فهرست کتاب


طب النبی و طب الصادق (علیهما السلام)

ابوالعباس مستغفری و محمد خلیلی‏

4 - فراست بن شحناثا(108)

او پزشک یهودی فاضل کاملی بود و در عصر متقدمی می زیست. او از شاگردان پزشک معروف تیاذق طبیب مخصوص حجاج بن یوسف ثقفی بود و استادش او را بر سایر شاگردانش ترجیح می داد و در سن جوانی در خدمت حجاج بود. وقتی بزرگ و پیر شد در خدمت عیسی بن موسی عباسی ولیعهد منصور قرار گرفت. و عیسی در تمام کارها با او مشورت می کرد و عقل و درایت او مورد توجه عیسی بود و عیسی پس از مرگ او هر وقت کاری پیش می آمد که فرات قبلاً به عیسی تذکر داده بود، او را یاد می کرد و می گفت: مصاحب خوبی بودی ای ابو فرات! گویا امروز ما را می دیدی.

5 - موسی بن اسرائیل کوفی(109)

او پزشکی از کوفه بود و در سال 129 متولد شد و در سال 222 از دنیا رفت.
در اواخر عمرش ابو اسحاق ابراهیم بن مهدی را خدمت کرد و نزد او مقام یافت و او در میان پزشکان معروف بود. او در مقایسه با پزشکان معاصر خود علم اندکی داشت ولی به جهت صفاتی که داشت مجلس او جالب بود او هم فصیح بود و هم به علم نجوم وارد بود و از تاریخ و اشعار آگاهی داشت. ابو اسحق ابراهیم به خاطر همین صفات او را تحمل می کرد و نیز او حسن معاشرت داشت و از ملازمان ملوک بود.
او در جوانی در خدمت عیسی بن موسی عباسی و همراه با پزشک یهودی فرات بن شحناثا در این دربار خدمت می کرد و او از فرات حکایتهای زیادی در باره مشورتهای عیسی با او و ارشادات او به آراء صائبین نقل می کند.
موسی می گوید(110) هنگامی که منصور عباسی، عیسی بن موسی را برای جنگ با محمد عبدالله علوی گماشت و پرچم را به او داد، به فرات گفت: در باره این پرچم چه می گویی؟ فرات گفت: می گویم که این پرچم عداوت میان تو و خاندان تو تا روز قیامت است و نظر من این است که خانواده ات را از کوفه به یک شهر دیگری ببری، چون مردم کوفه شیعیان کسانی هستند که تو با آنها می جنگی پس اگر شکست خوردی، آن گروه از خاندان تو که در کوفه هستند، باقی نخواهند ماند و اگر هر کسی را که به سوی آنها می رود بکشی این بر کینه آنها نسبت به تو می افزاید و اگر در زندگی خود از آنها در امان باشی، نسل تو بعد از تو از آنها در امان نخواهند بود. عیسی گفت: وای بر تو! امیرالمؤمنین از کوفه دور نخواهد شد، پس چرا خانواده خود را از آنجا منتقل کنم در حالی که در خانه او هستند؟ پس گفت: بستگی به کار تو دارد، اگر در جنگ پیروز شدی خلیفه در کوفه می ماند و اگر شکست خوردی در کوفه نخواهد مانند و از آنجا فرار خواهد کرد و حرم خود را در آنجا رها خواهد کرد تا چه رسد به حرم تو!
موسای پزشک می گوید: عیسی خواست خانواده خود را از کوفه منتقل کند و منصور اجازه نداد. وقتی عیسی در جنگ پیروز شد و به کوفه بازگشت و ابراهیم بن عبدالله را کشت، منصور به بغداد بازگشت و پزشک عیسی به او گفت: به بغداد برگردد، او از منصور اجازه خواست، منصور به او اطلاع داد که نمی تواند چنین کند و او باید در کوفه بماند، عیسی این جریان را به فرات خبر داد فرات گفت: اینکه منصور تو را والی کوفه کرده، این نوعی پیمان شکنی است چون اگر می خواست در حق تو به وظیفه خود عمل کند تو را والی خراسان می کرد که شهر دوستان توست و اینکه تو را در کوفه در شهر دشمنانت قرار داده است و تو محمد بن عبدالله را کشته ای، او می خواهد تو را و فرزندانت را به کشتن دهد. محال است که تو را والی خراسان کند پس از او بخواه که تو را والی جزیرتین یا شام کند، پس به هر کدام از این ولایت که خواستی برو و ساکن باش.
موسای طبیب گفت: عیسی از ولایت عهدی استعفا داد و از منصور خواست که جای او را عوض کند منصور به او گفت کوفه دارالخلافه است و نباید از خلیفه یا ولی عهد او خالی بماند و به او وعده داد که یک سال در بغداد و یک سال در کوفه بماند و هر گاه که او به کوفه رفت عیسی در بغداد بماند...
فرات در خلافت منصور از دنیا رفت و چون مهدی از عیسی خواست که خودش را از ولایت عهدی خلع کند و امر را به هادی واگذار نماید، گفت: خدا تو را بکشد ای فرات چقدر رأی تو صواب بود گویا تو شاهد کارهای امروز ما بودی.
موسی گفت: وقتی آنچه را که ابوالسرایا به منازل عباسی ها در کوفه کرد دیدم، همان سخن را که عیسی به فرات گفته بود گفتم.

6 - ژ پزشک(111)

خصیب پزشکی نصرانی و اهل بصره بود و در آنجا سکونت داشت. ابن ابی الاصیبعه او را از جمله پزشکان عصر اول بنی العباس می داند. او در طب وارد بود و خوب معالجه می کرد.
محمد بن سلام جمحی حکایت می کند که حکم بن محمد بن قنبر مازنی شاعر در بصره مریض شد خصیب را برای معالجه او آوردند، چنین سرود: ولقد قلت لاهلی - اذاتونی بخصیب
لیس والله خصیب - للذی بی بطبیب
انما یعرف دائی - من به مثل الذی بی
یعنی: هنگامی که خانواده ام خصیب را آوردند، گفتم: به خدا سوگند خصیب نمی تواند طبیب من باشد، همانا درد مرا کسی می داند که مانند من باشد.
و نیز محمد بن سلام می گوید: خصیب، نصرانی وارسته ای بود. محمد بن ابی العباس سفاح در بصره شربت دوایی خورد و از آن مریض شد و به بغداد منتقل گردید و در آنجا مرد، خصیب را متهم کردند و به زندان انداختند و در زندان مرد.