فهرست کتاب


طب النبی و طب الصادق (علیهما السلام)

ابوالعباس مستغفری و محمد خلیلی‏

کتاب دوم: طب الصادق

پیشگفتار
بسم الله الرحمن الرحیم
برای کسی که درباره زندگانی امام صادق (علیه السلام) چیزی می نویسد، یا در ناحیه ای از نواحی زندگی آن حضرت بحث می کند، چه بحث او فلسفی یا دینی و چه تربیتی یا اخلاقی یا ادبی باشد، فرا روی خود راه روشنی را بیند و زمینه گسترده ای می یابد؛ زیرا که آن حضرت جامع علوم الهی و معارف بلند اسلامی و فلسفی و ادب و سایر ارزشهایی بود که همگی در شخصیت او متبلور است. مانند مکارم اخلاق و فضایل انسانی که نویسنده و مورخ نمی تواند آنها را بیان کند. هیچ ادیب یا شاعری در شعر نوشته خود درباره آن حضرت نیاز به اندیشه بسیار ندارد.
با این باور که درباره آن حضرت دارم، خواستم که شعاعی از اشعه وجودی این زندگی والا را مورد بحث قرار دهم و درباره گوشه ای از شخصیت عظیم او بنویسیم. این کار مرا وادار کرد که به نوشتن درباره او علاقمند باشم و موضوع مورد نظر را به تفضیل بنویسیم و کلام او را اشباع کنم زیرا که آن برای من مهم بود. این موضوع عبارت از سخن گفتن درباره طب آن حضرت است. آری این بحث را یک بحث روشنی می دیدم که چندان دشوار نیست و موضوع آسانی دارد و قلم در آن به آسانی حرکت می کند ولی هنگامی که شروع به نوشتن کردم به اهمیت آن پی بردم و دشواری بحث را احساس کردم و دانستم که رسیدن به نهایت این موضوع دشوار است. از این جهت در تصمیم خود به تردید افتادم و در راه و روشی که باید پیش می گرفتم اندیشیدم و در این فکر بودم که از کجا آغاز کنم.
بالاخره به این نتیجه رسیدم که سخن را از تاریخ طب نزد عربها در جزیره العرب شروع کنم و مختصری از آن بنویسم و روشن کنم که طب چگونه از جایگاه خود حرکت کرد و به جزیرة العرب رسید و در آنجا پرورش یافت وبا عقول سالم و افکار مستقیم و فطرت صاف مسلمانان در آغوش اسلام رشد پیدا کرد. این بحث را مقدمه ای قرار دادم که تا خواننده به میزان گسترش طب در عصر امام صادق (علیه السلام) آگاهی یابد و زمینه ای برای اطلاع از آشنایی کامل امام از این علم جلیل باشد و خواننده بداند که امام بدون اینکه این علم را از کسی یاد بگیرد و تنها با اخذ از پدران و نیاکان بزرگوار خود از پیامبر و جبرئیل و خدا این علم را بدست آورد.
بزودی برای خواننده آنچه را که گفتیم ثابت و روشن خواهد بود.

