فهرست کتاب


شهید آوینی

حبیبه جعفریان‏

سینما و اسلام

شهید آوینی تنها هنرمند زمانه ما است که هم بسیار بر این گذاشت تا نسبت میان این دو مقوله (اسلام و سینما) را در قالب تئوریهای مستدل و قابل اجرا عیان کند. نسبتی که جوهر تفکر و حکمت او همچنان در آن جلوه دارد و عبارتست از آن که سینما نیز می تواند به تسخیر اسلام در بیاید و در پرتو آن دیگرباره متولد شود و معنا شود. یعنی خلاف آن چه اکنون در جهان ما اتفاق افتاده است.
ما خود را بی نیاز از تجربیات غربی ها نمی دانیم اما برای این تجربیات شأنی متناسب با آنها قائلیم. ما چاره ای نداریم جز آن که سینما را یک بار دیگر در ادب و فرهنگ اسلام معنا کنیم. ما باید قابلیتهای کشف ناشده سینما را در جواب به فرهنگ و تاریخ خویش پیدا کنیم و چه کسی می تواند ادعا کند که سینما دیگر قابلیتهای ناشناخته ندارد!(70)
سینما ماهیتاً با کفر و شرک نزدیکی بیشتری دارد بله این را سید شهید گفته است چرا که به نظر وی در تمدن امروز، روش و ابزار است که اصالت دارد و ابزاری که از غرب به دست ما می رسد هویت و فرهنگ آن را نیز با خود دارد و با همان، دارای سنخیت بیشتری است و از جمله سینما هم. اما بشنوید باقی قضایا را: سینما در مغرب زمین غفلتکده ای دیگر همچون میکده است اما برای ما می تواند که اینچنین نباشد و این نکته ای است که برای ما محل توجه است. اگر محتوای سینما بخواهد که به سوی حق و اسلام متمایل گردد تکنیک سینما یعنی مجموعه روشها و ابزار، حجابی است که باید خرق شود. در این نکته برای اهل معنا، معانی بسیار نهفته است.(71)
یکی از مهمترین حجابهایی که باید خرق شود مسأله جذابیت است که از لوازم ذاتی سینماست... روح سینمای متناسب با زیبایی و عظمت انقلاب اسلامی باید تذکر باشد نه تفنن... و اگر چه سینمایی اینچنین از آن جا که مخاطب آن به هر تقدیر مردم هستند، باید دارای جاذبیت باشد اما نه جاذبیتی ملازم با غفلت زدگی. جاذبیتی همراه با تذکر.(72)
سینمایی که می خواهد در خدمت اسلام باشد باید روی خطاب خویش را به فطرت انسان بگرداند. آنان که در معضلات مربوط به ماهیت سینما خوب اندیشیده باشند می دانند که این روی گرداندن، به یک تحول اساسی در سینما منجر خواهد شد... بزرگی فیلمسازان مشهور جهان در حکمت و تفکرشان نیست... بزرگی آنان در این است که توانسته اند زبان سینما را در استخدام بیان نفسانیات خویش بگیرند...(بنابراین) برای آن که سینما در خدمت اسلام در آید باید حجاب تکنیک سینما خرق شود. شرط اصلی همان تقواست که انسان را به اخلاص می رساند و با اخلاص درهای حکمت نیز بر قلب گشوده می شود. تنها راه خروج از ولایت تکنیک و گذشت از متافیزیک غرب، نخست تقواست و آن گاه در پرتو نور حکمت متقین، به تمدن غرب و لوازم و آثار و اجزا و عناصر آن نگریستن.(73)
در برابر افقی چنین که شهید آوینی در این مقوله گسترد - و ما تنها به ذکر چند اوج آن اکتفا کردیم - دو دسته عکس العمل مشخص که چون همیشه یکی از سر شتابزدگی و خام اندیشی و دیگری مغرضانه ولی آگاهانه بود، ابراز شد. دسته اول که در بسیاری موارد از دوستان و دلسوزان کار هم بودند با یک نظر سطحی به کل مطلب و شبهه در فهم و کشف مقصود نهایی سید، از زبان این بزرگوار همه جا نشستند و برخاستند و گفتند سینمای اسلامی نداریم و دسته دوم اتفاقاً در عین حال که به نهایت نظر سید مرتضی واقف بودند از آب گل آلودی که به مرحمت دوستداران مسامحه نگر - و از سر دلسوزی - راه افتاده بود، ماهی گرفتند و در آمدند که: حالا که خودتان اثبات کرده اید! سینمای اسلامی نداریم، سینما را (و ما را!) به حال خودش بگذارید تا به همان جایی برود که باید! دیگر چه جای داعیه صدور انقلاب یا اسلام یا ارزشهای جنگ یا به قول شما دفاع مقدس! این حضرات که خوب می دانند تیشه به کدام ریشه می زنند؛ اما حق این است که آن دوستان و دوستداران - که به هر دلیل - نخواسته اند یا نتوانسته اند همه آنچه را سید بر صفحه آورده، ببینند، یک بار دیگر - و این بار از سر تأمل و تعمق - نظری به آینه جادو بیافکنند.

