روایت نزدیک

فرهنگ سرای پایداری‏

طرحی برای آزادی

اسکن ص 21
اوایل جنگ، رزمندگانی که در دشت های خوزستان می جنگیدند جوان کم سن و سالی را می دیدند که دشداشه عربی پوشیده و دایم وسط معرکه این طرف و آن طرف می رود و چیزهایی را یادداشت می کند، اما تفنگ ندارد. آن روزها برای خیلی ها معلوم نبود که او چه می کند. اما مدتی بعد که حسن اولین نقشه های منطقه عملیاتی را به شکلی ساده اما دقیق آماده کرد، همه فهمیدند که با یک مغز اطلاعاتی طرف اند. حسن باقری، بچه میدان خراسان تهران، اصلاً نیروی نظامی نبود؛ خبرنگار بود. وقتی عراق به ایران حمله کرد حسن رفت خوزستان که عکس بگیرد و گزارش تهیه کند. چند تا گزارش هم تهیه کرد. اما در آن اوضاع و احوال، دفاع را از خبرنگاری لازم تر دید. این شد که خبرنگاری را رها کرد و شد رزمنده. طولی نکشید که حسن جای خودش را در اتاق عملیات پیدا کرد و توان اطلاعاتی و هوش نبوغش در طرح عملیات را به همه فرماندهان عالی جنگ و اعضای شورای عالی دفاع و حتی رییس جمهور اثبات کرد. حسن باقری شد مسوول اطلاعات سپاه و جزو تیم سه نفره طراحی عملیات های سپاه. دو نفر دیگر غلامعلی رشید و رحیم صفوی بودند. باقری در طراحی عملیات های زیادی نقش داشت. از جمله عملیات امام مهدی(عج)، ثامن الائمه(ع)، طریق المقدس، فتح المبین و... اما اوج نبوغ حسن باقری در طراحی عملیات بیت المقدس بود. موقع طراحی این عملیات می گفت برای رعایت اصل غافل گیری باید نیروها را از رودخانه کارون رد کرد تا آن طرف کارون به عراقی ها حمله کنند. اما تیم طراحی ارتش استدلال می کرد که عبور نیروها از رودخانه، خودش یک عملیات سخت است و این که بخواهند در یک شب هم از رودخانه بگذرند و هم به دشمن حمله کنند، دو عملیات هم زمان و سنگین است که شدنی نیست. از حسن اصرار بود و از آن ها و حتی از خیلی از پاسدارها انکار. حسن روی چیزی اصرار می کرد که خطرش زیاد بود. او می گفت بسیجی ها می توانند هم از رودخانه رد شوند و هم به جاده آسفالته اهواز- خرمشهر برسند که 17 تا 23 کیلومتر آن طرف کارون بود. بالاخره هم حرفش را به کرسی نشاند. اواسط فروردین سال 61، کار سخت و طاقت فرسای اطلاعات و شناسایی عملیات بیت المقدس آغاز شد. قرار بود این عملیات روز بیستم اردیبهشت آغاز شود اما یک عکس هوایی که هشتم اردیبهشت به دست حسن رسید، او را متقاعد کرد که عراقی ها از ماجرای حمله ایران بوهایی برده اند و آرایش دفاعی گرفته اند. عملیات باید هر چه زودتر شروع می شد. در ساعت های آغازین روز دهم اردیبهشت عملیات بیت المقدس شروع شد. همان شب، بسیجی ها هم از کارون گذشتند و هم به جاده اهواز- خرمشهر رسیدند. ارتش عراق پنج روز تمام پاتک کرد تا نیروهای ایران عقب بنشینند اما نتوانست. روز پنجم عملیات بیت المقدس یک معجزه رخ داد. سلاح و مهمات و آذوقه بسیجی ها تمام شده بود و چون فاصله بین کارون تا جاده هنوز ناامن بود و زیر آتش دائم دشمن، تدارکات به سختی انجام می شد. تانک های دشمن هم که مانع و آتشی جلوی خود نمی دیدند به سمت جاده پیشروی کردند. بسیجی ها نه گلوله سنگین داشتند و نه موشک آرپی جی. فقط تیر کلاش مانده بود و ژ3؛ مثل پشه ای که بخواهد با فیل بجنگد. تازه اذان صبح را گفته بودند که اولین تانک عراقی از شیب کناره جاده اهواز- خرمشهر آمد بالا و سرازیر شد این طرف اما چون شیب جاده تند بود، لوله اش در خاک فرو رفت و ماند. بقیه تانک ها داشتند جلو می آمدند. این طوری با تانک ها بچه ها را له می کردند و می رفتند و نیازی به جنگ نبود. همین موقع حسن باقری از قرارگاه عملیات، با بی سیم چی های سرتاسر خط تماس گرفت و گفت همه با هم بلند شوید، بایستید و الله اکبر بگویید. همه رزمنده های خط تکبیر گفتند و بلند شدند. افسران عراقی خیال کردند این حیله ایرانی ها بوده که تا آن موقع کاری نکنند تا تانک ها کاملاً به شان نزدیک شوند. ترسیدند و دستور فرار دادند. حتی خیلی از تانک ها را جا گذاشتند و در رفتند.

