فهرست کتاب


سکولاریسم یا حذف دین از زندگی دنیوی

علامه محمدتقی جعفری

تضاد (منازعه) بین پادشاهان و پاپ ها

در فاصله بین قرن یازدهم تا سیزدهم میلادی این تئوری، به صورت علنی و یا ضمنی، که قدرت کشیشی (کلیسایی) طبیعتاً مافوق قدرت سکولار بود و در آخرین مرحله می توانست آن را کنترل کند، هرگز، حتی توسط خود روحانیون مسیحی جنبه یک اعتقاد عمومی نداشت، بلکه تنها از تأثیر عظیمی برخوردار بود که در ریشه منازعات بین پاپ و امپراطوری مقدس رم که در آن زمان این منازعات بسیار رواج داشت، قرار داشت.
دفاع از تئوری مزبور معمولاً بر این پایه استوار بود که هنگامی که یک نفر حاکم به هنگام اعمال قدرت خویش، قوانین اخلاقی مسیحی را زیر پا می گذاشت، مانند هر فرد مسیحی دیگری باید تحت سانسورهای (سانسور به معنای عیبجویی، انتقاد، سرزنش و غیره) کلیسا قرار می گرفت و می توانست از ناحیه عوام الناس (افراد غیر روحانی) وفادار به کلیسا مورد اعمال اجبار و اکراه (زور) قرار بگیرد. (این استدلالی است که در مورد قدرت غیر مستقیم پاپ در امور دنیوی مورد استفاده قرار می گیرد.)
یک تز افراطی تر که توسط پاپ بونتیفاس هشتم ارائه داده شده این است که قدرت هایی که توسط عیسی مسیح (علیه السلام) به سن پیتر، حواریون و از ناحیه آنان به جانشینان آن ها (کشیشان و پاپ ها) تفویض گردیده، شامل برتری دنیوی غائی می باشد، صرفاً (به سادگی) به این دلیل که قدرت معنوی به خاطر ماهیت و ذات خود، مافوق قدرت دنیوی (مادی) قرار داشت. به اعتقاد وی، حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) به پطر مقدس و جانشینان او دو شمشیر عطا کرده بود (انجیل لوقا، باب 22، آیه 38) که این دو شمشیر سمبل (نماد) قدرت های معنوی و مادی (دنیوی) بودند، قدرت معنوی را خود پاپ ها به کار می بردند، در حالی که شمشیر دنیوی را به افراد غیر روحانی تفویض می کردند، اما این گروه أخیر باید آن را مطابق رهنمودهای مقام پاپ به کار بردند.

جدایی دین از حکومت (کلیسا و حکومت)

