روایت نزدیک

فرهنگ سرای پایداری‏

آخرین مرد مقاوم

اسکن ص 16
نهم خرداد 33 بود که دومین پسر هدایت الله جهان آرا متولد شد. اسمش را گذاشتند محمد علی. سید هم که بود، پس شد سید محمد علی جهان آرا. هر چند بعدها همه صدایش می زدند محمد.
گرمای بی امان جنوب و بازی کنار شط و گاهی هم کار در بزازی پدر، کودکی محمد را پر می کرد، مثل همه بچه های خرمشهری. اما چیزی که سرنوشت محمد را از هم سالانش متفاوت کرد، شرکت در جلسات قرآن مسجد شیخ بود که حرف های سخنرانش با حرف های بقیه متفاوت بود. حرف هایی که محمد را به فکر کردن مجبور کرد. فکری که نتیجه اش این شد که همراه برادرش علی، عضو گروه مخفی حزب الله خرمشهر بشود. این گروه سال 49 با هدف مبارزه در راه امام خمینی (ره) که آن روزها در نجف تبعید بود تشکیل شد. بچه های گروه با خودشان قرار گذاشته بودند که برای تقویت روح و جسم شان هر روز روزه بگیرند و ورزش های سنگین انجام بدهند. اما چون کارشان فقط ورزش کردن و روزه گرفتن نبود، به دو سال نکشید که همه شان دستگیر شدند. و محمد در 18 سالگی مزه زندان را چشید. در دادگاه نظامی، اعضای گروه را به زندان های طولانی محکوم کردند اما برای محمد به خاطر صغر سن فقط یک سال زندان در نظر گرفتند، بلکه این بچه سر عقل بیاید. که نیامد. اولین کاری که بعد از زندان کرد، ادامه تحصیلش بود. سال 54 در رشته مدیریت در تبریز پذیرفته شد. بعد هم رفت آن جا و مدام اعلامیه و جزوه پخش کرد. به علاوه به نظرش رسید که این مقدار کافی نیست و باید اقدام مسلحانه کرد. یک گروه جهادی راه انداخت به نام گروه منصورون. از همین موقع بود که زندگی مخفیانه او شروع شد: سال 55. محمد و رفقایش در جنوب کشور، گاه و بی گاه برای رژیم دردسر درست می کردند، از جمله یک بار که تظاهرات مردم اهواز با هجوم تانک ها مواجه شد، بچه های گروه سر رسیدند و جلوی تانک ها درآمدند.
محمد آن قدر به فعالیت هاش ادامه داد، تا از پیروزی انقلاب مردم مطمئن شد. حالا می توانست با خیال راحت به خرمشهر برگردد و زندگی آرام خودش را داشته باشد. اما زندگی محمد چندان هم آرام نبود. هر وقت که کاری بود، می آمدند سراغ محمد که همه به تواضع می شناختندش. سال 58 هم که سپاه تشکیل شد، چون تجربه نظامی داشت، اول مسؤولیت واحد عملیات را به او سپردند، بعد هم فرماندهی سپاه خرمشهر را. از اولین کارهای محمد در این سمت، تشکیل واحد عمرانی سپاه بود که جای خالی جهاد سازندگی را در خرمشهر پر کرد. در کنار این، رسیدگی به مسایل منطقه هم بود. از زیر نظر داشتن تحرکات نظامی فراوان همسایه غربی در کنار مرز که هیچ وقت گزارش هایش در تهران جدی گرفته نشد، تا حل غائله گروهک خلق عرب که ادعای استقلال خوزستان را داشتند. برای حل این مشکل آخری، رابطه خوب محمد با اهالی شهر، به ویژه عرب ها خیلی بیش تر از اقدامات نظامی تأثیر داشت.
همین وقت ها بود که محمد سروسامان گرفت. مدت ها بود صغرا اکبرنژاد را که هم سلول خاله اش در زندان شاه بود می دید و هم کاری داشتند. بعد از راضی کردن خانواده ها، یک روز رفتند سر مزار برادرش سید علی که زیر شکنجه ساواک شهید شده بود و خطبه عقد را خواندند؛ مرداد 58. زندگی مشترک این دو به زودی در خرمشهر زبان زد جوان ها شد، آمیزه ای از فعالیت بی امان و محبت بی پایان. یک سال بعد، خدا به این زوج یک پسر داد؛ روز یازدهم جنگ بود که حمزه به دنیا آمد.
قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود که جنگ شروع شد. محمد به اهواز نرفت و ماند. خوب هم ماند. با جوان هایی که سر جمع 400 نفر بیش تر نمی شدند، جلوی دو لشگر مهاجم ایستادند. در طول 35 روز مقاومت شهر، کار محمد، هدایت جریان درگیری ها بود و بی سیم زدن به مسؤولین مختلف که نیرو و امکانات بفرستند و سرزدن به بچه ها و جنگیدن هم راه آن ها و گریه کردن برای شهدا.
بعد از سقوط شهر، بنی صدر که هیچ وقت به درخواست ها و التماس های محمد توجه نکرده بود، همه جا تقصیر را به گردن او انداخت و حتی او را از جلسات نظامی بیرون کرد. محمد اما، بدون توجه به این ها، آن سوی کارون مستقر بود و هر از گاهی به دشمن شبیخون می زد. این وضعیت ادامه داشت تا وقتی که با عزل بنی صدر و هماهنگی ارتش و سپاه، ورق برگشت. نتیجه این شد که در اولین عملیات موفق، حصر آبادان شکسته شود.
حالا محمد داشت به آزاد کردن خرمشهر فکر می کرد که یک انفجار کار او را ناتمام گذاشت. شب هفتم مهر 60 خبر دادند که یک فروند هواپیمای 130c- که شهدا و مجروحین را از اهواز به تهران منتقل می کرده، منفجر شده است و در این پرواز چند نفر از فرماندهان جنگ هم بوده اند؛ یکی شان محمد. یک ماه مانده به تولد دومین پسرش محمد سلمان، قصه جهان آرا تمام شد.
حالا فقط یک نشانی از او داریم: بهشت زهرا (س)، قطعه 24، ردیف 98، شماره 44.

