روایت نزدیک

فرهنگ سرای پایداری‏

درگیری در کوچه های شهر

خرمشهر از ده روز مانده به سی ویک شهریور که جنگ رسما شروع شد درگیر جنگ بود. در مرز شلمچه.
آن موقع کسی نمی گفت جنگ. می گفتند زد و خورد. از آن روز تا سی ویکم شهریور، که باران توپ و خمپاره کوی طالقانی و منطقه غربی خرمشهر را تبدیل به خرابه کرد و رادیوها شروع جنگ را اعلام کردند، کم و زیاد هر روز یک عده بودند که نان و غذایشان را برمی داشتند و می رفتند ده پانزده کیلومتر دورتر از شهر، نزدیک مرز. اگر توی راه سری به سپاه زده بودند و سلاح داشتند به نیروهای درگیر می دادند و اگر نه، نان و خرما یا چیزی مثل این ها.
روز سی و یکم به بعد اما این خبرها نبود. سرتاسر دشت غربی خرمشهر پوشیده شده بود از تانک ها و نفربرهایی به رنگ زرد متمایل به کرم، تانک و نفربرهای عراقی. شهر تقریباً خالی از جمعیت شده بود. جز کسانی که مانده بودند تا اگر کمکی از دست شان برآمد بکنند، هر کاری که باشد. از زن هایی که مانده بودند، یک سری توی مسجد جامع، شناسنامه می گرفتند و اسلحه ی ام 1 و ژ-3 تحویل می دادند. یک عده نیروهایی را که از جاهای دیگر به شهر می آمدند راهنمایی می کردند و بقیه هم مسؤول زاغه های مهمات بودند.
خیلی از مردم اولین بارشان بود اسلحه دست می گرفتند و چند ساعت بیش تر وقت نداشتند تا یاد بگیرند چه طور باید با این تفنگ ها جلوی تانک و خمپاره و توپ مقاومت کرد. اسلحه کم بود و به همه نمی رسید. سی روز بعد که بعضی از همین ها توی آبادان همراه مدافعین آبادانی می جنگیدند، چیزهای دیگری هم تجربه کرده بودند؛ این که شش نفری دنبال یک نفر که سلاح دارد راه بیفتند تا همین که افتاد، اسلحه اش بی استفاده نماند. آن ها به این جور جنگیدن عادت کرده بودند. جنگیدن در شرایط سخت. جایی که امدادگر بغلی، با کیلومتر شمار موتورش فاصله نیروهای خودی را تا خط دشمن، یا نیروی پشتیبان، یا هر جای دیگر به دشمن لو می دهد؛ نیروهای گروهک خلق عرب.
اما حالا در هفتمین روز جنگ، همه محمد جهان آرای 25 ساله را می بینند که یک پایش مرز است و یک پایش شهر و دائم توی بی سیم گریه می کند و التماس، که نیرو و امکانات برایش بفرستند. پشت بی سیمی که کسی نیست، هست، ولی بود و نبودش یکی است. محمد هم تا چند روز دیگر یاد خواهد گرفت چه طور با دست خالی بجنگد. او فعلا مشغول سر و سامان دادن بچه های سپاه خرمشهر است. جوانانی چهارده، شانزده، هجده تا بیست ساله، با شهری که آب و برق آن قطع شده و سطل سطل از حوض خانه ها یا رودخانه ها آب می آورند و یک دشت تانک و نیرو که از بالا و روبه رو دارند دورشان می زنند.
ششم مهر ماه 1359، خرمشهر.
اولین درگیری مردمی
جماعت 4 روز است آمده اند پلیس راه. اغلب آن ها هنوز تانک های دشمن را ندیده اند. آن ها تفنگ دارند و فکر می کنند همه چیز دارند. جهان آرا، نورانی را مسوول این این محور کرده. خودش فرصت این که وقتش را یک جا بگذراند ندارد. نورانی نیروها را به دسته های دوازده تا پانزده نفره تقسیم کرده. طوری که در هر گروه، حتما سه تا چهار پاسدار که آموزش دیده ترند باشند. گروه ها گله به گله پشت خط راه آهن کشیک می کشند که عراقی ها سر برسند. آن طرف خط راه آهن، زمین کاملا صاف و هموار است. بلندی خط راه آهن یک سنگر طبیعی است. چهار روز است این ها از صبح تا شب منتظر می مانند و همین که هوا تاریک می شود، نیروهای مردمی خط را رها می کنند و می روند خانه هایشان. از هر گروه پنج نفر هم نمی مانند که آن هم پاسدارها هستند. بعد باید تا صبح منتظر بمانند تا دوباره سر و کله ی نیروهای مردمی پیدا شود. حالا، شب هفتمی، بی سیم نورانی، فرمانده محور، صدا می کند محمد، نیروها همه خوابند. این یکی را بیدار می کنم. نفر قبلی خوابش برده.
