فهرست کتاب


سکولاریسم یا حذف دین از زندگی دنیوی

علامه محمدتقی جعفری

3. زندگی عقلانی(25)

منظور ما از این زندگی، استفاده تمام شئون حیات به عقل و دلایل آن است. امروزه این نوع زندگی را معمولاً به مغرب زمین نسبت می دهند، و خود مردم مغرب زمین هم به طور فراوان این مدعا را مطرح می کنند.
آن چه که مدعیان منطقی بودن این نوع زندگی ابراز می کنند، این است که همه امور و شئون حیات انسان ها در این نوع از زندگی و عقل به معنای عام آن، که شامل عقل نظری و عقل عملی است، به ثمر می رسد. به نظر می رسد مستند ساختن همه شئون و امور زندگی به عقل و دلایل روشن و قانع کننده آن، به طور کامل، تا کنون در هیچ یک از جوامع بشری بروز نکرده است.
می توان گفت اصلاً چنین استنادی امکان پذیر نیست، (مگر در نظام های مذهبی حقیقی که عقل سلیم و آزاد از جاذبه های خود طبیعی حیوانی، با یک معنای الهی در حقوق و فرهنگ و سیاست و حکومت مورد استفاده قرار بگیرد.)
به عنوان مثال کدامین عقل نظری و عقل عملی معمولی است که بتواند در برابر جریان اصالت قوه و تنازع در بقا، ارزش واقعی عدالت و کرامت انسانی و آزادی معقول را اثبات کند؟! در صورتی که همه جوامعی که ادعای روش عقلانی در زندگی اجتماعی و سیاسی را سر می دهند، خود را حامیان اصلی حقایق ارزش مزبور قلمداد می کنند.
آن چه که می توان گفت، این است که در آن نوع زندگانی و حکومت و سیاست (عقلانی به اصطلاح) مقداری قضایای کلی به عنوان اصول پیش ساخته (یا پیش فرض)(26) مورد پذیرش قرار می گیرد و زندگی و حکومت و سیاست بر مبنای آن اصول، کار خود را انجام می دهند.
یعنی بر همین مبنی مردم و حکام و سیاستمداران برای اثبات واقعیت خواسته ها و فعالیت های خود، به همان اصول استدلال می کنند. در صورتی که ممکن است همین اصول، در موقع تحقیق و بررسی، دارای مشکلاتی بوده باشد که اصلاً قابل حل و فصل نباشد.
بهترین مثال برای این اصول در دوران معاصر، دموکراسی در برخی از کشورهای دنیاست که به عنوان یک اصل زیربنایی مورد قبول آن کشورها و حکام و کارگزاران آنان پذیرفته شده است و برای تفسیر و اثبات قضایای اجتماعی، سیاسی، فرهنگی، حقوقی، اقتصادی و غیر ذلک مورد استفاده قرار می گیرد.
با توجه به ضرورت توجیه انسان ها به سوی حیات معقول و آماده کردن آنان برای وصول به هدف اعلای آن حیات، هم زمان با فعالیت سیاسی حرفه ای، وجود مقام معنوی والا ضرورت دارد.
اگر درباره انسان ها، با نظر به استعدادها و سرمایه ها و انعطاف پذیری ها و مخصوصاً کمال جویی هایی که دارند، توجه دقیق کنیم؛
و اگر فطرت ها و عقول و وجدان مردم و کاربرد شگفت انگیز آن ها را به خوبی دریابیم؛
و اگر آن عظمت ها و شایستگی ها و برازندگی ها را که نوع انسانی در گذرگاه تاریخ از خود نشان داده است، بدست بیاوریم و ثبت کنیم؛
و اگر دفاع جدی و تلاش های بسیار با اهمیتی را که آدمیان در راه ارزش ها از خود ارائه داده اند، در نظر بیاوریم؛
و اگر پاسخ به سئوالات ششگانه (من کیستم؟ از کجا آمده ام؟ به کجا آمده ام؟ با کیستم؟ برای چه آمده ام؟ به کجا می روم؟) را که ما در همه سئوالات است، ضروری بدانیم؛
و اگر بپذیریم که معمولاً سیاست ها و سیاستمداران، همان طور که همگان متوجه شده اند به تنظیم و ترتیب متغیرها می پردازند و انسان با داشتن نهادها و قوای ثابت نمی تواند در همان لباسی که سیاستمدار برای او دوخته است، خلاصه شود؛ لازم و ضروری است که در هر زمان، در همه جوامع، سیاستمدار یا سیاستمداران، با مقام معنوی (اعم از یک یا چند شخص متحد)، با کمال خلوص هماهنگ شده و جامعه را به سوی بهترین هدف ها توجیه کنند.
این هماهنگی معنایش آن نیست که سیاستمدار و متصدی مقام معنوی، انسان را به دو بعد تجزیه و تفکیک کرده و هر یک از آن دو، مدیریت یک از دو بعد مادی و معنوی را به عهده بگیرند، بلکه منظور آن است که دو بعد از یک حقیقت که حیات معقول آدمی است، به وسیله دو مقام سیاسی و معنوی، بدون تزاحم و تعارض اداره شود. همان گونه که هر یک از روان شناسی و پزشکی، هر یک، یکی از دو بعد انسان را به عهده می گیرد (در عین حال عظمت روان شناسی و بهداشت روانی با نظر به موضوع آن دو، بالاتر از رشته پزشکی است که به تنظیم و بهداشت کالبد جسمانی می پردازد، در حالی که آن دیگری به جان، خود، روان، شخصیت و روح اشتغال می ورزد.) و بدیهی است که این دو گروه نمی توانند انسان را به دو جزء تجزیه و تفکیک کرده یکی بگوید: من با بعد جسمانی بشر کار ندارم و دیگری بگوید: من کاری با روان و جان و شخصیت و روح آدمی ندارم.
آیا احتمال نمی دهید که خروج انسانی از صحنه حیات امروزی و در جا زدن آن در دشت های بی سر و ته خودخواهی و خودکامگی و تخیلات و اصطلاح بافی ها و بالاخره و گرایش به پوچی ناشی از تجزیه و تفکیک مزبور بوده باشد؟ قطعی است که چنین است.