محمد جهان آرا به روایت همسر

اسکن ص 18
خاله محمد دو ماه قبل از من به زندان افتاده بود. دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران بود. ولی دانشگاه را ول کرده بود و همراه جهان آرا و بقیه بچه های گروه منصورون، مخفی زندگی می کرد. یکی، دو ماه آخر را با هم در یک سلول سر کردیم. از زندان که بیرون آمدم، در کنار فعالیتهای سیاسی، با محمد جهان آرا هم تماس های تلفنی داشتم. او در خرمشهر بود و من در تهران.
اولین بار محمد را در زمستان 1357 دیدم. اوایل انقلاب بود. آمده بود تهران. در منزل یکی از دوستان با هم صحبت کردیم. آن روز درباره حوادث خرمشهر و اختلاف های داخلی این بندر حرف هایی زد که برای جمع تازگی داشت. آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترک نبود. حرف های ما درباره انقلاب و جریان های سیاسی روز بود. بعدها، یعنی اواخر مرداد 1358 مسأله ازدواج را توسط یکی از دوستان به من گفت. بعد خودش تنها آمد و با خانواده ام صحبت کرد؛ با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبود. چون محمد دانشجوی رشته مدیریت بود و درس را برای کارهای سیاسی ول کرده بود. از نظر خانواده ام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب کرده بودم.
مهریه من یک جلد کلام الله مجید و یک سکه طلا بود. محمد قرآن را بعد از ازدواج خرید و در صفحه اول نوشت: امیدم در این است که این کتاب، اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب که هنوز آن را نداریم.
عقدمان را سر مزار علی، برادر شهید محمد در بهشت زهرا(س) خواندیم. خودمان دو نفر بودیم. یک روز بعد از ظهر بود. عقد رسمی هم با سادگی در منزل ما و با حضور خانواده محمد و چند نفر از دوستان خوانده شد. این شروع زندگی ما بود. هفته بعد از مراسم هم رفتیم خرمشهر.
مشغله اش در سپاه و شهر زیاد بود. من هم کارم را که تدریس در دبیرستان ایراندخت بود شروع کردم. البته سه ماه بیش تر نتوانستم تدریس کنم، چون مسؤولیت کتاب خانه ملی خرمشهر را به عهده گرفتم. مدتی در خانه پدری محمد زندگی کردیم. یک اتاق در اختیار ما بود. بعد از سه ماه به خانه دیگری که متعلق به یکی از دوستان بود اسباب کشیدیم. در همان زمان حاکم شرع خرمشهر، قطعه زمینی به محمد داد و گفت وام هم به شما تعلق می گیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانه ای برای خودتان بسازید. محمد با من صحبت کرد و گفت من به خاطر کارم نمی خواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را به دو نفر از عرب های خرمشهر می دهم که واقعاً مستضعف هستند. محمد می خواست موافقت مرا هم بگیرد. حرفی نداشتم. زمین را تقسیم کرد و به آن دو نفر داد.
قبل از جنگ، محمد فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. قرار گذاشته بودیم یک روز در میان به خانه بیایید و می آمد. آن هم ده شب تا هفت صبح. در این مدت هم کارهایش را با تلفن انجام می داد. بیش تر کارها به عهده من بود.
تمام روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید را به خاطر داشت و امکان نداشت آن ها را فراموش کند؛ حتی اگر من در تهران بودم. هر بار نامه ای می نوشت و از این روزها یاد می کرد. شش ماه قبل از شروع جنگ با من درباره آن حرف زد. گفت عراقی ها در مرز شلمچه تحرک نظامی دارند و تجهیزات نظامی آورده اند و خودشان را برای حمله به ایران آماده می کنند. با همکارانش شبانه روز به مرز می رفت و تحرکات عراق را زیر نظر داشت. با شهید رجایی هم در ارتباط بود. آن روزها تجهیزات کمی در سپاه خرمشهر بود. محمد فقط می توانست دوره های رزمی را برای نیروهای سپاه فشرده تر و بیش تر کند و آن ها را برای مقابله آماده کند. یک بار هم راهپیمایی بزرگی در خرمشهر راه انداخت که عرب ها هم در آن شرکت کردند. این تظاهرات به نوعی نمایش آمادگی بود. اما در برابر تجهیزات عراق که در مرز مستقر شده بود، چیزی نبود.
قبل از این که جنگ به طور رسمی از طرف عراق شروع شود، ما از خرمشهر اسباب کشیدیم و آمدیم اهواز. قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود بعد از جنگ هم من تهران بودم ولی به طور مدام می رفتم خرمشهر و چند هفته ای می ماندم. با حمزه هم می رفتم. دیگر برایم عادی شده بود. محمد برنامه ریزی کرده بود در خرمشهر بمانیم.
محمد علاقه زیادی به خرمشهر داشت. می گفت مردم خرمشهر مظلوم واقع شده اند. می گفت بعضی از شب ها جسد بچه های خرمشهر را می بینیم که سگ ها تکه پاره می کنند، ولی نمی توانیم از سنگرها خارج شویم و جنازه ها را نجات بدهیم. یک بار با حمزه به خرمشهر رفته بودیم. چهارماهه بود. محمد برای این که بچه های خرمشهر را دل داری بدهد حمزه را به خط اول برد. بعدها به من گفت وجود حمزه چه امیدی در دل بچه های خط به وجود آورده بود!
آخرین دیدار من و محمد یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. می دیدم موقع نماز قنوت هایش عوض شده. بیش از حد در قنوت می ایستد. فهمیدم که شهادت محمد نزدیک است. برخوردهای عاطفی اش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. موقع خداحافظی حمزه را بغل کرد. آن موقع حمزه کم تر از یک سال داشت. فکر کردم دارد او را با تمام وجود می بوید. انگار سیر نمی شد. بعد کنده شد و رفت.
آن روز قرار بود محمد با ماشین بیاید تهران. پدرش با من تماس گرفت که محمد با هواپیما آمده. رفتم فرودگاه نیروی هوایی. جایی که قرار بود هواپیما بنشیند. در همین گیرودار شنیدیم هواپیما سقوط کرده. پدرش دنبال محمد بود. بالاخره محمد را در پزشکی قانونی پیدا کرد. به من اطلاع دادند. رفتم پزشکی قانونی. خیلی شلوغ بود. فقط عکس ها را نشان می دادند. عکس محمد هم بود.