شاید از لحاظ تئوری (نظری)، رادیکال ترین نظریات در زمینه جدایی قلمرو دین از سیاست را مارتین لوتر ارائه کرده است وی نظریه ای تحت عنوان دو پادشاهی(5) ارائه کرد. تعلیم وی در این زمینه را می توان عملاً به یک سخن موجز تلخیص نمود: انجیل خدا باید در قلمرو کلیسا و قانون شریعت وی در قلمرو جامعه حکومت کند. اگر بخواهیم کلیسا را توسط قانون(6) مذهبی و یا جامعه را توسط انجیل(7) اداره کنیم، مردم مجبور خواهند بود تا قانون و مقررات را به قلمرو لطف و فیض الهی، و از آن طرف هم احساسات و عواطف را به قلم عدالت (اجتماعی) بیاورند که در نتیجه خداوند را از تخت سلطنت خویش محروم ساخته و شیطان را به جای او بنشانند. هر چند که در عمل، عقاید اصلاحی لوتر در جهت حفظ روابط و پیوندهای خویش با نظم اجتماعی )Civil(حاکم شده و به صورت دین رسمی در مناطقی که اکثریت داشت، مثل آلمان و کشورهای اسکاندیناوی، در آمد.
در بسیاری از مناطق، پرنس ها عملاً نظارت و سرپرستی را که اسقف های کاتولیک روم بر عهده داشتند، بر عهده گرفتند.
جان کالون کوششهای نظری کمتری در جهت جدا ساختن دو قلمرو دینی و غیر دینی(8) به عمل آورد. در نظر وی ژنو باید به صورت یک تئوکراسی که در آن قدیسین حکومت می کردند، در می آمد. جامعه موعود الهی باید بر مبنای شریعت خداوند، آن گونه که در کتاب مقدس وحی شده بود، بنا می شد. هیچ یک از اجزای حیات اجتماعی یا شهری آن قدر دور(9) یا آن قدر سکولار و یا آن قدر بی اهمیت نبود که از قلمرو نظارت و یا مقررات کالونیسیت ها فرار کند.
ما در تاریخ گذشته سیاسی و مذهبی شرق غیر اسلامی و غرب، معنای سکولاریسم را تا حدودی واضح تر و مشخص تر از معنای تئوکراسی می بینیم، زیرا مفهوم حذف مذهب از زندگی دنیوی و سیاست و علم، خیلی روشن تر از تئوکراسی (حکومت خدا) در جامعه می باشد.زیرا عدم دخالت مذهب در زندگی سیاسی و اجتماعی دنیوی و استناد مدیریت و توجیه زندگی فردی و جمعی به خود انسان، یک مفهوم واضحی است که درک آن با مشکلی مواجه نمی شود. در صورتی که مفهوم حاکمیت خداوندی در جامعه به جهت احتمال معانی متنوع در آن، ابهام انگیز است. ما دو احتمال مهم را درباره مفهوم مزبور در اینجا می آوریم:
احتمال یکم، همه گردانندگان سیاسی، علمی، فرهنگی، اقتصادی و حقوقی جامعه بطور مستقیم واقعیت را درباره امور مزبور از خداوند متعال به طریق وحی یا الهام دریافت می کنند. این احتمال به هیچ وجه صحیح نیست، زیرا اولاً ثابت نشده است که گردانندگان جامعه (به غیر از انبیای معروف که واقعیات مذهبی را به طریق وحی از خدا گرفته و به مردم تبلیغ می نمودند) ادعای نزول وحی داشته باشند.
ثانیاً اگر برای آنان در مدیریت جامعه وحی نازل می شد، هرگز اختلاف و رویارویی در میان آنان به وقوع نمی پیوست، در صورتی که اختلافات و مشاجرات میان گردانندگان جامعه، به فراوانی دیده می شود.
احتمال دوم، گردانندگان سیاسی... جامعه به قدری تهذب و صفای درونی پیدا می کردند که با یک حالت شهودی، واقعیات را از خداوند سبحان دریافت کرده و آنها را در زندگی مردم به کار می انداختند! بدیهی است که گردانندگان جامعه، به اضافه اختلافاتی که با یکدیگر داشتند، دچار خطاهایی می گشتند که اسناد آنها به خداوند امکان ناپذیر است.
بنابراین، همان گونه که در اول بحث اشاره کردیم، سکولاریسم در شیوه خاص اجتماعی معلول تعارض شدید مقامات کلیسایی و سیاسی و اجتماعی با یکدیگر بوده است. در توضیح ریشه اصلی این تعارض چنین گفته شده است: کلیه تضادها و تجزیه افکار و تحولات فکری در قرن 14 و 15 آشکار شد و به تدریج شکل گرفت.
این جریان تحول افکار، در طی سه واقعه معروف انجام یافت که واقعه اول آن، مورد بحث در این فصل و دو واقعه دیگر مورد بحث در فصل آتی می باشد.

وقایع سه گانه که زمینه را برای تفکرات سکولاریسم آماده کرد

واقعه اول: مشاجره بین دستگاه پاپ و سلطنت فرانسه، در سالهای 1269 تا 1303 بود. در نتیجه آن، فرضیه امپریالیسم پاپ که در قانون شرع گنجانده شده بود به حد کمال رسید، ولی در عین حال، به واسطه الحاق ملل فرانسه به یکدیگر و تشکیل سلطنت فرانسه و تقویت حس ملیت در آن کشور، به این فرضیه یک شکست قطعی وارد آمد که پس از آن تاریخ، دیگر نتوانست قوت گیرد. مسأله مخالفت با امپریالیسم پاپ در پایان همین واقعه به تدریج شکل گرفت و هدف و سمت حرکت آن، کم کم مشخص شد و این فکر پیدا شد که باید قدرت روحانی را محصور و محدود نمود.
از این فکر، نتیجه دیگری عاید شد که حائز اهمیت بود و آن عبارت بود از طرح مسأله استقلال کلیه سلطنت ها به عنوان جامعه های مستقل سیاسی.
در واقع می توان گفت که تخم اصل ملیت (ناسیونالیسم) و حق مالکیت و استقلال ملل (سوورنته) که در قرون 18 و 19 نمو کرد، در این زمان کاشته شد.
واقعه دوم: مشاجره بین ژان بیست و دوم و لوی باویر بود که در حدود بیست و پنچ سال بعد به وقوع پیوست. در این مشاجره مخالفت با استقلال پاپ شکل گرفت.
در این کشمکش، اولاً گیوم دوکام که سخنگوی فرانسیسکان های روحانی ارتدوکس (نماینده منحرفین) (به اصطلاح آنان) بود، باب مخالفت بر ضد استقلال پاپ از آغاز کرد و کلیه عناصر مخالف پاپ و سنت مسیحیت را با خود همراه کرده، هدایت آن ها را عهده دار شد.
ثانیاً مارسیل دوپاد و فرضیه بی نیازی جامعه مدنی را بسط و نمو داده، به صورت یک نوع سکولاریسم (دنیاداری) مقرون به تقوا و نزدیک به مسلک آراستیانیسم بیرون آورد. مسلک اخیر عبارت بوده است از پیروی از عقیده توماست آراست (قرن 16) مبنی بر این که دولت باید در امور کلیسا و مذهب سمت ریاست و رهبری داشته باشد و کلیسا و مذهب باید تابع دولت باشد.
در خلال جریان این مشاجره، فرضیه محدودیت قدرت روحانی و منحصر کردن وظایف آن، به امور دنیای دیگر تکامل یافت، در حالی که کلیسا همچنان به عنوان یک مؤسسه اجتماعی باقی ماند.
واقعه سوم: مشاجره ای بود که اولین مرتبه در درون کلیسا در میان روحانیان در گرفت. نوع این مشاجره با مشاجرات سابق بین قدرت روحانی و جسمانی فرق داشت. مخالفت با قدرت مطلقه پاپ در این مشاجره شکل نوینی به خود گرفت.
این اولین مرتبه در تاریخ مسیحیت بود، که رعایا و تابعین یک قدرت حاکمه مطلقه، به عنوان انجام اصلاحات، سعی کردند محدودیت های مشروطیت (کنستیتوسیونل) و حکومت نمایندگان را به زور به آقای خود بقبولانند.
البته این مشاجره به نفع مخالفان پاپ تمام نشد و حزب موسم به کنسیلیه یا آرامش طلب، که مرام آن ها به کنسیلیریسم و فرضیه ایشان به تئوری کنسیلیه یا آرامش طلبی معروف شد، در اجرای مرام خود موفق نشدند، ولی فلسفه ایشان باب بزرگی را در فلسفه سیاسی گشود که در آینده نتایج مهم سیاسی و تحولات عظیم از آن ناشی شد. بدین معنی که این مشاجره بعدها منجر به ایجاد گفت و گو و مشاجره در میان زمامداران دنیوی و رعایای ایشان شد، یعنی رعایای زمامداران سیاسی را نیز بیدار کرده، به فکر انداخت که قدرت زمامداران را به وسیله دو عنصر مشروطیت و حکومت نمایندگی محدود نمایند...(10)
این بود منشأ اجمالی شیوع تفکرات و روش سکولاریسم در مغرب زمین که دین را رویاروی و معارض عدالت و آزادی و علم معرفی می کرد.با افراط و تفریطی که در ارزشیابی دین صورت دادند، انسانیت را زخمی کردند.
ماکیاولی هنگامی که تمسک به هر وسیله را برای سیاستمدار، برای حصول به هدف تجویز نمود، این زخم را عمیق تر ساخت.
سپس در دوران های متأخر با چند فرضیه به ظاهر علمی، مانند انتخاب طبیعی و اصالت قوه که به وسیله داروین و نیچه مطرح شد و اصالت غریزه جنسی، که فروید آن را در حد افراطی به افکار تحمیل کرد، تأیید کردند. آن گاه سود پرستی (یتی لیتاریانسیم) و لذت گرایی (هدونیسم) و (اپیکوریسم) و قربانی کردن همه اصول و ارزش های انسانی در زیر پای روباه صفتی به نام سیاست، مجموعاً دست به هم داده، زخم وارد بر انسانیت را مخصوصاً در مغرب زمین، که طعم ثروت و صنعت و تسلط را به طور فروان چشیده بودند، بسیار عمیق تر ساخت.
اگر جریان حیات دینی در دل های عده ای فراوان از مردم مشرق زمین و حتی خود مغرب زمین، قطع می شد، دیگر امیدی برای نجات انسان از حالت احتضاری که در آن افتاده بود نمی ماند.