فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

مصقلة بن هبیره و اسرای بنی ناجیه

معقل بن قیس ابن افسر شجاع و کاز آزموده اسلام جریان پیروزی خویش را طی نامه ای به اطلاع امیرالمؤمنین (علیه السلام) رساند و رفتاری را که با آنها داشته در نامه بیان کرد و متذکر شد که مسیحیان را اسیر کرده و می آوریم تا برای اهل ذمه پندی شود که دیگر که دیگر از دادن جزیه سر بر نتابند و جرأت جنگ با اهل قبله نیابند(773).
معقل بن قیس همراه با اسرا به سوی کوفه در حرکت بود که در راه به مصقلة بن هبیره، کارگزار علی (علیه السلام) در اردشیر خره گذر کرد. اسیران که در مجموع (زن، مرد و کودک) به پانصد تن می رسیدند با گریه و زاری از مصقله کمک خواستند و از او تقاضا کردند تا آنها را بخرد و آزاد کند. مصقله نیز پذیرفت و معقل طی نامه ای جریان را به اطلاع امیرالمؤمنین (علیه السلام) رساند.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) طی نامه ای آن پول را از مصقله مطالبه کرد، ولی او از اردشیر خره به بصره رفت چیزی نپرداخت و چون از آنجا به کوفه رهسپار شد، بخشی از تعهدی که کرده بود، داد و از ادای بقیه آن اظهار عجز کرد. دوستانش به وی پیشنهاد کردند که بهتر این بود که از اسرا کمک می گرفتی. مصقله این پیشنهاد را نپذیرفت و شبانه از کوفه فرار کرد و به معاویه پیوست. جریان مصقله و اسرای بنی ناجیه در جلد نخست همین کتاب آمده است(774).
در سخنان خریت به هیچ وجه اشاره ای به جنگ نهروان نشده بود، با اینکه سعی می کرد به وسایل مختلف و اظهارات فریبنده همراهان خود را بفریبد و این مؤید گفته ماست که این شورش قبل از جنگ نهروان بروز کرده است؛ چرا که منطقه استانداری بصره که شامل مناطقی از خلیج فارس و ایران آن زمان می شده و تحت فرمان عبدالله بن عباس بوده از امنیت کافی برخوردار نبوده است.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) از عبدالله بن عباس می خواهد که در بصره بماند و چنانچه ما جنگ نهروان را در شعبان سال سی و هشتم بدانیم آن گونه که برخی این قول را پذیرفته اند(775) - در مقابل قول به وقوع در ماه صفر - می توان آغاز شورش را در سال سی و هشتم دانست و حضور معقل بن قیس در جنگ نهروان و در مسیر سپاه امیرالمؤمنین (علیه السلام)(776) بعد از سرکوب شورش خریت بوده است. دریافت خراج دو سال توسط معقل نیز معقول خواهد بود. مخصوصاً با توجه به اینکه ابن ابی الحدید دریافت خراج را از مردم فارس طبق سال شمسی می داند(777) و طبق نقل بحارالانوار پیروزی امیرالمؤمنین (علیه السلام) در جنگ نهروان در روز نوروز بوده است(778).
شاید همین درگیریها و اغتشاشات باعث شده بود که مردم بصره با بی رغبتی در جنگ نهروان شرکت کنند.

عبدالله در سوگ محمد بن ابوبکر به کوفه می رود

محمد ابن ابوبکر در سال سی و هشتم ر مصر به شهادت رسید و آن شهر تحت اختیار عمرو عاص درآمد. بعد از شهادت محمد بن ابی بکر، امیرالمؤمنین (علیه السلام) طی نامه ای خبر آن را به اطلاع عبدالله بن عباس رساند و با دلی اندوهناک از محمد بن ابی بکر تجلیل کرد. در این نامه حضرت یادآوری می کند که من مردم را برای کمک به او تحریص کردم، اما آنها به سه گروه تقسیم شدند، گروهی با کراهت و بی میلی پاسخ مثبت دادند و گروهی دیگر به دروغ گفتند کار دارند و به یاری وی برخاستند و گروه سوم عمداً او را یاری ننمودند. من از خداوند می خواهم که برای من فرجی قرار دهد و در ناخشنودی خود از آن مردم بی وفا می فرماید: من دوست دارم که با این قوم و گروه حتی یک روز روبرو نشوم و هیچ گاه همراه آنها نباشم(779) زیرا برای علی (علیه السلام) دردناک است که محمد بن ابی بکر از او یاری بطلبد، اما به جهت تثاقل مردم نتواند او را حمایت کند. عبدالله بن عباس طی نامه ای شهادت محمد را به حضرت تسلیت گفت و چون احساس کرد که علی (علیه السلام) غمگین گشته و از مردم بی وفا دلی پرخون دارد، شخصاً برای اعلام همدردی با آن حضرت به کوفه می رود تا به مشورت و رایزنی مسایل نیز بپردازد.
نامه حضرت و پاسخ عبدالله، در شرح محمد بن ابی بکر ذکر شده است. معاویه از فرصت پیش آمده استفاده کرد و زمانی که عبدالله در کوفه بود، ابن حضرمی را برای تسخیر بصره به آن شهر فرستاد.

فتنه عبدالله بن عامر حضرمی در بصره

معاویه در سال سی و هشتم بعد از شهادت محمد بن ابوبکر و تصرف مصر توسط عمرو عاص، چون از این پیروزی خوشحال شده بود، تصمیم گرفت بصره را نیز تحت سیطره خود درآورد. وی عبدالله بن عامر بن حضرمی(780) را بدین منظور برگزید.
معاویه قبل از اجرای توطئه خود، طی نامه ای که به عمرو عاص نوشت با وی مشورت کرد و فرزند عاص نیز کار وی را پسندید. انتخاب بصره از آن جهت بود که مردم آن طرفدار عثمان بودند و در جنگ جمل آن را ثابت کردند. بنی تمیم نیز گرایش بیشتری به عثمان نشان داد و همین امر باعث شده بود که عبدالله بن عباس با آنها به خشونت برخورد کند و امیرالمؤمنین (علیه السلام) طی نامه ای - که قبلاً ذکر شد (نامه یک) - وی را از بد رفتاری با بنی تمیم نهی کرد.
ابن حضرمی وقت مناسبی را برای ورود به بصره برگزید و آن زمانی بود که عبدالله بن عباس برای عرض تسلیت به خاطر شهادت محمد بن ابوبکر به کوفه رفته و زیادبن عبید (ابیه) جانشین وی در بصره بود.
صحار بن عباس عبدی که از طرفداران عثمان بود طی نامه ای که به معاویه نوشت از پیروزی او و تصرف مصر اظهار خوشحالی کرد و در خواست کرد امیری به بصره بفرستد تا به طلب خون عثمان قیام کند و یادآور شد که فعلاً عبدالله بن عباس از میان مردم رفته و من یقین دارم مردم گرد امیری که او بفرستد جمع می شوند(781).
معاویه در نامه ای از وی تشکر کرد و عبدالله بن عامر حضرمی را به بصره فرستاد و نامه ای به وی داد که آن را برای مردم بخواند. ابن حضرمی به بصره آمد و به دیدار بنی تمیم رفت و در دار سنبل فرود آمد(782).
هنگامی که طرفداران عثمان نزد وی گرد آمدند، در جمع آنان سخنرانی کرد. وی علی (علیه السلام) را به قتل عثمان متهم کرد و مردم را به خونخواهی و انتقام دعوت و از کشته شدن بزرگان آنان در جنگ جمل، یاد کرد.
ضحاک بن عبدالله هلالی(783) برخاست و گفت: آنچه ما را بدان فرا می خوانی در نزد خداوند چه زشت و ناستوده است. طلحه و زبیر نیز مانند تو سخن می گفتند. ما با علی بیعت کرده بودیم و آن دو ما را دچار تفرقه کردند. و نمی خواهیم پیمانی را که با علی (علیه السلام) بسته ایم، بشکنیم تا معاویه به امارت رسد و تو به مسند وزارت تکیه زنی. عبدالله بن خازم سلمی به ضحاک اعتراض کرد و او پاسخ داد. سپس زبان به ناسزا گشودند.
عبدالرحمان بن عمیر بن عثمان قرشی تیمی زا مردم خواست به نامه که معاویه نوشت گوش فرا دهند. در این نامه معاویه از مظلومیت عثمان سخن گفته بود که خونی را بی جهت ریخته اند و آنان را به انتقام دعوت کرد.
بزرگان بصره گفتند: شنیدیم و فرمان بردیم.
احنف بن قیس گفت: مرا در این ماجرا هیچ سود و زیانی نیست؛ و خود را به یک سو کشید.
عمروبن مرجوم گفت: ای مردم بر اطاعت خویش استوار باشد و بیعت خود مگسلید که می ترسم بر شما حادثه ای آید که پس از آن، کسی از شما باقی نماند. آگاه باشید که شما را اندرز دادم و شما نیکخواهان را دوست ندارید(784).
ابن حضرمی از سران بنی تمیم کمک خواست، صحار به وی پاسخ مثبت داد. مثنی بن مخربه عبدی از وی خواست تا به جایگاه نخست خویش بازگردد و صبرة بن شیمان ازدی که یکی از بزرگان عرب و طلب کنندگان خون عثمان بود به ابن حضرمی قول حمایت نداد. به هر حال مردم به ابن حضرمی روی آوردند و پیروانش افزون شد. زیادبن عبید از برخی شیعیان کمک خواست. آنان قول حمایت دادند، ولی زیاد چیزی که دلش بدان آرام گیرد احساس نکرد. از این رو از صبرة بن شیمان ازدی یاری خواست که او را در پناه خود بگیرد و از بیت المال دفاع کند. صبره پاسخ داد: اگر خود را به سرای من برسانی از تو دفاع خواهم کرد. زیاد نگران بود و در این باره به ابواسود دؤلی گفت: مرا به قبیله ازد امیدی نیست.
ابواسود گفت: اگر تو خود از میان ایشان بروی یاریت نکنند و اگر در میان ایشان بمانی از دفاع تو دریغ نورزند. زیاد همان شب به میان ازدیان و خانه صبرة بن شیمان رفت و به عنوان امین بیت المال اموال آن را با خود برد. صبره پناهش داد.
بامداد آن روز، صبرة بن شیمان به زیاد گفت: ما را نشاید که بیش از یک روز تو را مخفی کنیم. آنگاه برای وی در مسجد حدان منبری و تختی ترتیب داد و افرادی را به حفاظت از او برگماشت و زیاد در مسجد حدان با مردم نماز جمعه به جای آورد(785).
ابن حضرمی و طرفدارانش در صدد برآمدند به قصر بروند که با اعتراض ازدیان روبرو شدند و با وساطت احنف هر دو دست از این کار برداشتند(786). ابن حضرمی هر مقدار از بصره را که توانست به تصرف آورد و اموال مردم را گرفت.
بنی تمیم که دیدند ازدیان از زیاد حمایت می کنند؛ پیشنهاد کردند که هر دو دسته امیرانمان را از شهر بیرون کنیم تا هر یک از علی (علیه السلام) و معاویه که پیروز شدند، تحت فرمان او در آییم. ولی مردم ازد این پیشنهاد را نپذیرفتند و گفتند ما قول حمایت به زیاد داده ایم(787).