تاریخ طب و مبدء ظهور آن

مورخان و حکما و اطبا درباره آغاز ظهور این علم شریف و چگونگی پیدایش آن در جهان، اختلاف نظر دارند به گونه ای که محقق را دچار حیرت و تردید می کند و انسان نمی داند که چگونه حقیقت را آشکار کند و به عنوان یک نویسنده امین و مؤلف با انصاف با خواننده سخن بگوید.
بعضی ها اکتشاف یا اختراع آن را به کلدانیها نسبت می دهند و بعضی ها آن را به ساحران یمن و کاهنان بابل و بیشتر به یونان باستان مربوط می دانند. ابن ابی اصیبعه طبیب و مورخ در کتاب عیون الانباء چنین می گوید:
پیدایش این فن را نباید به کشور یا منطقه یا گروهی خاص نسبت داد چون ممکن است که طب نزد قومی وجود داشته و آن قوم منقرض شده و از آثار آن چیزی باقی نمانده است تا جایی که به دست فراموشی سپرده شده اند، آنگاه بر اساس دانش آنها نزد قوم دیگری ظهور یافته و اختراع و اکتشاف آن به آنها نسبت داده شده است.
مورخان دیگر گفته اند که طب از جمله علومی است که کلدانیها و کاهنان بابل آن را پایه گذاری کردند و آنها نخستین کسانی بودند که درباره درمان بیماریها بحث کردند، آنها بیماران خود را بر سر کوچه ها می گذاشتند تاکسی که مبتلا به آن مرض بوده و بهبودی یافته از آنجا بگذرد و چگونگی درمان خود را بگوید و آنها را بر لوحهایی می نوشتند و در معابد خود می آویختند و از این جهت بود که طب نزد آنها از جمله کارهای کاهنان به حساب می آمد. اقوام دیگر هم طب را از کلداینها یاد گرفتند و از جمله آنها قوم عرب بود و لذا می بینید که مطالب مربوط به آن در میان بیشتر امتها مانند مصریها فنیقی ها و آشوریها مشابه همدیگر است. پس از این یونانیها آن را به دست آوردند و پایه های آن را محکم کردند و ابواب آن را مرتب نمودند به طوری که آن را به صورت یک علم در آوردند که آغاز و انجامی دارد. سپس ایرانیها و رومیها آن را به دست آوردند.

