فهرست کتاب


شهید آوینی

حبیبه جعفریان‏

علم و دین، حوزه و دانشگاه

بحث علم و دین نیز از آن مقوله هاست که این روزها بازارش داغ نگاه داشته شده و حتماً به امید... که حضرات اصلاح طلب دینی! بتوانند در این میانه از آب گل آلود ماهی بگیرند و چون دیگر موارد و این بار به نفع علم،(31) دین را مصادره کنند. اما به قول سید شهید اهل قلم، بگذار چنین باشد که این بازار گرم عرصه ای خواهد شد برای فعلیت و ظهور و درخشش تام و تمام حقیقت دین، آن سان که ستارگان در برابر شب:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان - تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
در بخشهای پیشین به جایگاه علم در جامعه کنونی بشری - که ملهم از جامعه غرب می باشد - اشاره کردیم. حال می خواهیم ببینیم این علم در چه نسبتی با دین و اسلام قرار می گیرد؟ اصلاً چرا و چگونه علم از دین و ایمان منفک شده و اکنون چطور می توان حوزه و دانشگاه را وحدت بخشید و مشکل اساسی در کجاست؟
وطن مألوف انسان ایمان است و بشر غربی، تاریخ تمدن انسان را کره ارض، به دو عصر ایمان و علم تقسیم کرده است و این دو را با یکدیگر قابل جمع نمی داند. نهضت به اصطلاح منورالفکری عصر جدید - که دارای دو وجه غربزدگی و شرق زدگی است - در حقیقت ریشه در نظام آموزشی فاسدی دارد که امروز به مراکز فرهنگی و آموزشی دنیا خاصه دانشگاهها حاکم است. اینگونه علوم جدید و کاربرد آنها در خدمت اشاعه لامذهبی بر کره زمین درآمده است... حکومت دنیایی روشنفکران کار را تا بدانجا کشانده است که سرتاسر کره زمین امروز تابع سکولاریسم، تخصص گرایی و اصالت علم - در مقابل مذهب - قرار گرفته اند. علمانیت یا سکولاریسم اصالت دادن به ارزشهای زمینی و بشری در برابر احکام آسمانی و شریعت است... آیا هرگز این احتمال وجود ندارد که رفته رفته دشمنان حیله باز از ساده دلی ما (هم) سوء استفاده کنند و با پس زدن صاحبان اصلی انقلاب به جرمهای مختلف عدم حساس را به دست بگیرند؟(32)
اتکا بر علم اگر به معنای ترک ولایت فقها و تسلیم در برابر مدیریت علمی یعنی ولایت ساینتیستها و تکنوکراتها باشد پیشنهاد ریاکارانه ای است در جهت نفی معتقداتی که انقلاب اسلامی و ولایت فقیه در خاک آن ریشه دوانده اند، اگر نه ولایت فقیه یا حکومت دینی بالذات تعارضی با علوم جدید را به مثابه یک ایدئولوژی اعتبار کنیم و بخواهیم که باید و نبایدها یعنی احکام عملی حیات خویش را از آن اخذ کنیم. ما باید و نبایدهای زندگی خویش را از شریعت می گیریم و فقه است که واسطه حقیقت تشریع و حیطه عملی حیات ماست... معرفت دینی در (ذات) خود کامل است و نیازی به استمداد از خارج خویش ندارد و علوم روز نه در تکامل معرفت دینی که در شناخت موضوعات و ضرورتها به مدد فقیه می آیند.(33)
یعنی علم و دین می توانند در کنار یکدیگر و در جهت سعادت بشری عمل کنند مشروط بر آن که علم در ظل دین معنا شود چرا که دین رو به حقیقت و اساس عالم دارد و علم و در نهایت انسان، قطعاً در این تبعیت ضرر نخواهند کرد.
اما بشر غربی آمده است و تاریخ تمدن بشر را به دو عصر علم و ایمان تقسیم کرده است و علم و ایمان را با یکدیگر قابل جمع نمی داند. چرا؟ چرای این مسأله و قضایایی شبیه به آن را باید در غایت تفکر کنونی غرب که همه چیز با توجه بدان معنا می شود، یافت: تحقق یک بهشت زمین که در آن نشانی از خدا، مرگ، مرگ آگاهی و فطرت بیدار بشری که به زعم بشر غربی همگی مایه اضطراب روانی و درونی او هستند! نباشد. پس باید دین را که منشأ این همه مظاهر حیات انسانی و از جمله از علم کوتاه کرد.