چو ایران نباشد، تن من مباد

شهاب الدین صابونچی
اسکن ص 22
هوا ساکن بود. از همان اول صبح گرما شروع شده بود. محمد نورانی و بچه ها چند نفری پشت سیل بند نشسته بودند. توی دشت صاف نمی شد رو به روی تانک ها در آمد. ناچار بودند پشت سیل بند منتظر بنشینند تا تانک ها برسند. بی سیم دست نورانی بود. با بی سیم، خبر جاهای دیگر را از محمد جهان آرا می گرفت و به بچه ها می گفت؛ بچه های توی گمرک دارند چه کار می کنند، چهارراه کشتارگاه چه خبر است، و از این حرف ها. باید می دانست که یک وقت محاصره نشوند. سه نفر با آرپی جی، چهار نفر با ژ-3، یک نفر هم با ام-1؛ سه روز با همین وضع منتظر رسیدن تانک ها بودند.
معرفی
محمد علی نورانی، پیش از آغاز رسمی جنگ در نقاط مرزی نبرد با عراقی ها حضور داشته و تا یک سال بعد از آتش بس هم در منطقه مانده است. با آیه قرآن شروع می کند فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما و بعد شعر فردوسی را می خواند چو ایران نباشد، تن من مباد.
آغاز تحرکات نظامی عراق
از چند ماه قبل، شاهد رفت و آمد نیروهای نظامی عراق در نوار مرزی بودیم. کم کم این رفت و آمدها تبدیل شد به استقرار یگان های رزمی و مکانیزه و توپ خانه. سرباز آوردند، اردو زدند، خاک ریز زدند، خندق کندند، گشت شبانه و روزانه گذاشتند. مسافرینی هم که از کویت می آمدند، خبر می آوردند که در عراق از تنومه و بصره تا پشت مرزهای شلمچه نیرو چیده اند. خود ما هم که در پاسگاه های مرزی مستقر بودیم می دیدیم و مشخص بود. ما 10 روز قبل از حمله رسمی عراق، وارد جنگ شدیم.
و سپاه خرمشهر تشکیل شد
اسکن ص 23
ما جزو بچه های انقلاب بودیم. بعد از انقلاب هم که قضیه گروهک خلق عرب پیش آمد، خودمان با بچه ها از شهر محافظت می کردیم. آن موقع هنوز سپاه در خرمشهر تأسیس نشده بود، بچه های خرم آباد به فرماندهی فردی به نام آقای نوری و بچه های تهران به فرماندهی شهید ناصر جنگروی در خرمشهر مستقر بودند. بعد از غائله گروهک خلق عرب، بین بچه های انقلابی و متعهد شهر تجمعی ایجاد شد و رأی گیری کردند و شورای فرماندهی سپاه خرمشهر را تعیین کردند. محمد جهان آرا، عبدالرضا موسوی، آقای احمد فروزنده، بنده و چند نفر دیگر به عنوان شورای فوماندهی سپاه خرمشهر انتخاب شدیم.
از کارهای جهادی تا جهاد مسلحانه
انقلاب که شد، اوضاع روستاهای ما خیلی به هم ریخته بود و مردم با فقر معیشتی شدیدی زندگی می کردند. عراق هم روی روستاهای عرب نشین خوزستان خیلی کار می کرد. با برنامه ای که در سپاه خرمشهر ریختیم و به دستور شهید جهان آرا، قرار شد من و یکی دیگر از دوستان، مسؤولیت رسیدگی به امور روستاها را به عهده بگیریم. هنوز جهاد سازندگی تأسیس نشده بود. می رفتیم به روستاها و با امکاناتی که آن موقع از دادگاه انقلاب خرمشهر در اختیار ما می گذاشتند، در روستاها نهر می کندیم، جاده می کشیدیم، با تراکتور شخم می زدیم، بذر تهیه می کردیم، کود می دادیم و خلاصه کارهای جهادی می کردیم. کار ما این بود که در روستاهای حاشیه کارون و روستاهای مرزی خرمشهر، کار کشاورزی و عمران روستایی می کردیم. تا این که درگیری های مرزی شروع شد و کار جهادی را کنار گذاشتیم و اسلحه دست گرفتیم.
