فهرست کتاب


شهید آوینی

حبیبه جعفریان‏

قصه و رمان

رمان نویس جهان را با عقل فلسفی نمی نگرد بلکه وضع خویش را در برابر عالم حیات روایت می کند... اکنون در سراسر جهان هه ارواح منتظر دریافته اند که عصر تازه ای آغاز شده است. با این عصر تازه انسان تازه ای متولد خواهد شد - که شده است - و او روایت تازه ای از چگونه بودن خویش باز خواهد گفت. داستان جدید، چه رمان، چه نوول، چه داستان کوتاه چه داستان بلند هر چه هست تفصیل و توصیف من در عالم جدید است. مفهوم فرد منتشر. فردی که در این عالم انتشار پیدا کرده است... (و آن چنان که) مقتضای اومانیسم رایج در این عصر است: ادبیات مدرن در واقع حدیث نفس است. ادبیات، محاکات عوالم و اوهام نفسانی هنرمند است و خودبنیادی یا سوبژکتیویسم تمایز جوهری ذاتی آن با قصه های کهن است.
مقتضای اومانیسم رایج در این عصر این است که همه، تجربیات شخصی و تخیلات جنون آمیز خود را اموری ارزشمند و نوشتنی تلقی کنند و بر این اساس دنیا پر شود از قصه های کوتاه و رمانهایی محصول تفرج رمان نویسها در عوالم ناسوتی نفس خویش.(52)
ادبیات جدید صرفاً منشأ گرفته از نیهیلیسم رایج است. این ادبیات را حتی داستان نویسی به آن معنا هم نمی شود خواند. چون ادبیات نو و جدید به یک ضد داستان رسیده است که داستان را هم در خودش نفی می کند. نیهیلیسم رایج تا آن جا رسیده است که تحمل هیچ حرف جدی را در ادبیات ندارد...(53) (در واقع) رمان یک مونولوگ خیالی و توهمی است که صورتی مکتوب یافته و از پذیرش فطری انسان نسبت به قصه نیز سوء استفاده کرده است نه آن که بشر تا این روزگار مونولوگ درونی نداشته و خیال پردازی نمی کرده است، نه اما این هست که بشر تا پیش از این هرگز به فکر نمی افتاده که حدیث نفس خویش را بنویسد و به دیگران عرضه کند... خیلی چیزها می بایست تغییر کند تا تصوری اینچنین ایجاد شود که هر خیال پردازی به خود جرأت نوشتن بدهد و یا در خیال پردازیهای دیگران جاذبیتی ببیند. رمان فقط در ظاهر شبیه به قصه های کهن است و در باطن اصلاً شباهتی به آنها ندارد... داستان در تبعیت از منطق زدگی بشر جدید و غلبه ای که سیانتیسم بر فرهنگ متعارف پیدا کرده است از قصه به مفهومی که در نزد گذشتگان ما داشته تمایزی آشکار یافته است.(54)
با وصفی که آمد، همان مسأله همیشگی دوباره سر برمی آورد. انقلاب اسلامی به عنوان واقعه ای که چه در جهان اتفاق می افتد - و طی قرون جدید تا به حال اتفاق افتاده است - متفاوت است، برای تجلی و مانایی خویش نیاز به هنری خارج و غیر از آنچه در محدوده نفس پرستی و کمیت زدگی دنیای جدید واقع می شود دارد، همچنانکه انقلاب اسلامی، خود، حادثه ای فراتر از این دیکتاتوری دموکراتیک! است و این به زعم درست متفکران مؤمنی چون آوینی تنها از طریق انسانهای مؤمن است که تحقق می یابد و دستمایه اسلام در تسخیر کلیت عالم، انسانهایی مصداق لفظ خلیفةالله اند و بس.
روح زمین عصر تازه ای را انتظار می برده است و این انتظار در ادبیات داستانی و نمایشی اواخر این قرن موج می زند. ادبیات این قرن روایتگر بحرانی عظیم در حیات بشری است و انقلاب اسلامی طلیعه فردایی دیگر است. اما در جواب این پرسش که این تحول تاریخی چگونه در ادبیات تجلی خواهد کرد چه باید گفت؟
انسان با تحولی که به تبع انقلاب معنوی اسلام در جهان ایجاد شده است، وضع تازه ای در برابر هستی خواهد یافت. من یعنی کیفیت حضور انسان در عالم وجود است که دیگرگون خواهد شد و اگر این دیگرگونی در ادبیات بازگویی شود باید منتظر بود که ادبیات داستانی، تسلیم تحولی عظیم - حتی در فرم و قالب - بشود.(55)
انقلاب دو نسبت می تواند با ادبیات برقرار کند: یا موضوعات خود را وارد همان سبکها و قوالب گذشته ادبیات کند و یا ادبیات جدیدی را با قوالب خاص خودشان بنیان بگذارد... مخاطب ادبیات مدرن، مردم نیستند و اگر بخواهیم قالبها و سبکهای ادبیات را برای بیان حقایق انقلاب انتخاب کنیم، مردم مخاطب آن نخواهد بود.(56)
رمان نویس چیزی جز تجربیات حیاتی خویش که چگونگی حضور او را در عالم تعین می بخشند، نمی نویسد و نمی تواند بنویسد. شخصیتها، همه از بطن نویسنده پای به عالم داستان می گذارند و به این لحاظ چاره ای نیست مگر آن که آنان را مراتب و وجوه مختلف و متعدد من بدانیم. تا این من متحول نشود، رمان نویسی متحول نخواهد شد و محتوای دیگری را نخواهد پذیرفت.
باید از میان انسانهایی که تحول معنوی انقلاب اسلامی را به جان آزموده اند و جوهر رمان را نیز شناخته اند، کسانی مبعوث شوند که این روزگار، روزگار اصالت روشها و ابزار است، بی تردید تا جوهر رمان مسخر ما نشود، فرم و قالب آن نیز به چنگ نخواهد آمد. این سخن در باب دیگر هنرها نیز صادق است.(57)