سینمای ایران، جشنواره ای یا جهانی؟!

یکی دیگر از عرصه هایی که آوینی در آن قلم زد و آنچنان که مرامش بود اینجا هم به فاش کردن حقیقت همت گماشت، نقدنویسی سینما بود و چه بسا که نیت اصلی او در نوشتن های گاه به گاهش به نام نقد فیلم، آشکار کردن حق و رسوا کردن باطل و زدودن غبار غربت و تهمت از چهره اسلام یا انقلاب (در آثار سینمایی) بود اگر نه او در عین حال که نقادی حرفه ای و زبردست بود، واقف بود و اذعان داشت که: نقادی سینما در این کشور حرفه ای است کاملاً به دور از واقعیت.(74)
شاهد این مدعا نقدهای سینمایی او چه درباره آثار جهان و چه تولیدات داخلی است. اگر کمی در این نوشته ها دقت کنید خواهید دید که در اکثر آنها، سید شهید در جبهه خود غریب و تنهاست. چرا که او در بسیاری از موارد از آثاری دفاع کرد که خیلی ها دست رد به سینه آنها زده بودند و آثاری را رد و افشا کرد که همه به اتفاق، آنها را قبول داشتند و نامهای پشت آنها را می پرستیدند و کسی نمی بایست به حضرات می گفت بالای چشمشان ابروست. اما همان عهدی که سید را در این وادی وارد و متعهد کرده بود او را برمی انگیخت که این همه را به جان بخرد و آن عهد چه بود جز اظهار حق در هر جا و نزد هر کس، و با که بود جز با خدای او؟
یک نمونه این زخم زبان شنیدنها و همه چیز را به جان خریدنها واکنش حضار متخصص سینمایی در مقابل عیان کردن ماهیت اصلی سینمای ایران در سمینار بررسی سینمای ایران پس از انقلاب اسلامی بود و حال ببینیم سید انگشت بر چه چیزها گذاشته بود
که جماعت محترم اهل سینما چنان بر آشفتند و هنوز چشم دیدن و خواندن این نظریات را ندارند:
سینمای ما یک سینمای جهانی نیست، جشنواره ای است... سینمای ما یک سینمای محلی کوچک با ذائقه اروپایی است و کارگردانان آن در فضای سوبژکتیویته هنر مدرن و پست مدرن، فرصت رشد و بزرگ شدن - حتی در حد مصطفی عقاد را - ندارند... سینمای متفکر حاکی از تفرعن و روشنفکرزدگی سینمای جشنواره ای است... سینمای متفکر ایران - با فرض آن که چنین تعبیری درست نیست - موجود ناقص الخلقه ای است که سری بزرگ دارد، پاهایی مبتلا به نرمی استخوان. حال آن که اصلاً این تعبیر در این مقام مصداق ندارد. کدام تفکر؟... منتقدان و سیاستگذاران سینمای ایران تفکر را به همان مفهوم متظاهرانه ای گرفته اند که از کافه نادری و تهران پالاس و هتل مرمر... سر برآورده است... مبدعان لفظ سینمای متفکر، تفکر را نه در ذات و جوهر فیلم که در مضامین و عوارض آن می جویند.(75)
غالب فیلمسازان عرصه سینما و تهیه کنندگان تلویزیون کسانی هستند که با انقلاب و مردم بیگانه اند و در فیلمهایشان بر اساس دستورالعمل آسه برو آسه بیا اصلاً سعی شان بر عبور از کنار مسایل مبتلا به انقلاب و مردم است و بنابراین فیلم های سینما و تلویزیون عموماً از لحاظ تاریخی و اجتماعی، معاصر مردم و شریک در مسایل آنها نیستند... جایی که حتی بوق های تبلیغاتی غرب نمی توانند ایران را منهای این هویت بارز تصور و ترسیم کنند، روشنفکران و هنرمندان داخل کشور غالباً دچار غفلتی مزمن و تاریخی هستند که با صدای انفجار موشکهای دوازده متری هم شکسته نمی شود. سینمای کنونی ایران نیز به همین غفلت تاریخی دچار است.(76)