خود محمد حال و روزش بهتر از نیروها نیست. مانده که چه کند. نیروها را جمع می کند و می بردشان ردیف آخر خانه های تازه سازی که قرار بوده بعدها بدهند به کارگران معلوم نیست کجا، و همین طور مانده. به آن جا می گویند خانه های پیش ساخته. بچه ها آن جا استراحت می کنند. محمد، بی سیم به دست کنار دیوار یکی از خانه ها خوابش برده که از صدای شلیک هایی در همین نزدیکی ها از خواب می پرد.
عده ای تکاور، ردیف قبلی خانه ها را گرفته اند و مشغول تیراندازی و جلو آمدنند. محمد، خوش حال، که بالأخره تکاورهای خودی که این همه وعده اش را به جهان آرا می دادند، برای کمک آمده اند. از پنجره با دست به آن ها اشاره می کند که شلیک نکنند، این جا بچه های خودی هستند. در جواب، یک خشاب رگبار تحویل می گیرد. با عجله نیروها را از خواب بلند می کند. بچه ها پشت پنجره ها می پرند و از فاصله پانزده متری به ردیف های قبلی خانه ها شلیک می کنند.
هوا کم کم روشن می شود. نیروهای مردمی هم پیدایشان می شود. این دل گرمی بزرگی است اگر آتش عراقی ها مجال بدهد. هم حجم آتش و هم تعداد نیروهای آن ها، لحظه به لحظه بیش تر می شود. کسی جرأت سر بلند هم ندارد، چه به تیراندازی. یک تیر که بزنی، در جا بیست خشاب پر از همه طرف تحویل می گیری. کار از کار گذشته و هیچ راه دفاعی نیست. فرصت عقب نشینی هم نیست. همه سر جایشان مچاله شده اند. کم کم صدای شنی تانک ها به گوش می رسد. راه افتاده اند برای پیش روی. این جا را که بگیرند، تا پلیس راه و حتی آن طرف تر، کشتارگاه، کسی جلودارشان نیست. کشتارگاه هم که آخر کار است و تمام.
یک نفر داد می زند بچه ها، عراقی ها دارند فرار می کنند. الله اکبر. همه با هم از جا بلند می شوند و با خوشحالی به سمت عراقی ها می دوند. احمد شوش که داد زده، جلوی همه می دود. هیچ کس درست نمی داند چه اتفاقی افتاده. فعلا فرصت این حرف ها نیست. عراقی ها هم فقط همین را می دانند که اگر خبری نبود، این همه آدم یک دفعه بلند نمی شدند سمت آن ها راه بیفتند. تانک ها و خودروها سروته می کنند. نیروها هم همین طور، با سرعت به سمت عقب فرار می کنند. وضع کاملا عوض شده. بچه ها از عقب، عراقی ها از جلو. تا پشت سیل بند و انبارهای عمومی عقب می روند. البته جز آن عده که هنگام فرار کشته می شوند یا اسیر. حالا وقت آن است که نیروهای مردمی با سلاح های غنیمتی توی شهر بچرخند و زن ها از شادی پیروزی کل بکشند. اولین درگیری مردمی با موفقیت سپری می شود. هنوز هم هیچ کس نمی داند چرا احمد شوش آن حرف ها را زد. خودش هم نیست که بشود پرسید. مهم نیست. هر چه بود گذشت.
دوازده روز تا کشتارگاه
پنجمین نفر اسم و مشخصات کامل خود را که گفت، با آرپی جی از کوی طالقانی به طرف جاده ی کشتارگاه راه افتاد. چهار نفر دیگر، روی جاده کشتارگاه و از روبه رو به تانک های عراقی شلیک می کردند تا تانک ها از او غافل شوند. این چندمین باری است که عراقی ها به کشتارگاه هجوم می آورند تا اولین جای پایشان را در شهر محکم کنند و نمی توانند. امروز هم هم زمان، حمله را در سه محور شروع کرده اند تا مدافعین پراکنده تر شوند و همین طور هم شده. نیروهای این محور همگی یا به کمک محمد نورانی و نیروهایش، نزدیک پلیس راه رفته اند، یا محوطه گمرک در بندر. کسی این جا نمانده. یا اگر مانده کشته شده.
از صبح، تانک ها ردیف اول تمام خانه های بین پلیس راه تا کشتارگاه را زده اند. همه را، هر خانه ای که تیری از آن شلیک می شده. حالا این پنج نفر با هم قرار گذاشته اند هر طور شده جلویشان را بگیرند. یک نفر باید فدا شود تا تانک جلودار را روی جاده بزند. تانک اولی که منهدم شود، شیب جاده آن قدرها هست که خود به خود جلوی بقیه تانک ها بسته شود. نفر پنجم، دیگر زیر شیب جاده کشتارگاه است و تانک ها هنوز دارند به سمت آن چهارتای دیگر شلیک می کنند. تا به خودش بجنبد، تانک اولی او را دیده. گلوله اول تانک، آسفالت را می شکافد. سریع خود را به آن طرف جاده، جایی که سیل یک گودال درست کرده می اندازد و صبر می کند تانک هر چه می تواند نزدیک شود. تانک به حدی نزدیک شده که دیگر محال است نتواند او را بزند. بلند می شود و با آرپی جی به سمت تانک نشانه می رود. از تانک کاری جز سروته کردن بر نمی آید. از تانک دومی و سومی هم اما هنوز گلوله ای شلیک نشده. از آن دورها یک نفر داد می زند از ضامن خارجش کن. این کار را می کند، ولی باز هم شلیک نمی کند. تانک ها با سرعت فرار می کنند. باز همان آدم قبلی داد می زند چخماقش را بکش. بالاخره گلوله شلیک می شود. ولی تانک ها آن قدر دور شده اند که به هیچ کدام نمی رسد. چاره ای نیست. بسیاری از مدافعین اولین باری است که از این سلاح ها دست می گیرند. بقیه که فرار تانک ها را دیده اند، با عجله آن ها را تعقیب می کنند. سرعت عقب نشینی آن قدر زیاد است که عراقی هایی که توی خانه های عقبی مشغول پاسوربازی یا حمامند، تا بفهمند چه خبر شده، پشت سر مدافعین جا مانده اند. بعضی شان دارند هر چه را به درد بخور است جمع می کنند؛ تلویزیون، کولر گازی یا...
موقع برگشتن، بهروز مرادی چند تانک عراقی را دیده که پشت دیواری همان نزدیکی پنهان شده اند. به سرباز بغل دستی اش اشاره می کند هوایش را داشته باشد تا سر وقت تانک ها برود. آرپی جی اش را روبه راه می کند و آماده ی شلیک، که درست در آخرین لحظه، فریادی از دور او را متوجه نکته کوچکی می کند: سربازی که با دست به او اطمینان داده که هوای کار را دارد عراقی است. بهروز سریع بر می گردد و آرپی جی را به زمین شلیک می کند. بعد، از میان گرد و خاکی که به هوا بلند شده خودش را نجات می دهد. حالا دیگر، هم بهروز و دوستانش، و هم عراقی ها، فهمیده اند چه اتفاقی افتاده. هر کس کم کم جای خودش را پیدا می کند. عراقی ها عقب، مدافعین مسجد جامع. عراقی ها باید دوازده روز دیگر بمانند تا بتوانند توی کشتارگاه، جایی برای خودشان دست و پا کنند.
اسکن ص 9
آن دو دیده بان ارتشی
عراقی ها در محور شمالی حمله شان، روی جاده ی اهواز- خرمشهر جهنم درست کرده بودند و نیروهای مردمی که حالا دیگر خوب متوجه شده بودند وقتی صحبت از تانک و خمپاره و توپ در میان است، از ژ-3 و ام-1 کاری ساخته نیست، به ساختمان های اطراف پناه برده بودند و منتظر، که آخرش چه خواهد شد. محمد نورانی و عیاد حلمی زاده و دو سه نفر دیگر هم روی جاده چشم دوخته بودند به تانک هایی که نزدیک می شدند و هیچ کاری هم از دستشان بر نمی آمد که بکنند. نورانی داشت این طرف و آن طرف می رفت و به همه جاهایی که صدبار نگاه کرده بود، نگاه می کرد که نکند از یک جایی که خودش هم نمی دانست کجا، کمکی برسد و همین طور گریه می کرد که آن دو تا دیده بان ارتشی را دید که داشتند با وانت می آمدند. یکی شان تا به او رسید از وانت پرید پایین که عراقی ها کجاند؟
- بیایین پایین، دارند جاده رو می زنند. ببینید چه خبر است. دارن می آند.
- فلان فلان شده ها چه جوری می آند. انگار خانه باباشان است. بی سیم داری؟
- یک پی آرسی 77
- از عقاب به شاهین....
افسر توپخانه ارتش، دو بار که توی بی سیم داد کشید، گلوله های توپ و کاتیوشا، پرواز کنان خود را به شکارهاشان رساندند و دود سیاه غلیظی بلند شد. محمد نورانی از خوش حالی نمی دانست چه کار کند. اولین باری بود که می دید خودی ها هم می توانند این جور جهنمی درست کنند. مخصوصا وقتی افسر توپ خانه رادید که داشت توی بی سیم می گفت خیلی خوب است. تکرارش کن. خط سروسامان پیدا کرد. محمد و بقیه هم.
