روایت نزدیک

فرهنگ سرای پایداری‏

دستور همان است

اسکن ص 20
فقط خونین شهر مانده بود. از شمال تا طلاییه جلو رفته بودند و در کوشک به جاده زید حسینیه رسیده بودند. جاده اهواز خونین شهر هم کاملاً باز بود. خبر می رسید که مردم با این که می دانند حدود 5000 کیلومتر آزاد شده و 5000 نفر هم اسیر گرفته اند، دایم می پرسند: خونین شهر چه شد؟
اعضای ستاد که رفتند، صیاد شیرازی ماند و محسن رضایی. لشکرشان فقط اسم لشکر را یدک می کشیدند و از رمق افتاده بودند. ایده که مطرح شد، هیچ اختلاف نظری بین شان نبود؛ خودشان هم تعجب کرده بودند. صیاد شد مسؤول ابلاغ.
گفت طرح باید زودتر اجرا شود. همه به هم نگاه کردند. صیاد آمده بود دستور را به فرمانده ها ابلاغ کند. دل توی دلش نبود. اگر طرح نمی گرفت چی؟
وقتی اعتراض فرماندهان بلند شد از کوره در رفت مثل این که متوجه نیستند. ما دستور را ابلاغ کردیم نه بحث را.
بعد دید که رحیم صفوی از ته اتاق با ایما و اشاره، می خواهد آرامش کند. متوسلیان بلند شد من خیلی عذر می خواهم... ما تابع دستور هستیم و الان می رویم به دنبال اجرا. خرازی هم. کاظمی و بقیه هم.
وقتی همه رفتند تازه ترس وجودش را گرفت. با این قاطعیتی که نشان داده بود اگر طرح نمی گرفت، دفعه بعد توی اتاق جنگ نمی توانست این طوری دستور بدهد.
شب عملیات که شد کار گره خورد. اوضاع بدی بود. تا آن جا که توانسته بود فرماندهی کرده بود، تا صبح. نماز صبح را خواند. حالش گرفته بود. همان جا توی اتاق جنگ، کنار بی سیم، ملحفه ای پهن کرد و دراز کشید. چشم هایش گرم شد. سیدی آمده بود راهنمایی می خواست. صیاد دوید که او را راهنمایی کند. نگاه سید او را به گریه انداخت. از هق هق خودش بیدار شد. صدای تکبیر از توی بی سیم اتاق را پر کرده بود.
خرازی اجازه می خواست که با هفتصد نفر بزند به خط دشمن، توی خرمشهر. ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چی بود که می خواست به خونین شهر حمله کند؟ بی سیم خش خش می کرد و صیاد تردید. گفت بزنید
8 صبح یک هلی کوپتر فرستادند بالا که ببیند وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: تا چشم کار می کند عراقی ها توی خیابان ها و کوچه های خرمشهر صف بسته اند و دست ها را بالا برده اند. نمی شد به آن ها گفت بروید توی سنگر، ما نیرو نداریم. بالاخره باید کارشان را تمام کرد.
تا بعد از ظهر طول کشید که 14500 نفر اسیر را پای پیاده به طرف اهواز روانه کنند. کلی سنگر پر از امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات هم در شهر بود که خالی کردن آن ها تا یک ماه بعد ادامه داشت.

طرحی برای آزادی

اسکن ص 21
اوایل جنگ، رزمندگانی که در دشت های خوزستان می جنگیدند جوان کم سن و سالی را می دیدند که دشداشه عربی پوشیده و دایم وسط معرکه این طرف و آن طرف می رود و چیزهایی را یادداشت می کند، اما تفنگ ندارد. آن روزها برای خیلی ها معلوم نبود که او چه می کند. اما مدتی بعد که حسن اولین نقشه های منطقه عملیاتی را به شکلی ساده اما دقیق آماده کرد، همه فهمیدند که با یک مغز اطلاعاتی طرف اند. حسن باقری، بچه میدان خراسان تهران، اصلاً نیروی نظامی نبود؛ خبرنگار بود. وقتی عراق به ایران حمله کرد حسن رفت خوزستان که عکس بگیرد و گزارش تهیه کند. چند تا گزارش هم تهیه کرد. اما در آن اوضاع و احوال، دفاع را از خبرنگاری لازم تر دید. این شد که خبرنگاری را رها کرد و شد رزمنده. طولی نکشید که حسن جای خودش را در اتاق عملیات پیدا کرد و توان اطلاعاتی و هوش نبوغش در طرح عملیات را به همه فرماندهان عالی جنگ و اعضای شورای عالی دفاع و حتی رییس جمهور اثبات کرد. حسن باقری شد مسوول اطلاعات سپاه و جزو تیم سه نفره طراحی عملیات های سپاه. دو نفر دیگر غلامعلی رشید و رحیم صفوی بودند. باقری در طراحی عملیات های زیادی نقش داشت. از جمله عملیات امام مهدی(عج)، ثامن الائمه(ع)، طریق المقدس، فتح المبین و... اما اوج نبوغ حسن باقری در طراحی عملیات بیت المقدس بود. موقع طراحی این عملیات می گفت برای رعایت اصل غافل گیری باید نیروها را از رودخانه کارون رد کرد تا آن طرف کارون به عراقی ها حمله کنند. اما تیم طراحی ارتش استدلال می کرد که عبور نیروها از رودخانه، خودش یک عملیات سخت است و این که بخواهند در یک شب هم از رودخانه بگذرند و هم به دشمن حمله کنند، دو عملیات هم زمان و سنگین است که شدنی نیست. از حسن اصرار بود و از آن ها و حتی از خیلی از پاسدارها انکار. حسن روی چیزی اصرار می کرد که خطرش زیاد بود. او می گفت بسیجی ها می توانند هم از رودخانه رد شوند و هم به جاده آسفالته اهواز- خرمشهر برسند که 17 تا 23 کیلومتر آن طرف کارون بود. بالاخره هم حرفش را به کرسی نشاند. اواسط فروردین سال 61، کار سخت و طاقت فرسای اطلاعات و شناسایی عملیات بیت المقدس آغاز شد. قرار بود این عملیات روز بیستم اردیبهشت آغاز شود اما یک عکس هوایی که هشتم اردیبهشت به دست حسن رسید، او را متقاعد کرد که عراقی ها از ماجرای حمله ایران بوهایی برده اند و آرایش دفاعی گرفته اند. عملیات باید هر چه زودتر شروع می شد. در ساعت های آغازین روز دهم اردیبهشت عملیات بیت المقدس شروع شد. همان شب، بسیجی ها هم از کارون گذشتند و هم به جاده اهواز- خرمشهر رسیدند. ارتش عراق پنج روز تمام پاتک کرد تا نیروهای ایران عقب بنشینند اما نتوانست. روز پنجم عملیات بیت المقدس یک معجزه رخ داد. سلاح و مهمات و آذوقه بسیجی ها تمام شده بود و چون فاصله بین کارون تا جاده هنوز ناامن بود و زیر آتش دائم دشمن، تدارکات به سختی انجام می شد. تانک های دشمن هم که مانع و آتشی جلوی خود نمی دیدند به سمت جاده پیشروی کردند. بسیجی ها نه گلوله سنگین داشتند و نه موشک آرپی جی. فقط تیر کلاش مانده بود و ژ3؛ مثل پشه ای که بخواهد با فیل بجنگد. تازه اذان صبح را گفته بودند که اولین تانک عراقی از شیب کناره جاده اهواز- خرمشهر آمد بالا و سرازیر شد این طرف اما چون شیب جاده تند بود، لوله اش در خاک فرو رفت و ماند. بقیه تانک ها داشتند جلو می آمدند. این طوری با تانک ها بچه ها را له می کردند و می رفتند و نیازی به جنگ نبود. همین موقع حسن باقری از قرارگاه عملیات، با بی سیم چی های سرتاسر خط تماس گرفت و گفت همه با هم بلند شوید، بایستید و الله اکبر بگویید. همه رزمنده های خط تکبیر گفتند و بلند شدند. افسران عراقی خیال کردند این حیله ایرانی ها بوده که تا آن موقع کاری نکنند تا تانک ها کاملاً به شان نزدیک شوند. ترسیدند و دستور فرار دادند. حتی خیلی از تانک ها را جا گذاشتند و در رفتند.

چو ایران نباشد، تن من مباد

شهاب الدین صابونچی
اسکن ص 22
هوا ساکن بود. از همان اول صبح گرما شروع شده بود. محمد نورانی و بچه ها چند نفری پشت سیل بند نشسته بودند. توی دشت صاف نمی شد رو به روی تانک ها در آمد. ناچار بودند پشت سیل بند منتظر بنشینند تا تانک ها برسند. بی سیم دست نورانی بود. با بی سیم، خبر جاهای دیگر را از محمد جهان آرا می گرفت و به بچه ها می گفت؛ بچه های توی گمرک دارند چه کار می کنند، چهارراه کشتارگاه چه خبر است، و از این حرف ها. باید می دانست که یک وقت محاصره نشوند. سه نفر با آرپی جی، چهار نفر با ژ-3، یک نفر هم با ام-1؛ سه روز با همین وضع منتظر رسیدن تانک ها بودند.
معرفی
محمد علی نورانی، پیش از آغاز رسمی جنگ در نقاط مرزی نبرد با عراقی ها حضور داشته و تا یک سال بعد از آتش بس هم در منطقه مانده است. با آیه قرآن شروع می کند فضل الله المجاهدین علی القاعدین اجراً عظیما و بعد شعر فردوسی را می خواند چو ایران نباشد، تن من مباد.
آغاز تحرکات نظامی عراق
از چند ماه قبل، شاهد رفت و آمد نیروهای نظامی عراق در نوار مرزی بودیم. کم کم این رفت و آمدها تبدیل شد به استقرار یگان های رزمی و مکانیزه و توپ خانه. سرباز آوردند، اردو زدند، خاک ریز زدند، خندق کندند، گشت شبانه و روزانه گذاشتند. مسافرینی هم که از کویت می آمدند، خبر می آوردند که در عراق از تنومه و بصره تا پشت مرزهای شلمچه نیرو چیده اند. خود ما هم که در پاسگاه های مرزی مستقر بودیم می دیدیم و مشخص بود. ما 10 روز قبل از حمله رسمی عراق، وارد جنگ شدیم.
و سپاه خرمشهر تشکیل شد
اسکن ص 23
ما جزو بچه های انقلاب بودیم. بعد از انقلاب هم که قضیه گروهک خلق عرب پیش آمد، خودمان با بچه ها از شهر محافظت می کردیم. آن موقع هنوز سپاه در خرمشهر تأسیس نشده بود، بچه های خرم آباد به فرماندهی فردی به نام آقای نوری و بچه های تهران به فرماندهی شهید ناصر جنگروی در خرمشهر مستقر بودند. بعد از غائله گروهک خلق عرب، بین بچه های انقلابی و متعهد شهر تجمعی ایجاد شد و رأی گیری کردند و شورای فرماندهی سپاه خرمشهر را تعیین کردند. محمد جهان آرا، عبدالرضا موسوی، آقای احمد فروزنده، بنده و چند نفر دیگر به عنوان شورای فوماندهی سپاه خرمشهر انتخاب شدیم.
از کارهای جهادی تا جهاد مسلحانه
انقلاب که شد، اوضاع روستاهای ما خیلی به هم ریخته بود و مردم با فقر معیشتی شدیدی زندگی می کردند. عراق هم روی روستاهای عرب نشین خوزستان خیلی کار می کرد. با برنامه ای که در سپاه خرمشهر ریختیم و به دستور شهید جهان آرا، قرار شد من و یکی دیگر از دوستان، مسؤولیت رسیدگی به امور روستاها را به عهده بگیریم. هنوز جهاد سازندگی تأسیس نشده بود. می رفتیم به روستاها و با امکاناتی که آن موقع از دادگاه انقلاب خرمشهر در اختیار ما می گذاشتند، در روستاها نهر می کندیم، جاده می کشیدیم، با تراکتور شخم می زدیم، بذر تهیه می کردیم، کود می دادیم و خلاصه کارهای جهادی می کردیم. کار ما این بود که در روستاهای حاشیه کارون و روستاهای مرزی خرمشهر، کار کشاورزی و عمران روستایی می کردیم. تا این که درگیری های مرزی شروع شد و کار جهادی را کنار گذاشتیم و اسلحه دست گرفتیم.
به حرف مان گوش ندارند
ما در سپاه خرمشهر و شهربانی و ژاندارمری گزارش های متعددی از اوضاع مرزی تهیه کردیم ولی هیچ کس در کشور نگفت شمایی که الان دشمن در مقابلتان صف آرایی کرده و به عنوان سپاهیان مرزی مشغول دفاع هستید، بیایید این هم 4 تا اسلحه یا 6 تا تیربار. علی رغم آن همه فریاد، دولت مرکزی به ما نرسید و روزهای آخر سقوط خرمشهر، آقای شمخانی که آن زمان فرمانده سپاه خوزستان و جنوب بود، بعد از حادثه مدرسه دریابد رسایی و جلسه فردایش، نامه بسیار تندی به مسؤولین کشور نوشت که سند مظلومیت ما در آن روزگار است.
سر کله تانک ها هم پیدا شد
روز دهم مهرماه، جنگ سختی در گرفت. تانک های عراقی وارد خرمشهر شدند، نیروهای تکاور هم وارد شدند. شهر را کوبیدند. روز دهم صدام گفته بود باید شهر را بگیرید. فرمانده هاشان پشت پل مستقر شده بودند و نیروها را هدایت می کردند به داخل شهر. تا یک یگان رزمی را می زدیم، یگان بعدی می آمد. وضعیت جوری شده بود که یک گردان رزمی که وارد می شد بچه ها 6-5 نفر را می زدند و بقیه فرار می کردند. ما هنوز توی ذوق و شوق این پیروزی بودیم که ناگهان وسط دود می دیدیم یک گردان رزمی تازه دارد می آید. فرار می کردیم و در کوچه پس کوچه ها کمین می کردیم و دوباره عراقی ها را پس می زدیم باز هم از اول. آن روز ما 32 تانک دشمن را زدیم. یگان های تکاور پیاده عراق و یگان های گارد ریاست جمهوری را در کوچه پس کوچه ها قتل عام کردیم. کشته هاشان همین طور در سطح شهر پراکنده بودند.
مدرسه دریابد رسایی
همان شب بچه ها در مدرسه دریابد رسایی جمع شدند که استراحت کنند. یادم هست آن شب غذای بچه ها نفری یک نان و نصف کتلت بود. آن قدر خسته بودند که همان طور با لباس تو حیاط مدرسه اسلحه را زیر سرشان گذاشتند و خوابیدند. دشمن هم گرای مدرسه را گرفت و همه را قتل عام کرد. بچه های آغاجاری، بچه های اعزامی تهران، بچه های خرمشهر، همه تکه پاره شدند و گوشت و پوست شان به در و دیوار مدرسه چسبید. بعد جهان آرا آمد و با هم بدن ها را جمع کردیم. یک عده را به بیمارستان و عده ای را به قبرستان شهر بردیم.
هیچ کس به داد ما نخواهد رسید
فردا صبح جهان آرا بچه ها را توی مدرسه ای در کوی بهروز جمع کرد و سخنرانی کرد. گفت ببینید! تا امروز جنگیدید، غیرت خودتان را نشان دادید. تعهدتان را به اسلام و این مملکت نشان دادید، ولی از این لحظه به هیچ مسؤولیتی در قبال سپاه و قانون ندارید و بدانید که هیچ کس هم به داد ما نخواهد رسید. هر کسی می خواهد برود، برود. هیچ مشکلی نیست. من خودم می مانم و تا آخرین قطره خونم از شهر دفاع کنم. هر کسی که با من بماند مطمئن باشد چیزی جز شهادت نصیبش نمی شود.
اسکن ص 25
مقاومت با گوشت و پوست و استخوان
جنگ که شد ما بلند شدیم، رفتیم توی شهر. بعد از حادثه مدرسه دریابد رسایی و جلسه فردایش، سه گروه شدیم. یک گروه شهید رضا دشتی داشت، یک گروه هم شهید علی هاشمیان داشت و یک گروه هم من. مردم با گوشت و پوست و استخوان ایستاده بودند.
مردم خرمشهر هیچ آموزش نظامی ندیده بودند. اطلاعات خود من درباره جنگ در حد چیزهایی بود که در فیلم های سینمایی دیده بودم. مثلاً دیده بودم که سربازان بالای پشت بام ها می روند و مثلاً تیربار مستقر می کنند و سرکوچه ها مثل پارتیزان ها کمین می گذارند و... .
کربلا
مثل کربلا همه جور شهیدی داشتیم. جوان 13 ساله ای بود به نام بهنام محمدی، یک بچه کوچک کوتاه قد معمولی که دوش به دوش بچه های رزمنده می جنگید. اسلحه نداشت. کارش این بود که می رفت وضعیت نیروهای دشمن را شناسایی می کرد که در کدام خیابان و کوچه و خانه مستقرند. بچه زرنگ و زبلی هم بود و از پشت بام ها و دیوارها می رفت و شناسایی می کرد و خبر می آورد. من برادر 13 ساله ای داشتم به نام رسول که بدون اسلحه، دوش به دوش ما می جنگید. مثلاً یک کیسه پر از نارنجک و خشاب بر می داشت و به رزمنده ها می رساند یا آرپی جی هایشان را مسلح می کرد و خرج می گذاشت. چند بار هم نزدیک بود عراقی ها دستگیرش کنند. یک بار که بهنام محمدی برای شناسایی رفته بود، عراقی ها او را گرفته بودند و گفته بودند این جا چه می کنی؟ گفته بود دنبال مامان و بابام می گردم، گم شان کرده ام. عراقی ها هم او را زده بودند و گفته بودند بدو برو دیگر پیدایت نشود و او دوید و آمد و به ما خبر داد که عراقی ها فلان جا هستند. هر دوی این ها در خرمشهر شهید شدند. رسول تیر خورد، بهنام ترکش.
پیرمردهای کربلا را در خرمشهر داشتیم. زنان کربلا را هم. یک نفر داشتیم از خانواده پورحیدری که دو پسرش شهید شده بودند، پدر خانواده هم اسیر شده بود. مادر خانواده مانده بود در شهر و مسجد جامع برای رزمنده ها غذا درست می کرد، لباس می شست و به نیروها روحیه و دل داری می داد.
اسکن ص 26
آخرین سرباز
بیست و چهارم مهر ماه زخمی و از شهر خارج شدم. من را بردند بوشهر و از آن جا هم تهران. خرمشهر در 4 آبان سقوط کرد. بچه ها که از خرمشهر خارج می شوند ابتدا به سمت پل خرمشهر می آیند. نیروهای عراقی هم مدام از آن طرف زیاد می شوند. یکی یکی کوچه ها و محله ها را تخلیه کنید. بچه ها علی رغم نارضایتی مجبور می شوند عمل کنند. در نزدیکی میدان فرمانداری خرمشهر، امیر رفیعی با تعدادی از بچه ها از شهر دفاع می کنند و امیر زخمی می شود. بچه ها تصمیم می گیرند او را عقب بیاورند، اجازه نمی دهد. تیربار خودش را در میدان فرمانداری کار می گذارد و می گوید من یک نفره جلوی این ها را می گیرم. شما زیر آتش من از پل عبور کنید. بعدها در فیلمی که تلویزیون عراق نشان داده بود دوستان دیده بودند، عراقی ها در حالی که مهماتش تمام شده، به سویش می آیند و حسابی می زنندش. تا امروز هم از او اثری نیست.
عملیات بیت المقدس
تا چند روز قبل از عملیات، به دلیل جراحتی که در طریق القدس برداشته بودم، در بیمارستان شریعتی تهران بستری بودم. از طریق دوستان خبردار شدم که عملیات نزدیک است. با اصرار خودم را مرخص کردم و به خوزستان رفتم. وقتی رسیدم، بچه ها اردو زده بودند و چون برادرم فرمانده تیپ بود، در کنارش در ستاد تیپ مشغول سازماندهی و برنامه ریزی شدم.
