روایت نزدیک

نویسنده : فرهنگ سرای پایداری

شهری در آسمان

سید مرتضی آوینی
با خود می گفتم از دوازدهم مهر ماه 1359 چه به یاد داری؟ هیچ! آن جا که تو به آن پای می نهادی خرمشهر نبود، خونین شهر نیز نبود... این شهر دروازه ای دیگر در آسمان و تو در جست و جوی دروازه آسمانی شهر بودی که به کربلا باز می شد و جز مردان مرد را به آن راه نمی دادند.
زمان، بادی است که می وزد؛ هم هست و هم نیست. آنان را که ریشه در خاک استوار دارند از طوفان هراسی نیست. جنگ می آمد تا مردان مرد را بیازماید. جنگ آمده بود تا از خرمشهر دروازه ای به کربلا باز شود.
با خود می گفتم جنگ بر پاشده بود تا از خرمشهر دروازه ای به کربلا باز شود و محمد جهان آرا به آن قافله ای ملحق شود که به سوی عاشورا می رفت.
یک روز شهر در دست دشمن افتاد و روزی دیگر آزاد شد. پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند.
مسجد جامع خرمشهر رازدار حقیقت است و لب از لب نمی گشاید. از خود می پرسم. کدام ماندگارتر است؟ این کوچه های ویران که هنوز داغ جنگ بر پیشانی دارند یا آنچه در تنگنای این کوچه ها و در دل این خانه ها گذشته است؟
در این ویرانه ها چه می جویی؟ دفترچه های مشق شب کودکانی که اکنون سال هاست دوران کودکی را ترک گفته اند؟ و یا کهنه تصویرهایی از مشت های فروبسته و دهان هایی که به فریاد باز شده اند؟ بر فراز پله های ویران، از روزن پنجره ها، در لابه لای نخل های آتش گرفته... چه می جویی؟ لوحی محفوظ که همه آن چه را که گذشته است بر تو عرضه دارد؟ این لوح هست، اما تو که چشم دیدن و گوش شنیدن نداری.
سیزده سال از آن روزها می گذرد و محمد نورانی دیگر جوان نیست.
جوانی او نیز در شهر آسمانی خرمشهر مانده است، همراه دیگران: محمد جهان آرا، تقی محسنی فر، پرویز عرب، احمد شوش، بهروز مرادی، علی هاشمیان، امیر رفیعی و دیگران...
زمان ما را با خود برده است، اما این صدا جایی بیرون از دسترس زمان باقی است. باد زمان در این شهر زمینی می وزد نه در آن شهر آسمانی که در کرانه ابدیت، بیرون از رهگذر باد وجود دارد.
...
آیا نام خرمشهر به همین خانه ها و خیابان ها و کوچه ها و نخلستانهایی اطلاق می شود که در آتش کینه متجاوزان می سوزند؟ و یا نام خرمشهر شایسته آن خطه ای است که جوانانش مبعوث شدند تا حقیقت متعالی وجود انسان را ظاهر کنند؟ باد در جسم شهر می وزید و بر آتش کینه متجاوزان دامن می زد، اما روح شهر، ققنوس وار از میان خاکستر نخل های نیم سوخته و خانه های ویران و کوچه های ناامن سر بر می آورد و زندگی می یافت.
سوخته دلی و سوخته جانی را جز از بازار پر آتش عشق نمی توان خرید، چرا که جز پروانگان بی پروای عشق، کسی جرأت بال سپردن به شعله این شمع را ندارد. شهید ابوالفضل اسماعیلی، و یا آن دیگری، شهید علی لسانی... و شهدای دیگری از این جمع که نامشان را نمی دانیم.
و به راستی آیا زیباتر از این راهی وجود داشت که خداوند از آن طریق، بهترین بندگان خویش را برگزیند؟ مجاهدان، این تقرب را به بهای چشم فرو بستن بر تعلق حیات خریده اند و مگر آن متاع ارزشمند را به بهایی چنین گران می توان خرید؟
...
رودخانه خرمشهر آن روزها هم بی وقفه می گذشته است و امروز نیز از گذشتن باز نایستاده است. یک روز ناگهان از آسمان آتش بارید و حیات معمول شهر متوقف شد. کشتی ها به گل نشستند، اتومبیل ها گریختند و شهر خالی شد. چنین رفتنی که رودخانه دارد، ماندن است. رودخانه ماند و نظاره کرد که چگونه حیات حقیقی مردان خدا، ققنوس وار از میان خاکستر نخل های نیم سوخته، خانه های ویران، اتومبیل های آتش گرفته و کشتی های به گل نشسته سر بر آورد و بعثتی دیگر آغاز شد. عجب از این عقل باژگونه که ما را در جست و جوی شهدا به قبرستان ها می کشاند! عجب از این چشم های کور و گوش های کر که شهر آسمانی خرمشهر را نمی بینند و زمزمه ارواح جاویدان را نمی شنوند! شور زندگی یک بار دیگر مردمان را به خرمشهر کشانده است. شاید آنان در نیابند، اما شهر در پناه شهداست و این حقیقت را بر لوح محفوظ آب نگاشته اند.
