شهید آوینی

نویسنده : حبیبه جعفریان

سخن ناشر

بسم الله الرحمان الرحیم
خلاء فکری و فرهنگی ای که گریبانگیر طیف وسیعی از نسل جوان امروز ما است، بر کسی پوشیده نیست.
این نسل، نه دوران قبل از پیروزی انقلاب را دیده است و نه به آن مرتبه از رشد و بلوغ رسیده که بتواند رویدادها و حوادث دهه اول انقلاب را نظاره و تجزیه و تحلیل کند. به همین لحاظ قصور یا تقصیری متوجه این نسل نیست و اگر قرار باشد انگشت انتقاد به سوی کسی دراز شود، قطعاً این، نهادهای فرهنگی، هنری و تبلیغی کشور هستند که باید مورد خطاب و نشان قرار بگیرند.
کتاب صبح وظیفه خویش می داند که سهمی هر چند اندک و ناچیز، در پر کردن خلاء یاد شده، داشته باشد. بدین منظور کتابی را که در دست دارید، از مجموعه کتابهائی با همین قطع و حجم است که با استمداد از خداوند انتشار مرتب آن آغاز شده است.
تلاش ما بر آن است که موضوعات و مباحث فکری، سیاسی، فرهنگی، تاریخی و... را به فراخور نیاز روز انتخاب کرده و با نگارشی روان و مختصر، و شکل و شمایلی مناسب در اختیار مخاطبان جوان خود قرار دهیم، بدان امید که این مجموعه تب، گشاینده روزنه ها و دریچه های معرفت و فضیلت به روی فرزندان این کشور باشد.
در راهی که قدم گذاشته ایم، نیازمند راهنمائی و همیاری اهل معرفت و فضیلت هستیم و از آثاری که در مسیر تأمین نیاز فوق الصف باشد، استقبال می کنیم.
ناشر زمستان 1375

مقدمه

شهید سید مرتضی آوینی از معدود شخصیتهای پس از انقلاب است که در عرصه های مختلف و بحث برانگیز روز، اظهار نظر کرده و قلم زده است. حول نظرات شهید در زمان حیاتش تنها جبهه گیری هایی شکل گرفت، سروصدایی به پا شد و خوابید اما بعد از شهادت وی شناساندن و شکافتن آنچه مطرح کرده بود و به جد به آن اعتقاد داشت؛ صورت یک تکلیف و ضرورت را به خود گرفت.
البته ما در این مختصر، ادعای شکافتن اندیشه های این بزرگوار را نداریم که این خود مجالی بیش و بضاعتی بیشتر از آنچه امثال بنده در چنته دارند می طلبد؛ اما جسارتی کرده ایم و آستینی بالا زده ایم مگر بتوانیم اندکی بگوییم سید که بود و چه می گفت؟ و از آن جا که حیطه نظرات شهید، متنوع و گسترده است، تلاش کردیم با ریز کردن موضوعات، مهمترین سرفصلهای تفکر سید مرتضی را در این دفتر بگنجانیم.
در این اثر، بنا را بر این گذاشته ایم که با مرتب کردن کلیدی ترین مباحث و نظرات شهید در کنار هم، روشنگر نکاتی باشیم که قطعاً - اگر مورد عنایت قرار گیرند - منشأ تحولات و راهگشاییهای بسیار بالاخص در قضایای فرهنگی ما خواهد بود.
بزرگترین مشکل در تنظیم مطالب، حجم گسترده و پراکندگی آنها بود که می بایست در حجمی مختصر و با حفظ پیوستگی میان بندها و جملات، گرد می آمدند. در مورد هر مبحث، تمام منابعی که در دسترس بوده اند به دقت مطالعه شده اند و ریزترین مطالب موجود در آنها که به نوعی با بحث مرتبط بوده اند؛ در تنظیم نهایی متن لحاظ شده اند و همچنان که آمد در عین پراکندگی و تنوع بسیار منابع، سعی شده نگاشته نهایی انسجام و پیوستگی و خود را حفظ کند. به عنوان مثال برای تدوین فصل شهید آوینی، عاشورا و شهادت علاوه بر منابع پراکنده، دو کتاب فتح خون و گنجینه آسمانی به تأمل، مطالعه شده و مطالب مربوطه در یک به گزینی به یکدیگر زنجیر شده اند.
در عین حال کار به جهات بسیار ناقص است و مسلماً می توانست بهتر از آنچه هست، باشد. برخی مباحث مطرح شده توسط شهید بسیار مفصل اند و جای گفت و گوی فراوان دارند که شاید بتوان گفت ما تنها مروری شتابزده بر آنها داشته ایم و در اصل همان حدیث بحر است در کوزه.
حرف آخر این که ما مدعی نیستیم سید مرتضی آوینی شخصیتی معصوم در عرصه تفکر و هنر ماست اما بر این باوریم که او در پاره ای از خطیرترین عرصه های تفکر و هنر انقلاب ما حرف اول و آخر را زده است و پس از این، دیگر تشنگی و همت ماست که نصیب و قسمتمان را از خوان او رقم خواهد زد.
ح - جعفریان