آزادی
سوم خرداد که یگان ها از قسمت های مختلف به سمت خرمشهر حرکت کردند، به ما خبر دادند که تعدادی سرباز عراقی، لب رود خانه کارون جمع شده اند و با تکان دادن پارچه سفید قصد تسلیم شدن دارند. به اتفاق احمد فروزنده که آن زمان فرمانده اطلاعات تیپ بود، رفتیم لب رودخانه و دیدیم که تعداد زیادی عراقی زیرپوش هاشان را تکان می دهند، طوری که ما شک کردیم که نکند توطئه باشد.
بعد که مطمئن شدیم خطری وجود ندارد، آن ها را به این طرف آوردیم. چیزی که خیلی سنگین تمام شد، وقاحت نیروهای عراقی بود که آمده بودند تسلیم شوند ولی چمدان هایی از اثاثیه سرقتی مردم خرمشهر را با خودشان آورده بودند.
اذان
من و شهید فتح الله افشاری اولین نفراتی بودیم که وارد خرمشهر شدیم. توی کانالی که عراق کنده بود، جلو رفتیم. چند تا عراقی بودند که دو نفرشان در درگیری کشته شدند و بقیه هم فرار کردند. خودمان را رساندیم به مسجد جامع و با شهید افشاری رفتیم بالای مناره. شهید افشاری یک پرچم برد بالای مناره نصب کرد و همان جا اذان گفت.
متن نامه علی شمخانی، درباره خرمشهر
و انزلنا الحدید فیه باس شدید. مسؤولین، مسلمین، به داد ما برسید، این چه سازمان رسمی شناخته شده ای است که اسلحه انفرادی ندارد؟ نیروهای شهادت طلب پاسدار را آموزش ندادید، مسامحه کردید، چوبش را از خدای عزوجل خوردید و خواهید خورد. چه باید بگویم که شاید شما را به تحرک وابدارم؟ این را بگویم که از 150 پاسدار خرمشهر تنها 30 نفر باقی مانده. بگویم که ما می توانیم با 30 خمپاره، خونین شهر را برای 30 ماه نگه داریم و امروز 30 تفنگ نداریم و حال آن که سازمان های غیر رسمی، با امکانات فراوان بر ما آن می رانند که باید برانند.
واقعیت این است که ارتش امروز ما نمی تواند بدون وجود سپاه پاسداران و برعکس، کوچک ترین تحرکی داشته باشد. من را وقت آن نیست که بگویم تا به حال چه کارهای متهورانه ای انجام داده ایم. خدا می داند که ما تانک های دشمن را لمس کرده ایم. فغان های زنانه آن ها را در شبیخون های خود شنیده ایم. سایه ما به حول خدا و مکتب اسلام، همواره مورد حملات سلاح های سنگین دشمن بوده و هست و دشمن هرگز نتوانسته است اسیر ما را تحمل کند. اسرای پاسدار یا از پشت تیرباران شده یا زیر تانک ها له و لورده گردیده اند. پناهندگان عراقی، همواره ترس نیروهای دشمن از پاسداران انقلاب را به عنوان یک معجزه الهی مطرح می کنند. سلاح را به دست صالحین بدهید. تا به حال، دشمن حسرت گرفتن یک اسلحه کمری از پاسداران را به دل داشته و خواهد داشت. ما شهدای زنده فراوان داریم. ما برپادارندگان کربلای 30 روزه خونین شهریم. ما بهشت را زیر سایه شمشیرها می بینیم. شهدای 25 روزه ما هنوز دفن نشده اند، به داد ما برسید.
مانیاز به اسلحه و امکانات داریم. ما در راه خدا جان داریم که بدهیم. امکانات دادن جان را نداریم. به خود بیایید. فریادهای پاسداران از فقدان امکانات، بر ما زمین و زمان را تنگ کرده است. خستگی زیاد مانع از ادامه نوشتن من می شود. ولی باز هم باید بدانید که ما شهیدان زنده ای هستیم که به نبرد خویش علیه مردگان زنده ادامه خواهیم داد. اگر وساطت کنید و ما را به حدید خداوند مسلح سازید، فضرب الرقاب خویش را تا سقوط دولت بعث عراق و دیگر زورمندان و قلدران ادامه خواهیم داد وگرنه تا آن زمان مبارزه خواهیم کرد که شهید شویم و تکلیف شرعی خویش را به جای آوریم.
اسکن ص 31-30