فهرست کتاب


طب النبی و طب الصادق (علیهما السلام)

ابوالعباس مستغفری و محمد خلیلی‏

حدیث اهلیلجه «هلیله»(29)

این حدیث با عظمت و نامه گرامی که آن را امام صادق (علیه السلام) به شاگرد خود مفضل بن عمر جعفی درباره اثبات توحید نوشته، حدیث مفضلی است که در این مختصر نمی گنجد ولی ما گزیده ای از آن را که محل شاهد ماست می آوریم تا اثبات کنیم که امام صادق به طور کامل به گیاهان طبی و منافع آنها و مضار آن و انواع آن و محل روییدن آن و چگونگی استعمال آن آگاه بود، به گونه ای که پزشکان عصر او و کسانی که در آن زمان به این کارها اشتغال داشتند آن را نمی دانستند و این در حالی است که امام این مطالب را در مقام اثبات توحید ذکر فرموده و در صدد بیان مفصل و مستقل آن نبوده است و این برای هر انسان با انصاف و آگاه، روشن می کند که امام تا چه حد به این علم آگاهی داشته است، علمی که آن را با وراثت از اجداد خود و از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یاد گرفته بود و از راه تعلیم و از طریق استاد و درس یاد نگرفته بود. و اینک ما آن قسمت را که از این حدیث انتخاب کرده ایم می آوریم:
مفضل بن عمر جعفی به امام صادق (علیه السلام) نوشت و به او اطلاع داد که گروههایی از این مردم پدید آمده اند که ربوبیت خدا را انکار می کنند و در این مسأله به مجادله می پردازد. مفضل از امام خواست که سخن این گروه را رد کند تا وی بتواند با آنها محاجه کند.
امام (علیه السلام) در پاسخ مفضل چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد، خداوند ما و تو را به انجام طاعت خود موفق بدارد و بدین وسیله خوشنودی و رحمت خود را شامل ما سازد. نامه تو واصل شد و در آن تذکر داده بودی که در میان مردم چه چیزی به وجود آمده و گروهی از اهل الحاد هستند که ربوبیت را انکار می کنند و تعداد آنها زیاد شده و بحث با آن مشکل شده است. از من خواستی که به رد آنان بپردازم و آنچه را که دارند نقض کنم و آن را در نامه ای بیاورم همانگونه که دیگر بدعت گذاران و اختلاف اندازان را رد کرده ام و ما خداوند را در برابر نعمتهای داده شده و حجتهای بالغه و امتحان پسندیده نزد همه مردم، ستایش می کنیم (تا آنجا که می فرماید) به جان خودم سوگند که این جاهلان از سوی پروردگارشان جاهل نیامده اند و آنان حجتهای آشکار و نشانه های روشن را در آفرینش خود می بینند و آنچه و آنچه در ملکوت آسمانها و زمین و خلقت عجیب و استواری که دلالت بر صانع می کند، مشاهده می کنند؛ ولی آنان گروه هستند که دربهای گناهان را به روی خود باز کرده اند و راه شهوات را بر خود هموار نموده اند و هوای نفس بر دلهایشان غلبه کرده و شیطان با ستم کردن آنها بر خویشتن، فریبشان داده است و بدینگونه خداوند بر دلهای مفسدان مهر زده است.
نامه تو به من رسید و برای تو نامه ای می نویسم که در آن با بعضی از اهل ادیان از منکران مباحثه کرده ام و آن چنین است:
پزشکی از هند پیش من آمد و با من در عقیده خود منازعه می کرد و در گمراهی خود مجادله می نمود. روزی او هلیله ای را خورد می کرد تا به دوایی که به آن احتیاج داشت مخلوط کند، این سخن را که همواره در آن با من منازعه می کرد، بر زبان آورد و آن ادعای او بود مبنی بر اینکه دنیا همواره بوده است و همیشه درختی روئیده و درختی افتاده است و کسی متولد شده و کسی مرده است، او گمان می کرد که اعتقاد به خداوند یک ادعایی است که دلیلی ندارد و برای او ثابت نشده است و این مطلبی است آخری از اولی و کوچک از بزرگ اخذ کرده اند و همانا اشیائی که جدا و یا با هم و آشکار و یا پنهان هستند، تنها با حواس پنجگانه شناخته می شود. پس به من خبر بده که با چه چیزی به شناخت پروردگارت که او را با قدرت و ربوبیت می شناسی، استدلال می کنی؟ در حالی که همه چیز با همان حواس پنجگانه شناخته می شود.
تا آنچه از اعتراض آن پزشک هندی نقل می کند و با براهین عقلی دلایل حسی به آن پاسخ تا جایی که او را مجاب می کند و او به ربوبیت و بیگانگی خدا اعتراف می کند و ما از آوردن آن مطالبی خودداری می کنیم و فقط آنچه را که در باره شناخت خواص ادویه و منافع گیاهان دارویی و زیانهای آن آمده، ذکر می کنیم. امام اینها را در عصری بیان کرده که حتی دانشمندان آن زمان از شناخت آن عاجز بوده اند. و اینک محل شاهد از آن حدیث را در زیر می آوریم:
امام صادق (علیه السلام) به آن طبیب فرمود:
به من اطمینان بده که اگر برای تو از همین هلیله که در دست توست و از همین طب که فن تو و فن پدران و نیاکان توست و از دواهایی که مشابه آن است، دلیل آوردم، تو حق را می پذیری و انصاف می دهی؟ گفت: به تو اطمینان می دهم. گفتم: آیا مردم را زمانی گذشته است که طب و منافع آن را مانند همین هلیله و امثال آن نمی شناختند؟ گفت: آری. گفتم: پس از کجا به آن راه پیدا کردند؟ گفت با تجربه و مقایسه. گفتم: پس چگونه به این فکر افتاده اند که تجربه کنند و از کجا فهمیدند که این کار به مصلحت بدنهای آنهاست در حالی که جز ضرر در آن نمی دیدند؟ چگونه آن را شناختند و چیزی را فهمیدند که حواس ظاهری به آن هدایت نمی کرد؟ گفت: با تجربه. گفتم: به من خبر بده از بنیانگذار علم طب و تعریف کننده این گیاهان دارویی که در شرق و غرب عالم پراکنده است مگر چنان نیست که به ناچار مرد حکیمی از این شهرها این علم را وضع کرده است؟گفت: به ناچار چنین است و مرد حکیمی آن را وضع کرده و دانشمندان دیگر را بر گرد آن آورده و آنها در آن نظر کرده اند و با عقول خود راجع به آن اندیشیده اند.
گفتم: مثل اینکه انصاف را رعایت کردی و به اطمینانی که داده بودی عمل نمودی. اکنون بگو که این حکیم چگونه این مطلب را فهمید؟ فرض کنیم که او دواهایی را که در مملکت خود او بود شناخت مانند زعفران که در بلاد فارس به عمل می آید آیا تمام گیاهان زمین را جستجو کرد و درخت به درخت آنها را چشید و تا اینکه همه آن بر او معلوم شد؟
آیا عقل تو به تو این اجازه را می دهد که بگویی حکیمانه همه بلاد فارس و گیاهان آن را درخت به درخت بررسی کردند و با حواس خود آنها را شناختند و به آن درختی که در آن یکی از ترکیبات این دواها وجود داشت دست یافتند با اینکه حواس آن ها آن را درک نمی کرد؟
فرض کنیم که آن حکیم پس از جستجوی بسیار و بررسی در همه بلاد فارس، این درخت را شناخت، پس چگونه دانست که آن درخت خاصیت دوایی پیدا نمی کند مگر آنکه به آن هلیله از بلاد هند و مصطکی از روم و مشک از تبت و دارچین از چین و بیضه بیدستر از ترک و افیون از مصر و حبر از یمن و بورق از ارمنستان و غیر اینها از ترکیبات داروئی که گیاهان گوناگونی هستند، مخلوط شود؟ چون تأثیر آن در صورتی است که اینها یک جا جمع شوند و به تنهایی آن منفعت را ندارند. او چگونه به محل روییدن این گیاهان دارویی که اقسام گوناگونی دارند و در شهرهای مختلف قرار دارند پی برد و این در حالی است که برخی از آنها به صورت ریشه و برخی به صورت برگ و برخی به صورت فشرده و برخی به صورت مایع و برخی به صورت صمغ و برخی به صورت روغن و برخی به صورت فشار دادن و برخی به صورت طبخ کردن است و برخی به صورتی است که فشار داده می شود ولی طبخ نمی شود و این هر کدام بالغت خاصی است و بعضی از آنها اعضاء بدن درندگان و حیوانات خشکی و دریاست.
در همین حال، مردم این شهرها با یکدیگر دشمنی و اختلاف دارند و با زبانهای گوناگونی صحبت می کنند و در حال جنگ هستند و همدیگر را می کشند و اسیر می کنند. آیا به نظر تو این حکیم تمام این شهرها را گشته و تمام این زبانها را می دانست و در همه جا گردش کرده و این گیاهان را در شرق و غرب با امنیت و سلامت بررسی نموده و هرگز بیمار نشده و نترسیده و همواره زنده بوده و مرگ به سراغ او نیامده و همیشه هدایت یافته و گمراه نشده و خسته نشده تا زمان و محل رشد آنها را دانسته با اینکه آنها صفات و رنگها و نامهای گوناگونی دارند، سپس او هر کدام را به صفت خود شناخته و هر درختی را با رویش برگ و میوه و بو و طعم آن مشخص کرده است.
آیا این حکیم چاره ای جز این داشته که تمام درختان دنیا و سبزیها و ریشه های آن را درخت به درخت و برگ به برگ و جزء به جزء بررسی کند؟ فرض کنیم که آن درختی را که می خواسته پیدا کرده، پس چگونه حواس ظاهری او را راهنمایی کرده که این درخت صلاحیت داروئی دارد و درخت گوناگون است بعضی از آنها شیرین و بعضی تلخ و بعضی ترش و بعضی شور است. اگر بگویی که آن حکیم در این شهرها از این و آن می پرسد و او چگونه درباره چیزی که آن را مشاهده نکرده و با حواس خود در نیافته می پرسد و اساساً او چگونه از این درخت می پرسد در حالی که او زبان آنها را نمی داند و به زبانهای دیگر چیزهای بسیار است.
فرض کنیم که او چنین کرد، او سودها زیانها و چگونگی تسکین دادن و تحریک و سردی و گرمی و تلخی و تندی و نرمی و شدت آن را چگونه می شناسد اگر بگویی از راه گمان می شناسد، این درست نیست چون اینها با طبایع و حواس درک نمی شوند و اگر بگویی با تجربه خوردن آنها را می شناسد، او باید در اولین دفعه که این دواها را می خورد، می مرد چون به آنها جهالت داشت و سود و زیان آنها را نمی دانست و بیشتر آنها سم قاتل است و اگر بگویی که او تمام شهرها را گشته و در میان هر ملتی زندگی کرده و زبان آنها را یاد گرفته و دواهای آنها را با کشتن اولی و دومی تجربه کرده، در چنین حالتی او باید جماعت بسیاری را بکشد تا یک دارو را بشناسد و مردم این شهرها که کسانی از آنها را کشته است خود را فدای او نمی کنند و نمی گذارند که در بین آنها زندگی کند.