زندگی شهید از زبان خودش

اگر مراد از زندگی تنها خط تیره ای باشد که میان دو تاریخ تولد و وفات می گذرد، نگاشتن و گفتن درباره زندگی انسان عزیز و بزرگواری چون سید مرتضی آوینی حتی کاری ساده می نماید اما زمانی که زندگی را یک سیر انا لله و انا الیه راجعون معنا کنیم که در آن تمام شکستها، امتحانها، شادی ها و افت و خیزها حلقه هایی هستند که در نهایت به آن غایت الغایات آفرینش متصلند؛ دیگر حتی سخن از حیات یک زنبور، یک مورچه یا یک سنگ کار آسانی نیست (که اینان نیز هر یک دانه ای از رشته تسبیح حضرت حقند) چه رسد به زندگی انسان و آن هم انسانی به تعالی و عزت سید شهید.
سید تنها در آخرین سال حیات ظاهریش مختصری من باب بیوگرافی! آن هم در جریان یک مصاحبه، قلمی کرده است که در عین اینکه حکایت همین حیات روزمره اوست، روزمره نیست و حال و هوایی دیگر دارد:
من بچه شاه عبدالعظیم هستم و در خانه ای به دنیا آمده و بزرگ شده ام که در هر سوراخش که سر می کردی به یک خانواده دیگر نیز بر می خوردی.
این جانب اکنون چهل و شش سال تمام دارم. درست سی و چهار سال پیش، یعنی در سال 1336 شمسی مطابق با 1956 میلادی در کلاس ششم ابتدایی نظام قدیم مشغول درس خواندن بودم. در آن سال، انگلیس و فرانسه به کمک اسرائیل شتافته و به مصر حمله کردند و بنده هم به عنوان یک پسر بچه 12، 13 ساله، تحت تأثیر تبلیغات آن روز کشورهای عربی یک روزی روی تخته سیاه نوشتم: خلیج عقبه از آن ملت عرب است. وقتی زنگ کلاس را زدند و همه ما بچه ها سر جایمان نشستیم اتفاقاً آقای مدیرمان آمد تا سری هم به کلاس ما بزند. وقتی این جمله را روی تخته سیاه دید پرسید: این را کی نوشته؟ صدا از کسی در نیامد من هم ساکت اما با حالتی پریشان سرجایم نشسته بودم. ناگهان یکی از بچه ها بلند شد و گفت: آقا اجازه! آقا بگیم؟ این جمله را فلانی نوشته و اسم مرا به آقای مدیر گفت. آقای مدیر هم کلی سر و صدا کرد و خلاصه اینکه: چرا وارد معقولات شده ای؟ و در آخر گفت: بیادم در دفتر تا پرونده ات را بزنم زیر بغلت و بفرستمت خانه. البته وساطت یکی از معلمین، کار را درست کرد و من فهمیدم که نباید وارد معقولات شد!
بعدها هم که در عالم نوجوانی و جوانی گهگاه حرفهای گنده گنده و سؤالهای قلمبه سلمبه می کردیم معمولاً به زبانهای مختلف حالیمان می کردند که وارد معقولات نباید بشویم. مثلاً یادم است که در حدود سالهای 50 - 45 با یکی از دوستان به منزل یک نقاش که همه اش از انار نقاشی می کشید رفتیم. می گفتند از مریدهای عنقا است و درویش است. وقتی درباره عنقا و نقش انار سؤال می کردیم با یک حالت خاص به ما می فهماندند که به این زودی و راحتی نمی شود وارد معقولات شد. تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری نا آشنا هستم، خیر، من از یک راه طی شده با شما حرف می زنم. من هم سالهای سال در یکی از دانشکده های هنری درس خوانده ام، به شبهای شعر و گالری های نقاشی رفته ام. موسیقی کلاسیک گوش داده ام، ساعتها از وقتم را به مباحثات بیهوده درباره چیزهایی که نمی دانسته ام گذرانده ام. من هم سالها با جلوه فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته ام، ریش پروفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته ام و کتاب انسان تک ساحتی هربرت مارکوز را - بی آن که آن زمان خوانده با شمش - طوری دست گرفته ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب! فلانی چه کتابهایی می خواند، معلوم است که خیلی می فهمد.... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچار شده ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی شود و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی آید. باید در جست و جوی حقیقت بود و این متاعی است که هر کس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت.
و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می زنم. دارای فوق لیسانس معماری از دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران هستم اما کاری را که اکنون انجام می دهم نباید با تحصیلاتم مربوط دانست. حقیر هر چه آموخته ام از خارج دانشگاه است. بنده با یقین کامل می گویم که تخصص حقیقی در سایه تعهد اسلامی به دست می آید و لاغیر. قبل از انقلاب بنده فیلم نمی ساخته ام اگر چه با سینما آشنایی داشته ام. اشتغال اساسی حقیر قبل از انقلاب در ادبیات بوده است اگر چه چیزی - اعم از کتاب مقاله - به چاپ نرسانده ام. با شروع انقلاب حقیر تمام نوشته های خویش را - اعم از تراوشات فلسفی، داستانهای کوتاه، اشعار و...در چند گونی ریختم و سوزاندم و تصمیم گرفتم که دیگر چیزی که حدیث نفس باشد ننویسم و دیگر از خودم سخنی به میان نیاورم. هنر امروز متأسفانه حدیث نفس است و هنرمندان گرفتار خودشان هستند. به فرموده خواجه شمس الدین محمد حافظ شیرازی رحمةالله علیه: تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز.
سعی کردم که خودم را از میان بردارم تا هر چه هست خدا باشد و خدا را شکر، بر این تصمیم وفادار مانده ام. البته آنچه که انسان می نویسد همیشه تراوشات درونی خود اوست - همه هنرها اینچنین اند. کسی هم که فیلم می سازد اثرش تراوشات درونی خود اوست - اما اگر انسان خود را در خدا فانی کند آن گاه این خداست که در آثار ما جلوه گر می شود. حقیر اینچنین ادعایی ندارم اما سعی ام بر این بوده است.
با شروع کار جهاد سازندگی در سال 58، به روستاها رفتیم که برای خدا بیل بزنیم. بعدها ضرورتهای موجود رفته رفته ما را به فیلمسازی برای جهاد سازندگی کشاند. در سال 59 به عنوان نمایندگان جهاد سازندگی به تلویزیون آمدیم و در گروه جهاد سازندگی که پیش از ما به وسیله خود کارکنان تلویزیون تأسیس شده بود، مشغول به کار شدیم. یکی از دوستان ما در آن زمان حسین هاشمی بود که فوق لیسانس سینما داشت و همان روزها از کانادا آمده بود. او هم همراه ما به روستاها آمده بود تا بیل بزند. تقدیر این بود که بیل را کنار بگذاریم و دوربین برداریم. بعدها حسین هاشمیبا آغاز تجاوزات مرزی رژیم بعث به جبهه رفت و روز اول جنگ در قصر شیرین اسیر شد. حقیر هیچ کاری را در گروه جهاد سازندگی ساخته شده است، سهم کوچکی نیز - اگر خدا قبول کند - به این حقیر می رسد و اگر خدا قبول نکند که هیچ.(1)