خرمشهر شقایقی خون رنگ است که داغ جنگ بر سینه دارد... داغ شهادت. ویرانه های شهر را قفسی در هم شکسته بدان که راه به آزادی پرندگان روح گشوده است تا بال در فضای شهر آسمانی خرمشهر باز کنند. زندگی زیباست، اما شهادت از آن زیباتر است. سلامت تن زیباست، اما پرنده عشق، تن را قفسی می بیند که در باغ نهاده باشند. و مگر نه آن که گردن ها را باریک آفریده اند تا در مقتل کربلای عشق آسان تر بریده شوند؟ و مگر نه آن که از پسر آدم، عهدی ازلی ستانده اند که حسین را از سر خویش بیش تر دوست داشته باشد؟ و مگر نه آن که خانه تن راه فرسودگی می پیماید تا خانه روح آباد شود؟ و مگر این عاشق بی قرار را بر این سفینه ی سرگردان آسمانی، که کره ی زمین باشد، برای ماندن در اصطبل خواب و خور آفریده اند؟ و مگر از درون این خاک اگر نردبانی به آسمان نباشد، جز کرم هایی فربه و تن پرور بر می آید؟ پس اگر مقصد را نه این جا، در زیر این سقف های دلتنگ و در پس این پنجره های کوچک که به کوچه های بن بست باز می شوند نمی توان جست، بهتر آن که پرنده روح دل در قفس نبندد.
پس اگر مقصد پرواز است، قفس ویران بهتر. پرستویی که مقصد را در کوچ می بیند، از ویرانی لانه اش نمی هراسد.
...
مسجد جامع خرمشهر قلب شهر بود که می تپید و تا بود، مظهر ماندن و استقامت بود و آن گاه نیز که خرمشهر به اشغال متجاوزان در آمد و مدافعان ناگزیر شدند که به آن سوی شط خرمشهر کوچ کنند، باز هم مسجد جامع مظهر همه آن آرزویی بود که جز در باز پس گیری شهر بر آورده نمی شد.
مسجد جامع، همه خرمشهر بود.
خرمشهر از همان آغاز خونین شهر شده بود. خرمشهر خونین شهر شده بود تا طلعت حقیقت از افق غربت و مظلومیت رزم آوران و بسیجیان غرقه در خون ظاهر شود. و مگر آن طلعت را جز از منظر این آفاق می توان نگریست؟ آنان در غربت جنگیدند و با مظلومیت به شهادت رسیدند و پیکرهاشان زیر شنی تانک های شیطان تکه تکه شد و به آب و باد و خاک و آتش پیوست. اما... راز خون آشکار شد. راز خون را جز شهدا در نمی یابند. گردش خون در رگ های زندگی شیرین است، اما ریختن آن در پای محبوب شیرین تر است و نگو شیرین تر، بگو بسیار بسیار شیرین تر است.
...
شهر زمینی خرمشهر در دست دشمن افتاد، اما شهر آسمانی هم چنان در تسخیر شهدا باقی ماند. از باطن این ویرانی ها معارجی به رفیع ترین آسمان ها وجود داشت که جز به چشم شهدا نمی آمد. خرمشهر مظهر همه تجاوز دشمن و مظهر همه استقامت ما بود و جنگ بر پا شد تا مردترین مردان در حسرت قافله کربلایی عشق نمانند. در پس این ویرانی ها معارجی به سال 61 هجری قمری وجود داشت و بر فراز آن، امام عشق، حسین بن علی آغوش تشریف بر گشوده بود. هزاران سال بر عمر زمین گذشته بود و همواره جسم زمین فرسایش یافته بود تا روح آن آباد شود. کل من علیها فان و یبقی وجه ربک ذوالجلال والاکرام.(1)
اسکن ص 5-4

بار دیگر شهری که دوست می داشتیم

درباره خرمشهر
حالا تقریبا دو قرنی می گذرد از وقتی که حاج یوسف، رییس عشیره کعب، همراه قبیله اش به قریه بی نام و نشان مهمان راه آمدند و خرمشهر امروزی را بنیان گذاشتند.
اول داستان برمی گردد به سال 1277 (قمری)؛ سالی که کوشش خاندان کعب، قریه مهمان راه را به شهر محمره تبدیل کرد. شهری در جنوبی ترین نقطه جلگه خوزستان، در محل تلاقی دو رود کارون و اروند. موقعیت جغرافیایی مناسب، در کنار پیشرفت روزافزون شهر، باعث آن شد که محمدشاه قاجار در سال 1253 (قمری) محمره را بندر آزاد تجاری اعلام کند؛ با این نیت که از رونق بندر بصره عثمانی ها کاسته شود.
همین طور هم شد. سر همین شد که سال بعدش، وقتی انگلیسی ها خواستند جواب محاصره هرات را بدهند، علی رضاپاشا حاکم بغداد، بلافاصله از فرصت استفاده کرد و محمره را به اشغال خود در آورد. محمدشاه مجبور شد از مالیات پرداخت نشده هرات صرف نظر کند، اما سرنوشت محمره به مذاکرات ارزروم سپرده شد. در این مذاکرات چهار ساله، امیرکبیر (که آن وقت ها هنوز امیر نظام بود) هرچه تلاش کرد، نتوانست جز با چشم پوشی از حاکمیت ایران بر سلیمانیه، محمره را حفظ کند.
