدانید آن قدر که ابرقدرت ها از صدام، این نوکر چشم و گوش بسته پشتیبانی کردند، از شماها که قدرت های کوچک و حکومت های ضعیف هستید پشتیبانی نمی کنند و شما عاقبت این جنایت کار و هم قطار جنایت کارش، شاه مخلوع را به عیان دیده اید.
قدرتهای بزرگ، پیش از آن که از شما استفاده نمایند، از شما طرف داری نمی کنند و شماها را برای منافع خویش به هلاکت می کشند و من نصیحت برادرانه به شماها را برای منافع خویش به هلاکت می کشند و من نصیحت برادرانه به شما می کنم که کاری نکنید که قرآن کریم برای برخورد با شما تکلیف نماید و ما به حکم خدا با شما رفتار کنیم و یقین بدانید که امثال حسنی مبارک مصری و حسین اردنی و دیگر هم جنایت کاران آنان برای شما نفعی ندارند و دین و دنیای شما را تباه می کنند و اگر با نشست های خود بخواهید طرح کمپ دیوید یا فهد را که مرده اند زنده کنید - که ما خطر بزرگ برای کشورهای اسلامی خصوصاً حرمین شریفین می دانیم - اسلام به ما اجازه سکوت نمی دهد و این جانب در پیش گاه مقدس خداوند، تکلیف الهی خود را ادا نمودم. اکنون دست تضرع و دعا به سوی خالق یکتا بلند کرده و به قوای مسلح اسلام و فداکاران قرآن کریم و میهن عزیز ایران دعا می کنم و سلامت و سعادت و پیروزی آنان را خواستار هستم. سلام و درود بی پایان بر فرماندهان قوای مسلح و بر رزمندگان فداکار و بر ملت دلیر ایران عزیز و سرشار از شادی ها. و السلام علی عبادالله الصالحین.
روح الله الموسوی الخمینی. سوم خرداد ماه 1361.
اسکن ص 43

مدال های شکسته

اسکن ص 45-44
ژنرال وفیق السامرایی، جزو افراد بسیار نزدیک صدام حسین محسوب می شد. این سرتیپ اهل سامره، یکی از فرماندهان امور استراتژیک ارتش عراق بود و در دوره ای از جنگ ریاست ضد اطلاعات قدرتمند ارتش عراق را بر عهده داشت. در اواخر جنگ، سامرایی مورد بی مهری قرار گرفت. در نوامبر 1994 (1373) بعد از آن که از کشته شدن توسط مأموران صدام جان به در برد، به سوریه فرار کرد و دست به افشاگری زد. مهم ترین کار او در این زمینه انتشار کتاب حطام البوابه الشرقیه یا ویرانه های دروازه شرقی بود که ابتدا به صورت پاورقی در نشریه سوری ندای رافدین چاپ شد و بعد در سال 1997 توسط شرکت دارالقبس کویت به شکل کتاب منتشر شد.
این کتاب که توسط آقای محمد نبی ابراهیمی به فارسی برگردانده شده، به دلیل جایگاه خاص ژنرال السامرایی در زمان جنگ و نیز روایت دقیق و کامل او، مهم ترین سند عراقی از جنگ تحمیلی است. بخشی از کتاب را که مربوط به آزادسازی خرمشهر است، انتخاب کرده ایم. ژنرال عراقی تعریف می کند که چطور علی رغم تمام آمادگی غافل گیر شده اند.
اسکن ص 47-46
اطلاعات به دست آمده، حکایت از حرکت سریع نیروهای ایرانی از منطقه شرق میسان به طرف جنوب اهواز و تمرکز اساسی آن ها شرق رود کارون داشت. شناسایی از طریق عکس برداری هوایی با هواپیمای میگ 25، با سقف پروازهای مختلف و در حد نیاز از سقف 21 کیلومتر به بالا انجام شد تا خارج از برد موشک های زمین به هوای هاواک (ایران) باشد.
ما هر روز به شواهد و قراینی تازه دست می یافتیم که هم حاکی از قصد حمله ایران بود و هم ما را به تحلیل صحیح و دقیق مراحل حمله و گسترش نیروها، هدایت می کرد. پی گیری حرکت و جابه جایی نیروهای منظم (یعنی ارتش ایران) خیلی سهل و آسان بود؛ زیرا اقدامات واحدها معمولاً بر اساس راه کارهای مشخصی است. برای جابه جایی از حداکثر وسایل ممکن استفاده می کنند، وسایل ارتباطی بی سیم به کار می برند و به صورت گسترده به اقدامات ستادی نیاز دارند. در حالی که دست یابی به اطلاعات درباره حرکت و جابه جایی نیروهای سپاه پاسداران مشکل تر و پیچیده تر بود؛ چون مانور آن ها با حداقل وسایل نقلیه غیرنظامی و با سرعت زیاد انجام می شد.