شعر

شعر علی رغم دیگر هنرها که همگی از غرب بدین سو غلتیده اند و گلشان در آن سوی جهان سرشته شده، در همین خاک و از اولین روزها پاگرفته، در طی چند صد سال شاخ و برگی گسترده و در انسانهایی شاعر چون حافظ و مولانا و سعدی و... به ثمر نشسته است. اما در حیطه ارزشیابی و بررسی این سیر چندین ساله از آن زمان که همراه با شهر فرنگی از دنیای نو، پای نقد و نقد نویسی هم به این ملک باز شد تا امروزه روز، یک تن از این لشگر سلم و تور منتقدان و حتی خود شاعران نیامده و ذات شعر را در نسبت عمیقی که با ماوراء طبیعت و دین دارد، مکاشفه نکرده است. اما ببینید سید شهید با نفسی که از حضرت رحمان و متون دین و قرآن در تفکر و قلمش دمیده است به چه تبیین بدیعی از این نسبت، دست یافته است:
شعر نوعی وحی یا الهام است که به مقتضیات حال، یا به واسطه ملائک و یا به واسطه شیاطین نزول می یابد و ناگفته پیداست که روی این سخن با آنان است که فرشته و شیطان را باور دارند... پس شاعر یا زبان فرشته است و یا زبان شیطان، بسته به آن که روحش قابل کدام الهام و تلقی باشد. و اگر اهل غوایت (گمراهی) از شعرا تبعیت دارند از آن است که از شیطان جز گمراه شدگان وادی غوایت، پیروی نمی کنند.
فریب زیبایی اشعار را نخوریم که مگر شیطان قادر به خلق زیبایی است؟ اغوای شیطان از طریق تزیین است و اگر نه انسانها فریفته اش نمی شدند: لازینن لهم فی الارض و لاغوینهم اجمعین الاعبادک منهم المخلصین (حجر - 39، 40) آنان را در زمین زینت می بخشم و همه را اغوا می کنم مگر بندگان تو که از مخلصین هستند از خالص شدگان و زیبایی نه آنچنان است که همواره راهبر انسان به سوی حقیقت باشد بل چه بسا که زیبایی رهزن طریق حق است و دام شیطان.(58)
شاعر از محارم راز است؛ گوش در ملکوت دارد و دهان در عالم ملک و آنچه را که از ملکوت می شنود باز می گوید.
حتی آن شاعر که زبان شیاطین اند شعر خود را از آسمان دزدیده اند... شعر ترنم موزون آن مستی و بیخودی است و شاعر تا از خویش نرهد شعرش، شعر نخواهد شد. شعر تا شاعر از خویش نرسته است، حدیث نفس است و اگر شاعر از خود رها شود، حدیث عشق است.(59)
شاعران همه لسان الغیب هستند و اگر خواجه را بدین لقب اختصاص داده اند نه از آن است که دیگر شعرا لسان الغیب نیستند. بل از آن است که این صفت در او به تمامیت و کمال رسیده است. این عالم سراسر رمز است؛ رمزی برای عالم غیب و آن عالم را از آن موسوم به غیب کرده اند که از چشم سر غایب است نه از چشم دل...