سال 1273 (قمری)، نوبت ناصرالدین شاه بود که به هرات حمله کند.
این بار انگلیسی ها خودشان به جنوب کشور حمله کردند و تا اهواز آمدند.
نتیجه این بود که با واسطه گری فرانسه، عهدنامه پاریس بسته شد و در 1857 (میلادی) دولت ایران با جداسازی هرات (افغانستان امروزی) از خاکش موافقت کرد، تا محمره برایش باقی بماند. حکایت دلاوری های مردان تنگستان و فرمانده نام آورشان، رییس علی دلواری، مربوط به همین واقعه است.
تا پایان حکومت قاجارها، خبر چندانی نبود. جز این که شیخ خزعل در اواخر عهد احمدشاه دلش می خواست حکومت مستقلی در خوزستان تشکیل بدهد و سردار سپه نگذاشت. در اولین سال های حکومت سردار سپه که دیگر شده بود رضاخان نام شهر تغییر کرد. در 1314 هیأت وزیران نام خرمشهر را تصویب کرد. سال 1318 هم اولین اسکله تجاری ایران در آن جا تأسیس شد.
بعد هم که جنگ جهانی دوم پیش آمد، در شهریور 1320 قوای انگلیسی برای سومین بار شهر را اشغال کردند. اسمش بود که حضور کارشناس های آلمانی در صنعت نفت، ناقض بی طرفی ایران است. اما حقیقتش این بود که نیروهای متفقین برای تسریع در حمل و نقل شان، احتیاج شدیدی به بندر خرمشهر داشتند. این بار، اشغال چهار سال طول کشید. اما باز هم این مهاجمان بودند که رفتند.
بعد از جنگ جهانی، خرمشهر فعالیت تجاری خودش را ادامه داد و از 1334 هم، تأسیسات جدید بندر شروع به کار کرد. فعالیت تأسیسات نفتی آبادان (که فقط 10 کیلومتر با شهر فاصله دارد) هم باعث رونق بیش تر شهر بود. در سرشماری سال 1355، خرمشهر با مساحت 95 کیلومتر مربعی اش، 73 هزار نفر جمعیت داشت که شغل اکثرشان فعالیت در بندر بود. بندری که سالانه یک و نیم میلیون تن کالا را وارد و صادر می کرد.
بعد، داستان انقلاب پیش آمد که خرمشهری ها هم مثل همه در آن فعالیت داشتند. بعد هم ظهور یک جریان قوی در خرمشهر به نام سازمان خلق عرب که داعیه استقلال خوزستان را داشت و چند ماهی شهر را دچار آشوب و ناامنی و بمب گذاری کرد. تا می رسیم به شهریور 1359؛ جایی که سر و کله یک ژنرال بعثی پیدا شد که فکر می کرد می تواند در چهارمین یورش به خرمشهر، آن را از ایران جدا کند. اما صدام نمی دانست که این شهر خاک محکمی دارد.
درباره مسجد جامع
مسجد جامع خرمشهر نه قدمت چندانی دارد، نه معماری خاصی، و نه حتی وسعت قابل ملاحظه ای. با این حال این مسجد جزو معروف ترین مسجدهای ایران است.
مسجد جامع، به دلیل موقعیت مکانی اش، در جریان انقلاب و وقایع بعدی شهر هم مورد توجه بود. اما نقش اصلی آن با شروع جنگ آغاز شد.
به فاصله کوتاهی از آغاز تهاجم عراق، مسجد جامع حکم مرکز پشتیبانی، امداد و اطلاعات جنگ را به عهده گرفت. یعنی از همین جا بین جوان های شهر سلاح پخش می کردند، بمب دستی می ساختند، به نیروها آب و غذا می رساندند، کمک ها و نیروهای اعزامی را می پذیرفتند، آن ها را که خانه شان تخریب شده بود پناه می دادند، اخبار درگیری ها را می گرفتند و به گوش مردم و نیروها می رساندند و.... بعد هم با حضور مستمر فرمانده سپاه و چند افسر ارتش در مسجد و استقرار بی سیم مادر در آن، مسجد جامع، نقش تاکتیکی را هم عهده دار شد. مدافعان شهر هر صبح به مسجد سر می زدند، وضعیت جدید جنگ را جویا می شدند و به محور مورد نیاز می رفتند.
مسجد جامع قلب شهر بود که می تپید. قلبی که علی رغم تلاش دشمن در تخریب مراکز نظامی و پشتیبانی شهر با سلاح های دوربرد، تا آخرین ساعت ها فعال ماند و جزو آخرین نقاطی بود که به دست عراقی ها افتاد.
روزی هم که خرمشهر آزاد شد، رزمندگان، این پیروزی بزرگ را در مسجد جامع جشن گرفتند و باز مسجد شد مرکز پشتیبانی جنگ و قلب شهر.