حمله با نتیجه معکوس
عراقی ها پلیس راه را هم گرفتند. از آن طرف هم کشتارگاه را. هر کس این وسط مانده، محاصره شده و از حالا باید شمارش معکوس مرگ کند. یک عده از محاصره شده ها پشت بی سیم وصیت می کنند. منتظرند تنها کاری را که تا رسیدن اجلشان می شود کرد بکنند. یعنی سروکله تانک ها که توی فلکه راه آهن پیدا شد، ترتیبشان را بدهند. هر چه بیشتر، بهتر. توی این مهلکه، بهنام هم باز پیدایش شده. بچه این بار از مسجد سلیمان فرار کرده و سعی می کند از حوض خانه ها برای محاصره شده ها آب بیاورد. یا اگر دستش رسید خشاب پر.
تانک ها منتظرند آخرین مهمات مدافعین ته بکشد تا بتوانند با خیال راحت سرشان بریزند. سید صالح موسوی و هم کلاسیش احمد ملکی، معلوم نیست از کجا، سر می رسند. صالح آرپی جی دارد. از دیوار انباری که همان نزدیکی است بالا می رود و خودش را پشت دیواری که ردیف تانک ها آن جا آماده حمله اند می رساند. احمد هم دنبال اوست، کمک آرپی جی یا چیزی شبیه این. به احمد می گوید به محض بیرون رفتن او از پشت دیوار، آن جا را ترک کند. اولین تانک دشمن که دیده خبری از شلیک و این حرف ها نیست، راه می افتد و لوله اش را سمت فلکه می گیرد. خوب که نزدیک می شود سید صالح بیرون می پرد و از فاصله چند متری شلیک می کند و دوباره بر می گردد پشت دیوار. صدای تکبیر می گوید که چه خبر شده. جیپ فرماندهی عراقی ها که قضیه را دیده، هول می شود و مستقیم می رود وسط بلوار خیابان و سرنشینانش پا به فرار. جماعت هم با دیدن ماجرا بنا می کنند به تعقیب. به صد دستگاه که می رسند مهمات شان ته می کشد. عراقی ها هم فهمیده اند. سروته می کنند. مدافعین هم چه می کنند؟ پا به فرار تا سر جای اول. چیزی نمانده که تا آخرین نفر توی این مهلکه بمانند که از روبه رو؟ چیفتن ارتش سر می رسد. تانک اول عراقی با چیفتن درست رو به روی هم قرار می گیرند. هر کدام زودتر شلیک کند، برده. بعدها هر کس می پرسد آن روز چه اتفاقی افتاده، آن هایی که زنده مانده اند برایش تعریف می کنند که چه طور چیفتن شلیک کرده و پشت بندش هم گلوله آرپی جی و صندوق های مهمات رسیده و مهاجمین، نه تا صد دستگاه، که آن طرف تر تا پل نو، یعنی جایی که روز چهارم حمله رسیده بودند، عقب رفته اند.
اسکن ص 11-10
تاریخ آن روزها
نان خشک و سیگار. سید صالح می گوید که آن روزها خوراک شان فقط همین دو تا بوده. آن روزها سید صالح هفده سالش بوده و دوستانش هم همگی همین حدود. پرویز عرب، نوزده ساله. مجید خیاط زاده، چهارده ساله و بزرگ آن ها، جهان آرا، 25 سالش بوده. با کفش ها و پوتین هایی پر از خون و جراحت که بیست روز بوده از پای آن ها در نمی آمده. می شود باور کرد. تاریخ این را می گوید. می شود هم باور نکرد.
آخرین محل استقرار
فقط یک جا در شهر باقی مانده است که هنوز مدافعین از آن، هم به عنوان مقر، هم بیمارستان و هم پشتیبانی و تدارکات استفاده می کنند و آن مسجد جامع است. رادیو، بی خبر از همه جا، برای تهییج روحیه مدافعین، مدام می گوید دلاوران مسجد جامع، به پیش... آخرین نقطه استقرار مدافعان هم لو می رود. خمپاره، برای اولین بار سقف مسجد جامع را فرو می ریزد. تیراندازی کور فایده ای ندارد. بهروز مرادی و مرتضی قربانی، دوربین شهردار را می گیرند و با بالا رفتن از یک ساختمان سه طبقه در خیابان چهل متری، دیده بانی می کنند. دو دیده بان دشمن روی یکی از ساختمان های اطراف، دارند با دوربین به مسجد جامع نگاه می کنند. بهروز یک موشک آرپی جی برایشان می فرستد. آرپی جی درست وسط آن دو می خورد و هر دو پایین می افتند. کمی بعد دوباره مشغول می شوند. همان جا یک سرباز عراقی با دست، مسجد جامع را به دو تکاور تازه نفس که دستشان را به کمرشان زده اند نشان می دهد. بهروز و مرتضی، با ژ-3 آن ها را هم به رگبار می بندند. آتش از روی مسجد جامع قطع می شود. بهروز به یکی از بچه ها پیغام می دهد به سرگرد شریف نسب بگو بچه ها دیده بان عراقی ها را زده اند. نیروها برگردند. دیگر مسجد جامع را نمی زنند. نیروها از خوشحالی هم دیگر را بغل می کنند. اما چند دقیقه بعد دوباره خمپاره ها شروع می شود. بهروز و مرتضی باز با دوربین می گردند. یک تکاور عراقی در فاصله حدود پانصد متری، کشیک مسجد جامع را می کشد. بهروز شلیک می کند، اما به او نمی خورد. تکاور عراقی که می رود، گلوله باران آن روز هم قطع می شود. فردا صبح با نزدیک شدن عراقی ها، مسجد جامع در تیررس مستقیم گلوله های آرپی جی قرار خواهد گرفت. مدافعین از پدرها و مادرها و زن هایی که هنوز توی خرمشهر مانده اند می خواهند که شهر را ترک کنند. اما هیچ کس راضی به خروج از شهر نیست. مدافعین دشمن را خوب می شناسند. به زن ها می گویند شما بروید که ما راحت تر بجنگیم.