علی بن ابی طالب (علیه السلام) و حکومت صالحان و ناصالحان

امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب علیه السلام در پاسخ به خوارج که می گفتند: حکمی نیست جز از آن خدا چنین فرمودند:
اینکه خوارج می گویند حکم نیست جز از آن خدا سخنی است حق که باطل از آن اراده شده است. آری، حکم نیست جز از آن خدا، ولی آنان می گویند: حاکمیت نیست جز از آن خدا. (در صورتی که) برای مردم، امیر و حاکم لازم است خواه نیکوکار باشد یا بدکار...
حاکم نیکوکار و حاکم بدکار دو فرد مساوی برای توجیه و اداره زندگانی مردم نیستند.
همه کوشش ها و تلاش های حکماء و وارستگان جوامع بشر و آزادی خواهان راستین و مافوق این ها و هدف بعثت پیامبران عظام، برای برخورداری انسان ها از حیات معقول الهی بوده است که حکومت صالحان و ابرار و برای مبارزه با حکومت فجار و ستمگران بوده است.
طبیعی بودن حکومت مردم بر خویشتن بدون دخالت عوامل تکامل الهی، مانند همان زندگی طبیعی است که همه جانداران ناآگاه و بی عقل با غرایز طبیعی خودشان از آن برخوردار می شوند.
موجودیت انسان یک حقیقت طبیعی محض نیست، بلکه دارای طبیعت ربانی نیز می باشد که بشر با قطع نظر از آن، محکوم به زیستن در تاریخ طبیعی حیوانی، اما ابعاد متنوع تر است. از این جاست که می توان گفت آن گروه از زمامداران و حکام جوامع، که با امکان شکوفا ساختن هر دو بعد طبیعی و ربانی مردم، آنان را تنها با بعد طبیعی محض اداره کرده اند، قطعاً مرتکب خطا شده اند.
خلاصه این که ما حتماً باید در ماهیت و طبیعت بشر، آن چنان که هست، هر دو بعد موجودیت او را در نظر بگیریم و استعداد و طبیعت الهی را از قلمرو آن چنان که هست حذف نکنیم و این گناه نابخشودنی را، که بشر را در همان طبیعت حیوانی او خلاصه می کند، مرتکب نشویم.
سخن جاودانی امیرالمؤمنین علیه السلام که می فرماید:
برای مردم زمامداری لازم است خواه نیکوکار و خواه بدکار(27)
نباید چنین تفسیر شود که حکومت صالح و ناصالح برای مدیریت حیات اجتماعی مردم به طور مطلق مساوی است، بلکه عقلای جامعه، همان گونه که دین الهی دستور می دهد باید نهایت تلاش را برای به وجود آوردن حکومت صالحان انجام بدهند. این یک تکلیف قطعی، جهانی، عقلی، عملی و دینی است که گمان نمی رود حتی یک فرد خردمند که از ماهیت و ارزش های حیات انسان ها و هدف اصلی آن مطلع باشد، آن را انکار کند یا نادیده بگیرد.
البته در صورتی که دسترسی به حکومت صالحان امکان پذیر نباشد، و با هیچ سعی و تلاشی امکان چنان حکومتی وجود نداشته باشد، به مقتضای اصل اساسی ضرورت ادامه حیات فردی و اجتماعی، حاکم غیر صالح، به جهت اضطرار، ضرورت پیدا می کند. اگر عدم صلاحیت حاکم در حدی باشد که زندگی انسان های جامعه به جهت احساس اهانت و ذلت شدید به پوچی برسد، در این صورت، برای قیام به نصب حاکم صالح و براندازی ناصالح، تکلیف به تلاش و کوشش شدیدتر می شود. این حکم بدیهی عقل نظری و عقل عملی است.

