فهرست کتاب


شهید آوینی

حبیبه جعفریان‏

هنر و هنرمندی

حقیقت هنر نوعی معرفت است که در عین حضور و شهود برای هنرمند مکشوف می گردد و این کشف، تجلی واحدی است که از یک سوی در محتوا و از سوی دیگر در قالب هنر ظاهر می شود... اگر برای مصداق جمعی بشر بتوان ضمیری تصور کرد هنرمندان حکایت گر آن ضمیر هستند. هنر، محاکات حضور و غیاب بشر نسبت به حق است... هنر شیدایی حقیقت است همراه با قدرت بیان آن شیدایی و هنرمند کسی است که علاوه بر شیدایی حق، قدرت بیان آن را نیز از خداوند متعال گرفته است. اصل لازم، شیدایی حق است و قدرت بیان شرط کافی است.(49)
آنچه آمد در بیان حقیقت هنر بود و اما هنر در عالم جدید چگونه است؟ در عالمی که خدای تکنولوژی بر آن فرمان می راند، هنر چه هیبت و باطنی به خود گرفته است و در چه نسبتی با مفاهیمی چون تعهد، دین، تخیل و تفکر قرار می گیرد؟
هنر جدید، خاص عالم جدید است. هنر جدید مولود تکنولوژی است. هنر جدید هنر خواص است، هنر عوام نیست. عوام درکش نمی کنند... آنها که در دفاع از استقلال هنر در اوایل قرن نوزدهم فریاد برداشتند که هنر وسیله نیست، هدف است. فایده هنر، زیبایی است و همین کافی است و زیبایی را نیز چنین تعریف کردند که هر چیز مفیدی زشت است و تنها اشیایی حقیقتاً زیبا هستند که به هیچ فایده ای نیایند، اولین گامها را در جهت جدایی هنر از حیات انسان برداشتند و چنین شد که آثار هنری بدون هیچ فایده اجتماعی در تبعیدگاه هایی به نام موزه و گالری جمع آمدند و اینها در حالی است که هنر، عین تعهد اجتماعی است. چرا که وجود انسان، عین تعهد است و هنر نیز به مثابه جلوه انسان، نمی تواند از تعهدات فارغ باشد.
هنر برای هنر عنوان توصیفی تلاشی است که سعی دارد هنر را بی نیاز از دین و حکمت و تعهد، در خود هنر معنی کند، اما مگر این کار ممکن است؟ آیا هنرمندان به خود اجازه نمی دهند که در همه مسایل عالم وجود اظهار نظر کنند؟ آیا اعتقادات هنرمند نسبت به آفرینش جهان، انسان، اخلاق، اجتماع و یا سیاست در آثارشان ظهور نمی یابد؟ در کدام یک از هنرها امکان وفادار ماندن به این اشعار - هنر برای هنر - موجود است؟ آن هم در عصری که هنر به تمامی در خدمت تبلیغات تجاری و یا سیاسی است؟
(پس) هنر برای هنر نقابی است فریبکارانه بر چهره این معنا: هنر در خدمت خودپرستی هنرمند. انسان گذشته هرگز هنر را برای حدیث نفس یا بیان خویشتن، گریز از واقعیت، استغراق و تلذذ و یا آرامش نمی خواهد؛ او در هنر به اقتضای فطری خلاقیت خداست و بدین ترتیب هنرمند در هنر خویش وسیله ای برای تقرب به خدا می جوید (در حالی که) هنر غربی (که همان هنر جدید است) حدیث نفس است نه حدیث شیدایی حق و اصالت آن بر سوبژکتیویته (خودبنیادی) است. هنر غرب بیان خودپرستی انسان امروز است.
هنر برای مردم و هنر برای هنر، دو وجه از یک ابتذال واحد است... هنر اکنون به صورت وسیله ای در خدمت تفنن و تبلیغات شیطانی در آمده است... رعایت ذوق عامه و اصالت دادن به خواسته ها و سلیقه های روز نه تنها هنر را به ابتذال کشانده است بلکه مردم را نیز در این فلک زدگی و غفلت رایج، تأیید کرده و آنان را از رجوع به فطرت ثانوی باز داشته است... هنرمندان باید روی به حق بیاورند و چون این چنین شد هنرشان ذکر خواهد شد و مخاطب ذکر، فطرت الهی بشر است؛ آن گاه آثار هنری ماهیتی کمال جویانه و آسمانی خواهند یافت و مخاطب خویش را به آن میثاق ازلی تذکر خواهند بخشید... ولکن این تحول ممکن نمی شود مگر آن که نخست هنرمندان متحول شوند.(50)
ما غایت را از اول این گذاشته ایم که هنرها را چگونه در خدمت اسلام در آوریم؟ و چگونه هنرمندانی مسلمان و در خدمت تفکر دینی بار بیاوریم؟ دنیای جدید در هنر محصولاتی داده است و این چنین نیست که ظاهر این محصولات به سادگی ظرف مظروفی که ما می خواهیم بگویم نمی شود چون آن هم باز اصالت دادن به ابزار و شی ء است، ما در تفکرمان این نیست. ما مطمئنیم که اینها را می شود عوض کرد اما سخت است... باید تک تک هنرها را با توجه به ماهیتشان تحلیل کنید که آیا اصلاً اینها در خدمت تفکر دینی در می آیند یا نه؟ چون عالم جدید که عالم دینی نبوده است که شما بگویید همه این قالب ها نسبت به تفکر دینی خاضع است... (اما) اگر ما ماهیت این عالم جدید را بشناسیم و بیشتر از شناختن، نسبت به آن شهود پیدا کنیم آن وقت این عالم در مقابل ما خاضع می شود، فرهنگ اسلام با جاهلیت جدید جمع نمی شود اما می تواند عالم مسخر انسان مؤمن و انسان کامل است. به محض اینکه یک نسبتی بین خودمان با حقیقت دین برقرار کردیم همه دنیا مسخر ما می شود... اسلام از طریق مباحث نظری معرفتی و از طریق ساختن انسان هایی تازه و جدید، دنیای جدید را تسخیر می کند و نه از هیچ طریق دیگر. اسلام در وجود آدمها متحقق می شود و لاغیر. بشر خلیفةالله است و انسان، همه جهان است. مگر غیر انسان هم ما چیزی داریم... هنرمند اگر به معنای حقیقی لفظ، مؤمن باشد و نسبت به حقیقت عالم مظهریت داشته باشد کم کم سعی می کند برای تسخیر تکنیک راههایی به دست بیاورد و جوهرش را تسخیر کند. امکان پذیر هم هست.(51)

