روایت نزدیک

فرهنگ سرای پایداری‏

چو ایران نباشد، تن من مباد

شهاب الدین صابونچی
اسکن ص 22
هوا ساکن بود. از همان اول صبح گرما شروع شده بود. محمد نورانی و بچه ها چند نفری پشت سیل بند نشسته بودند. توی دشت صاف نمی شد رو به روی تانک ها در آمد. ناچار بودند پشت سیل بند منتظر بنشینند تا تانک ها برسند. بی سیم دست نورانی بود. با بی سیم، خبر جاهای دیگر را از محمد جهان آرا می گرفت و به بچه ها می گفت؛ بچه های توی گمرک دارند چه کار می کنند، چهارراه کشتارگاه چه خبر است، و از این حرف ها. باید می دانست که یک وقت محاصره نشوند. سه نفر با آرپی جی، چهار نفر با ژ-3، یک نفر هم با ام-1؛ سه روز با همین وضع منتظر رسیدن تانک ها بودند.
معرفی
محمد علی نورانی، پیش از آغاز رسمی جنگ در نقاط مرزی نبرد با عراقی ها حضور داشته و تا یک سال بعد از آتش بس هم در منطقه مانده است. با آیه قرآن شروع می کند فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما و بعد شعر فردوسی را می خواند چو ایران نباشد، تن من مباد.
آغاز تحرکات نظامی عراق
از چند ماه قبل، شاهد رفت و آمد نیروهای نظامی عراق در نوار مرزی بودیم. کم کم این رفت و آمدها تبدیل شد به استقرار یگان های رزمی و مکانیزه و توپ خانه. سرباز آوردند، اردو زدند، خاک ریز زدند، خندق کندند، گشت شبانه و روزانه گذاشتند. مسافرینی هم که از کویت می آمدند، خبر می آوردند که در عراق از تنومه و بصره تا پشت مرزهای شلمچه نیرو چیده اند. خود ما هم که در پاسگاه های مرزی مستقر بودیم می دیدیم و مشخص بود. ما 10 روز قبل از حمله رسمی عراق، وارد جنگ شدیم.
و سپاه خرمشهر تشکیل شد
اسکن ص 23
ما جزو بچه های انقلاب بودیم. بعد از انقلاب هم که قضیه گروهک خلق عرب پیش آمد، خودمان با بچه ها از شهر محافظت می کردیم. آن موقع هنوز سپاه در خرمشهر تأسیس نشده بود، بچه های خرم آباد به فرماندهی فردی به نام آقای نوری و بچه های تهران به فرماندهی شهید ناصر جنگروی در خرمشهر مستقر بودند. بعد از غائله گروهک خلق عرب، بین بچه های انقلابی و متعهد شهر تجمعی ایجاد شد و رأی گیری کردند و شورای فرماندهی سپاه خرمشهر را تعیین کردند. محمد جهان آرا، عبدالرضا موسوی، آقای احمد فروزنده، بنده و چند نفر دیگر به عنوان شورای فوماندهی سپاه خرمشهر انتخاب شدیم.
از کارهای جهادی تا جهاد مسلحانه
انقلاب که شد، اوضاع روستاهای ما خیلی به هم ریخته بود و مردم با فقر معیشتی شدیدی زندگی می کردند. عراق هم روی روستاهای عرب نشین خوزستان خیلی کار می کرد. با برنامه ای که در سپاه خرمشهر ریختیم و به دستور شهید جهان آرا، قرار شد من و یکی دیگر از دوستان، مسؤولیت رسیدگی به امور روستاها را به عهده بگیریم. هنوز جهاد سازندگی تأسیس نشده بود. می رفتیم به روستاها و با امکاناتی که آن موقع از دادگاه انقلاب خرمشهر در اختیار ما می گذاشتند، در روستاها نهر می کندیم، جاده می کشیدیم، با تراکتور شخم می زدیم، بذر تهیه می کردیم، کود می دادیم و خلاصه کارهای جهادی می کردیم. کار ما این بود که در روستاهای حاشیه کارون و روستاهای مرزی خرمشهر، کار کشاورزی و عمران روستایی می کردیم. تا این که درگیری های مرزی شروع شد و کار جهادی را کنار گذاشتیم و اسلحه دست گرفتیم.
به حرف مان گوش ندارند
ما در سپاه خرمشهر و شهربانی و ژاندارمری گزارش های متعددی از اوضاع مرزی تهیه کردیم ولی هیچ کس در کشور نگفت شمایی که الان دشمن در مقابلتان صف آرایی کرده و به عنوان سپاهیان مرزی مشغول دفاع هستید، بیایید این هم 4 تا اسلحه یا 6 تا تیربار. علی رغم آن همه فریاد، دولت مرکزی به ما نرسید و روزهای آخر سقوط خرمشهر، آقای شمخانی که آن زمان فرمانده سپاه خوزستان و جنوب بود، بعد از حادثه مدرسه دریابد رسایی و جلسه فردایش، نامه بسیار تندی به مسؤولین کشور نوشت که سند مظلومیت ما در آن روزگار است.
سر کله تانک ها هم پیدا شد