شعر آینه راز است و محارم راز می دانند که راز در بیان نمی آید. اشاراتی و دیگر هیچ و همین اشارت نیز به زبان رمز است. زبان شعر، زبان رمز است چرا که راز جز در رمز نمی نشیند... این اصطلاحات استعاری می و معشوق و بت و بتکده... پیمانه هایی مثالی هستند که اسرار ملکوت را صورتی از کلام می بخشند... وضع این اصطلاحات استعاری نه بر اساس قرارداد، بلکه در جواب به یک نیاز فرهنگی و تاریخی انسان، در تناسب با حالات و مقامات و حقایق باطنی رخ داده است که کلام، مگر بر همین سیاق، از بیان آن حالات و مراتب و حقایق ناتوان است... دیگر آن که در استفاده از این استعارات نوعی رندی و خلاف آمد عادات نیز نهفته است که متجد دین آن را با نیهیلیسم اشتباه گرفته اند، فقط به صرف شباهت ظاهری...
چشم ظاهربین، نیست انگار را می بیند که تیشه افکار در دست دارد و بر عادات و مشهورات تاخته است و دیگر بی تأمل در باطن و غایات، حکم می کند که این خلافات عادات نیز از سر نیست انگاری و پوچ اندیشی است و رساله ای در قیاس نیست انگاری حافظ و خیام با کافکا و کامو می نگارد و هر آنچه را که با این حکم ظاهر بینانه سازگار نیست، مشکوک می شمارد و یا اصل را بر آن می نهد که حافظ در دوران جوانی نیهیلیست فعال بوده است و بعدها در دوران پیری و جاافتادگی جانب محافظه کاری را گرفته. اما نیست انگاری نیهیلیستها را هرگز نمی توان با نفی ما سوی الله و هیچ در هیچ گرفتن جهان و کار جهان در نظر عرفا قیاس کرد، که شباهت این دو قول فقط در ظاهر است... شاعر هرگز دعوت به خاک نکرده است و این جماعت شاعر نمایان را که چشم به مائده های زمینی گشوده اند کجا می توان شاعر دانست؟ شعر اینان جز بازتاب انفعالات نفسانیشان نیست؛ نه از حضور در آن خبری است نه از درد فراق... مستان آب انگور از عقل گسسته اند اما آن عهد را با جهل باز بسته اند، اما مستان می الست، از عقل گسسته اند تا به عشق باز پیوندند... شعر امروز نیز همراه شاعران به درک اسفل هر روزینگی هبوط کرده است. (60)
آیا تا به حال هیچ به کشاورزی بر خورده اید که شاهد مثالی از شعرهای شاملو برای شما بیاورد؟ و آیا اصلاً چنین احتمالی وجود دارد که روزی شعر نو تا آن جا در میان مردم راه یابد که زندگی خود را در آن بیابند؟ جواب این سؤال بدون تردید منفی است. اما آیا درباره شعرهای مولوی، حافظ و یا سعدی نیز همین معنا صادق است؟ تاریخ مدرنیسم، تاریخ جدایی هنرمندان از مردم است و تبعید هنر به موزه ها و گالریها و کانونها و... مخاطب این هنر دیگر مردم نیستند.
شعر حافظ و مولوی... اگر چه به آن معنا که لفظ مردمی به خود گرفته است، شعری مردمی نیست اما در عین حال نه تنها از مردم جدا نیست بلکه آنها خود را در آن باز می یابند، همچون آینه ای که باطن دنیا را انعکاس می دهد. این شعر از واقعیت - رئال - نیز جدا نیست بلکه واقعیت را معنا می کند و مردمان را از افتادن در چاه حیات روزمره باز می دارد. اما شعر نو از الفاظ، ایماژهایی کاملاً شخصی می سازد و انسانها را به دنیای اوهام می برد.(61)

تأملاتی در ماهیت سینما

سینما با ویژگی ها و ماهیت منحصر به فردی که در قالبهای گوناگون از یک رسانه فراگیر گرفته تا یک هنر یا صنعت یا تجارتخانه و... جلوه کرده است از بانفوذترین و جذابترین پدیده های جهان نو است و البته ناگفته نباید گذاشت که نفوذ سینما در جذابیت آن نهفته است ولی اینکه جذابیت سینما در کجا و در چه چیز پنهان است و اصلاً جذابیت در سینما چیست، مقوله ای است مفصل که در این بخش ما تنها اشاره ای به آن خواهیم داشت. اما به راستی ذات سینما کدام یک از اینهاست؟
به این سؤال در همین مملکت خودمان هم خیلی ها پاسخ داده اند و بلند بالا هم، اما چه سود که به قول سید شهید در این بلند پروازی های هفتاد من کاغذ یک جمله هم از خود حضرات پیدا نمی شود و همه، همانهاست که پیش از این در مراجع غربی آمده و حال اینجا نقل می شود و یعنی که آنان را اصل بینگاریم و خودمان را فرع.
سید تنها اندیشمند جامعه سینمایی ماست که به کشف افقهایی تازه در درک ذات و ماهیت سینما و نسبت آن با مفاهیمی چون عرفان، مدرنیسم، دین، تکنولوژی، مردم، تفکر و... نایل آمده و در این وادی چون دیگر عرصه ها به مرتبه نظریه پردازی (و نه نظریه بافی) و صاحب نظری رسیده است و به قول برادری که می گفت:(62) اگر کلمه اجتهاد را به مفهوم کامل در نظر بگیریم شهید آوینی انسانی بود که عینیت داده بود به این قضیه. او از سرچشمه، از تفکر، از شهود به سینما رسید نه از همان مقدماتی که در دسترس و در معرض حواس خود داشت - و همزمان با او دم دست بسیاری دیگر هم بود - مفاهیم و احکامی را اجتهاد می کرد که عجیب راهگشا و روشنی بخش هستند و تیشه به ریشه بسیاری از تردیدها، تعارضها و پرده پوشی ها می زنند، آنچه در این بخش و بخش بعدی می آید گزیده هایی از همین دریافتها و حقیقت گوییهاست:
سینما ماهیتاً هنری ناب نیست. سینما را نمی توان هنری دانست مثل نقاشی، شعر و یا حتی رمان و تأتر. سینما یک تکنولوژی بسیار پیچیده است که قابلیت هنری نیز دارد و همچون دیگر صنایع خواه ناخواه با تجارت و اقتصاد نیز در آمیخته است... با این همه پیچیدگی کار در آنجاست که سینما هنر نیز هست...(63) اگر سینما ماهیتاً جز تصویر محض چیزی نبود مسلماً در یکایک تجربیات تاریخی نقاشی مدرن شریک می شد اما سینما فقط تصویر نیست، کلام محض هم نیست و پیچیدگی کار بیشتر در همین جاست.
برخلاف آن چه عموماً نقل می شود، فیلم باز آفرینی یا بازتاب واقعیت نیست، بازتابی است از درون فیلمساز. اگر فیلم را هنر دانسته اند از این لحاظ است که هر فیلم، نهایتاً مظهری از روح سازنده آن است. فیلمساز نیز با استفاده از شیوه ها و تمهیدات گوناگون که در مجموع تکنیک فیلمسازی نامیده می شود، سعی دارد که تماشاگر را مسحور و مفتون و از خود بیخود کند... رابطه سینما و تلویزیون با مخاطبان خویش نوعی رابطه تسخیری است که از طریق ایجاد جاذبه در تماشاگر برقرار می شود اگر چه تسخیر به میل نه به عنف و اکراه.(64)
چه چیزی سینما را از این جذابیت برخوردار کرده است؟ باید در جواب گفت توهم واقعیت... اگر این توهم واقعیت یا واقعیت سینمایی (یعنی واقعیت به آن شکلی که در فیلم منعکس شده) سیری داستانی نداشت باز هم اینهمه جذابیت داشت؟ جذابیت سینما در آنجاست که چنگ آویزهایی در فطرت ما یافته است...
(هر چند) سینما آن گونه که اکنون در دنیا محقق شده این صفات فطری را اغلب در جهت ضعفهای بشری، خوب شناخته و بر همین اساس رابطه خویش را با انسان بنا نهاده است... و غالباً رشته این جاذبیت نه به کمالات انسانی بلکه به ضعفهای او بند شده است.(65)