سید شهید، مصادیق این مفاهیم در سینمای ایران را نیز آورده و به نقد موشکافانه آنها نشسته است و اصلا عمده آرای سینمایی او - که به مذاق خیلی ها هم خوش نمی آید - در جریان بررسی آثاری که محمل همین مفاهیم بوده اند ابراز شده است و از این جهت کاملاً ملموس و عینیت یافته است، همچنان که او در زندگی فردی و اجتماعی خود و در آرای حکمی و فلسفی خویش نیز هیچگاه حیطه نظر و عمل را جدا ندید. در این بخش سعی کردیم قسمتهایی از نظرات شهید را که در باب فیلم های آدمهای بزرگ! جامعه سینمایی مان نگاشته شده بیاوریم تا نشان دهیم سید به رأی خویش که حقیقت باید بزرگ شود نه آدم ها و نام ها، وفادار ماند و هیچگاه مسخر نامهای بزرگ نشد.
روشنفکران این دیار، لااقل با ما مردم در عشق به ضریح و پنجره های فولاد، آجر قرمز و بهار خواب و حیاط و کاشی های آبی و (...) شریکند و فقط تفاوت ما با آنها در آن جاست که ما با این اشیاء زندگی کرده ایم، جان خود را لعاب آبی کرده ایم و بر سفال ها زده ایم، روح خود را به پنجره های فولاد امامزاده ها دخیل بسته ایم و (...) اما این آقایان و خانم ها با همه این اشیاء و فضاها مثل توریست های وارفته پیوندی نوستالژیک داشته اند. (نقد فیلم مادر از علی حاتمی).(77)
سرود ای ایران، سرود انقلاب نیست؛ سرود کسانی است که حدود وجودشان را ناسیونالیسم اندازه می گیرد... آیا انقلاب یک انقلاب ناسیونالیستی بود که رنگ اسلام پذیرفت؟... آقای تقوایی و خیلی های دیگر دلشان می خواهد که چنین باشد و البته با خواست آنها چیزی تغییر نمی یابد حال آن که با خواست این مردم، انقلاب اسلامی ایجاد شد: انقلابی ذاتاً اسلامی. ای ایران فیلمی است با هویت ناسیونالیستی درباره این سرود ملی در قالب یک کمدی استادانه... باز جای شکرش باقی است که بالاخره بعد از یازده سال یکی از آقایان حاضر شد که بگوید مرگ بر شاه! (نقد فیلم ای ایران از ناصر تقوایی)
عجب زندگی بویناکی!... و همه پیام فیلم به جز انگولک مختصری که به خلقت عالم و مسأله تقدیر رسانده همین است که: زندگی سگی، علی رغم زلزله ای که همه جا را ویران کرده و دهها هزار انسان را بلعیده است،... ادامه دارد... آنچه اصالت دارد نیازی حیوانی است که در هر صورت حتی در میان امواتی که منتظر تغسیل و تدفین هستند باید برآورده شود... حرفهایی که (کیارستمی) در دهان تازه داماد گذاشته، تهوع آور است... الغرض زندگی و دیگر هیچ نام خوبی برای این فیلم نیست. بهتر این بود که نام این فیلم را از میان این نام ها که بر می شمرم انتخاب می کردند: زندگی یعنی هیچ! یا باغ وحش انسانی یا یک بورژوا و پسرش در منطقه زلزله زده یا زنده باد جشنواره کن!... (نقد فیلم زندگی و دیگر هیچ یا از عباس کیارستمی).