جواب زن ها که ازشان می خواهند به آن هم اسلحه بدهند، مجابشان می کند که دیگر حرفی نزنند و منتظر بمانند.
اسکن ص 12
پایان ماجرا
زن هایی که مامور حفاظت از انبارهای مهمات مدافعین هستند، با نزدیک شدن عراقی ها، خطر را احساس می کنند. مهمات را به سرعت به کوی بهروز در آبادان منتقل می کنند تا دست دشمن نیفتد و بعد کم کم از طریق پل، از شهر خارج می شوند. شیوه پخش اخبار هنوز طوری است که آواره های خرمشهری را در شهرهای دیگر مسخره می کنند. از قول رادیو، نبرد هنوز در شانزده کیلومتری خرمشهر جریان دارد و نیروهایی که از آذربایجان آمده اند، به محض دیدن درگیری در شهر به گریه می افتند که شنیده بودیم عراقی ها را شانزده کیلومتر عقب زده اند. چرا حقیقت را نمی گویند؟ اگر ما خبر داشتیم، بچه هامان پیاده از آذربایجان می آمدند. گروهی از مدافعین بعد از 48 ساعت درگیری بی وقفه، برای استراحت به مقر برگشته اند که صدای بی سیم در می آید. جهان آراست. بچه ها بیایید، شهر دارد سقوط می کند. شانزده نفر به سمت خیابان آرش راه می افتد. در راه یک گروه چهل نفره را نزدیک خودشان می بینند. توی تاریکی هوا، خودی یا غیر خودی بودن آن ها قابل تشخیص نیست. احمد قندهاری نارنجک تخم مرغیش را دست می گیرد. اما درست آخرین لحظه، بهروز قیصری جلوی او را می گیرد شاید خودی باشند. جلوتر که می روند، گروه چهل نفره دیگر از کمین خارج شده اند. عراقی بوده اند. احمد از دست بهروز شاکی است. اما بهروز که چاره ای نداشته می گوید اگر ایرانی بودند، چه خاکی بر سرمان می کردیم؟ عراقی را چهار تا کوچه آن طرف تر هم می شود گیر انداخت. ایرانی را چه؟ بچه ها با همان تعداد نیروهای مهاجم درگیر می شوند. تا صبح، ساعت چهار، به ساختمان فرمانداری برمی گردنند تا کمی استراحت کنند. امیر رفیعی، در حالی که یک پایش را که شکسته، تا بالا گچ گرفته است. با تیربار روی فلکه فرمانداری ایستاده و منتظر نیروهای عراقی است. هنوز چشم بچه ها گرم نشده که صدای رگبار گلوله هایی از نزدیک شنیده می شود.
گلوله ها از ساختمان های بلند مشرف به میدان فرمانداری شلیک می شود. بی سیم صدا می کند بچه ها داریم محاصره می شویم رضا دشتی است. بچه ها داخل ساختمان فرمانداری می شوند و از پله ها بالا می روند. آخرین نقطه مقاومت.
روی پشت بام، با تیربار، نیروهای عراقی را که در ساختمان های اطراف پناه گرفته اند هدف می گیرند. اما با پیدا شدن سروکله تانک ها از سمت خیابان عشایر، این جا هم به تیر مستقیم تانک بسته می شود. طبقه طبقه ساختمان فرمانداری خالی می شود و به این ترتیب، بعد از سی و سه روز جنگ، عراقی ها بر ساختمان فرمانداری مسلط می شوند و از آن جا اختیار پل خرمشهر را هم در دست می گیرند. آخرین نیروهایی که در شهر مانده اند، به ناچار به رودخانه می زنند تا با شنا رد شوند. پل حالا دیگر دست عراقی هاست.