روز دهم مهرماه، جنگ سختی در گرفت. تانک های عراقی وارد خرمشهر شدند، نیروهای تکاور هم وارد شدند. شهر را کوبیدند. روز دهم صدام گفته بود باید شهر را بگیرید. فرمانده هاشان پشت پل مستقر شده بودند و نیروها را هدایت می کردند به داخل شهر. تا یک یگان رزمی را می زدیم، یگان بعدی می آمد. وضعیت جوری شده بود که یک گردان رزمی که وارد می شد بچه ها 6-5 نفر را می زدند و بقیه فرار می کردند. ما هنوز توی ذوق و شوق این پیروزی بودیم که ناگهان وسط دود می دیدیم یک گردان رزمی تازه دارد می آید. فرار می کردیم و در کوچه پس کوچه ها کمین می کردیم و دوباره عراقی ها را پس می زدیم باز هم از اول. آن روز ما 32 تانک دشمن را زدیم. یگان های تکاور پیاده عراق و یگان های گارد ریاست جمهوری را در کوچه پس کوچه ها قتل عام کردیم. کشته هاشان همین طور در سطح شهر پراکنده بودند.
مدرسه دریابد رسایی
همان شب بچه ها در مدرسه دریابد رسایی جمع شدند که استراحت کنند. یادم هست آن شب غذای بچه ها نفری یک نان و نصف کتلت بود. آن قدر خسته بودند که همان طور با لباس تو حیاط مدرسه اسلحه را زیر سرشان گذاشتند و خوابیدند. دشمن هم گرای مدرسه را گرفت و همه را قتل عام کرد. بچه های آغاجاری، بچه های اعزامی تهران، بچه های خرمشهر، همه تکه پاره شدند و گوشت و پوست شان به در و دیوار مدرسه چسبید. بعد جهان آرا آمد و با هم بدن ها را جمع کردیم. یک عده را به بیمارستان و عده ای را به قبرستان شهر بردیم.
هیچ کس به داد ما نخواهد رسید
فردا صبح جهان آرا بچه ها را توی مدرسه ای در کوی بهروز جمع کرد و سخنرانی کرد. گفت ببینید! تا امروز جنگیدید، غیرت خودتان را نشان دادید. تعهدتان را به اسلام و این مملکت نشان دادید، ولی از این لحظه به هیچ مسؤولیتی در قبال سپاه و قانون ندارید و بدانید که هیچ کس هم به داد ما نخواهد رسید. هر کسی می خواهد برود، برود. هیچ مشکلی نیست. من خودم می مانم و تا آخرین قطره خونم از شهر دفاع کنم. هر کسی که با من بماند مطمئن باشد چیزی جز شهادت نصیبش نمی شود.
اسکن ص 25
مقاومت با گوشت و پوست و استخوان
جنگ که شد ما بلند شدیم، رفتیم توی شهر. بعد از حادثه مدرسه دریابد رسایی و جلسه فردایش، سه گروه شدیم. یک گروه شهید رضا دشتی داشت، یک گروه هم شهید علی هاشمیان داشت و یک گروه هم من. مردم با گوشت و پوست و استخوان ایستاده بودند.
مردم خرمشهر هیچ آموزش نظامی ندیده بودند. اطلاعات خود من درباره جنگ در حد چیزهایی بود که در فیلم های سینمایی دیده بودم. مثلاً دیده بودم که سربازان بالای پشت بام ها می روند و مثلاً تیربار مستقر می کنند و سرکوچه ها مثل پارتیزان ها کمین می گذارند و... .
کربلا
مثل کربلا همه جور شهیدی داشتیم. جوان 13 ساله ای بود به نام بهنام محمدی، یک بچه کوچک کوتاه قد معمولی که دوش به دوش بچه های رزمنده می جنگید. اسلحه نداشت. کارش این بود که می رفت وضعیت نیروهای دشمن را شناسایی می کرد که در کدام خیابان و کوچه و خانه مستقرند. بچه زرنگ و زبلی هم بود و از پشت بام ها و دیوارها می رفت و شناسایی می کرد و خبر می آورد. من برادر 13 ساله ای داشتم به نام رسول که بدون اسلحه، دوش به دوش ما می جنگید. مثلاً یک کیسه پر از نارنجک و خشاب بر می داشت و به رزمنده ها می رساند یا آرپی جی هایشان را مسلح می کرد و خرج می گذاشت. چند بار هم نزدیک بود عراقی ها دستگیرش کنند. یک بار که بهنام محمدی برای شناسایی رفته بود، عراقی ها او را گرفته بودند و گفته بودند این جا چه می کنی؟ گفته بود دنبال مامان و بابام می گردم، گم شان کرده ام. عراقی ها هم او را زده بودند و گفته بودند بدو برو دیگر پیدایت نشود و او دوید و آمد و به ما خبر داد که عراقی ها فلان جا هستند. هر دوی این ها در خرمشهر شهید شدند. رسول تیر خورد، بهنام ترکش.
پیرمردهای کربلا را در خرمشهر داشتیم. زنان کربلا را هم. یک نفر داشتیم از خانواده پورحیدری که دو پسرش شهید شده بودند، پدر خانواده هم اسیر شده بود. مادر خانواده مانده بود در شهر و مسجد جامع برای رزمنده ها غذا درست می کرد، لباس می شست و به نیروها روحیه و دل داری می داد.
اسکن ص 26
آخرین سرباز
بیست و چهارم مهر ماه زخمی و از شهر خارج شدم. من را بردند بوشهر و از آن جا هم تهران. خرمشهر در 4 آبان سقوط کرد. بچه ها که از خرمشهر خارج می شوند ابتدا به سمت پل خرمشهر می آیند. نیروهای عراقی هم مدام از آن طرف زیاد می شوند. یکی یکی کوچه ها و محله ها را تخلیه کنید. بچه ها علی رغم نارضایتی مجبور می شوند عمل کنند. در نزدیکی میدان فرمانداری خرمشهر، امیر رفیعی با تعدادی از بچه ها از شهر دفاع می کنند و امیر زخمی می شود. بچه ها تصمیم می گیرند او را عقب بیاورند، اجازه نمی دهد. تیربار خودش را در میدان فرمانداری کار می گذارد و می گوید من یک نفره جلوی این ها را می گیرم. شما زیر آتش من از پل عبور کنید. بعدها در فیلمی که تلویزیون عراق نشان داده بود دوستان دیده بودند، عراقی ها در حالی که مهماتش تمام شده، به سویش می آیند و حسابی می زنندش. تا امروز هم از او اثری نیست.
عملیات بیت المقدس
تا چند روز قبل از عملیات، به دلیل جراحتی که در طریق القدس برداشته بودم، در بیمارستان شریعتی تهران بستری بودم. از طریق دوستان خبردار شدم که عملیات نزدیک است. با اصرار خودم را مرخص کردم و به خوزستان رفتم. وقتی رسیدم، بچه ها اردو زده بودند و چون برادرم فرمانده تیپ بود، در کنارش در ستاد تیپ مشغول سازماندهی و برنامه ریزی شدم.
آزادی
سوم خرداد که یگان ها از قسمت های مختلف به سمت خرمشهر حرکت کردند، به ما خبر دادند که تعدادی سرباز عراقی، لب رود خانه کارون جمع شده اند و با تکان دادن پارچه سفید قصد تسلیم شدن دارند. به اتفاق احمد فروزنده که آن زمان فرمانده اطلاعات تیپ بود، رفتیم لب رودخانه و دیدیم که تعداد زیادی عراقی زیرپوش هاشان را تکان می دهند، طوری که ما شک کردیم که نکند توطئه باشد.
بعد که مطمئن شدیم خطری وجود ندارد، آن ها را به این طرف آوردیم. چیزی که خیلی سنگین تمام شد، وقاحت نیروهای عراقی بود که آمده بودند تسلیم شوند ولی چمدان هایی از اثاثیه سرقتی مردم خرمشهر را با خودشان آورده بودند.
اذان
من و شهید فتح الله افشاری اولین نفراتی بودیم که وارد خرمشهر شدیم. توی کانالی که عراق کنده بود، جلو رفتیم. چند تا عراقی بودند که دو نفرشان در درگیری کشته شدند و بقیه هم فرار کردند. خودمان را رساندیم به مسجد جامع و با شهید افشاری رفتیم بالای مناره. شهید افشاری یک پرچم برد بالای مناره نصب کرد و همان جا اذان گفت.
متن نامه علی شمخانی، درباره خرمشهر
و انزلنا الحدید فیه باس شدید. مسؤولین، مسلمین، به داد ما برسید، این چه سازمان رسمی شناخته شده ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ نیروهای شهادت طلب پاسدار را آموزش ندادید، مسامحه کردید، چوبش را از خدای عزوجل خوردید و خواهید خورد. چه باید بگویم که شاید شما را به تحرک وابدارم؟ این را بگویم که از 150 پاسدار خرمشهر تنها 30 نفر باقی مانده. بگویم که ما می توانیم با 30 خمپاره، خونین شهر را برای 30 ماه نگه داریم و امروز 30 تفنگ نداریم و حال آن که سازمان های غیر رسمی، با امکانات فراوان بر ما آن می رانند که باید برانند.
واقعیت این است که ارتش امروز ما نمی تواند بدون وجود سپاه پاسداران و برعکس، کوچک ترین تحرکی داشته باشد. من را وقت آن نیست که بگویم تا به حال چه کارهای متهورانه ای انجام داده ایم. خدا می داند که ما تانک های دشمن را لمس کرده ایم. فغان های زنانه آن ها را در شبیخون های خود شنیده ایم. سایه ما به حول خدا و مکتب اسلام، همواره مورد حملات سلاح های سنگین دشمن بوده و هست و دشمن هرگز نتوانسته است اسیر ما را تحمل کند. اسرای پاسدار یا از پشت تیرباران شده یا زیر تانک ها له و لورده گردیده اند. پناهندگان عراقی، همواره ترس نیروهای دشمن از پاسداران انقلاب را به عنوان یک معجزه الهی مطرح می کنند. سلاح را به دست صالحین بدهید. تا به حال، دشمن حسرت گرفتن یک اسلحه کمری از پاسداران را به دل داشته و خواهد داشت. ما شهدای زنده فراوان داریم. ما برپادارندگان کربلای 30 روزه خونین شهریم. ما بهشت را زیر سایه شمشیرها می بینیم. شهدای 25 روزه ما هنوز دفن نشده اند، به داد ما برسید.
مانیاز به اسلحه و امکانات داریم. ما در راه خدا جان داریم که بدهیم. امکانات دادن جان را نداریم. به خود بیایید. فریادهای پاسداران از فقدان امکانات، بر ما زمین و زمان را تنگ کرده است. خستگی زیاد مانع از ادامه نوشتن من می شود. ولی باز هم باید بدانید که ما شهیدان زنده ای هستیم که به نبرد خویش علیه مردگان زنده ادامه خواهیم داد. اگر وساطت کنید و ما را به حدید خداوند مسلح سازید، فضرب الرقاب خویش را تا سقوط دولت بعث عراق و دیگر زورمندان و قلدران ادامه خواهیم داد وگرنه تا آن زمان مبارزه خواهیم کرد که شهید شویم و تکلیف شرعی خویش را به جای آوریم.
اسکن ص 31-30

روزهای خرمشهر

31 شهریور؛ همه چیز از ده روز پیش شروع شده. هنوز کسی باورش نشده که جنگی دارد شروع می شود. می گویند زد و خورد است. لب مرزها معمولا پیش می آید؛ همه جای دنیا.
زد و خورد؟
زد و خورد یعنی چه؟ جماعت دارند با تفنگ و نارنجک و آرپی جی هم دیگر را می کشند. یک جنگ تمام عیار است.
با همه این ها مردم شهر دارند زندگی شان را می کنند. بچه ها آماده می شوند که بروند مدرسه. یکی دو ساعتی از ظهر گذشته، همه چیز آرام است. چند دقیقه بعد صدای گوش خراشی می آید. چند دقیقه بعدتر یکی دیگر. بعد یکی دیگر. بعد چند تا چند تا با هم. در یک آن، همه چیز به هم می ریزد.
کی باورش می شود جنگی شروع شده؟
مردم هاج و واج می ریزند توی خیابان ها. هر طرف را که نگاه می کنی جنازه تکه و پاره ای می بینی. کشته ها را می برند مسجد جامع. اما تعدادشان زیاد می شود، نمی شود آن جا نگه شان داشت. می برند گورستان. گورها تند تند کنده می شوند، تندتر پر می شوند. شهر دارد به تلی از خاک تبدیل می شود. خون کف خیابان ها و کوچه ها را پوشانده. خمپاره و توپ ها تمامی ندارند.
روز دوم است. آتش توپ خانه عراقی ها بیش تر شده. امان نمی دهند. یک ریز شهر را می زنند. می خواهند مردم، شهر را خالی کنند. دارند موفق می شوند. اگر همین جوری ادامه بدهند، دیگر هیچ کسی در شهر باقی نمی ماند؛ یا فرار می کنند یا کشته می شوند. کانال های آب و دکل های برق را هم زدند. شهر تاریک شد.
قبرستان پر شده است. کشته ها زیادتر. دیگر نمی شود برای هر نفر یک گور کند. گودال بزرگی کنده اند، جسدها را- البته اگر به چند تا تکه گوشت و چند تا استخوان بشود گفت جسد - می ریزند توی گونی و می اندازند توی گودال.
جاده های منتهی به خرمشهر غلغله است. هر کی هر چه توانسته برداشته، دست زن و بچه اش را گرفته و راه افتاده. کجا؟ فرقی نمی کند. اهواز، آبادان،... هر جایی که از توپ و تفنگ خبری نباشد.
دم در مسجد هم شلوغ است. جماعتی منتظر ایستاده اند تا وسیله ای بیاید و از این جهنمی که درست شده بیرون ببردشان.
آن هایی که می خواهند بمانند خیلی کم اند. بیشترشان پدر و مادر جوان هایی هستند که رفته اند سر مرز.
دو نفر پشت یک جیپ که قبضه توپ 106 دارد ایستاده اند و دارند تند تند شلیک می کنند.
یکی از راه می رسد به شان می گوید هر چند تا گلوله که شلیک کردید، جایتان را عوض کنید. اگر نکنید ردتان رامی گیرند و می زنندتان.
یکی از آن دو نفر که از بس شلیک کرده گوشش سنگین شده، داد می زند خودمون واردیم. خسته است، کلافه است، حوصله نصیحت شنیدن ندارد. سه تا گلوله دیگر که می زنند جیپ می رود رو هوا. کاش حرف آن یارو را گوش می دادند.
شهردار گشت می زند ببیند چه خبر است. نزدیک کارخانه آسفالت دو تا افسر ارتشی و چند تا سرباز می بیند که ایستاده اند کنار دو تا تانک. لب هاشان از تشنگی ترک خورده. پوست صورتشان از آفتاب بر آمده. گلوله تانک و خمپاره است که بی امان می خورد این ور و آن ور. جم بخوری رفتی رو هوا. افسر خسته بود، کلافه بود. گفت بابا ما تا کی این جا بجنگیم؟ ما رو با دو تا تانک گذاشتن این جا که جلوی عراقی ها رو بگیریم. عراقی ها هیچی نداشته باشن لااقل 100 برابر ما تانک دارن. نه آرپی جی به اندازه داریم، نه گلوله تانک. دست خالی که نمی شه با این لعنتی ها جنگید.
شهردار به جهان آرا خبر می دهد. جهان آرا دو سه نفر را می فرستد کارخانه آسفالت؛ با آرپی جی.
هر جایی جلوشان را بگیری، از یک جای دیگر می آیند جلو. بومب بومب تمامی ندارد. گوش همه سوت می زند.
چند نفر از بچه های سپاه شبانه رفته اند جاده اهواز- خرمشهر، شناسایی. هوا خیلی تاریک است. چشم، چشم را نمی بیند. قیژ قیژ شنی تانک می آید. فکر می کنند تانک های خودی اند. اهمیت نمی دهند. چند دقیقه بعد که دوباره صداها رامی شنوند یادشان می افتد که اصلاً تانک های خودمان این طرف نیستند. دوزاری شان می افتد که عراقی ها هستند. دارند می آیند طرف شهر. به دو برمی گردند طرف شهر که خبر بدهند. نزدیکی صبح چند نفر با دو سه تا قبضه توپ 106 می روند جلوی تانک ها را بگیرند.
اسکن ص 33-32
بچه ها پشت سیل بند منتظر رسیدن عراقی ها هستند. سه روز است منتظرند. پس کی می آیند این لعنتی ها؟ صبح چهارمین روز می آیند؛ با آرایش هلالی. به اندازه کافی که نزدیک می شوند بچه ها به شان شلیک می کنند. تند تند می زنند. فایده ای ندارد، تمام نمی شوند. همین طور می آیند جلو. بچه ها خسته تر می شوند. حتی شاید ناامید می شوند. حرص شان در آمده. یکی می گوید هی! بچه ها! نگاه کنین دارن از سمت راست به عراقی ها شلیک می کنن. یعنی کی ان؟ یکی دیگر می رود سمت راست ببیند کی دارد تیراندازی می کند. بر که می گردد برق شادی توی چشماش هست. داد می زند. ذوق می کند. شلوغ بازی در می آورد. می گوید که احمد شوش و هفت هشت تا از بچه ها هستند. همه روحیه می گیرند. روی لب های ماسیده شان لبخند می نشیند. آخرین بار کی خندیدند؟
اما چند ساعت بعد گلوله های آرپی جی تمام می شوند. هر چی بی سیم می زنند کسی به دادشان نمی رسد. دل تو دل بچه ها نیست. نمی خواهند عراقی ها این جا را ازشان بگیرند. کلی بدبختی کشیده اند تا نگه ش داشته اند. تانک های عراقی ها از سه طرف به سیل بند نزدیک شده اند. آن وسط، خدا یکی را می فرستد کمک شان. یک جیپ آهو از راه می رسد. همت الله رودباری می دود طرف جیپ و دو سه تا صندوق گلوله آرپی جی. می آورد پیش بچه ها.
بچه ها هر چند دارند از خستگی می میرند اما جان تازه ای می گیرند. دست به کار می شوند.
بچه ها باید برگردند عقب. برمی گردند. پشت شان به عراقی هاست و آن ها هم نامردی نمی کنند و حسابی تیر می زنند. یک تیر می خورد به پای بهرام احمدی. بهرام می نشیند کنارش. دارند فکر می کنند چه طور بهرام را با آن هیکل درشتش بکشند عقب. راهی نیست. کسی نای راه رفتن ندارد چه برسد به کول گرفتن یکی دیگر، آن هم به آن سنگینی. بهرام به محمد می گوید ممد تو رو به خدا یه تیر بزن تو کله م. نذار دست عراقی ها بیفتم. شما معطل من نشید، برید. محمد گریه اش گرفته. به هر بدبختی ای که شده می برندش عقب.
هفده نفر از بچه های سپاه پشت نهر عرایض سنگر گرفته اند. همان جا که ایستاده اند قبلاً پلی بوده و خود بچه ها چند روز پیش منفجرش کردند تا عراقی ها نتوانند به راحتی از نهر رد بشوند. بعد از چند روز انتظار بالاخره سر و کله عراقی ها پیدا می شود. خورشید تازه دارد طلوع می کند که می آیند. 200، 300 نفری می شوند. هنوز نیامده بچه ها حسابشان را می رسند. یوسف فرخیده را می زنند. اولین شهید گروه هفده نفره می شود.
36 ساعت است که تمام خوراکی هایشان تمام شده. گرسنگی از پا در آورده شان. تا شهر راه زیاد است و کسی توان رفتن ندارد. دیگران هم که خودشان آن قدر بدبختی دارند که یادشان نمانده این ها بی غذا مانده اند. دو سه نفر می روند توی روستایی در آن نزدیکی و از توی مغازه ها چیزی برای خوردن برمی دارند. پول چیزهایی که برمی دارند را می گذارند همان جا روی پیش خوان مغازه ها.
اسکن ص 35-34
آن طرف عراقی ها کفری شده اند. با این همه امکاناتی که دارند - هر چه می خواهند دارند - یک هفته از شروع حمله شان گذشته و هنوز نتوانسته اند وارد خرمشهر بشوند. این طرف جهان آرا چند روز است نشسته پشت بی سیم و با هر کسی که فکر می کند کاری از دستش برمی آید تماس می گیرد. درخواست می کند، خواهش می کند، التماس می کند. گریه اش گرفته. کسی کمکی نمی کند.
یکی به محمد نورانی بی سیم می زند که بابا این ها همه شون خوابن. هر کاری می کنم بیدار نمی شن.
محمد می گوید باید بیدار شن. یعنی چه خوابیدن.
- هر کدوم شون رو که بیدار می کنم تا می رم سراغ بعدی، دوباره خوابش می بره.
محمد بغض کرده، داد می زند نباید بخوابن. لااقل اون جا نباید بخوابن. کماندوهای لعنتی می آن سرشون رو می برن.
بچه ها را می برند سمت ساختمان های پیش ساخته و توی ردیف آخر ساختمان ها می گذارند کمی بخوابند. همین جوری هم نیرو کم است، چه برسد به این که چندتاشان با هم بخوابند. چاره ای نیست. خب خوابشان می آید.
محمد نورانی بعد اذان صبح خودش را می رساند به بچه ها، توی ساختمان های پیش ساخته. بی سیم به دست تکیه می دهد به دیوار و ایستاده چرتش می برد. از خواب می پرد. از ساختمان های رو به رو تیراندازی می کنند. محمد فکر می کند نیروهای کمکی آمده اند. به شان علامت می دهد که تیر نزنید ما این جاییم. سروصدا نکنید بچه ها خوابند. از ساختمان روبه رو رگبار آتش می گیرند سمت محمد و ساختمانی که بچه ها توش خوابیدند. عراقی ها، عراقی ها این جان. تو رو خدا بیدار شین.
پانزده متر آن طرف تر عراقی ها هستند. جنگ تن به تن شروع می شود.
بچه ها باید عقب بکشند. بدترین اتفاقی که ممکن است برایشان بیفتد این است که اسیر شوند. عراقی ها دارند تند تند پشت سرشان می آیند. تیر می اندازند و می آیند. بهروز گلوله آرپی جی به زمین می زند. گرد و خاک بلند می شود. توی گرد و خاک خودش را گم و گور می کند.
یک وانت با سرعت می آید. محمد نورانی را که می بیند ترمز می کند. از ماشین پیاده می شوند. یکی از بچه ها دو تا از دیده بان های ارتشی را با خودش آورده. دیده بان ها مختصات صف تانک های عراقی ها را می گیرند، بی سیم می زنند به دوستانشان که تو جاده آبادان پشت یک کاتیوشا نشسته اند و منتظر دستور آتش هستند. دیده بان ها گرا می گیرند، کسی باورش نمی شود. دستور آتش می دهند، کسی باورش نمی شود. دود غلیظی از طرف تانک ها می رود هوا و یک ردیف ازشان منفجر می شوند. باورش سخت است. اما باید باور کرد. اولین کمک رسید. بعد از این همه دلهره و التماس و ناامیدی، کسی به حرفشان گوش داده بود. آمده بود کمکشان.
عراقی ها وارد شهر شدند و محدوده بندر را تا چهار راه کشتارگاه گرفتند. انگار هر چه نیرو دارند آورده اند. آمده اند که تمامش کنند. بعد از ده روز که بچه ها شهر را با چنگ و دندان نگه داشته بودند، حالا جا داشت بنشینند زارزار گریه کنند. هر چه مدافعین شهر کمتر می شوند، عراقی ها بیشتر می شوند. بچه ها هی جمع و جورتر می شوند و عقب تر می روند.
اسکن ص 37-36
20 روز است که بچه ها دارند می جنگند. از خستگی دوست دارند بیفتند و برای همیشه بخوابند. کلی از دوستانشان را از دست داده اند. شهرشان با خاک یکسان شده. همه چیزشان در عرض چند روز از بین رفته.
کسی کمکی نمی کند. یعنی آن قدر کمک ها ناچیز و کم است که به چشم نمی آیند. چیزی برای خوردن پیدا نمی شود. نمی شود خوابید. همه چیز ناامید کننده است. محمد جهان آرا بچه ها را توی کوی بهروز جمع می کند. بچه ها! دیگه امیدی به مقامات بالا نیست. کسی به فکر ما نیست. ما خودمون هستیم و خدامون. فقط باید منتظر رحمت خدا باشیم. هر کی توانش رو داره بمونه. هر کی می خواد بره می تونه بره. کسی فردا یقه شو نمی گیره. هر کی می خواد بمونه، باید واسه شهادت بمونه. من خودم تا آخرش می مونم، هیچ امیدی هم ندارم کمکی بیاد.
بچه ها گریه می کنند.
جنگ به کوچه ها و خیابان های شهر کشیده شده. بچه ها کم نیاورده اند. دو سه هفته است که نه یک وعده غذای درست و حسابی خورده اند، نه یک خواب راحت داشته اند. اما هنوز دارند می جنگند. کار زیادی از دست شان بر نمی آید. دست خالی که نمی شود تانک ترکاند.
گرومب، گرومب گوش آدم را می کند. شهر را دارند شخم می زنند.
بعضی ها ترسیده اند. رضادشتی می گوید باید نماز جماعت بخوانیم. با این که بعضی موافق نبودند، اما همه به صف ایستادند. جمشید برون اذان گفت. علی رحیمی ایستاد جلو. توپ و خمپاره بود که این طرف و آن طرف شان می خورد زمین. سلام نماز را که دادند همه چیز آرام شد.
عراقی ها داشتند می آمدند سمت مسجد جامع. ده نفر ایستاده اند از مسجد را هدف می گیرد. همه مسجد را ترک می کنند.
از همه کسانی که برای کمک به مدافعین در شهر مانده اند، می خواهند که از شهر بروند. دیگر صلاح نیست مردم بی سلاح در شهر بمانند. عراقی ها نصف بیش تر شهر را گرفته اند.
توی این سه چهار روز عراقی ها چند تا تاکتیک دیگر برای اشغال کامل خرمشهر به کار می بندند، اما کاری از پیش نمی برند. پیش خودشان کلی فحش می دهند به بچه ها که این طور گرفتارشان کرده اند. چهار تا الف بچه که نه آموزش نظامی دیده اند، نه توپ و تفنگ درست و حسابی ای دیده اند و نه پشتیبانی می شوند، چه طور سی و چند روز است شهر را با چنگ و دندان نگه داشته اند.
آخر قصه اصلاً خوش نیست. تلخ است. امکان ندارد که بشنوی و بغض نکنی و بعد نروی یک گوشه ای بنشینی و گریه کنی. آخر تلخ قصه را همه مان می دانیم. قصه ای که آن جوری شروع شود، حتما ته اش هم این طوری ختم می شود. قصه شهری که یک روزی، نه چندان دور، گرم و سبز و دوست داشتنی بود. و حالا از آن همه، چیزی باقی نمانده، جز یک خاطره؛ خاطره یک عده آدم کم سن و سال، بی تجربه، دست خالی، بی آب و غذا، که ماندند تا شهرشان دست دشمن نیفتد. همه چیزشان را گذاشتند پای کار. آخرش موفق نشدند. خب، عیبی ندارد. آن ها هر کاری می توانستند کردند. امیر رفیعی راضی نشد شهر را تنها بگذارد. همه رفتند. همه همه. امیر با یک تیربار توی فلکه فرمانداری ماند. نشسته بود لابد با شهر درد دل می کرد. شاید برایش قصه ای می گفت که آخرش خوش باشد.
اسکن ص 38

اما محمد نبود

احسان رضایی
فلکه فرمانداری که افتاد دست عراقی ها، اول از همه پرچم ایران را کشیدند پایین و پرچم عراق را زدند بالای شهر. تابلوی فرمانداری خرمشهر را هم کندند و جایش تابلو زدند محمره. بعد بولدزر انداختند توی شهر تا جا برای حرکت و مانور تانک هایشان باشد. خاک خرمشهر را بار کامیون کردند تا ببرند بغداد برای ساخت مجسمه سرباز گمنام. کلاه خودهای پر از سیمان نیروهای ایرانی هم شد دست انداز خیابان های بغداد و بصره. دست آخر هم همه شعارهای فارسی روی دیوارهای شهر را پاک کردند و خودشان نوشتند
جثنا لنبقی یعنی آمده ایم که بمانیم.

یک سال بعد اوضاع خیلی عوض شده بود. بنی صدر که در روزهای مقاومت خرمشهر نگذاشته بود هیچ سلاحی به دست مدافعان برسد، از کشور فرار کرده بود و دیگر همه امام را فرمانده کل قوا می دانستند. حالا ایران داشت حمله می کرد و عراق را تا پشت کارون عقب زده بود. محاصره آبادان شکسته شده بود و بچه های خرمشهری فقط یک نگرانی داشتند. بدون محمد جهان آرا چطور می خواستند به شهر برگردند؟

دو ماه بعد از عملیات ثامن الائمه (ع)- عملیاتی که دور جنگ را عوض کرده بود - استراتژی یک جنگ تمام عیار ریخته شد که طبق آن قرار بود دوازده عملیات مختلف از شمال تا جنوب مرز انجام و تمامی زمین های اشغالی آزاد شود. حالا اوضاع همان شده بود که امام گفته بود، جنگ اصلی ترین مسأله نظام بود و همه امور رنگ تازه ای به خود گرفته بودند. برای اولین بار قرار شد سازمان سپاه تیپ های مستقل جنگی تشکیل بدهد. اولین تیپ سپاه از بچه های تهرانی مستقر در کردستان تشکیل شد، تیپ 27 محمد رسول الله (ص).

اولین عملیات آزادسازی، کربلای یک یا طریق القدس بود که شهر بستان را آزاد کرد. ارتش عراق حمله سنگینی برای پس گرفتن بستان کرد. خود صدام، نزدیک پل سابله مقر زده بود و عملیات را فرماندهی می کرد، اما ناکام ماند. حالا نوبت ایرانی ها بود.

هیأت های صلح بین المللی بالاخره بعد از چهارده ماه رسیدند. اما ایران نمی خواست قبل از پس گرفتن کامل خاکش هیچ صلحی را بپذیرد. رسانه ها و خبرگزاری ها مدام نسبت به خطر گسترش جنگ و درگیری در خاور میانه هشدار می دادند و امام می گفت از همین معلوم می شود که ما داریم درست حرکت می کنیم. آذر ماه، صدام اعلام کرد از هر گونه تلاش داخلی برای براندازی نظام ایران حمایت خواهد کرد. و هم زمان موج تازه ای از ترورهای سازمان مجاهدین شروع شد.

در داخل شهرها مجاهدین داشتند وحشت می کاشتند، اما در مرز خبرهای دیگری بود. بعد از کربلای یک، بلافاصله دو عملیات دیگر هم در غرب کشور انجام شد. کربلای هفت و کربلای ده. در دومی شهر طویله عراق محاصره هم شد و چیزی نمانده بود ارتش ایران شهر را بگیرد که ستاد کل منصرف شد. بعد دوباره نوبت جنوب رسید. منطقه عملیاتی کربلای دو در غرب شوش و دزفول بود و باز عراقی ها عقب تر رفتند. درگیری های داخلی هم داشت به سرانجام می رسید و کار منافقان تمام بود. اما هنوز کارهای مهم تری باقی مانده بود. ایران می خواست فصل جدیدی از تاریخ را بنویسد.

عملیات فتح المبین در نوروز 61 انجام شد. حالا دیگر ایران جز در خرمشهر، در تمام جبهه ها به مرز بین المللی خود رسیده بود. پنج روز بعد صدام برای چندمین بار پیشنهاد صلح داد و پاسخ ایران هنوز نه بود. خرمشهر هنوز دست عراقی ها بود و هم برای ایران و هم برای عراق، مظهر همه جنگ به شمار می آمد. اردن و مصر توافق کردند برای کمک به حل بحران عراق، برای جنگ با ایران نیرو بفرستند.

عراق برای پدافند خرمشهر، همان طرحی را اجرا کرد که اسرائیل برای حفاظت از کانال سوئز داده بود. روبه روی رودخانه را چند ردیف مانع دفاعی کاشتند. عوارض طبیعی منطقه هم به آن ها کمک می کرد. فکر می کردند ایرانی ها از شمال می آیند و برای همین در جنوب رودخانه کرخه کور موانع مهندسی ساختند. تانک های ضد آرپی جی T-27 را هم آوردند تا حسابی آماده باشند.

از روی نقشه، طرح خیلی ساده بود. اول قرار بود روی کارون پل بزنند، بعد از آن رد شوند و بروند جاده اهواز - خرمشهر را بگیرند و صاف بروند تا مرز. بعد بپیچند پایین و خرمشهر را از پشت محاصره کنند. آن وقت با کمک نیروهایی که از آبادان می آمدند، شهر را آزاد می کردند. قرار شد نیروها را در چهار تا قرارگاه سازماندهی کنند. سه تا قرارگاه عمل کننده بودند و یکی هم قرارگاه فرماندهی و پشتیبانی. تازه اسرائیل به لبنان حمله کرده بود و برای همین اسم عملیات را هم گذاشتند بیت المقدس

رییس سیا در اردن، تصاویر ماهواره ای را نشان برزان حسین، برادر صدام داد و گفت برنامه بعدی ایرانی ها چیست. و بعد همین طور یک ریز پیام به واحدها ارسال می شد: دفاع از محمره نگهبانی از پیروزی است. دفاع از محمره شرافت آزادگان عراقی را به همراه خواهد داشت. دفاع از محمره، نابودی دشمن فارسی را تضمین می کند.... ، محمره بالش بصره است، دفاع از محمره مانند دفاع از بصره است، دفاع از محمره مانند دفاع از بصره و بغداد است...، خون شهیدان ما در محمره می جوشد... خود صدام هم آمد خرمشهر و مصاحبه مطبوعاتی راه انداخت: هیچ قدرتی روی زمین نمی تواند محمره را از ما پس بگیرد.

