فهرست کتاب


سکولاریسم یا حذف دین از زندگی دنیوی

علامه محمدتقی جعفری

کلیسای ارتودکس شرقی(4)

نظام بیزانس یا شرقی را می توان به صورت Caesaropapism(حکومت مطلقه علمای روحانی و یا پاپیست سزاری) تعریف کرد. امپراطوران شرقی خود را به عنوان حافظین و نگهبانان کلیسا که از طرف خدا منصوب شده بودند، می دانستند که می توانستند درباره امور و ضوابط کشیشی (یا کلیسایی) حکم وضع کنند و این احکام توسط کلیسا به عنوان بخشی از قانون شریعت قلمداد می شد. البته این طور هم نبود که کلیسا هم همواره تسلیم باشد. در واقع این جنگ و گریز با میزان قدرت رهبران کلیسا و یا حکومت در زمان های مختلف تغییر می کرد. اما با توجه به این که بعضی از امپراطوران حدود و ثغور اخلاقی کلیسا را رعایت نمی کردند، به تدریج کلیسا خود را از آنان کنار کشید.
یکی از بیزانس شناسان سرشناس، لوئی برهیه، نظام حکومت بیزانس (روم شرقی، قسطنطنیه، استانبول) را نه به صورت Caesropapism، بلکه یک تئوکراسی که در آن امپراطور از یک موقیعت سنگین تر و یا برترین موقیعت برخوردار است، (اما نه یک موقیعت انحصاری یا استثنایی) تعریف می کند. کلیسای کاتولیک روم
در غرب (بخش غربی مسیحیت) تا قرن یازدهم، اوضاع چندان متفاوت نبود، هر چند که پاپ که مدعی اقتدار معنوی روی همه قلمرو مسیحیت بود، از احساس قدرتی برخوردار بود که هرگز اسقف های اعظم قسطنطنیه آن را به دست نیاورده بودند.

تضاد (منازعه) بین پادشاهان و پاپ ها

در فاصله بین قرن یازدهم تا سیزدهم میلادی این تئوری، به صورت علنی و یا ضمنی، که قدرت کشیشی (کلیسایی) طبیعتاً مافوق قدرت سکولار بود و در آخرین مرحله می توانست آن را کنترل کند، هرگز، حتی توسط خود روحانیون مسیحی جنبه یک اعتقاد عمومی نداشت، بلکه تنها از تأثیر عظیمی برخوردار بود که در ریشه منازعات بین پاپ و امپراطوری مقدس رم که در آن زمان این منازعات بسیار رواج داشت، قرار داشت.
دفاع از تئوری مزبور معمولاً بر این پایه استوار بود که هنگامی که یک نفر حاکم به هنگام اعمال قدرت خویش، قوانین اخلاقی مسیحی را زیر پا می گذاشت، مانند هر فرد مسیحی دیگری باید تحت سانسورهای (سانسور به معنای عیبجویی، انتقاد، سرزنش و غیره) کلیسا قرار می گرفت و می توانست از ناحیه عوام الناس (افراد غیر روحانی) وفادار به کلیسا مورد اعمال اجبار و اکراه (زور) قرار بگیرد. (این استدلالی است که در مورد قدرت غیر مستقیم پاپ در امور دنیوی مورد استفاده قرار می گیرد.)
یک تز افراطی تر که توسط پاپ بونتیفاس هشتم ارائه داده شده این است که قدرت هایی که توسط عیسی مسیح (علیه السلام) به سن پیتر، حواریون و از ناحیه آنان به جانشینان آن ها (کشیشان و پاپ ها) تفویض گردیده، شامل برتری دنیوی غائی می باشد، صرفاً (به سادگی) به این دلیل که قدرت معنوی به خاطر ماهیت و ذات خود، مافوق قدرت دنیوی (مادی) قرار داشت. به اعتقاد وی، حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) به پطر مقدس و جانشینان او دو شمشیر عطا کرده بود (انجیل لوقا، باب 22، آیه 38) که این دو شمشیر سمبل (نماد) قدرت های معنوی و مادی (دنیوی) بودند، قدرت معنوی را خود پاپ ها به کار می بردند، در حالی که شمشیر دنیوی را به افراد غیر روحانی تفویض می کردند، اما این گروه أخیر باید آن را مطابق رهنمودهای مقام پاپ به کار بردند.

جدایی دین از حکومت (کلیسا و حکومت)

شاید از لحاظ تئوری (نظری)، رادیکال ترین نظریات در زمینه جدایی قلمرو دین از سیاست را مارتین لوتر ارائه کرده است وی نظریه ای تحت عنوان دو پادشاهی(5) ارائه کرد. تعلیم وی در این زمینه را می توان عملاً به یک سخن موجز تلخیص نمود: انجیل خدا باید در قلمرو کلیسا و قانون شریعت وی در قلمرو جامعه حکومت کند. اگر بخواهیم کلیسا را توسط قانون(6) مذهبی و یا جامعه را توسط انجیل(7) اداره کنیم، مردم مجبور خواهند بود تا قانون و مقررات را به قلمرو لطف و فیض الهی، و از آن طرف هم احساسات و عواطف را به قلم عدالت (اجتماعی) بیاورند که در نتیجه خداوند را از تخت سلطنت خویش محروم ساخته و شیطان را به جای او بنشانند. هر چند که در عمل، عقاید اصلاحی لوتر در جهت حفظ روابط و پیوندهای خویش با نظم اجتماعی )Civil(حاکم شده و به صورت دین رسمی در مناطقی که اکثریت داشت، مثل آلمان و کشورهای اسکاندیناوی، در آمد.
در بسیاری از مناطق، پرنس ها عملاً نظارت و سرپرستی را که اسقف های کاتولیک روم بر عهده داشتند، بر عهده گرفتند.
جان کالون کوششهای نظری کمتری در جهت جدا ساختن دو قلمرو دینی و غیر دینی(8) به عمل آورد. در نظر وی ژنو باید به صورت یک تئوکراسی که در آن قدیسین حکومت می کردند، در می آمد. جامعه موعود الهی باید بر مبنای شریعت خداوند، آن گونه که در کتاب مقدس وحی شده بود، بنا می شد. هیچ یک از اجزای حیات اجتماعی یا شهری آن قدر دور(9) یا آن قدر سکولار و یا آن قدر بی اهمیت نبود که از قلمرو نظارت و یا مقررات کالونیسیت ها فرار کند.
ما در تاریخ گذشته سیاسی و مذهبی شرق غیر اسلامی و غرب، معنای سکولاریسم را تا حدودی واضح تر و مشخص تر از معنای تئوکراسی می بینیم، زیرا مفهوم حذف مذهب از زندگی دنیوی و سیاست و علم، خیلی روشن تر از تئوکراسی (حکومت خدا) در جامعه می باشد.زیرا عدم دخالت مذهب در زندگی سیاسی و اجتماعی دنیوی و استناد مدیریت و توجیه زندگی فردی و جمعی به خود انسان، یک مفهوم واضحی است که درک آن با مشکلی مواجه نمی شود. در صورتی که مفهوم حاکمیت خداوندی در جامعه به جهت احتمال معانی متنوع در آن، ابهام انگیز است. ما دو احتمال مهم را درباره مفهوم مزبور در اینجا می آوریم:
احتمال یکم، همه گردانندگان سیاسی، علمی، فرهنگی، اقتصادی و حقوقی جامعه بطور مستقیم واقعیت را درباره امور مزبور از خداوند متعال به طریق وحی یا الهام دریافت می کنند. این احتمال به هیچ وجه صحیح نیست، زیرا اولاً ثابت نشده است که گردانندگان جامعه (به غیر از انبیای معروف که واقعیات مذهبی را به طریق وحی از خدا گرفته و به مردم تبلیغ می نمودند) ادعای نزول وحی داشته باشند.
ثانیاً اگر برای آنان در مدیریت جامعه وحی نازل می شد، هرگز اختلاف و رویارویی در میان آنان به وقوع نمی پیوست، در صورتی که اختلافات و مشاجرات میان گردانندگان جامعه، به فراوانی دیده می شود.
احتمال دوم، گردانندگان سیاسی... جامعه به قدری تهذب و صفای درونی پیدا می کردند که با یک حالت شهودی، واقعیات را از خداوند سبحان دریافت کرده و آنها را در زندگی مردم به کار می انداختند! بدیهی است که گردانندگان جامعه، به اضافه اختلافاتی که با یکدیگر داشتند، دچار خطاهایی می گشتند که اسناد آنها به خداوند امکان ناپذیر است.
بنابراین، همان گونه که در اول بحث اشاره کردیم، سکولاریسم در شیوه خاص اجتماعی معلول تعارض شدید مقامات کلیسایی و سیاسی و اجتماعی با یکدیگر بوده است. در توضیح ریشه اصلی این تعارض چنین گفته شده است: کلیه تضادها و تجزیه افکار و تحولات فکری در قرن 14 و 15 آشکار شد و به تدریج شکل گرفت.
این جریان تحول افکار، در طی سه واقعه معروف انجام یافت که واقعه اول آن، مورد بحث در این فصل و دو واقعه دیگر مورد بحث در فصل آتی می باشد.