فرض کنیم که او همه اینها را بررسی کرد، ولی بیشتر آنها سم قاتل است اگر زیاد بدهد می کشد و اگر کم بدهد اثر نمی کند. فرض کنیم که او همه این کارها را کرد و در مشرق و مغرب زمین سیر نمود و عمر او هم آنقدر طولانی شد که درخت به درخت و شهر به شهر بررسی نمود، او چگونه چیزهای دیگر مانند پرندگان و درندگان و حیوانات دریا را تجربه کرد حال که این حکیم به گمان تو تمام گیاهان دارویی را تجربه کرد و همه را جمع آوری نموده است ولی برخی از آنها حالت دارویی پیدا نمی کند مگر اینکه به اعضاء بدن حیوانی مخلوط شود، آیا او تمام پرندگان و درندگان دنیا را یک یک به دست آورده و آنها را کشته و تجربه کرده است همانگونه که به گمان تو تمام گیاهان را تجربه کرده است؟اگر چنین بوده پس چگونه حیوانات باقی ماندند و نسل آنها از بین نرفت و آنها مانند درخت نیستند که اگر یکی را ببری دیگری جای آن را بگیرد.
فرض کنیم که تمام پرندگان را بدست آورد، او با حیوانات دریایی چه می کند او باید دریا به دریا و حیوان به حیوان بگردد تا به آن احاطه پیدا کند همانگونه که به فرض به تمام گیاهان احاطه پیدا کرده است. اگر هر چیزی را قبول نکنی حتماً این را قبول داری که حیوانات دریایی همگی زیر آب هستند آیا عقل و حواس به تو این اجازه را می دهد که گمان کنی که همه اینها را با بررسی و تجربه می توان درک کرد؟
طبیب هندی گفت: همه راهها را به روی من بستی، اکنون نمی دانم چه جوابی بدهم؟
پس گفت: به زودی برای تو برهان دیگری می آورم که مطلب بیشتر از آنچه گفتم روشن تر شود. آیا نمی دانی که این دواها که شامل گیاهان و اعضای بدن پرندگان و درندگان می شود، حالات دارویی پیدا نمی کنند مگر پس از آنکه با یکدیگر ترکیب شوند؟
گفت: آری چنین است.
گفتم به من خبر بده که حواس این حکیم چگونه مقدار آن را که چند مثقال و چند قیراط است، درک کرده است؟ تو دانشمندترین مردم در این موضوع هستی چون کار تو طب است و تو گاهی در یک دارو از یک قلم چهارصد مثقال واز قلم دیگر سه یا چهار مثقال و قیراط یا کمتر و بیشتر وارد می کنی تا به اندازه معلومی دوا به دست می آید که اگر آن را به کسی که اسهال دارد بدهی اسهال دارد او بند شود و اگر همان را به کسی بدهی که قولنج دارد شکم او باز می شود. چگونه حواس او دریافت که آنچه را که برای سر درد می دهد به پاها نمی رسد در حالی که پایین رفتن دارو آسانتر از بالا رفتن است و آنچه برای درد پا می خورد به سر نمی رسد در حالی که آن نزدیک است و همین طور تمام دواهائی که برای عضوهای مخصوص خورده می شود در حالی که اینها به معده می رسد و از آنجا پخش می گردد، چگونه آن بالا می رود و پایین نمی آید حواس چگونه اینها را درک کرد و فهمید آنچه برای گوش است به چشم فایده ندارد و آنچه برای چشم است درد گوش را ساکت نمی کند و همین طور تمام اعضای بدن که دوای هر عضو به همان عضو می رسد. عقلها حسها چگونه اینها را فهمید در حالی که حس در داخل بدن و عروق و گوشت و بالای پوست راه ندارد نه با شنیدن نه با دیدن یا بوئیدن یا چشیدن و یا لمس کردن، آنها را درک نمی کند.
طبیب هندی گفت: از آنچه می دانستم به من سخن گفتی، جز اینکه ما می گوییم: حکیمی که این دواها و ترکیبات را وضع کرده وقتی به کسی دوایی می داد و او می مرد، شکم او را می شکافت و عروق او را بررسی می کرد و مجاری دوا را می دید و آن جاهایی را که دوا به آنها رسیده بود تحقیق می کرد.
گفتم: به من خبر بده که آیا تو نمی دانی وقتی دوائی در عروق انسان قرار گرفت با خون مخلوط می شود و با آن یکی می گردد؟گفت: آری. گفتم: آیا تو نمی دانی که وقتی انسان می میرد، خون او سرد و منعقد می شود؟ گفت: آری. گفتم: پس این حکیم چگونه دوایی را به مریض داده بعد از آنکه مخلوط شد و رنگی جز رنگ خون پیدا نکرد، می شناسد؟ گفت: مرا به جای سخت بردی و تا به حال چنین حالتی پیدا نکرده بودم چیزهایی گفتی که نمی توانم آنها را رد کنم... تا آخر حدیث...
امام (علیه السلام) در استدلال خود بر اثبات وحدانیت و ربوبیت خدا از راههای دیگر هم وارد می شود و همه را از همان اهلیلجه که در دست پزشک هندی بود استفاده می کند و ما نیازی نمی بینیم که همه آن را در اینجا بیاوریم چون این حدیث در کتابهای حدیثی منتشر شده است.
اینک بر ما و هر کسی که انصاف داشته باشد از آنچه گفته شد، معلوم گردید که امام صادق (علیه السلام) تا چه حد آگاهی گسترده و شناخت کامل به خواص ادویه و سود و زیان آن داشت و تمام خاصیتهای آنها را به صورت مفرد و مرکب می دانست و از محل روئیدن و طبیعت آنها آگاهی داشت بدون آنکه به معلم یا طبیبی نسبت داده شود که امام از او اخذ کند، بلکه هیچ پزشک و داروسازی در زمان او آنها را نمی دانست.
آیا این علم از طریق الهام یا از طریق ارث بردن از اجداد طاهرینش نبود؟ آنها که خداوند آنان را و نه دیگران را مخصوص به علم کرده و آنها را محل و منبع و محل علم قرار داده و آنان راسخان در علم و حاملان حکمت و دارای ارشاد و تعالیم حکمت آمیز بودند.

