فهرست کتاب


طب النبی و طب الصادق (علیهما السلام)

ابوالعباس مستغفری و محمد خلیلی‏

تاریخ میکروبها

میکروب یا جرثومه به معنای موجود زنده ریز است این نام را کسی به نام سید لوث در سال 1878بر آن گذاشت. علمی که در باره میکروب بحث می کند باکتریولوژی نامیده می شود و آن یک کلمه یونانی است که از باکتری به معنای عصا مشتق شده است و این بدان جهت است که بیشتر آنها به شکل عصا و مستقیم هستند و کلمه لوژی به معنای علم است. پایه گذار این علم لویی پاستور از فرانسه است که متولد 1822 و متوفی 1895 میلادی بود و مشهورترین کسی که در این علم کار کرد دکتر رابرت کخ آلمانی بود که میکروب سل را کشف کرد او متولد 1843 و متوفی 1910 میلادی بود.
چیزی که مردم را به شناخت این موجودات زنده ریز که با چشم معمولی دیده نمی شوند، هدایت کرد، میکروسکوپ بود که در سال 1590 میلادی پیش از پیدایش این علم ساخته شد.
میکروبها در چندین شکل نمایان می شوند:
1- به شکل باسیلی یا مستطیل؛
2- به شکل دانه ها و آن نقطه های ریزی است که بعضی با بعضی دیگر جمع می شوند و به شکل زنجیر در می آیند و گاهی دو تا دوتا و یا سه تا سه تا و چهارتا چهارتا دور هم جمع می شوند و گاهی به شکل کلیه و یا به شکل خوشه انگور درمی آیند.
3- به شکل حلزونی و آنها میکروبهایی هستند که مستطیلند و مانند اژدها هستند یا به شکل و و یا به شکل ، می باشند و گاهی به آنها باسیل ضمه ای می گویند و برخی از آنها در اطرافشان فرورفتگی است.
این میکروبها به یکی از دو طریق تکثیر می شوند:
1- به صورت تقسیم عرضی که به دو قسم تقسیم می شود و هر قسم به دو قسم به دو قسم دیگر تقسیم می شود و همین طور.
2- به صورت تولید دانه هایی در داخل میکروب که از آن جدا می شود و رشد می کند و خودش میکروب دیگری می شود و این رشد به سرعت انجام می گیرد.
این میکروبها در مایعات رشد می کند و موادی تولید می کند که به بدن ضرر می رساند چه کم باشند یا زیاد.
راههای سرایت آنها و به عبارت دیگر وارد شدن میکروبها در بدن گوناگون است که مهمترین آنها چهار طریق است:
1- از طریق ریه ها.2- از طریق دستگاه گوارش.3- از طریق پوست.4- از طریق غشاء مخاطی مانند اعضاء تناسلی و چشم. البته لازم نیست که سطح جسم یا غشاء مجروح باشد تا میکروب داخل گردد بلکه گاهی از قسمتهایی که بافت نازک دارند و یا از سوراخهای پوست وارد می شوند ولی ورود آنها از زخم آسان تر است.
جاهایی که میکروبها در آنجا وجود دارند و از آنجا به بدن منتقل می شوند عبارتند از: 1- هوا 2- غذا 3- آب 4- خاک 5- آنچه با بدن شخص بیمار تماس داشته باشد مانند لباس و ظرف.
ممکن است کسی بگوید: چگونه میکروب سرایت می کند در حالی که با حس و وجدان می بینیم که هر انسانی که میکروبی به بدن او داخل شده مریض نمی شود بلکه حتی می بینیم کسی با میکروب سر و کار دارد (مانند پرستاران) ولی مریض نمی شوند و گاهی بر عکس کسانی هستند که خیلی احتیاط و پرهیز می کنند ولی مریض می شوند. آیا این دلیل نیست که گرفتن بیماری تصادفی است همانگونه که مریض اول تصادفاً بیمار شده است؟
در پاسخ می گوییم: اگر کسی چنین فکری بکند، و سرایت را انکار نماید جای ملامت نیست چون ظاهر امر آن را نشان می دهد ولی نباید فراموش کرد که پزشکان و دانشمندان اتفاق نظر دارند که سرایت میکروبها به بدن شخص سالم شرایطی دارد که اگر حاصل نشود سرایت نمی کند و آنها عبارتند از:
1- قابلیت و منظور از آن این است که زمینه برای رشد میکروبها فراهم شود مانند اینکه گلبولهای سفید بدن شخص سالم ضعیف باشد چون آنها به منزله لشکر دفاعی بدن هستند که وظیفه دارند میکروبهای تخریب کننده را نابود کنند. وقتی این گلبولها ضعیف شدند بدن آماده پذیرش میکروب می شود و در مقابل آن از خود دفاع نمی کند.
