فهرست کتاب


سکولاریسم یا حذف دین از زندگی دنیوی

علامه محمدتقی جعفری

آیات قرآنی که حکم و بعضی مشتقات آن، در آنها وارد شده است

این آیات بر چند قسم می گردند:
قسم یکم: آیاتی است که حکم مستند به خدا را بیان می کند. شماره آیات مربوط به این گروه، 55 آیه است. حکم در این قسم از آیات به معنای داوری و حاکمیت است، نه به معنای علم و حکمت.
خداوند میان بندگان داوری فرموده است.(18)
قسم دوم: حکم مستند به پیامبران الهی. حکم به این معنی (داوری و قضا) در 14 مورد از آیات آمده است.
و اگر حکم کردی میان آنان، با عدالت حکم کن.(19)
قسم سوم: حکم هایی که مردم صادر می کنند. حکم به این معنی (داوری و نظر دادن) در 17 مورد از آیات آمده است.
و اگر میان مردم حکم کردید، بر مبنای عدالت حکم کنید.(20)
قسم چهارم: حکم مستند به کتاب آسمانی. این قسم در 3 مورد از آیات مشاهده می شود. قطعی است که معنای حاکمیت کتب الهی، فصل خصومت ها و بر طرف ساختن اختلافات است.
و خداوند به همراه پیامبران، کتاب بر مبنای حق فرستاده تا درباره آن چه که مردم اختلاف می ورزیدند، حکم کند.(21)
قسم پنجم: سه آیه در قرآن مشاهده می شود که حکم در آن ها هم می تواند به معنای حکم به اصطلاح شایع (داوری و حاکمیت و جعل بایستی و شایستگی) بوده باشد و هم به معنای: علم و حکمت.(22)
قسم ششم: آیاتی است که در آن ها حکم و علم با هم وارد شده اند.
و به لوط حکم و علم و عطا نمودیم(23)
اگر حکم به معنای علم و معرفت بود، کلمه علم موردی نداشت.
اگر موردی در قرآن مجید پیدا شود که حکم به معنای علم و معرفت باشد، برای این که تضادی مابین دو معنای حکم (جعل بایستگی و شایستگی)، که از افعال نفس است و معرفت به واقعیات، که از مقوله دریافت و درک می باشد، به وجود نیاید، لازم است که حکم به معنای حکمت منظور شود، که شامل حکمت نظری و عملی گردد و حکم به اصطلاح شایع آن، از مصادیق بسیار شاخص حکمت علمی می باشد.
آیات دیگری در قرآن آمده است که دخالت قطعی دین را در شئون زندگی انسانها صریحاً بیان کرده است.
ما تحقیقاً پیامبران خود را فرستادیم و با آن کتاب را نازل نمودیم تا مردم (در زندگی) به عدالت قیام کنند.(24)
بدیهی است که قیام به عدالت و مراعات حساب و قانون، به طور عالم، برای نظم و انتظام شئون زندگی است. نتیجه بسیار با اهمیتی را که از این مبحث می گیریم این است که حکم به معنای داوری و حکومت و جعل بایستگی و شایستگی از مختصات پیامبران الهی و جانشینان راستین آنان است و این اصل با طرز تفکرات سکولاریسم سازگار نیست. در این مورد دو مطلب مهم مطرح شده است که هر دو قابل بررسی و تحقیق است. گفته شده است:

1- حکومت، همان حکومت و علم است به مسائل سیاسی و زندگی اقتصادی مردم و بس.

باید بپذیریم سیاستمداران معمولی، که اکثراً از روش ماکیاولی (در راه وصول به هدف، همه چیز را می توان به عنوان وسیله قربانی کرد) در اداره کشور تبعیت می کنند، شایستگی حکومت حقیقی بر جامعه را ندارند، زیرا فعالیت این سیاستمداران بر مبانی و انگیزگی تنظیم حوادث و پدیده های مردم جامعه است که طبق تمایلات طبیعی محض بروز می کنند و یا در صدد بروز هستند، نه بر مبانی و اصول حکمت نظری و عملی شایسته که مبانی و اصول حیات معقول هستند.
ممکن است مرد سیاستمدار از حکمت نظری و علم کشور داری کم یا بیش برخوردار باشد، ولی بدیهی است که این گونه حقایق، در موقع فعالیت های سیاسی، مانند تماشاگران بی طرف می ایستد و حق ورود به میدان فعالیت سیاسی را ندارند.

2- حکومت از سنخ فرمانروایی و سلطه مطلقه بر مردم نمی باشد، چه رسد به ولایت و رهبری به اصطلاح دینی آن

این مسئله بدیهی است که مدیریت جامعه و کشورداری و سیاست، مجرد بیان و فهم حکمت نظری و حکمت عملی به عنوان حکایت از واقعیت در قلمرو آن دو نوع حکمت نیست، بلکه زمامدار و سیاستمدار با استفاده از آن ها ملتزم است که حکم و رأی زنی کند، یعنی بایستگی ها و شایستگی های حیات اجتماعی مردم را در دو قلمرو مادی و معنوی، با توجه به جمیع عوامل و انگیزه های حیات معقول جامعه، انشاء و جعل کند.