به هر حال ما به منطقه اصلی خطر پی بردیم. در منطقه شرق بصره - محمره (خرمشهر) بیش ترین نیروی زرهی، پیاده، توپ خانه و موشکی (ایران) استقرار یافته بود. معلوم شد نیروهای ایرانی قصد دارند از شمال دار خوین عبور کنند و با توسعه حمله در شرق، در سمت جاده محمره (خرمشهر) - اهواز پیش روی خود را در غرب به سوی مرزهای بین المللی ادامه دهند.
مواضع دفاعی آنان یک خاک ریز - که آن را سد نگه داری می گفتند - و هدف اصلی شان، قطع تماس نیروهای مدافع شهر و محاصره آن ها بود.
با بازدیدهای مفصل از منطقه متوجه شدم نیروهای ما در فاصله پنج کیلومتر از کرانه غربی رودخانه، در منطقه ای که بنا بود عملیات عبور انجام شود، مستقر هستند. از این رو در یکی از گزارش های اطلاعاتی، پیشنهاد کردم به نیروها تفهیم شود که به طور کامل بر ساحل غربی رود کارون مسلط شوند.
متعاقباً فرماندهی کل نیروهای مسلح به صورت کتبی، دستوری صادر کرد که شامل همان پیشنهاد می شد. دو طرف، به تمرکز نیروها و تدارک نبردی که به حق می توان گفت بزرگ ترین عملیات تا آن تاریخ بود، ادامه می دادند.
ما گزارش های مفصلی حاوی اطلاعات کافی درباره بسیج و تمرکز نیروها و تکمیل و گسترش آمادگی ها، در اختیار فرماندهی کل گذاشتیم. مقرر شد نیروهای لشگر سوم زرهی به فرماندهی سرتیپ ستاد جواد اسعد شیتنه در محور محمره (خرمشهر) - اهواز پخش شوند. به این لشگر دستور داده شد برای پاتک به سر پل های ایران، به محض شروع عملیات عبور ایران (از رودخانه) آماده باشد.
ما ساعت و تاریخ حمله ایران را ساعت یک بامداد روز 30 آوریل 1982، یعنی یک ساعت بعد از نیمه شب 29 آوریل 1982 برآورد کردیم. مقر فرماندهی کل - که ما هم جزیی از آن بودیم - به قرارگاه مقدم واقع در الدریهمیه در غرب بصره منتقل شد و جلسه ای با شرکت رییس ستاد ارتش، ارتشبد عبدالجبار خلیل شنشل، فرمانده سپاه سوم، سرلشگر ستاد صلاح القاضی و رییس و استخبارات ارتش تشکیل شد.
من هم در آن جلسه حضور داشتم. در این جلسه موضوعات مربوط به حمله مورد بحث قرار گرفت. آن گاه صلاح القاضی عازم قرارگاه مقدم سپاه در الکباشی واقع در شرق بصره شد؛ در حالی که به فکر ما خطور نمی کرد که به زودی به دستور صدام تیرباران خواهد شد.
پس از نیمه شب، علایم آشکاری درباره آغاز عبور نیروهای غیرنظامی (سپاه پاسداران) از رودخانه و احداث پل، دریافت کردیم. فوراً اطلاعات به سپاه سوم ابلاغ شد. اما سرتیپ ستاد جواد اسعد شیتنه، فرمانده لشگر سوم زرهی، این اطلاعات را تأیید نکرد. آن گاه مدیر استخبارات شخصاً تلفنی با او صحبت کرد. جواد اسعد در جواب گفت که چیزی مشاهده نمی کند. مدیر استخبارات در جواب به او گفت عملیات عبور نیروهای ایرانی از رودخانه به احتمال یک میلیون در صد شروع شده است اما فرمانده لشگر سوم زرهی هیچ اقدامی نکرد تا این که با قدرت هر چه تمام، سر پل (به وسیله نیروهای ایرانی) زده شد و تهاجم به مواضع مقدم لشگر توسعه یافت و لشگر به جای این که طرح و برنامه مقرر را اجرا کند، شروع به عقب نشینی کرد.
جواد اسعد نه خائن بود، نه توطئه گر و نه بزدل؛ اما او بدون این که دارای یک شبکه ارتباطی مناسب و یا ایستگاه های دیده بانی و کنترل باشد، روی نظر و عقیده خودش پافشاری کرد. او اشتباه فاحشی مرتکب شد که از نظر قانونی جرم است؛ به ویژه که اقدام او موجب ایجاد شکاف خطرناکی در دفاع استراتژیک شد و جنگ را در مسیر دشواری قرار داد.
شرایط به نفع نیروهای ایرانی که با چندین لشگر از نیروهای سپاه پاسداران و نیروهای زرهی ویژه، وارد عمل شده بودند، تغییر کرد. آن ها به تازگی با روحیه عالی، نبردهای منطقه دزفول - شوش را پشت سر گذاشته بودند.
