فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

عبدالله در سوگ محمد بن ابوبکر به کوفه می رود

محمد ابن ابوبکر در سال سی و هشتم ر مصر به شهادت رسید و آن شهر تحت اختیار عمرو عاص درآمد. بعد از شهادت محمد بن ابی بکر، امیرالمؤمنین (علیه السلام) طی نامه ای خبر آن را به اطلاع عبدالله بن عباس رساند و با دلی اندوهناک از محمد بن ابی بکر تجلیل کرد. در این نامه حضرت یادآوری می کند که من مردم را برای کمک به او تحریص کردم، اما آنها به سه گروه تقسیم شدند، گروهی با کراهت و بی میلی پاسخ مثبت دادند و گروهی دیگر به دروغ گفتند کار دارند و به یاری وی برخاستند و گروه سوم عمداً او را یاری ننمودند. من از خداوند می خواهم که برای من فرجی قرار دهد و در ناخشنودی خود از آن مردم بی وفا می فرماید: من دوست دارم که با این قوم و گروه حتی یک روز روبرو نشوم و هیچ گاه همراه آنها نباشم(779) زیرا برای علی (علیه السلام) دردناک است که محمد بن ابی بکر از او یاری بطلبد، اما به جهت تثاقل مردم نتواند او را حمایت کند. عبدالله بن عباس طی نامه ای شهادت محمد را به حضرت تسلیت گفت و چون احساس کرد که علی (علیه السلام) غمگین گشته و از مردم بی وفا دلی پرخون دارد، شخصاً برای اعلام همدردی با آن حضرت به کوفه می رود تا به مشورت و رایزنی مسایل نیز بپردازد.
نامه حضرت و پاسخ عبدالله، در شرح محمد بن ابی بکر ذکر شده است. معاویه از فرصت پیش آمده استفاده کرد و زمانی که عبدالله در کوفه بود، ابن حضرمی را برای تسخیر بصره به آن شهر فرستاد.

فتنه عبدالله بن عامر حضرمی در بصره

معاویه در سال سی و هشتم بعد از شهادت محمد بن ابوبکر و تصرف مصر توسط عمرو عاص، چون از این پیروزی خوشحال شده بود، تصمیم گرفت بصره را نیز تحت سیطره خود درآورد. وی عبدالله بن عامر بن حضرمی(780) را بدین منظور برگزید.
معاویه قبل از اجرای توطئه خود، طی نامه ای که به عمرو عاص نوشت با وی مشورت کرد و فرزند عاص نیز کار وی را پسندید. انتخاب بصره از آن جهت بود که مردم آن طرفدار عثمان بودند و در جنگ جمل آن را ثابت کردند. بنی تمیم نیز گرایش بیشتری به عثمان نشان داد و همین امر باعث شده بود که عبدالله بن عباس با آنها به خشونت برخورد کند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) طی نامه ای - که قبلاً ذکر شد (نامه یک) - وی را از بد رفتاری با بنی تمیم نهی کرد.
ابن حضرمی وقت مناسبی را برای ورود به بصره برگزید و آن زمانی بود که عبدالله بن عباس برای عرض تسلیت به خاطر شهادت محمد بن ابوبکر به کوفه رفته و زیادبن عبید (ابیه) جانشین وی در بصره بود.
صحار بن عباس عبدی که از طرفداران عثمان بود طی نامه ای که به معاویه نوشت از پیروزی او و تصرف مصر اظهار خوشحالی کرد و در خواست کرد امیری به بصره بفرستد تا به طلب خون عثمان قیام کند و یادآور شد که فعلاً عبدالله بن عباس از میان مردم رفته و من یقین دارم مردم گرد امیری که او بفرستد جمع می شوند(781).
معاویه در نامه ای از وی تشکر کرد و عبدالله بن عامر حضرمی را به بصره فرستاد و نامه ای به وی داد که آن را برای مردم بخواند. ابن حضرمی به بصره آمد و به دیدار بنی تمیم رفت و در دار سنبل فرود آمد(782).
هنگامی که طرفداران عثمان نزد وی گرد آمدند، در جمع آنان سخنرانی کرد. وی علی (علیه السلام) را به قتل عثمان متهم کرد و مردم را به خونخواهی و انتقام دعوت و از کشته شدن بزرگان آنان در جنگ جمل، یاد کرد.
ضحاک بن عبدالله هلالی(783) برخاست و گفت: آنچه ما را بدان فرا می خوانی در نزد خداوند چه زشت و ناستوده است. طلحه و زبیر نیز مانند تو سخن می گفتند. ما با علی بیعت کرده بودیم و آن دو ما را دچار تفرقه کردند. و نمی خواهیم پیمانی را که با علی (علیه السلام) بسته ایم، بشکنیم تا معاویه به امارت رسد و تو به مسند وزارت تکیه زنی. عبدالله بن خازم سلمی به ضحاک اعتراض کرد و او پاسخ داد. سپس زبان به ناسزا گشودند.
عبدالرحمان بن عمیر بن عثمان قرشی تیمی زا مردم خواست به نامه که معاویه نوشت گوش فرا دهند. در این نامه معاویه از مظلومیت عثمان سخن گفته بود که خونی را بی جهت ریخته اند و آنان را به انتقام دعوت کرد.
بزرگان بصره گفتند: شنیدیم و فرمان بردیم.
احنف بن قیس گفت: مرا در این ماجرا هیچ سود و زیانی نیست؛ و خود را به یک سو کشید.
عمروبن مرجوم گفت: ای مردم بر اطاعت خویش استوار باشد و بیعت خود مگسلید که می ترسم بر شما حادثه ای آید که پس از آن، کسی از شما باقی نماند. آگاه باشید که شما را اندرز دادم و شما نیکخواهان را دوست ندارید(784).
ابن حضرمی از سران بنی تمیم کمک خواست، صحار به وی پاسخ مثبت داد. مثنی بن مخربه عبدی از وی خواست تا به جایگاه نخست خویش بازگردد و صبرة بن شیمان ازدی که یکی از بزرگان عرب و طلب کنندگان خون عثمان بود به ابن حضرمی قول حمایت نداد. به هر حال مردم به ابن حضرمی روی آوردند و پیروانش افزون شد. زیادبن عبید از برخی شیعیان کمک خواست. آنان قول حمایت دادند، ولی زیاد چیزی که دلش بدان آرام گیرد احساس نکرد. از این رو از صبرة بن شیمان ازدی یاری خواست که او را در پناه خود بگیرد و از بیت المال دفاع کند. صبره پاسخ داد: اگر خود را به سرای من برسانی از تو دفاع خواهم کرد. زیاد نگران بود و در این باره به ابواسود دؤلی گفت: مرا به قبیله ازد امیدی نیست.
ابواسود گفت: اگر تو خود از میان ایشان بروی یاریت نکنند و اگر در میان ایشان بمانی از دفاع تو دریغ نورزند. زیاد همان شب به میان ازدیان و خانه صبرة بن شیمان رفت و به عنوان امین بیت المال اموال آن را با خود برد. صبره پناهش داد.
بامداد آن روز، صبرة بن شیمان به زیاد گفت: ما را نشاید که بیش از یک روز تو را مخفی کنیم. آنگاه برای وی در مسجد حدان منبری و تختی ترتیب داد و افرادی را به حفاظت از او برگماشت و زیاد در مسجد حدان با مردم نماز جمعه به جای آورد(785).
ابن حضرمی و طرفدارانش در صدد برآمدند به قصر بروند که با اعتراض ازدیان روبرو شدند و با وساطت احنف هر دو دست از این کار برداشتند(786). ابن حضرمی هر مقدار از بصره را که توانست به تصرف آورد و اموال مردم را گرفت.
بنی تمیم که دیدند ازدیان از زیاد حمایت می کنند؛ پیشنهاد کردند که هر دو دسته امیرانمان را از شهر بیرون کنیم تا هر یک از علی (علیه السلام) و معاویه که پیروز شدند، تحت فرمان او در آییم. ولی مردم ازد این پیشنهاد را نپذیرفتند و گفتند ما قول حمایت به زیاد داده ایم(787).

نامه زیاد جانشین عبدالله درباره اوضاع بصره

زیاد بن عبید با ورود به منزل صبرة بن شیمان طی نامه ای که به کوفه برای عبدالله بن عباس امیر بصره نوشت، اوضاع این شهر را تشریح و از او خواست تا ماجرا را به اطلاع امیرالمؤمنین برساند و با فرمان امیرالمؤمنین بازگردد. ابن عباس نامه را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) داد و خبر واقعه بصره در کوفه منتشر گردید.
ابن ابی الحدید از واقدی نقل کرده که امیرالمؤمنین (علیه السلام) از بنی تمیم مستقر در کوفه خواست که برای سرکوب بنی تمیم مستقر در بصره حرکت کنند؛ ولی آنان کوتاهی کردند و حتی یک نفر به آن حضرت پاسخ مثبت نداد. امیرالمؤمنین (علیه السلام) آنان را مخاطب ساخت که آیا عجیب نیست که ازدیان مرا یاری کنند و مضر از من حمایت ننمایند و عجیبتر کوتاهی تمیم کوفه در یاری من و مخالفت تمیم بصره است. سپس سخنانی را حضرت ذکر می کند که ادامه آن منتهی می شود به خطبه 55 نهج البلاغه(788) که در تجلیل از یاران رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید:
و لقد کنا مع رسول الله، صلی الله علیه و آله؛ نقتل آباءنا و أبناءنا و اخواننا و أعمامنا، ما یزیدنا ذلک الا ایماناً و تسلیماً...
ما همراه رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) بودیم پدران، فرزندان، برادران و عموهای خود را (برای خدا) می کشتیم. این درگیریها به ما جز ایمان و تسلیم در برابر حق نمی افزود...
در آن میان اعین بن ضبیعه مجاشعی اعلام کرد که حاضر است طبق دستور حضرت عمل کند و ابن حضرمی را یا به قتل رساند یا از بصره اخراج کند(789).
مجلسی در بحارالانوار(790) این سخنان را از شح نهج البلاغه ابن ابی الحدید ذکر کرده و در منهاج البراعه آن را در شرح خطبه 56 نقل کرده است و به بحرانی که آن را مربوط به جنگ صفین دانسته(791) ایراد گرفته است(792).
پذیرش آنچه واقدی نقل کرده، جای تأمل دارد؛ زیرا خطبه 55 نهج البلاغه را نصربن مزاحم در وقعة صفین نقل کرده و خود بیان می کند که امیرالمؤمنین (علیه السلام) آن را در صفین بعد از صلح ایراد کرده است(793). از پیشنهاد شبث بن ربعی به امیرالمؤمنین (علیه السلام) که توصیه کرد حضرت بنی تمیم کوفه را بفرستد نه از قوم ازد(794)، می توان دریافت که آنان آمادگی داشتند به بصره رفته، حضرت را یاری کنند. اعین و جاریة بن قدامه نیز هر دو از بنی تمیم بودند که به بصره رفتند.
به هر حال امیرالمؤمنین (علیه السلام) اعین بن ضبیعه مجاشعی را فراخواند و از وی خواست به بصره رفته، قومش را از همراهی با ابن حضرمی باز دارد. حضرت در این باره با وی گفتگو کرد و نامه ای به زیاد بن عبید نوشت.