غرب در جستجوی کوچه معنویتی است که به یک هیچ آباد بی ضرر و بی خطر ختم شود و از این لحاظ هم فیلم هامون و هم فیلم مادر - و مخصوصاً هامون - مسیری را طی کرده اند که فرهنگ جهانی بر ایشان ترسیم کرده است: یک عرفان منفعل در برابر عرفان ستیهنده... زندگی علی جونی در نهایت، مجسمه همان نسخه ای است که تاراجگران چشم آبی مو طلایی در نقش پزشک برای ما پیچیده اند: یک عرفان منفعل التقاطی، یک مذهب خانقاهی توریستی مختلط تصوف و بودیسم و تله پاتی و ذن و دون خوان و... (نقد فیلم هامون از داریوش مهرجویی).
ایشان (مخملباف) از آن جا که به ماهیات اصالت می دهند هیچ یک از مفاهیمی را که با وجود سروکار دارد نمی فهمند؛ نه عشق را، نه حقیقت مطلق را، نه آزادی را، نه اختیار را، نه عدالت، نه فقر را و نه اصلاً وجود را. ایشان مثل نئواگزیستالیست ها فقط شر و زشتی و بدبختی را می بیند و هیچ راه حلی هم برای آن ندارد.
... برای مخملباف از همان آغاز نقص و شر و فقر یک مسأله لاینحل خلقت بوده است. (نقد فیلم فرماندار با فیلمنامه محسن مخملباف).
مخالفان سیاسی داخلی و خارجی، این کارگردان را (مخملباف) به عنوان یک فرد حزب اللهی که از عقاید خویش برگشته است، می شناسند و به همین دلیل در هنگام نمایش فیلم های او درست در نقاطی که نیش سیاسی به نظام می زند، تماشاگران جشنواره ای هم کف می زنند. (نقد فیلم ناصرالدین آکتور سینما از محسن مخملباف).
نوبت عاشقی و شبهای زاینده رود از لحاظ ساختار سینمایی به اولین کارهای دانشجویان بی استعداد سینما شبیه هستند... مخملباف فقط شعار می دهد و از همان آغاز هم همین بوده است... درست در جامعه ای که جبر موقعیت و شرایط (موضوعی که مخملباف مدعی طرح آن در فیلم نوبت عاشقی بود) بسیاری از جوانان کشور را واداشت تا خود را برای آزادی فدا کنند جبر همان موقعیت و شرایط بچه مسلمان دیگری را هم واداشت تا خط بطلان بر هر چه داشت بکشد و در صف اصحاب هربرت مارکوزه و پوپر از لیبرالیسم جنسی دفاع کند!... آقای مخملباف در این دو فیلم (شبهای زاینده رود و نوبت عاشقی) بسیاری از صورت های نیهیلیسم را تجربه کرده است. هم نیهیلیسم هربرت مارکوزه و اصحاب او که رهایی را در روی آوردن به عشق می دانند و هم نیهیلیسم کامو که رهایی را در انتحار می داند... آقای مخملباف! این چیزی که شما در هر دو فیلم خود عشق نامیده اید، عشق نیست، عدول از مقام انسانیت و رجوع به حیوانیت است...
آقای مخملباف، معضلات درونی خویش را فیلم می کند و مردم را می نشاند تا بیماری های فکری و روانی او را به تماشا بنشینند... فیلم ساختن برای او (مخملباف) نوعی اظهار وجود است و هیچ غایت دیگری را در نظر ندارد. خانه تکانی هم نکرده است و فقط در شک خویش عمیق تر و عمیق تر شده است. (نقد دو فیلم نوبت عاشقی و شبهای زاینده رود).
امسال نوبت هوسبازی رسیده است، حتی در کوچه های آبادان. در برابر آنان که به آسمان اشاره می کنند، همواره هستند کسانی که دعوت به زمین می کنند و مائده های زمینی... وقتی مردم با چنگ و دندان از آبادان دفاع می کردند، مرگ نزدیک بود و اهل دنیا دور، اما امروز که مرگ علی الظاهر دور شده است اهل دنیا به تفسیر تاریخ آمده اند. (نقد فیلم در کوچه های عشق از خسرو سیدی).