طب نزد عربها

عربهایی که معاصره با این اقوام بودند به حکم همسایگی و اختلاط، مقداری از طب را از آن یاد گرفتند و آن را به آنچه از کلدانیها گرفته بودند و یا خود با تجربه به دست آورده بودند، اضافه کردند.
تاریخ می گوید: نخستین کسانی که از میان عربها پس از کاهنان سراغ طب رفتند، جماعتی بودند که در قرن ششم میلادی و پیش از ظهور اسلام با رومیها و ایرانیان اختلاط پیدا کردند و مشهورترین آنها مردی از قبیله تیم الرباب بود که ابن جذیم(9) نام داشت و او کسی بود که در مهارتهای طبی به او مثل زده می شد می گفتند: فلانی طبیب تر از ابن جذیم است و اوس بن حجر درباره او چنین سروده است:
فهل لکم فیها الی فاننی - بصیر بما اعیی النطاسی جذیما
یعنی درباره من چه گمان می برید که من به آنچه طبیب بزرگ ابن جذیم را عاجز کرده است آگاهم.
پس از او حارث بن کلده(10) طبیب مشهور عرب متوفی سال 50 هجری ظهور کرد و او از مدرسه گندی شاپور خوزستان(11)
که بعدها نزد عربها به مرکز طب اسلامی شهرت یافت، فارغ شد عربها این مدرسه را می شناختند و به آن ارزش ویژه ای قایل بودند به خصوص پس از آنکه شهرهای ایران در عهد خلیفه دوم در سال 19 هجری فتح شد. حارث بن کلده در شهر طائف مشغول طبابت بود و شهرت بسیاری یافته بود او عصر اسلام را درک کرد ولی مسلمان نشد و پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بیماران را دستور می داد که نزد او روند و معالجه شوند.
پس از او ابن رومیه جراح تمیمی و سپس نضر بن حارث بن کلده از قدیمی ترین کسانی از عربها که مشغول علومی مانند طب گردیدند، ظاهر شدند. نضر بن حارث در عصر پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله و سلم) زندگی می کرد و او در کنار ابوسفیان به دشمنی با پیامبر بر خاسته بود، چون او از قبیله بنی ثقیف بود و بنی ثقیف با بنی امیه هم پیمان بودند. او در جنگ بدر به دست مسلمانان اسیر شد و مسلمانان او را کشتند و علم و طب او از بین رفت و با مرگ او طب از میان عرب رخت بر بست و مدتی گذشت و مسلمانان از طب بی بهره بودند و این از آغاز ظهور اسلام تا بخشی از حکومت بنی امیه بود و مسلمانان گمان می کردند که اسلام هر چه را که مربوط به گذشته است از بین می برد و جز قرآن نباید کتاب دیگری خوانده شود و لذا از علوم گوناگون از جمله علم پزشکی بی بهره شدند و آنها مشغول تشکیل دولت اسلامی و نشر دعوت اسلام و کندن ریشه های شرک و اعتلای کلمه توحید و ایجاد وحدت بودند.
اما هنگامی که اسلام گسترش یافت و سلطنت پیدا کرد و دین به اوج خود رسید و اقوام گوناگون بر آن گردن نهادند و پادشاهان در برابر آن کوچک شدند، مسلمانان به این قناعت نکردند که فقط حکومت خود را در شرق و غرب گسترش بدهند بلکه به ابواب علوم روی آوردند واز هر سرزمینی زیبایی های آن را اخذ کردند و گنجینه های دانش آن را بدست آوردند. در این میان علم طب برای آنها اهمیت بیشتری داشت و لذا آن را از دیگران اقتباس کردند و جلوتر از دیگر علوم آن را گرفتند.
تاریخ به ما گفته و کتابهای تراجم ذکر کرده که نخستین کسی که به این کار دست یازید و طب و سایر علوم بیگانه مانند شیمی و نجوم را به عربی منتقل کرد، خالد بن یزید بن معاویه اموی بود که به او حکیم آل مروان می گفتند و در سال 85 هجری درگذشت. هنگامی که بنی مروان پس از برادر او معاویة بن یزید خلافت را از وی ربودند، او بخاطر هوش سرشاری که داشت به کسب علم پرداخت و برای همین بود که پیش بعضی از دانشمندان رومی از جمله موریانوس رفت و از او خواست که شیمی را به وی یاد دهد وقتی شیمی را یاد گرفت در خواست کرد که این علم به زبان عربی منتقل شود، مردی به نام اصطفان آن را ترجمه کرد و بدینگونه برای نخستین بار یک علم بیگانه به زبان عربی منتقل شد.
پس از اصطفان، ماسرجویه آمد و کتابهای بسیاری در طب و فلسفه به عربی ترجمه کرد و بدینگونه بعضی از آثار علمی در زمان بنی امیه پدید آمد.
پس از خالد بن یزید، طب دوران رکودی را سپری کرد و این دوران تا اواخر بنی امیه و عصر سفاح از بنی العباس ادامه یافت تا اینکه پس از مرگ سفاح در سال 136 خلافت به ابی جعفر منصور رسید در این موقع بود که آثار پیشرفت ظاهر شد.