قصه، شعر و رمان

در هر یک از این مقولات، سید شهید دارای استقلال رأیی صاحبنظرانه است و همواره از منظر یک حکیم آگاه به زمانه بدان ها نگریسته و به شرحشان نشسته است. چرا که او علیرغم آن که در روزگار انکار پیوند میان حکمت و هنر می زیست، روزگاری که بنا به تعریف اصلاً هنرمند را با حکمت کاری نیست و هنر تنها به ساحت احساس برمی گردد؛ حکیمی هنرمند حکیم بود و این چنین بود که علاوه بر حیطه قلم و نظر در عمل و با زیستن خویش نیز ثابت کرد و نشان داد که هنر از حیث محتوی، نوعی معرفت است و از این قرار، عین حکمت و عرفان است و نه احساسات صرف.

قصه و رمان

رمان نویس جهان را با عقل فلسفی نمی نگرد بلکه وضع خویش را در برابر عالم حیات روایت می کند... اکنون در سراسر جهان هه ارواح منتظر دریافته اند که عصر تازه ای آغاز شده است. با این عصر تازه انسان تازه ای متولد خواهد شد - که شده است - و او روایت تازه ای از چگونه بودن خویش باز خواهد گفت. داستان جدید، چه رمان، چه نوول، چه داستان کوتاه چه داستان بلند هر چه هست تفصیل و توصیف من در عالم جدید است. مفهوم فرد منتشر. فردی که در این عالم انتشار پیدا کرده است... (و آن چنان که) مقتضای اومانیسم رایج در این عصر است: ادبیات مدرن در واقع حدیث نفس است. ادبیات، محاکات عوالم و اوهام نفسانی هنرمند است و خودبنیادی یا سوبژکتیویسم تمایز جوهری ذاتی آن با قصه های کهن است.
مقتضای اومانیسم رایج در این عصر این است که همه، تجربیات شخصی و تخیلات جنون آمیز خود را اموری ارزشمند و نوشتنی تلقی کنند و بر این اساس دنیا پر شود از قصه های کوتاه و رمانهایی محصول تفرج رمان نویسها در عوالم ناسوتی نفس خویش.(52)
ادبیات جدید صرفاً منشأ گرفته از نیهیلیسم رایج است. این ادبیات را حتی داستان نویسی به آن معنا هم نمی شود خواند. چون ادبیات نو و جدید به یک ضد داستان رسیده است که داستان را هم در خودش نفی می کند. نیهیلیسم رایج تا آن جا رسیده است که تحمل هیچ حرف جدی را در ادبیات ندارد...(53) (در واقع) رمان یک مونولوگ خیالی و توهمی است که صورتی مکتوب یافته و از پذیرش فطری انسان نسبت به قصه نیز سوء استفاده کرده است نه آن که بشر تا این روزگار مونولوگ درونی نداشته و خیال پردازی نمی کرده است، نه اما این هست که بشر تا پیش از این هرگز به فکر نمی افتاده که حدیث نفس خویش را بنویسد و به دیگران عرضه کند... خیلی چیزها می بایست تغییر کند تا تصوری اینچنین ایجاد شود که هر خیال پردازی به خود جرأت نوشتن بدهد و یا در خیال پردازیهای دیگران جاذبیتی ببیند. رمان فقط در ظاهر شبیه به قصه های کهن است و در باطن اصلاً شباهتی به آنها ندارد... داستان در تبعیت از منطق زدگی بشر جدید و غلبه ای که سیانتیسم بر فرهنگ متعارف پیدا کرده است از قصه به مفهومی که در نزد گذشتگان ما داشته تمایزی آشکار یافته است.(54)
با وصفی که آمد، همان مسأله همیشگی دوباره سر برمی آورد. انقلاب اسلامی به عنوان واقعه ای که چه در جهان اتفاق می افتد - و طی قرون جدید تا به حال اتفاق افتاده است - متفاوت است، برای تجلی و مانایی خویش نیاز به هنری خارج و غیر از آنچه در محدوده نفس پرستی و کمیت زدگی دنیای جدید واقع می شود دارد، همچنانکه انقلاب اسلامی، خود، حادثه ای فراتر از این دیکتاتوری دموکراتیک! است و این به زعم درست متفکران مؤمنی چون آوینی تنها از طریق انسانهای مؤمن است که تحقق می یابد و دستمایه اسلام در تسخیر کلیت عالم، انسانهایی مصداق لفظ خلیفةالله اند و بس.
روح زمین عصر تازه ای را انتظار می برده است و این انتظار در ادبیات داستانی و نمایشی اواخر این قرن موج می زند. ادبیات این قرن روایتگر بحرانی عظیم در حیات بشری است و انقلاب اسلامی طلیعه فردایی دیگر است. اما در جواب این پرسش که این تحول تاریخی چگونه در ادبیات تجلی خواهد کرد چه باید گفت؟
انسان با تحولی که به تبع انقلاب معنوی اسلام در جهان ایجاد شده است، وضع تازه ای در برابر هستی خواهد یافت. من یعنی کیفیت حضور انسان در عالم وجود است که دیگرگون خواهد شد و اگر این دیگرگونی در ادبیات بازگویی شود باید منتظر بود که ادبیات داستانی، تسلیم تحولی عظیم - حتی در فرم و قالب - بشود.(55)
انقلاب دو نسبت می تواند با ادبیات برقرار کند: یا موضوعات خود را وارد همان سبکها و قوالب گذشته ادبیات کند و یا ادبیات جدیدی را با قوالب خاص خودشان بنیان بگذارد... مخاطب ادبیات مدرن، مردم نیستند و اگر بخواهیم قالبها و سبکهای ادبیات را برای بیان حقایق انقلاب انتخاب کنیم، مردم مخاطب آن نخواهد بود.(56)
رمان نویس چیزی جز تجربیات حیاتی خویش که چگونگی حضور او را در عالم تعین می بخشند، نمی نویسد و نمی تواند بنویسد. شخصیتها، همه از بطن نویسنده پای به عالم داستان می گذارند و به این لحاظ چاره ای نیست مگر آن که آنان را مراتب و وجوه مختلف و متعدد من بدانیم. تا این من متحول نشود، رمان نویسی متحول نخواهد شد و محتوای دیگری را نخواهد پذیرفت.
باید از میان انسانهایی که تحول معنوی انقلاب اسلامی را به جان آزموده اند و جوهر رمان را نیز شناخته اند، کسانی مبعوث شوند که این روزگار، روزگار اصالت روشها و ابزار است، بی تردید تا جوهر رمان مسخر ما نشود، فرم و قالب آن نیز به چنگ نخواهد آمد. این سخن در باب دیگر هنرها نیز صادق است.(57)