کیمیایی باید درباره همان مردمی فیلم بسازد که آنها را می شناسد. او اهل روشنفکر بازی نیست و از همان زمان هم فیلم هایش مورد حمله جوجه روشنفکرهای علیاحضرت بود... او با دیگر فیلمسازان بازمانده از دیروز این تفاوت را دارد که روشنفکربازی در نمی آورد. صداقت دارد و دلبسته مردم است و به راستی می خواهد با مظالمی که بر آنها می رود ستیزه کند. کافی است مردم این دوران را بشناسد تا دیگر از تکثیر قیصر دست بردارد و کاری کند کارستان. (نقد فیلم گروهبان از مسعود کیمیایی).
و اما در پایان نشانه هایی دال بر آن که ما به یک سینمای مطلوب دست خواهیم یافت وجود دارد... مهاجر، دیده بان، هور در آتش، بدوک، نیاز و بعضی فیلم های دیگر نشانه هایی از این طریق هستند نه مقصد آن. افق حرکت سینمایی فعلی ایران جشنواره های اروپایی هستند و تا چنین باشد سینمای مطلوب و واقعی در ایران به وجود نخواهد آمد.
بنده معتقدم که واقعیت ها و ضرورت ها و اقتضائات و موجبیت های ماهوی و تاریخی سینما بالاخره سدهایی را که در سر راه سینمای ایران برای دستیابی به یک سینمای حرفه ای و عظیم که بتواند منشأ تحولات فرهنگی در داخل و خارج از کشور باشد بر خواهد داشت. فیلمسازان ما اکنون مشغول تجربه هایی کوچک و ابتدایی هستند که قالب و تکنیک سینمای مطلوب و راه وصول به آن را یاد گیرند.(78)

فصل پنجم: روایت فتح به روایت شهید

به راستی درباره روایت فتح، چه می توان گفت؟ از ما بر نمی آید که روایت فتح را به دیگران بشناسانیم چرا که روایت فتح چنان شفاف و خالص است که خود دلیل خویشتن است و اکنون که چنین است، دیگر چیزها را باید به آن شناخت.(79) روایت فتح، خود محک است و از آن خدا چرا که حق است و حق متعلق به حضرت اوست و لاغیر.
ما در وصف این مجموعه بی بدیل بهتر آن دیدیم که متوسل شویم به قلم رسای سید و کلام گویای شاهدش. چرا که آنی که در صفحه صفحه این فیلم ها و سطر سطر این گفتارها نشسته است از آن اوست و چه شگفت است و مقاومت ناپذیر:
همه تلاش ما در تصویر کردن فرهنگ جهاد فی سبیل الله بوده است. اما در اینکه تا چه حد موفق بوده ایم، نمی دانم... فیلم به گونه ای ساخته و تدوین شده است که بتواند انسان ها را به فطرت الهی خویش رجوع دهد. بشر لاجرم در مقابل حق خاضع است و آن را خوب می شناسد... بشر دارای فطرتی الهی است که هر چند عادات مذموم و گناهان، روی آن را بپوشاند باز در مقابل حق خضوع دارد... ما حتی در برخورد با دشمنان انقلاب، شنیده ایم که آنها گفته اند: حقیقت جبهه ها در فیلم های روایت فتح ظهور دارد... ما همواره سعی می کنیم که بر ریشه های فطری اعمال و اتفاقات در فیلم تأکید کنیم و از این راه، حجاب ها و اندوده هایی را که بر فطرت مخاطب سایه افکنده است کنار بزنیم.(80)
ما از همان آغاز تسلیم کلیشه ها نشدیم. با اینکه تجربه فیلمسازی مستند نداشتیم به طور کاملاً فطری دریافتیم که باید هر آن چه را مانع باور آوردن مخاطب است از صحنه بیرون بریزیم. میکروفن را، گزارشگر را - با آن ژست های مسخره - کادرهای ثابت تصنعی را، زوم و زوم بک را. سؤال های کلیشه ای را و... مصاحبه اگر خوب انجام شود و از تصنع دور باشد قالب خوبی است باری ارائه شخصیت و اظهار باطن انسان ها و وسعت بخشیدن به عرصه بیان فیلم، ماوراء ظاهری که تصویر به نمایش می گذارد. ما تلاش می کردیم که مصاحبه در فضایی انجام گیرد که مصاحبه شونده به دور از تصنع و در وضعی کاملاً طبیعی قرار داشته باشد. در هنگام عملیات، بهترین زمان برای مصاحبه وقتی بود که رزم آوران با دشمن درگیر بودند. حضور یک گزارشگر در جلوی دوربین باعث می شد که مصاحبه شونده رو به گزارشگر سخن بگوید و در این صورت تماشاگر خود را طرف صحبت احساس نمی کرد. به ناچار بعد از تجربه های بسیار به این نتیجه رسیدیم که گزارشگر را حذف کنیم و مصاحبه توسط خود فیلمبردار انجام شود. چنین بود که کار فیلمبردار در اکیپ های فیلمبرداری روایت فتح دشوار و دشوارتر شد.