نقاشی های دیواری مسجد جامع خرمشهر، یکی دیگر از ویژگی های خاص این مسجد، کار ناصر پلنگی است. او که حتما تابلوی توحیدش در حسینیه جماران را در تصاویر سخنرانی امام دیده اید (و جالب است که بدانید آن تابلو را خود امام سفارش داده است)، درباره این نقش ها می گوید: بعد از آزادی خرمشهر به آن جا رفتم و شش ماه به یاد بچه های خرمشهر که از دوستانم بودند، در مسجد ماندم و همان جا زندگی و نقاشی کردم. روزها از آثار تخریب و فضاهای باقی مانده عکس می گرفتم و شب ها طراحی می کردم. با خانوادهایی که بعد از آزاد سازی برای زیارت قبر فرزندشان می آمدند، گپ می زدم و حرف هایشان را تبدیل به طرح می کردم.
حاصل این دوران شش ماهه، 45 متر دیوار نقاشی شده مسجد جامع خرمشهر است. من در نقاشی های مسجد جامع، هم امام را و هم آن عشقی که به خاطر آن، جوان ها شهید شده بودند را آوردم.
اسکن ص 7

درگیری در کوچه های شهر

خرمشهر از ده روز مانده به سی ویک شهریور که جنگ رسما شروع شد درگیر جنگ بود. در مرز شلمچه.
آن موقع کسی نمی گفت جنگ. می گفتند زد و خورد. از آن روز تا سی ویکم شهریور، که باران توپ و خمپاره کوی طالقانی و منطقه غربی خرمشهر را تبدیل به خرابه کرد و رادیوها شروع جنگ را اعلام کردند، کم و زیاد هر روز یک عده بودند که نان و غذایشان را برمی داشتند و می رفتند ده پانزده کیلومتر دورتر از شهر، نزدیک مرز. اگر توی راه سری به سپاه زده بودند و سلاح داشتند به نیروهای درگیر می دادند و اگر نه، نان و خرما یا چیزی مثل این ها.
روز سی و یکم به بعد اما این خبرها نبود. سرتاسر دشت غربی خرمشهر پوشیده شده بود از تانک ها و نفربرهایی به رنگ زرد متمایل به کرم، تانک و نفربرهای عراقی. شهر تقریباً خالی از جمعیت شده بود. جز کسانی که مانده بودند تا اگر کمکی از دست شان برآمد بکنند، هر کاری که باشد. از زن هایی که مانده بودند، یک سری توی مسجد جامع، شناسنامه می گرفتند و اسلحه ی ام 1 و ژ-3 تحویل می دادند. یک عده نیروهایی را که از جاهای دیگر به شهر می آمدند راهنمایی می کردند و بقیه هم مسؤول زاغه های مهمات بودند.
خیلی از مردم اولین بارشان بود اسلحه دست می گرفتند و چند ساعت بیش تر وقت نداشتند تا یاد بگیرند چه طور باید با این تفنگ ها جلوی تانک و خمپاره و توپ مقاومت کرد. اسلحه کم بود و به همه نمی رسید. سی روز بعد که بعضی از همین ها توی آبادان همراه مدافعین آبادانی می جنگیدند، چیزهای دیگری هم تجربه کرده بودند؛ این که شش نفری دنبال یک نفر که سلاح دارد راه بیفتند تا همین که افتاد، اسلحه اش بی استفاده نماند. آن ها به این جور جنگیدن عادت کرده بودند. جنگیدن در شرایط سخت. جایی که امدادگر بغلی، با کیلومتر شمار موتورش فاصله نیروهای خودی را تا خط دشمن، یا نیروی پشتیبان، یا هر جای دیگر به دشمن لو می دهد؛ نیروهای گروهک خلق عرب.
اما حالا در هفتمین روز جنگ، همه محمد جهان آرای 25 ساله را می بینند که یک پایش مرز است و یک پایش شهر و دائم توی بی سیم گریه می کند و التماس، که نیرو و امکانات برایش بفرستند. پشت بی سیمی که کسی نیست، هست، ولی بود و نبودش یکی است. محمد هم تا چند روز دیگر یاد خواهد گرفت چه طور با دست خالی بجنگد. او فعلا مشغول سر و سامان دادن بچه های سپاه خرمشهر است. جوانانی چهارده، شانزده، هجده تا بیست ساله، با شهری که آب و برق آن قطع شده و سطل سطل از حوض خانه ها یا رودخانه ها آب می آورند و یک دشت تانک و نیرو که از بالا و روبه رو دارند دورشان می زنند.
ششم مهر ماه 1359، خرمشهر.
اولین درگیری مردمی
جماعت 4 روز است آمده اند پلیس راه. اغلب آن ها هنوز تانک های دشمن را ندیده اند. آن ها تفنگ دارند و فکر می کنند همه چیز دارند. جهان آرا، نورانی را مسوول این این محور کرده. خودش فرصت این که وقتش را یک جا بگذراند ندارد. نورانی نیروها را به دسته های دوازده تا پانزده نفره تقسیم کرده. طوری که در هر گروه، حتما سه تا چهار پاسدار که آموزش دیده ترند باشند. گروه ها گله به گله پشت خط راه آهن کشیک می کشند که عراقی ها سر برسند. آن طرف خط راه آهن، زمین کاملا صاف و هموار است. بلندی خط راه آهن یک سنگر طبیعی است. چهار روز است این ها از صبح تا شب منتظر می مانند و همین که هوا تاریک می شود، نیروهای مردمی خط را رها می کنند و می روند خانه هایشان. از هر گروه پنج نفر هم نمی مانند که آن هم پاسدارها هستند. بعد باید تا صبح منتظر بمانند تا دوباره سر و کله ی نیروهای مردمی پیدا شود. حالا، شب هفتمی، بی سیم نورانی، فرمانده محور، صدا می کند محمد، نیروها همه خوابند. این یکی را بیدار می کنم. نفر قبلی خوابش برده.