به حرف مان گوش ندارند
ما در سپاه خرمشهر و شهربانی و ژاندارمری گزارش های متعددی از اوضاع مرزی تهیه کردیم ولی هیچ کس در کشور نگفت شمایی که الان دشمن در مقابلتان صف آرایی کرده و به عنوان سپاهیان مرزی مشغول دفاع هستید، بیایید این هم 4 تا اسلحه یا 6 تا تیربار. علی رغم آن همه فریاد، دولت مرکزی به ما نرسید و روزهای آخر سقوط خرمشهر، آقای شمخانی که آن زمان فرمانده سپاه خوزستان و جنوب بود، بعد از حادثه مدرسه دریابد رسایی و جلسه فردایش، نامه بسیار تندی به مسؤولین کشور نوشت که سند مظلومیت ما در آن روزگار است.
سر کله تانک ها هم پیدا شد
روز دهم مهرماه، جنگ سختی در گرفت. تانک های عراقی وارد خرمشهر شدند، نیروهای تکاور هم وارد شدند. شهر را کوبیدند. روز دهم صدام گفته بود باید شهر را بگیرید. فرمانده هاشان پشت پل مستقر شده بودند و نیروها را هدایت می کردند به داخل شهر. تا یک یگان رزمی را می زدیم، یگان بعدی می آمد. وضعیت جوری شده بود که یک گردان رزمی که وارد می شد بچه ها 6-5 نفر را می زدند و بقیه فرار می کردند. ما هنوز توی ذوق و شوق این پیروزی بودیم که ناگهان وسط دود می دیدیم یک گردان رزمی تازه دارد می آید. فرار می کردیم و در کوچه پس کوچه ها کمین می کردیم و دوباره عراقی ها را پس می زدیم باز هم از اول. آن روز ما 32 تانک دشمن را زدیم. یگان های تکاور پیاده عراق و یگان های گارد ریاست جمهوری را در کوچه پس کوچه ها قتل عام کردیم. کشته هاشان همین طور در سطح شهر پراکنده بودند.
مدرسه دریابد رسایی
همان شب بچه ها در مدرسه دریابد رسایی جمع شدند که استراحت کنند. یادم هست آن شب غذای بچه ها نفری یک نان و نصف کتلت بود. آن قدر خسته بودند که همان طور با لباس تو حیاط مدرسه اسلحه را زیر سرشان گذاشتند و خوابیدند. دشمن هم گرای مدرسه را گرفت و همه را قتل عام کرد. بچه های آغاجاری، بچه های اعزامی تهران، بچه های خرمشهر، همه تکه پاره شدند و گوشت و پوست شان به در و دیوار مدرسه چسبید. بعد جهان آرا آمد و با هم بدن ها را جمع کردیم. یک عده را به بیمارستان و عده ای را به قبرستان شهر بردیم.
هیچ کس به داد ما نخواهد رسید
فردا صبح جهان آرا بچه ها را توی مدرسه ای در کوی بهروز جمع کرد و سخنرانی کرد. گفت ببینید! تا امروز جنگیدید، غیرت خودتان را نشان دادید. تعهدتان را به اسلام و این مملکت نشان دادید، ولی از این لحظه به هیچ مسؤولیتی در قبال سپاه و قانون ندارید و بدانید که هیچ کس هم به داد ما نخواهد رسید. هر کسی می خواهد برود، برود. هیچ مشکلی نیست. من خودم می مانم و تا آخرین قطره خونم از شهر دفاع کنم. هر کسی که با من بماند مطمئن باشد چیزی جز شهادت نصیبش نمی شود.
اسکن ص 25
مقاومت با گوشت و پوست و استخوان
جنگ که شد ما بلند شدیم، رفتیم توی شهر. بعد از حادثه مدرسه دریابد رسایی و جلسه فردایش، سه گروه شدیم. یک گروه شهید رضا دشتی داشت، یک گروه هم شهید علی هاشمیان داشت و یک گروه هم من. مردم با گوشت و پوست و استخوان ایستاده بودند.
مردم خرمشهر هیچ آموزش نظامی ندیده بودند. اطلاعات خود من درباره جنگ در حد چیزهایی بود که در فیلم های سینمایی دیده بودم. مثلاً دیده بودم که سربازان بالای پشت بام ها می روند و مثلاً تیربار مستقر می کنند و سرکوچه ها مثل پارتیزان ها کمین می گذارند و... .
کربلا
مثل کربلا همه جور شهیدی داشتیم. جوان 13 ساله ای بود به نام بهنام محمدی، یک بچه کوچک کوتاه قد معمولی که دوش به دوش بچه های رزمنده می جنگید. اسلحه نداشت. کارش این بود که می رفت وضعیت نیروهای دشمن را شناسایی می کرد که در کدام خیابان و کوچه و خانه مستقرند. بچه زرنگ و زبلی هم بود و از پشت بام ها و دیوارها می رفت و شناسایی می کرد و خبر می آورد. من برادر 13 ساله ای داشتم به نام رسول که بدون اسلحه، دوش به دوش ما می جنگید. مثلاً یک کیسه پر از نارنجک و خشاب بر می داشت و به رزمنده ها می رساند یا آرپی جی هایشان را مسلح می کرد و خرج می گذاشت. چند بار هم نزدیک بود عراقی ها دستگیرش کنند. یک بار که بهنام محمدی برای شناسایی رفته بود، عراقی ها او را گرفته بودند و گفته بودند این جا چه می کنی؟ گفته بود دنبال مامان و بابام می گردم، گم شان کرده ام. عراقی ها هم او را زده بودند و گفته بودند بدو برو دیگر پیدایت نشود و او دوید و آمد و به ما خبر داد که عراقی ها فلان جا هستند. هر دوی این ها در خرمشهر شهید شدند. رسول تیر خورد، بهنام ترکش.
پیرمردهای کربلا را در خرمشهر داشتیم. زنان کربلا را هم. یک نفر داشتیم از خانواده پورحیدری که دو پسرش شهید شده بودند، پدر خانواده هم اسیر شده بود. مادر خانواده مانده بود در شهر و مسجد جامع برای رزمنده ها غذا درست می کرد، لباس می شست و به نیروها روحیه و دل داری می داد.
اسکن ص 26
آخرین سرباز
بیست و چهارم مهر ماه زخمی و از شهر خارج شدم. من را بردند بوشهر و از آن جا هم تهران. خرمشهر در 4 آبان سقوط کرد. بچه ها که از خرمشهر خارج می شوند ابتدا به سمت پل خرمشهر می آیند. نیروهای عراقی هم مدام از آن طرف زیاد می شوند. یکی یکی کوچه ها و محله ها را تخلیه کنید. بچه ها علی رغم نارضایتی مجبور می شوند عمل کنند. در نزدیکی میدان فرمانداری خرمشهر، امیر رفیعی با تعدادی از بچه ها از شهر دفاع می کنند و امیر زخمی می شود. بچه ها تصمیم می گیرند او را عقب بیاورند، اجازه نمی دهد. تیربار خودش را در میدان فرمانداری کار می گذارد و می گوید من یک نفره جلوی این ها را می گیرم. شما زیر آتش من از پل عبور کنید. بعدها در فیلمی که تلویزیون عراق نشان داده بود دوستان دیده بودند، عراقی ها در حالی که مهماتش تمام شده، به سویش می آیند و حسابی می زنندش. تا امروز هم از او اثری نیست.
عملیات بیت المقدس
تا چند روز قبل از عملیات، به دلیل جراحتی که در طریق القدس برداشته بودم، در بیمارستان شریعتی تهران بستری بودم. از طریق دوستان خبردار شدم که عملیات نزدیک است. با اصرار خودم را مرخص کردم و به خوزستان رفتم. وقتی رسیدم، بچه ها اردو زده بودند و چون برادرم فرمانده تیپ بود، در کنارش در ستاد تیپ مشغول سازماندهی و برنامه ریزی شدم.
آزادی
سوم خرداد که یگان ها از قسمت های مختلف به سمت خرمشهر حرکت کردند، به ما خبر دادند که تعدادی سرباز عراقی، لب رود خانه کارون جمع شده اند و با تکان دادن پارچه سفید قصد تسلیم شدن دارند. به اتفاق احمد فروزنده که آن زمان فرمانده اطلاعات تیپ بود، رفتیم لب رودخانه و دیدیم که تعداد زیادی عراقی زیرپوش هاشان را تکان می دهند، طوری که ما شک کردیم که نکند توطئه باشد.
بعد که مطمئن شدیم خطری وجود ندارد، آن ها را به این طرف آوردیم. چیزی که خیلی سنگین تمام شد، وقاحت نیروهای عراقی بود که آمده بودند تسلیم شوند ولی چمدان هایی از اثاثیه سرقتی مردم خرمشهر را با خودشان آورده بودند.
اذان
من و شهید فتح الله افشاری اولین نفراتی بودیم که وارد خرمشهر شدیم. توی کانالی که عراق کنده بود، جلو رفتیم. چند تا عراقی بودند که دو نفرشان در درگیری کشته شدند و بقیه هم فرار کردند. خودمان را رساندیم به مسجد جامع و با شهید افشاری رفتیم بالای مناره. شهید افشاری یک پرچم برد بالای مناره نصب کرد و همان جا اذان گفت.
متن نامه علی شمخانی، درباره خرمشهر
و انزلنا الحدید فیه باس شدید. مسؤولین، مسلمین، به داد ما برسید، این چه سازمان رسمی شناخته شده ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ نیروهای شهادت طلب پاسدار را آموزش ندادید، مسامحه کردید، چوبش را از خدای عزوجل خوردید و خواهید خورد. چه باید بگویم که شاید شما را به تحرک وابدارم؟ این را بگویم که از 150 پاسدار خرمشهر تنها 30 نفر باقی مانده. بگویم که ما می توانیم با 30 خمپاره، خونین شهر را برای 30 ماه نگه داریم و امروز 30 تفنگ نداریم و حال آن که سازمان های غیر رسمی، با امکانات فراوان بر ما آن می رانند که باید برانند.