آیا دین از مقوله ایدئولوژی است؟

بعضی از نویسنده ها از طرز تفکرات سکولاریسم دفاع می کنند، تا به هر وسیله ای که ممکن است در افکار مردم معمولی مؤثر افتد، تفکرات مزبور را تقویت می کنند. اگر این گونه نویسندگان، به جای این که بگویند: آیا دین از مقوله ایدئولوژی است؟ یا دین را نباید ایدئولوژی محسوب نمود، چنین می گفتند: آیا دین عبارت است از یک عده عقاید و احکام و تکالیف و حقوق بایسته و شایسته و هماهنگ با یکدیگر در تأمین ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، با خدا، با جهان هستی و با هم نوع خود)، و یا چنین می گفتند: دین را نباید یک عده عقاید منظم و احکام و تکالیف و حقوق بایسته و شایسته در ارتباطات چهارگانه محسوب نمود، برای فارسی زبانان، که تا حدودی از این مسائل اطلاعی دارند، مسئله کاملاً روشن می شد و به سرعت، با توجه به واقعیات و حقایق تثبیت شده به سرعت می گفتند: آری، دین همان عقاید و... است که با هماهنگی کامل (حیات هدفدار و معقول) انسان ها را تأمین می کنند.
ولی وقتی که به جای کلمات مزبور (عقاید، منظم و احکام و تکالیف و حقوق بایسته و شایسته و هماهنگ با یکدیگر در تأمین ارتباطات چهارگانه) اصطلاح ایدئولوژی را که یک لغت خارجی است، مطرح می کنند، شنونده یا مطالعه کننده ای که اطلاع و آگاهی لازم و کافی از مبانی عقیدتی و احکام و تکالیف و حقوق بایسته و شایسته ندارد، مدتی برای پیدا کردن معنا و تطبیق آن بر اسلام دچار تموجات مغزی شده، از معنای حقیقی دین دور می شود و آن گاه با به راه انداختن چند جمله جالب، عمل شست و شوی مغزی، یا به عبارت دیگر عمل شخم زدن کشتگاه مغز به اتمام می رسد و بینوا ساده لوح، که با یک بیگانگی از حقیقت، با خیال آزاد اندیشی راه خود را پیش می گیرد.
با این بیان، می توانیم به پاسخ کاملاً منطقی مسئله مورد بحث نائل شویم و با کمال صراحت بگوییم: اگر منظور از ایدئولوژی عبارت است از یک عده عقاید و احکام و تکالیف و حقوق بایسته و شایسته و هماهنگ با یکدیگر در تأمین ارتباطات چهارگانه (ارتباط انسان با خویشتن، با خدا، با جهان هستی و با هم نوع خود)، آری دین اسلام یک ایدئولوژی به تمام معنی کلمه است. و اگر منظور چیز دیگری است، این نویسندگان باید آن را توضیح بدهند. اکنون می پردازیم به دلایلی که بعضی از نویسندگان برای اثبات اینکه دین ایدئولوژی نیست، آورده اند:
1. بنیانگزار اسلام دین را به عنوان ایدئولوژی مطرح نکرده است. کتاب های دینی و حتی کتاب آسمانی قرآن صورت تدوین شده ندارند.
بطلان این دلیل بسیار روشن است، زیرا:
یک. اعجاز قرآن در همین است که واقعیات و حقایق تشکیل دهنده مکتب اسلام را بر مبنای نظم معمولی کتاب های علمی، که به ترتیب قواعد و اصول مأخوذ از معارف و فرهنگ، یک زمان معین، تدوین می شود قرار نداده است که با گذشت تدریجی زمان، کهنگی و فرسودگی به آن راهیابی داشته باشد. حقایق موجود در قرآن، که در سوره ها و آیات متفرقه آمده است، نه تنها هیچ گونه تناقضی ندارند، بلکه با کمال اتحاد و هماهنگی در قرآن وارد شده اند.
به عنوان نمونه توحید خداوند در همه موارد از قرآن مجید با یک هویت معین، و مختصات وارد شده است و کمترین اختلافی درباره توحید در قرآن وجود ندارد.
همچنین پدیده نبوت و وحی و معاد و لزوم برقرار ساختن رابطه بندگی با خدا که عبادت نامیده می شود.
همچنین در طرح صفات مقدسه خداوندی و تنظیم مسائل اقتصادی و حقوقی و سیاسی، حتی دو آیه با یکدیگر تناقض ندارد و همه آن ها، همان گونه که گفتیم، با کمال هماهنگی، مکتب و ایدئولوژی اسلامی را تشکیل می دهند.
دو. اگر کسی اطلاع از سرگذشت معارف کلامی و حکمی، فقهی، تفسیری و سیاسی در مکتب اسلامی داشته باشد، به خوبی می فهمد که اسلام از یک هویت مکتبی قاطعانه ای برخوردار است که کوچک ترین انحراف از آن هویت، به وضوح آشکار می شود. اما اختلافات نظری در ارکان و اجزای تشکیل دهنده مکتب و ایدئولوژی اسلامی، مربوط به باز بودن نظام (سیستم) این مکتب است که مانع رکورد و محدودیت آن، در زمان و محیط معین می باشد.
سه. اصول و قضایای ضروری در دین اسلام، مانند نماز، روزه، حج و کلیات ابواب فقه و مالیات های شرعی، که برای اداره اقتصاد جامعه مقرر شده است و دیگر قضایای ضروری، با کمال هماهنگی، یک ایدئولوژی با کمال استقلال و هویت در عقاید و احکام و تکالیف و حقوق است که، در گذرگاه تاریخ در جوامع اسلامی مشغول فعالیت می باشد.
2. دین یک پدیده رازدار و حیرت انگیز است و این معنی ضد ظاهرگرایی است و خاصیت روشنی و دقت و ظاهری بودن که در ایدئولوژی هاست. این مطلب با این جملات تکمیل شده است که ایدئولوژی دعوت به ظواهر و گریز از اسرار است... مجموعه ای از موضوع های سطحی، واضح و مشخص است: خدا، انسان، تاریخ، معاد و... اما دین مملو از محکم و متشابه است. سپس این مطلب را هم که در حقیقت شبیه به این است که خداوند مغزهای بشری را به ابهام انداخته و به شکنجه فکری مبتلا ساخته است، قبول کرده اند.
متأسفانه، این نویسندگان در این حقیقت عظمی نمی اندیشند که حیرت اعلی که فوق همه علوم و معارف است، غیر از حیرتی است که موجب شکنجه فکری است. همین نویسندگان، سپس برای اثبات این که کار دین حیرت زایی است، استشهاد به قول مولوی می کند که می گوید: جز که حیرانی نباشد کار دین
اینان با قطع یک مصرع از ابیات مولوی به ادعای خود استدلال می کنند!
مولوی می گوید: با نظر به مقدمات ناهنجار و باطل نما در کارهای خداوندی، که باعث حیرت عامیانه است، ذهن خود را مشوش مساز. تو به نتایج آن مقدمات و کارها توجه داشته باش. تو اگر به ویرانی جسم بدون توجه به نتیجه آن، که آبادی روح و جسم است، بنگری، یک حیرت عامیانه، که پشت تو را به بارگاه خداوندی خواهد گرداند، مغز و روان تو را مختل خواهد ساخت و اگر به نتیجه اصلی توجه کنی و از معارف عالی تر برخوردار شوی، به مقام حیرت عالی، که آرمان سالکان راه حق و حقیقت است نائل خواهی شد. آری.
نه چنین حیران که پشتش سوی اوست - بل چنین حیرت که محو و مست دوست
این همان حیرتی است که در حدیثی به پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) نسبت داده شده است. آن بزرگوار در موقع نیایش عرض کرده است:
خداوندا بر حیرت من بیفزا.
3. این نویسندگان دین را برای جهان و ایدئولوژی را برای یک جامعه و قوم اختصاص می دهند. در این که دین الهی یک حقیقت جهانی و برای همه بشریت است، صحیح است. این که برخی از طرز تفکرات جنبه خاصی (برای جامعه و یا برهه ای خاص از زمان مفید است) نیز صحیح است. ولی پس از بررسی دقیق در این گونه دلائل، باید یک تجدید نظر جدی در آن ها صورت بگیرد، مخصوصاً از آن جهت که ما نباید برای اصطلاحاتی مانند مکتب، ایدئولوژی و طرز تفکرات، مفاهیمی را قالب ریزی کنیم که مجبور شویم، برای آن مفاهیم قالب ریزی شده، حقایق را مختل بسازیم.
آن چه که برای ما در بحث دین و مکتب یا دین و ایدئولوژی یا دین و مجموعه ای از تفکرات و معتقدات، اهمیت دارد، این است که با نظر به اصول عقاید، احکام، تکالیف، حقوق و اخلاق، دین اسلام دارای ارکان و عناصر و فروعی است که آن را متعین و مشخص می سازد و روش مطابق آن ها با روش مخالف آن ها کاملاً از هم متمایز است.
اگر به این تحقیق، این جهت را بیفزاییم که اسلام، مکتب یا ایدئولوژی یا مجموعه ای از عقاید و احکام و حقوق است در نظام (سیستم) باز، همه دلایل نویسندگان مزبور جداً قابل تجدیدنظر می باشد. برای توضیح بیشتر و اثبات نهایی باز بودن نظام (سیستم) مکتب یا ایدئولوژی، نگاهی به نظام های جهان بینی فلاسفه و حکمای اسلامی بسیار مفید است.
ما می دانیم که محمد بن طرخان فارابی و ابن سینا و ابن رشد و میرداماد و صدرالمتألهین و سهروردی و ده ها امثال این صاحب نظران در جهان بینی، در زمینه اسلامی می اندیشند و مطالبی که ابراز می کنند، تضادی با اسلام ندارد، با این حال هر یک از آنان سلیقه و مذاق و مشرب خاص خود را دارد. یعنی همه آنان فیلسوفان اسلامی هستند، ولی فلسفه اسلام منحصر در تفکرات آنان نیست. حال می خواهید نام این دین را مکتب بگذارید، یا مجموعه ای از تفکرات و معتقدات یا بگویید: ایدئولوژی.
پایان

...................) Anotates (.................
1) Secularism
2) Atheism -
3) CHURCH AND STATE - ، دائرة المعارف بریتانیکا، ج 4، ص 590.
4) همان مأخذ، ص 591.
5) Two kingdoms -
6) law -
7) Gospel -
8) Civil -
9) Remote -
10) تاریخ فلسفه سیاسی، بهاءالدین پازارگاد.
11) قرار داد اجتماعی.
12) همان مأخذ.
13) حقوق در اسلام.
14) نهج البلاغه، خطبه 87.
15) سوره اعراف، آیه 179.
16) منسوب به نرون.
17) علی بن ابی طالب (علیه السلام) در نهج البلاغه، خطبه 224.
18) سوره غافر، آیه 48.
19) سوره مائده، آیه 48.
20) سوره نساء، آیه 58.
21) سوره بقره آیه 231.
22) این سه آیه عبارتند از: 1. سوره شعرا، آیه 83، 2. سوره انعام، آیه 89، 3.سوره مریم، آیه 12.
23) سوره قصص، آیه 14.
24) سوره حدید، آیه 25.
25) Intellectualism
26) Presupposition
27) خطبه 40