خود محمد حال و روزش بهتر از نیروها نیست. مانده که چه کند. نیروها را جمع می کند و می بردشان ردیف آخر خانه های تازه سازی که قرار بوده بعدها بدهند به کارگران معلوم نیست کجا، و همین طور مانده. به آن جا می گویند خانه های پیش ساخته. بچه ها آن جا استراحت می کنند. محمد، بی سیم به دست کنار دیوار یکی از خانه ها خوابش برده که از صدای شلیک هایی در همین نزدیکی ها از خواب می پرد.
عده ای تکاور، ردیف قبلی خانه ها را گرفته اند و مشغول تیراندازی و جلو آمدنند. محمد، خوش حال، که بالأخره تکاورهای خودی که این همه وعده اش را به جهان آرا می دادند، برای کمک آمده اند. از پنجره با دست به آن ها اشاره می کند که شلیک نکنند، این جا بچه های خودی هستند. در جواب، یک خشاب رگبار تحویل می گیرد. با عجله نیروها را از خواب بلند می کند. بچه ها پشت پنجره ها می پرند و از فاصله پانزده متری به ردیف های قبلی خانه ها شلیک می کنند.
هوا کم کم روشن می شود. نیروهای مردمی هم پیدایشان می شود. این دل گرمی بزرگی است اگر آتش عراقی ها مجال بدهد. هم حجم آتش و هم تعداد نیروهای آن ها، لحظه به لحظه بیش تر می شود. کسی جرأت سر بلند هم ندارد، چه به تیراندازی. یک تیر که بزنی، در جا بیست خشاب پر از همه طرف تحویل می گیری. کار از کار گذشته و هیچ راه دفاعی نیست. فرصت عقب نشینی هم نیست. همه سر جایشان مچاله شده اند. کم کم صدای شنی تانک ها به گوش می رسد. راه افتاده اند برای پیش روی. این جا را که بگیرند، تا پلیس راه و حتی آن طرف تر، کشتارگاه، کسی جلودارشان نیست. کشتارگاه هم که آخر کار است و تمام.
یک نفر داد می زند بچه ها، عراقی ها دارند فرار می کنند. الله اکبر. همه با هم از جا بلند می شوند و با خوشحالی به سمت عراقی ها می دوند. احمد شوش که داد زده، جلوی همه می دود. هیچ کس درست نمی داند چه اتفاقی افتاده. فعلا فرصت این حرف ها نیست. عراقی ها هم فقط همین را می دانند که اگر خبری نبود، این همه آدم یک دفعه بلند نمی شدند سمت آن ها راه بیفتند. تانک ها و خودروها سروته می کنند. نیروها هم همین طور، با سرعت به سمت عقب فرار می کنند. وضع کاملا عوض شده. بچه ها از عقب، عراقی ها از جلو. تا پشت سیل بند و انبارهای عمومی عقب می روند. البته جز آن عده که هنگام فرار کشته می شوند یا اسیر. حالا وقت آن است که نیروهای مردمی با سلاح های غنیمتی توی شهر بچرخند و زن ها از شادی پیروزی کل بکشند. اولین درگیری مردمی با موفقیت سپری می شود. هنوز هم هیچ کس نمی داند چرا احمد شوش آن حرف ها را زد. خودش هم نیست که بشود پرسید. مهم نیست. هر چه بود گذشت.
دوازده روز تا کشتارگاه
پنجمین نفر اسم و مشخصات کامل خود را که گفت، با آرپی جی از کوی طالقانی به طرف جاده ی کشتارگاه راه افتاد. چهار نفر دیگر، روی جاده کشتارگاه و از روبه رو به تانک های عراقی شلیک می کردند تا تانک ها از او غافل شوند. این چندمین باری است که عراقی ها به کشتارگاه هجوم می آورند تا اولین جای پایشان را در شهر محکم کنند و نمی توانند. امروز هم هم زمان، حمله را در سه محور شروع کرده اند تا مدافعین پراکنده تر شوند و همین طور هم شده. نیروهای این محور همگی یا به کمک محمد نورانی و نیروهایش، نزدیک پلیس راه رفته اند، یا محوطه گمرک در بندر. کسی این جا نمانده. یا اگر مانده کشته شده.
