فهرست کتاب


شهید آوینی

حبیبه جعفریان‏

دموکراسی، آزادی، ولایت فقیه و اسلام

درباره دموکراسی و اسلام این سالها دو جبهه گیری مشخص داشته ایم. عده ای روشنفکران دینی! که خواب پروتستانتیزم اسلامی! را می بینند در آمده اند که دموکراسی و اسلام نه تنها با هم قابل جمعند بلکه آن که در این میانه باید جاهایی کوتاه بیابد و خود را سازگار کند! اسلام است. اینان خود به ماهیت واقعی دموکراسی آگاهند و در عین حال، برای حفظ ظاهر، در تقلایی حساب شده برای دموکراتیک کردن اسلام! هستند. دسته دیگر کسانی هستند که خام اندیشانه و تنها با عنایت به ظاهر الفاظ و قضایا، معناهای فریبنده مشهور را از آن، استخراج کرده و حتی با دلسوزی اینجا و آن جا مشغول رفع و رجوع اختلافات و نظر پراکنی در این باره اند.
سید شهید در نوشته های خود هر دو این نظریات را مطرح و بررسی کرده و سوء نیت و حسن نیت این دو گروه را موشکافی کرده است و از آن جا که وی در جایگاه یک مسلمان متفکر، هم اسلام و هم غرب را آنچنانکه هستند، دیده است با اظهار نظر خویش، در نهایت زیر و بم مسأله را عیان و تکلیف همه تردیدها را روشن کرده است:
... اصلا دموکراسی یعنی ولایت مردم و این مفهوم صراحتاً با تئوکراسی که حکومت خداست معارضه دارد. در دموکراسی حق قانونگذاری اصالتاً به مردم - به مثابه مصداق جمعی بشر - باز می گردد و این معنا با حکومت اسلامی که حق قانونگذاری را به خدا و خبرگان و فقها در استنباط و استخراج احکام خدا باز می گرداند قابل جمع نیست... (27) ولایت فقیه نمی تواند با پارلمانتاریسم و دموکراسی جمع شود و این گفته البته به آن معنا هم نیست که ولایت فقیه با استبداد و یا توتالیتاریسم جمع شود. خیر ولایت فقیه یک نظام حکومت جدید است که نه با دموکراسی و نه با استبداد جمع نمی شود و هرگز در جهان جدید سابقه ای نداشته است. ولایت فقیه با حاکمیت کلیسا چه به صورت فعلی و چه در صورت قرون وسطایی خویش هم نسبتی ندارد و بنابراین غرب و غربزدگان با معیارها و منطق خویش هرگز امکان درک آن را ندارند. ولایت فقیه، حاکمیت فقیه یا فقها هم نیست چرا که اصلاً این وظیفه به فقیه تفویض می شود تا او حکم خدا را اجرا کند و نه اراده و اختیار خودکامه خویش را. (28)
در جمهوری اسلامی قوانین پارلمانی تنها در حدود شرع مشروعیت می یابند. و رأی مردم محکوم و محدود به حدود ولایت است. این کجا و دموکراسی کجا؟ و اگر کسانی هم نادانسته حکومت اسلامی را عین دموکراسی می انگارند مرادشان بیان این حقیقت است که مردم اسلام را می خواهند و اسلام عین ولایت است... دموکراسی (حکومت مردم) در برابر تئوکراسی (حکومت خدا) است و حکومت خدا لزوماً غیر مردمی نیست. حکومت خدا یعنی حکومت احکام خدا از طریق بندگانی که به این احکام از دیگران آشناتر هستند؛ یعنی ولایت مجتهد یا فقیه و امین حکومت ضرورتاً مردمی است چرا که دست بیعت مردم در آن دخیل است. همین سان که هست.
چرا ما از اثبات مغایرت بین حکومت اسلامی و دموکراسی می هراسیم؟ زیرا هنوز در فضای فرهنگی غرب نفس می کشیم و در تبلیغات جهان غرب حکم بر این است که هر چه غیر دموکراسی است استبداد است. خیر اینچنین نیست. چنانچه دموکراسی در غرب نیز به اعتقاد ما اکنون در یک حاکمیت استبداد پنهان صورت بسته است.(29)
و از اینها گذشته مگر آزادی به شکل غربی آن با اسلام قابل جمع است که ما پای علم دموکراسی اش - که روی آن دیگر همان سکه است - سینه بزنیم و برای مغایر نشدنش با اسلام خودمان را به آب و آتش بزنیم؟
آزادی که در غرب می گویند قبول بندگی عادات و تعلقات است و عین اسارت. نتیجه عملی پذیرش این مفهوم، آن است که بشر به جز خواسته های نفس اماره خود گردن نمی گذارد، غافل از آنکه با این کار خود را محدود به حدود حیوانی وجود خویش می کند، حال آنکه آزادی در نزد ما به معنای قطع تعلق است نه نفی حدود، در قطع تعلق آنچه مهم است قطع وابستگی روحی به اشیاست نه ترک زندگی. آن آزادی که در کنار استقلال و جمهوری اسلامی معنا می گیرد و مردم ایران برای آن فریاد کردند هرگز معادل liberty نیست این آزادی به طور کامل در نسبت با دین معنا پیدا می کند و مفهوم آن نفی بندگی غیر خدا است که در مراتب بعد و در حیثیت فردی به کمال انقطاع می رسد و این خود مستلزم رعایت حدودی است که انسان را از فرو افتادن در دام بندگی نفس اماره باز می دارد.(30)

علم و دین، حوزه و دانشگاه

بحث علم و دین نیز از آن مقوله هاست که این روزها بازارش داغ نگاه داشته شده و حتماً به امید... که حضرات اصلاح طلب دینی! بتوانند در این میانه از آب گل آلود ماهی بگیرند و چون دیگر موارد و این بار به نفع علم،(31) دین را مصادره کنند. اما به قول سید شهید اهل قلم، بگذار چنین باشد که این بازار گرم عرصه ای خواهد شد برای فعلیت و ظهور و درخشش تام و تمام حقیقت دین، آن سان که ستارگان در برابر شب:
خوش بود گر محک تجربه آید به میان - تا سیه روی شود هر که در او غش باشد
در بخشهای پیشین به جایگاه علم در جامعه کنونی بشری - که ملهم از جامعه غرب می باشد - اشاره کردیم. حال می خواهیم ببینیم این علم در چه نسبتی با دین و اسلام قرار می گیرد؟ اصلاً چرا و چگونه علم از دین و ایمان منفک شده و اکنون چطور می توان حوزه و دانشگاه را وحدت بخشید و مشکل اساسی در کجاست؟
وطن مألوف انسان ایمان است و بشر غربی، تاریخ تمدن انسان را کره ارض، به دو عصر ایمان و علم تقسیم کرده است و این دو را با یکدیگر قابل جمع نمی داند. نهضت به اصطلاح منورالفکری عصر جدید - که دارای دو وجه غربزدگی و شرق زدگی است - در حقیقت ریشه در نظام آموزشی فاسدی دارد که امروز به مراکز فرهنگی و آموزشی دنیا خاصه دانشگاهها حاکم است. اینگونه علوم جدید و کاربرد آنها در خدمت اشاعه لامذهبی بر کره زمین درآمده است... حکومت دنیایی روشنفکران کار را تا بدانجا کشانده است که سرتاسر کره زمین امروز تابع سکولاریسم، تخصص گرایی و اصالت علم - در مقابل مذهب - قرار گرفته اند. علمانیت یا سکولاریسم اصالت دادن به ارزشهای زمینی و بشری در برابر احکام آسمانی و شریعت است... آیا هرگز این احتمال وجود ندارد که رفته رفته دشمنان حیله باز از ساده دلی ما (هم) سوء استفاده کنند و با پس زدن صاحبان اصلی انقلاب به جرمهای مختلف عدم حساس را به دست بگیرند؟(32)
اتکا بر علم اگر به معنای ترک ولایت فقها و تسلیم در برابر مدیریت علمی یعنی ولایت ساینتیستها و تکنوکراتها باشد پیشنهاد ریاکارانه ای است در جهت نفی معتقداتی که انقلاب اسلامی و ولایت فقیه در خاک آن ریشه دوانده اند، اگر نه ولایت فقیه یا حکومت دینی بالذات تعارضی با علوم جدید را به مثابه یک ایدئولوژی اعتبار کنیم و بخواهیم که باید و نبایدها یعنی احکام عملی حیات خویش را از آن اخذ کنیم. ما باید و نبایدهای زندگی خویش را از شریعت می گیریم و فقه است که واسطه حقیقت تشریع و حیطه عملی حیات ماست... معرفت دینی در (ذات) خود کامل است و نیازی به استمداد از خارج خویش ندارد و علوم روز نه در تکامل معرفت دینی که در شناخت موضوعات و ضرورتها به مدد فقیه می آیند.(33)
یعنی علم و دین می توانند در کنار یکدیگر و در جهت سعادت بشری عمل کنند مشروط بر آن که علم در ظل دین معنا شود چرا که دین رو به حقیقت و اساس عالم دارد و علم و در نهایت انسان، قطعاً در این تبعیت ضرر نخواهند کرد.
اما بشر غربی آمده است و تاریخ تمدن بشر را به دو عصر علم و ایمان تقسیم کرده است و علم و ایمان را با یکدیگر قابل جمع نمی داند. چرا؟ چرای این مسأله و قضایایی شبیه به آن را باید در غایت تفکر کنونی غرب که همه چیز با توجه بدان معنا می شود، یافت: تحقق یک بهشت زمین که در آن نشانی از خدا، مرگ، مرگ آگاهی و فطرت بیدار بشری که به زعم بشر غربی همگی مایه اضطراب روانی و درونی او هستند! نباشد. پس باید دین را که منشأ این همه مظاهر حیات انسانی و از جمله از علم کوتاه کرد.
تفرقه حوزه های علمیه و دانشگاهها (نیز) از توابع همین اعتقاد کذابی است که تاریخ تمدن بشر را به دو عصر علم و ایمان تقسیم می کند والخ و به همین نسبت وحدت حوزه های علمیه و دانشگاهها در تبعیت از این فلسفه کلی انجام می شود که علم جدا شده از ایمان بار دیگر به دامان ایمان باز گردد و نظام آموزشی دانشگاهها - که در واقع تابعی از فرهنگ و تمدن لامذهبی می باشد - با روح اسلام سازگاری پیدا کند. پیوند حوزه و دانشگاه، پیوند علم و دین است و (همچنانکه پیش از این آمد) در این پیوند، این دین نیست که باید توجیه علمی، پیدا بکند بلکه علم باید بار دیگر خود را بر مبنای حقیقت عالم استوار دارد.(34) (و این مفهوم اصلی وحدت حوزه و دانشگاه است)
بر همین اساس می توان گفت که نظام آموزش دانشگاهی نظامی عرضی است. فی مابین مواد متعدد درسی در نظام آموزشی کنونی پیوندی طولی وجود ندارد، حال آن که در نظام تعلیم و تربیت حوزه علمیه همه علوم در پرتو خورشید حکمت الهی تفسیر و تبیین می شوند. پیوند طولی بین علوم در نظام آموزشی کنونی گم شده است و دیگر هیچ روحی وجود ندارد که این اعضاء پراکنده را به یکدیگر پیوند دهد. فیزیک، شیمی، ریاضیات، ادبیات، سیاست، اقتصاد، فلسفه و معارف اسلامی در عرض یکدیگر قرار گرفته اند و دانشجو می تواند بدون آنکه در ذهن خویش بداند، هر یک را در مجموعه اعتقادات خویش بداند، هر یک از این موارد را دنبال کند.(35) مشکل اساسی در وحدت حوضه و دانشگاه در همینجاست و تنها افزون چند واحد معارف اسلامی به مجموعه دروس دانشگاه مشکلی را از پیش پا برنمی دارد. در پایان جای این تذکر - و یا بهتر بگوییم هشدار - وجود دارد که اگر ما نتوانیم به آرمان ایجاد وحدت بین حوزه های علمیه و دانشگاهها (با حفظ اصالت برای آموزش حوزه) دست پیدا کنیم، در آینده جریان امور دیگرباره به سوی جدایی دین از سیاست و مردم از دولت و... بالاخره حاکمیت سیاسی منورالفکرهای غربزده و شرق زده خواهد انجامید.(36)

توسعه، تکامل و اسلام

از آن جا که در دنیای امروز - که جهان حاکمیت غرب است - به قول امام بزرگوار(ره) الفاظ از معانی تهی شده اند و مصادیقی وارونه در عالم خارج دارند، ما در طی دو فصل قبل به ماهیت اصلی یک سری از معانی کلیدی زندگی بشری در جهان کنونی پرداختیم و بعد از آن - همچنانکه تا به حال آمده است - سعی کردیم رابطه میان این مفاهیم را - با توجه به همان ماهیت اصلی - با اسلام تبیین و تشریح کنیم چرا که تمام این الفاظ که ظاهری جذاب و شایسته هم دارند در فرهنگ اسلام و کتاب قرآن، معانی دیگری دارند در فرهنگ اسلام و کتاب قرآن، معانی دیگری دارند و در واقع به اصل و حقیقت خویش و اصل می شوند شهید نیز در هر مورد و هر کجا که قلم می زد، دغدغه دین لحظه ای آسوده اش نمی گذاشت، جا به جا در آثار خویش، به بحثهایی اینچنین نشسته است و البته مقوله هایی چون توسعه و تکامل نیز هرگز از منظر او دور نمانده است:
لفظ توسعه در فرهنگ جدید بشر به معنای تکامل استعمال می گردد و اصلاً این سؤال به ذهن کسی خطور نمی کند که از کجا معلوم است که تکامل و تعالی انسان، حتماً در توسعه اقتصادی باشد؟... در معتقدات اسلامی ما از آن جا که برای روح مجرد و فطرت الهی قائل به اصالت شده اند، توسعه و تکامل به یک معنا نیستند. برای ما تکامل و تعالی در رجعت به فطرت الهی یا بازگشت به بهشتی است که از آن هبوط کرده ایم، - بهشت اعتدال - و با این ترتیب معلوم نیست که توسعه اقتصادی، آن هم با روشهایی که امروزه مرسوم است در جهت تکامل روحی و بازگشت بشر به فطرت الهی اش باشد.
در اسلام تکامل انسان در رسیدن به مقام عبودیت الهی است. انسان کامل از نظر ما عبدالله است و پر روشن است که حرکت بسوی تکامل و تعالی در اسلام و رسیدن به مقام عبودیت لزوماً با توسعه مادی و اقتصادی همراه نیست و بلکه بالعکس تعالی معنوی با قناعت و زهد و مصرف کمتر ملازمه دارد و البته این سخن نه بدین معناست که توسعه اقتصادی مخالف با تکامل باشد، نه. اما ضرورتاً این نیست که بشر برای تکامل - به معنای وسیع آن در اسلام - ناچار از توسعه اقتصادی باشد. اگر حکومت اسلامی می خواهد برای رشد و تکامل انسانی برنامه ریزی کند اصالتاً باید به ابعاد معنوی و روحانی وجود بشر توجه پیدا کند و در مرحله اول، موانعی که راه تعالی روحانی بشر به سوی خدا را سد کرده اند، از سر راه بردارد و از جمله این موانع فقر مادی است... از طرف دیگر هدف حکومت اسلامی در مبارزه با فقر دستیابی به عدالت اجتماعی است نه توسعه، آیا مفهوم دستیابی به عدالت اجتماعی با معنای توسعه یکی است؟
در تفکر غربی همواره نوعی ترقی و تکامل ایجابی برای بشر در نظر می گیرند که خواه ناخواه اتفاق می افتد و بشریت همواره نسبت به گذشته خویش متکامل تر می گردد و از سوی دیگر این ترقی و تکامل ایجابی نیز در تکامل ابزار تولید و پیشرفت تکنولوژی جلوه می کند و تکامل ابزار تولید نیز خود بخود به توسعه اقتصادی منجز می گردد. وقتی ما به جهان غرب، جهان مترقی و پیشرفته اطلاق کنیم همه این سیر تحلیلی را پذیرفته ایم، در حالی که چنین نیست و تمدن - که از نظر فرهنگ غرب همان تکامل ابزار تولید است - لزوماً با تکامل - که اصالتاً امری معنوی است - همره نیست... اگر چنین بود فی المثل می بایست انقلاب صنعتی همزمان با بعثت کاملترین فرد انسانی یعنی حضرت محمد (ص) رخ می داد حال آن که نه تنها چنین نیست بلکه بعثت رسول اکرم(ص) همزمان با دوران جاهلیت اولی است...
موجبیت یا دیکتاتوری اقتصاد - که معبر رسیدن به توسعه اقتصادی است - با اختیار و اراده آزاد انسانی منافات دارد. اسلام به ما اجازه نمی دهد که به گونه ای عمل کنیم که دیکتاتوری اقتصاد ما را به راهی مخالف با آرمانهای اعتقادی و فرهنگی مان بکشاند. تنها در یک صورت ما مجاز هستیم که همه نظامات اجتماعی را بر محور رشد اقتصادی تنظیم کنیم و آن اینکه رشد و توسعه اقتصاد با تکامل و تعالی روحانی ما انطباق پیدا کند. در جهان امروز، بالعکس، توسعه اقتصادی همواره در مسیری است که با تعالی روحی بشر منافات دارد و رشد اقتصادی به ابتذال اخلاقی بشر می انجامد. اشاعه مصرف یک از ضرورتهای رشد و توسعه اقتصادی در جهان امروز است... انتهای راه رشد و توسعه، مصرف بیکران است.(37)
فرهنگ توسعه اقتصادی با فرهنگ دینداری معارض است و این امری است که اکنون روز به روز بیش از پیش در کشور ما وضوح می یابد. توسعه اقتصادی نیاز به فرهنگ لیبرالیسم دارد و بنابراین، خواه ناخواه ادامه این وضع جامعه ما را به یک تعارض درونی فرهنگی دچار خواهد کرد... (با توجه به آنچه آمد) ما با پذیرش غرب به عنوان پیشرفته چه چیزی را پذیرفته ایم؟ نتیجه طبیعی پذیرش این تعابیر آن است که هم خود را یکسره در این جهت قرار دهیم که این عقب ماندگی را جبران کنیم. اینکه ما موفق شویم و یا نشویم تغییری در اصل مطلب نخواهد داد و اصل مطلب این است که مگر پیش و پس کجاست؟ که آنها پیش رفته باشند و ما پس مانده؟ اگر پیش آنجاست که غربی ها رسیده اند صد سال سیاه می خواهم که به آن جا نرسیم و اگر پس اینجاست که ما اکنون قرار داریم چه بهتر که در همین جا بمانیم.(38)