فهرست کتاب


شهید آوینی

حبیبه جعفریان‏

زندگی شهید از زبان خودش

اگر مراد از زندگی تنها خط تیره ای باشد که میان دو تاریخ تولد و وفات می گذرد، نگاشتن و گفتن درباره زندگی انسان عزیز و بزرگواری چون سید مرتضی آوینی حتی کاری ساده می نماید اما زمانی که زندگی را یک سیر انا لله و انا الیه راجعون معنا کنیم که در آن تمام شکستها، امتحانها، شادی ها و افت و خیزها حلقه هایی هستند که در نهایت به آن غایت الغایات آفرینش متصلند؛ دیگر حتی سخن از حیات یک زنبور، یک مورچه یا یک سنگ کار آسانی نیست (که اینان نیز هر یک دانه ای از رشته تسبیح حضرت حقند) چه رسد به زندگی انسان و آن هم انسانی به تعالی و عزت سید شهید.
سید تنها در آخرین سال حیات ظاهریش مختصری من باب بیوگرافی! آن هم در جریان یک مصاحبه، قلمی کرده است که در عین اینکه حکایت همین حیات روزمره اوست، روزمره نیست و حال و هوایی دیگر دارد:
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و در خانه ای به دنیا آمده و بزرگ شده ام که در هر سوراخش که سر می کردی به یک خانواده دیگر نیز بر می خوردی.
این جانب اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش، یعنی در سال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدایی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال، انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12، 13 ساله، تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید: این را کی نوشته؟ صدا از کسی در نیامد من هم ساکت اما با حالتی پریشان سرجایم نشسته بودم. ناگهان یکی از بچه ها بلند شد و گفت: آقا اجازه! آقا بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: چرا وارد معقولات شده ای؟ و در آخر گفت: بیادم در دفتر تا پرونده ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه. البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد!
بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالهای قلمبه سلمبه می کردیم معمولاً به زبانهای مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً یادم است که در حدود سالهای 50 - 45 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش که همه اش از انار نقاشی می کشید رفتیم. می گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می کردیم با یک حالت خاص به ما می فهماندند که به این زودی و راحتی نمی شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر، من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم. من هم سالهای سال در یکی از دانشکده های هنری درس خوانده ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام. موسیقی کلاسیک گوش داده ام، ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی دانسته ام گذرانده ام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته ام، ریش پروفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته ام و کتاب انسان تک ساحتی هربرت مارکوز را - بی آن که آن زمان خوانده با شمش - طوری دست گرفته ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب! فلانی چه کتابهایی می خواند، معلوم است که خیلی می فهمد.... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچار شده ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هر کس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت.
و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هر چه آموخته ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می گویم که تخصص حقیقی در سایه تعهد اسلامی به دست می آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی ساخته ام اگر چه با سینما آشنایی داشته ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است اگر چه چیزی - اعم از کتاب مقاله - به چاپ نرسانده ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته های خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و...در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاورم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی رحمةالله علیه: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هر چه هست خدا باشد و خدا را شکر، بر این تصمیم وفادار مانده ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست - همه هنرها اینچنین اند. کسی هم که فیلم می سازد اثرش تراوشات درونی خود اوست - اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آن گاه این خداست که در آثار ما جلوه گر می شود. حقیر اینچنین ادعایی ندارم اما سعی ام بر این بوده است.
با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58، به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورتهای موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما به وسیله خود کارکنان تلویزیون تأسیس شده بود، مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان حسین هاشمی بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او هم همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها حسین هاشمیبا آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد. حقیر هیچ کاری را در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است، سهم کوچکی نیز - اگر خدا قبول کند - به این حقیر می رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.(1)