واقعیت این است که ارتش امروز ما نمی تواند بدون وجود سپاه پاسداران و برعکس، کوچک ترین تحرکی داشته باشد. من را وقت آن نیست که بگویم تا به حال چه کارهای متهورانه ای انجام داده ایم. خدا می داند که ما تانک های دشمن را لمس کرده ایم. فغان های زنانه آن ها را در شبیخون های خود شنیده ایم. سایه ما به حول خدا و مکتب اسلام، همواره مورد حملات سلاح های سنگین دشمن بوده و هست و دشمن هرگز نتوانسته است اسیر ما را تحمل کند. اسرای پاسدار یا از پشت تیرباران شده یا زیر تانک ها له و لورده گردیده اند. پناهندگان عراقی، همواره ترس نیروهای دشمن از پاسداران انقلاب را به عنوان یک معجزه الهی مطرح می کنند. سلاح را به دست صالحین بدهید. تا به حال، دشمن حسرت گرفتن یک اسلحه کمری از پاسداران را به دل داشته و خواهد داشت. ما شهدای زنده فراوان داریم. ما برپادارندگان کربلای 30 روزه خونین شهریم. ما بهشت را زیر سایه شمشیرها می بینیم. شهدای 25 روزه ما هنوز دفن نشده اند، به داد ما برسید.
مانیاز به اسلحه و امکانات داریم. ما در راه خدا جان داریم که بدهیم. امکانات دادن جان را نداریم. به خود بیایید. فریادهای پاسداران از فقدان امکانات، بر ما زمین و زمان را تنگ کرده است. خستگی زیاد مانع از ادامه نوشتن من می شود. ولی باز هم باید بدانید که ما شهیدان زنده ای هستیم که به نبرد خویش علیه مردگان زنده ادامه خواهیم داد. اگر وساطت کنید و ما را به حدید خداوند مسلح سازید، فضرب الرقاب خویش را تا سقوط دولت بعث عراق و دیگر زورمندان و قلدران ادامه خواهیم داد وگرنه تا آن زمان مبارزه خواهیم کرد که شهید شویم و تکلیف شرعی خویش را به جای آوریم.
اسکن ص 31-30

روزهای خرمشهر

31 شهریور؛ همه چیز از ده روز پیش شروع شده. هنوز کسی باورش نشده که جنگی دارد شروع می شود. می گویند زد و خورد است. لب مرزها معمولا پیش می آید؛ همه جای دنیا.
زد و خورد؟
زد و خورد یعنی چه؟ جماعت دارند با تفنگ و نارنجک و آرپی جی هم دیگر را می کشند. یک جنگ تمام عیار است.
با همه این ها مردم شهر دارند زندگی شان را می کنند. بچه ها آماده می شوند که بروند مدرسه. یکی دو ساعتی از ظهر گذشته، همه چیز آرام است. چند دقیقه بعد صدای گوش خراشی می آید. چند دقیقه بعدتر یکی دیگر. بعد یکی دیگر. بعد چند تا چند تا با هم. در یک آن، همه چیز به هم می ریزد.
کی باورش می شود جنگی شروع شده؟
مردم هاج و واج می ریزند توی خیابان ها. هر طرف را که نگاه می کنی جنازه تکه و پاره ای می بینی. کشته ها را می برند مسجد جامع. اما تعدادشان زیاد می شود، نمی شود آن جا نگه شان داشت. می برند گورستان. گورها تند تند کنده می شوند، تندتر پر می شوند. شهر دارد به تلی از خاک تبدیل می شود. خون کف خیابان ها و کوچه ها را پوشانده. خمپاره و توپ ها تمامی ندارند.
روز دوم است. آتش توپ خانه عراقی ها بیش تر شده. امان نمی دهند. یک ریز شهر را می زنند. می خواهند مردم، شهر را خالی کنند. دارند موفق می شوند. اگر همین جوری ادامه بدهند، دیگر هیچ کسی در شهر باقی نمی ماند؛ یا فرار می کنند یا کشته می شوند. کانال های آب و دکل های برق را هم زدند. شهر تاریک شد.
قبرستان پر شده است. کشته ها زیادتر. دیگر نمی شود برای هر نفر یک گور کند. گودال بزرگی کنده اند، جسدها را- البته اگر به چند تا تکه گوشت و چند تا استخوان بشود گفت جسد - می ریزند توی گونی و می اندازند توی گودال.
جاده های منتهی به خرمشهر غلغله است. هر کی هر چه توانسته برداشته، دست زن و بچه اش را گرفته و راه افتاده. کجا؟ فرقی نمی کند. اهواز، آبادان،... هر جایی که از توپ و تفنگ خبری نباشد.
