فهرست کتاب


سکولاریسم یا حذف دین از زندگی دنیوی

علامه محمدتقی جعفری

کلیسا و حکومت(3)

موضوع مورد منازعه این است که در نهاد قانونی (حکومت و کلیسا)، در جامعه واحد و در میان افراد واحدی، هر دو مدعی وفاداری و تبعیت مردم بودند. از لحاظ تئوری مطابق آیه 21 باب 22 انجیل متی باید قاعده مال قیصر را به قیصر ادا کنید و مال خدا را به خدا ادا می شد، اما در عمل، قلمرو ادعای حاکمیت قدرت دنیوی و روحانی تصادم پیدا می کرد.
در جوامع اولیه این تفکیک بین وجوه دینی و دنیوی حیات اجتماعی، به نحوی که امروزه رایج است، عملاً غیر ممکن بوده است. در تمدن های اولیه، همه جا، پادشاه و یا حاکم نماینده خدا (قدرت های الهی - آسمانی) محسوب می شد. تا زمان قبول دین مسیحیت توسط امپراطور روم، شخص امپراطور عنوان بالاترین مرجع دینی را هم داشت و دین ولایات (کشور) را کنترل می کرد، و بلکه خود، موضوع پرستش و چون خدایی در روی زمین بود.
به هر حال، مفهوم حکومت و کلیسا به عنوان دو هویت جداگانه، از وقتی مطرح می شود که خط تمایزی بین جامعه سکولار بشری از یک طرف و جامعه یا جوامع دینی در داخل یک هستی سیاسی، از طرف دیگر کشیده می شود. درست نیست که بگوییم تمایز بین حکومت و دین توسط مسیحیت به وجود آمده است، هر چند که مسؤلیت عمده بر دوش مسیحیت است.
جریان با دین یهود آغاز شده است، چرا که با سقوط اورشلیم در سال 568 میلادی یهودیان هرگز از یک جامعه سیاسی مستقل برخوردار نبوده اند. یعنی از آن به بعد، این ها یک اقلیت دینی یهودی در دل یک حکومت (کشور) غیر یهودی بودند و لذا مجبور بودند راجع به عضویت در جامعه دینی خود و شهروندی سکولار خویش به عنوان دو امر جداگانه بیندیشند. وقتی هم دین مسیحیت به وجود آمد، تا مدت ها مسیحیان در شرایط و محیطهایی بودند که باید تحت حکومت های غیر مسیحی به سر می بردند.
پس از پایان تعقیب و شکنجه و آزار مسیحیان، و آغاز دوره تساهل، توسط امپراطور کنستانتین کبیر، در قرن چهارم میلادی، مسیحیان با این سؤال اساسی سیاسی مواجه شدند که اکنون رابطه آن ها (کلیسا با حکومت سیاسی امپراطوری که فرمانروایان آن، خودشان مسیحی بودند)، چه باید باشد؟ شکی نیست که امپراطوران مسیحی خود را صاحب همان منزلت می دانستند، یعنی منزلتی که امپراطور در تفکر قدیم شرک آمیز رو می داشت، یعنی این که آنان نه تنها حافظین کلیسا هستند، بلکه به یک معنی فرمانروایان آن بودند...
از زمان تئودوسیوس اول کبیر، در پایان قرن چهارم، مسیحیت به تنها دین امپراطوری روم تبدیل شد و شرک و بدعت های درون مسیحیت طرد شدند. از این جا مرحله ای شروع شد که کلیسا و حکومت به صورت دو جانبه (وجه) یک جامعه واحد مسیحی تلقی می شدند. در این دوران کلیسا نوعی نظارت معنوی و قدرت سیاسی روی کلیه شهروندان و از جمله رهبران و فرمانروایان سیاسی جامعه داشت.

کلیسای ارتودکس شرقی(4)

نظام بیزانس یا شرقی را می توان به صورت Caesaropapism(حکومت مطلقه علمای روحانی و یا پاپیست سزاری) تعریف کرد. امپراطوران شرقی خود را به عنوان حافظین و نگهبانان کلیسا که از طرف خدا منصوب شده بودند، می دانستند که می توانستند درباره امور و ضوابط کشیشی (یا کلیسایی) حکم وضع کنند و این احکام توسط کلیسا به عنوان بخشی از قانون شریعت قلمداد می شد. البته این طور هم نبود که کلیسا هم همواره تسلیم باشد. در واقع این جنگ و گریز با میزان قدرت رهبران کلیسا و یا حکومت در زمان های مختلف تغییر می کرد. اما با توجه به این که بعضی از امپراطوران حدود و ثغور اخلاقی کلیسا را رعایت نمی کردند، به تدریج کلیسا خود را از آنان کنار کشید.
یکی از بیزانس شناسان سرشناس، لوئی برهیه، نظام حکومت بیزانس (روم شرقی، قسطنطنیه، استانبول) را نه به صورت Caesropapism، بلکه یک تئوکراسی که در آن امپراطور از یک موقیعت سنگین تر و یا برترین موقیعت برخوردار است، (اما نه یک موقیعت انحصاری یا استثنایی) تعریف می کند. کلیسای کاتولیک روم
در غرب (بخش غربی مسیحیت) تا قرن یازدهم، اوضاع چندان متفاوت نبود، هر چند که پاپ که مدعی اقتدار معنوی روی همه قلمرو مسیحیت بود، از احساس قدرتی برخوردار بود که هرگز اسقف های اعظم قسطنطنیه آن را به دست نیاورده بودند.

تضاد (منازعه) بین پادشاهان و پاپ ها

در فاصله بین قرن یازدهم تا سیزدهم میلادی این تئوری، به صورت علنی و یا ضمنی، که قدرت کشیشی (کلیسایی) طبیعتاً مافوق قدرت سکولار بود و در آخرین مرحله می توانست آن را کنترل کند، هرگز، حتی توسط خود روحانیون مسیحی جنبه یک اعتقاد عمومی نداشت، بلکه تنها از تأثیر عظیمی برخوردار بود که در ریشه منازعات بین پاپ و امپراطوری مقدس رم که در آن زمان این منازعات بسیار رواج داشت، قرار داشت.
دفاع از تئوری مزبور معمولاً بر این پایه استوار بود که هنگامی که یک نفر حاکم به هنگام اعمال قدرت خویش، قوانین اخلاقی مسیحی را زیر پا می گذاشت، مانند هر فرد مسیحی دیگری باید تحت سانسورهای (سانسور به معنای عیبجویی، انتقاد، سرزنش و غیره) کلیسا قرار می گرفت و می توانست از ناحیه عوام الناس (افراد غیر روحانی) وفادار به کلیسا مورد اعمال اجبار و اکراه (زور) قرار بگیرد. (این استدلالی است که در مورد قدرت غیر مستقیم پاپ در امور دنیوی مورد استفاده قرار می گیرد.)
یک تز افراطی تر که توسط پاپ بونتیفاس هشتم ارائه داده شده این است که قدرت هایی که توسط عیسی مسیح (علیه السلام) به سن پیتر، حواریون و از ناحیه آنان به جانشینان آن ها (کشیشان و پاپ ها) تفویض گردیده، شامل برتری دنیوی غائی می باشد، صرفاً (به سادگی) به این دلیل که قدرت معنوی به خاطر ماهیت و ذات خود، مافوق قدرت دنیوی (مادی) قرار داشت. به اعتقاد وی، حضرت عیسی مسیح (علیه السلام) به پطر مقدس و جانشینان او دو شمشیر عطا کرده بود (انجیل لوقا، باب 22، آیه 38) که این دو شمشیر سمبل (نماد) قدرت های معنوی و مادی (دنیوی) بودند، قدرت معنوی را خود پاپ ها به کار می بردند، در حالی که شمشیر دنیوی را به افراد غیر روحانی تفویض می کردند، اما این گروه أخیر باید آن را مطابق رهنمودهای مقام پاپ به کار بردند.