نزدیک رودخانه چند لنج، آخرین نفرات و مجروحین را به آن طرف انتقال می دهند. بهروز مرادی و دو نفر دیگر وانت سفید رنگ شهردار را در آخرین لحظات می گیرند. شهر ساکت و آرام شده. هیچ صدایی به گوش نمی رسد. با وانت برای آخرین بار خود را به حیاط مسجد جامع می رسانند. داخل حیاط کمک های مردمی، کمپوت ها، نخود، لوبیا، تاید، هر چیز دیگری که فرستاده اند، با خون مجروحین و کشته ها قاطی شده است. آخرین نگاه های حسرت بار صرف مسجد جامع می شود، آخرین تیرها شلیک می شود و بعد برمی گردند. بهروز، با آن که شنا بلد نیست، با یک تیوب نیمه باد، به آب می زند و از رود عبور می کند. حالا فقط یک نفر هست که هنوز در شهر مانده. امیر رفیعی با آن پای گچ گرفته و آن تیربار. سید صالح موسوی بعدها او را در تلویزیون عراق دیده که دو نفر عراقی زیر شانه چپ و راست او را گرفته اند و عقبش می برند، از همان فلکه فرمانداری.
اسکن ص 13
اسکن ص 15-14

آخرین مرد مقاوم

اسکن ص 16
نهم خرداد 33 بود که دومین پسر هدایت الله جهان آرا متولد شد. اسمش را گذاشتند محمد علی. سید هم که بود، پس شد سید محمد علی جهان آرا. هر چند بعدها همه صدایش می زدند محمد.
گرمای بی امان جنوب و بازی کنار شط و گاهی هم کار در بزازی پدر، کودکی محمد را پر می کرد، مثل همه بچه های خرمشهری. اما چیزی که سرنوشت محمد را از هم سالانش متفاوت کرد، شرکت در جلسات قرآن مسجد شیخ بود که حرف های سخنرانش با حرف های بقیه متفاوت بود. حرف هایی که محمد را به فکر کردن مجبور کرد. فکری که نتیجه اش این شد که همراه برادرش علی، عضو گروه مخفی حزب الله خرمشهر بشود. این گروه سال 49 با هدف مبارزه در راه امام خمینی (ره) که آن روزها در نجف تبعید بود تشکیل شد. بچه های گروه با خودشان قرار گذاشته بودند که برای تقویت روح و جسم شان هر روز روزه بگیرند و ورزش های سنگین انجام بدهند. اما چون کارشان فقط ورزش کردن و روزه گرفتن نبود، به دو سال نکشید که همه شان دستگیر شدند. و محمد در 18 سالگی مزه زندان را چشید. در دادگاه نظامی، اعضای گروه را به زندان های طولانی محکوم کردند اما برای محمد به خاطر صغر سن فقط یک سال زندان در نظر گرفتند، بلکه این بچه سر عقل بیاید. که نیامد. اولین کاری که بعد از زندان کرد، ادامه تحصیلش بود. سال 54 در رشته مدیریت در تبریز پذیرفته شد. بعد هم رفت آن جا و مدام اعلامیه و جزوه پخش کرد. به علاوه به نظرش رسید که این مقدار کافی نیست و باید اقدام مسلحانه کرد. یک گروه جهادی راه انداخت به نام گروه منصورون. از همین موقع بود که زندگی مخفیانه او شروع شد: سال 55. محمد و رفقایش در جنوب کشور، گاه و بی گاه برای رژیم دردسر درست می کردند، از جمله یک بار که تظاهرات مردم اهواز با هجوم تانک ها مواجه شد، بچه های گروه سر رسیدند و جلوی تانک ها درآمدند.
محمد آن قدر به فعالیت هاش ادامه داد، تا از پیروزی انقلاب مردم مطمئن شد. حالا می توانست با خیال راحت به خرمشهر برگردد و زندگی آرام خودش را داشته باشد. اما زندگی محمد چندان هم آرام نبود. هر وقت که کاری بود، می آمدند سراغ محمد که همه به تواضع می شناختندش. سال 58 هم که سپاه تشکیل شد، چون تجربه نظامی داشت، اول مسؤولیت واحد عملیات را به او سپردند، بعد هم فرماندهی سپاه خرمشهر را. از اولین کارهای محمد در این سمت، تشکیل واحد عمرانی سپاه بود که جای خالی جهاد سازندگی را در خرمشهر پر کرد. در کنار این، رسیدگی به مسایل منطقه هم بود. از زیر نظر داشتن تحرکات نظامی فراوان همسایه غربی در کنار مرز که هیچ وقت گزارش هایش در تهران جدی گرفته نشد، تا حل غائله گروهک خلق عرب که ادعای استقلال خوزستان را داشتند. برای حل این مشکل آخری، رابطه خوب محمد با اهالی شهر، به ویژه عرب ها خیلی بیش تر از اقدامات نظامی تأثیر داشت.