حملات انبوه موشک های لونا در تحقق هر گونه نتیجه ای ناکام ماند. نیروهای ایرانی برای رسیدن به خاک ریز اصلی، عملیات خود را ادامه دادند. نیروهای ما به سمت مرزهای شرق بصره عقب نشینی کردند. سرانجام مرحله بعدی حمله به خاک ریز برای قطع تماس محمره (خرمشهر) و محاصره نیروهای عراق در آن صورت گرفت. فرمانده کل می بایست اقدامی می کرد؛ اما آن هم کاری از دستش بر نمی آمد.
روز ششم ماه می 1982 بود که برای بررسی وضعیت خاک ریز اصلی به آن جا رفته بودم. دیدم از نظر دفاعی بسیار ضعیف است. تعدادی زره پوش در کنار خاک ریز عقب برای تأمین آتش مسلسل های سنگین وجود داشت. بالای یکی از این زره پوش ها رفتم. هیچ دیده بان یا پست نگه بانی را در جلوی خاک ریز ندیدم. حتی متوجه شدم که موانع، یعنی سیم های خاردار و میدان های مین نیز ضعیف هستند. در کنار این خاک ریز، واحدهای ناهماهنگ با ترکیبی نامنظم استقرار یافته بود که باید از مهم ترین منطقه در آن زمان دفاع می کرد. به بصره برگشتم و نامه ای با امضای مدیر استخبارات برای فرمانده کل نیروهای مسلح تنظیم کردم. در آن نسبت به ضعف مواضع دفاعی محمره (خرمشهر) هشدار دادم. بلافاصله به مقر شعبه حزب (بعث) در بصره احضار شدم. در آن جا اعضای فرماندهی کل و دفتر نظامی، تشکیل جلسه داده بودند. فرمانده لشگر یازده پیاده، سرتیپ ستاد سعید محمد فتحی که مأموریت دفاع از اطراف محمره (خرمشهر) را به عهده داشت، نیز احضار شده بود. میان من و او بر سر ضعف حالت دفاعی بحث و مشاجره در گرفت. او نظرات مرا رد کرد و گفت شرایط دفاعی بسیار عالی و مستحکم است. مدیر استخبارات فرماندهی به او گفت امیدوارم که نظرات سرهنگ وفیق درست نباشد.
بعد از گذشت چند روز از این دیدار، رییس ستاد و مدیر استخبارات ارتش در دفتر مدیر سازمان استخبارات منطقه جنوبی در بصره با هم ملاقات کردند. رییس ستاد ارتش از من خواست نظرم را درباره وضعیت دفاعی محمره (خرمشهر) بیان کنم. به او گفتم با توجه به ضعف این مواضع دفاعی، نیم ساعت هم نمی تواند مقاومت کند. او از گفته من رنجید و گفت پس چه کار باید کرد؟!
چند روز نگذشته بود که بار دیگر آن دو در صبح یک روز به همان مکان قبلی آمدند. پیدا بود که شب قبل اصلاً نخوابیده اند. شنشل گفت وفیق! نزدیک بود با حمله دیشب به مواضع دفاعی محمره (خرمشهر) همه چیز از دست برود. گفتم این ابتدای حمله است
ساعت ده شب 23 یا 24 ماه می 1982 خود را به نزدیکی خاک ریزی که خط اصلی دفاع از محمره (خرمشهر) بود، رساندم. در آن موقع حمله ایران به این خاک ریز شروع شده بود. تبادل آتش ادامه داشت، اما مدت زیادی از شب نگذشت که تیراندازی قطع شد. من یقین پیدا کردم که مقاومت نیروهای ما در هم شکسته شده و نیروهای ایرانی خاک ریز را تصرف کرده و به پیش روی خود ادامه می دهند.
بدین ترتیب ارتباط محمره (خرمشهر) و نیروهای مدافع آن قطع شد و نیروها به محاصره در آمدند و صدها تن از افسران و سربازان، ناگزیر خود را به شط العرب (اروند رود) که عرض آن بیش از 600 متر است، انداختند تا بلکه بتوانند به ساحل دیگر برسند و از اسیر شدن نجات یابند. اما تعداد زیادی از آن ها در رودخانه غرق شدند.
هنگامی که خبر به صدام رسید، به لشگر هفتم پیاده به فرمانده سرلشگر ستاد میسر ابراهیم الجبوری - که در آن هنگام سرتیپ بود - دستور داد محاصره شهر را بشکند و با نیروها تماس برقرار کند وگرنه او و اعضای ستاد لشگر همگی اعدام خواهند شد. این خواسته صدام، امری ناممکن بود. در نتیجه لشگر نتوانست پیش روی کند و شکست خورد. اما صدام برای اولین بار در اجرای حکم اعدام درنگ کرد؛ این در حالی بود که او در اعدام فرمانده سپاه (سوم) سرلشگر ستاد صلاح القاضی و فرمانده لشگر سوم زرهی سرتیپ ستاد جواد اسعد شیتنه و سرتیپ نزار نقش بندی و سرهنگ عبدالهادی از تیپ 412 پیاده شتاب به خرج داده بود.
اسکن ص 49-48