ما فیلمبرداران خودمان را طوری پرورش می دادیم که در عین حال اصول علمی مونتاژ و کارگردانی را نیز بدانند و از سوی دیگر چنان با دوربین روی دست، کار آموخته شوند که آن را همچون جزیی از بدن خویش بدانند. انسان در هر حال، هیچ یک از اعضای بدن خویش را زائد نمی داند. فیلمبرداران ما دوربین را چنین می دیدند. در روز ساعت ها با دوربین راه می رفتند و فیلم می گرفتند... دوربین جزء بدن فیلمبردار شده بود و بنابراین شخصیت پیدا کرده بود. خود دوربین در فیلم حضور داشت، زنده بود، عمل و عکس العمل داشت... بعد در موقع مونتاژ دیدیم که حتی احساسات فیلمبردار نیز در فیلم جلوه می یابد به صورت حرکات مختلف، مکث ها، سرعت حرکات، دوربین، در حالت های مختلف، برخورد با اشیاء و اشخاص و... تا آن جا که حقیر در پشت میز موویلا رفته رفته همه فیلمبردارها را با پنهانی ترین صفاتی که معمولاً انسان از دیگران پنهان می کند، می شناختم.
فیلم هایی که چنین فیلمبردارانی می گرفتند با آن چه دیگران می گرفتند کاملاً متفاوت بود. آنها با فضای جبهه انس داشتند و با آن عمیقاً ترکیب می شدند و بنابراین از درون به وقایع می نگریستند و نه از بیرون. عمده تفاوت از همین جا آغاز می شد.
به اعتقاد ما تنها کسی می توانست در زمینه جنگ ما فیلم بسازد که خودش با آن پیوند می داشت و بر معیارها و حقیقت آن پافشاری می کرد. بنابراین ما باید افرادی را تربیت می کردیم که از یک سو بسیجی باشند و از سوی دیگر فیلمساز. در آغاز کار جمع کردن این دو در یک نفر محال می نمود. اما رفته رفته امکان پذیر شد و ما آموختیم که چگونه می توان افرادی این چنین تربیت کرد.
درباره جبهه های جنگ ما بسیارند کسانی که فیلم ساخته اند اما هر کسی آن چه را خود می خواسته تصویر کرده است. باید خصوصیات اصلی این جنگ را در فیلم ها بیان کرد. جنگ ما بدون تکیه به سلاح های پیشرفته و روش های کلاسیک جنگ ادامه می یافت، بنابراین می بایست از اصالت دادن به ماشین جنگ و توپ و تانک و مسلسل پرهیز می کردیم که متأسفانه در غالب فیلم های جنگی ما برعکس به ماشین جنگ اصالت داده اند نه به ایمان رزمندگان... شجاعت هایی که در این قبیل فیلم ها مطرح می شود ریشه در نفس اماره انسان دارد. ریشه شجاعت ما اگر در ایمان و یقین نباشد دیگر شجاعت نیست... به راستی تفاوت رزمندگان ما با کلاه سبزهای آمریکایی در کجاست؟ در فیلمسازی این تفاوت ها باید اصالتاً ملحوظ شود.