از صبح، تانک ها ردیف اول تمام خانه های بین پلیس راه تا کشتارگاه را زده اند. همه را، هر خانه ای که تیری از آن شلیک می شده. حالا این پنج نفر با هم قرار گذاشته اند هر طور شده جلویشان را بگیرند. یک نفر باید فدا شود تا تانک جلودار را روی جاده بزند. تانک اولی که منهدم شود، شیب جاده آن قدرها هست که خود به خود جلوی بقیه تانک ها بسته شود. نفر پنجم، دیگر زیر شیب جاده کشتارگاه است و تانک ها هنوز دارند به سمت آن چهارتای دیگر شلیک می کنند. تا به خودش بجنبد، تانک اولی او را دیده. گلوله اول تانک، آسفالت را می شکافد. سریع خود را به آن طرف جاده، جایی که سیل یک گودال درست کرده می اندازد و صبر می کند تانک هر چه می تواند نزدیک شود. تانک به حدی نزدیک شده که دیگر محال است نتواند او را بزند. بلند می شود و با آرپی جی به سمت تانک نشانه می رود. از تانک کاری جز سروته کردن بر نمی آید. از تانک دومی و سومی هم اما هنوز گلوله ای شلیک نشده. از آن دورها یک نفر داد می زند از ضامن خارجش کن. این کار را می کند، ولی باز هم شلیک نمی کند. تانک ها با سرعت فرار می کنند. باز همان آدم قبلی داد می زند چخماقش را بکش. بالاخره گلوله شلیک می شود. ولی تانک ها آن قدر دور شده اند که به هیچ کدام نمی رسد. چاره ای نیست. بسیاری از مدافعین اولین باری است که از این سلاح ها دست می گیرند. بقیه که فرار تانک ها را دیده اند، با عجله آن ها را تعقیب می کنند. سرعت عقب نشینی آن قدر زیاد است که عراقی هایی که توی خانه های عقبی مشغول پاسوربازی یا حمامند، تا بفهمند چه خبر شده، پشت سر مدافعین جا مانده اند. بعضی شان دارند هر چه را به درد بخور است جمع می کنند؛ تلویزیون، کولر گازی یا...
موقع برگشتن، بهروز مرادی چند تانک عراقی را دیده که پشت دیواری همان نزدیکی پنهان شده اند. به سرباز بغل دستی اش اشاره می کند هوایش را داشته باشد تا سر وقت تانک ها برود. آرپی جی اش را روبه راه می کند و آماده ی شلیک، که درست در آخرین لحظه، فریادی از دور او را متوجه نکته کوچکی می کند: سربازی که با دست به او اطمینان داده که هوای کار را دارد عراقی است. بهروز سریع بر می گردد و آرپی جی را به زمین شلیک می کند. بعد، از میان گرد و خاکی که به هوا بلند شده خودش را نجات می دهد. حالا دیگر، هم بهروز و دوستانش، و هم عراقی ها، فهمیده اند چه اتفاقی افتاده. هر کس کم کم جای خودش را پیدا می کند. عراقی ها عقب، مدافعین مسجد جامع. عراقی ها باید دوازده روز دیگر بمانند تا بتوانند توی کشتارگاه، جایی برای خودشان دست و پا کنند.
اسکن ص 9
آن دو دیده بان ارتشی
عراقی ها در محور شمالی حمله شان، روی جاده ی اهواز- خرمشهر جهنم درست کرده بودند و نیروهای مردمی که حالا دیگر خوب متوجه شده بودند وقتی صحبت از تانک و خمپاره و توپ در میان است، از ژ-3 و ام-1 کاری ساخته نیست، به ساختمان های اطراف پناه برده بودند و منتظر، که آخرش چه خواهد شد. محمد نورانی و عیاد حلمی زاده و دو سه نفر دیگر هم روی جاده چشم دوخته بودند به تانک هایی که نزدیک می شدند و هیچ کاری هم از دستشان بر نمی آمد که بکنند. نورانی داشت این طرف و آن طرف می رفت و به همه جاهایی که صدبار نگاه کرده بود، نگاه می کرد که نکند از یک جایی که خودش هم نمی دانست کجا، کمکی برسد و همین طور گریه می کرد که آن دو تا دیده بان ارتشی را دید که داشتند با وانت می آمدند. یکی شان تا به او رسید از وانت پرید پایین که عراقی ها کجاند؟
- بیایین پایین، دارند جاده رو می زنند. ببینید چه خبر است. دارن می آند.
- فلان فلان شده ها چه جوری می آند. انگار خانه باباشان است. بی سیم داری؟
- یک پی آرسی 77
- از عقاب به شاهین....
افسر توپخانه ارتش، دو بار که توی بی سیم داد کشید، گلوله های توپ و کاتیوشا، پرواز کنان خود را به شکارهاشان رساندند و دود سیاه غلیظی بلند شد. محمد نورانی از خوش حالی نمی دانست چه کار کند. اولین باری بود که می دید خودی ها هم می توانند این جور جهنمی درست کنند. مخصوصا وقتی افسر توپ خانه رادید که داشت توی بی سیم می گفت خیلی خوب است. تکرارش کن. خط سروسامان پیدا کرد. محمد و بقیه هم.
حمله با نتیجه معکوس
عراقی ها پلیس راه را هم گرفتند. از آن طرف هم کشتارگاه را. هر کس این وسط مانده، محاصره شده و از حالا باید شمارش معکوس مرگ کند. یک عده از محاصره شده ها پشت بی سیم وصیت می کنند. منتظرند تنها کاری را که تا رسیدن اجلشان می شود کرد بکنند. یعنی سروکله تانک ها که توی فلکه راه آهن پیدا شد، ترتیبشان را بدهند. هر چه بیشتر، بهتر. توی این مهلکه، بهنام هم باز پیدایش شده. بچه این بار از مسجد سلیمان فرار کرده و سعی می کند از حوض خانه ها برای محاصره شده ها آب بیاورد. یا اگر دستش رسید خشاب پر.