2-زمینه فعالیت و منظور از آن این است که میکروب در محیطی قرار بگیرد که رشد و نمو و تکثیر آن ممکن باشد.
3- وقت کافی برای تأثیر آن در بدن.
وقتی این سه شرط حاصل شد و ناقل میکروب مانند هوا یا غذا و یا آب و چیزهای دیگر هم آلوده بودند، سرایت واقع می شود وگرنه سرایت نمی کند.
در اینجا مطلب دیگری هم هست که باید به آن توجه کرد و آن اینکه بیماریهای مسری سه مرحله دارند که عبارتند از: مرحله ابتدایی، مرحله ایستایی و مرحله انحطاط. بعضی از این بیماریها در تمام این مراحل سرایت می کنند و بعضی از آنها فقط در مرحله ابتدایی و بعضی هم در مرحله انحطاط سرایت می کند. بنابراین، سرایت همیشه اتفاق نمی افتد.
از آنچه گفته شد نتیجه می گیریم که بیماری مسری فقط زمانی سرایت می کند که زمینه و وقت لازم وجود داشته باشد و محیط آماده پذیرش آن باشد و گلبولهای سفید بدن ضعیف شده وگرنه سرایت نمی کند.
ابن سینا گفته است هر علتی که به بدن می رسد در آن عمل نمی کند بلکه احتیاج به سه چیز دارد: نیروی فاعلی، نیروی بدن که استعداد پذیرش داشته باشد و اینکه در زمان خاصی با هم ملاقات کنند و حالات علتها وقتی موجبات آن فراهم شد گوناگون است و گاهی سبب و علت یکی است ولی در بدنهای مختلف و زمانهای مختلف بیماریهای مختلفی را به وجود می آورد. گاهی هم فعالیت آن در بدنهای قوی و ضعیف فرق می کند.
همچنین باید دانست که بیماریهای مسری علتهای دیگری هم دارند که آنها را وادار به سرایت می کند و آنها دو قسم هستند یکی مادی و دیگری معنوی و به عبارت دیگر بعضی از آنها آشکار و بعضی پنهان است.
عوامل مادی مانند آلودگی هوا و آب و گازهای سمی و متعفن و اماکن رطوبی و کثرت جمعیت و کمی نور و شدت حرارت و برودت و مانند آنها از عواملی است که بدن را مستعد پذیرش بیماری می کند.
عوامل پنهانی یا معنوی مانند وراثت و سن و جنسیت و مزاج ضعیف و گرسنگی و رنج بسیار و حتی خشم و توهمات و هم و غم و اندوه و ترس و عشق و مانند آنها نیز تأثیر فراوان دارند.
عوامل روحی فراوانی در حدیث بیماریها و شدت بخشیدن به آنها مؤثرند و باعث تحلیل رفتن قوای بدن و در نتیجه سرایت بیماری می شوند.
جالینوس می گوید: خشم، مزاجهای صفرایی و گرم را شعله ور می سازد و جسم را برای تبهای شدید آماده می کند و اندوه و غصه، خون را فاسد می کند و اینها سبب پیدایش تب و تیفوئید می شوند و نیز بی تابی و ترس و احیاناً باعث رقیق شدن خون و نابودی گلبولهای سفید می شوند و سبب پیدایش تیفوس و بیماریهای مانند آن می گردند.
این بود مختصری در باره میکروبها که آن را ذکر کردیم، تا معنای سخن امام صادق (علیه السلام) بر تو روشن تر گردد آنجا که فرمود: انسان نباید با بیمار جذامی سخن بگوید مگر اینکه میان آنها یک ذراع و در روایتی به اندازه یک نیزه فاصله باشد.
درست در این سخن بیندیش که چگونه با سخنان کوتاه خود به خلاصه ای از آنچه علم در قرن بیستم کشف کرده، اشاره فرموده است. قرنی که بعد از قرن نوزدهم اسرار عجیبی در آن کشف شده و به آن افتخار می کنند که گویا چیز تازه ای آورده اند؛ در حالی که امام صادق (علیه السلام) پیش از حدود 14 قرن به روشنی آن را بیان کرده است.

حدیث اهلیلجه «هلیله»(29)

این حدیث با عظمت و نامه گرامی که آن را امام صادق (علیه السلام) به شاگرد خود مفضل بن عمر جعفی درباره اثبات توحید نوشته، حدیث مفضلی است که در این مختصر نمی گنجد ولی ما گزیده ای از آن را که محل شاهد ماست می آوریم تا اثبات کنیم که امام صادق به طور کامل به گیاهان طبی و منافع آنها و مضار آن و انواع آن و محل روییدن آن و چگونگی استعمال آن آگاه بود، به گونه ای که پزشکان عصر او و کسانی که در آن زمان به این کارها اشتغال داشتند آن را نمی دانستند و این در حالی است که امام این مطالب را در مقام اثبات توحید ذکر فرموده و در صدد بیان مفصل و مستقل آن نبوده است و این برای هر انسان با انصاف و آگاه، روشن می کند که امام تا چه حد به این علم آگاهی داشته است، علمی که آن را با وراثت از اجداد خود و از پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) یاد گرفته بود و از راه تعلیم و از طریق استاد و درس یاد نگرفته بود. و اینک ما آن قسمت را که از این حدیث انتخاب کرده ایم می آوریم:
مفضل بن عمر جعفی به امام صادق (علیه السلام) نوشت و به او اطلاع داد که گروههایی از این مردم پدید آمده اند که ربوبیت خدا را انکار می کنند و در این مسأله به مجادله می پردازد. مفضل از امام خواست که سخن این گروه را رد کند تا وی بتواند با آنها محاجه کند.
امام (علیه السلام) در پاسخ مفضل چنین نوشت:
بسم الله الرحمن الرحیم
اما بعد، خداوند ما و تو را به انجام طاعت خود موفق بدارد و بدین وسیله خوشنودی و رحمت خود را شامل ما سازد. نامه تو واصل شد و در آن تذکر داده بودی که در میان مردم چه چیزی به وجود آمده و گروهی از اهل الحاد هستند که ربوبیت را انکار می کنند و تعداد آنها زیاد شده و بحث با آن مشکل شده است. از من خواستی که به رد آنان بپردازم و آنچه را که دارند نقض کنم و آن را در نامه ای بیاورم همانگونه که دیگر بدعت گذاران و اختلاف اندازان را رد کرده ام و ما خداوند را در برابر نعمتهای داده شده و حجتهای بالغه و امتحان پسندیده نزد همه مردم، ستایش می کنیم (تا آنجا که می فرماید) به جان خودم سوگند که این جاهلان از سوی پروردگارشان جاهل نیامده اند و آنان حجتهای آشکار و نشانه های روشن را در آفرینش خود می بینند و آنچه و آنچه در ملکوت آسمانها و زمین و خلقت عجیب و استواری که دلالت بر صانع می کند، مشاهده می کنند؛ ولی آنان گروه هستند که دربهای گناهان را به روی خود باز کرده اند و راه شهوات را بر خود هموار نموده اند و هوای نفس بر دلهایشان غلبه کرده و شیطان با ستم کردن آنها بر خویشتن، فریبشان داده است و بدینگونه خداوند بر دلهای مفسدان مهر زده است.
نامه تو به من رسید و برای تو نامه ای می نویسم که در آن با بعضی از اهل ادیان از منکران مباحثه کرده ام و آن چنین است:
پزشکی از هند پیش من آمد و با من در عقیده خود منازعه می کرد و در گمراهی خود مجادله می نمود. روزی او هلیله ای را خورد می کرد تا به دوایی که به آن احتیاج داشت مخلوط کند، این سخن را که همواره در آن با من منازعه می کرد، بر زبان آورد و آن ادعای او بود مبنی بر اینکه دنیا همواره بوده است و همیشه درختی روئیده و درختی افتاده است و کسی متولد شده و کسی مرده است، او گمان می کرد که اعتقاد به خداوند یک ادعایی است که دلیلی ندارد و برای او ثابت نشده است و این مطلبی است آخری از اولی و کوچک از بزرگ اخذ کرده اند و همانا اشیائی که جدا و یا با هم و آشکار و یا پنهان هستند، تنها با حواس پنجگانه شناخته می شود. پس به من خبر بده که با چه چیزی به شناخت پروردگارت که او را با قدرت و ربوبیت می شناسی، استدلال می کنی؟ در حالی که همه چیز با همان حواس پنجگانه شناخته می شود.
تا آنچه از اعتراض آن پزشک هندی نقل می کند و با براهین عقلی دلایل حسی به آن پاسخ تا جایی که او را مجاب می کند و او به ربوبیت و بیگانگی خدا اعتراف می کند و ما از آوردن آن مطالبی خودداری می کنیم و فقط آنچه را که در باره شناخت خواص ادویه و منافع گیاهان دارویی و زیانهای آن آمده، ذکر می کنیم. امام اینها را در عصری بیان کرده که حتی دانشمندان آن زمان از شناخت آن عاجز بوده اند. و اینک محل شاهد از آن حدیث را در زیر می آوریم:
امام صادق (علیه السلام) به آن طبیب فرمود:
به من اطمینان بده که اگر برای تو از همین هلیله که در دست توست و از همین طب که فن تو و فن پدران و نیاکان توست و از دواهایی که مشابه آن است، دلیل آوردم، تو حق را می پذیری و انصاف می دهی؟ گفت: به تو اطمینان می دهم. گفتم: آیا مردم را زمانی گذشته است که طب و منافع آن را مانند همین هلیله و امثال آن نمی شناختند؟ گفت: آری. گفتم: پس از کجا به آن راه پیدا کردند؟ گفت با تجربه و مقایسه. گفتم: پس چگونه به این فکر افتاده اند که تجربه کنند و از کجا فهمیدند که این کار به مصلحت بدنهای آنهاست در حالی که جز ضرر در آن نمی دیدند؟ چگونه آن را شناختند و چیزی را فهمیدند که حواس ظاهری به آن هدایت نمی کرد؟ گفت: با تجربه. گفتم: به من خبر بده از بنیانگذار علم طب و تعریف کننده این گیاهان دارویی که در شرق و غرب عالم پراکنده است مگر چنان نیست که به ناچار مرد حکیمی از این شهرها این علم را وضع کرده است؟گفت: به ناچار چنین است و مرد حکیمی آن را وضع کرده و دانشمندان دیگر را بر گرد آن آورده و آنها در آن نظر کرده اند و با عقول خود راجع به آن اندیشیده اند.
گفتم: مثل اینکه انصاف را رعایت کردی و به اطمینانی که داده بودی عمل نمودی. اکنون بگو که این حکیم چگونه این مطلب را فهمید؟ فرض کنیم که او دواهایی را که در مملکت خود او بود شناخت مانند زعفران که در بلاد فارس به عمل می آید آیا تمام گیاهان زمین را جستجو کرد و درخت به درخت آنها را چشید و تا اینکه همه آن بر او معلوم شد؟
آیا عقل تو به تو این اجازه را می دهد که بگویی حکیمانه همه بلاد فارس و گیاهان آن را درخت به درخت بررسی کردند و با حواس خود آنها را شناختند و به آن درختی که در آن یکی از ترکیبات این دواها وجود داشت دست یافتند با اینکه حواس آن ها آن را درک نمی کرد؟
فرض کنیم که آن حکیم پس از جستجوی بسیار و بررسی در همه بلاد فارس، این درخت را شناخت، پس چگونه دانست که آن درخت خاصیت دوایی پیدا نمی کند مگر آنکه به آن هلیله از بلاد هند و مصطکی از روم و مشک از تبت و دارچین از چین و بیضه بیدستر از ترک و افیون از مصر و حبر از یمن و بورق از ارمنستان و غیر اینها از ترکیبات داروئی که گیاهان گوناگونی هستند، مخلوط شود؟ چون تأثیر آن در صورتی است که اینها یک جا جمع شوند و به تنهایی آن منفعت را ندارند. او چگونه به محل روییدن این گیاهان دارویی که اقسام گوناگونی دارند و در شهرهای مختلف قرار دارند پی برد و این در حالی است که برخی از آنها به صورت ریشه و برخی به صورت برگ و برخی به صورت فشرده و برخی به صورت مایع و برخی به صورت صمغ و برخی به صورت روغن و برخی به صورت فشار دادن و برخی به صورت طبخ کردن است و برخی به صورتی است که فشار داده می شود ولی طبخ نمی شود و این هر کدام بالغت خاصی است و بعضی از آنها اعضاء بدن درندگان و حیوانات خشکی و دریاست.
در همین حال، مردم این شهرها با یکدیگر دشمنی و اختلاف دارند و با زبانهای گوناگونی صحبت می کنند و در حال جنگ هستند و همدیگر را می کشند و اسیر می کنند. آیا به نظر تو این حکیم تمام این شهرها را گشته و تمام این زبانها را می دانست و در همه جا گردش کرده و این گیاهان را در شرق و غرب با امنیت و سلامت بررسی نموده و هرگز بیمار نشده و نترسیده و همواره زنده بوده و مرگ به سراغ او نیامده و همیشه هدایت یافته و گمراه نشده و خسته نشده تا زمان و محل رشد آنها را دانسته با اینکه آنها صفات و رنگها و نامهای گوناگونی دارند، سپس او هر کدام را به صفت خود شناخته و هر درختی را با رویش برگ و میوه و بو و طعم آن مشخص کرده است.
آیا این حکیم چاره ای جز این داشته که تمام درختان دنیا و سبزیها و ریشه های آن را درخت به درخت و برگ به برگ و جزء به جزء بررسی کند؟ فرض کنیم که آن درختی را که می خواسته پیدا کرده، پس چگونه حواس ظاهری او را راهنمایی کرده که این درخت صلاحیت داروئی دارد و درخت گوناگون است بعضی از آنها شیرین و بعضی تلخ و بعضی ترش و بعضی شور است. اگر بگویی که آن حکیم در این شهرها از این و آن می پرسد و او چگونه درباره چیزی که آن را مشاهده نکرده و با حواس خود در نیافته می پرسد و اساساً او چگونه از این درخت می پرسد در حالی که او زبان آنها را نمی داند و به زبانهای دیگر چیزهای بسیار است.
فرض کنیم که او چنین کرد، او سودها زیانها و چگونگی تسکین دادن و تحریک و سردی و گرمی و تلخی و تندی و نرمی و شدت آن را چگونه می شناسد اگر بگویی از راه گمان می شناسد، این درست نیست چون اینها با طبایع و حواس درک نمی شوند و اگر بگویی با تجربه خوردن آنها را می شناسد، او باید در اولین دفعه که این دواها را می خورد، می مرد چون به آنها جهالت داشت و سود و زیان آنها را نمی دانست و بیشتر آنها سم قاتل است و اگر بگویی که او تمام شهرها را گشته و در میان هر ملتی زندگی کرده و زبان آنها را یاد گرفته و دواهای آنها را با کشتن اولی و دومی تجربه کرده، در چنین حالتی او باید جماعت بسیاری را بکشد تا یک دارو را بشناسد و مردم این شهرها که کسانی از آنها را کشته است خود را فدای او نمی کنند و نمی گذارند که در بین آنها زندگی کند.
فرض کنیم که او همه اینها را بررسی کرد، ولی بیشتر آنها سم قاتل است اگر زیاد بدهد می کشد و اگر کم بدهد اثر نمی کند. فرض کنیم که او همه این کارها را کرد و در مشرق و مغرب زمین سیر نمود و عمر او هم آنقدر طولانی شد که درخت به درخت و شهر به شهر بررسی نمود، او چگونه چیزهای دیگر مانند پرندگان و درندگان و حیوانات دریا را تجربه کرد حال که این حکیم به گمان تو تمام گیاهان دارویی را تجربه کرد و همه را جمع آوری نموده است ولی برخی از آنها حالت دارویی پیدا نمی کند مگر اینکه به اعضاء بدن حیوانی مخلوط شود، آیا او تمام پرندگان و درندگان دنیا را یک یک به دست آورده و آنها را کشته و تجربه کرده است همانگونه که به گمان تو تمام گیاهان را تجربه کرده است؟اگر چنین بوده پس چگونه حیوانات باقی ماندند و نسل آنها از بین نرفت و آنها مانند درخت نیستند که اگر یکی را ببری دیگری جای آن را بگیرد.
فرض کنیم که تمام پرندگان را بدست آورد، او با حیوانات دریایی چه می کند او باید دریا به دریا و حیوان به حیوان بگردد تا به آن احاطه پیدا کند همانگونه که به فرض به تمام گیاهان احاطه پیدا کرده است. اگر هر چیزی را قبول نکنی حتماً این را قبول داری که حیوانات دریایی همگی زیر آب هستند آیا عقل و حواس به تو این اجازه را می دهد که گمان کنی که همه اینها را با بررسی و تجربه می توان درک کرد؟
طبیب هندی گفت: همه راهها را به روی من بستی، اکنون نمی دانم چه جوابی بدهم؟
پس گفت: به زودی برای تو برهان دیگری می آورم که مطلب بیشتر از آنچه گفتم روشن تر شود. آیا نمی دانی که این دواها که شامل گیاهان و اعضای بدن پرندگان و درندگان می شود، حالات دارویی پیدا نمی کنند مگر پس از آنکه با یکدیگر ترکیب شوند؟
گفت: آری چنین است.
گفتم به من خبر بده که حواس این حکیم چگونه مقدار آن را که چند مثقال و چند قیراط است، درک کرده است؟ تو دانشمندترین مردم در این موضوع هستی چون کار تو طب است و تو گاهی در یک دارو از یک قلم چهارصد مثقال واز قلم دیگر سه یا چهار مثقال و قیراط یا کمتر و بیشتر وارد می کنی تا به اندازه معلومی دوا به دست می آید که اگر آن را به کسی که اسهال دارد بدهی اسهال دارد او بند شود و اگر همان را به کسی بدهی که قولنج دارد شکم او باز می شود. چگونه حواس او دریافت که آنچه را که برای سر درد می دهد به پاها نمی رسد در حالی که پایین رفتن دارو آسانتر از بالا رفتن است و آنچه برای درد پا می خورد به سر نمی رسد در حالی که آن نزدیک است و همین طور تمام دواهائی که برای عضوهای مخصوص خورده می شود در حالی که اینها به معده می رسد و از آنجا پخش می گردد، چگونه آن بالا می رود و پایین نمی آید حواس چگونه اینها را درک کرد و فهمید آنچه برای گوش است به چشم فایده ندارد و آنچه برای چشم است درد گوش را ساکت نمی کند و همین طور تمام اعضای بدن که دوای هر عضو به همان عضو می رسد. عقلها حسها چگونه اینها را فهمید در حالی که حس در داخل بدن و عروق و گوشت و بالای پوست راه ندارد نه با شنیدن نه با دیدن یا بوئیدن یا چشیدن و یا لمس کردن، آنها را درک نمی کند.
طبیب هندی گفت: از آنچه می دانستم به من سخن گفتی، جز اینکه ما می گوییم: حکیمی که این دواها و ترکیبات را وضع کرده وقتی به کسی دوایی می داد و او می مرد، شکم او را می شکافت و عروق او را بررسی می کرد و مجاری دوا را می دید و آن جاهایی را که دوا به آنها رسیده بود تحقیق می کرد.
گفتم: به من خبر بده که آیا تو نمی دانی وقتی دوائی در عروق انسان قرار گرفت با خون مخلوط می شود و با آن یکی می گردد؟گفت: آری. گفتم: آیا تو نمی دانی که وقتی انسان می میرد، خون او سرد و منعقد می شود؟ گفت: آری. گفتم: پس این حکیم چگونه دوایی را به مریض داده بعد از آنکه مخلوط شد و رنگی جز رنگ خون پیدا نکرد، می شناسد؟ گفت: مرا به جای سخت بردی و تا به حال چنین حالتی پیدا نکرده بودم چیزهایی گفتی که نمی توانم آنها را رد کنم... تا آخر حدیث...
امام (علیه السلام) در استدلال خود بر اثبات وحدانیت و ربوبیت خدا از راههای دیگر هم وارد می شود و همه را از همان اهلیلجه که در دست پزشک هندی بود استفاده می کند و ما نیازی نمی بینیم که همه آن را در اینجا بیاوریم چون این حدیث در کتابهای حدیثی منتشر شده است.
اینک بر ما و هر کسی که انصاف داشته باشد از آنچه گفته شد، معلوم گردید که امام صادق (علیه السلام) تا چه حد آگاهی گسترده و شناخت کامل به خواص ادویه و سود و زیان آن داشت و تمام خاصیتهای آنها را به صورت مفرد و مرکب می دانست و از محل روئیدن و طبیعت آنها آگاهی داشت بدون آنکه به معلم یا طبیبی نسبت داده شود که امام از او اخذ کند، بلکه هیچ پزشک و داروسازی در زمان او آنها را نمی دانست.
آیا این علم از طریق الهام یا از طریق ارث بردن از اجداد طاهرینش نبود؟ آنها که خداوند آنان را و نه دیگران را مخصوص به علم کرده و آنها را محل و منبع و محل علم قرار داده و آنان راسخان در علم و حاملان حکمت و دارای ارشاد و تعالیم حکمت آمیز بودند.

رهنمودهای طبی امام(30)