دهم اردیبهشت 61 بود. ساعت تازه نیم بامداد بود. آیت الله صدوقی و آیت الله مشکینی هم آمده بودند توی قرارگاه.
اول قاری سوره فتح را خواند. بعد دعای توسل خواندند. بعد گوشی بی سیم را دادند دست آیت الله صدوقی. پشت بی سیم صدا زد:
یا علی بن ابی طالب.... یا علی... یا مولا... و به گریه افتاد.

گردان هویزه آماده اید؟
آره حاجی، ما آماده ایم.
گردان ابوحرب شما رسیدی؟
آره حاجی! داریم می بینمشون. الان دست می دیم.
مراقب باشید عراقی ها متوجه نشند.
به روی چشم حاجی!
گردان کمال! شما کجایید؟
ما مستقر شدیم. عراقی ها را داریم می بینیم. درست روبه روی ما هستند.
همون جا باشید. هنوز عراقی ها بو نبرده اند.
بعد عراقی ها تمام منطقه خالی را گرفتند زیر آتش. پنجاه هزار گلوله خرج گردان های خیالی شد. هم مهماتشان هدر رفت، هم بالاترین توان پدافندشان لو رفت. حاج همت و احمد متوسلیان می خندیدند.

مرحله سوم عملیات روز نوزدهم اردیبهشت شروع شد. عراقی ها قبلاً عقب نشینی کرده بودند و توی دشت شلمچه جمع شده بودند. مرکز استراق سمع عراق، خبر حمله را داده بود و منتظر بودند. تا تیپ 27 از روی جاده اهواز - خرمشهر به نقطه صفر مرزی برسد، از دوازده گردان نیرویش فقط هفت گردان باقی مانده بود.
بعضی فرمانده ها موافق توقف عملیات بودند، اما حسین خرازی صبر نکرد. نیروهایش را برداشت و زد به دل دشت.

فرمانده لشگر 14 عراق پیشنهاد داده بود عقب نشینی کنند تا ایرانی ها بعد از عبور از پل، در محاصره تانک ها و نفربرها بیفتند. اولش هم افتاده بودند، اما بعد یک دفعه ورق برگشت و خود عراقی ها افتادند توی محاصره. حالا ایرانی ها خرمشهر را در محاصره داشتند. صدام حکم اعدامش را به عدنان خیرالله داد. فردا صبح جواد اسعد شیتنه اعدام شده بود.

به نیروهای عراقی محاصره شده در خرمشهر آماده باش داده بودند. گفته بودند فردا حمله می کنند و محاصره شکسته خواهد شد. اما ضد حمله ایرانی ها زودتر از برنامه عراقی ها بود. حالا گروه گروه دست ها را می بردند بالا و زیرا پیراهن های سفیدشان را نشان ایرانی ها می دادند. کمی بعد وضع برایشان بدتر هم شد. خبر رسید سرهنگ احمد زیدان، وسط میدان مین کشته شده است. فرمانده سپاه سوم، صلاح قاضی، این را که شنید فرمان عقب نشینی نهایی را داد. بعدها صدام خودش صلاح قاضی را اعدام کرد.

ساعت 11 صبح بود. سوم خرداد 61. خط صفر مرزی زیر پای بسیجی هایی بود که 575 روز تمام انتظار چنین لحظه ای را کشیده بودند. یکی دوید، رفت بالای مناره مسجد جامع و اذان گفت. پایین که آمد، همه می بوسیدنش.

ساعت 14 گوینده رادیو خبر را اعلام کرد: شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز توجه فرمایید.... خرمشهر، شهر خون آزاد شد.... شنوندگان عزیز... شنوندگان عزیز صبر نکردند بقیه اش را بشنوند و ریختند بیرون. هر کس هر جور بلد بود شادمانی می کرد. یک صدای خسته هم داشت سرودی را می خواند که قرار بود در حافظه تاریخ ماندگار شود. ممد نبودی ببینی، شهر آزاد گشته...

چند روز بعد، بهروز مرادی داشت روی تابلوی ورودی جدید شهر می نوشت به خرمشهر خوش آمدید - جمعیت: 36 میلیون نفر که گزارشگر تلویزیون رسید و پرسید آقا چرا 36 میلیون؟ و بهروز مرادی جواب داد مگر کل جمعیت الان ایران، 36 میلیون نفر بیشتر است؟

صدام لیوانش روی میز کوبید و به افسرانش فحش داد. توی صورت بعضی هایشان تف انداخت. و توی صورت ساجد الدلیمی که آمده بود چیزی بگوید، کفشش را پرت کرد. بعد خبرنگارها آمدند و مدال های شجاعت را پخش کرد. دوربین ها را که بردند، دوباره شروع شد: این مدال ها فقط برای تسکین افکار عمومی بود، وگرنه هیچ کدامتان لیاقت مدال را ندارید. کاش می کشتندتان و بر نمی گشتید. کاش زیر شنی تانک ها له شده بودید. من رو به روی خودم مرد نمی بینم.ای وای، محمره از دست رفت... و بعد زد زیر گریه.
اسکن ص 41