فصل دوم: فعالیتهای شهید

از هنگامی که سید مرتضی با شروع انقلاب، تمام نوشته هایش تا آن زمان را در یک تحول درونی و فرهنگی بر پشت بام خانه اش آتش زد تا لحظه ای که زمین فکه آسمانگیرش کرد، هیچگاه از کار کردن و مسؤلیت پذیرفتن در راه رضای خدا طفره نرفت. چون بهانه هایی روشنفکر بودن و هنرمند بودن و فیلسوف و... بودن حقیرتر از آن بودند که او را از گفتن، نگاشتن و خطر کردن در ساحت حق باز دارند. او - در عین داشتن مدرک فوق لیسانس معماری - هم در روستاها بیل زد و هم در گروه تلویزیونی جهاد سازندگی فیلم ساخت. هم سنگینی اسلحه را بر شانه چشید و هم دوربین فیلمبرداری را. سخن گفت و همانگونه زیست، قلم زد و همانگونه زیست و سرانجام نیز همانگونه از دنیا رفت که زیسته بود.
ما در این فصل به معرفی مختصر آثار و فعالیتهای آن عزیز پرداخته ایم و البته آن قدر که در بضاعت ما گنجیده است و نه آن همه که سزاوار اوست.

مجموعه های مستند تلویزیونی

گل سر سبد این بخش از فعالیتهای سید، مجموعه روایت فتح است. روایت فتح در پنج مجموعه یازده تا چهارده قسمتی، از عملیات خیبر تا مرصاد تهیه و ساخته شده و پخش آن نیز از سال 1365 از شبکه اول سیما، آغاز شد. کارگردانی، تدوین، نگارش و قرائت گفتار متنهای این مجموعه را سید مرتضی خود بر عهده داشت چنانکه در سایه عنایت حق تعالی و اخلاصی که در او و گروه کوچکش موج می زد، یکی از یکه ترین و شگفت ترین ژ تاریخ سینمای جهان رقم خورد. (در فصل پنجم این کتاب به تفصیل به مراحل و چگونگی شکل گیری این مجموعه خواهیم پرداخت.)
دیگر مستندهایی که سید تقریباً همه کاره آنها بود و همگی در مهمترین برهه های انقلاب اسلامی و درباره وقایعی عظیم ساخته شده اند عبارتند از: درباره سیل خوزستان)، (در سال 58)،شش روز در ترکمن صحرا، (درباره غائله گنبد کاووس)، خان گزیده ها (غائله ناصر و خسروخان قشقایی در شیراز)، گمگشته های دیار فراموشی (درباره مردمان محروم بشاگرد)، فتح خون (درباره تجاوزهای مرزی عراق قبل از آغاز رسمی جنگ و نبرد شهری پیش از سقوط خرمشهر)، حقیقت، (درباره وقایع دو سال آغاز جنگ در آبادان، سوسنگرد و دزفول و...)، سراب (درباره سرخوردگی ایرانیان مقیم غرب)، نسیم حیات (درباره رویکرد جوانان لبنانی به اسلام)، انقلاب سنگ (درباره قیام انتفاضه)، فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت (در سوگ عظیم ترین انسان قرن جدید، حضرت روح الله (ره) و بالاخره مجموعه جدید روایت فتح که ساخت آن از سر گرفته شد. در بهمن ماه همین سال دیگر بار صدای غریب و گرم سید مرتضی بر ویرانه های خرمشهر، شهری در آسمان، طنین افکند.
غیر از اینها سید در بسیاری از سفرهایی که دوستان همفکرش به مناطق مسلمان نشین و در حال جنگ دنیا داشتند، نقش داشت، مشوق آنان در این سفرها بود و گاه مسؤلیتهایی را نیز به عهده می گرفت. مانند نگارش و قرائت گفتار متن مجموعه مستند خنجر و شقایق درباره مظلومان بوسنی. وی معتقد بود ده سال اول انقلاب ما شبیه ده سال اول بعثت حضرت رسول (ص) بود. دوره عشق بود و در آن ده سال مسلمانان به هیچ چیز دیگری فکر نمی کردند. ده سال بعد دوره عقل شروع شد. دوره عقل دوره گسترش اسلام بود. ایران دوره عشق را پشت سر گذاشته است اما جاهای دیگری در دنیا هستند که آن ده سال اول را شروع کرده اند؛ مثل لبنان، بوسنی، افغانستان، تاجیکستان و... که در حال تجربه دوباره انقلاب اسلامی هستند و او اصرار داشت که باید به اینها پرداخت.(2)