همین وقت ها بود که محمد سروسامان گرفت. مدت ها بود صغرا اکبرنژاد را که هم سلول خاله اش در زندان شاه بود می دید و هم کاری داشتند. بعد از راضی کردن خانواده ها، یک روز رفتند سر مزار برادرش سید علی که زیر شکنجه ساواک شهید شده بود و خطبه عقد را خواندند؛ مرداد 58. زندگی مشترک این دو به زودی در خرمشهر زبان زد جوان ها شد، آمیزه ای از فعالیت بی امان و محبت بی پایان. یک سال بعد، خدا به این زوج یک پسر داد؛ روز یازدهم جنگ بود که حمزه به دنیا آمد.
قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود که جنگ شروع شد. محمد به اهواز نرفت و ماند. خوب هم ماند. با جوان هایی که سر جمع 400 نفر بیش تر نمی شدند، جلوی دو لشگر مهاجم ایستادند. در طول 35 روز مقاومت شهر، کار محمد، هدایت جریان درگیری ها بود و بی سیم زدن به مسؤولین مختلف که نیرو و امکانات بفرستند و سرزدن به بچه ها و جنگیدن هم راه آن ها و گریه کردن برای شهدا.
بعد از سقوط شهر، بنی صدر که هیچ وقت به درخواست ها و التماس های محمد توجه نکرده بود، همه جا تقصیر را به گردن او انداخت و حتی او را از جلسات نظامی بیرون کرد. محمد اما، بدون توجه به این ها، آن سوی کارون مستقر بود و هر از گاهی به دشمن شبیخون می زد. این وضعیت ادامه داشت تا وقتی که با عزل بنی صدر و هماهنگی ارتش و سپاه، ورق برگشت. نتیجه این شد که در اولین عملیات موفق، حصر آبادان شکسته شود.
حالا محمد داشت به آزاد کردن خرمشهر فکر می کرد که یک انفجار کار او را ناتمام گذاشت. شب هفتم مهر 60 خبر دادند که یک فروند هواپیمای 130c- که شهدا و مجروحین را از اهواز به تهران منتقل می کرده، منفجر شده است و در این پرواز چند نفر از فرماندهان جنگ هم بوده اند؛ یکی شان محمد. یک ماه مانده به تولد دومین پسرش محمد سلمان، قصه جهان آرا تمام شد.
حالا فقط یک نشانی از او داریم: بهشت زهرا (س)، قطعه 24، ردیف 98، شماره 44.

محمد جهان آرا به روایت همسر

اسکن ص 18
خاله محمد دو ماه قبل از من به زندان افتاده بود. دانشجوی رشته جامعه شناسی دانشگاه تهران بود. ولی دانشگاه را ول کرده بود و همراه جهان آرا و بقیه بچه های گروه منصورون، مخفی زندگی می کرد. یکی، دو ماه آخر را با هم در یک سلول سر کردیم. از زندان که بیرون آمدم، در کنار فعالیتهای سیاسی، با محمد جهان آرا هم تماس های تلفنی داشتم. او در خرمشهر بود و من در تهران.
اولین بار محمد را در زمستان 1357 دیدم. اوایل انقلاب بود. آمده بود تهران. در منزل یکی از دوستان با هم صحبت کردیم. آن روز درباره حوادث خرمشهر و اختلاف های داخلی این بندر حرف هایی زد که برای جمع تازگی داشت. آن روزها بین ما، حرفی از زندگی مشترک نبود. حرف های ما درباره انقلاب و جریان های سیاسی روز بود. بعدها، یعنی اواخر مرداد 1358 مسأله ازدواج را توسط یکی از دوستان به من گفت. بعد خودش تنها آمد و با خانواده ام صحبت کرد؛ با مادرم و برادرانم. خانواده خیلی موافق نبود. چون محمد دانشجوی رشته مدیریت بود و درس را برای کارهای سیاسی ول کرده بود. از نظر خانواده ام تحصیلات مهم بود. با این حال من راهم را انتخاب کرده بودم.
مهریه من یک جلد کلام الله مجید و یک سکه طلا بود. محمد قرآن را بعد از ازدواج خرید و در صفحه اول نوشت: امیدم در این است که این کتاب، اساس حرکت مشترک ما باشد و نه چیز دیگر که همه چیز فناپذیر است جز این کتاب که هنوز آن را نداریم.
عقدمان را سر مزار علی، برادر شهید محمد در بهشت زهرا(س) خواندیم. خودمان دو نفر بودیم. یک روز بعد از ظهر بود. عقد رسمی هم با سادگی در منزل ما و با حضور خانواده محمد و چند نفر از دوستان خوانده شد. این شروع زندگی ما بود. هفته بعد از مراسم هم رفتیم خرمشهر.
