فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

سرکوبی فتنه ابن حضر توسط جاریه

روز بعد ازدیان به جاریه پیشنهاد کردند که با یاران خویش بر سر دشمن رود. یاران زیاد نیز زیاد را از میان ازدیان به سرای قصر امارت بردند.
جاریه از قوم خود خواست که از گرد ابن حضرمی پراکنده شوند. ولی قومش نه تنها اجابت ننموده، بلکه گروهی از اوباش نزدیک شده و دشنامش دادند. جاریه از زیاد کمک خواست و به سوی ابن حضرمی حرکت کرد. ابن حضرمی نیز آماده پیکار شد. در این پیکار عبدالله بن خازم سلمی فرمانده سوارانش بود. ساعتی میان دو طرف نبرد برپا بود. شریک بن اعور حارثی که از شیعیان علی (علیه السلام) و دوستان جاریه بود، با اجازه از جاریه به جنگ پرداخت. پس از اندکی بنی تمیم شکست خورده و گریختند و بناچار به خانه سنبل سعدی(803) مقر ابن حضرمی پناه بردند.
جاریه آن روز تا شب ابن حضرمی را در آن خانه محاصره کرد. ابن خازم نیز با ابن حضرمی بود. مادرش به نام عجلی که زنی سیاه و از حبشیان بود از وی خواست از آنجا بیرون آید. پسر سر برتافت. زن سر خود را برهنه ساخت و از وی خواست بیرون آید و چنانچه نیاید در برابر مردم عریان خواهد شد. و دست برد تا جامه از تن بیرون کند. ابن خازم چون چنان دید از بام فرود آمد و مادر را به خانه برد. جاریه پس از اینکه دید این فتنه جویان از آن مکان بیرون نمی آیند، فریاد زد: آتش بیاورید. به وی گفتند: اینان قوم تواند اما جاریه خانه را به آتش کشید و ابن حضرمی با هفتاد تن از مردان خود بسوخت و هلاک شد و بدین گونه فتنه خوابید. ازدیان نیز که زیادبن ابیه و بیت المال را به امارت برگرداندند، به وی گفتند: آیا از پناه دادن تو برائت یافتیم؟ زیاد: گفت: آری. آنان به میان قوم خود رفتند. بدین ترتیب کار بصره بر زیاد قرار گرفت و بیت المال نیز به قصر امارت بازگشت.
زیاد نامه ای به امیرالمؤمنین (علیه السلام) نوشت و آن نامه را به ظبیان بن عماره داد. در نامه پس از اشاره به شکست ابن حضرمی و یارانش بیان کرد که برخی در آتش سوختند و گروهی طعمه شمشیر شدند. چند نفر نیز باقی مانده، توبه کردند و از گناهشان عوف کردیم(804).
طبری گوید: آنان در خانه ای از خانه های بنی تمیم جای گرفتند و پس از اعذار و انذار و دعوت به طاعت، چون متنبه نشدند و بازنگشتند، خانه به آتش کشیده شد و بر سر آنها منهدم گردید. از رحمت خدا دور باد کسی که عصیان می کند و گمراه می شود(805).
در مجموع چنین بر می آید که جاریه اتمام حجت کرده به آنان مهلت کافی داده که از فتنه جویی. دست بردارند و به طاعت برگردند. اما آنان بر گمراهی خود اصرار ورزیدند. از این رو جایگاه آنان را به آتش کشیده است.
چون نامه زیاد به کوفه رسید، علی (علیه السلام) آن را برای مردم خواند و آنان از پیروزی جاریه شادمان شدند. حضرت بر وی و ازد ثنا گفت و مردم بصره را نکوهش کرد(806) این چنین بود که فتنه ای دیگر از فتنه ها و توطئه های معاویه از بین رفت و زمینه برای بازگشت عبدالله بن عباس به بصره فراهم گردید.
آشوب ابن حضرمی نشان داد که مردم بصره طرفدار عثمان هستند و به راحتی تحت تأثیر تبلیغات معاویه قرار گرفته و در مقابل کشته شدن اعین فرستاده امیرالمؤمنین (علیه السلام) هیچ عکس العملی نشان ندادند و تنها قاطعیت جاریه جلو نفوذ ابن حضرمی را گرفت.

عبدالله بن عباس و بیت المال بصره

عبدالله بن عباس پس از جنگ جمل به سمت استانداری بصره منصوب شد و تا سال چهلم هجری در این سمت باقی ماند. او از مشاوران و یاران حضرت امیرالمؤمنین (علیه السلام) بود و دیدگاههای خود را در ارتباط با مسائل سیاسی به عنوان به علی (علیه السلام) ارائه می داد. در بسیاری موارد بخوبی استفاده می شود که نظر حضرت موافق دیدگاه ابن عباس نبوده است. اما او به اظهار نظر تشویق می کرد. عبدالله در جنگ جمل و صفین حضور داشت ولی در جنگ نهروان بر اساس وظیفه محوله عمل کرد و موفق به حضور نشد. عبدالله در چهار سال و اندی که بر بصره حکومت می کرد، شاهد حوادث تلخ و شیرین زیادی بود. او می دید که معاویه با مکر و حیله و نیرنگ قدرت خود را تحکیم بخشیده و در میان یاران علی (علیه السلام) اختلاف ایجاد کرده. او شاهد بود زمانی که برای جنگ با معاویه (در مرتبه دوم) از مردم بصره کمک خواست - که منجر به جنگ نهروان شد - در آغاز تنها هزار پانصد تن از مردم بصره اعلام آمادگی کردند؛ در حالی که افرادی که در دیوان بیت المال نام و نشان داشتند به شصت هزار نفر می رسید. این برای عبدالله نگران کننده بود که افراد تحت فرمانش این گونه بی تفاوت شده اند. او شاهد شورش خریت و ناظر مرگ محمد بن ابی بکر و مالک اشتر به دست معاویه بود. او در فتنه ابن حضر می دید که چگونه مردم بصره از وی حمایت کردند.
او دید چگونه معاویه یورشهای پی در پی خود را در مرزهای خلافت علی (علیه السلام) آغاز کرد و علی (علیه السلام) در مقابل این تجاوزها تنها بود. نه یاران بی وفایش او را یاری می کردند و نه مردم بصره و کوفه و مدینه و مکه. در سال سی و نهم دامنه اختلافات به جایی رسید که در برخی مناطق فارس مردم دست به شورش زدند و عبدالله با موافقت علی (علیه السلام) زیاد بن عبید را به آن منطقه فرستاد. عبدالله شاهد بود که عده ای از ترس عدالت علی (علیه السلام) و مال بیشتر به معاویه پناهنده می شوند.
ابن عباس به آینده می اندیشید. سالها از مناصب حکومتی بدور بود و اکنون که به مقامی رسیده، دچار مشکل شده است. وی در این باره فکر می کرد. وجود مشکل برای پیروان حق امری روشن و بدیهی است. مگر رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) نبود که در مدت ده سال که در مدینه بود بیش از شصت غزوه و سریه را از سر گزراند. اکنون نیز همان مخالفان با نام اسلام به جنگ علی (علیه السلام) آمده اند و در مقابل فریاد کمک خواهی او سکوت را بر پاسخ ترجیح می دهند. حتی حاضر نیستند در مقابل یورشهای معاویه از شرف و ناموس جامعه اسلامی دفاع کنند. او علی (علیه السلام) را نیز می شناسد وی مرد حق است. سخنان پیامبر را در شأن وی از یاد نبرده؛ اما چه می شود کرد بیست و پنج سال است که مردم از سنت پیامبر فاصله گرفته اند. آنان سیره آن حضرت را در تقسیم بیت المال فراموش کرده اند. تعداد زیادی از ارزشهای اسلامی از یادها رفته است و علی (علیه السلام) می خواهد آنها را احیا کند. و بدعتها را نابود کند. اینجاست که عبدالله در حال تردید به سر می برد. آینده روشنی را پیش بینی نمی کند. بر خود لازم می داند، از پسر عم خود حمایت و یاری کند. مشکلات را تحمل کند. چرا که او بر حق است و برای اجرای قوانین حیات بخش اسلام تمام این مشکلات را تحمل می کند. ولی عبدالله برای برخی از این مشکلات راه حل داشت او قبلاً به امیرالمؤمنین (علیه السلام) توصیه کرده بود که معاویه را برای مدت کوتاهی در شام ابقا کند. سپس او را معزول سازد. اما علی (علیه السلام) این را به صلاح دین خود نمی دانست. او فکر می کرد حفظ مردم به حفظ سران و بزرگان قبایل است. چرا که سرزمین حجاز و عراق هنوز به رئیس قبیله به دید خاصی می نگرند. یکی از راه ها این بود که علی (علیه السلام) به آنان پست و مقام دهد و تطمیع کند؛ اما علی (علیه السلام) این منطق را نمی پذیرفت. چه می شود کرد مردم طالب دنیا و ثروت و مقام هستند. اگر از راه مشروع شد چه بهتر، ولی اگر نشد راه دیگری می جویند.
در قطب مخالف علی، معاویه قرار دارد. او با دست پر، از یاران خود پذیرایی می کند و دنیا داران را به طمع ریاست جذب می کند و پول پرستان و فراریان از حکومت علی را با پول استقبال می کند و گرد خود جمع می آورد. همچنین کسانی را که بیت المال را به غارت برده و مورد مؤاخذه علی (علیه السلام) قرار گرفته، مانند مصقله و قعقاع بن شور را به جانب خود می خواند. عبدالله چنین نظری دارد. اما این را هم می داند که علی (علیه السلام) مصلحت شخصی و اجتماعی خویش را در نظر نمی گیرد. بلکه آنچه برای او مهم است، عمل به وظیفه و دستور الهی است.
عبدالله در نامه ای که به امام حسن (علیه السلام) می نویسد: این نکات را یادآوری می کند. بخشی از این نامه را که مربوط به واگذاری کارها به افراد ذی نفوذ است، ابن قتیبه دینوری در عیون الاخبار(807) و ابن عبد ربه در عقد الفرید(808) و بلاذری در انساب الاشراف(809) و شهر آشوب(810) در مناقب نقل کرده اند و تمام آن را ابن اعثم کوفی در الفتوح(811) و ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه(812) (به نقل از مدائنی) آورده اند که عبدالله بالصراحه از روش علی (علیه السلام) انتقاد می کرد و در آن امام مجتبی (علیه السلام) را به جنگ تشویق می کرد. اما نمی داند که در آن جنگ برادرش (عبیدالله بن عباس) آن حضرت را تنها می گذارد.
ابن قتیبه نیز نامه را ذکر کرده و پس از اشاره به جانشین امام حسن از علی (علیه السلام) و تشویق وی به جنگ چنین آمده است:
و به حکومت برگزین اعضای خاندانهای با شرافت را تا بدان وسیله عشیره ایشان اصلاح گردد و همراه باشند. زیرا برخی از آنچه مردم کراهت دارند تا زمانی که از حق تجاوز نکند و عواقب آن منجر به ظهور عدل و عزت دین گردد، بهتر است از بسیاری از آنچه دوست دارند، هرگاه عواقب آن باعث ظهور ستم و سستی دین شود.
در تاریخ اعثم کوفی بعد از اشاره به گزینش سران و بزرگان در کارها درباره تقسیم بیت المال چنین می خوانیم:
امیرالمؤمنین علی (علیه السلام) در غنایم طریق راستی می فرماید و طمعی را که ارباب کفایت و اصحاب شهامت و اهالی بیوتات دارند، بر نمی آورد و ایشان را در عطایا با دیگران برابر می دارد. لا جرم از آن حضرت برگشته و موجب رفتن ایشان از نزد او و پیوستن به معاویه شد. تو آن طریق را رها کن و عطا بر همگان فراخ گیر و در اصلاح ذات البین مبالغت نمای و با بذل مال و احسان، دلهای خواص و عوام به دست آر(813).
چنین به نظر می رسد که عبدالله این روش را در انتخاب افراد برای کارها و تقسیم بیت المال پذیرفته است. در تاریخ در یک مورد نقل شده که وی این گونه عمل کرده است. زمانی که ابو ایوب انصاری در بصره به دیدار عبدالله بن عباس می رود، خانه را برای وی خلوت می کند و می گوید: آن گونه که با رسول خدا عمل کردی با تو عمل خواهم کرد. سؤال می کند چقدر قرض داری؟ ابو ایوب می گوید: بیست هزار درهم. ابن عباس به او چهل هزار درهم می دهد، با بیست غلام و وسائل منزل(814).
این مطلب را ذهنی نقل کرده و صاحب الدرجات الرفیعه(815) نیز که جزو مدافعان ابن عباس است در کتاب خود از ذهبی نقل کرده است.
برخی نقل کرده اند که ابن عباس بیست و چهار هزار مثقال از مال خود، همراه با وسائل منزل به ابوایوب داد(816). اما اگر بقیه آن را از بیت المال داده باشد، با بیست غلام خود نشانگر آن است که عبدالله به گونه ای قائل به آزادی و مصرف از بیت المال بوده است و بخشش وی به ابو ایوب مؤید پیشنهادش به امام مجتبی (علیه السلام) است. شاید عبدالله بن عباس بخششهای دیگری نیز داشته که ابواسود دؤلی از آن آگاه و مطلع بوده است و چنین به نظر می رسد که بعد از رفتن زیاد بن ابیه از بصره به فارس، مسؤولیت ابواسود بیشتر شده و مسؤولیت بیت المال را نیز به عهده گرفته است(817). در نتیجه وی از دخل و خرج عبدالله مطلع بوده و چون عبدالله نظارتهای وی را مشکوک می دانست ابواسود را مورد سرزنش قرار داده است.
بیشترین مورخین نوشته اند که مسأله از آنجا آغاز شد که ابن عباس به ابواسود گفت: به خدا سوگند اگر تو از بهایم بودی چون شتری نر بودی و اگر شتربان بودی آن دانش را نداشتی را به چراگاه ببری. و در هنگام حرکت به خوبی از عهده آنها بر نمی آیی.
و پس از آن ابواسود نامه ای به علی نوشت و حضرت را از تصرفات نابجای ابن عباس در بیت المال مطلع ساخت. طبری و ابن عبد ربه حکایت جدائی عبدالله را از علی (علیه السلام) به نقل از ابو مخنف ذکر کرده اند. اما ابن عبد ربه گوید: ابو مخنف از سلیمان بن ابی راشد از عبدالرحمان بن عبید نقل کرده که ابن عباس در برخورد با ابواسود به وی آن سخنان را گفت(818). ولی طبری می نویسد: حدیث کرد برای من عمربن شبه، گفت: حدیث کرد برای من جماعتی به نقل از ابومخنف، از سلیمان بن راشد از عبدالرحمان بن عبید ابو الکنود که(819)... بلاذری در انساب الاشراف(820) تعبیر به قالوا دارد و در تذکرة الخواص از هشام نقل قول می کند(821).
با توجه به اینکه اکثر مورخین در زمان اقتدار بنی عباس کتب خود را نوشته اند، احتمال جعل آن اندک و قلیل است؛ گر چه ممکن است در مواردی عده ای عبارات و یا سخنان ناصحیحی را در واقعه، داخل کرده باشند.

نقل قول ابن اعثم در اختلافات ابواسود و عبدالله

ابن اعثم کوفی آغاز جریان را به صورتی دیگر نقل کرده است. وی می نویسد: علی (علیه السلام) به عبدالله که کارگزار حضرت بر بصره بود، فرمان داد که به مراسم حج رفته و مراسم حج را برای مردم برگزار نماید و امیرالحاج باشد. از این رو عبدالله، ابواسود دؤلی برای خواندن نماز جانشین خود کرد و زیادبن ابیه را مسؤول خراج قرار داد و خود مجهز شده، در مراسم حج شرکت کرد.
میان ابواسود و زیادبن ابیه کدورتی بروز کرد. ابواسود طی اشعاری زیاد را هجو کرد. سپس به ابو اسود خبر رسید که زیاد، وی را شتم می کند و دشنام می دهد و سخنان زشت درباره وی می گوید. ابواسود طی اشعاری چنین گفت:
نبئت أن زیاداً ظل یشتمنی - والقول یکتب عندالله و العمل
و قد قلیت زیاداً ثم قلت له - من قبل ذلک ماجاءت به الرسل
حتام تذکرنی فی کل مجتمع - عرضاً و أنت اذا ماشئت تنتقل
حتام تشتمنی حتام تذکرنی - و قد ظلمت و تستعفی و تنتصل
ثم تعود و تنسی مایوافقنی - و العذر یندم والنیسان و العجل
به من خبر رسیده که زیاد مرا دشنام می دهد؛ حال آنکه سخن و عمل نزد خدا نوشته می شود.
- قبلاً زیاد را ملاقات کردم و برای او درباره آنچه پیامبران آورده اند سخن گفتم.
- تا کی ناموس مرا در هر جمعی به بدی یاد می کنی و هر زمان که بخواهی رها می کنی و به سخن دیگری می پردازی.
- تا کی مرا دشنام می دهی؟ تا کی مرا به بدی یاد می کنی؟ و حال آن که ظلم کرده ای و طلب بخشش خواهی کرد و از این کارها بیرون خواهی رفت.
سپس بازخواهی گشت و آنچه به من کرده ای فراموش خواهی کرد. عذر پشیمانی و فراموشی و عجله آورد.
در این اشعار به هیچ وجه ابواسود زیاد را دشنام نمی دهد، بلکه وی را به خاطر دشنامش به یاد خدا می اندازد که اعمال انسانها نزد وی نوشته می شود و عاقبت این کارها را پشیمانی و عذر خواهی می داند.
هنگامی که عبدالله از مراسم حج برگشت، زیاد ابواسود به خاطر هجو شکایت کرد. عبدالله، ابواسود را خواست و به وی گفت: به خدا سوگند اگر از بهایم و چهارپایان بودی شتر نر بودی و اگر شتربان بودی آن دانش را نداشتی که شتران را به چراگاه ببری و نه به خوبی به آبشخور برسانی. تو را چه رسد به بزرگان و آزادگان که آنان را هجو کنی و درباره آنها سخنان زشت بگویی و ناموس آنها را به چیزی که نیست یاد کنی. از نزد من خارج شو. خدا با تو چنین و چنان کند(822).
سپس ابواسود خارج شد و برای علی (علیه السلام) نامه نوشت.
آنچه ابن اعثم ذکر کرده صحیح نیست و با حقایق تاریخی ناسازگار است؛ زیرا:
اولاً: ابن عباس تنها در سال سی و ششم امیرالحاج بوده(823) و درباره وی نوشته اند خطبه ای در حج خواند که آن را اگر ترک و اهل روم می شنیدند مسلمان می شدند و بعد از آن سوره نور و به قولی بقره خواند و به تفسیر آن پرداخت(824).
در سال سی و هفتم امیر الحاج عبیدالله بن عباس و در سال سی و هشتم قثم بن عباس بود و درباره امیر الحاج در سال سی و نهم بین قثم، حاکم ملکه و طرفداران معاویه اختلاف بروز کرد(825).
ثانیاً: زیاد بن ابیه در سال سی و نهم بازگشت ابن عباس به بصره حاکم فارس شد و در بصره نبود(826).
ثالثاً: زیاد از احرار و خانواده بزرگان نبوده، که ابن عباس این گونه از وی یاد کند و ابواسود را به زشتی منسوب دارد. و چنانچه ما قول مشهور را در آغاز اختلاف بین آن دو و سخنان ابن عباس به ابواسود را بپذیریم، بدین معنی است که ابن عباس به خاطر انعطاف ناپذیری ابواسود، وی را به شتر نر تشبیه کرده و این نکته را نیز افزوده که توان اداره گله را ندارد تا چه رسد به حکومت. این سخن که زیاد از بزرگان است جزو ساخته های بنی امیه در تجلیل از زیاد از قول ابن عباس باشد.
رابعاً: ابوالفرج اصفهانی در الاغانی جریان اختلاف بین ابواسود و زیاد را به گونه ای دیگر نقل کرده که هیچ ارتباطی به ابن عباس ندارد. او بر خلاف ابن اعثم به طور مسند نقل می کند که به من خبر داد عبدالله بن محمد رازی، از محمد بن حارث خراز، از مدائنی، از ابوبکر هذلی که گفت: علی بن ابی طالب (علیه السلام) ابواسود را بر بصره گمارد و زیاد بن ابیه را مسؤول دیوان و خراج کرد. زیاد از ابواسود دؤلی نزد علی (علیه السلام) بدگویی می کرد و او را دشنام می داد. چون این خبر به ابواسود رسید، طی اشعاری وی را سرزنش کرد. آنگاه اشعاری را نقل می کند که در آن ابواسود اشاره می کند زیاد از گذشت من سوء استفاده کرده است و در همین ارتباط درباره زیاد اشعاری را سرود و در این اشعار سه بیت شعری را که از قول ابواسود نقل کردیم به اضافه بیتی دیگر آورده است(827).
این نقل ابوالفرج به این معنی است که علی (علیه السلام) بعد از خروج عبدالله بن عباس از بصره ابواسود را به سمت کارگزاری بصره برگزیده است و چون زیاد از کارهای دیوانی آگاهی داشته، دیوان و خراج را به وی واگذار کرده است.
البته این احتمال نیز ممکن است که این واقعه در هنگام جنگ صفین اتفاق افتاده که ابواسود جانشین عبدالله در بصره و مسؤولیت بیت المال به عهده زیاد بود است(828). اگر این احتمال را بپذیریم، طبق شواهد تاریخی و آنچه قبلاً در جریان فتنه ابن حضرمی ذکر شد، منافرت بین این دو از بین رفته بود و دیگر با یکدیگر همکاری می کردند.
احتمال دوم با توجه به اینکه زیاد در سال سی و نهم کارگزار فارس بوده، صحیح تر به نظر می رسد. در همین زمان بوده که حضرت علی (علیه السلام) سعد را برای دریافت خراج از زیاد به بصره فرستاده بود و زیاد مدعی شد که اکراد خراج نداده اند و کسر خراج آورد و علی (علیه السلام) در نامه ای وی را تهدید کرد(829).
آنچه مسلم است اینکه این درگیر باعث اختلاف بین ابواسود و عبدالله نشده است.
عبدالله بن عباس در هنگام ترک بصره برای تسلیت امیرالمؤمنین (علیه السلام) در سوگ محمد بن ابی بکر، زیاد بن ابیه را جانشین خود کرد نه ابواسود دؤلی را و این مطلب یا به علت ناتوانی ابواسود بوده یا سخت گیری که نسبت به برخی مسائل داشته است.
به هر حال ابواسود دؤلی جزو شخصیتهایی است که تا آخر عمر شیعه بود و به خاطر علاقه اش به علی (علیه السلام) همیشه مورد بی مهری حکام بصره و مردم مخالف آن حضرت، قرار می گرفت.