تفرقه حوزه های علمیه و دانشگاهها (نیز) از توابع همین اعتقاد کذابی است که تاریخ تمدن بشر را به دو عصر علم و ایمان تقسیم می کند والخ و به همین نسبت وحدت حوزه های علمیه و دانشگاهها در تبعیت از این فلسفه کلی انجام می شود که علم جدا شده از ایمان بار دیگر به دامان ایمان باز گردد و نظام آموزشی دانشگاهها - که در واقع تابعی از فرهنگ و تمدن لامذهبی می باشد - با روح اسلام سازگاری پیدا کند. پیوند حوزه و دانشگاه، پیوند علم و دین است و (همچنانکه پیش از این آمد) در این پیوند، این دین نیست که باید توجیه علمی، پیدا بکند بلکه علم باید بار دیگر خود را بر مبنای حقیقت عالم استوار دارد.(34) (و این مفهوم اصلی وحدت حوزه و دانشگاه است)
بر همین اساس می توان گفت که نظام آموزش دانشگاهی نظامی عرضی است. فی مابین مواد متعدد درسی در نظام آموزشی کنونی پیوندی طولی وجود ندارد، حال آن که در نظام تعلیم و تربیت حوزه علمیه همه علوم در پرتو خورشید حکمت الهی تفسیر و تبیین می شوند. پیوند طولی بین علوم در نظام آموزشی کنونی گم شده است و دیگر هیچ روحی وجود ندارد که این اعضاء پراکنده را به یکدیگر پیوند دهد. فیزیک، شیمی، ریاضیات، ادبیات، سیاست، اقتصاد، فلسفه و معارف اسلامی در عرض یکدیگر قرار گرفته اند و دانشجو می تواند بدون آنکه در ذهن خویش بداند، هر یک را در مجموعه اعتقادات خویش بداند، هر یک از این موارد را دنبال کند.(35) مشکل اساسی در وحدت حوضه و دانشگاه در همینجاست و تنها افزون چند واحد معارف اسلامی به مجموعه دروس دانشگاه مشکلی را از پیش پا برنمی دارد. در پایان جای این تذکر - و یا بهتر بگوییم هشدار - وجود دارد که اگر ما نتوانیم به آرمان ایجاد وحدت بین حوزه های علمیه و دانشگاهها (با حفظ اصالت برای آموزش حوزه) دست پیدا کنیم، در آینده جریان امور دیگرباره به سوی جدایی دین از سیاست و مردم از دولت و... بالاخره حاکمیت سیاسی منورالفکرهای غربزده و شرق زده خواهد انجامید.(36)

توسعه، تکامل و اسلام

از آن جا که در دنیای امروز - که جهان حاکمیت غرب است - به قول امام بزرگوار(ره) الفاظ از معانی تهی شده اند و مصادیقی وارونه در عالم خارج دارند، ما در طی دو فصل قبل به ماهیت اصلی یک سری از معانی کلیدی زندگی بشری در جهان کنونی پرداختیم و بعد از آن - همچنانکه تا به حال آمده است - سعی کردیم رابطه میان این مفاهیم را - با توجه به همان ماهیت اصلی - با اسلام تبیین و تشریح کنیم چرا که تمام این الفاظ که ظاهری جذاب و شایسته هم دارند در فرهنگ اسلام و کتاب قرآن، معانی دیگری دارند در فرهنگ اسلام و کتاب قرآن، معانی دیگری دارند و در واقع به اصل و حقیقت خویش و اصل می شوند شهید نیز در هر مورد و هر کجا که قلم می زد، دغدغه دین لحظه ای آسوده اش نمی گذاشت، جا به جا در آثار خویش، به بحثهایی اینچنین نشسته است و البته مقوله هایی چون توسعه و تکامل نیز هرگز از منظر او دور نمانده است:
لفظ توسعه در فرهنگ جدید بشر به معنای تکامل استعمال می گردد و اصلاً این سؤال به ذهن کسی خطور نمی کند که از کجا معلوم است که تکامل و تعالی انسان، حتماً در توسعه اقتصادی باشد؟... در معتقدات اسلامی ما از آن جا که برای روح مجرد و فطرت الهی قائل به اصالت شده اند، توسعه و تکامل به یک معنا نیستند. برای ما تکامل و تعالی در رجعت به فطرت الهی یا بازگشت به بهشتی است که از آن هبوط کرده ایم، - بهشت اعتدال - و با این ترتیب معلوم نیست که توسعه اقتصادی، آن هم با روشهایی که امروزه مرسوم است در جهت تکامل روحی و بازگشت بشر به فطرت الهی اش باشد.
در اسلام تکامل انسان در رسیدن به مقام عبودیت الهی است. انسان کامل از نظر ما عبدالله است و پر روشن است که حرکت بسوی تکامل و تعالی در اسلام و رسیدن به مقام عبودیت لزوماً با توسعه مادی و اقتصادی همراه نیست و بلکه بالعکس تعالی معنوی با قناعت و زهد و مصرف کمتر ملازمه دارد و البته این سخن نه بدین معناست که توسعه اقتصادی مخالف با تکامل باشد، نه. اما ضرورتاً این نیست که بشر برای تکامل - به معنای وسیع آن در اسلام - ناچار از توسعه اقتصادی باشد. اگر حکومت اسلامی می خواهد برای رشد و تکامل انسانی برنامه ریزی کند اصالتاً باید به ابعاد معنوی و روحانی وجود بشر توجه پیدا کند و در مرحله اول، موانعی که راه تعالی روحانی بشر به سوی خدا را سد کرده اند، از سر راه بردارد و از جمله این موانع فقر مادی است... از طرف دیگر هدف حکومت اسلامی در مبارزه با فقر دستیابی به عدالت اجتماعی است نه توسعه، آیا مفهوم دستیابی به عدالت اجتماعی با معنای توسعه یکی است؟
در تفکر غربی همواره نوعی ترقی و تکامل ایجابی برای بشر در نظر می گیرند که خواه ناخواه اتفاق می افتد و بشریت همواره نسبت به گذشته خویش متکامل تر می گردد و از سوی دیگر این ترقی و تکامل ایجابی نیز در تکامل ابزار تولید و پیشرفت تکنولوژی جلوه می کند و تکامل ابزار تولید نیز خود بخود به توسعه اقتصادی منجز می گردد. وقتی ما به جهان غرب، جهان مترقی و پیشرفته اطلاق کنیم همه این سیر تحلیلی را پذیرفته ایم، در حالی که چنین نیست و تمدن - که از نظر فرهنگ غرب همان تکامل ابزار تولید است - لزوماً با تکامل - که اصالتاً امری معنوی است - همره نیست... اگر چنین بود فی المثل می بایست انقلاب صنعتی همزمان با بعثت کاملترین فرد انسانی یعنی حضرت محمد (ص) رخ می داد حال آن که نه تنها چنین نیست بلکه بعثت رسول اکرم(ص) همزمان با دوران جاهلیت اولی است...
موجبیت یا دیکتاتوری اقتصاد - که معبر رسیدن به توسعه اقتصادی است - با اختیار و اراده آزاد انسانی منافات دارد. اسلام به ما اجازه نمی دهد که به گونه ای عمل کنیم که دیکتاتوری اقتصاد ما را به راهی مخالف با آرمانهای اعتقادی و فرهنگی مان بکشاند. تنها در یک صورت ما مجاز هستیم که همه نظامات اجتماعی را بر محور رشد اقتصادی تنظیم کنیم و آن اینکه رشد و توسعه اقتصاد با تکامل و تعالی روحانی ما انطباق پیدا کند. در جهان امروز، بالعکس، توسعه اقتصادی همواره در مسیری است که با تعالی روحی بشر منافات دارد و رشد اقتصادی به ابتذال اخلاقی بشر می انجامد. اشاعه مصرف یک از ضرورتهای رشد و توسعه اقتصادی در جهان امروز است... انتهای راه رشد و توسعه، مصرف بیکران است.(37)
فرهنگ توسعه اقتصادی با فرهنگ دینداری معارض است و این امری است که اکنون روز به روز بیش از پیش در کشور ما وضوح می یابد. توسعه اقتصادی نیاز به فرهنگ لیبرالیسم دارد و بنابراین، خواه ناخواه ادامه این وضع جامعه ما را به یک تعارض درونی فرهنگی دچار خواهد کرد... (با توجه به آنچه آمد) ما با پذیرش غرب به عنوان پیشرفته چه چیزی را پذیرفته ایم؟ نتیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این عقب ماندگی را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر پیش و پس کجاست؟ که آنها پیش رفته باشند و ما پس مانده؟ اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند صد سال سیاه می خواهم که به آن جا نرسیم و اگر پس اینجاست که ما اکنون قرار داریم چه بهتر که در همین جا بمانیم.(38)

تبلیغات و رسانه های تبلیغی

اگر غرب را موجودی زنده فرض کنیم، رسانه های تبلیغی و تبلیغات به مثابه سیستم عصبی او عمل می کنند تا پیام ها، اندیشه ها و بود و نبود غرب، در سریع ترین زمان ممکن به اذهان جهان مخابره شود. جهان به سمت یک فرهنگ واحد و یک یکپارچگی رام و بی موج می رود که رسانه های تبلیغی آن را عینیت می بخشد و حافظ آن نیز خواهند بود. از همین جا است که غرب چنین دیوانه وار به سمت هر چه پیچیده تر، سریع تر و همه گیرتر کردن این دستگاه ها پیش می تازد و همچون غریقی در آخرین لحظات به هر دستاویزی متشبث می شود. رسانه های تبلیغی بهترین و آخرین شانس غرب برای رخنه کردن و ماندن اند.
ما در مجال مختصری که دست داده است، سعی می کنیم مقوله هایی چون تبلیغات، دهکده جهانی، انفجار اطلاعات و وضعیت رسانه های تبلیغی ای چون سینما، ویدئو، تلویزیون و ماهواره را در عصر حاضر با تکیه بر آثار آوینی، مورد مداقه و مکاشفه قرار دهیم:
پروپا گاند یا تبلیغ در جهان امروز به مجموعه ای از شیوه های تأثیرگذاری روانی اطلاق می گردد که فارغ از پیام و محتوای تبلیغ اعمال می گردد و لذا دامنه دلالت این لفظ یک ایدئولوژی سیاسی را در بربگیرد. این امر، صرف نظر از یک شباهت ظاهری، هرگز با معنای تبلیغ در قرآن و احادیث نسبت و اشتراکی ندارد.
در تعریفی که حضرت امام(ره) از تبلیغات دارند، اصل در تبلیغات پیام الهی این است: شناساندن خوبی ها و تشویق به انجام آن و ترسیم بدی ها و نشان دادن راه گریز و منع آن.
معنای رسالات الله در آیات تبلیغ نیز چیزی جز این نیست، اما در پروپا گاند، پیام امری است فرع بر متد، گذشته از آن که اصلاً نه در غایات، نه در شیوه ها و نه در پیام، آنچه که هرگز مورد نظر نیست ترغیب انسان است به حفظ موازین شرع.
مقصود ما از تبلیغ همان وظیفه ای است که بر عهده انبیاء و اولیاء خدا قرار داده شده است. پس شأن مبلغ در نزد ما همان شأن انبیاء الهی است و تعهد تبلیغات نیز بر همان عهدی استوار است که انبیاء با خدا بسته اند.
اما این حرف ها در این روزگار بسیار بی معنی جلوه می کند. در این روزگار از جادوی تبلیغات همه کار بر می آید، جز آنچه وظیفه اصلی اوست. دولت ها در تبلیغات تقلیل مشکلات خود را می جویند و حکومت ها به اسم آزادی و دموکراسی اما با سلب عقل و اختیار و آزادی از انسان ها سعی در استمرار و تثبیت حکومت خویش دارند. توسعه جنون آمیز اقتصادی، ایجاب می کند که تبلیغات در خدمت اشاعه هر چه بیشتر مصرف در آید و استیلای اقتصادی، سیاسی و فرهنگی غرب بر سراسر جهان، این چنین اقتضاء دارد که تبلیغات هر چه هست در طریق تحمیق و تخدیر مردم عمل کند و با ترویج لاابالی گری و بی دردی، ضرورت تحول و اندیشه انقلاب را از ریشه بخشکاند. ملت ها نیز ضرورتاً از رسانه های گروهی و مخصوصاً تلویزیون توقع دارند که بی حوصلگی و کسالت آنها را با برنامه های تفریحی برطرف کنند، آلام ساعت ها کار یکنواخت در ادارات و کارخانه ها را تسکین دهند و ساعات فراغت آنها را با لذت و تفنن پر کنند... تبلیغات در دنیای امروز غایتی جز این ندارد که انسان ها را از شأن انسانی خویش دور کند و وضع موجود را با راندن مردمان به سوی غفلت و حیوانیت، استمرار بخشد. پیام تبلیغات در جهانی این چنین چه می تواند باشد؟(39)
سینما، تلویزیون، ویدئو و این روزها، ماهواره که مهمترین رسانه های گروهی را تشکیل می دهند، همگی در راستای همین غایت به وجود آمده اند. هیچ یک از این وسایل همچون دیگر محصولات تمدن غرب به هیچ یک از نیازهای ذاتی بشر جواب نمی گویند و بشر نیاز ذاتی به هیچ یک از این دستگاه ها ندارد.
البته به گفته سید شهید مشروط بر آن که شرایطی که نیاز به این محصولات را ایجاد می کنند نیز موجود نباشند:
آنچه هست این است که این ابزار هم مولود غفلت فراگیر بشر در روزگار کنونی هستند و هم خود دعوت به غفلت می کنند... و غفلت یعنی آن که بشر نسبت مظهریت خویش را با حقیقت مطلق فراموش کند... میزان احاطه ما بر این رسانه ها در عین حال با میزان معرفت ما نسبت به آنها نسبت مستقیم دارد. اگر معرفت ما نسبت به حدود بیانی زبان تصویر با عنایت به خوصوصیات هر یک از این رسانه ها کامل باشد، چه بسا که از طریق همین پدیدارها که مولود تمدن غرب هستند بتوان با سلطه فرهنگی غرب مبارزه کرد. به عبارت دیگر میزان اختیار ما نسبت به این رسانه ها با میزان معرفت ما نسبت به ماهیت و حدود بیانی این پدیدارها رابطه ای مستقیم و غیر قابل انکار دارد.(40)
در ابتدای این بحث یادآور شدیم که اگر غرب را موجودی زنده فرض کنیم تبلیغات و رسانه های تبلیغی به مثابه سیستم عصبی آن، عمل می کنند. همه ما شاید تا به حال تعبیر دهکده جهانی را شنیده باشیم. دهکده جهانی کجاست؟ و چیست؟ دهکده جهانی آن صورت مثالی و آرمانی زندگی بشر مسخ شده امروز است که به زودی حادث خواهد شد و چنان که از ظاهر آن برمی آید، دامنه ای به وسعت جهان خواهد داشت و اما انتخاب لفظ دهکده و نه شهر یا کشور، خود به خود با نوعی مبالغه در این تعبیر همراه است، چرا که در یک دهکده همه یکدیگر را می شناسند و از حال و روز هم باخبرند. تصور دهکده واحد جهانی خود به خود با قبول یک فرهنگ واحد برای مردم سراسر کره زمین ملازم است و هر فرهنگ، آن چنان که در علم ارتباطات می گویند، نسبت به جهان آفرینش دارای نگرش و تبیین خاصی است و لذا تعبیر دهکده جهانی لامحاله بدین معناست که ساکنین این دهکده واحد شریعت واحدی را نیز پذیرفته اند.(41)
آنچه به این دهکده عینیت و واقعیت خواهد بخشید و بخشیده است، تکنولوژی ارتباط جمعی است که در سریع ترین و پیشرفته ترین اشکال خود به عنوان ظرف هایی که فرهنگ واحد جهانی در آنها قرار و تعین یافته است، به تسخیر روح بشریت دست خواهند زد و زده اند.
مسلمانان در کجای این دهکده ایستاده اند و در چه نسبتی با این شریعت واحد جهانی قرار دارند؟
کد خدای این دهکده که همان ابوالهول یا شیطان اکبر است، ما را به همزیستی مسالمت آمیز می خواند تا خود بر اریکه قدرت بماند. او جرأت چون و چرا کردن درباره ارزش های مقبول و مشهور این دهکده جهانی را نیز از ما می گیرد تا ما هرگز به ضرورت انقلاب نرسیم و اگر هم انقلاب کردیم با اختیار توسعه یافتگی به مثابه غایت الغایات انقلاب، ناچار بار دیگر کشکول گدایی پیش کدخدا دراز کنیم تا به ما تکنورلوژی لازم برای استحصال این آرزو را عطا کند.(42)
شهروند مطیع کسی است که وجود فردی اش مستحیل در جامعه ای است که پیرامون او وجود دارد. اعتراضی ندارد. استدلال های رسمی را می پذیرد و در مصداق گفتار سیاستمداران تردید روا نمی دارد. به آنچه فرا می خوانندش روی می آورد و از آنچه باز می دارندش پرهیز می کند. دروازه های گوش و چشم و عقلش برای پیام های پروپاگاند باز است... و خوب! دهکده جهانی هم برای آن که سر پا بماند به شهروندان مطیعی نیاز دارد که سرشان در آخور خودشان باشد.
دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است چه بخواهیم و چه نخواهیم و ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده اند... این همان دهکده ای است که در آن مردمان را به یک صورت واحد، قالب می زنند و هیچ کس نمی تواند از قبول مقتضیات تمدن تکنولوژیک سر باز زند. این همان دهکده ای است که بر سر ساکنانش آنتن هایی روییده است که یک صد و پنجاه کانال ماهواره را مستقیماً دریافت می کنند... این همان دهکده ای است که در آن گوسفندهایی با سر انسان و انسان هایی با سر خوک به دنیا می آیند، این همان دهکده ای است که در آن تابلوی مسیح از ورای ادرار ماهها توجهات همه رسانه های گروهی را به خود جذب می کند. این همان دهکده ای است که در آن دویست و چهل وشش نوع تجاوز جنسی رواج دارد... اما عجیب اینجاست که باز هم این همان دهکده ای است که در زیر آسمانش بسیجیان رملهای فکه زیسته اند، همان دهکده جهانی که در نیمه شبهایش، ماه، هم بر کازینوهای لاس وگاس تابیده است و هم بر حسینیه دو کوهه و گورهایی که در آن بسیجیان از خوف خدا و عشق به او می گریسته اند. دنیای عجیبی است. نه؟
... اکنون که با وجود ماهواره ها، مرزهای جغرافیایی نیز انکار شده است و آینه جادو در یکایک خانه های این دهکده به هم پیوسته جهانی نفوذ کرده است، عقل سطحی چنین حکم می کند که دیگر هیچ چیز نمی تواند حکومت جهانی مفیستوفلس را حتی به لرزه بیاندازد چه رسد به آن که آن را به انقراض بکشاند. اما چنین نیست.
آنچه در آغاز دهه هشتاد میلادی در ایران، در نقطه ای از کره زمین که یکی از غلامان خانه زاد کاخ سفید حکومت می کرد، اتفاق افتاد اثبات کرد که چنین نیست. عجیب اینجاست. مردم چیزی می خواستند که هرگز با عقل حاکم بر دنیای جدید جور در نمی آمد: حکومت اسلامی... مهم نیست که غرب این نوع حرکت های اجتماعی را چه می نامد، بنیادگرایی، ارتجاع و یا هر چیز دیگر... مهم این است که این واقعه نشان داد حصارهای اطلاعاتی قابل اعتماد نیستند... انقلاب اسلامی در داخل مرزهای سپهر اطلاعاتی غرب روی داد، در یک جزیره ثبات و پیروز هم شد. مهم اینجاست که واقعه ای نظیر این باز هم در هر نقطه دیگری از جهان می تواند روی دهد.(43)
اضطرابی که بشر امروز را فرا گرفته است، نشان از یک زلزله قریب الوقوع دارد؛ زلزله ای که تمدن غرب را از بنیان ویران خواهد ساخت و نسبت انسان را با خویشتن خویش و عالم، دیگرگون خواهد کرد. از آن جا که تمدن امروز، جهان را در تسخیر دارد انقلاب فردا نیز یک واقعه جهانی خواهد بود و به یکباره همه عالم را خواهد بلعید.
حتی اگر هیچ برهان دیگری در دست نداشتم، ظهور انقلاب اسلامی و بهتر بگویم بعثت تاریخی انسان در وجود مردی چون حضرت امام خمینی(ره) برای من کافی بود تا باور کنم که عصر تمدن غرب سپری شده است و تا آن وضع موعود که انسان در انتظار اوست فاصله ای چندان باقی نمانده است.(44)