روایت نزدیک

فرهنگ سرای پایداری‏

محمد جهان آرا به روایت همسر

اسکن ص 18
خاله محمد دو ماه قبل از من به زندان افتاده بود. دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران بود. ولی دانشگاه را ول کرده بود و همراه جهان آرا و بقیه بچه های گروه منصورون، مخفی زندگی می کرد. یکی، دو ماه آخر را با هم در یک سلول سر کردیم. از زندان که بیرون آمدم، در کنار فعالیتهای سیاسی، با محمد جهان آرا هم تماس های تلفنی داشتم. او در خرمشهر بود و من در تهران.
اولین بار محمد را در زمستان 1357 دیدم. اوایل انقلاب بود. آمده بود تهران. در منزل یکی از دوستان با هم صحبت کردیم. آن روز درباره حوادث خرمشهر و اختلاف های داخلی این بندر حرف هایی زد که برای جمع تازگی داشت. آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترک نبود. حرف های ما درباره انقلاب و جریان های سیاسی روز بود. بعدها، یعنی اواخر مرداد 1358 مسأله ازدواج را توسط یکی از دوستان به من گفت. بعد خودش تنها آمد و با خانواده ام صحبت کرد؛ با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبود. چون محمد دانشجوی رشته مدیریت بود و درس را برای کارهای سیاسی ول کرده بود. از نظر خانواده ام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب کرده بودم.
مهریه من یک جلد کلام الله مجید و یک سکه طلا بود. محمد قرآن را بعد از ازدواج خرید و در صفحه اول نوشت: امیدم در این است که این کتاب، اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب که هنوز آن را نداریم.
عقدمان را سر مزار علی، برادر شهید محمد در بهشت زهرا(س) خواندیم. خودمان دو نفر بودیم. یک روز بعد از ظهر بود. عقد رسمی هم با سادگی در منزل ما و با حضور خانواده محمد و چند نفر از دوستان خوانده شد. این شروع زندگی ما بود. هفته بعد از مراسم هم رفتیم خرمشهر.
مشغله اش در سپاه و شهر زیاد بود. من هم کارم را که تدریس در دبیرستان ایراندخت بود شروع کردم. البته سه ماه بیش تر نتوانستم تدریس کنم، چون مسؤولیت کتاب خانه ملی خرمشهر را به عهده گرفتم. مدتی در خانه پدری محمد زندگی کردیم. یک اتاق در اختیار ما بود. بعد از سه ماه به خانه دیگری که متعلق به یکی از دوستان بود اسباب کشیدیم. در همان زمان حاکم شرع خرمشهر، قطعه زمینی به محمد داد و گفت وام هم به شما تعلق می گیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانه ای برای خودتان بسازید. محمد با من صحبت کرد و گفت من به خاطر کارم نمی خواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را به دو نفر از عرب های خرمشهر می دهم که واقعاً مستضعف هستند. محمد می خواست موافقت مرا هم بگیرد. حرفی نداشتم. زمین را تقسیم کرد و به آن دو نفر داد.
قبل از جنگ، محمد فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. قرار گذاشته بودیم یک روز در میان به خانه بیایید و می آمد. آن هم ده شب تا هفت صبح. در این مدت هم کارهایش را با تلفن انجام می داد. بیش تر کارها به عهده من بود.
تمام روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید را به خاطر داشت و امکان نداشت آن ها را فراموش کند؛ حتی اگر من در تهران بودم. هر بار نامه ای می نوشت و از این روزها یاد می کرد. شش ماه قبل از شروع جنگ با من درباره آن حرف زد. گفت عراقی ها در مرز شلمچه تحرک نظامی دارند و تجهیزات نظامی آورده اند و خودشان را برای حمله به ایران آماده می کنند. با همکارانش شبانه روز به مرز می رفت و تحرکات عراق را زیر نظر داشت. با شهید رجایی هم در ارتباط بود. آن روزها تجهیزات کمی در سپاه خرمشهر بود. محمد فقط می توانست دوره های رزمی را برای نیروهای سپاه فشرده تر و بیش تر کند و آن ها را برای مقابله آماده کند. یک بار هم راهپیمایی بزرگی در خرمشهر راه انداخت که عرب ها هم در آن شرکت کردند. این تظاهرات به نوعی نمایش آمادگی بود. اما در برابر تجهیزات عراق که در مرز مستقر شده بود، چیزی نبود.
قبل از این که جنگ به طور رسمی از طرف عراق شروع شود، ما از خرمشهر اسباب کشیدیم و آمدیم اهواز. قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود بعد از جنگ هم من تهران بودم ولی به طور مدام می رفتم خرمشهر و چند هفته ای می ماندم. با حمزه هم می رفتم. دیگر برایم عادی شده بود. محمد برنامه ریزی کرده بود در خرمشهر بمانیم.
محمد علاقه زیادی به خرمشهر داشت. می گفت مردم خرمشهر مظلوم واقع شده اند. می گفت بعضی از شب ها جسد بچه های خرمشهر را می بینیم که سگ ها تکه پاره می کنند، ولی نمی توانیم از سنگرها خارج شویم و جنازه ها را نجات بدهیم. یک بار با حمزه به خرمشهر رفته بودیم. چهارماهه بود. محمد برای این که بچه های خرمشهر را دل داری بدهد حمزه را به خط اول برد. بعدها به من گفت وجود حمزه چه امیدی در دل بچه های خط به وجود آورده بود!
آخرین دیدار من و محمد یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. می دیدم موقع نماز قنوت هایش عوض شده. بیش از حد در قنوت می ایستد. فهمیدم که شهادت محمد نزدیک است. برخوردهای عاطفی اش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. موقع خداحافظی حمزه را بغل کرد. آن موقع حمزه کم تر از یک سال داشت. فکر کردم دارد او را با تمام وجود می بوید. انگار سیر نمی شد. بعد کنده شد و رفت.
آن روز قرار بود محمد با ماشین بیاید تهران. پدرش با من تماس گرفت که محمد با هواپیما آمده. رفتم فرودگاه نیروی هوایی. جایی که قرار بود هواپیما بنشیند. در همین گیرودار شنیدیم هواپیما سقوط کرده. پدرش دنبال محمد بود. بالاخره محمد را در پزشکی قانونی پیدا کرد. به من اطلاع دادند. رفتم پزشکی قانونی. خیلی شلوغ بود. فقط عکس ها را نشان می دادند. عکس محمد هم بود.

دستور همان است

اسکن ص 20
فقط خونین شهر مانده بود. از شمال تا طلاییه جلو رفته بودند و در کوشک به جاده زید حسینیه رسیده بودند. جاده اهواز خونین شهر هم کاملاً باز بود. خبر می رسید که مردم با این که می دانند حدود 5000 کیلومتر آزاد شده و 5000 نفر هم اسیر گرفته اند، دایم می پرسند: خونین شهر چه شد؟
اعضای ستاد که رفتند، صیاد شیرازی ماند و محسن رضایی. لشکرشان فقط اسم لشکر را یدک می کشیدند و از رمق افتاده بودند. ایده که مطرح شد، هیچ اختلاف نظری بین شان نبود؛ خودشان هم تعجب کرده بودند. صیاد شد مسؤول ابلاغ.
گفت طرح باید زودتر اجرا شود. همه به هم نگاه کردند. صیاد آمده بود دستور را به فرمانده ها ابلاغ کند. دل توی دلش نبود. اگر طرح نمی گرفت چی؟
وقتی اعتراض فرماندهان بلند شد از کوره در رفت مثل این که متوجه نیستند. ما دستور را ابلاغ کردیم نه بحث را.
بعد دید که رحیم صفوی از ته اتاق با ایما و اشاره، می خواهد آرامش کند. متوسلیان بلند شد من خیلی عذر می خواهم... ما تابع دستور هستیم و الان می رویم به دنبال اجرا. خرازی هم. کاظمی و بقیه هم.
وقتی همه رفتند تازه ترس وجودش را گرفت. با این قاطعیتی که نشان داده بود اگر طرح نمی گرفت، دفعه بعد توی اتاق جنگ نمی توانست این طوری دستور بدهد.
شب عملیات که شد کار گره خورد. اوضاع بدی بود. تا آن جا که توانسته بود فرماندهی کرده بود، تا صبح. نماز صبح را خواند. حالش گرفته بود. همان جا توی اتاق جنگ، کنار بی سیم، ملحفه ای پهن کرد و دراز کشید. چشم هایش گرم شد. سیدی آمده بود راهنمایی می خواست. صیاد دوید که او را راهنمایی کند. نگاه سید او را به گریه انداخت. از هق هق خودش بیدار شد. صدای تکبیر از توی بی سیم اتاق را پر کرده بود.
خرازی اجازه می خواست که با هفتصد نفر بزند به خط دشمن، توی خرمشهر. ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چی بود که می خواست به خونین شهر حمله کند؟ بی سیم خش خش می کرد و صیاد تردید. گفت بزنید
8 صبح یک هلی کوپتر فرستادند بالا که ببیند وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: تا چشم کار می کند عراقی ها توی خیابان ها و کوچه های خرمشهر صف بسته اند و دست ها را بالا برده اند. نمی شد به آن ها گفت بروید توی سنگر، ما نیرو نداریم. بالاخره باید کارشان را تمام کرد.
تا بعد از ظهر طول کشید که 14500 نفر اسیر را پای پیاده به طرف اهواز روانه کنند. کلی سنگر پر از امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات هم در شهر بود که خالی کردن آن ها تا یک ماه بعد ادامه داشت.