رهنمودهای طبی امام(30)

مقدمه:

امام کسی نیست جز فردی که خداوند با لطف عام خود که بر بندگان دارد، او را به عنوان جانشین پیامبر گرامی انتخاب کرده تا مردم در کارهای مهم خود به او مراجعه کنند و او مردم را در هر حادثه ای به سوی خود بخواند و آنها او را پناهگاه خود قرار بدهند. خواه این کارهای مهم، روحی یا بدنی، دینی یا دنیوی باشد، چون اوست که عهده دار ارشاد مردم به معاد و معاش است. برای همین بود که مردم از هر سو خدمت امام صادق (علیه السلام) می رسیدند تا مشکلات دینی و دنیوی خود را از او بپرسند و جواب کافی و چاره دردهایشان نزد امام صادق (علیه السلام) بود. بسیار اتفاق می افتد که کسانی نزد آن حضرت می آمدند و از توصیه های سودمند او چاره جویی می کردند و علاج بیماریهای خود را از او می خواستند و آن حضرت پاسخهایی می داد که در آن شفای فوری و سود درازمدت بود.
آری چگونه چنین نباشد در حالی که آن حضرت طبیب نفسها و روحها و هادی امت به سوی صلاح و اصلاح بود. و ما اکنون برخی از رهنمودهای طبی آن حضرت را در علاج بیماریها ذکر می کنیم تا شما بدانید که او طبیب دانشمند و امام راهنما بود: