فهرست کتاب


شهید آوینی

حبیبه جعفریان‏

روشنفکری و اسلام

آنچه در آخرین بند مبحث پیشین آمد عصاره دشمنی و تعارض تمدن غرب و اسلام است و همان است که غرب از جان اسلام و مسلمانان می خواهد که سید شهید در چند سطر به اجمال و با هنرمندی و زیرکی به آن اشاره کرده است. ناقل این ویروسها چه کسانی هستند؟ آیا جز روشنفکران؟ و روشنفکری آیا در خاکی جز غرب ریشه دارد؟ در این قسمت به رابطه روشنفکری و دین (بالاخص اسلام و ترکیباتی مانند روشنفکر مذهبی و روشنفکر مسلمان در آینه آثار شهید بزرگوار می پردازیم:
انتلکتوئلیسم یا روشنفکری شجره ای است که جز در خاک غرب نمی روید. روشنفکری از لحاظ تاریخی، اقتضائات و موجباتی دارد که در هیچ جای دیگر از کوه زمین پا نمی گیرد. رجوع همه روشنفکران دیگر در سراسر کره زمین به مرجع غرب است و غربزدگی معنایی جز این ندارد. بنابراین هیچ روشنفکری جز روشنفکر غربی اصیل نیست. پس بهتر است که روشنفکران سایر مناطق و اقوام کره زمین و بالخصوص روشنفکران این سوی عالم را شبه روشنفکر بخوانیم...(22) در جامعه ما از آن جا که هرگز امکان انکار نظام سنتی - که دارای ریشه های بسیار قدرتمند تاریخی است - وجود ندارد، روشنفکری حتی به همین صورت خاصی که در اینجا امکان تحقق یافته است، نمی تواند نسبتی فعال با عرف عام برقرار کند. بنابراین روشنفکری در اینجا همواره ملازم با انفعال و اعتزال است و جز در سطح نمی ماند مگر با گذشت از انفعال در برابر غرب و تذکر یافتن نسبت به تاریخ و فرهنگ خویش، یعنی آنچه که فی المثل برای دکتر شریعتی و جلال آل احمد رخ داد... آنان که با تمسک به این دو بزرگوار می خواهند دلیلی بر عدم تعارض دینداری و روشنفکری اقامه کنند به این واقعیت عنایت نکرده اند که این دو را دیگر نمی توان مصداق تام و تمام روشنفکری به معنای مصطلح دانست و اگر چه باز هم نمی توان ادعا کرد که این دو از عهده قطع همه نسبتهای خویش با عرف خاص روشنفکری بر آمده باشند و نباید هم که چنین انتظاری داشت... عصر خود آگاهی تاریخی این امت از همین سالهای پیروزی انقلاب اسلامی آغاز شده است و این خود نسبتی با بازگشت به خویشتن دکتر شریعتی دارد و نسبتی دیگر با غربزدگی جلال و در خدمت و خیانت روشنفکراناش. اما علمدار این عصر سیدی بود از تبار سادات حسینی و فردی از نهاد روحانیان نه از روشنفکران... و این امر خود مؤیدی است بر آنچه در نسبت میان مردم و روشنفکران گفتیم... و اما چه بسیار کسانی که حکم را بر ظاهر لفظ روشنفکر می رانند... و بنابراین بسیار در شگفت می آیند که چرا ما روشنفکری را با دینداری قابل جمع نمی دانیم... در این ترکیب (روشنفکر مسلمان) کلمه روشنفکر، فارغ از سابقه تاریخی و علت وضع خود، به مفهوم فردی آمده که وجه تمایز او از دیگران، تحصیلات دانشگاهی است... حال آن که مفهوم این کلمه را جز با رجوع به سابقه تاریخی اش نمی توان دریافت... تردیدی نیست که در ملتقای دو فرهنگ غرب و اسلام، حاصل تقارب میمون حوزه و دانشگاه گروهی از انسانها خواهند بود که در نسبت میان این دو فرهنگ به کفایت اندیشیده اند اما در اینکه این گروه بتوانند مدلول لفظ روشنفکر مسلمان واقع شوند، سخن بسیار است که در حد اجمال به آن اشاره رفت.(23)

انقلاب اسلامی در مقابل نظم واحد جهانی

آوینی در فرازی از یک مقاله خود اشاره می کند: جهان امروز علی رغم آن که در نقشه های جغرافیای، بیشتر از همه ادوار تاریخ، دچار مرزبندی و تفرق است اما در حقیقت کشور واحدی بیش نیست با حکومتی واحد. تکنولوژی مدرن زمینه را آنچنان فراهم کرده که جهان بتواند مجموعه واحدی باشد. یکپارچه و هماهنگ با یک فرهنگ و تاریخ مشترک، با یک حکومت واحد، اگر چه در کف استکبار، و این استکبار جدید نه در فردی چون چنگیز و یا تیمور بلکه در نظامی استکباری چون آمریکا تحقیق یافته است. این نظام سلطه جهانی از لحاظ اقتصادی با یک سیستم جهانی بانکداری که شیرازه آن در کف وال استریت است، همه تحولات اقتصادی جهان را کنترل می کند و دلار معیار همه پولهاست. از لحاظ سیاسی نیز این نظام سلطه جهانی، نظام واحدی است با حاکمیت آمریکا و مقابله های درونی آن را مثلاً میان آمریکا و شوروی و یا چین و آمریکا هرگز نباید به یک تعارض ذاتی باز گرداند. از لحاظ علمی نیز جهان امروز نظام واحدی است. تلقی واحدی نیز از هنر وجود دارد که خواه ناخواه، به طور مستقیم یا غیر مستقیم به همان اهداف مشترک نظام واحد سلطه جهانی استکبار منتهی می شود.
نظام واحد سلطه جهانی بشر، را از طریق سوائق یا گرایشهای روحی و نفسانی او می فریبد: خرگوش را با هویج و موش را با گردو و پنیر... و در این میان، آن که از فریب آن، جان سالم بدر می برد کسی است که از موش بودن و خرگوش بودن گذشته و پای بر فرق همه این تعلقات نهاده است... و لذا آن کس که ضعیفتر است، از قدرت آمریکا بیشتر می ترسد و انسانهایی وارسته و قدرتمند چون حضرت امام خمینی(ره) که پای بر فرق همه تعلقات نهاده اند و ترس را در وجود خویش کشته اند به حقیقت می دانند و می گویند که آمریکا هیچ غلطی نمی تواند بکند.(24)
انقلاب اسلامی رستاخیز تاریخی انسان است بعد از قرنها هبوط. انقلاب اسلامی یک توبه تاریخی است و بنابراین غایات آن هرگز اقتصادی، اجتماعی و سیاسی نیست. انقلاب اسلامی یک انقلاب فرهنگی است در جهانی که به صورت یک دهکده جهانی با یک فرهنگ واحد درآمده است: فرهنگ غرب، یعنی فرهنگ غربت انسان از حقیقت. (25)