تانک ها منتظرند آخرین مهمات مدافعین ته بکشد تا بتوانند با خیال راحت سرشان بریزند. سید صالح موسوی و هم کلاسیش احمد ملکی، معلوم نیست از کجا، سر می رسند. صالح آرپی جی دارد. از دیوار انباری که همان نزدیکی است بالا می رود و خودش را پشت دیواری که ردیف تانک ها آن جا آماده حمله اند می رساند. احمد هم دنبال اوست، کمک آرپی جی یا چیزی شبیه این. به احمد می گوید به محض بیرون رفتن او از پشت دیوار، آن جا را ترک کند. اولین تانک دشمن که دیده خبری از شلیک و این حرف ها نیست، راه می افتد و لوله اش را سمت فلکه می گیرد. خوب که نزدیک می شود سید صالح بیرون می پرد و از فاصله چند متری شلیک می کند و دوباره بر می گردد پشت دیوار. صدای تکبیر می گوید که چه خبر شده. جیپ فرماندهی عراقی ها که قضیه را دیده، هول می شود و مستقیم می رود وسط بلوار خیابان و سرنشینانش پا به فرار. جماعت هم با دیدن ماجرا بنا می کنند به تعقیب. به صد دستگاه که می رسند مهمات شان ته می کشد. عراقی ها هم فهمیده اند. سروته می کنند. مدافعین هم چه می کنند؟ پا به فرار تا سر جای اول. چیزی نمانده که تا آخرین نفر توی این مهلکه بمانند که از روبه رو؟ چیفتن ارتش سر می رسد. تانک اول عراقی با چیفتن درست رو به روی هم قرار می گیرند. هر کدام زودتر شلیک کند، برده. بعدها هر کس می پرسد آن روز چه اتفاقی افتاده، آن هایی که زنده مانده اند برایش تعریف می کنند که چه طور چیفتن شلیک کرده و پشت بندش هم گلوله آرپی جی و صندوق های مهمات رسیده و مهاجمین، نه تا صد دستگاه، که آن طرف تر تا پل نو، یعنی جایی که روز چهارم حمله رسیده بودند، عقب رفته اند.
اسکن ص 11-10
تاریخ آن روزها
نان خشک و سیگار. سید صالح می گوید که آن روزها خوراک شان فقط همین دو تا بوده. آن روزها سید صالح هفده سالش بوده و دوستانش هم همگی همین حدود. پرویز عرب، نوزده ساله. مجید خیاط زاده، چهارده ساله و بزرگ آن ها، جهان آرا، 25 سالش بوده. با کفش ها و پوتین هایی پر از خون و جراحت که بیست روز بوده از پای آن ها در نمی آمده. می شود باور کرد. تاریخ این را می گوید. می شود هم باور نکرد.
آخرین محل استقرار
فقط یک جا در شهر باقی مانده است که هنوز مدافعین از آن، هم به عنوان مقر، هم بیمارستان و هم پشتیبانی و تدارکات استفاده می کنند و آن مسجد جامع است. رادیو، بی خبر از همه جا، برای تهییج روحیه مدافعین، مدام می گوید دلاوران مسجد جامع، به پیش... آخرین نقطه استقرار مدافعان هم لو می رود. خمپاره، برای اولین بار سقف مسجد جامع را فرو می ریزد. تیراندازی کور فایده ای ندارد. بهروز مرادی و مرتضی قربانی، دوربین شهردار را می گیرند و با بالا رفتن از یک ساختمان سه طبقه در خیابان چهل متری، دیده بانی می کنند. دو دیده بان دشمن روی یکی از ساختمان های اطراف، دارند با دوربین به مسجد جامع نگاه می کنند. بهروز یک موشک آرپی جی برایشان می فرستد. آرپی جی درست وسط آن دو می خورد و هر دو پایین می افتند. کمی بعد دوباره مشغول می شوند. همان جا یک سرباز عراقی با دست، مسجد جامع را به دو تکاور تازه نفس که دستشان را به کمرشان زده اند نشان می دهد. بهروز و مرتضی، با ژ-3 آن ها را هم به رگبار می بندند. آتش از روی مسجد جامع قطع می شود. بهروز به یکی از بچه ها پیغام می دهد به سرگرد شریف نسب بگو بچه ها دیده بان عراقی ها را زده اند. نیروها برگردند. دیگر مسجد جامع را نمی زنند. نیروها از خوشحالی هم دیگر را بغل می کنند. اما چند دقیقه بعد دوباره خمپاره ها شروع می شود. بهروز و مرتضی باز با دوربین می گردند. یک تکاور عراقی در فاصله حدود پانصد متری، کشیک مسجد جامع را می کشد. بهروز شلیک می کند، اما به او نمی خورد. تکاور عراقی که می رود، گلوله باران آن روز هم قطع می شود. فردا صبح با نزدیک شدن عراقی ها، مسجد جامع در تیررس مستقیم گلوله های آرپی جی قرار خواهد گرفت. مدافعین از پدرها و مادرها و زن هایی که هنوز توی خرمشهر مانده اند می خواهند که شهر را ترک کنند. اما هیچ کس راضی به خروج از شهر نیست. مدافعین دشمن را خوب می شناسند. به زن ها می گویند شما بروید که ما راحت تر بجنگیم.