مشغله اش در سپاه و شهر زیاد بود. من هم کارم را که تدریس در دبیرستان ایراندخت بود شروع کردم. البته سه ماه بیش تر نتوانستم تدریس کنم، چون مسؤولیت کتاب خانه ملی خرمشهر را به عهده گرفتم. مدتی در خانه پدری محمد زندگی کردیم. یک اتاق در اختیار ما بود. بعد از سه ماه به خانه دیگری که متعلق به یکی از دوستان بود اسباب کشیدیم. در همان زمان حاکم شرع خرمشهر، قطعه زمینی به محمد داد و گفت وام هم به شما تعلق می گیرد؛ شما این زمین و وام را بگیرید و خانه ای برای خودتان بسازید. محمد با من صحبت کرد و گفت من به خاطر کارم نمی خواهم زمین بگیرم. این قطعه زمین را به دو نفر از عرب های خرمشهر می دهم که واقعاً مستضعف هستند. محمد می خواست موافقت مرا هم بگیرد. حرفی نداشتم. زمین را تقسیم کرد و به آن دو نفر داد.
قبل از جنگ، محمد فرصت زیادی برای حضور در منزل نداشت. قرار گذاشته بودیم یک روز در میان به خانه بیایید و می آمد. آن هم ده شب تا هفت صبح. در این مدت هم کارهایش را با تلفن انجام می داد. بیش تر کارها به عهده من بود.
تمام روزهای ازدواج، عقد، تولد و عید را به خاطر داشت و امکان نداشت آن ها را فراموش کند؛ حتی اگر من در تهران بودم. هر بار نامه ای می نوشت و از این روزها یاد می کرد. شش ماه قبل از شروع جنگ با من درباره آن حرف زد. گفت عراقی ها در مرز شلمچه تحرک نظامی دارند و تجهیزات نظامی آورده اند و خودشان را برای حمله به ایران آماده می کنند. با همکارانش شبانه روز به مرز می رفت و تحرکات عراق را زیر نظر داشت. با شهید رجایی هم در ارتباط بود. آن روزها تجهیزات کمی در سپاه خرمشهر بود. محمد فقط می توانست دوره های رزمی را برای نیروهای سپاه فشرده تر و بیش تر کند و آن ها را برای مقابله آماده کند. یک بار هم راهپیمایی بزرگی در خرمشهر راه انداخت که عرب ها هم در آن شرکت کردند. این تظاهرات به نوعی نمایش آمادگی بود. اما در برابر تجهیزات عراق که در مرز مستقر شده بود، چیزی نبود.
قبل از این که جنگ به طور رسمی از طرف عراق شروع شود، ما از خرمشهر اسباب کشیدیم و آمدیم اهواز. قرار بود محمد فرمانده سپاه اهواز شود بعد از جنگ هم من تهران بودم ولی به طور مدام می رفتم خرمشهر و چند هفته ای می ماندم. با حمزه هم می رفتم. دیگر برایم عادی شده بود. محمد برنامه ریزی کرده بود در خرمشهر بمانیم.
محمد علاقه زیادی به خرمشهر داشت. می گفت مردم خرمشهر مظلوم واقع شده اند. می گفت بعضی از شب ها جسد بچه های خرمشهر را می بینیم که سگ ها تکه پاره می کنند، ولی نمی توانیم از سنگرها خارج شویم و جنازه ها را نجات بدهیم. یک بار با حمزه به خرمشهر رفته بودیم. چهارماهه بود. محمد برای این که بچه های خرمشهر را دل داری بدهد حمزه را به خط اول برد. بعدها به من گفت وجود حمزه چه امیدی در دل بچه های خط به وجود آورده بود!
آخرین دیدار من و محمد یک ماه قبل از شهادتش در تهران بود. حال خاصی داشت. می دیدم موقع نماز قنوت هایش عوض شده. بیش از حد در قنوت می ایستد. فهمیدم که شهادت محمد نزدیک است. برخوردهای عاطفی اش بیشتر شده بود. این آخرین باری بود که محمد را دیدم. موقع خداحافظی حمزه را بغل کرد. آن موقع حمزه کم تر از یک سال داشت. فکر کردم دارد او را با تمام وجود می بوید. انگار سیر نمی شد. بعد کنده شد و رفت.
آن روز قرار بود محمد با ماشین بیاید تهران. پدرش با من تماس گرفت که محمد با هواپیما آمده. رفتم فرودگاه نیروی هوایی. جایی که قرار بود هواپیما بنشیند. در همین گیرودار شنیدیم هواپیما سقوط کرده. پدرش دنبال محمد بود. بالاخره محمد را در پزشکی قانونی پیدا کرد. به من اطلاع دادند. رفتم پزشکی قانونی. خیلی شلوغ بود. فقط عکس ها را نشان می دادند. عکس محمد هم بود.