طرحی برای آزادی

اسکن ص 21
اوایل جنگ، رزمندگانی که در دشت های خوزستان می جنگیدند جوان کم سن و سالی را می دیدند که دشداشه عربی پوشیده و دایم وسط معرکه این طرف و آن طرف می رود و چیزهایی را یادداشت می کند، اما تفنگ ندارد. آن روزها برای خیلی ها معلوم نبود که او چه می کند. اما مدتی بعد که حسن اولین نقشه های منطقه عملیاتی را به شکلی ساده اما دقیق آماده کرد، همه فهمیدند که با یک مغز اطلاعاتی طرف اند. حسن باقری، بچه میدان خراسان تهران، اصلاً نیروی نظامی نبود؛ خبرنگار بود. وقتی عراق به ایران حمله کرد حسن رفت خوزستان که عکس بگیرد و گزارش تهیه کند. چند تا گزارش هم تهیه کرد. اما در آن اوضاع و احوال، دفاع را از خبرنگاری لازم تر دید. این شد که خبرنگاری را رها کرد و شد رزمنده. طولی نکشید که حسن جای خودش را در اتاق عملیات پیدا کرد و توان اطلاعاتی و هوش نبوغش در طرح عملیات را به همه فرماندهان عالی جنگ و اعضای شورای عالی دفاع و حتی رییس جمهور اثبات کرد. حسن باقری شد مسوول اطلاعات سپاه و جزو تیم سه نفره طراحی عملیات های سپاه. دو نفر دیگر غلامعلی رشید و رحیم صفوی بودند. باقری در طراحی عملیات های زیادی نقش داشت. از جمله عملیات امام مهدی(عج)، ثامن الائمه(ع)، طریق المقدس، فتح المبین و... اما اوج نبوغ حسن باقری در طراحی عملیات بیت المقدس بود. موقع طراحی این عملیات می گفت برای رعایت اصل غافل گیری باید نیروها را از رودخانه کارون رد کرد تا آن طرف کارون به عراقی ها حمله کنند. اما تیم طراحی ارتش استدلال می کرد که عبور نیروها از رودخانه، خودش یک عملیات سخت است و این که بخواهند در یک شب هم از رودخانه بگذرند و هم به دشمن حمله کنند، دو عملیات هم زمان و سنگین است که شدنی نیست. از حسن اصرار بود و از آن ها و حتی از خیلی از پاسدارها انکار. حسن روی چیزی اصرار می کرد که خطرش زیاد بود. او می گفت بسیجی ها می توانند هم از رودخانه رد شوند و هم به جاده آسفالته اهواز- خرمشهر برسند که 17 تا 23 کیلومتر آن طرف کارون بود. بالاخره هم حرفش را به کرسی نشاند. اواسط فروردین سال 61، کار سخت و طاقت فرسای اطلاعات و شناسایی عملیات بیت المقدس آغاز شد. قرار بود این عملیات روز بیستم اردیبهشت آغاز شود اما یک عکس هوایی که هشتم اردیبهشت به دست حسن رسید، او را متقاعد کرد که عراقی ها از ماجرای حمله ایران بوهایی برده اند و آرایش دفاعی گرفته اند. عملیات باید هر چه زودتر شروع می شد. در ساعت های آغازین روز دهم اردیبهشت عملیات بیت المقدس شروع شد. همان شب، بسیجی ها هم از کارون گذشتند و هم به جاده اهواز- خرمشهر رسیدند. ارتش عراق پنج روز تمام پاتک کرد تا نیروهای ایران عقب بنشینند اما نتوانست. روز پنجم عملیات بیت المقدس یک معجزه رخ داد. سلاح و مهمات و آذوقه بسیجی ها تمام شده بود و چون فاصله بین کارون تا جاده هنوز ناامن بود و زیر آتش دائم دشمن، تدارکات به سختی انجام می شد. تانک های دشمن هم که مانع و آتشی جلوی خود نمی دیدند به سمت جاده پیشروی کردند. بسیجی ها نه گلوله سنگین داشتند و نه موشک آرپی جی. فقط تیر کلاش مانده بود و ژ3؛ مثل پشه ای که بخواهد با فیل بجنگد. تازه اذان صبح را گفته بودند که اولین تانک عراقی از شیب کناره جاده اهواز- خرمشهر آمد بالا و سرازیر شد این طرف اما چون شیب جاده تند بود، لوله اش در خاک فرو رفت و ماند. بقیه تانک ها داشتند جلو می آمدند. این طوری با تانک ها بچه ها را له می کردند و می رفتند و نیازی به جنگ نبود. همین موقع حسن باقری از قرارگاه عملیات، با بی سیم چی های سرتاسر خط تماس گرفت و گفت همه با هم بلند شوید، بایستید و الله اکبر بگویید. همه رزمنده های خط تکبیر گفتند و بلند شدند. افسران عراقی خیال کردند این حیله ایرانی ها بوده که تا آن موقع کاری نکنند تا تانک ها کاملاً به شان نزدیک شوند. ترسیدند و دستور فرار دادند. حتی خیلی از تانک ها را جا گذاشتند و در رفتند.