انقلاب اسلامی واقعه ای است بدیع که هیچ نظیری در دنیای جدید ندارد. هر واقعه ای خواه ناخواه منشأ و مبدأیی دارد و غایاتی که بدون درک آنها هرگز نمی توان به حقیقت آن واقعه پی برد. منشأ و مبدأ و مرجع این انقلاب و همینطور غایت آن، حکومت مدینه در صدر اول است... انقلاب اسلامی با رجوع به تمدن یونان و روم ظهور نیافته است و با دنیای جدید، یعنی دنیای پس از رنسانس، نسبتی ایجابی ندارد. این انقلاب از تفکری سرچشمه گرفته است که نه بر راسیونالیسم (اصالت عقل) بلکه بر وحی مبتنی است... آیا انقلاب اسلامی ثمره تلاشها و مبارزات سیاسی روشنفکران ماتریالیست، ناسیونالیست و... است؟ خیر. مسلماً خیر. کسی نمی تواند انکار کند که این انقلاب اسلامی در رابطه بین مردم مسلمان و مرجع روحانی اشان یعنی امام(ره) شکل گرفته است.
خواه ناخواه واقعیت وجودی این انقلاب، چه ابراز شود و چه ابراز نشود در تضاد با تمامی مبانی نظری و عملی دنیای جدید اعم از اومانیسم، راسیونالیسم، لیبرالیسم، ماتریالیسم، سکولاریسم، سیانتیسم، نظریه ترقی لیبرال یا سوسیال دموکراسی و غیره قرار دارد.
با ظهور انقلاب اسلامی، دنیای غرب در صدد برآمد که این حادثه و واقعه بدیع را از میان بردارد... جنگ تحمیلی به این علت بود که آغاز شد و باز به همین علت بود که طولانی شد... بعد از اتمام جنگ و شکست غرب در دستیابی کامل به اهداف خویش، دنیای غرب به این نتیجه رسید که تنها راه از بین بردن انقلاب اسلامی آن است که موریانه ها از درون به اساس فرهنگ انقلاب و ارکان آن حمله ور شوند... رسانه ویدئو، ماهواره، کتابها و نشریات فارسی داخلی و خارجی و... عرصه ای بود که این تهاجم فرهنگی در آن شکل گرفت... اما نکته ای باقی می ماند که ذکر آن در اینجا ضروری است: این تقابل که میان فرهنگ انقلاب اسلامی و فرهنگ غرب وجود دارد، در شرایط طبیعی می تواند اسباب شکوفایی و کمال تفکر دینی را فراهم آورد... مسلم است که علوم جدید نمی توانند ایجاباً به کمال معرفت دینی مددی برسانند اما این که از آن سخن رفت می تواند زمینه ای برای فعلیت و ظهور تام و تمام حقیقت دین فراهم آورد. آن سان که شب در برابر ستارگان.
این تقابل ما را ورزیده می کند و حقیقت دین را چه در مقام نظر و چه در مقام عمل به منصه ظهور و نزول در عالم تفصیل می کشاند و نردبان تعالی فرهنگ اسلامی واقع می شود.(26)

دموکراسی، آزادی، ولایت فقیه و اسلام

درباره دموکراسی و اسلام این سالها دو جبهه گیری مشخص داشته ایم. عده ای روشنفکران دینی! که خواب پروتستانتیزم اسلامی! را می بینند در آمده اند که دموکراسی و اسلام نه تنها با هم قابل جمعند بلکه آن که در این میانه باید جاهایی کوتاه بیابد و خود را سازگار کند! اسلام است. اینان خود به ماهیت واقعی دموکراسی آگاهند و در عین حال، برای حفظ ظاهر، در تقلایی حساب شده برای دموکراتیک کردن اسلام! هستند. دسته دیگر کسانی هستند که خام اندیشانه و تنها با عنایت به ظاهر الفاظ و قضایا، معناهای فریبنده مشهور را از آن، استخراج کرده و حتی با دلسوزی اینجا و آن جا مشغول رفع و رجوع اختلافات و نظر پراکنی در این باره اند.
سید شهید در نوشته های خود هر دو این نظریات را مطرح و بررسی کرده و سوء نیت و حسن نیت این دو گروه را موشکافی کرده است و از آن جا که وی در جایگاه یک مسلمان متفکر، هم اسلام و هم غرب را آنچنانکه هستند، دیده است با اظهار نظر خویش، در نهایت زیر و بم مسأله را عیان و تکلیف همه تردیدها را روشن کرده است:
... اصلا دموکراسی یعنی ولایت مردم و این مفهوم صراحتاً با تئوکراسی که حکومت خداست معارضه دارد. در دموکراسی حق قانونگذاری اصالتاً به مردم - به مثابه مصداق جمعی بشر - باز می گردد و این معنا با حکومت اسلامی که حق قانونگذاری را به خدا و خبرگان و فقها در استنباط و استخراج احکام خدا باز می گرداند قابل جمع نیست... (27) ولایت فقیه نمی تواند با پارلمانتاریسم و دموکراسی جمع شود و این گفته البته به آن معنا هم نیست که ولایت فقیه با استبداد و یا توتالیتاریسم جمع شود. خیر ولایت فقیه یک نظام حکومت جدید است که نه با دموکراسی و نه با استبداد جمع نمی شود و هرگز در جهان جدید سابقه ای نداشته است. ولایت فقیه با حاکمیت کلیسا چه به صورت فعلی و چه در صورت قرون وسطایی خویش هم نسبتی ندارد و بنابراین غرب و غربزدگان با معیارها و منطق خویش هرگز امکان درک آن را ندارند. ولایت فقیه، حاکمیت فقیه یا فقها هم نیست چرا که اصلاً این وظیفه به فقیه تفویض می شود تا او حکم خدا را اجرا کند و نه اراده و اختیار خودکامه خویش را. (28)
در جمهوری اسلامی قوانین پارلمانی تنها در حدود شرع مشروعیت می یابند. و رأی مردم محکوم و محدود به حدود ولایت است. این کجا و دموکراسی کجا؟ و اگر کسانی هم نادانسته حکومت اسلامی را عین دموکراسی می انگارند مرادشان بیان این حقیقت است که مردم اسلام را می خواهند و اسلام عین ولایت است... دموکراسی (حکومت مردم) در برابر تئوکراسی (حکومت خدا) است و حکومت خدا لزوماً غیر مردمی نیست. حکومت خدا یعنی حکومت احکام خدا از طریق بندگانی که به این احکام از دیگران آشناتر هستند؛ یعنی ولایت مجتهد یا فقیه و امین حکومت ضرورتاً مردمی است چرا که دست بیعت مردم در آن دخیل است. همین سان که هست.
چرا ما از اثبات مغایرت بین حکومت اسلامی و دموکراسی می هراسیم؟ زیرا هنوز در فضای فرهنگی غرب نفس می کشیم و در تبلیغات جهان غرب حکم بر این است که هر چه غیر دموکراسی است استبداد است. خیر اینچنین نیست. چنانچه دموکراسی در غرب نیز به اعتقاد ما اکنون در یک حاکمیت استبداد پنهان صورت بسته است.(29)
و از اینها گذشته مگر آزادی به شکل غربی آن با اسلام قابل جمع است که ما پای علم دموکراسی اش - که روی آن دیگر همان سکه است - سینه بزنیم و برای مغایر نشدنش با اسلام خودمان را به آب و آتش بزنیم؟
آزادی که در غرب می گویند قبول بندگی عادات و تعلقات است و عین اسارت. نتیجه عملی پذیرش این مفهوم، آن است که بشر به جز خواسته های نفس اماره خود گردن نمی گذارد، غافل از آنکه با این کار خود را محدود به حدود حیوانی وجود خویش می کند، حال آنکه آزادی در نزد ما به معنای قطع تعلق است نه نفی حدود، در قطع تعلق آنچه مهم است قطع وابستگی روحی به اشیاست نه ترک زندگی. آن آزادی که در کنار استقلال و جمهوری اسلامی معنا می گیرد و مردم ایران برای آن فریاد کردند هرگز معادل liberty نیست این آزادی به طور کامل در نسبت با دین معنا پیدا می کند و مفهوم آن نفی بندگی غیر خدا است که در مراتب بعد و در حیثیت فردی به کمال انقطاع می رسد و این خود مستلزم رعایت حدودی است که انسان را از فرو افتادن در دام بندگی نفس اماره باز می دارد.(30)