دم در مسجد هم شلوغ است. جماعتی منتظر ایستاده اند تا وسیله ای بیاید و از این جهنمی که درست شده بیرون ببردشان.
آن هایی که می خواهند بمانند خیلی کم اند. بیشترشان پدر و مادر جوان هایی هستند که رفته اند سر مرز.
دو نفر پشت یک جیپ که قبضه توپ 106 دارد ایستاده اند و دارند تند تند شلیک می کنند.
یکی از راه می رسد به شان می گوید هر چند تا گلوله که شلیک کردید، جایتان را عوض کنید. اگر نکنید ردتان رامی گیرند و می زنندتان.
یکی از آن دو نفر که از بس شلیک کرده گوشش سنگین شده، داد می زند خودمون واردیم. خسته است، کلافه است، حوصله نصیحت شنیدن ندارد. سه تا گلوله دیگر که می زنند جیپ می رود رو هوا. کاش حرف آن یارو را گوش می دادند.
شهردار گشت می زند ببیند چه خبر است. نزدیک کارخانه آسفالت دو تا افسر ارتشی و چند تا سرباز می بیند که ایستاده اند کنار دو تا تانک. لب هاشان از تشنگی ترک خورده. پوست صورتشان از آفتاب بر آمده. گلوله تانک و خمپاره است که بی امان می خورد این ور و آن ور. جم بخوری رفتی رو هوا. افسر خسته بود، کلافه بود. گفت بابا ما تا کی این جا بجنگیم؟ ما رو با دو تا تانک گذاشتن این جا که جلوی عراقی ها رو بگیریم. عراقی ها هیچی نداشته باشن لااقل 100 برابر ما تانک دارن. نه آرپی جی به اندازه داریم، نه گلوله تانک. دست خالی که نمی شه با این لعنتی ها جنگید.
شهردار به جهان آرا خبر می دهد. جهان آرا دو سه نفر را می فرستد کارخانه آسفالت؛ با آرپی جی.
هر جایی جلوشان را بگیری، از یک جای دیگر می آیند جلو. بومب بومب تمامی ندارد. گوش همه سوت می زند.
چند نفر از بچه های سپاه شبانه رفته اند جاده اهواز- خرمشهر، شناسایی. هوا خیلی تاریک است. چشم، چشم را نمی بیند. قیژ قیژ شنی تانک می آید. فکر می کنند تانک های خودی اند. اهمیت نمی دهند. چند دقیقه بعد که دوباره صداها رامی شنوند یادشان می افتد که اصلاً تانک های خودمان این طرف نیستند. دوزاری شان می افتد که عراقی ها هستند. دارند می آیند طرف شهر. به دو برمی گردند طرف شهر که خبر بدهند. نزدیکی صبح چند نفر با دو سه تا قبضه توپ 106 می روند جلوی تانک ها را بگیرند.
اسکن ص 33-32
بچه ها پشت سیل بند منتظر رسیدن عراقی ها هستند. سه روز است منتظرند. پس کی می آیند این لعنتی ها؟ صبح چهارمین روز می آیند؛ با آرایش هلالی. به اندازه کافی که نزدیک می شوند بچه ها به شان شلیک می کنند. تند تند می زنند. فایده ای ندارد، تمام نمی شوند. همین طور می آیند جلو. بچه ها خسته تر می شوند. حتی شاید ناامید می شوند. حرص شان در آمده. یکی می گوید هی! بچه ها! نگاه کنین دارن از سمت راست به عراقی ها شلیک می کنن. یعنی کی ان؟ یکی دیگر می رود سمت راست ببیند کی دارد تیراندازی می کند. بر که می گردد برق شادی توی چشماش هست. داد می زند. ذوق می کند. شلوغ بازی در می آورد. می گوید که احمد شوش و هفت هشت تا از بچه ها هستند. همه روحیه می گیرند. روی لب های ماسیده شان لبخند می نشیند. آخرین بار کی خندیدند؟
اما چند ساعت بعد گلوله های آرپی جی تمام می شوند. هر چی بی سیم می زنند کسی به دادشان نمی رسد. دل تو دل بچه ها نیست. نمی خواهند عراقی ها این جا را ازشان بگیرند. کلی بدبختی کشیده اند تا نگه ش داشته اند. تانک های عراقی ها از سه طرف به سیل بند نزدیک شده اند. آن وسط، خدا یکی را می فرستد کمک شان. یک جیپ آهو از راه می رسد. همت الله رودباری می دود طرف جیپ و دو سه تا صندوق گلوله آرپی جی. می آورد پیش بچه ها.
بچه ها هر چند دارند از خستگی می میرند اما جان تازه ای می گیرند. دست به کار می شوند.