در هیچ یک از فیلم ها نیست که ما به خود جنگ و یا ماشین و ابزار جنگ اصالت داده باشیم. همواره ایمان رزمنده ها است که اصالت دارد. به همین ترتیب از شجاعت های کاذبی که معمولاً در فیلم های آمریکایی شاهد آن هستیم پرهیز داریم. شجاعت مؤمنانه از یقین ناشی می شود نه از جنگ طلبی و عجب و کفر. (ما) جذابیت های کاذب را حذف می کنیم و جذابیت های حقیقی را بر جای می گذاریم. برای ما جذابیت، ارزش ذاتی ندارد.
فی مابین جنگ ما و دیگر جنگهایی که در تاریخ های مدون وجود دارد هیچ شباهتی نیست. شباهت های ظاهری را باید فراموش کرد و به باطن موضوع رسید. بله در جنگ کشت و کشتار هست، ویرانی هست، بی خانمانی هست، یتیمی هست و... اگر با توجه به شباهت های ظاهری این جنگ با دیگر جنگ ها بخواهیم قضاوت کنیم؛ آن گاه فیلمی خواهیم ساخت مثل جستجو 2، امیر نادری.
تفاوت اساسی در غایت و هدف ما از فیلمسازی است. ما برای تبلیغات (به معنای حقیقی آن) فیلم می سازیم... مقصود ما از تبلیغ همان وظیفه ای است که بر عهده انبیاء و اولیاء خدا قرار داده شده است.
... آنچه محور تبلیغات ما در فیلم های روایت فتح می باشد چیز دیگری است. ما غالباً بر وجوه تمایز جبهه های جنگ خود با دیگر جنگ ها، بر ابعاد عرفانی جنگ تکیه داشته ایم و معتقدیم که ریشه پیروزی های ما نیز در همین جاست. وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین شهر نشده بود. شهر هنوز سر پا بود اگر چه دشمن خود را تا پشت صد دستگاه جلو کشیده بود. یک دوربین مینی اکلر داشتیم و یک ضبط صوت ناگرا و خرت و پرت های دیگری که این مجموعه را کامل می کرد. هم کارگردان و صدابردار خود من بودم و جز فیلمبردار، فقط یک نفر دیگر همراه ما بود، شهید غلام عباس ملک مکان، شیر مردی از روستای قنات ملک شیراز که هم رانندگی می کرد و هم محافظ مسلح گروه فیلمبرداری بود، آن هم با یک تفنگ ام - یک...
وقتی به خرمشهر رسیدیم هنوز خونین شهر نشده بود. شهر هنوز سر پا بود. اگر چه احساس نمی شد که این حالت زیاد پردوام باشد - و زیاد هم دوام نیاورد. ما به تهران بازگشتیم و شبانه روز پای میز موویلا کار می کردیم تا اولین فیلم مستند جنگی درباره خرمشهر از تلویزیون پخش شد: فتح خون. یک هفته ای نگذشته بود که خرمشهر سقوط کرد و ما در جست و جوی حقیقت ماجرا به آبادان رفتیم که سخت در محاصره بود. با هاورکرافت از بندر ماهشهر از راه خور خود را به خسروآباد رساندیم و منتظر ماندیم تا نزدیکی های صبح اتوبوسی با چراغ های خاموش بیاید و ما را به آبادان برساند. تولید مجموعه حقیقت این گونه آغاز شد. روایت فتح ادامه همان مجموعه حقیقت است. اولین شهیدی که دادیم علی طالبی بود که در عملیات طریق القدس به شهادت رسید و آخرینشان مهدی فلاحت پور است که همین امسال در لبنان شهید شد.(81) اسامی باقی شهدا را تیمناً ذکر می کنم: ابوالقاسم بوذری، حسن هادی، رضا مرادی نسب، امیر اسکندر یکه تاز (در عملیات کربلای 5) و برادر شریعتی (در عملیات مرصاد)... و خوب! دیگر چیزی برای گفتن نمانده است جز آن که ما خسته نشده ایم و اگر باز هم جنگی پیش بیاید که پای انقلاب اسلامی در میان باشد ما حاضریم. می دانید! زنده ترین روزهای زندگی یک مرد آن روزهایی است که در مبارزه می گذراند و زندگی در تقابل با مرگ است که خودش را نشان می دهد.(82)