فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

نامه یزید به عبدالله و پاسخ آن

پس از شهادت امام حسین (علیه السلام) عبدالله بن زبیر در مکه قیام کرد و قدرت را در آن شهر به دست گرفت و از تمام کسانی که در آنجا بودند برای خود بیعت گرفت. تنها دو شخصیت ذی نفوذ؛ محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس از بیعت با او سر باز زدند.
زمانی که یزید مطلع شد، عبدالله بن عباس با فرزند زبیر بیعت نکرده، به طمع افتاد و طی نامه ای او را به بیعت با خود تشویق کرد. در آن نامه نوشت: که ملحد فرزند زبیر تو را به بیعت خود دعوت کرده، اما نپذیرفتی و بیعت خود را برای ما نگهداشتی به خاطر وفایی که داری و در اطاعت ما اطاعت از خداوند است من این خوبی تو را از یاد نخواهم برد و در فرستادن عطایی که شایسته آنی تعجیل خواهم کرد. تو خاسته ای صله رحم کنی، دیگران را به بیعت من فراخوان، زیرا از تو بیشتر شنوایی دارند تا آن مرد ملحد والسلام.
این بود خلاصه ای از نامه یزید که تصور می کرد عبدالله به خاطر بیعت با او از بیعت با ابن زبیر سر باز زده است. عبدالله طی نامه مفصلی به یزید پاسخ می دهد که پاسخ وی در خور توجه است:
از عبدالله بن عباس بر یزید بن معاویه. اما بعد؛ نامه تو به من رسید. نوشته بودی به خاطر وفاداری تو از قبول بیعت ابن زبیر امتناع کردم. به خدا که نظر من در این کار ستایش از تو نبوده و خداوند از آن مطلب آگاه است. اینکه نوشته بودی عطای خویش را بر من فراموش نمی کنی؛ عطای خود را نگهدار. چرا که من هم، دوستی خود را نسبت به تو نگه داشته ام به جان خودم آنچه را بما می بخشی جز مقدار ناچیزی از حق ما نیست که بیشتر از آن به یغما برده و از ما دریغ می داری.
از من خواسته ای که یاریت کنم. اما تو حسین (علیه السلام) و جوانان عبدالمطلب را که چراغهای هدایت و ستاره های آشکار بودند، کشتی. لشکر تو به دستور تو آنها را یک جا رها کردند در حالی که به خون آغشته و به خاک افتاده بودند. آنها بدون کفن و پوششی در بیابانها ماندند. باد بر آنها می وزید تا خداوند دسته ای را که در قتل آنها شرکت نداشتند، بر انگیخت و آن بدنهای مطهر را دفن کردند. اما تو در جای خود نشسته بودی. هرگز از یاد نمی برم که چگونه حسین (علیه السلام) را از حرم رسول خدا به سوی حرم خدا راندی و مردمی را فرستادی او را بکشند. تا این که مجبور شد ناچار شد در حال خوف برای حفظ حرمت حرم امن الهی از مکه به سوی عراق حرکت کند و به خاطر عداوتی که با خدا و رسولش و اهل بیت او (که خداوند آنها را از هر پلیدی دور داشته و پاک گردانید) داشتی لشکرت را به سوی آنها فرستادی. آنها مانند پدران تو جنایتکار نیستند. پس او از شما ترک مخاصمه خواست و از شما خواست که برگردد. اما چون کمی یارانش را دیدید، بر ضد آنها همکاری کرده و گویا گروهی از اهل ترک را کشتید. هیچ چیز عجیب تر نیست نزد من از درخواست دوستی تو در حالی که فرزندان پدر مرا کشتی و از دم شمشیرت خون من قطره قطره می چکد و از تو، ان شاء الله، انتقام خواهم گرفت و تو نمی توانی در انتقام سبقت گیری، گرچه در دنیا سبقت بگیری زیرا خداوند پیشاپیش خون پیامبران و آل آنها را طلب نموده و خداوند کافی است در یاری رساندن به مظلومان. باعث تعجب تو نشود اگر امروز بر ما غلبه کردی چون ما هم روزی بر تو پیروز خواهیم شد. اما تو سخن از وفای من و شناختن حق تو به میان آوردی، اگر چنین بود که تو حقی داشتی به خدا قسم با تو بیعت می کردم و با کسانی که قبل از تو بودند. اما تو می دانی که من و فرزندان پدرم سزاوارتر به حکومت هستند از تو. شما گروه قریش با ما جدال کردید و حق ما را گرفتید و حق را را گرفتید و حق ما را گرفتید و دیگران را به قدرت رساندید. پس دور باد کسانی که سفیهان را بر ما مسلط کردند، بمانند دوری قوم ثمود، لوط و مدین از رحمت الهی.
آگاه باش که از عجیب ترین عجایب به اسارت بردن دختران عبدالمطلب و فرزندان کوچک از نسل او را به شام است که مانند اسیران جلب شده، آنها را حرکت می دادی تا به مردم نشان دهی بر ما غلبه کردی. به جان خودم سوگند که اگر تو از آسیب دستم در امان بمانی از خدا می خواهم که به وسیله زبانم آسیب زیادی به تو برسانم.
به خدا قسم من ناامید نیستم که بعد از کشتن تو فرزندان رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) را، خداوند تو را به صورت دردناک مؤاخذه کند و تو را از دنیا با خفت خارج سازد. پس زندگی کن ای بی پدر تا می توانی. زیرا به خدا قسم گناهان زیادی را بر گناهان خود افزوده ای(1081).
یادآوری می کنم که نقل تاریخ یعقوبی اضافاتی دارد که ما به نقل بحارالانوار با اندکی اختصار، اکتفا کردیم.
در این نامه عبدالله پیوند کامل خود را با اهل بیت عصمت و طهارت نشان داده و با شدیدترین وجه با یزید محاجه کرده است.

عبدالله بن عباس و ابن زبیر

عبدلله بن زبیر پس از سلطه بر مکه، مورد غضب یزید قرار گرفت. یزید برای سر کوبی مردم مدینه لشکری را به فرماندهی مسلم بن عقبه به آنجا فرستاد و پس از کشتار مردم مدینه، برای سرکوبی ابن زبیر روانه مکه شد. اما در میانه راه مسلم بن عقه مرد و فرماندهی لشکر شام و حصین بن نمیر واگذار شد. وی به مکه رفت و عبدالله بن زبیر به خانه خدا پناهنده شد. خانه خدا با منجنیق ویران و به آتش کشیده شد ولی پیش از تسلیم شدن ابن زبیر در صفر 64 هجری یزید بن معاویه مرد و قدرت آل ابوسفیان نابود شد(1082) و در نتیجه لشکر شام مجبور به بازگشت شد و عبدالله بن زبیر نجات یافت و بر منطقه مکه و نیز مدینه مسلط شد و او بنی امیه را از آن شهر خارج کرد و در این سال بود که به عنوان خلیفه با او بیعت شد(1083).
عبدالله بن زبیر مردی فاسد و نابکار و دشمن خاندان پیامبر (صلی الله علیه و آله و سلم) بود.
امیرالمؤمنین درباره او می فرماید:
زبیر همیشه جزو خاندان ما بود تا اینکه پسر شومش، عبدالله بزرگ شد(1084).
ابوحمزه ثمالی نقل می کند: زمانی که امام سجاد (علیه السلام) با اندوه به دیوار تکیه داده بود، شخصی از وی علت اندوهش را سؤال کرد و او فرمود: از فتنه ابن زبیر می ترسم و از اینکه مردم در این فتنه گرفتار خواهند شد(1085).
ابن زبیر به عبدالله بن عباس گفت: من چهل سال است که بغض شما اهل بیت را در دل دارم(1086).
ابن زبیر چهل روز در مکه خطبه خواند و بر محمد (صلی الله علیه و آله و سلم) صلوات نمی فرستاد و زمانی که علت آن را از وی سؤال کردند، گفت: او دارای خاندان بدی است، اگر نام او را ببرم آنها خوشحال می شوند(1087).
او دشمن سرسخت بنی هاشم بود و علی (علیه السلام) را سب می کرد. محمد بن حنفیه که از این هتاکی وی مطلع شد، داخل مسجدالحرام شد و برای مردم سخنرانی کرد و گفت: ای گروه قریش آیا باید ابن زبیر این چنین حرفهایی بزند، در حالی که شما می شنوید و در مقابل توهین به علی (علیه السلام) غضب نمی کنید و ناراحت نمی شوید(1088).

تبعید ابن عباس به طائف

ابن زبیر که تمام مردم مکه را به بیعت واداشت؛ از گرفتن بیعت از بنی هاشم ناتوان ماند. از این رو، محمد بن حنفیه و عبدالله بن عباس را همراه با هفده مرد از بنی هاشم که جزو آنها حسن بن حسن بن علی بن ابی طالب (علیه السلام) بود در حجره زمزم زندانی کرد و گفت: باید تا جمعه بیعت کنید، در غیر این صورت گردنهای شما را خواهم زد و یا شما را در اینجا می سوزانم. اما قبل از اینکه دست به اقدامی بزند، نیروهایی از جانب مختار به یاری آنها شتافته و ابن زبیر مجبور شد آنها را آزاد کند(1089). اما چون نتوانست از آنها بیعت بگیرد، عبدالله بن عباس را به طائف و محمد بن حنفیه را به ناحیه رضوی تبعید کرد(1090).
محمد بن حنفیه که از تبعید ابن عباس آگاه شد، نامه ای به وی نوشت و بیان کرد که افراد صالح مبتلا به گرفتاری و امتحان می شوند؛ و این برای تو خیر است و خداوند به تو صبر بر مصائب عنایت کند. عبدالله پاسخ نامه وی را نوشت و تشکر کرد و آرزوی رسیدن به رضوان الهی نمود و محمد را به عمل صالح توصیه کرد(1091).
ابن زبیر نمی توانست برای ابن حنفیه محدودیت زیادی ایجاد کند، چرا که از مختار می ترسید؛ اما برای عبدالله محدودت ایجاد کرد. از این رو وقتی که فهمید عبدالله در طائف هم مشغول فعالیت است، در نامه ای به او نوشت: شنیده ام که در طائف عصرها می نشینی و فتوا به نادانی می دهی و از اهل عقل و علم ایراد می گیری... اگر دست از کارت بر نداری مرا خشن خواهی یافت... عبدالله در پاسخ: نامه ات به من رسید، نوشته بودی که من به جهل فتوا می دهم. اما کسی فتوا به نادانی می دهد که از علم بهره ای نداشته باشد و خداوند به من علمی داده که به تو نداده...، اما اینکه مرا تهدید کرده بودی، به خدا سوگند از گفتن حق دست بر نمی دارم و از توصیف اهل عدل و فضل و مذمت زیان دیده گان(1092)...
و بدین گونه عبدالله بن عباس مبغوض فرزند زبیر قرار گرفت و آخر عمر خود را در طائف در تبعید به سر برد. ابن زبیر در سال 73 هجری به دست حجاج کشته شد(1093) و فتنه انگیزیهای او به وسیله ستمگری دیگر خاموش شد.