دستور همان است

اسکن ص 20
فقط خونین شهر مانده بود. از شمال تا طلاییه جلو رفته بودند و در کوشک به جاده زید حسینیه رسیده بودند. جاده اهواز خونین شهر هم کاملاً باز بود. خبر می رسید که مردم با این که می دانند حدود 5000 کیلومتر آزاد شده و 5000 نفر هم اسیر گرفته اند، دایم می پرسند: خونین شهر چه شد؟
اعضای ستاد که رفتند، صیاد شیرازی ماند و محسن رضایی. لشکرشان فقط اسم لشکر را یدک می کشیدند و از رمق افتاده بودند. ایده که مطرح شد، هیچ اختلاف نظری بین شان نبود؛ خودشان هم تعجب کرده بودند. صیاد شد مسؤول ابلاغ.
گفت طرح باید زودتر اجرا شود. همه به هم نگاه کردند. صیاد آمده بود دستور را به فرمانده ها ابلاغ کند. دل توی دلش نبود. اگر طرح نمی گرفت چی؟
وقتی اعتراض فرماندهان بلند شد از کوره در رفت مثل این که متوجه نیستند. ما دستور را ابلاغ کردیم نه بحث را.
بعد دید که رحیم صفوی از ته اتاق با ایما و اشاره، می خواهد آرامش کند. متوسلیان بلند شد من خیلی عذر می خواهم... ما تابع دستور هستیم و الان می رویم به دنبال اجرا. خرازی هم. کاظمی و بقیه هم.
وقتی همه رفتند تازه ترس وجودش را گرفت. با این قاطعیتی که نشان داده بود اگر طرح نمی گرفت، دفعه بعد توی اتاق جنگ نمی توانست این طوری دستور بدهد.
شب عملیات که شد کار گره خورد. اوضاع بدی بود. تا آن جا که توانسته بود فرماندهی کرده بود، تا صبح. نماز صبح را خواند. حالش گرفته بود. همان جا توی اتاق جنگ، کنار بی سیم، ملحفه ای پهن کرد و دراز کشید. چشم هایش گرم شد. سیدی آمده بود راهنمایی می خواست. صیاد دوید که او را راهنمایی کند. نگاه سید او را به گریه انداخت. از هق هق خودش بیدار شد. صدای تکبیر از توی بی سیم اتاق را پر کرده بود.
خرازی اجازه می خواست که با هفتصد نفر بزند به خط دشمن، توی خرمشهر. ریسک بزرگی بود. هفتصد نفر چی بود که می خواست به خونین شهر حمله کند؟ بی سیم خش خش می کرد و صیاد تردید. گفت بزنید
8 صبح یک هلی کوپتر فرستادند بالا که ببیند وضعیت چه جور است. خلبان فریاد زد: تا چشم کار می کند عراقی ها توی خیابان ها و کوچه های خرمشهر صف بسته اند و دست ها را بالا برده اند. نمی شد به آن ها گفت بروید توی سنگر، ما نیرو نداریم. بالاخره باید کارشان را تمام کرد.
تا بعد از ظهر طول کشید که 14500 نفر اسیر را پای پیاده به طرف اهواز روانه کنند. کلی سنگر پر از امکانات و مهمات و وسایل و تجهیزات هم در شهر بود که خالی کردن آن ها تا یک ماه بعد ادامه داشت.