جواب زن ها که ازشان می خواهند به آن هم اسلحه بدهند، مجابشان می کند که دیگر حرفی نزنند و منتظر بمانند.
اسکن ص 12
پایان ماجرا
زن هایی که مامور حفاظت از انبارهای مهمات مدافعین هستند، با نزدیک شدن عراقی ها، خطر را احساس می کنند. مهمات را به سرعت به کوی بهروز در آبادان منتقل می کنند تا دست دشمن نیفتد و بعد کم کم از طریق پل، از شهر خارج می شوند. شیوه پخش اخبار هنوز طوری است که آواره های خرمشهری را در شهرهای دیگر مسخره می کنند. از قول رادیو، نبرد هنوز در شانزده کیلومتری خرمشهر جریان دارد و نیروهایی که از آذربایجان آمده اند، به محض دیدن درگیری در شهر به گریه می افتند که شنیده بودیم عراقی ها را شانزده کیلومتر عقب زده اند. چرا حقیقت را نمی گویند؟ اگر ما خبر داشتیم، بچه هامان پیاده از آذربایجان می آمدند. گروهی از مدافعین بعد از 48 ساعت درگیری بی وقفه، برای استراحت به مقر برگشته اند که صدای بی سیم در می آید. جهان آراست. بچه ها بیایید، شهر دارد سقوط می کند. شانزده نفر به سمت خیابان آرش راه می افتد. در راه یک گروه چهل نفره را نزدیک خودشان می بینند. توی تاریکی هوا، خودی یا غیر خودی بودن آن ها قابل تشخیص نیست. احمد قندهاری نارنجک تخم مرغیش را دست می گیرد. اما درست آخرین لحظه، بهروز قیصری جلوی او را می گیرد شاید خودی باشند. جلوتر که می روند، گروه چهل نفره دیگر از کمین خارج شده اند. عراقی بوده اند. احمد از دست بهروز شاکی است. اما بهروز که چاره ای نداشته می گوید اگر ایرانی بودند، چه خاکی بر سرمان می کردیم؟ عراقی را چهار تا کوچه آن طرف تر هم می شود گیر انداخت. ایرانی را چه؟ بچه ها با همان تعداد نیروهای مهاجم درگیر می شوند. تا صبح، ساعت چهار، به ساختمان فرمانداری برمی گردنند تا کمی استراحت کنند. امیر رفیعی، در حالی که یک پایش را که شکسته، تا بالا گچ گرفته است. با تیربار روی فلکه فرمانداری ایستاده و منتظر نیروهای عراقی است. هنوز چشم بچه ها گرم نشده که صدای رگبار گلوله هایی از نزدیک شنیده می شود.
گلوله ها از ساختمان های بلند مشرف به میدان فرمانداری شلیک می شود. بی سیم صدا می کند بچه ها داریم محاصره می شویم رضا دشتی است. بچه ها داخل ساختمان فرمانداری می شوند و از پله ها بالا می روند. آخرین نقطه مقاومت.
روی پشت بام، با تیربار، نیروهای عراقی را که در ساختمان های اطراف پناه گرفته اند هدف می گیرند. اما با پیدا شدن سروکله تانک ها از سمت خیابان عشایر، این جا هم به تیر مستقیم تانک بسته می شود. طبقه طبقه ساختمان فرمانداری خالی می شود و به این ترتیب، بعد از سی و سه روز جنگ، عراقی ها بر ساختمان فرمانداری مسلط می شوند و از آن جا اختیار پل خرمشهر را هم در دست می گیرند. آخرین نیروهایی که در شهر مانده اند، به ناچار به رودخانه می زنند تا با شنا رد شوند. پل حالا دیگر دست عراقی هاست.
نزدیک رودخانه چند لنج، آخرین نفرات و مجروحین را به آن طرف انتقال می دهند. بهروز مرادی و دو نفر دیگر وانت سفید رنگ شهردار را در آخرین لحظات می گیرند. شهر ساکت و آرام شده. هیچ صدایی به گوش نمی رسد. با وانت برای آخرین بار خود را به حیاط مسجد جامع می رسانند. داخل حیاط کمک های مردمی، کمپوت ها، نخود، لوبیا، تاید، هر چیز دیگری که فرستاده اند، با خون مجروحین و کشته ها قاطی شده است. آخرین نگاه های حسرت بار صرف مسجد جامع می شود، آخرین تیرها شلیک می شود و بعد برمی گردند. بهروز، با آن که شنا بلد نیست، با یک تیوب نیمه باد، به آب می زند و از رود عبور می کند. حالا فقط یک نفر هست که هنوز در شهر مانده. امیر رفیعی با آن پای گچ گرفته و آن تیربار. سید صالح موسوی بعدها او را در تلویزیون عراق دیده که دو نفر عراقی زیر شانه چپ و راست او را گرفته اند و عقبش می برند، از همان فلکه فرمانداری.
اسکن ص 13
اسکن ص 15-14