منصور به احکام نجوم عقیده داشت و هم در خلافت خود و هم پیش از آن مطابق با گفته های منجمان عمل می کرد تا جایی که هیچ کاری نمی کرد مگر پس از آنکه با منجم مخصوص خود نوبخت ایرانی و پسرش ابوسهل مشورت می کرد. بسیاری از کتابهای نجوم و فلک را برای منصور ترجمه کردند، سپس اراده او برای طلب علوم بیگانه افزایش یافت و به حکم مثل معرفی که می گوید: (الناس علی دین ملوکهم مردم بر دین حکمرانان خود هستند) بسیاری از مردم در طلب این علوم رغبت نشان دادند و در درس و بحث آن کوشیدند، تا جایی که منصور از پادشاه روم درخواست کرد که برخی از کتابهای علمی را برای او بفرستد او نیز تعدادی کتاب از جمله کتاب اقلیدس در هندسه و بعضی از کتابهای طبیعی و کتابهای مربوط به مجسمه سازی و بسیاری از کتابهای طبی را برای منصور فرستاد و عربها به ترجمه آنها به زبان عربی همت گماردند و به آن اهتمام ورزیدند گویا که لب تشنه ای وارد آب زلال شده باشد.
در میان این علوم، به طب اهمیت و عنایت بیشتری داده شد و چیزی که بر اهمیت آن افزود این بود که روزی منصور به مرضی در معده دچار شد و میل به غذا خوردن نداشت و با وجود تلاش پزشکان شهر معالجه فایده نکرد، پس او از وزیر خود ربیع خواست که پزشک ماهری پیدا کند تا در بیماری خود به او مراجعه نماید، وقتی ربیع جستجو کرد جرجیس نصرانی را به او نشان دادند که رئیس بیمارستان و مدرسه گندی شاپور و حاذق و ماهر بود و در علم طب کتابهایی به زبان سریانی تألیف کرده بود. منصور دنبال او فرستاد که در مرکز حاضر شود و پسر خود بختیشوع را در جای خود بگذارد. او پذیرفت و چون بر خلیفه وارد شد، خلیفه مقدم او را گرامی داشت و او نزد خلیفه موقعیت خوبی پیدا کرد چون خلیفه در او آثار وقار و عقل را مشاهده می کرد بخصوص اینکه فوراً بیماری خلیفه را معالجه کرد و او بهبودی حاصل نمود.
هنگامی که او خواست به وطن و شهر خود برگردد، خلیفه مانع شد و مالها و عطایای بسیاری به او داد تا در آنجا بماند او نیز در بغداد اقامت کرد و مدتی طولانی به معالجه بیماران پرداخت آنگاه کتابهای بسیاری از طب و غیر طب را به عربی ترجمه کرد.
این حرکت جرجیس سبب شد که بسیاری از پزشکان بغداد نیز دست به ترجمه بزنند و کتابهایی از سریانی را ترجمه کنند و این با پشتیبانی مالی منصور بود، او به مترجمان بخصوص مترجمان طب بذل مال می کرد.
پس علم طب در بغداد گسترش یافت و طالبان آن بسیار شد و تألیف در این باره رواج پیدا کرد و پزشکان مهمی ظاهر شدند که معجزه های طبی از آنان سر می زند.
وقتی خبر کمکهای مالی منصور و دیگر امراء و ثروتمند بغداد، شهر علم و ثروت به پزشکان منتشر شد، بسیاری از پزشکان گندی شاپور انتقال به بغداد را ترجیح دادند و جرجیس فرزند خود بختیشوع را به دستور خلیفه به بغداد فرا خواند سپس ماسوبه پدر یوحنا به بغداد آمد و پس از او پسرش یوحنا به بغداد آمد و پس از او پسرش یوحنا جانشین او گردید تا جایی که بغداد در زمان منصور که همان عصر زندگی امام صادق (علیه السلام) بود، کعبه علم و مقصد طالبان فضل و ادب و پایگاه مترجمان علوم و فنون و بخصوص طب گردید و تدریس آن شایع شد و از سوی بیماران به قصد معالجه پیش پزشکان می آمدند.
در این میان محضر امام صادق (علیه السلام) محل رفت و آمد طالبان فضل و مدرسه بزرگی برای علم و فلسفه و ادب بود و آن حضرت برای اصحاب و شاگردان و تشنگان علم و آنچه را شفابخش دلها و سیراب کننده عطشها بود القاء می کرد و برای کسانی که در طلب معارف بلند بودند، درسهای بلیغی می داد و مطالبی می گفت که اگر نمی گفت عقول دانشمندان عصر به آنها پی نمی برد و بزرگان حکمای عصر به اسرار آن آگاهی نمی یافتند.
یک نگاه گذرا به کتاب توحید مفضل(12) و تأملی کوتاه در مناظرات طبی امام صادق (علیه السلام) با پزشکان عصر خود در نشان دادن انبوهی علم و کمال آگاهی او به علم طب کافی است. همچنین روشن می شود که سخنان پر ارزش و کلمات حکیمانه او در طب به گونه ای بود که پزشکان حقیقت آن را درک نمی کردند و پس از قرنها این حقایق روشن شد و آن از وقتی بود که فکر بشر بالا رفت و حکما تجربه های بسیاری بدست آوردند و اکتشافات مهمی صورت گرفت تا زمان ما که عصر نور علم و اختراع است و اکنون به اسرار سخنان امام می توان دست یافت. و آنچه از او مانده است، اندکی از بسیاری است که در کتابها مانده و در احادیث صحیح آمده است و بعضی از توصیفهای طبی و مناظرات او دلیل روشنی بر آگاهی کامل او از طب و شاخه های آن است.
در فصلهای آینده برخی از سخنان آن حضرت که به ما رسیده است، خواهد آمد: