فهرست کتاب


سیمای کارگزاران علی بن ابی طالب امیرالمؤمنین (ع) جلد دوم (استانداران مصر و بصره)

علی اکبر ذاکری

آغاز مخالفت خریت

خریت که در جنگ صفین همراه علی (علیه السلام) بود، بعد از حکمیت همراه سی تن از بنی ناجیه نزد علی (علیه السلام) آمد و گفت: به خدا سوگند دستور تو را اطاعت نمی کنم و پشت سر تو نماز نمی گزارم و فردا از تو جدا می شوم.
علی (علیه السلام) فرمود: مادرت عزادار شود و بر تو بگرید. در این صورت پیمانت را شکسته ای و با پروردگارت مخالفت نموده ای و به کسی جز خود زیان نرسانده ای، به من بگو برای چه این کار را می کنی؟
خریت پاسخ داد: به سبب اینکه حکمیت را به مردم واگذار کردی و در مورد حق زمانی که کوشش به نتیجه رسید، سستی نمودی و بر مردمی که به خود ستم کردند اعتماد نمودی. پس من با تو مخالفم و نسبت به آنان کینه توزم و راه من از همه شما جداست.
علی (علیه السلام) فرمود: بیا تا، شیطان گمراهت نکند و بدبینی بر تو چیره نشود و نادانان تو را به خفت و زبونی نیاندازند. به خدا سوگند اگر بخواهی هدایت شوی و سخنان مرا بپذیری، تو را به راه راست هدایت می کنم.
خرت از نزد امیرالمؤمنین به خاندانش برگشت. عبدالله بن قعین می گوید: من سریع به دنبال خریت رفتم. دیدم وی از آنچه به امیرالمؤمنین گفته، پشیمان نیست و به خاندان خود می گوید: من از او جدا می شوم. اما اکثر اصحابش به او توصیه کردند که مجدداً با امیرالمؤمنین (علیه السلام) گفتگو کند. خریت نیز سخن آنان را تأکید کرد.
عبدالله گوید: من نزد مدرک بن ریان ناجی پسر عموی خریت - که از کبرای عرب بود - رفتم و به وی گفتم که اگر خریت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) جدا شود باعث مرگ تو و خود و خاندانش می گردد. مدرک قول داد که من با وی همراهی نخواهم کرد و به او توصیه خواهم کرد که در اینجا بماند. آن شب با اطمینان خوابیدم و روز بعد نزد امیرالمؤمنین (علیه السلام) رفتم و مدتی نشستم که در خلوت با علی (علیه السلام) گفتگو کنم. اما هر چه می گذشت جمعیت مراجعه کنندگان بیشتر می شد. از این رو خود را به حضرت رسانده و پشت سرش نشستم و او به من گوش داد و آنچه از خریت شنیده و به عموزاده اش گفته بودم و نیز پاسخی را که داده بود، به آن حضرت گزارش دادم.
حضرت فرمود: او را واگذار اگر حق را شناخت و برگشت از او می پذیریم و اگر نپذیرفت او را تعقیب می کنیم(755).
گفتم: ای امیرالمؤمنین! چرا او را هم اکنون دستگیر و زندانی نمی کنی؟
فرمود:
انا لو فعلنا هذا لکل من نتهمه من الناس ملأنا السجون منهم و لا أرانی یسعنی الوثوب علی الناس و الحبس لهم و عقوبتهم حتی یظهروا لنا الخلاف.
اگر ما این کار را درباره تمام کسانی که به مخالفت متهمشان می کنیم، انجام دهیم، باید زندانها را از آنان پر کنیم. من از آنان نیستم که به مردم بتازم و آنها را زندانی کنم و کیفر دهم، جز آنگاه که با ما اظهار مخالفت کنند.
پس از سخنان حضرت، خاموش شده و با یارانم نشستم. طولی نکشید که علی (علیه السلام) مرا نزد خود طلبید و محرمانه به من فرمود: به خانه خریت برو و آنچه انجام داده به من گزارش کن. زیرا او کمتر روزی بود که پیش از این ساعت نزد من نیاید.
عبدالله گوید: به خانه او رفتم؛ هیچ کس آنجا نبود. به خانه های یارانش رفتم؛ در آنجا نیز کسی نبود. نزد علی (علیه السلام) آمدم. چون مرا دید فرمود:
أفطنوا فأقاموا، أم جبنوا فظعنوا؟
آیا زیرکی کردند و ماندند یا ترسیدند و کوچیدند؟
گفتم: کوچ کردند. فرمود: خدا دورشان کند چنانچه قوم ثمود را دور و نابود کرد. آگاه باش به خدا سوگند اگر نیزه ها بر آنها دراز شود و شمشیرها بر سرشان فرو ریزد، پشیمان خواهند شد. شیطان آنها را به هوس انداخت و گمراه ساخت و فردا از آنها بیزاری جوید و آنها را رها سازد(756).
در این گفتگو و سخنان مربوط به جدایی خریت از امیرالمؤمنین (علیه السلام) است به هیچ وجه سخن از جنگ نهروان و کشته شدن گروهی به میان نیامده است، بلکه خریت مانند دیگر مردمان، هر روز به منزل امیرالمؤمنین (علیه السلام) در رفت و آمد بوده و در سخنان اعتراض آمیز خود تنها از مردمی که به خود ستم کرده و حکمیت را پذیرفته اند، یاد می کند و می گوید: نسبت به آنان کینه داشت و راه من از تو و آنان جداست. این نشانگر آن است که هنوز جنگ و درگیری به وقوع نپیوسته است و رفت و آمد مکرر مردم برای دیدار با امیرالمؤمنین دلیل بر آن است که حالت آرامش برقرار بوده و این واقعه قبل از جنگ نهروان بوده است.

تعقیب خریت توسط ابن خصفه

زیادبن خصفه بکری بعد از سخنان امیرالمؤمنین (علیه السلام) درباره خریت و یارانش گفت: ای امیرالمؤمنین رفتن آنان چندان مهم نیست که بر آن متأسف شویم. ولی می ترسیم گروه زیادی از مردم مطیع شما را که پیش او می آیند، از اطاعت بیرون کند. به من اجازه فرما آنها را تعقیب کنم. شاید آنها را پیش تو برگردانم.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) فرمود: می دانی کجا رفته اند؟ گفت: نه، ولی سؤال می کنم و به دنبال او می روم.
فرمود: برو خدایت رحمت کند و در دیر ابو موسی (در دو فرسخی کوفه) باش تا فرمان من به تو برسد؛ زیرا اگر آنها دسته جمعی و آشکار رفته باشند کارگزارانم بزودی خبر آن را برایم می نویسند و اگر تک تک و نهانی رفته باشند، به کارگزارانم می نویسم تا درباره آنان جستجو کنند. سپس طی بخشنامه ای کارگزاران خود را از گریختن این عده مطلع ساخت و از آنان خواست که در هر ناحیه ای نیروی امنیتی قرار داده تا درباره آن گروه تحقیق کنند(757) زیادبن خصفه از نزد علی (علیه السلام) بیرون آمد و به خانه خود رفت و یارانش را که از قبیله بکربن وائل بودند، فراخواند و خبر را به اطلاع آنان رساند و خواست که با او همراه شوند. پس از مدتی صد و سی مرد با او همراه شدند و گفت: مرا بس است و حرکت کرد و در دیر ابو موسی فرود آمد و منتظر فرمان علی (علیه السلام) بود.
در این هنگام نامه ای از قرظة بن کعب انصاری یکی از کارگزاران امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید که اطلاع داده بود خریت و همراهانش به سوی نفر رفته و مرد تازه مسلمانی را کشته اند. متن نامه قرظه چنین است:
به نام خداوند بخشاینده مهربان
به بنده خدا علی امیرالمؤمنین از قرظة بن کعب(758)، درود بر تو، خدای یکتا را که هیچ خدایی جز او نیست همراه با تو ستایش می کنم.
اما بعد به امیرالمؤمنین (علیه السلام) گزارش می دهم که یک دسته سواره از جانب کوفه به ما گذر کردند و به سمت نفر رفتند و یکی از دهقانان(759) پایین فرات که تازه مسلمان شده بود و نماز می خواند به نام زاذان فرخ - و از پیش برادران خود در نفر می آمده - به آنها برخورد کرده و به وی گفتند تو مسلمانی یا کافر؟ گفت: مسلمانم. گفتند: درباره علی بن ابی طالب چه می گویی؟ پاسخ داده که مرد نیکی است و امیر مؤمنان و وصی رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) و سید و سرور بشر است. پس به او گفتند: تو کافری ای دشمن خدا. آنگاه دسته ای از آنان به وی حمله کرده و او را به شمشیرهای خود تکه تکه کردند. مردی یهودی از اهل ذمه نیز آنجا بوده، او را گرفتند و سؤال کردند: دینت چیست؟ پاسخ داد: یهودی هستم. گفتند: او را آزاد کنید. زیرا حقی بر او ندارید. آن مرد ذمی نزد ما آمد و این گزارش را به ما داد و من از حال آن سواران پرسیدم و کسی از آنها به من گزارشی نداده. امیر مؤمنان
نظر خود را درباره آنان به من بنویسید تا انجام دهم والسلام.
یادآوری نکاتی چند در ارتباط با این گزارش مفید می نماید:
1 - از این نامه بخوبی استفاده می شود که هماهنگی کامل بین حکومت مرکزی و کارگزاران مناطق مختلف بوده است و آنان موظف بودند حوادث را به امیرالمؤمنین (علیه السلام) گزارش داده و دستورات لازم را دریافت کنند.
2 - با اینکه این منطقه در زمان خلیفه دوم فتح شده است، مردم آن دیار بر دین خود باقی ماندند و در دوران خلافت امیرالمؤمنین (علیه السلام) به خاطر شخصیت جاذبی که حضرت داشت و توجهی که به مردم می نمود و تفاوتی بین عرب و غیر آن قائل نبود، مسلمان شده و از دین سابق خود دست برداشتند.
3 - خریت و یارانش مردمی بی ایمان و مفسد بودند و تنها مرد مسلمان را به خاطر ایمان و اعتقادش به امیرالمؤمنین (علیه السلام) کشتند.

پاسخ امیرالمؤمنین (علیه السلام) به قرظة بن کعب

امیرالمؤمنین (علیه السلام) پس از دریافت نامه قرظة بن کعب به وی چنین پاسخ داد:
أما بعد؛ فقد فهمت کتابک و ما ذکرت من أمر العصابة التی مرت بعملک، فقتلت البر المسلم، و أمن عندهم المخالف المشرک؛ و ان أولئک قوم استهواهم الشیطان فضلوا، کالذین حسبوا ألا تکون فتتة فعموا و صموا فأسمع بهم و أبصر یوم تخبر أعمالهم، فالزم عملک و أقبل علی خراجک، فانک کما ذکرت فی طاعتک و نصیحتک والسلام(760).
اما بعد؛ از مضمون نامه و آنچه درباره گروهی که از قلمرو تو گذشته اند و مسلمان نیکوکاری را کشته و مخالفت مشرکی را امان داده اند، گفته بودی، آگاه شدم. اینان مردمی هستند که شیطان فریبشان داده و گمراه شدند. مانند کسانی که پنداشتند دیگر فتنه ای نیست و کور و کر شدند(761) پس بشنو داستان آنها را و ببین روزی را که از اعمال آنها خبر داده می شود.
پس بر سر کارت باش و خراج گردآوری شده را بفرست. زیرا تو همچنان که خود گفتی فرمانبردار و نیکخواه هستی والسلام.