بچه ها باید برگردند عقب. برمی گردند. پشت شان به عراقی هاست و آن ها هم نامردی نمی کنند و حسابی تیر می زنند. یک تیر می خورد به پای بهرام احمدی. بهرام می نشیند کنارش. دارند فکر می کنند چه طور بهرام را با آن هیکل درشتش بکشند عقب. راهی نیست. کسی نای راه رفتن ندارد چه برسد به کول گرفتن یکی دیگر، آن هم به آن سنگینی. بهرام به محمد می گوید ممد تو رو به خدا یه تیر بزن تو کله م. نذار دست عراقی ها بیفتم. شما معطل من نشید، برید. محمد گریه اش گرفته. به هر بدبختی ای که شده می برندش عقب.
هفده نفر از بچه های سپاه پشت نهر عرایض سنگر گرفته اند. همان جا که ایستاده اند قبلاً پلی بوده و خود بچه ها چند روز پیش منفجرش کردند تا عراقی ها نتوانند به راحتی از نهر رد بشوند. بعد از چند روز انتظار بالاخره سر و کله عراقی ها پیدا می شود. خورشید تازه دارد طلوع می کند که می آیند. 200، 300 نفری می شوند. هنوز نیامده بچه ها حسابشان را می رسند. یوسف فرخیده را می زنند. اولین شهید گروه هفده نفره می شود.
36 ساعت است که تمام خوراکی هایشان تمام شده. گرسنگی از پا در آورده شان. تا شهر راه زیاد است و کسی توان رفتن ندارد. دیگران هم که خودشان آن قدر بدبختی دارند که یادشان نمانده این ها بی غذا مانده اند. دو سه نفر می روند توی روستایی در آن نزدیکی و از توی مغازه ها چیزی برای خوردن برمی دارند. پول چیزهایی که برمی دارند را می گذارند همان جا روی پیش خوان مغازه ها.
اسکن ص 35-34
آن طرف عراقی ها کفری شده اند. با این همه امکاناتی که دارند - هر چه می خواهند دارند - یک هفته از شروع حمله شان گذشته و هنوز نتوانسته اند وارد خرمشهر بشوند. این طرف جهان آرا چند روز است نشسته پشت بی سیم و با هر کسی که فکر می کند کاری از دستش برمی آید تماس می گیرد. درخواست می کند، خواهش می کند، التماس می کند. گریه اش گرفته. کسی کمکی نمی کند.
یکی به محمد نورانی بی سیم می زند که بابا این ها همه شون خوابن. هر کاری می کنم بیدار نمی شن.
محمد می گوید باید بیدار شن. یعنی چه خوابیدن.
- هر کدوم شون رو که بیدار می کنم تا می رم سراغ بعدی، دوباره خوابش می بره.
محمد بغض کرده، داد می زند نباید بخوابن. لااقل اون جا نباید بخوابن. کماندوهای لعنتی می آن سرشون رو می برن.
بچه ها را می برند سمت ساختمان های پیش ساخته و توی ردیف آخر ساختمان ها می گذارند کمی بخوابند. همین جوری هم نیرو کم است، چه برسد به این که چندتاشان با هم بخوابند. چاره ای نیست. خب خوابشان می آید.
محمد نورانی بعد اذان صبح خودش را می رساند به بچه ها، توی ساختمان های پیش ساخته. بی سیم به دست تکیه می دهد به دیوار و ایستاده چرتش می برد. از خواب می پرد. از ساختمان های رو به رو تیراندازی می کنند. محمد فکر می کند نیروهای کمکی آمده اند. به شان علامت می دهد که تیر نزنید ما این جاییم. سروصدا نکنید بچه ها خوابند. از ساختمان روبه رو رگبار آتش می گیرند سمت محمد و ساختمانی که بچه ها توش خوابیدند. عراقی ها، عراقی ها این جان. تو رو خدا بیدار شین.
پانزده متر آن طرف تر عراقی ها هستند. جنگ تن به تن شروع می شود.
بچه ها باید عقب بکشند. بدترین اتفاقی که ممکن است برایشان بیفتد این است که اسیر شوند. عراقی ها دارند تند تند پشت سرشان می آیند. تیر می اندازند و می آیند. بهروز گلوله آرپی جی به زمین می زند. گرد و خاک بلند می شود. توی گرد و خاک خودش را گم و گور می کند.
یک وانت با سرعت می آید. محمد نورانی را که می بیند ترمز می کند. از ماشین پیاده می شوند. یکی از بچه ها دو تا از دیده بان های ارتشی را با خودش آورده. دیده بان ها مختصات صف تانک های عراقی ها را می گیرند، بی سیم می زنند به دوستانشان که تو جاده آبادان پشت یک کاتیوشا نشسته اند و منتظر دستور آتش هستند. دیده بان ها گرا می گیرند، کسی باورش نمی شود. دستور آتش می دهند، کسی باورش نمی شود. دود غلیظی از طرف تانک ها می رود هوا و یک ردیف ازشان منفجر می شوند. باورش سخت است. اما باید باور کرد. اولین کمک رسید. بعد از این همه دلهره و التماس و ناامیدی، کسی به حرفشان گوش داده بود. آمده بود کمکشان.
عراقی ها وارد شهر شدند و محدوده بندر را تا چهار راه کشتارگاه گرفتند. انگار هر چه نیرو دارند آورده اند. آمده اند که تمامش کنند. بعد از ده روز که بچه ها شهر را با چنگ و دندان نگه داشته بودند، حالا جا داشت بنشینند زارزار گریه کنند. هر چه مدافعین شهر کمتر می شوند، عراقی ها بیشتر می شوند. بچه ها هی جمع و جورتر می شوند و عقب تر می روند.
اسکن ص 37-36
20 روز است که بچه ها دارند می جنگند. از خستگی دوست دارند بیفتند و برای همیشه بخوابند. کلی از دوستانشان را از دست داده اند. شهرشان با خاک یکسان شده. همه چیزشان در عرض چند روز از بین رفته.
کسی کمکی نمی کند. یعنی آن قدر کمک ها ناچیز و کم است که به چشم نمی آیند. چیزی برای خوردن پیدا نمی شود. نمی شود خوابید. همه چیز ناامید کننده است. محمد جهان آرا بچه ها را توی کوی بهروز جمع می کند. بچه ها! دیگه امیدی به مقامات بالا نیست. کسی به فکر ما نیست. ما خودمون هستیم و خدامون. فقط باید منتظر رحمت خدا باشیم. هر کی توانش رو داره بمونه. هر کی می خواد بره می تونه بره. کسی فردا یقه شو نمی گیره. هر کی می خواد بمونه، باید واسه شهادت بمونه. من خودم تا آخرش می مونم، هیچ امیدی هم ندارم کمکی بیاد.
بچه ها گریه می کنند.
جنگ به کوچه ها و خیابان های شهر کشیده شده. بچه ها کم نیاورده اند. دو سه هفته است که نه یک وعده غذای درست و حسابی خورده اند، نه یک خواب راحت داشته اند. اما هنوز دارند می جنگند. کار زیادی از دست شان بر نمی آید. دست خالی که نمی شود تانک ترکاند.
گرومب، گرومب گوش آدم را می کند. شهر را دارند شخم می زنند.
بعضی ها ترسیده اند. رضادشتی می گوید باید نماز جماعت بخوانیم. با این که بعضی موافق نبودند، اما همه به صف ایستادند. جمشید برون اذان گفت. علی رحیمی ایستاد جلو. توپ و خمپاره بود که این طرف و آن طرف شان می خورد زمین. سلام نماز را که دادند همه چیز آرام شد.
عراقی ها داشتند می آمدند سمت مسجد جامع. ده نفر ایستاده اند از مسجد را هدف می گیرد. همه مسجد را ترک می کنند.
از همه کسانی که برای کمک به مدافعین در شهر مانده اند، می خواهند که از شهر بروند. دیگر صلاح نیست مردم بی سلاح در شهر بمانند. عراقی ها نصف بیش تر شهر را گرفته اند.
توی این سه چهار روز عراقی ها چند تا تاکتیک دیگر برای اشغال کامل خرمشهر به کار می بندند، اما کاری از پیش نمی برند. پیش خودشان کلی فحش می دهند به بچه ها که این طور گرفتارشان کرده اند. چهار تا الف بچه که نه آموزش نظامی دیده اند، نه توپ و تفنگ درست و حسابی ای دیده اند و نه پشتیبانی می شوند، چه طور سی و چند روز است شهر را با چنگ و دندان نگه داشته اند.
آخر قصه اصلاً خوش نیست. تلخ است. امکان ندارد که بشنوی و بغض نکنی و بعد نروی یک گوشه ای بنشینی و گریه کنی. آخر تلخ قصه را همه مان می دانیم. قصه ای که آن جوری شروع شود، حتما ته اش هم این طوری ختم می شود. قصه شهری که یک روزی، نه چندان دور، گرم و سبز و دوست داشتنی بود. و حالا از آن همه، چیزی باقی نمانده، جز یک خاطره؛ خاطره یک عده آدم کم سن و سال، بی تجربه، دست خالی، بی آب و غذا، که ماندند تا شهرشان دست دشمن نیفتد. همه چیزشان را گذاشتند پای کار. آخرش موفق نشدند. خب، عیبی ندارد. آن ها هر کاری می توانستند کردند. امیر رفیعی راضی نشد شهر را تنها بگذارد. همه رفتند. همه همه. امیر با یک تیربار توی فلکه فرمانداری ماند. نشسته بود لابد با شهر درد دل می کرد. شاید برایش قصه ای می گفت که آخرش خوش باشد.
اسکن ص 38